تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروز می شود   

  1. دیروز
  2. سلاااام  بزارm_s_5854

    سارااام به انجمن ما خوش اومدی عزیزممم

    خودتو معرفی میکنی؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 3
    2. بزار m_s_5845

      بزار m_s_5845

      تو چند سالته سارا جون از کدوم شهری؟

    3. سارا خانومییییییییییییی

      سارا خانومییییییییییییی

      من اهل اصفهانم عزیزم

      سنم هم 14

    4. بزار m_s_5845

      بزار m_s_5845

      اکی ساری جون

  3. پارت نوزدهم _آره برای همین من میترسم که کاری بکنم. سرش را چندبار پشت سرهم تکان داد و ابروهایش را بالا انداخت ، میدانستم در ذهنش مشغول متقاعد کردن خودش است برای همین چیزی نگفتم. _خب عالیه ، چون دیگه قرار نیست کاری بکنی و اونم منتظر میمونه تا زیر پاش علف سبز بشه. لبخند پر از استرسی زدم و بهش نزدیک تر شدم. _خوش بینی تو امیدوارم میکنه نیما اما جای سخت ماجرا اینجاست...من قدرت مقابله با این جنه رو ندارم چون از هر چیزی که تا حالا دیدم قوی تره و به شدت ازم متنفره ، من حتی مطمئن نیستم اون چی هست. بی توجه به نیما که مشغول کنار آمدن با این مسئله بود و با ترس به رو به رویش خیره نگاه میکرد ، از اشپزخانه خارج شدم و به طرف مبل سه نفره ی رو به روی تلویزیون رفتم. دراز کشیدم و همانطور که به سقف نگاه میکردم ذهنم یک اسم را برایم تداعی میکرد ، ارسلان... ** ساعت یازده شب بود ، مهران و نیما مثل چندروز گذشته باز هم شب را پیش من ماندند تا اتفاقی برایم نیوفتد . نگاهم را به چهره ی عصبی مهران دوختم ، بدون شک نیما همه چیز را کف دستش گذاشته بود و این آرامش فعلی آرامش قبل از طوفان است! نیما رو مبل دراز کشید و به صفحه تلویزیون زول زد . تکیه ام را از بالشتی که پایین مبل گذاشته بودم گرفتم و سیگاری را از روی عسلی برداشتم. _انقدر سیگار نکش. لحن تهدیدآمیز مهران را بیشتر یک نوع هشدار برای کتلت شدن تلقی کردم و سیگار را سر جایش گذاشتم. تجربه ثابت کرده بود که اینجور وقت ها نباید سر به سرش گذاشت ، بازهم به بالشت تکیه دادم و مشغول تماشای فیلم شدم. _آیدن. با استرس به مهران که روی مبل تک نفره نشسته بود و با چشم های به خون نشسته ای بهم خیره شده بود ، نگاه کردم. _جانم. _نیما یسری چیزایی برام تعریف کرد ، چاره ی ماجرا چیه ؟ یعنی اگه بخوای این یکی که داره اذیتت میکنه دور کنی اون یکی داستانت میکنه؟ زیرلب دهن لقی به نیما گفتم و سر جایم چهارزانو نشستم. _من نمیتونم تشخیص بدم این موجود دقیقا چیه مهران ، فقط میدونم خیلی قویه و حدسم میگه که یه جنه ، اگه من نتونم با دعا و بقیه روش هام اون رو دور کنم ، تنها راهم اینکه وارد بعد دیگه ی دنیا بشم. _خب اول بگم تو گ*ه خوردی بخاطر اون دختری که نمیشناسی همچین فداکاری ای کردی که سرویست کرد ، حتما کتکش رو ازم میخوری چون الان خستم کاری نمیکنم و اینکه مگه تو دوستی تو این حرفه نداری؟ از اون کمک بخواه. آب دهانم را نامحسوس قورت دادم ، میدانستم بیخودی تهدید نمیکرد...فاتحه ام خوانده بود. _امروز داشتم به همین قضیه فکر میکردم ، فردا میرم پیش یکی از دوستام ازش مشورت بخوام. سرش را تکان داد و با بستن چشم هایش با خستگی به پشت تکیه داد. این روز ها هر سه تاییمان خسته بودیم ، به چهره ی غرق در خواب نیما و خستگی بیش از حد مهران خیره شدم ، واقعا در برابرشان شرمنده بودم ولی خوشحالم که این دو نفر را دارم ، کسانی که میتوانستم بهشان تکیه کنم...
  4. هفته گذشته
  5. در جهان نتوان اگر مردانه زیست همچو مردان جان سپردن زندگیست
  6. ‏امروز تو اتوب*و*س یه دختره شالش افتاده بود یه دختر چادری بهش گیر داد.... رفتم جلو به چادریه گفتم خانم خجالت بکش... برگشت گفت با کی هستی؟ دیدم چادریه خوشگله گفتم با این ضد انقلابم
  7. شنیدم در ایام حاتم که بود بخیل اندرش باد پائی چو دود
  8. پارت هجدهم ** _خب داری میگی میخوای این جنه رو بکشی؟...چجوری؟ نگاهم را از روی باند چشم راستش گرفتم و به ظروف رو به رویم خیره شدم. از وقتی تصمیمم را فهمیده بود دائما در حال سوال پرسیدن بود ، واقعا بعضی از رفتارهای نیما غیرقابل تحمل است. _نیما یه غلطی کردم یه چیزی گفتم ، تمومش میکنی یا خودم رو بکشم از دست تو با اون خلاص بشم؟ با آرامش چند بشقاب را میان روزنامه گذاشت و سری تکان داد. _باشه چرا عصبی میشی؟ لبم را بین دندان هایم گرفتم و محکم فشار دادم ، آخر از دستش کارم به تیمارستان میکشید. پاکت سیگار را از کنارش برداشتم ، به مبل پشتم تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم. بعد از روشن کردن یک نخ ، چشم هایم را بستم و با لذت مشغول کام گرفتن از سیگارم شدم. چندروزی بود که هوا به شدت سرد شده بود و باران های گاه بی گاه حسابی شهر را خیس میکرد ، این هم از شانس من است که موقع اسباب کشی وارد روزهای پر باران شده ایم ، با سه روزی که در بیمارستان بستری بودم حسابی از زندگی عقب افتادم . با صدای نفس عمیق نیما ، چشم هایم را باز کردم. روی زمین دراز کشید و چهره اش از خستگی درهم فرو رفت ، واقعا این روزها مهران و نیما خیلی کمکم کرده بودند ، نمیدانم چطور این همه محبتشان را جبران کنم. با تیر کشیدن گونه ام ، به یاد موجودی که این روزها ازارم میداد افتادم ، شاید فرصت جبران را ازم میگرفت. مهم ترین مسئله اینه که اون کیه و چرا داره دهنم رو به بدترین شکل ممکن سرویس میکنه؟ با جن هایی که دیده بودم حسابی فرق داشت. دندان هایم را روی هم فشردم و از روی زمین بلند شدم ، باید از بین میرفت تا بتوانم زندگی نچندان آرام قبلم را ادامه دهم. _میدونم عصبیت میکنه اما آیدن من نگرانم لطفا بگو چیکار میخوای بکنی؟ وارد اشپزخانه شدم و به اپن تکیه دادم ، پشت سر من وارد شد و فنجان هایمان را از کنارم برداشت. دلیل علاقه شدیدش به قهوه را هیچوقت نفهمیدم. _یادته چندسال پیش یکهو از جن گیری و اینجور مسائل کشیدم بیرون؟ فنجانی را به سمت گرفت ، از دستش گرفتم و با لبخند محوی ازش تشکر کردم. _آره...و هیچوقت دلیلش رو نگفتی. به زمین خیره شدم ، از کجا باید شروع میکردم ؟ خودم هم نمیدانم چی میخواهم بگویم ، فقط دلم میخواهد بتوانم کمی سبک شوم. _سر یه پرونده ای که بهم خورد ، مجبور شدم خیلی عملی وارد بشم.... . _واستا واستا ، منظورت از خیلی عملی چیه؟ نگاهم را بالا کشیدم و به چشمان کنجکاوش خیره شدم. _یادته بهت درباره آدمایی که روحشون واسط دو دنیان گفته بودم؟ دستی به چانه اش کشید و متفکر تر از قبل به رو به رویش خیره شد. _منظورت مدیومه؟ _دقیقا نیما...اما تا حالا بهت نگفته بودم منم یه مدیومم. بهت زده به چهره ی جدی ام خیره شد و تکیه اش را از کابینت پشتش گرفت. _آره من یه مدیومم ... سر اون پرونده من هرکاری که کردم اون موجود دختر بچه ای رو که در حال تسخیرش بود ول نکرد ، من از امتیازم استفاده کردم و با جدا کردن روح از بدنم وارد بعد دیگه ی دنیا شدم. چهره اش هرلحظه هیجان زده تر میشد و من هرلحظه مضطرب تر! _نیما...اون چیزی که میخواست دختره رو تسخیر کنه ، جن نبود...یه روح پلید بود که از بعد تاریکی میومد و میخواست روح اون دختر بچه رو با خودش به تاریکی ببره ، من سر روح اون دختر بارها به اونجا رفتم و با اون موجود جنگیدم ، سر آخر پیروز شدم اما اون روح کوفتی همیشه دنبالمه. _چی؟ _اون هم روحم رو میخواد و همینطور جسمم رو ، برای همینه جرات ندارم دوباره وارد بعد دیگه ای از دنیا بشم چون اون اونجا منتظرمه و منم دلم نمیخواد جسمم رو تسخیر کنه. رنگ از چهره اش پرید ، میدانستم وضعیت خودم هم چندان مساعد نیست. _یعنی چی آیدن؟...داری میگی یکی میخواد تسخیرت کنه؟ سرم را تکان دادم و جرعه ای از قهوه نوشیدم ، بخاطر صحبت زیاد گلویم خشک شده بود.
  9. سلام!
    یارو دکتر خوشتیپه میگه به هرکی میرسم نگم سلام

    ولی من میگم!

    شما که همه نیستین!

    سلام!

    جات خالی!

    پریشب باد زد برگ درخت پیره رو ریخت تو حیاط آسایشگاه:)

    یهو دیدم همجا پر شد از برگای چروک زرد و نارنجی!
    خسته خسته

    فهمیدم پاییز شده!

    پاییز یهو میاد!میدونی که؟

    وقتی میاد ک میفهمی بهارت رفته واسه همیشه

    گفته بودم برات؟

    اینروزا خوبم!

    ینی از وقتی فراموشت کردم خوبــــــم=)

    صبح تا شب میشینم تو اتاق زل میزنم به در و دیوار به همه چی فکـــر میکنم جز تو

    شبا هم قرصای آبیمو میخورم!
    فقط خوابم نمیبره!

    راه میرم تو حیاط با دو تا مورچه رفیق شدیم!

    حوض خالی عین قبره ادم دوس داره بره بخوابه توش!
    ولی یادمون میاد هیشکی نیست سرقبرمون گل بریزه

    میگیم ول کن نصفه شبی

    عکساتو دیدم دلبر

    با یارو جدیده

    تو سفید پوشیده بودی اون سیاه!

    چقدرم به هم میاین!!!

    یجوری بهش نگاه میکردی انگار تو منی و من تو!

    همون شکلی که دوست داشتی همیشه=)

    قشنگه دوسش دارم!ینی هرچی تو دوست داری،منم دوست دارم=)

    این نامه اخرمه واسه تو

    خیلی بهترم

    تو هم دیگه نترس

    من نمیام داد بزنم سرت:)

    نمیامم دورت بگردم

    نمیام اونقدرررر بخندونمت که ضعف کنی=)

    نه

    میرم گم و گور میشم

    این جدیده از من بهتره=)

    ببخش اگه نبودم اونی که میخواستی

    دوست داشتم باشم

    بلد نبودم=)

    تو هم دیگه فکر من نباش

    نیا از پشت میله های اسایشگاه با یواشکی نیگام کن

    خوبــــم=)

    خیال کن این دیوونه یه شب خوابید تو حوض خالی،مورچه ها خاک ریختن روش=)

    کلاغ واسش نذری اورد:)

    همه یادشون رفته منو=)

    تو هم بخند=) و بگذر و فراموش کن که دنیا محل گذره

    ولی می ارزید

    اون روزا به این شبا می ارزید

    گفتم که بدونی پشیمون نیستم

    فقط دیگه نیستم!

    خستم

    میخوام 4 تا پاییز بخوابم=)

    #تجربه تلخ

    #hamid 7ad

    #با کمی تغییر و ویرایش

     

     

     

  10. تلخی الکل رو به جون میخرم تنها برای اینکه هنگام نوشیدن بگم:میزنم به سلامتی کسی که هیچوقت نفهمید چقدرر دوستش دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم
  11. دانی ک ز دوستاری خویش باشد دل دوستان بد اندیش؟
  12. چ انتظار بزرگیست اینکه بدانی... پشت هر دوست دارم چقدر دوست دارم......
  13. یکی سیل رفتار هامون نورد که باد از پیش بازماندی چو گرد
  14. بِ کُل روحَم لیدوکآئین زَدَم. دیگه نَ عآشق میشَم نه مُتِنَفِر. هَمینو میخوآستی نَ؟ #تجربه تلخ
  15. اینا واقعا نماینده های مجلس مان؟؟؟ #طنز تلخ
  16. صدای اهنگم کم بود

    ولی...

    درکم میکرد

    اشکام ریختن

    به اصطلاحی:بدون اجازه!

    تا بیاد داشتم فقط زمانایی که خانوادم از خونه بیرون بودم گریه میکردم

    ولی الان فرق داشت!

    شاید الان

    من چیزایی دیدم

    و چیزایی شنیدم

    که هیچوقت تو مخیلم نمیگنجید چنین چیزایی هم وجود داشته باشه:)

    در محکم خورد به دیوار.

    نتونستم اشکامو پاک کنم

    نرسیدم×

    زیاد بودن

    فریاد بابام اتاقو پر کرد.که این چرت و پرتا چیه گوش میدی؟؟واسه اینا داری اشک میریزی؟خاک تو سرت!

    ضبط و محکم زد به دیوار.مثه آبشار،تیکه هاش ریختن پایین.فلشو پرت کرد تو روشویی،اب رو روش باز کرد

    اون هیچوقت نپرسید:چرا این اهنگارو گوش میدی؟

    هیچوقت نپرسید:چرا انقدر سرت تو لاک خودته

    اون هیچوقت براش سوال نشد که چرا تو تابستون بلیز های آستین بلند میپوشم...

    اون هیچوقت براش سوال نشد،

    چرا دخترش اینجوری شد...=)

    #sara _ nevesht

    1. سارا خانومییییییییییییی

      سارا خانومییییییییییییی

      دوستای عزیزی که این متنو میخونن!هرچند کم باشین ولی لطفا نظراتتون رو راجب این نوشته ای که از خودم در اوردم بگین!

      استعداد دارم تو اینطور نوشتن؟:)

    2. _artiiiiiin_

      _artiiiiiin_

      خب میخوام برای اولین بار اذیتت نکنم.

      ولی خیلی عالیه دمت گرم!

      ادامه بده فنچ❤️❤️

  17. کاری کردی که مامانم میگه کاش دخترم نبودی...:)

    #تجربه تلخ

  18. تُ که دوسم نداشتی لنتی واسه چی میگفتی من بیشتر =(
  19. دلتنگش که شدم عکساشو نیگا کردم عکساشو که دیدم دلتنگ تر شدم دلتنگ تر تر که شدم زدم زیر گریه گریه کردم که بهتر شم! ولی بدتر شدم! میدونی چرا؟ چون دیگه کسیو نداشتم خوبم کنه:) بعد یکم دقت کردم دیدم پاکت سیگارم هم خالی شده! دلم اونقدر واسه چشاش صدای خنده هاش تنگ بود که بی سابقه بود #دلنوشت #کی تی
  20. خوبم! مثه کسی که بعد یه تصادف وحشتناک به همه میگه خوبم ولی چند قدم اونور تر میخوره زمین=)
  21. +من مُردمو هیشکی نفهمید _من مردم همه فهمیدن ولی کاری نکردن=)
  22. من ازت تنها ترم تو منو داشتی...=(
  23. آرزو های قشنگم! کی وقت کردین بشین محال؟؟
  24. واقعا حقم نبود! این حجم عظیمی از بی توجهی... از طرف مهمترین ادمای زندگیم=)
  25. آدما چه زود باهات سرد میشن! همونایی که یه روز بهترین ادم زندگیت بودن چقدرررر زود عوض میشن...=( همونایی که یه روزایی خیلی بیش از حد خوب بودن چقدررررر زود فراموشت میکنن...=) همونایی که حرف از "همیشه" میزدن چقدر زود واسشون تکراری میشی...=( همونایی که اینجوری نشون نمیدادن،چقدر زود میرن!!! همونایی که میگفتن: "من همیشه هستم" #تجربه تلخ
  26. حتی دوستاشو به من ترجیح داد...=)
  27. شیطان هم به رووووزی فرشته بود همه به وقتش عوض میشن!
  1. نمایش فعالیت های بیشتر