تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. دیروز
  2. دَردِ مَنـ...

    اَز دَردُ خُدآیــهِـ بآلآ سَرَمـ...

    بیــــــــــــــــــشتَرهــ....

  3. فقط روزیکه سینمو بشکافن میفهمن چ دردایی داشتم

    ی لحظه درو نبند وایساااا

    ببین من خیلی دوست داشتم!!!:(

  4. +بمیرع...

    _کی؟

    +اون دختری ک با بودنش همه ناراحتن...

     

  5. توروخدا جوری نباشین که ادم تا بهتون فکر کنه دلش بگیرع...

  6. وای به حال اون شبی که نمیدونی چیجور ارزش چونتو کنترل کنی... نمیدونی چطور خونریزی خاطراتت رو متوقف کنی... و فقط و فقط از حال امشبت فقط گوشیت هندزفیریت و بالشتت خبر دارن...
  7. بعضی شبا...
    جون میده واسه مردن🙂

  8. + ولش کردی؟ - آره + چرا؟ - دلم خواست + ناراحته... - بدرک + غصه میخوره... - بدرک + داره از هم میپاشه... - بدرک + نمیبخشتت... - بدرک + چرا اینجوری میکنی؟ - مگه اونهمه آدم که دلمو خون کردن براشون مهم بود من توی چه وضعی ام؟
  9. IMG_20180315_005122.thumb.jpg.b3c6ee0ca22d03460db3ab8d31fff4e9.jpg

     

    **حضورت = آرامش**

  10. میگن بخند یادت میره نمیدونن من تو اوجه قهقهه هام بغضم میگیره.....
  11. عاشقانه

    _وای دختر تو منو به خندی می ندازی. گلویش را صاف کرد و لبخندش را جمع. _خب حالا نوبت توئه. مثل خودش به صندلی تکیه دادم اما از بالا نگاه نکردم. _زیبا نیلچی هستم. بیست و سه سالمه. از شغلم به دلایلی استعفا دادم. تحصیلاتم در حد دیپلمه و شدیدا به کار احتیاج دارم. کافیه؟ گارسون به طرف میزمان آمد و غذایی که اسمش را فراموش کردم را روی میز گذاشت و بعد از یک تعظیم کوتاهی میز را ترک کرد. فرخ به غذای روی میز اشاره کرد و گفت که شروع کنم. آن موقع تنها به این فکر می کردم که یک تکه گوشت کجای دل آدم را می گیرد! سعی کردم با فرخ حرف بزنم و این گونه حواسم را از کم بودن غذا پرت کنم. فرخ تکه ای از گوشت را سر چنگال گذاشت و خورد. من هم به تبعیت از او کارد و چنگال را در دستانم گرفتم و تکه ای از آن را خوردم. مزه اش نه خوب بود نه بد البته به اندازه ی توصیفاتی که فرخ کرده بود هم نبود. خوشمزه و آب دار فقط گوشت های دنبه دار مامان فریدم بود که انگشت هایت را هم با آن می خوردی. _درست رو ادامه ندادی؟ تکه گوشت را به گوشه ی لپم هدایت کردم. _نتونستن ادامه بدم. توانایی مالیش رو نداشتم و اینکه علاقه م رو گم کرده بودم و نمی دونستم چی می خوام. برای همین ترجیح دادم کنار بکشم. لیوان آب را برداشت و کمی از آن را خورد و کنار گذاشت. _چی می خوندی که دوست نداشتی؟ _انسانی نگاهم را به سمت کف زمین که فرش قرمزی روی آن پهن بود، کشیدم و دوباره یک تکه ای از گوشت را داخل دهنم گذاشتم که فرخ گفت وگویمان را ادامه داد. _پسر منم می خواد انسانی بخونه ولی من دوست ندارم. می خوام ریاضی بخونه و بیاد معماری که پیش خودم کار کنه. خوش به حال پسرش که پدرش می توانست شاخ و برگش را هرس کند و به او گوی و میدان بدهد که مثل خودش پولدار شود. با اینکه سیر نشده بودم و این یک تکه گوشت کارساز نبود، کارد و چنگالم را کنار گذاشتم. _به نظرم بذار اونی که خودش دوست داره بخونه این طوری پیشرفت می کنه. اسمش چیه؟ او هم غذایش را تمام کرد و کارد و چنگالش را کنار گذاشت. _دانیال. چهارده سالشه. لیوان آب را برداشت و به لبم نزدیک کردم. از بالای لبه ی لیوان به چشمانش نگه کردم. _اون وقت حاصل ازدواج با کدوم یکی از همسرات بوده؟ با دستمال سرخ رنگ کنار بشقابش دهنش را پاک کرد و لبخندی زد. _همسر دومیم. احساس نمی کنی که حرفات یکم نیش داره؟ بعد از نوشیدن آب لیوان را روی میز گذاشتم و با دستمال دهنم را پاک کردم. این اشرافی برخورد کردن را مدیون سریال هایی بودم که ماه رمضان از شبکه های ایرانی پخش می شد. _حرف های من نیش دارن؟ بعید می دونم. مثل اینک ازدواجت زیادم ناموفق نبوده. تا مرحله بچه پیش رفتین. دست به سینه به صندلی تکیه داد و شانه اش را بی تفاوت بالا انداخت. _شاید من موفق نبودم. به سمتم خم شد و قیافه ی جدی ای به خود گرفت. _کار با کامپیوتر و برنامه ها ماکروسافت رو بلدی؟ مثل ورد و اکسل و پاورپوینت سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. _آره. چطور مگه؟ _واسه ت یک پیشنهاد دارم. شروع به بازی با لبه های لیوانی که نور لوستور های طلایی به آن می خورد و آن را به هر طرف ساطع می کرد، کردم. مسکوت ماندم تا خودش کلامش را ادامه دهد. _اگه بخوای می تونی به عنوان منشی توی شرکتم کار کنی.البته اصراری ندارم. چون گفتی به کار احتیاج داری این پیشنهاد رو دادم. کار کردن؟ به نظرم واقعا واقعا عالی بود. "اگه اینم مثل بقیه مدرک کامپیوتر بخواد چی؟" سوالم را به زبان آوردم. _فرخ خان. من چند جا برای منشی گری رفتم اما از من مدرک می خواستن و سابقه کار در یک جای معتبر. _خب رئیس شرکت منم و از نظر من اگر توی این کار سر رشته داری مشکلی نیست که مدرکش رو نداشته باشی. اگر زمانی هم خواستی بری پرونده ی درخشانی خواهی داشت. نظرت چیه؟ شانه هایم را بالا انداختم. _اگه بشه که خیلی خوب میشه. کیه بدش بیاد؟ باری دیگر با اشاره ی دست، گارسون را به طرف خودش خواند. _خیلی خوب، پس واسه فردا مدارکت رو می تونی بیاری. چشمانم را درشت و با تعجب به اویی که انعامی به گارسون داد، نگاه کردم. _فردا؟ _زوده مگه؟ تند تند سرم را تکان دادم. اصلا هرچه زودتر بهتر. هم کار، هم نزدیکی به فرخ. چه از این بهتر؟ _نه نه. اصلا. فردا مدارکم رو میارم. فقط آدرس شرکت؟ خوب شد از دهنم بیرون نپرید که آدرس شرکت را می دانم؛ وگرنه هر چه نقشه کشیده بودم نقشه بر آب می شد. چیزی از داخل جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت. موبایلم بود. اگر موبایلم را نمی داد حتما فراموش می کردم که زمانی برای موبایلم به این شام دعوت شدم. _زیبا! موبایلت. با اجازه ت شماره م رو توش سیو کردم. شب واسه ت آدرس شرکت رو می فرستم. موبایل را برداشتم و داخل کیفم گذاشتم. بی تفاوت به اطراف نگاه کردم و جوابش را دادم. _تو که سیو کردی دیگه اجازه نداره. به چهره اش نگاه کردم و سعی کردم لبخند بزنم. _و ممنون واسه ی شام، موبایلم و کار.
  12. #پارت_صد_و_نود_و_هشتم مادرم با دیدن من، گریان چادرش را روی صورتش کشید و گوشه‌ی اتاق نشست اما ماهور خانوم و عارفه با گریه مرثیه سرایی می‌کردند. علیرام با دیدن وضعیت خودش و من ضربه‌ی محکمی تخت سینه‌ام زد و من را محکم از روی تخت یک نفره‌اش روی زمین انداخت. سرم با شدت به لبه‌ی تیز پاتختی خورد و محکم روی زمین فرود آمدم. درد در سرم پیچید اما گنگ بودم. سرم را با دست گرفتم، خودم را روی زمین کشیدم و به پاتختی تکیه دادم. سرم داشت منفجر می‌شد اما باز اسم تابان ناقوس‌وار در من تکرار می‌شد. علیرام سریع از روی تخت پایین آمد و با تعجب به آدم‌های اطرافمان نگاه کرد. به پیراهنش که پایین کمد افتاده بود، چنگ زد و نگاه من گیج در تعقیب حرکات دیگران بود شاید که من را به جوابی برسانند. صدای هیاهوی بیرون جواب من بود؟ صدای زجه‌های صنم و گریه‌های ماهور خانوم چه؟ نمی‌دانستم چطور بیهوش شده بودم که هنوز در منگی آن چشم از خودم برنمی‌داشتم. تو چه کسی بودی که در من صدای هوار زدنت خاموش نمی‌شد؟ تو چه کسی بودی که با این کارها قصد به آتش کشیدنم را داشتی؟ زانوهایم را بغل کردم و پیشانی‌ام را روی زانوانم گذاشتم. این‌ها فقط کاب*و*س بود، از خواب که می‌پریدم جلوی مبل خوابم برده بود و سریال پخش شده از تلویزیون بدون این که چیزی از آن بفهمم به پایان رسیده بود. این‌ اتفاق‌ها و این نگاه‌های سنگین واقعیت نداشت. این سکوت متعجب علیرام و گریه‌های صنم که مدام می‌گفت آخر زندگی دخترش را بهم زده‌ام هیچ کدام نمی‌توانست واقعیت داشته باشد. شانه‌ام با خشم به سمت عقب هل داده شد، سرم با گیجی بالا آمد و متعجب خیره‌ی اردوان شدم. او اینجا چه کار می‌کرد؟ دختر مورد علاقه‌اش حتماً از داشتن چنین کوه محکمی به خودش می‌بالید. ذهنم مثل قاصدک معلق در هوا هر تکه‌اش جایی می‌افتاد، اما ساقه‌ی افکار من تابان بود. کجا بود؟ چرا من او را نمی‌دیدم؟ _دلبان بهم بگو دروغه، دلبان صدام رو می‌شنوی؟ تو مگه تو خونه نبودی؟ اینجا چی کار می‌کنی؟ صدایش را می‌شنیدم اما حرفش را نمی‌فهمیدم. جواب‌ها در من مُرده بود، خودم هم مُرده بودم و حالا این جسم متحرک، بالای سر جسد روحم خودش را تاب می‌داد. حقیقت‌های زیرپوستی که با زور به خوردم داده بودند هضم نمی‌شد. _من...من....تابان...تابان کو؟ با آمدن اسم تابان علیرام با خشم سمتم خیز برداشت و اردوان را کنار زد. _تابان کجاست آشغال هرزه؟ بهم بگو چجوری اومدی تو این خونه؟ فرکانس صدای علیرام بلند بود و ذهن من مثل یک بیمار داخل کما که تازه به هوش آمده باشد داشت کلمه به کلمه زندگی‌ام را به یاد می‌آورد. _یه نفر بهم زنگ زد علیرام با فریاد یقه‌ی لباسم را گرفت و به دیوار کوبید. درد مثل موج از پشت گردنم جوشید و تا پایین رفت. احساس بیهوشی داشتم اما با ضربه‌ی محکم دست علیرام روی صورتم هشیار شدم. _حرف بزن کثافت...وگرنه همین جا سرت رو مثل سر سگ می‌بُرم نمی‌ترسیدم...آدم مُرده مگر چند بار می‌مُرد؟ چشم‌هایم سیاه شد و تصویر علیرام تار و تارتر شد اما ضربات دست علیرام روی صورتم مثل پتک بود. انگار بغضم میان سرم منفجر شده بود.
  13. #پارت_صد_و_نود_و_هفتم پلک‌هایم با احساس شنیدن گریه و زاری کسی بالای سرم کم‌کم باز شد. سرم گیج می‌رفت و احساس می‌کردم تمام تنم خرد و خمیر شده است. روی پوستم احساس گرما می‌کردم، انگار نفس‌های کسی به صورتم می‌خورد. این گرما را دوست داشتم اما دلم می‌خواست بلند شوم. حال تابان برایم مهم‌تر از دلیل این گرما بود. هشیاری‌ام کم‌کم بیشتر شد و احساس گرما هم همینطور ولی این احساسات من را می‌ترساند. احساس می‌کردم کسی مرا در آغوش گرفته و سخت من را به خودش فشار می‌دهد. چشم‌هایم را باز کردم. سایه‌های سیاهی دورم تکان می‌خوردند. سعی کردم بلند شوم اما نتوانستم. چندبار پلک‌هایم را بهم زدم و با دیدن بازوی برهنه‌ای که از پشت سرم روی شکمم حلقه شده بود متعجب بلند شدم و نشستم. با دیدن علیرام که با نیم تنه‌ی برهنه کنارم به خواب رفته بود، ترسیده به او چشم دوختم. به خودم نگاه کردم، یک تاب دو بندی سفید تنم بود. یادم بود این تاب را زیر لباسم پوشیده بودم. موهای پریشانم را از دورم کنار زدم ولی در یک لحظه موهایم اسیر چنگال کسی شد. متعجب و با درد نگاه ماهور خانوم گریان کردم. قلبم زیر زبانم می‌تپید و هر لحظه ترس بیرون آمدنش را داشتم. نمی‌فهمیدم اینجا چه می‌کردم؟ _دختره‌ی آشغال کثافت، بالاخره زهر خودت رو ریختی؟ گیج و مبهوت دست‌هایش را از موهایم جدا کردم. پوست سرم می‌سوخت و موهای سیاه و بلندم لابه‌لای انگشتان ماهور خانوم آویزان شده بود. با بغض نگاهی به سر و وضعم انداختم. آخرین چیزی که یادم بود تابان و احوال بدش بود. _تابان... تابان کو؟ با چشم دنبال تابان گشتم اما فقط ماهور خانوم و عارفه در اتاق بودند. نگاهم به علیرام افتاد که کنار دستم کم‌کم داشت پلک‌هایش را باز می‌کرد. ترسیده و با زجر فراوان پتو را در مشت فشردم و به مانتو و شالم که روی پاتختی افتاده بود چنگ زدم. علیرام پلک‌هایش را باز کرد و با گیجی نگاهم کرد. من از همیشه بیشتر متعجب بودم. مطمئن بودم آخرین بار در یک اتاق دیگر بودم، درست کنار تابان که بی‌حال روی تخت افتاده بود. هزاران سؤال بی‌جواب داشتم و صدای گریه‌های بلند عارفه و ماهور خانوم تا سر حد جنونم رسانده بود. علیرام با دیدن من متعجب بلند شد و با دیدن نیم تنه‌ی برهنه‌ی خودش و وضعیت من با چشم‌های گشاد شده نگاهم کرد. _تو...تو....تو ایـ....این...اینجا.... نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم، تنها و تنها اسم تابان در ذهنم چشمک می‌زد ولی صدای هیاهوی داخل اتاق و آمدن مادرم و صنم به اتاق مرا لال کرده بود. نه بغضی داشتم، نه گریه‌ای، نه ناله‌ای فقط با چشم دنبال تابان بودم تا فقط یک سؤال از او بپرسم. "من اینجا در آغوش مردی که متعلق به او بود چه کار می‌کردم؟"
  14. #پارت_صد_و_نود_و_ششم با گام‌هایی که ناتوان شده بودند قدم اول را داخل حیاط گذاشتم. حیاط خانه با چراغ‌های رنگی آذین بسته و زیبا شده بود. آب دهانم را با ترس فرو دادم و به گل آرایی‌های حیاط نگاه کردم. هیچکس داخل حیاط نبود و همین موضوع برایم خیلی عجیب بود. صدای لرزان آن زن از ذهنم بیرون نمی‌رفت. با صدای آرامی که لرزش خفیفی داشت نام تابان را صدا زدم اما کسی جواب نداد. پشت سرم را نگاه کردم، می‌ترسیدم در حیاط پشت سرم بسته شود. وارد پذیرایی خانه شدم اما تابان آن جا هم نبود. از جلو رفتن می‌ترسیدم اما فکر اینکه ممکن است بلایی سر تابان آمده باشد بیشتر اذیتم می‌کرد. _تابان... کسی جوابم را نداد، دلهره‌هایم تمامی نداشت و هر قدم که به سمت جلو برمی‌داشتم قلبم تندتر می‌زد. تمام پذیرایی بزرگ خانه با گل‌های مصنوعی تزیین شده و زیبا شده بود اما این خلوت بودن خانه درست وسط روز برایم خیلی عجیب بود. به سمت اتاق خواب مشترک خانوم و آقای رفیع رفتم. حس مبهمی مرا به همان سمت می‌کشید. با دست‌های لرزان در نیمه باز اتاق را باز کردم و با دیدن تابان که روی تخت افتاده بود با ترس دستم را جلوی دهانم گرفتم. حس می‌کردم رنگ صورتم سفید و گلویم خشک شده بود. خدا را بابت آمدن به خانه شکر کردم و سریع کنار تابان رفتم. رنگ صورتش پریده بود و به نظر بیهوش می‌آمد. از پارچ استیل بالای سرش مشتی آب در دستم ریختم و به صورتش پاشیدم. بغضم دوباره تا گلویم بالا آمد و در منحنی‌های گلویم شکست. _تابان....تابان...چشم‌هات رو باز کن...تابان منم دلبان دست‌هایم به شدت می‌لرزید و به خاطر اشک‌هایم دیدم تار شده بود. دستم را زیر گردنش گذاشتم و دوباره مشتی آب به صورتش پاشیدم. _تابان توروخدا چشم‌هات رو باز کن، چی شده تابان؟ پلک‌هایش لرزید و چشم‌هایش آرام باز شد. نگاهش بی‌حال و واخورده روی صورتم چرخید و کش دار اسمم را صدا زد. _دلـ...دلبـ...ا.....ن _نگران نباش من اینجام، الان زنگ می‌زنم اورژانس خواستم بلند شوم که مچ دستم را گرفت و من را سمت خودش کشید. اشک‌هایم را پاک کردم و از پارچ بالای سرش یک لیوان آب ریختم. رنگ کدر آب باعث انزجارم شد اما از رفتن به آشپزخانه و آوردن آب هراس داشتم. لیوان را به لب‌های تابان نزدیک کردم که صورتش را برگرداند. اشک‌هایم گلوله گلوله از چشم‌هایم پایین می‌آمد و روی ملحفه‌ی تخت می‌چکید. با اضطراب به خاطر گلویی که خشک شده بود مقداری از آب را خوردم و باقی را روی پاتختی گذاشتم. تابان با نگاه نگرانش خیره‌ی صورتم شد و دستم را سمت خودش کشید. معلوم بود قصد دارد حرفی بزند اما هنوز توان نداشت. سرم را نزدیکش بردم. _چه اتفاقی افتاد؟ یه خانومی به من زنگ زد گفت تو حالت بد شده؟ _دلـ...دلبا...ن....مـَ...من... با صدای افتادن چیزی از بیرون اتاق نگاهم ترسیده به در اتاق خواب دوخته شد. تابان نگران بود و این از دست‌های لرزان و صدای آهسته‌اش مشخص بود. دست تابان را رها کردم و با ترس بلند شدم. نفسم به زحمت بالا می‌آمد و احساس می‌کردم سرم کم‌کم داشت سنگین می‌شد. قدم اول را سمت پذیرایی برداشتم که تابان پایین مانتویم را گرفت تا مانع رفتنم شود. _تو تنها نیستی تابان؟ کی تو خونه‌اس؟ بقیه کجا هستن؟ جواب نداد و فقط سرش را به معنای نفی کردن تکان داد. در اتاق خواب جلوی چشم‌هایم تار شد، پلک‌هایم را محکم به هم فشار دادم و دوباره باز کردم اما تصویر در اتاق جلوی چشم‌هایم کج و معوج شد. سرم گیج می‌رفت، دستم را به دیوار گرفتم تا از اتاق خارج شوم. متعجب بودم از این حالم ولی نمی‌فهمیدم چرا احساس گیجی عجیبی داشتم. انگار تمام تصاویر مقابل چشم‌هایم کش می‌آمد و چندتا می‌شد. خودم را کامل به دیوار تکیه دادم و در یک لحظه نفهمیدم چرا تمام دنیا در برابرم سیاه شد.
  15. مردانی ک به دل حسرت دختر دارند شاخ ها را بفروشند و عروسک بخرند #علیرضا_آذر
  16. نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید تاپیک جامع مسائل رمان نویسی انجمن موفق باشید
  17. #پارت_صد_و_نود_و_پنجم با صدای زنگ تلفن همراهم چشم از تلویزیون و سریالی که هیچ چیز از آن نفهمیده بودم، گرفتم. یک شماره‌ی ناشناس بود، برای پاسخ دادن مردد بودم اما دستم ناخودآگاه روی دایره‌ی سبز رنگ کشیده شد. _الو...خانوم؟ صدا ناآشنا بود و کمی هم اضطراب داشت، ته دلم برای خانواده‌ام و بیشتر از همه مادرم نگران شد و سریع پاسخ دادم. _بفرمایید؟ _سلام خانوم....شما...شما کسی به اسم تابان می‌شناسید؟ دلم ذره ذره مثل آینه‌ی خرد شده زمین ریخت. لرزش صدای این زن در دلم زلزله به پا کرده بود. _خانوم صدام رو می‌شنوی؟ خانومی به اسم تابان می‌شناسی یا نه؟ _خوا...خواهرمه _این خانوم توی خیابون حالش بد شده، جلوی این خونه از هوش رفته کسی هم همراهش نیست _شما کی هستید؟ شماره‌ی من رو از کجا آوردید؟ _من همسایه‌ی دیوار به دیوارشون هستم...شماره هم همین خانوم داد، این خانوم حالش بده من چی کار کنم؟ _گوشی رو نزدیکش کن باورم نمی‌شد تابان از من کمک بخواهد. صدای "دلبان" گفتن تابان قلبم را از جا کند. مطمئن بودم صدای خودش بود. هم ترسیده بودم و هم نگران تابان بودم. صدای ناله‌ی واضح تابان آن طرف خط دلم را نگران‌تر از قبل کرده بود. _خانوم لطفاً آدرس رو برام بفرستید _باشه، فقط زود بیاید توروخدا وقتی برای تلف کردن نداشتم. سریع به اتاق رفتم و آماده شدم. نگران بودم و بی‌دلیل بغضم گرفته بود. تابان و احوال بدش در ذهنم پررنگ شدند، مدام با خودم می‌گفتم: "حتماً علیرام نبوده، حتماً کسی جواب نداده، حتماً تنها بوده" دستم از حرکت ایستاد...دلم لحظه‌ای ترسید از تکرار واقعه‌ای دردناک مثل تولد علیرام اما صدای ناله‌های تابان چیزی نبود که نادیده‌اش بگیرم. دلم به رحم آمد و سریع از خانه بیرون زدم. آدرس از همان شماره برایم ارسال شده بود. با دلهره و ترس سمت خیابان اصلی رفتم و برای اولین تاکسی دست تکان دادم. _آقا دربست مرد ایستاد و من واقعاً احساس کردم برای اولین بار دلم برای خواهرم می‌تپد. برای اولین بار احساس کردم واقعاً تابان به من محتاج است. برای اولین بار تمام مشکلات بین خودم و تابان را از یاد بردم و فقط به این فکر کردم که تابان فارغ از هر درد و مشکلی بالأخره خواهرم بود و من نمی‌توانستم از کنارش بگذرم. بغضم میان راه شکست، آنقدر دردمند و مستأصل شده بودیم که آخرش با تمام مشکلات به هم بازگشته بودیم. درد می‌کشیدم از دوست داشتنی که رنگ تنفر و عشق را با هم داشت و هیچ کدام نمی‌دانستیم چه احساسی نسبت به هم داریم. با صدای راننده‌ی پیر چشم از آدرس درون گوشی‌ام گرفتم. _خانوم همین جاست با دیدن خانه‌ی آقای رفیع متعجب خیره‌ی در باز خانه شدم. چطور از آدرس متوجه این موضوع نشده بودم؟ دست و پایم برای جلو رفتن می‌لرزید اما باز صدای ناله‌های تابان در سرم اِکو شد. از کیفم چند اسکناس درآوردم و بدون توجه به مبلغ، آن را به راننده سپردم. _بفرمایید آقا _خانوم خرد نداشتید؟ _نه، باقی برای خودتون از ماشین پیاده شدم و باز خیره شدم به در باز خانه، همه چیز به نظرم مشکوک بود اما از طرفی وجدانم نهیب می‌زد. "شاید کسی نباشه کمکش کنه، شاید اون زن در خونه رو باز گذاشته تا من برم داخل" "شاید هم دسیسه باشه، آخه تو از کجا می‌دونی؟" "حتی اگر پاپوش باشه باید بری، باید بفهمی کی پشت این ماجرا هاست، شاید باشه" "احمق نباش، برگرد" زانوهایم برای پیش رفتن می‌لرزید اما به خودم دلگرمی دادم. از سر رسیدن علیرام و خانواده‌اش می‌ترسیدم اما حال خراب تابان و ناله‌هایش همراه با صدای لرزان آن زن بیشتر از رسیدن ماهور خانوم و علیرام نگرانم می‌کرد.
  18. #پارت_صد_و_نود_و_چهارم اینجا سکوت بود. سکوتی عجیب در دنیای عجیب من که همه را متعهد کرده بود کنار من صدای خود را خفه کنند. مادرم هنوز در بهت کارهای پدرم بود و اردوان همچنان می‌رفت و می‌آمد و بابا یوسف از وقتی فهمیده بود همه دعوت شده‌اند جز من‌، کینه‌ی پدرم را بدجور به دل گرفته بود. فرداشب جشن عقد تابان بود و من انگار در نوعی باتلاق نامرئی دست و پا می‌زدم. تلاش‌هایم برای رهایی از زندگی نکبت‌بارم فقط به بن‌بستی به نام خودکشی می‌رسید که نمی‌خواستم به آن گزینه فکر کنم. می‌خواستم آن آدم نامرئی را پیدا کنم. همان کسی که مسبب تمام بی‌رحمی‌های روزگارم شده بود. در حیاط خانه‌ی بابا یوسف روی صندلی تاشو پدربزرگ نشسته بودم و به شاخه‌های جوانه زده نگاه می‌کردم. ذهنم در تلاطم افکار بود، گاهی جزر و گاهی مد... با تماس تلفنی سروشان دل از شاخه و جوانه‌ها کندم، خشک شدم، خزانم از راه رسید و از سر شاخه‌ی رویا سقوط کردم کف زمان حال _بله سروشان؟ _سلام خانوم خوبی عزیزم؟ _ممنون، تو خوبی؟ سکوت کردم، حرفی نبود و حالا که احوال پرسی تمام شده بود دیگر حرفی نمانده بود. با ناخن گوشه‌ی لباسم را به بازی گرفتم. _دلبان زنگ زدم بگم ما فردا میایم اونجا، من بدون تو دوست ندارم شرکت کنم خندیدم که سروشان هم خندید اما تلاطم‌های ذهن من خاموش نشد، انگار با هیچ چیز آرام نمی‌گرفتم. _پلی استیشن میارم با هم بازی کنیم، خوبه؟ _خوبه، فردا منتظرتون هستم قطع کردم و بلند شدم. هوا از آن سرمای کرخت بیرون آمده بود و حالا طراوت بهاری داشت. مادرم آماده به حیاط آمد، با دیدنش متعجب شدم که همراه بابا یوسف و مامان ماهگل بود. _جایی می‌رید مامان؟ _گفتم شاید فردا وقت نکنم برم بهشت زهرا، امروز برم...تو نمیای؟ _نه من امروز یه کم می‌شینم پای درس‌هام پلک‌هایش را به نشانه‌ی موافقت بست، پیشانی‌ام را ب*و*سید و همراه آن‌ها رفت. حوصله‌ی درس خواندن نداشتم. دوست داشتم ساعت‌ها به یک نقطه‌ی سفید وسط کلی سیاهی زل بزنم و فکر کنم. نمی‌دانم ترک کردن سخت بود یا ترک شدن اما در این زمان احساس می‌کردم من ترک شده‌ای هستم که همه کسم را ترک کرده‌ام. بغضم گرفته بود از درد ترک شدن و ترک کردنی که در من بسیار درد می‌کرد. "آدم‌ها تا حدّ مرگ از خود خسته‌ات می‌کنند ترکت نمی‌کنند اما مجبورت می‌کنند ترکشان کنی آنگاه تو می‌شوی بنده‌ی سر تا پا خطاکار! (هوشنگ ابتهاج)"
  19. چیز هایی هست که تو نمیدانی و 

    شاید هم هیچگاه نفهمی ..

  20. #پارت_صد_و_نود_و_سوم با آمدن اردوان و مامان ماهگل مادرم کمی آرام‌تر شد اما دلخوری‌های درون نگاهش همچنان پیدا بود. زنی را می‌دیدم که پشت این نقاب بی‌تفاوتی چقدر شکسته و درهم است از این پس زده شدن‌های همیشگی که انگار قصد پایان نداشتند. اردوان روی مبل کنار من نشست و رو به مادرم که تند تند برگ‌های سبزی‌ را می‌چید، کرد. _آبجی اگر ما بهت چیزی نگفتیم برای این بود که دلبان گفت من شرکت نمی‌کنم، خودمون هم قصد داشتیم شرکت نکنیم. مادرم در سکوت دست از کار کشید و به صورت اردوان چشم دوخت. این سکوتش از عصبانیت بود. از پدرم گله داشت، سال‌ها بود از این زندگی که همیشه در رتبه‌ی دوم قرارش داده بود گلایه‌مند بود اما به روی خودش نمی‌آورد و حالا در این نقطه، این گلایه‌ها مثل گوشت اضافه بیرون زده بودند. _حالا به ما هم کارت دادن؟ ما هم خدایی نکرده دعوت کردن؟ _آره، شما که نیاز به کارت نداری آبجی _نمی‌خواستم برم اما الان می‌رم تا حرف‌های دلم رو به عارف بزنم، از هرکی توقع داشته باشم از اون ندارم که عقلش رو بده دست اون عفریته و دخترش، دلبان هم بیخود کرده باید بیاد پوزخند زدم. من نوک قله‌ی مرتفع ترین جای جهانم ایستاده بودم، من هزار بار سقوط کرده بودم و اکنون از این جایی که من ایستاده بودم هیچ ارتفاعی خطرناک نبود. _من تو خونه می‌مونم شما برید و بیاید. همه تو این جشن دعوت هستن منتهی تابان و ماهور خانوم اسم من رو به زور خط زدند اردوان و مادرم متعجب نگاهم کردند. بغض نداشتم، تمام بغض‌هایم از سر شانه ریخته بود ته دره اما این غم لاینفک تنهایی نوک قله در تار به تار حنجره‌ام می لرزید. اردوان کمی در فکر فرو رفت و مادرم مبهوت از این خبر دست‌هایش را در هم قلاب کرد. مامان ماهگل و لیلان هم وضعشان بهتر نبود. بغض سر سینه‌ام داشت کم‌کم تا گلویم بالا می آمد اما سرسختانه مقابلش ایستادم. _پس بگو چرا اون شب با پدرت بحث می‌کردی؟ سر همین بود، آره؟ حرف اردوان را بی‌جواب گذاشتم و بدون گفتن حرفی سمت اتاق رفتم که لیلان هم پشت سرم وارد اتاق شد و اردوان با خشم غرید. _من پام برسه به اون جا، اون جشن و بند و بساطش رو روی سر تابان و ماهور خانوم خراب می‌کنم، بهتره مامان ماهگل و بابا یوسف برن _نمی‌فهمم چرا عارف داره دل به دل صنم و تابان می‌ده؟ کاش بودم تو اون خونه‌ی لعنتی تا بهش بفهمونم دنیا دست کیه در اتاقم را روی غرولندهای مادرم بستم و نگاه خسته‌ام را به لیلان دوختم. او هم ساکت شده بود از این سکوت دردناک دلبانی که نمی‌دانست به جرم چه کسی داشت تاوان پس می‌داد.
  21. #پارت_صد_و_نود_و_دوم فصل هفدهم: کلافه به ساعت مچی‌ام نگاه کردم. نیم ساعت گذشته بود و هنوز نیامده بود. نگاهی به لیلان که غرق صحبت با یکی از بچه‌های کلاس بود، انداختم. _بچه ها فکر می‌کنید استاد بیاد؟ لیلان نگاهی به من کرد و هلیا هم کمی فکر کرد و بعد کوله‌اش را برداشت. _دیگه فکر نمی‌کنم بیاد من دارم می‌رم خونه سر راه از آموزش می‌پرسم خبر می‌دم سری تکان دادم و بلند شدم، ذهنم درگیر بود حتی از کلاس قبل هم چیزی متوجه نشده بودم. آقای حسینی مسئول آموزش وارد کلاس شد و با دیدن ما اخم‌هایش را درهم کشید. _این همه سر و صدا برای چیه؟ امروز استاد تقوایی نمیاد تشریف ببرید خونه ذوق زده به لیلان خیره شدم و هردو سریع بعد از خداحافظی سرسری با دوستان از کلاس بیرون زدیم. هوا ابری بود اما بارانی نمی‌بارید و به نظر می‌رسید که قصد باریدن هم ندارد. محوطه‌ی دانشگاه خلوت به نظر می‌رسید و بعضی دانشجوها تک و توک گوشه و کناری نشسته و غرق صحبت بودند. _دلی زنگ می‌زنی هاکان بیاد دنبالت؟ _نه با تو میام، بریم خونه مامان ماهگل؟ با خوشحالی موافقت کرد و هر دو سوار پراید سفیدش شدیم. خیابان‌ها خلوت و مسیر کمی دورتر بود و همین دوری راه برای در فکر فرو رفتن‌های من دلیل خوبی بود. مادرم با دیدن من و لیلان با خوشحالی صورت هردومان را ب*و*سید و ما را به پذیرایی راهنمایی کرد. _چی شده امروز زود اومدید؟ _استاد نیومد مادرم به سمت آشپزخانه رفت و من از پذیرایی نگاهی به اتاق خالی مامان ماهگل انداختم. _مامانی نیست؟ _نه رفته سبزی و نون بگیره الان میاد بلند شدم تا برای تعویض لباس به اتاق مشترک خودم و مادرم بروم که لیلان رو به مادرم کرد. _پس چرا شما خونه موندید؟ نمی‌رید خرید به هوای جشن؟ _کدوم جشن؟ مادرم با بهت از آشپزخانه خارج شد و به لیلان نگاه کرد. از پشت سر مادرم برای لیلان دست تکان دادم تا متوجه‌اش کنم اما دیر شده بود چون لیلان متوجه‌ی من نشد. _جشن عقد تابان دیگه مادرم متعجب‌تر از قبل سمت من چرخید. سر پایین انداختم و سعی کردم توضیح مناسبی برای این موضوع پیدا کنم. _تو خبر داشتی و به من نگفتی؟ عارف چرا نگفت؟ نگاهم را به لیلان دوختم که متعجب نگاه من و مادرم می‌کرد. با چشم برایش خط و نشان کشیدم و دوباره به مادرم نگاه دوختم. _دلی...یعنی می‌خوای بگی مامانت نمی‌دونست؟ _می‌خواستم بهش بگم مادرم عصبی پوزخند زد و سرش را چند بار به تأسف تکان داد. تلفن همراهم را برداشتم و در پیامی موضوع فهمیدن مادرم را به اردوان گفتم که سریع جواب داد و گفت خودش را می‌رساند. مادرم راهی آشپزخانه شد و حین جابه‌جا کردن وسایل زیر لب با خودش صحبت کرد. _مطمئنم جشنی نیست، اگر بود عارف حتماً به من می‌گفت، نمی‌گفت؟ لیلان کارت دعوت را از کیفش بیرون آورد و دست مادرم سپرد. مادرم کارت را باز کرد و با بغض روی اسم تابان را نوازش کرد. می‌فهمیدم چقدر این نادیده گرفته شدن برایش گران تمام شده بود اما حرفی برای گفتن نداشتم. مادرم نگاه پر آبش را به صورت در هم و گرفته‌ی من دوخت. _چرا تو و اردوان به من نگفتید؟ سکوت کردم و او هم کارت را روی پیشخوان پرت کرد و عصبی با دستمال نم دار داخل دستش حلقه‌هایی روی پیشخوان کشید.
  22. #پارت_صد_و_نود_و_یکم با مانتوی پرو شده مقابلش رفتم که چینی به بینی‌اش انداخت و مرا داخل هل داد. _نه این خوب نیست _آخه این کارها برای چیه سروش؟ نگاهم کرد و با احساس گنگ ته نگاهش خیره‌ی چشم هایم شد. بالاخره یک مانتو با اصرار برایم خرید و آرام کنارم قرار گرفت. _دلبان از وقتی اومدید خونه‌ی آقا یوسف من خیالم راحت شده، اونجا بودی هزار و یک دلشوره داشتم مخصوصاً با وضعیت معده‌ی تو زهرخند غمگینی زدم و بحث را منحرف کردم. از درس و دانشگاه گفتیم و اهداف سروشان بعد از تمام شدن درس من که تصمیم به ازدواج داشت اما من هنوز نسبت به احساساتم چند دل بودم. نمی‌دانستم کجای کره‌ی خاکی قلبم چه احساسی به علیرام یا سروشان داشتم و این بدترین دوراهی ممکن برای من بود. اصرارش را برای صرف شام رد کردم و آن را به زمان دیگری موکول کردم. تمام فکرم پیش حرف‌های سروشان و برنامه‌هایش برای آینده بود که تمامشان به من می‌رسید و همین موضوع باعث در فکر فرو رفتنم شده بود. اردوان جلوی در خانه ایستاده بود و همراه با سیگار گوشه‌ی لبش در حال مکالمه با تلفن بود. سروشان روبه‌روی خانه‌ی بابایوسف ایستاد و من با خداحافظی زیرلبی قصد رفتن کردم که بازویم را محکم گرفت. _می‌دونم حرفام برات سنگین بود اما خودت هم می،دونی این نزدیکی به صلاح هردومونِ، علیرام نمی‌تونه مرد تو باشه پلک روی هم گذاشتم و مثل ابراهیم در جهنم نمرود سوختم و سوختم. ساک مانتو را به دستم داد و رهایم کرد و من با حالتی مثل کما از ماشینش پیاده شدم. اردوان نزدیکم آمد و با دیدن صورت بی‌حالم اخم‌هایش درهم رفت. _معلومه خوش نگذشته کنایه‌اش را نادیده گرفتم و وارد حیاط شدم که پشت سرم وارد حیاط شد و ته مانده‌ی سیگارش را دود کرد. _برای جشن تابان فکرهات رو کردی؟ _فکری وجود نداره چون من نمیام بی‌هوا به سمتم آمد، دستش را دور شانه‌ام انداخت و روی موهایم را ب*و*سید اما نظر من قرار نبود با این ب*و*سه‌ها و این خریدها و بسیج شدن‌های همگانی تغییر کند. بی‌حرف از اردوان جدا شدم و به سمت اتاق رفتم. هنوز افکارم آرام نگرفته بودند و در جهنم حرف سروشان دود می‌شدند. "پایان فصل شانزدهم"
  23. به نام خدای این روزهایم .. نیلوفر تنهایی خلاصه: نیلوفر تنهایی روایت عاشقانه ی یک زندگی و شاید هم چندین زندگیست که در هم گره خورده اند و در پیچ و تاب این گره ها سرگردانند. دختری از جنس باران و پسری از تبار افتاب که باهم در یک آسمان طلوع میکنند. دختری که زیر فشار زندگی شانه هایش میلرزد و پسری که در تب و تاب حوادث زندگی امتحان مروگد بودنش را پس میدهد. تلاقی یک نگاه و جرقه ی آتشی در دل که شعله میکشد.. مقدمه: نگاهش را دوخت روی صورت مرد مقابلش و حالا بیش از بیش نفرت در دلش زبانه کشید. -من نمیفهمم تو میخوای به کجا برسی؟با عذاب دادن من، میتونی از پدرم انتقام بگیری؟اخه لعنتی من هم خون خودتم!کدوم بی شرفی این کارو با پوست و گوشت خودش میکنه؟ حسام خونسرد سر تا پای دخترک را از نگاه گذراند و چند لحظه بعد صدایش کمی دور تر به گوش رسید -این و من چندین بار گفتم. چشم هایش را بالا آورد و مستقیم نگاه بی تفاوتش را دوخت به اندام نالان دختر مقابلش و ادامه داد -من فقط صلاح تو رو میخوام. نگاه گرفت و خیره شد به باغ مقابلش و با لحنی سرد گفت -برو آماده شو. امشب برای تو از بهترین شب های زندگیته. چشم بست و قطره اشک از گوشه چشمش با لجاجت بیرون زد.طعم خون در دهانش پیچید و روی زانو افتاد. غرورش یک پا فرو ریخت و ناخن هایش کف دستانش را سوزاند.کاری از دستش بر نمی آمد.. ژانر:عاشقانه, اجتماعی
  24. #پارت_پانزدهم #رزی_برای_تو -پس نیستش؟ منشی بدون نگاه کردن به هونیا همان طور که تند تند چیزی را تایپ می کرد،جواب داد: -نه خانم امینی.امروز یه مناقصه ی مهم برای شرکت داشتیم که پدرتون آقا بهزاد رو فرستادند. شالش را کمی جلوتر کشید و اخم کرد. -نمی تونم برم داخل اتاق کارش؟ منشی که زن جوانی بود سرش را بالا آورد و با حرص به هونیا نگاهی انداخت. -نه خانم.مگه اینجا شهر هرته؟ اجازه نیست...اونجا یک حریم خصوصیه. لبانش را به هم فشرد.خیلی جالب بود که در شرکت پدرش برای هر کاری باید از این دختر بی اعصاب اجازه می گرفت! نفسش را بیرون داد و روی صندلی نشست. با صدای مردی که سرش را از در بیرون آورده بود،به خود آمد و به مرد که قیافه ی آشنایی داشت،زل زد. -خانم صفایی؟ منشی ناخن های بلندش را از روی صفحه ی کیبورد برداشت و صندلی را عقب کشید.صدای کشیده شدن چرخ صندلی روی سرامیک ،مغزش را خراشید. -اومدم مهندس. با شنیدن تق تق پاشنه های بلند منشی که از او دور می شد،لبخندی از سر پیروزی زد و از جایش بلند شد.قدم هایش را آرام برداشت و روبروی اتاق کار بهزاد ایستاد.نفسش را آرام بیرون داد و با ندیدن کسی در این دور اطراف،همان طور که کیفش را بر روی شانه هایش جا به جا می کرد دستگیره ی در را بدون سر و صدا پایین کشید.سریع در را بست و لبخندی زد."همیشه مرتب بودی بهزاد!" و لبخند تلخی روی لبانش نقش بست. زیپ کوله اش را باز کرد و بی توجه به صدای آن گل رز سفید را از درونش برداشت.نمی دانست چرا همیشه ی خدا دلش می خواهد به بهزاد گل رز هدیه دهد!آن هم با رنگ های مختلف...شاید چون خودش هم عجیب عاشق این گل بود و با دیدنش جانی تازه می گرفت،آن را برای هدیه مناسب می دانست. چشمش به یادداشتی با خط خودش افتاد که با ربانی به گل بسته شده بود: -ممنون از بهزاد عزیزم بخاطر کمک در پایان نامه ی دانشگاه... دوستدارت هونیا! طبع شاعری نداشت که بشیند و شعری بلند بسراید و در خیالش از هر قدم بهزاد خیابان را فرش کند،ساده بود و یادداشت هایش را هم ساده می نوشت... با صدای خنده ای که از اتاق کناری به گوش می خورد به خودش آمد و سریع از اتاق کار بیرون پرید.
  25. میتونم بشینم کنار اون ساعت ها

    همیشه آرومم میکنه اون با حرفاش

    یک بود که همیشه منو باور داشت

    منو اون همو از دست نمیدیم

    وقتی حالت بده من با کله پیشتم

    رو کسی حساب نکنی تا وقتی من شیشتم:)

    #مخاطب_خاص

    1. ریحانه15

      ریحانه15

       اومدی تا بره
       فصل دیوونگی
       شدی آرامش
       کل این زندگی😉

       

  26. #پارت_چهاردهم *** انگشتانش را دور جام سرد شربت گره کرد و با استرس روی صندلی باغ نشست.با دیدن چهره ی دختر عمویش که با نفرت به او نگاه می کرد نیشخندی رد و با بی تفاوتی چهره اش را به سمت مخالف برگرداند. بالاخره لیسانسش را گرفته بود و پدرش به همین مناسبت مهمانی ای در باغ خانه اشان ترتیب داده بود.خب چرا باید با توجه به رفتار بقیه این شب خوب را خراب می کرد؟ دیگر کافی بود. نباید اجازه می داد که کسی خوشحالی اش را از او بگیرد و به جای آن آرام آرام غم و ناراحتی را در وجودش تزریق کند.چه می شد اگر زندگی را به خود آسان می گرفت؟ -سلام بر خانم مهندس! با دستپاچگی نگاهش را از ناخن های لاک زده اش گرفت و به صورت رایان چشم دوخت. -اوه...ممنونم از لطفت،اما هنوز اون قدری چیز بلد نیستم که بخوای من رو خانم مهندس صدا بزنی! رایان لبخندی زد و روی صندلی کنار هونیا جا خوش کرد. -خب بالاخره لیسانس داری دیگه!فرقی با ما ها نداری...فقط ما ها یه دو سال ناقابل اضافه تر خوندیم. لب هایش را به هم فشرد و طره ای از موهایش که آزاد بود را با استرس دور انگشت اشاره اش پیچاند.رایان لبخندی زد و صندلی اش را به هونیا نزدیک تر کرد. -دیگه چه خبر؟ نفسش را با درد بیرون داد.زشت نبود اگر به رایان می گفت که از او چندان هم خوشش نمی آید؟ -خبر خاصی نیست. این را گفت و از جایش بلند شد.دیگر تحملش را نداشت.می دانست بی احترامی کرده اما دیگر ظرفیت نداشت.اگر از جا بلند نمی شد چیزی می گفت که ممکن بود تمام حرمت های فامیلی را زیر پا بگذارد! با حرص دندان هایش را روی هم فشرد و به سمت بهزاد نگاهی انداخت که سخت مشغول گل گفتن و گل شنفتن با پسر عمه اش بود.آهی کشید.او خیلی غریب بود!خیلی غریب و البته تنها... از دار دنیا یک بهزاد را داشت که همه او را برادر هونیا می نامیدند .حالا بهزاد هم برایش مهم نبود که این هونیای به اصطلاح خواهر الآن چه کار می کند! -هونیا؟عزیز دلم؟ به سمت عمه اش که او را صدا زده بود برگشت و لبخند تصنعی ای که پشت آن نفرتی خاموش جا خوش کرده بود،زد. -بیا بشین اینجا پیش ما. ما؟مگر چند نفر بودند؟کلافه نگاهی به دو رو اطراف انداخت و با دیدن رایان که با فاصله ی نه چندان دور کنار مادرش نشسته بود با ناراحتی و از سر ناچاری به سمت عمه اش رفت. -چطوری عروس گلم؟ لپش را از درون گاز گرفت تا حرف های نامربوطی که در ذهنش چرخ می خوردند را از فکرش بیرون کند. -ممنون عمه جون. و با حرص لبخندی به رایان زد و لب زد: -بچه ننه. رایان یک تای ابرویش را بالا انداخت و لب هایش را با انزجار جمع کرد. -تبریک می گم بابت تموم شدن دانشگاهت. -ممنون ولی دانشگاه چیز مهمی هم نبود. این حرف را گفت تا از گفتن"به تو ربطی نداره"جلوکیری کند. عمه اش مهربان بود و لطف خاصی نسبت به هونیا داشت ول یهونیا نمی دانست که چرا آب او با عمه اش در یک جوب نمی رود. -نبودی اون روز مهمونی خونمون عزیزم.جاتون خیلی خالی بود.الآن بهتری؟سرت درد نداره؟ انگشت هایش را در هم حلقه کرد و سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. -حیف شد خودمون هم خیلی دلمون می خواست بیایم. و در دل پوزخندی زد. -سرم هم بهتره،ممنون از احوال پرسیتون... و با گرفتن اجازه ای بدون منتظر ماندن برای شنیدن حرفی از جانب عمه اش از جا بلند شد و سرگردان به سمت دیگری رفت.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر