تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. امروز
  2. جدیدا
  3. و این لبخند است،که گریه را در پس ناامیدی باتمام درد در آغوشش قرار می دهد تا شاید کمی آرام شود. چه بگویم به این بغض لعنتی که حنجره را در چنگک های خود قرار داده و قصد جانم کرده است. گویی؛ او هم خسته است از فریاد های بی صدا،سکوت پر از حرف.. ولی باز هم می جنگم و دردهایم را در کوچه پس کوچه های لبخندهای مصنوعی پنهان می کنم.‌. و باز هم می خندم، حتی شاید بلندتر از قبل.. #فاطمه_محمد_پور
  4. آرام پلک هایم را باز می کنم،باز محیط آشنای بیمارستان را می بینم . و باز هم دیوار های سپید... آهی می کشم،بخار روی ماسک ونچوری می افتد. بی رمق چشم می گردانم و شایان را کنارم می بینم،سرش را روی دست راستم گذاشته است .نفس های منظم اش که به پوست دستم می خورد نشان از خواب بودنش می دهد دست چپم را آرام در موهای لخت اش فرو می برم .حضورش چونان همیشه یگانه تصلای ناآرامی های درونم بود " با بغض دستم را در دست مرد مهربان می گذارم و از بیمارستان خارج می شویم خودش می گوید: اگر کمی دیر تر می رسید مرا به پرورشگاه یا همان مرکز مراقبت از بی سرپرستان می بردند .به معنای دیگر یعنی اگر این مرد با چشمهای پر مهر و لبخند های مداومی که چین های کوچکی کنار لب های خوش حالت اش می انداخت نمی آمد اکنون رهسپار مکانِ بی کسان شده بودم. یادآوری نگاه های عجیب دکتر و پرستار ها حلاوت بودنِ مرد مهربان و حمایت هایش را به کامم زهر می کند.نمی دانم این چه عادت بی رحمانه ای ست که در میان عوام افتاده؟بی پناهی را طوری می نگرند که چه غریبانه غم بر غصه ی تنهایی و بی کسی اش افزون می شود از وقتی چشمانم را باز کردم چونان پر ترحم نگاهم می کردند،به گونه ای که بغض روی بغض خانه می کرد در گلوی نحیفم. اما نگاه این مرد حسی متمایز داشت،احساسی که مرا وادار می کرد به او اعتماد کنم. مرد مهربان ماشین را مقابل خانه ی بزرگی متوقف میکند .در سمت مرا باز میکند،دستم را می گیرد و من به سختی روی پاهایم می ایستم و خیره به کفش های قشنگی می شوم که بین راه برایم خرید.دستگیره ی فلزی را می گیرد،در را باز می کند و مرا با خود به داخل می برد نگاه نسبتا خیره ای به دکوراسیون مدرن خانه می اندازم و همان طور که نگاهم پی لوستر و هالوژن های رنگی سقف کناف کاری شده است،صدای آرامی می گوید:سلام بابا! و من از سردی صدایش می لرزم.آب دهانم را قورت می دهم و بر می گردم.پسری بیست-نوزده ساله را می بینم با لباس های راحتی! به تیله های آبی اش خیره ام.هر چه فکر می کنم نمی شناسمش.نیاز نبود به حافظه ام رجوع کنم،خبر داشتم ذهنم خالی ست..فارغ از کلمه ی کوچکی.حتی اسمم را به یاد نداشتم مرد مهربان یا به قول خودش"پدر"می گوید:مَهرو و من تکرار کردم:مهرو! مرد جوابش را می دهد،استفهام آمیز پسر چشم آبی را می نگرد و تأکید کنان می گوید:خواهرت حالش بهتر شده و برگشته خونه پسرم،دیگه لازم نیست ناراحت باشی! پسر چشم آبی هم تنها نگاه بی روحی به صورتم می اندازد که موهای پشت گردنم از ترس سیخ می شود.برق چشمهای یخی اش خون را در شریانم منجمد می کند.همان طور که نگاهم خیره ی چشم ها و صورت مهتابی اش است،دست مرد را فشار می دهم.او هم انگار ترس را از نیمرخ صورتم می خواند.با ملایمت می گوید:می خوای اتاقت رو ببینی؟ به سختی نگاه از دو گوی یخی می گیرم و سری تکان می دهم.یعنی بله..و در دل می گویم مهم نیست کجا! ولی مرا ببر تا در دیدرس این پسرکِ منجمد شده نباشم.مرد مهربان با تأسف نگاهی به پسرش می کند و دست مرا می کشد
  5. #پارت ۱گوشی ام زنگ میخورد و به صفحه اش نگاه می اندازم"سحر" با اینکه اصلا حوصله شنیدن وراجی های یک ساعته اش را ندارم پاسخ می دهم:_سلام عزیزم . با تن بالای صدایش گوشم کر می شود:_سلاااام محیا جون،خوبی؟چه خبر؟یونی هستی؟. بدون وقفه ازمن سوال میپرسد ومنتظر پاسخ من است:_فداتشم،سلامتی،دارم برمیگردم خونه . تماس های سحر بی دلیل نیست لابد باز هم مهمانی دارد و نفسش را بیرون می دهد:_میخواستم بگم اگه تهرانی فردا باچند تا از بچه ها بریم فرح زاد. فورا اخم هایم در هم می رود این دختر درباره من چه فکری کرده است مگر هر دختری که همه ی خانواده اش مرده باشند باید آدم ناباب ولا اوبالی باشد؟ منتظرش نمی گذارم:_نه سارا جان فردا نیستم برو عزیزم خوش بگذره بای. وبدون اینکه رخصت بدهم تا او حرف بارم کند به تماس پایان می دهم .به سمت۲۰۶ ام میروم و به سمت خانه ی پدری ام حرکت می کنم. خانه ای که تمام خاطرات من در آن ساخته شده، تمام شادی وغم هایم همان خانه است. آری تمام زندگی من با همه ی خوشی ها وناخوشی هایش در همان خانه ی قدیمی است. ای کاش سه سال پیش من هم در آن سفر جان باخته بودم و در کنار خانواده ام آرمیده بودم اما الان روحم مرده است و به یک شی متحرک مبدل شده ام که همه ی احساساتش یخ زده.#پارت۲آسمان هم انگار از این همه بدبختی من بغضش گرفته و بارش اشک هایش شروع می شود،ببار باران که من هم ابری ام. از ولنجک تا یوسف آباد بدون ترافیک بیست دقیقه است وای به این که خیابان هاپر از ماشین باشند وباران هم ببارد این وضعیت تهران همیشه کلافه ام می کند اگرحتی لحظه ای از عمرم باقی مانده باشد دلم می خواهد از این شهر شلوغ وآلوده بروم اما دل کندن از خاطراتم خیلی سخت است. چهل دقیقه ای می گذرد وبه خیابان اصلی خودمان میرسم بخار از سرمای هوای بیرون روی شیشه های ماشین نشسته، دلم میخواهد دوباره آدم سابقی بشوم که کودک درونش زنده است و زمانی که باران می بارید شیشه های ماشین را پایین می زد واز ته دلش جیغ می کشید چقدر دلتنگ روز های خوب زندگی ام هستم. وبالاخره بعد از ۵ دقیقه وارد کوچه می شوم ،ریموت درب پارکیگ را می زنم ماشین را به داخل حیاط می برم ، درب ماشین را قفل می کنم و به سمت درخانه می روم با کمال تعجب می بینم که کلید خانه نیست یعنی چه؟ کجا رفته ام که کلید را جا گذاشته باشم؟ فکرم را به کار میگرم که امروز به چه مکان هایی رفته ام وممکن است کجا جا گذاشته باشم در همین حین فقط بوفه ی دانشگاه به ذهنم می رسد که رفته ام حتما فردا صبح اول وقت به بوفه ی دانشگاه سرمیزنم تصمیم می گیرم حتی اگر شده امشب در هتل اقامت داشته باشم و پیش هیچ کدام از هم دانشگاهی هایم نروم#پارت۳اما تازه یادم می افتد که فردا میان ترم حقوق مدنی دارم و جزوه را ندارم باید ناچارا امشب را پیش یکی از دوستانم باشم. بغض گلویم را می فشارد قلبم تند می تپد اگر خانواده ام زنده بودند نمی گذاشتند احساس تنهایی کنم چند سال که یک غم بزرگ بر روی دوشم است حتی بعد از فوت خانواده ام همه ی فک وفامیل با من قطع ارتباط کردند من را مقصر اصلی این ماجرا می دانند آن روز را دقیقا به یاد می اورم که برای بهتر شدن روحیه ام بعد از کنکور به شمال رفتیم و لحظه ای که پایان زندگی من امضا شد. نمیدانم تاکی قرار است این خاطرات لعنتی من را عذاب دهند هنوز صدای خنده های برادر بزرگم مهیار در گوشم است ای کاش به آن مسافرت لعنتی نمی رفتیم. یک ساعت از تفکرمن می گذرد ومن هنوز غرق در گذشته خویشم که نمی گذرد. بالاخره مصمم به نازنین تنها دوستم پیام می نویسم:_سلام نازی جان،خوبی؟ خونه ای عزیزم ؟ و برایش ارسال رامی زنم وبعد از دقایقی صفحه گوشی ام روشن می شود نازنین است:_سلام عشق من.فدات شم آره عزیزم خونه م وفورا با نازی تماس می گیرم ومی گویم امشب به مجبورا باید امشب را پیش او باشم واو با خوشحالی می پذیرد.در راه حرکت به سمت خانه ی نازی کلی بد وبیراه نثار خودم می کنم همه چیز را تقصیر خودم می دانم ولقب بی عرضه را روی خودم می گذارم پشت ترافیک پیامی دریافت می کنم شماره ای ناشناس است:_سلام خانم رضوانی، حسینی هستم، لطفااگرجزوه حقوق مدنی در اختیارتون هست برای من عکس پنجاه صفحه آخر رو بفرستیدممنون.#پارت۴و بی توجه به پیام ،گوشی را کنار می گذارم خداروشکر که ترافیک کمتر شد و به شهرک غرب رسیدم. به نازی زنگ میزنم ، آیفون رامی زند وارد لابی ساختمان می شوم در آسانسور دکمه ی طبقه ۵ را می فشارم وقتی که رسیدم نازی من را در آغوشش می گیرد:_سلام محیای عزیزم خوش اومدی گلم،بفرمایید ،مادر وپدرش به من سلام می کنند او مرا به سمت اتاقش هدایت می کند.ساعت از ۹ شب گذشته و تازه میخواهم شام صرف کنم وپذیرایی شوم.چقدر اتاقش برای من دلنشین است همیشه دلم میخواست کمی باسلیقگی نازی را من هم داشتم هارمونی کرم و گل گلی خیلی زیباست تختی کرم رنگ با پرده های گلدار رنگی اصلا آدم از این همه زیبایی جان می گیرد. لب به سخن می گشاید:خب چه خبرا خانم خوشگله؟ چه عجب یادی از ما کردی دختر. خبری نشده؟ پاسخش را می دهم:_ هیچی امشب خیلی بیشتر از شبهای دیگه دلم گرفته بود خیلی احساس تنهایی می کردم گفتم بیام پیش تو.نه بابا خبری نیست مگه اون پسری که از زندگیش سیر شده باشه بیاد منو بگیره منِ بی خانواده که حتی فامیلام هم ترکم کردند و هیچکسی رو تو این دنیا ندارم. بغضم اجازه حرف زدن را از من می گیرند و صورتم را دانه های اشک فرا می گیرد انگار که دل نازی برایم سوخته باشد آهی می کشد و من را در آغوشش می گیرد:_ الهی قربون دلت برم ،عزیزدلم نبینم گریه کنی من دوست لوس نمیخواما. بعدش هم خیلی هم از خداش باشه اون پسری که بیاد خاستگاریت دختر به این ماهی والا چی باید داشته باشی که نداری؟ هم خوشگلی،خانمی،مستقلی و از همه مهمتر پاکی. کم تر میبینم دخترای دور و اطرافم مثل تو تنها و پاک باشن که شیشه نازک دلش تو این۲۱ سال حتی یه خراش کوچیک هم نیفتاده.اشک هایم را با شالم پاک می کنم، خودم را از آغوشش بیرون می کشم:_راستی یه حسینی نامی به من پیام داد که جزوه حقوق مدنی رو دارید عکس پنجاه صفحه آخرش رو برام بفرستید نشناختم کیه تو کسی به این فامیلی میشناسی؟ نازی چشمانش گرد می شود و خیره خیره من را نگاه می کند:_ اول این که حسینی تادلت بخواد داریم مثلا همین نگهبان دانشگاه دوما خره شمارش رو سیو کن تو گوشیت ببین کیه من برم چایی بیارم بخوریم هیجانی شد موضوع.کوفتی زیر لب نثارش کردم و شماره اش را در تلفن همراهم ذخیره کردم. و رفتم سراغ تلگرام و دنبال اسمش گشتم نازی باسینی چای و شیرینی خامه ای در اتاق را باز می کند:_چی شد؟ صبر کن منم بیام فوضولیم گل کرده ببینم این پسر خوشبخت کیه لبخندی به روی لبم آمد:_خب حالا همچین برا خودت تصمیم می گیری که انگار همین الان پشت درای بسته حسینی منتظر نشسته،والا .نازی میخندد:_وای خیلی خوب هم قافیه شد عالی بود حالا بببینیمش ایشونو #پارت۵سرم را به نشانه تایید تکان می دهم و تگرام را باز می کنم و بر روی پروفایلش میزنم ، تصویر پسری جوانی حدودا بیست وهشت ساله را می بینم که چشمان سبز ،موهایی خرمایی رنگ و پوستی سفید دارد تصاویرش را ورق می زنم و در تصویر های بعدی متوجه قد بلند بودنش می شوم ولی من اصلا اورا تا الان ندیده ام؟ مطمئنم که در دانشگاه ما نیست یا شاید هم تا الان در هیچ کلاسی حضور نداشته. لبخندی پهن روی صورت نازی می نشیند:_وای چه پسر خوشتیپیه جا برادری خیلی خوبه همینو بر دار برا خودت مخشو بزن خوشگله . بازویش را نیشکونی میگیرم:_ هی من میخوام هیچی نگم نمیشه دختره ی پر رو به جای این حرفا برو جزوه رو بیار که عکسشو بگیرم وبفرستم براش بعدش هم خودم بشینم بخونم خیر سرم همین درس رو میان ترم دارم . لبخند از چهره ی نازی محو می شود:_خیلی خب دختره بد اخلاق. چایی هم بخور برات آوردم سرد نشه نیم ساعت دیگه هم شام بخوریم و بعد برات جزوه رو میارم از برخوردم با نازی پشیمان میشوم می دانم که از دست من دلخور است گونه اش را می ب*و*سم:_خوشگل من ببخشید اگر لحنم بد بود دست خودم نیست بخدا معذرت .لبخندی از روی اطمینان می زند:_می دونم دوست یکی یه دونم هیچی تو دلش نیست اصلا دلخور نیستم ازت حتی یه فسقل. میخندم و همینطور که بر روی تخت نشسته ام بر روی تختش دراز می کشم و چشم به سقف می دوزم نازی میفهمد که الان دلم تنهابودن میخواهد اتاق را ترک می کند.چقدر نازی خوشبخت است همه ی خانواده اش را دارد اما من چی؟ از دار دنیا فقط خاطراتم جلوی چشمانم رژه می روند دلم می خواهد به خواب عمیقی بروم خوابی که هیچ وقت بیدار نشوم شاید این بار خانواده ام را ملاقات کردم. خدای من می دانم که تو شنوای بینایی وتمام دردها وحرفهای من را میبینی ومیشنوی خودت مرهم زخمهایم باش آمین.
  6. نام رمان :میدونم بر میگردی 

    نویسنده :تکتم کرمنیا 

    ژانر :عاشقانه پلیسی 

    خلاصه :داستان درمورد دختری به نام الیناس که وارد دانشکدافسری میشه و عاشق استادش میشه و با اون کلی هیجان رو تجربه میکنه اما بعد از چند وقت استادش به خاطر یه سری مشکلات از اون دانشکده میره و میگذره تا اینکه همو تو شمال میبینن و یه سری سوء تفاهم باعث میشه که پسره فک کنه دختره داره ازدواج میکنه و...

     

     

    1. baranajoun

      baranajoun

      میدونم بر میگردی 

      قسمت اول 
      _الینااااااا بیا دیگه 
      +باشه الان میام ...وای چقده غرزد این دختره خب بگم که امشب شب یلداس ومن وخواهرام الناز وایلین میخوایم سفره بندازیم اخه قراره همه خونه ی ما جمع بشن چی بشه امشب .تو فکر بودم که با صدای الناز به خودم اومدم 
      _الینا اون ضرف میوه رو بیار دیگه یه ساعته تو اشپزخونه موندی .
      +اومدم دیگه 
      منو الناز دوقلوییم البته من یک دقیقه از الناز کوچیکترم. الان 19سالمونه وکنکور دادیم تا ببینیم چی میشه . ما شباهت زیادی داریم .واسه همین هیچ کس جز مامان و بابا وایلین نمیتونه مارو از همدیگه تشخیص بده . والبته منم که شیطون همیشه از این مسئله سوء استفاده میکنم خراب کاریامو میندازم گردن اون . 
      ایلین دختر عمه امه باماها خیلی جوره و رشته اش پرستاریه . 
      رفتم پیششون وباهم شروع به چیدن سفره کردیم. همه رفتیم کنار وبه حاصل زحمتمون نگاه کردیم ..اوه. ..مای...گاد چه کردیم ما .
      +خب بچه ها ساعت 7بریم حاضرشیم که کمکم مهمونا میرسن .
      همه رفتیم تو اتاقامون .البته اینم بگم که ایلین تو بچگی مامان باباشو از دست داده و بابا سرپرستیشو به عهده گرفته وخواهر ما محسوب میشه ایلین یه سال از ما بزرگ تره خب بهتره برم یه دوش بگیرم بعد حاضرشم اگه دیر کنم الناز خفه ام میکنه ...

    2. baranajoun

      baranajoun

      میدونم بر میگردی

      قسمت دوم 
      بعد ازیه دوش که حسابی کیف داد وسرحال شدم رفتم سمت کمدم که یه لباس مناسب پیداکنم که یهویی در باز شد والناز اومد تو .
      _دینگ دینگ دینگ ..من اومدم 
      +خب اومدی ک اومدی ب من چه 
      _دن د عزیزم ربط داره  اومدم بگم اون لباس مشکیتو با کفش مشکیاتو کلاهش وردار بیا تو اتاقم باشه اجی جون ؟؟
      +چه نقشه ی شومی داری تووو 
      _اجی جونم ....
      +باشه خودتو لوس نکن بدم میاد برو الان میام 
      _منتظرم هاااا
      معلوم نیس میخواد چیکار کنه فضولیم گل کرده بود واسه همین سریع وسایلیو که گفته بود رو برداشتم ورفتم تو اتاقش نشسته بود رو صندلی میز توالتش وداشت لوازم ارایششو اماده میکرد 
      _خب اومدی عجقم بیا بشین که میخوام کارمو شروع کنم 
      +عقققق چند بارگفتم بهت لوس بازی نکن 
      _بشین حرف اضافه نزن 
      رو صندلی نشستم و الناز کارشو شروع کرد . بعد نیم ساعت که رو موهام و صورت کار کرد گفت خب پاشو لباستو بپوش 
      +واستا خودمو ببینم خو 
      _لباستو بپوش بعد عجول خانوم 
      لباسمو پوشیدم. وبعد الناز با احتیاط زیاد کلاه رو گذاشت روی سرم .
      +خب بروکنار خودمو ببینم دیگه 
      _چه عجله ای داری تو دختر واستا خودمم حاضرشم بعد یهویی ببینی خب؟؟ حالا تو بشین تا من حاضرشم .
      +باوشه وروره جادو ...چنان اخمی کرد که دیگه جرعت نکردم حرف بزنم 
      روی تختش نشستم وبه اتاقش نگاه کردم . دکور اتاقش به رنگ صورتی وسفید بود یه اتاق بزرگ .اتاقامون شبیهه همدیگن. یه تخت دو نفره با یه روتختی صورتی کمدای سفید یه کاناپه ی صورتی چرک یه گوشه اتاق کامپیوترو کنارش یه قفسه کتاب . درکل اتاق قشنگیه .
      تو هپروت بودم که دیدم الناز واستاده روبروم سرمو اوردم بالاونگاش کردم واااای چقده خوشگل شده 
      +اوووووف چه جیگری شدی بخورمت 
      _درویییش کن .بعدم خودتو نگاه کن از من جیگرتر شدی . 
      هردومون همزمان رفتیم جلوی ایینه دو تا دختر شکل هم مث سیبی که از وسط نصف شده 
      موهامو فر کرده بود و دورم ریخته بود جلوی موهامم کج تو صورتم ریخته بود وگلای ریز سرخم زده بود روموهام و کلاه رو هم به صورت کج جوری که روی گل ها رو نگیره گذاشته بود رو سرم ..یه خط چشم نازم برات کشیده بود و یه رژ لب سرررخ خودشم که دقیقا مث من درست کرده بود همه چی لباس ارایش همه مث من بود یه لباس مشکی که تا کمر تنگ بود ویقه مربعی داشت از کمر به پایین پف دار میشد وتا پایین پام میومد روشم نگین کار شده بود با دستکش ساق بلند توری با یه کلاه مشکی که لبه کلاه پنج سانت تور میخورد مث این اشرافیا شدی بودیم چ بامزه ..خخخ والبته کفشای پاشنه ده سانتی مشکی .

  7. برای گم شدن همیشه نباید توی کوچه پس کوچه های غربت باشی. گاهی وقت ها توی اتاق خودت، میان تک تک خاطراتت گم میشی ...! اون وقت باید خیلی به عقب برگردی تا خودت را پیدا کنی، خیلی ... روزبه_معين 📚 قهوه‌ى سرد آقاى نویسنده
  8. بی تو 
    هر روز مرا ماهی 
    و هر شب سالی‌ست
    شب چنین،
    روز چنان،
    آه ..
    چه مشکل حالی‌ست!

    #هلالی_جغتایی

  9. ما از ترس طردشدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طردشدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب... 📚چهار میثاق 👤دون میگوئل روئیز
  10. 💭 بذار یه چیزی رو بهت بگم: هیچوقت باورِ کسی رو ازش نگیر حتی تو بدترین و سخت ترین روزها. ما آدما از درونِ هم بی خبریم، کسی چه میدونه چقدر باید بگذره تا یه باور دوباره زنده بشه! یه سال، سه سال، شایدم هرگز... آدما با باورهاشون زندگی میکنن، نفس میکشن، میخندن، گریه می‌کنن. هیچوقت هیچ کجا باورِ کسی رو ازش نگیر. شیما.ک
  11. نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید تاپیک جامع مسائل رمان نویسی انجمن موفق باشید
  12. ----- با کلافگی نگاهی به او می اندازم..طبق معمول نیش بازش نمایان است اشاره ای به بالش روی تخت می کند و می گوید:اخطار آخر بلند میشی پرنسس یا بزنم تو صورتت پوفی می کشم..اصلا حوصله اش را ندارم آن هم اکنون که بی دلیل آشوب در دلم جولان می دهد -پانی عزیزم! واسه یکبار تو عمرت آدم باش بگو بدون خبر به من کجا رفته؟! پرحرص نفسی میکشد و چشمهایش را ریز می کند:اولا واس دومین بار میگم نگفت کجا میره فقط گفت تا حاضر بشی بر میگرده دوما تو که همه ی عمرت آدم بودی چرا زبون منو نمیفهمی! بلند تر می گوید:ساعت ده کلاس داریم ربدو شامبرم را گوشه ی تخت می اندازم و در دل می گویم هیچ وقت بدون خبر دادن به من بیرون نمیرود! پانی بی توجه به چهره ی گرفته ام بیرون اتاق میرود. مانتو مشکی و شلوار جین را روی دسته صندلی می گذارم از همیشه رنگ پریده ترم،رژی بر میدارم بی توجه به رنگش روی لب هایم می زنم که بهانه ی غر غر کردن دست پانی ندهم لباس هایم را می پوشم کتاب و وسایل طراحی را توی کوله مشکی ام می گذارم و شال رنگ مانتویم را برمیدارم از اتاق بیرون می روم.. صدای آرام حرف زدنش توجه ام را جلب می کند،پشت به من ایستاده است. آهسته می گوید:الان حالش بهتره؟..خب..باشه سرگرمش می کنم تا بیاین..نه نه نمیزارم بفهمه دستم روی بند کیف خشک می شود..تپش قلبم ناخودآگاه افزون می شود مکالمه را که پایان می دهد، لرز صدایم را کنترل می کنم و می گویم:چی شده؟؟ شتابزده بر می گردد..موهای شب رنگش را با استرس کنار میزند،موبایلش را روی اپن می گذارد..بی اعتنا به نگاه نگرانم سرتا پایم را بررسی می کند -رنگت پریده یه رژ گونه میزدی میدونی که استاد طراحی چه تیکه ایه! و چشمکی میزند صدایش هر چند اندک ولی میلرزید! ترسم که بیشتر می شود،نفس تنگی سراغم می آید. پانی میفهمد و کوله ام را از دستم بیرون می کشد و من فکر می کنم که چه کسی حالش بد شده است که من نباید بدانم و به ظاهر سرگرم شوم؟! دست به دیوار می گیرم..باید بروم! شال را روی سرم می اندازم پانی سریع اسپری رامی یابد و سمتم می گیرد..دستم را به گلویم بند می کنم با حسرت به اسپری نگاهی می کنم، سرم را عقب میبرم نه!باید بفهمم بریده بریده سوالم را تکرار می کنم اسپری را در دستش فشار می دهد و من به کمک دیوار سعی در زمین نخوردن دارم با دستپاچگی می گوید:چیزی نیست به چشمهایم نگاهی می کند، ادامه میدهد:شایان..خب..تصادف کرده و محلت نمی دهد اسپری را به دهانم نزدیک می کند،یک پاف میزند..سرفه می کنم از ترس ماهیچه های زبانم کار نمی کند،با نگاهم حرفم را به او می فهمانم زیر لب لعنتی ای می گوید،اسپری را که نزدیک می آورد بی توجه به خس خس سینه ام روی پارکت ها پرتاب می کنم -بیمارستان بابات دیگر هیچ نمی فهمم!صدا زدن هایش..دویدنش..نفس تنگی ام..شال آشفته ام..تنها ماکسیمم را دنبال می کنم"شایان بیمارستان است"! سریع سمت ماشین می روم،نفسم به زور بالا می آید این هم مدیون آن یک پاف هستم! می دانم صورتم کبود شده، اما مگر مهم است؟! با سرعت سرسام آوری به بیمارستان می رسم،نمیفهمم ماشین را کی پارک می کنم و می دوم جلوی بیمارستان تعادلم را از دست می دهم و زمین میخورم دهان و چانه ام با ضرب به آسفالت میخورد،سوزش کف دست و دهانم را حس می کنم..اما مگر مهم است؟! بی توجه به نگاه های خیره سریع بلند میشوم،شالی که از سرم سر خورده را درست می کنم..سمت پذیرش می روم نفس نفس زنان اسمش را می گویم پرستار نگاهی به زخم روی لبم می کند وحالم را جویا می شود عصبی تمام قدرت باقیمانده ام را مشت می کنم جلویش میکوبم،صورتم از درد جمع می شود و او هم با نگاهی که انگار موجود فضایی دیده انتهای راهرو را نشان می دهد..بین راه صدایم می کند اما مگر مهم است؟! در اتاق را باز میکنم صدای خس خس نفس های سنگینم به جان سکوت درون اتاق می افتد،با چشم های بی حالم تخت ها را نگاه می کنم شایان را نشسته روی تخت و پدر را ایستاده در کنارش میبینم، باند به دور سرش است و من همچون ماهی دور از آب به منبع اکسیژنم حسرت بار می نگرم آنها متوجه من میشوند اما من بی جان روی سرامیک ها سقوط می کنم..
  13. ---- اینجا نیلگونی دریا چشم نواز تر از رویاهایم است و در آیینه ی امواج چهره ی زن آشنایی با نگاه پرمحبت اش اشک را دوباره میهمان چشمهایم می کند. "مرده که نمی گرید..می گرید؟!" چشم از توَهم نامأنوس می گیرم،کلبه های کاهگلی متروکه را نگاه می کنم. نسیم خنکی به صورتم میخورد،گونه های خیسم یخ می کنند نفس عمیقی می کشم و بوی دریا را به ریه هایم هدیه می کنم. "مرده که نفس نمی کشد..می کشد؟!" شن های روی شلوار جین ام را با دست می تکانم..میدانم آن طرف تر ایستاده و انتظار می کشد انتظار کسی که سال هاست در خاکستر گور ها خفته است! انتظار مرا که پنج سال است مرده ام! پنج سال بدون اینکه بدانم چون مومیایی از تابوت بازگشته زندگی کرده ام با نیم نگاهی به او باز بغض در گلویم خانه می کند ،نباید بگذارم همانند گذشته درد تنهایی را حس کند در اوج آن بوی دلپذیرِ دریا ،رایحه ی آکوا دی پارما رقصان در هوا تاب میخورد و سپس در مشامم می پیچد...رایحه ای با اسانس بوی دریا! و این آغازی برای شروع ضربان قلبِ یک مومیایی است! " مرده که زنده نمی شود..می شود؟ آری! اینبار زنده می شود با رایحه ای از وجود او " صدای قدم های آشنا در آوای پر تلاطم دریا... با دستان گِلی ام بافت کرمی تنم را در مشت می گیرم. اسمم را که صدا میزند، نگاهش می کنم. نسیم موهایم را آشفته در صورتم می ریزد،تار های خوش رنگ او هم بر هم میخورد ناخن هایم را در کف دستم فرو می برم و غبطه میخورم به نسیمی که اکنون اورا نوازش می کند لبخند محوی می زند،عشق از گونه هایم سرازیر می شود دستش را از جیب پالتویش بیرون می کشد، سه انگشت اش را بالا می گیرد! نم اشک باز میهمان دو گوی صورتم می شود و اینبار حتی باد سردی که می وزد نمی تواند ذره ای از التهابِ گونه هایم بکاهد. "التهاب گونه ی مُرده ای که او زنده کرد!"
  14. مقدمه غیر قابل تعمق منِ مغموم در بالاترین نقطه ی تنهایی جهان،بی خبر از آشوبِ گذشته و شاید واژه ی"تکرار گذشته"آرامش شب هایم را فریفته و ناآرامی جانشین اش شده است. در این میان "تو" آرامشِ قلب خسته ام.. با آن دو گوی تماشایی ات نگاهم میکنی می دانی جانم؟ تو گویی مسیح میمانی! با لبخند کوچکی جانی تازه را آغشته به معجون عشق هدیه میکنی به قلب رنجور و مالامال از زنگارِ یک مومیایی.. همین آغازی است برای شروع شروعِ دوباره ی ضربان قلبم گوش بسپار! می شنوی؟! ضربان قلب مُرده را ضربان قلب مرده ای که با رایحه ای از وجودت باز زنده اش کرده ای!
  15. ب دهانش را فرو برد و ترسیده حرکت کرد، حضور دزد برایش منطقی‌تر از بودن آزاد بود. اما همین که به ورودیِ آشپزخانه رسید آزاد را دید. کیفش یکباره رها شد و آزاد از صدای زمین خوردن کیف به طرفش برگشت و الیا دوید. دوید تا جان به لب رسیده‌اش را پس بگیرد از آغوش گرمش! در مامن امنش فرو رفت و عطر تنش را بو کشید. آزاد از حرکت غیرمنتظره‌اش مات بود و بعد از مکثی کوتاه به خودش آمد. تنگ آب را روی کابینت گذاشت و دست‌هایش روی کمر الیا قفل شد و بغض الیا گلوگیر. داغی ب*و*سه‌‌ی آزاد را روی موهایش حس کرد و خودش را بیشتر در آغوش او فشرد. هرم نفس‌هایش سنگین بود، قلب الیا تند می‌کوبید. صدای آزاد کنار گوشش نجوا شد. - چیزی شده الیا؟ این‌وقت روز این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ همین حرف کافی بود برای شکستن بغض الیا و سرازیر شدن اشک‌هایش. دست‌های آزاد روی کمرش به حرکت درآمد و ب*و*سه‌هایش بر روی موهای او پرفاصله می‌شد اما قطع نمی‌شد. - آروم باش و الیا در اوج آرامش اشک می‌ریخت، آرامشی که از صبح جان کنده بود برایش. یک دستش از روی کمر الیا کنده شد و زیر چانه‌اش نشست. صورتش را بالا برد و برق نگاهش تا عمق چشم‌های الیا نفوذ کرد. ابروهای گره خورده و لب‌های به لبخند نشسته‌ی آزاد زیباترین تناقض عمرش بود. اشک‌های الیا را با انگشت شستش پاک کرد و همان‌طور خیره نگاهش کرد. آرام بود اما نفس‌هایش آرام نمی‌گرفت. _ منم بدونم چی شده؟ الیا آب بینی‌اش را بالا داد و او خندید، از آن خنده‌هایی که به کشتن می‌داد الیا را. دقیقه‌ای بعد روی مبل چرم نشستند و الیا سر روی سینه‌‌ی آزاد گذاشت و به ریتم آرام قلبش گوش سپرد. - چقدر دلم این لحظه رو می‌خواست. سرش را نوازش کرد و متعجب گفت. - کدوم لحظه؟ شنیدن صدای قلبم؟ سر بلند کرد و با لبخندی محو نگاهش کرد. - کنار تو بودن رو و آزاد نفسش را کلافه بیرون داد و به زور لبخند زد. - بریم کمی استراحت کنیم، هم من خسته‌ام هم تو ×××
  16. الیا سرش تیر کشید و دیدش تار شد. عقب عقب رفت تا پشتش به سردی دیوار خورد و دستش را به پشتی صندلی کنارش تکیه داد و وزنش روی دستش افتاد. نگاه منشی روی او بود و الیا این را حس کرد، نباید اجازه می داد فکر او جایی که نباید، برود و قضاوتشان کند. سرپا ایستاد و کیفش را روی دوشش مرتب کرد. مردی میانسال با سینی و چند فنجان از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد و لبخندی به منشی زد. - چی می‌خوری دخترم؟ و آن زن لبخند زد و این بار لبخندش از ته دلش بود. - مثل همیشه عمو رفیع، دوتا بذار. مرد رد نگاهش را گرفت و به الیا رسید. چشمی گفت و دو فنجان روی میز گذاشت و با گفتن با اجازه، رفت. صدای منشی نگاهش را به خود کشید. _ بفرمایید اتاق آقای آریامهر قهوه‌تون رو بیارم. موهایش را داخل مقنعه برد و صاف ایستاد. _ ممنون باید برم، احیانا اگر اومدن بهشون بگین که من کار مهمی دارم، تماس بگیرن باهام. قدم‌‌های سستش را به سمت خروجی برداشت و پله ها را پشت سر گذاشت و با دیدن خیابان خلوت، نفس عمیقی کشید. افکارش او را به خلاء برده بود و به هوای تازه نیاز داشت. قلبش تند می تپید و دل و جانش، ملودی آرام قلب آزاد را می‌خواست. از شرکت تا خانه‌ی آزاد نیم ساعت راه بود و او با اطمینان اینکه کلید خانه‌اش را دارد، این نیم ساعت را پیاده طی کرد. هوا سوز داشت و الیا بی‌آنکه بلرزد می‌رفت و برای بوق کر کننده‌ی راننده تاکسی‌ها سرش را بالا می‌انداخت. آسانسور ایستاد و او خارج شد، پشت در ایستاد و به در خانه‌ای نگاه کرد که به زودی تمام و کمال از آن خودش بود. کلید را در قفل چرخاند و با یک چرخش در باز شد. در قفل نبود! صدای بسته شدن در یخچال تعجبش را بیشتر کرد. آزاد این وقت روز خانه بود؟ امکان نداشت!
  17. ما میمردیم واسه هم

    بـ نظرت این هیچی نبود؟؟؟

  18. انتخاب آدمای اشتباه تو زندگیمون مثل خونه ساختن رو یه ناحیه زلزله خیزه از زمین لرزه مطمئنیم ولی زمان دقیقشو نداریم!
  19. -آدم توی این دنیا واسه شکسته شدن دلش حق انتخابی نداره ولی میتونه انتخاب کنه که کی دلش رو بشکنه...!
  20. نمی دانم ... عدالت عجیب می خواهد تو را مرد کند... آنگونه که وقتی حق با توست او را به دیگری می دهد... تا خرد شوی... له شوی... و دوباره از اول همه چیز را بسازی... اما عشق... کاملا تو را بر عکس له می کند... تا دیگر هیچ چیز را از اول نسازی...
  21. جای زخم هایت را با نمک می پوشانم... تا دیگر دست به شماره ات نزنم... برای همیشه...
  22. آخرین باری که واقعا میخندیدم... آخرین باری که گفتم دوست دارم... یادم نمیاد کی بود!تو بگو. نمیدونی.ولی من میگم... آخرین باری که خندیدی روز قبل از تولدت بود... آخرین باری که گفتی دوست دارم رو نمیدونم کی بود اما... آخرین باری که گفتی دوست ندارم روز تولدت بود...
  23. از سکوت میترسم... سکوتو دوست ندارم... چون توی سکوت رفت... توی سکوت حقیقت من نهفته است...
  24. کار من انقدر بیخ داره که دیگه کارم از گریه گذشته... فقط میتونم بخندم:)
  25. پارت بیست و یکم چشمانم را در حدقه چرخاندم و مشغول دید زدن خانه اش شدم. خانه ی کوچکی داشت برای همین وسایل زیادی در آن نبود ، چند دست مبلی که روی به روی تلویزیون گذاشته بود را به صورت ماهرانه ای چیده بود تا خانه بزرگ تر به نظر برسد. به عقب چرخیدم و در آینه ی کمد کنار دیوار خیره شدم ، کبودی گونه ام بدجور در ذوق میزد اما نسبت به چندروز گذشته ورم اش خوابیده بود و کبودی اش کمرنگ تر از پیش بود. با صدای باز شدن در اتاق ، به ارسلان نگاه کردم که با ظاهری جذاب از آن خارج شد. پیراهن مردانه ی سفید رنگ تنش ، به اندامش چسبیده بود و هیکلی تر نشانش میداد . همانطور که به سمت مبل ها حرکت میکرد ، زنجیری که از گردنش آویزان بود را زیر پیراهنش فرستاد و دکمه هایش را بست. کنترل را برداشت ، با خاموش کردن تلویزیون دوباره ان را روی مبل انداخت. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. _باید بریم ارسلان. تلفنش را در جیب شلوار لی آبی رنگش فرو کرد و به طرفم چرخید. با دست به گردنش اشاره کردم. _همون صلیبس؟ لبخندی معناداری زد و به سمتم حرکت کرد. _پس هنوز یچیزایی از من یادت مونده. خنده ای کردم و در ورودی خانه اش را باز کردم ، بیرون رفتیم و ارسلان در را محکم بست. _صلیب خوشگلی ام هست انصافا ، سیاه رنگ قشنگیه . _اره یادگار پدرمه. به چهره اش که لحظه ای آشفته شد نگاه کردم ، ارسلان پدرش را در کودکی طی یک تصادف از دست داده بود. بند کفش اش را بست و روی پاهایش ایستاد. _خب بریم که تا به خونت یه نگاهی بندازیم. سرم را تکان دادم و پشت سرش از پله های رو به رویم پایین رفتم. لبخند محوی زدم و از پشت به موهای بلندش خیره شدم ، خوشحال بودم که کمکم میکند ، بدون شک حضور ارسلان کمک بزرگی بود. *** ماشین را رو به روی خانه پارک کردم و با ارسلان از آن پیاده شدیم. نگاهش را روی ساختمان کشید ، منتظر نگاهش کردم اما برای چند لحظه هیچ واکنشی نشان نداد. _ارسلان چیزی شده؟ چیزی حس کردی؟. نگاه جدی ای بهم انداخت و سرش را به علامت نفی تکان داد ، حرف نزدنش حسابی نگرانم کرد. در را باز کردم و همگام باهم وارد حیاط شدیم. بوته های گل در باغچه خشکیده بودند ، فریدی که ادعایش میشد پس چرا به گل ها نمیرسید؟ فکر کنم مدیر بودنش فقط جهت اذیت کردن من است. نگاهم را با عصبانیت گرفتم زیر لب فحشی بهش دادم که هرچی میکشم از وجود نحس او در این ساختمان است. به کنارم نگاهی انداختم و با ندیدن ارسلان ، سرجایم ایستادم و به عقب چرخیدم. ایستاده بود و به گل های خشکیده نگاه میکرد ، از نگرانی چهره اش اعصابم بهم ریخت ، یعنی چی احساس کرده بود که اینگونه ترس را از چشمانش میتوانست خواند؟ کنارش ایستادم و به گل های خشکیده ی جلوی پایمان خیره شدم ، چیز عجیبی حس نمیکردم شاید فکرش جای دیگر بود . با دست تکانش دادم ، یکه ای خورد و شوک زده به سمتم چرخید ، از واکنشش ، متعجب زده گامی به عقب برداشتم. _چیشده ؟...چرا اینجوری شدی؟
  1. نمایش فعالیت های بیشتر