تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. دیروز
  2. من تو دیگری
  3. 😄😁😁
  4. یگانه ی قلبم
  5. اسم قحطی بوده یا شایدم ابتدای داستان با زدن دمپایی تو سر پسر داستان شروع شده 😂😃
  6. 😄😁اسم رمانه از پ غفاری...
  7. حالاچرا دمپایی؟😂😂
  8. دمپایی
  9. یکی بود.. اما انگار هیچگاه نبود!
  10. مهمان زندگی
  11. آدما تقریباً از دو سالگی یاد میگیرن حرف بزنن . اما تا داد زدن رو یاد گرفتن؛ حرف زدن رو فراموش کردن! Aspirin
  12. تورنتو و خاطراتم
  13. دالان بهشت
  14. برای نادانی ات همین بس که پنداری "دانایی" ! *مهران احمدی *
  15. پارت سی -چقدر لاغر شده بود. آغوش کلافه ایستاد،گرم بود و نور آفتاب مستقیم به چشمانش می تابید،دستش را سایبان چشمانش کرد و کلافه به فاطمه خانوم که راه می رفت و آه و ناله می کرد نگاه کرد. -مامان به امام حسین ادامه بدی... مادرش برگشت و بغض کرده نگاهش کرد،حرف در دهانش ماسید. پوفی کرد و چند قدم میانشان را پر کرد و درآغوشش گرفت. -این بی تابی های تو من و بابا رو از پا در میاره. فاطمه خانوم غمگین سری تکان داد و بغضش را قورت داد. هیچکس درک نمی کرد در دل این زن عاشق چه می گذرد،کاش که هیچکس این اوضاعش را تجربه نکند. -بریم ناهار بخوریم؟ بی حوصله شانه ای بالا انداخت و به پسرک فال فروش زل زد. -خانوم فال می خری؟توروخدا،تورو حضرت ابورفرض آغوش خنده اش گرفت،ابورفرض!؟ سرش را به علامت نه بالا انداخت و به رستوران کوچکی که چند قدم جلوتر بود اشاره کرد. -خانوم جون شوهرت،جون بچت،یدونه. آغوش بی توجه به پسرک سمج،دست مادرش را کشید. ناهار که خوردند،فاطمه خانوم را پاساژ برد و با اصرار روسری گلداری خرید. هرچند ناپرهیزی کرده بود اما به لبخند لانه کرده کنج لبهای مادرش می ارزید. به عمارت که رسیدند،غروب بود و مجبور بود به عمارت برود. خسته لباسهایش را عوض کرد و مادرش را ب*و*سید. به سمت عمارت رفت. از قدم زدن در باغ لذت می برد،آهسته تر قدم زد. در را که باز کرد با تعجب ایستاد. کوهیار روی زمین کنار در نشسته بود و با سویچش ور می رفت! آغوش را که دید،مکثی کرد و دوباره مشغول شد. خواست بی توجه از کنارش بگذرد. از این مرد خوشش نمی آمد! -آغوش بودی درسته؟ ایستاد. مجبور بود. -بله! صدای کلیدهایش که بهم می خورد اخم روی صورتش نشاند. نگاهش را به کفش های سیاه جفت شده اش دوخت. کوهیار که بی حوصله بود،پای چپش را بالا کشید و آرنجش را روی زانو گذاشت. -فندکم خراب شده،برو از تو اتاقم بیار اون یکی رو. دلش سیگار می خواست. تولدش بود!دو سال پیش این موقع جشن بود،آن روز ها که مادرش می خندید و حرف می زد،آن روز ها که روز هایشان رنگی بود،نه خاکستری! دستی ظریف جلوی چشمان به خون نشسته اش آمد و از فکر بیرون اش کشید. -بفرمایید. بی حرف فندک را گرفت و سیگارش را میان انگشتان اشاره و سبابه اش گذاشت و میان لبهایش جا داد. به آغوش که اخم کرده بود و خدا خدا می کرد اجازه رفتن دهد زل زد. زیبا بود و عجیب -اسمت چی بود؟
  16. نفهمیدم... گ*ن*ا*هم چه بود!
  17. یکبار نگاهم کن
  18. نگفته... چرا رفتی!؟
  19. سکوت درمانی سکوت کن!... هنگامیکه نمیدانی چه بگویی٬چه پاسخ دهی و یا چطور بگویی٬فقط سکوت کن! گاهی نگفتن شیرین تر از گفتنِ سخنانِ آشفته است که در لحظه تو را سبک می‌کند....در آن لحظه سکوت کن. یک وقتهایی سعی کن چشمانت را ببندی بر حرف های نیش‌دار٬سکوت کنی و به زبانت اجازه دهی سکوت را تمرین کند.... آن روزها که نفهمیدی چه شد و بر سرت آوارِ مصیبت آمد٬کسی را مقصر نکن سکوت کن تا دلیل اصلی را در آرامش بیابی! دقیقه هایی که حس انفجار در سلولهایت تو را از درون میخورد٬سکوت را تجربه کن که ذهنت با آرامش با قلبت مشورت کند و تصمیمی درست بگیرد. یک وقت هایی «سکوت» پاسخِ همه‌ی دردهاست.
  20. ادم بدشانس یعنی این
  21. موش ها و آدم ها
  22. رفت...🚶 خجالت کشیدم بگویم گند زدی به تمام باورهایم....😳 عقل و غرورم نزاشت بگویم بمان..😔 قسمت نمیگذارد دستانم دنیای داشتنش را لمس کند...✋ و در این میان خدااا با تمام بزرگیش فقط نگاه میکند...😢👀
  23. دوست دست دوستی ام
  24. دست هایم حافظه دارند
  1. نمایش فعالیت های بیشتر