تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. ساعت گذشته
  2. دیروز
  3. #صبح روز جدیدتون به لطافت همین عکس:) چه قدر روزا آروم شدن ... خرداد دوستداشتنیمون داره قدم به قدم و با فکر میره جلو...داره یاد میگیره بزرگ بودن و...
  4. مایه ی درد است بیداری مرد آه ازین بیداری پر داغ و درد خفتگان را گر سبکباری خوش است شبروان را رنج بیداری خوش است گرچه بیداری همه حیف است و کاش ای دل دیدار جو بیدار باش هم به بیداری توانی پی سپرد خفته هرگز ره به مقصودی نبرد پر ز درد است اینه ، پیداست این چشم گریان می نهد بر آستین هر طرف تا چشم می بیند شب است آسمان کور شب بی کوکب است اینه می گرید از بخت سیاه گریه ی ایینه بی اشک است و آه در چنین شب های بی فریاد رسروز خوش در خواب باید دید و بس هوشنگ ابتهاج
  5. من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام سیب را دست تو دیدم به گـ ـناه آمده ام ، سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ، چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ، شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ، این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام، فریدون مشیری
  6. پارت شصت و هفتم ساندویچ خوردند و کمی در خیابان ها قدم زدند،بستنی خوردن با کوهیار گوشت شده بود و به تنش چسبیده بود. قرار می گذاشتند و توجه کوهیار برای او بود،هر جا تنها میشد سرو کله اش پیدا میشد و سربه سرش می گذاشت. مادرش بهتر شده بود و روحیه کوهیار هم! فرهاد خان اما به لطف سمیه چیزی نمی دانست. روی نیمکت های آلاچیق نشسته بودند و کوهیار با وسایلش ور می رفت. باید قبل از رفتن،این سفارش را تمام می کرد. -کوهیار. -جانم؟ و واقعا هم جانش شده بود آغوش همیشه آرامش! -کاش همکار بودیم. مدادش را پشت گوشش گذاشت و تکه سیبی برداشت. -ینی مثلا من مستخدم بودم؟ خندید،بلند و شیرین. می دانست فقط شوخی میکند و همین لوس نبودن های بی خودی اش جذاب ترش کرده بود در چشم کوهیار. دوست خوبی هم بود علاوه بر زن زندگی. -بدجنس. لبخند زد. -ولی من خوشم نمیاد زنم همکارم باشه. خون در رگ های آغوش یخ بست و گونه هایش داغ شد اما. زن؟زن کوهیار؟او؟ شاید هم خواب می دید،شاید هم بی منظور گفته بود. کوهیار با خنده ضربه ای به بینی آغوش زد. -برگرد به آلاچیق،غش نکنی یوقت،گفته باشم کولت نمیکنم. لب هایش را به دهانش برد و چیزی نگفت.شانه ای بالا انداخت و نرم خندید! کوهیار محو ناز زیرپوستی آغوش بود. آخ که چقدر دوست داشتنی بود. اما واقعا بی منظور این جمله را گفته بود.خودش هم نمی دانست چرا این از دهانش بیرون پرید! -کوهیار. مدادش را برداشت و روی میز خم شد. نه تمرکز داشت و نه این میز مناسب طرح زدن بود. کلافه مداد را روی برگه رها کرد و نشست. آغوش بلند شد و کنار کوهیار ایستاد. -کوهیار،من از اینجا برم دیگه نمیای دیدنم؟ قلبش ریخت،چطور می گفت فقط یک ماه دیگر ماندنی است؟ -میام. -قول بده. نگاهش را به چشمان براق شده آغوش سپرد. اینبار قلب لعنتی اش بود که به زبان آمد و نه عقلش. -قول میدم همیشه کنارت بمونم. ولی می ارزید به لبخند ذوق زده کنج لبهایش. از کی انقدر جان شده بود برایش؟ اما حقیقتا پشیمان بود از جمله اش. -خداروشکر که بالاخره سامیار حرف دلش و به بابات زد. اوهومی گفت و به لانه پرنده ای که لابه لای شاخ و برگهای خشکیده بود نگاه کرد. این روز هایش رنگی تر شده بودند و دنیا بیشتر بوی زندگی می داد. -امشب یه قرار کاری دارم. می گفت چون دوست داشت آغوش با حوصله برایش انتخاب کند و بگوید چقدر تو دل برو شده. عادت کرده بود به خانمانه های این دختر. *** به سختی و زیر نگاه های مشکوک بقیه به اتاق کوهیار رفت و کت و شلوار مشکی با پیراهن سفیدش را بیرون کشید. دستمال جیبی خاکستری تیره اش را هم در جیبش گذاشت. کوهیار وقتی جدی میشد چشمانش تیره میشد و حتما جذاب میشد با این لباس ها. لبخند زد و به در حمام نگاهی انداخت. برگه ای برداشت و با شیطنت یادداشتی نوشت. "بیای پایین و اینارو نپوشیده باشی،زنده ات نمیزارم" روی لباسها گذاشت و بیرون زد،خداکند خوشش بیاید.
  7. پارت شصت و ششم مادرش را که در خواب عمیقی بود ب*و*سید و بی سر و صدا بیرون زد. حال خوبی داشت،مادرش این روزها جوان تر شده بود و بیشتر می خندید،آزادی مصطفی خان نزدیک بود. لبخند زد و بازوهایش را در آغوش کشید،هوا سرد بود و هو هوی نسیم بازیگوش لابه لای شاخ و برگهای درختان نیمه عریان،دلشوره و هیجانش را تشدید می کرد. اما بوی نم خاک را دوست داشت. در عمارت را باز کرد و به سمت آشپزخانه رفت،سلام کرد و به اپن تکیه زد،سمیه دمغ تر از همیشه فقط سری تکان داد و راحله با خوشرویی به سمتش رفت و صورتش را ب*و*سید. -ببینمت قربونت برم،خوبی؟ لبخند مهربانی زد و سری تکان داد. -خوبم. قرار بود روزی دوستی شان خراب شود؟ میز را که چیدند و همگی سر میز حاضر شدند،کنار اپن ایستاد و تمام تنش چشم شد و روی کوهیار زیادی آرام این روزها نشست. تمام مدت با استکان چای ور می رفت و چیزی نمیخورد. سامیار نبود و احتمالا شیفت بود. فرهاد خان خورد و بلند شد. -من امروز شرکت نمیام. فرهاد خان خونسرد سری تکان داد و رفت،انگار قصد کرده بود با بی اعتنایی به کوهیار تنبیه اش کند. کوهیار اما بی توجه بلند شد و بالا رفت تا به مادرش سری بزند. پکر از بی توجهی اش سراغ کارهایش رفت. بعد از ناهار تمیز کردن کابینت ها بود،نکند نظرش عوض شده؟زبانش را گاز گرفت و انگشتانش را در هم پیچید. سرش را تکان داد. حتما اشتباه می کند،شاید هم سرش شلوغ باشد. -نظرم عوض نشده نگران نباش. جیغ خفه ای کشید و تند برگشت. -آخ! کوهیار بینی اش را گرفت و با درد چشمانش را بهم فشرد. سر خودش هم درد گرفته بود. بیچاره کوهیار! هول یک دستش را روی سرش گذاشت و جلوی کوهیار نشسته از درد خم شد. -خوبین؟خدامرگم بده،بخدا ندیدمتون. کوهیار چشمانش را باز کرد و به آغوش بغض کرده لبخند زد. -تو وضعت نگران کننده تر از منه. لبهای خشک از استرسش را به دهان برد و نفس آسوده ای کشید. باز بلند فکر کرده بود! خجالت زده عقب ایستاد. -زبونت رو موش خورد؟ سعی کرد لبخند سمج را جمع کند. -منکه دیدمش،بزار راحت باشه. دلش می خواست جوابش را بدهد اما خجالت مانع میشد. کوهیار خم شد و باصدایی آهسته زمزمه کرد. -خجالتی بودن تا این حدت رو دوست ندارم. -واقعا؟ خندید. -واقعا. خواست چیزی بگوید که ساره وارد آشپزخانه شد. و مشکوک نگاهشان کرد. کوهیار بی توجه به ساره بلند شد و از آشپزخانه بیرون زد،مزاحم! *** به خودش در آیینه نگاهی انداخت و نفس عمیقی کشید. کاش می توانست به مادرش حقیقت را بگوید تا شادی اش تکمیل شود. گفته بود با دوستش قرار دارد و زیاد هم دور از حقیقت نبود نه؟ شال یاسی گلدارش را مرتب کرد. -مامان خدافظ. چند دقیقه بعد کنار کوهیار نشسته و به داشبورد زل زده بود. -کجا بریم به نظرت؟ دلش شیطنت میخواست،اصلا نمی فهمید چرا انقدر کوهیار را دوست دارد. سرش را کمی کج کرد و ژست گرفت. -اوم،بریم ساندویچ بخوریم. چقدر دلش ساندویچ فلافل های اکبر آقا را میخواست. کوهیار خندید،از شیطنت یکهویی اش هم تعجب کرده بود و هم دلش پیچید. -جای خاصی مد نظرته؟ آغوش اما محو زندان دلش شد،چال گونه دوست داشتنی اش زیادی جذابش نکرده بود؟ جوابی که نشنید به آغوش نگاه کرد،لبخندش خشک شد و چشمانش روشن! -آغوش. آغوش بی اراده لب زد. -جانم! لبخند که روی لبهای کوهیار نشست به خود آمد و نگاهش را دزدید. -ببخشید. دلش زیادی بی جنبه نبود؟اوف از دست خودش و حواس پرتی هایش.
  8. به به عشقم اومد ..........
  9. همه رفتین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  10. قهر نکرده و این جوری میگه من چه بدی در حقتون کردم اخه
  11. تو بزرگ تری....باید هانا رو بشناسی دیگه قهر نکرده که.....
  12. میزارن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  13. 👍😄
  14. ناراحت نباش خب
  15. ولش کن
  16. اهان باشه
  17. به همون که قهر کرده
  18. منم نگم بهتره
  19. واس من که شد😋
  20. به کی
  21. ماهک ی لحظه میری به این بگی ترک نزنه
  22. عجب. به نظرم اگه انجمن چترم داشته باشه ممبر ها خیلی بیشتر میشن
  23. اهاااان
  24. نه نشد ولی خب اینجا جاش نبود
  25. ما که هر چی زدیم پاک کردن
  26. دیدید که طی چند ثانیه مرتفع شد مشکل قبلی. فقط حق مشاوره فراموش نشه
  27. اصن یه تاپیک باس داشته باشیم اسمشو بزاریم مشکل گشا.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر