پرچمداران

  1. RoyaBipayan

    RoyaBipayan

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      1,814

    • تعداد ارسال ها

      1,205


  2. chita

    chita

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      690

    • تعداد ارسال ها

      426


  3. زهرا12105

    زهرا12105

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      676

    • تعداد ارسال ها

      407


  4. هدیه جووون

    هدیه جووون

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      477

    • تعداد ارسال ها

      535



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۸/۰۱/۱۹ در همه بخش ها

  1. 10 پسند
    پارت دوازدهم به نزدیکی سنگ که رسیدم ، با جهشی پشت سنگ پریدم. برخورد چند تیر با سنگ باعث شد ناخودآگاه سرم را بدزدم. ماشین ، آژیر کشان به راه افتاد و با سرعت به سمت چپ حرکت کرد. نفس عمیقی کشیدم و نگاه کوتاهی به اطراف انداختم. بلند شدم و چند شلیک پشت سر هم کردم. رسیدن نیروهای پایین تپه به بالا ، بزرگ ترین بدشانسی ممکن در آن لحظه بود. لبم را با زبان تر کردم و سعی کردم ترسم را مخفی کنم. صدای بلند زمختی شروع به داد زدن کرد. -تسلیم شو جناب سروان وگرنه خونت رو میریزیم ، تو تنهای تنهایی. صدای خنده ی چندنفر باعث شد ناخودآگاه استرسی برجانم بیوفتد. داد زدم :« خوبه که تنهام ، حالا تصمیم بگیرین کدومتون رو اول از همه بفرستم جهنم.» بعد از چندلحظه چند تیر پشت سر هم به سنگ اصابت کرد. -نکنه از جونت سیر شدی که اینجوری بلبل زبونی میکنی. با لحن تمسخر آمیزی داد زدم :« دوستای خرتر ار خودت بهت جواب رو رسوندن یا خودت فهمیدی؟» اینبار تعداد گلوله ها بیشتر شد. شروع به فکر کردن کردم تا از این جهنم نجات پیدا کنم ، اما هیچ راه نجاتی نبود. جرقه ی کوچکی در ذهنم زده شد. پایین تپه دوتا ماشین قرار داشت که اگر با سرعت تمام میدویدم شانسی برای فرار داشتم. تصمیم را گرفتم. یک ، دو ... با گفتن شماره سه با سرعت به سمت بالای تپه دویدم. شلیک های پی در پی باعث شد به سرعتم بیافزایم. به بالای تپه که رسیدم ، به ناگاه پایم سوزش شدیدی گرفت. ایستادم و روی زانو نشستم. به خونی که از پایم سرازیر بود نگاه وحشت زده ای انداختم. آهسته و با درد بلند شدم و به طرفشان چرخیدم. اسلحه ام را بالا گرفتم و چند شلیک پشت سرهم کردم. با برخورد سه تیر به شکمم به عقب پرت شدم. از سراشیبی قل خوردم که باعث شد هم سرم گیج برود هم دست چپم درد جانفرسایی را برایم به ارمغان آورد. پایین تپه که متوقف شدم نگاهی به بالا انداختم. دیدم به طرز فجیحی تار بود و رو به بیهوشی میرفت. با درد بلند شدم و به ماشین شاسی بلند رو به رویم خیره شدم. لبخند دردناکی زدم و لنگان لنگان پیش رفتم. دوباره صدای شلیک بلند شد. یکی از گلوله ها دست راستم را خراش داد که باعث شد از عمق جان فریادی بزنم. با سختی به ماشین رسیدم و در را با سرعت باز کردم. نگاهم به کلید افتاد. لبخند محوی زدم و ماشین را روشن کردم و با سرعت شروع به حرکت کردم. شیشه عقب ماشین با برخورد گلوله خورد شد و صدای شکستنش باعث شد سرعتم را بیشتر کنم. خونی که از دست و پایم میرفت باعث شده بود ضعف شدیدی بکنم. دنده را عوض کردم. با تکان دادن دست چپم درد طاقت فرسایی در جانم نشست. با افتادنم از تپه و قل خوردنم از سراشیبی ، به این نتیجه رسیدم که دست چپم شکسته بود. قطره ی اشک کوچکی از چشمم سرازیر شد. از عصبانیت فریادی زدم. -همتون رو میکشم لعنتیا.
  2. 10 پسند
    پارت یازدهم -چجوری؟ نگاه کوتاهی به چهره ی گرفته اش انداختم . -عزیزم ، این پرونده ها محرمانس ، من بهت اعتماد دارم اما نباید بخونی ، اه چجوری بگم آخه. لبخند محوی زد. -درکت میکنم نمیخواد توضیع بدی. لبخند مهربانی زدم و آهسته صدایش زدم. -نیلو؟ -جانم؟ -دیگه نمیخوام هیچوقت با قیافه ی گرفته ببینمت. سرش را تکان داد و لبخندش را عمیق تر کرد. در اتاق به صدا در آمد . -بیا داخل. جوادی با سینی چای وارد شد و بعد از گذاشتن چای روی میز ، احترام گذاشت و از اتاق خارج شد. *** علی با دلهره به اطراف نگاه می کرد و منطقه را با نگاه مشکوکی میکاوید. -مهرداد ، هنوزم میگم کارت اشتباهه که کلا با بیست نفر پاشدیم اومدیم که یه معامله رو نابود کنیم. نگاهی به ماه کامل در آسمان انداختم . -علی ، من برنامه ریزی همه چی رو کردم ، ما که پشت این تپه ایم و سروان علی زاده با ده نفر دیگه پشت اون تپه ، از دوطرف که تیراندازی کنیم کم میارن و تسلیم میشن. -مهرداد بفهم... نگاه عصبی بهش انداختم. -تمومش کن. ناگهان صدای موتور ماشینی به گوش رسید. به بالای تپه رفتم و مشغول دید زدن شدم. دوتا ماشین شاسی بلند سیاه رنگ متوقف شدن و تعداد زیادی محافظ از ماشین ها خارج شدند. علی کنارم قرار گرفت و زمزمه کرد : یکم عجیبه چرا اون یکیا نیومدن؟ -نمیدونم. صدای موتور ماشین دیگری به گوش رسید . اما اینبار از پشت سر ما ! نگاهی به پشت سر انداختم که سه تا ماشین با سرعت به سمت ما در حرکت بودند. سریع بیسیم را در آوردم و با تیم دوم ارتباط برقرار کردم. -برگردین پایگاه ، سریع راه بیوفتین ، نقشه لو رفته. داد زدم :« ماشینا رو روشن کنید باید هرچه سریع تر برگردیم. افراد سراسیمه به طرف ماشین ها راه افتادند. نگاهم را به پایین تپه انداختم که متوجه شدم نیروهایی که پایین تپه قرار دارند ، با سرعت زیادی به طرف ما در حرکتن. دو تا از ماشین ها به راه افتادن ، علی داد زد :« مهرداد بدو یکیشون داره میرسه .» با اعصاب خوردی به جیب سیاه رنگی که در فاصله دور تری از ما متوقف شد نگاه کردم. به طرف ماشین دویدم. -علی سوار شو عجله کن. علی به طرف در راننده حرکت کرد. با بلند شدن صدای تیر ، سرم را دزدیدم و بعد از چندلحظه ، صدای ناله علی بلند شد. -چیشده؟ یکی از سرباز ها جلو آمد و با صدای وحشت زده ای گفت :« قربان ، جناب سروان تیر خوردن.» نگاهم را به دو ماشین دیگری که متوقف شدند ، افتاد. -بشین پشت فرمون سروان نجفی رو برسون پایگاه ، من هواسشون رو پرت میکنم. -آخه قربان.. داد زدم :« عجله کن.» کلتم را از پشتم در آوردم و به طرف راست پشت سنگ بزرگی دویدم و طی دویدن چندتیر به سمت ماشین ها زدم.
  3. 10 پسند
    پارت دهم وارد اتاق سرهنگ شدم و احترام گذاشتم. نگاهم بر روی اخمای درهم کشیده ی سرهنگ ثابت مانده بود که صدای آهسته اما جدی و محکمش به خود آمدم. -چیشده پارسا؟ -قربان جهانگیری با ما همکاری کرده قراره یه عملیاتشون رو لو بده. تغیری در حالتش ایجاد نشد . -خوبه ، میتونی بری. -اتفاقی افتاده قربان؟ سرش را بالا آورد و با عصبانیت داد زد. -گفتم بیرون. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. اعصابم به شدت بخاطر رفتار سرهنگ خورد شد. زیر لب مشغول حرف زدن با خودم بودم که صدای شخصی به گوشم رسید. -جناب سروان خوش تیپ ما نمیخوان یذره از وقتشون رو به ما بدن؟ با ناباوری به سمت صدا برگشتم و لبخند متعجبی زدم. -نیلو ، تو اینجا چیکار میکنی؟ لبخند دلنشینی زد و به طرف در اتاقم حرکت کرد. -اومدم تورو ببینم مگه مشکلی داره؟ به سمت در راه افتادم . -نه چه مشکلی؟ وارد اتاق که شدیم ، در را آهسته بستم و به نیلو که پشت میزم نشسته بود دست به سینه خیره شدم. -راحتی؟ خنده ی ریزی کرد و با صدای نچندان بلندی گفت :« سرباز». با قیافه جدی و همان حالت بهش خیره ماندم. -هوم؟ -هوم و کوفت و زهرمار بی ادب. نیشخندی زدم و به سمت یکی از صندلی ها حرکت کردم‌. پرونده را روی میز گذاشتم و روی یکی از صندلی ها نشستم. -خب عزیزم ، نمیخای بگی چزا اومدی اینجا؟ اخم ریزی کرد و به چشمانم خیره شد. -نباید میومدم ؟ ناراحت شدی از اومدنم؟ به چهره اش لبخند گرمی زدم و با لحن دلجویانه ای گفتم :« خانومم نگفتم نیا ، نگران شدم گفتم مشکلی پیش نیومده باشه.» لبخندی زد و شروع به بازی با انگشتانش شد. -چیزی میخوری؟ -چایی -واسا الان میگم بیارن. -باشه از روی صندلی بلند شدم و به طرف در حرکت کردم. در را گشودم و به سربازی که احترام گذاشته بود خیره شدم. -جوادی ، دوتا چاپی بیار ، تلخ نباشه. -اطاعت قربان ، چیز دیگه ای لازم ندارین؟ - نه سریع تر بیار. احترام گذاشت و به سمت ابدارخانه حرکت کرد. آهسته برگشتم و در را باز کردم. نگاهم به نیلو افتاد که با دقت مشغول خواندن پرونده ی روی میز بود. در را با صدا بستم و با اخم بهش خیره ماندم. چهره اش را مظلوم کرد. -بخدا فقط فوضولیم گل کرده بود. کمی اخم هایم را باز کردم و به سمت صندلی ها رفتم و روی نزدیک ترین صندلی به نیلو نشستم. -بهت گفته بودم دوست ندارم بخونیشون نیلو. یا لحن ناراحتی گفت :« باشه». پوفی کردم و با بی حوصلگی به صورتش خیره شدم. -بس کن نیلو ، اینجوری نکن
  4. 10 پسند
    تو مرا آزردي؛ که خودم کوچ کنم از شهرت تو خيالت راحت! ميروم از قلبت... ميشوم دورترين خاطره در شبهايت تو به من ميخندي ! و به خود ميگويي: باز مي آيد و مي سوزد از اين عشق ولي... برنمي گردم ، نه !! ميروم آنجا که دلي بهر دلي تب دارد... عشق زيباست و حرمت دارد...
  5. 9 پسند
    "به نام خداي مهربان" نمیدانم کدام تیغ، دستم را برید نمیدانم با کدام نگاه، قلبم ایستاد نمیدانم با کدام عشق، دنیا تمام شد من فقط فهمیدم تمام این ها از تو آغاز شد با تو‌ گذشت با تو تمام شد و تو این عشق را هرگز نفهمیدی. . . ژانر : عاشقانه، جنايي خلاصه: موهايش ديگر در بندِ زندان و رنج ، پيشاني اش را نمي آراييد، ديگر خبري از آن لبخند هايي كه دل هر مردي را ميلرزاند نبود، حتي نميدانست به كدام گ*ن*ا*ه مرتكب شده، انگار فراموش شده بود... اما خط به خط و نقطه به نقطه پيش رفت و بي گ*ن*ا*هي اش، ثابت شد، بي گ*ن*ا*ه بود اما نرفت، ماند تا داستانِ واقعي قتلِ ويكتوريا را خودش بفهمد.
  6. 9 پسند
    پارت هفدهم چون که لباس شخصی پوشیده بودم ، کمتر کسی من را میشناخت. رو به روی اتاق سرهنگ ایستادم و رو به سرباز گفتم :« به سرهنگ بگو سروان پارسا اومدن.» بعد از گذاشتن احترام به داخل اتاق رفت. نگاهم را داخل سالن شلوغ کلانتری چرخاندم. با باز شدن در ، سرباز من را به داخل دعوت کرد. رو به روی میز سرهنگ ایستادم و احترام نظامی محکمی گذاشتم. -سلام قربان. سرهنگ با نگاه حیرت زده و خوشحالی بهم خیره شد. -سلام پسر ، خوشحالم که سالمی. لبخند زورکی زدم و چیزی نگفتم. سرهنگ با اندوه بهم خیره شد . -مهرداد ، حتما کار یه نفوذی بوده ، یکی که به اطلاعات دسترسی داشته ، اما من نتونستم پیداش کنم. -چندنفر به اطلاعات عملیات دسترسی داشتن. -من ، تو ، سروان نجفی ، سروان علی زاده، سرگرد رسولی. سری تکان دادم و زمزمه کردم :« باید سریع تر دست به کار بشیم و بفهمیم عملیات بعدیشون کی انجام میشه.» -هرکار که لازمه بکن پارسا. -اجازه مرخصی میدین؟ -البته بعد از گذاشتن احترام ، به طرف در خروجی به راه افتادم.
  7. 9 پسند
    پارت شانزدهم نیلو با چهره محزون و چشمان سرخی وارد اتاق شد. با دیدن دوباره اش، قلبم به تپش افتاد. لبخند محوی زدم و زیر لب اسمش را زمزمه کردم. -نیلو همانطور که آهسته آهسته به سمتم می آمد ، قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد. چند قدم اخر را بلند برداشت و در آغوشم فرو رفت. ب*و*سه ی نرمی روی موهایش کاشتم و به خود فشارش دادم. بوی عطرش، به طرز غیر باوری آرامم می کرد. کنار گوشش زمزمه کردم :« نبینم عشقم اشک بریزه ها ، نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود » صدای ضعیفش به گوشم رسید. -مهرداد ،خیلی ترسیدم ، اگه اتفاقی برات میوفتاد چیکار می کردم» -آروم باش ، من چیزیم نشده عزیزم. با صدای سرفه ی آرام مبینا ، به خودمان آمدیم. نیلو آهسته خودش را کنار کشید و با پشت دست صورتش را پاک کرد. به مبینا که حالا با قیافه عصبی به ما خیره بود ، نگاهی انداختم. نیلو لبخند ملیحی زد و به طرف مبینا برگشت. -سلام. مبینا لبخند زورکی زد. -سلام عزیزم. نیلو با قیافه ی متعجبی به سمت من چرخید. -مهردادجان، معرفی نمیکنی -بله، ایشون مبینا خانم هستن ، دوست و همکار قدیمی من و مبینا جان ، ایشون هم نامزد من هستن ، نیلو. مبینا لب هایش را روی هم فشرد و آهسته با نیلو دست داد. بعد از چند دقیقه مبینا بلند شد و کیفش را برداشت. -خب ، بهتره دیگه من برم و شمارو تنها بزارم ، خوشحالم که حالت خوبه مهرداد. با خارج شدن مبینا ، نگاه مهربانی به نیلو انداختم . -خیلی دلم برات تنگ شده بود. -من بیشتر عزیزم. *** با گذشت دو هفته ، بالاخره از بیمارستان ترخیص شدم. رو به روی اداره ایستادم و به ورودی خیره شدم. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود . اخم غلیظی کردم و حالت جدی به خود گرفتم. با قدم های محکم به راه افتادم. به داخل سالن رسیدم و کمی سرعتم را بیشتر کردم و مسیر اتاق سرهنگ را در پیش گرفتم.
  8. 9 پسند
    پارت پانزدهم ** با قیافه خنثیی به صفحه تلویزیون زول زده بودم و مشغول دیدن برنامه آموزش آشپزی بودم. زیر لب زمزمه کردم :« نگاه کن به کجا رسیدیم». کنترل را برداشتم و عصبانیت دکمه خاموش را فشردم و کنترل را روی تخت پرت کردم. تقه ای به در خورد و بعد از آن صدای باز شدن در و سپس بسته شدنش. با تعجب به شخصی که وارد شده بود نگاه کردم. -مبینا؟ لبخند دلنشینی زد و به طرف تخت حرکت کرد. -انتظار دیدنم رو نداشتی مگه نه؟ -معلومه که نداشتم ، تقریبا چهارساله ازت بی خبرم. لیوانی روی میز کنارم گذاشت و کمی آبمیوه داخلش ریخت. -آره بعد از جدا شدنمون. قیافه ام را درهم فرو بردم و سمت دیگری نگاه کردم‌. -بس کن مبینا. لیوان را به سمتم گرفت. -خیلی وقته تمومش کردم مهرداد ، یه خبر خوبم دارم. -چه خبری؟ -به اداره شما منتقل شدم ، از این به بعد باهم کار میکنیم. لیوان خالی آبمیوه را روی میز گذاشتم و در چشمانش نگاه کردم و با لبخند زورکی گفتم:«عالیه» با ناراحتی بهم نگاه کرد. -خب تعریف کن چرا اینجوری شدی؟ -هیچی عملیات لو رفت. -یعنی میگی یه نفوذی داریم؟ -آره -خب کیه؟ با قیافه ملتمسی بهش خیره شدم. -مبینا خیلی خستم و سوالاتت واقعا عصبیم میکنه. -باشه مهرداد اما... تقه ای به در خورد و بعد صدای باز شدن در اتاق به گوش رسید.
  9. 9 پسند
    پارت چهاردهم ** آهسته چشمانم را گشودم. سفیدی اتاق و صدای دستگاه های اطراف و بوی الکلی که در فضا پخش شده بود ، این را نشان می داد که در بیمارستان بستری شدم. کمی تکان خوردم که نگاهم به دستم افتاد که باندپیچی شده بود. پام هم اوضاع بهتری نداشت. زبانم را مدام در دهان میچرخاندم و آب دهانم را قورت میدادم تا تشنگی کمی کاهش یابد اما اثری نداشت. نگاهی به اطراف انداختم که کسی را ندیدم. به دکمه گوشه تخت خیره شدم. با درد به سمتش متمایل شدم و دکمه را فشردم. چند لحظه بعد پرستاری وارد اتاق شد. -بالاخره بیدار شدین . نگاه بی توجهی نثارش کردم. -میشه یکم آب به من بدین لطفا. به سمت یخچال کوچک گوشه اتاق به راه افتاد. -من چندوقته که اینجام؟ -تقریبا سه روز -کسی هم برای ملاقاتم اومده؟ در یخچال را بست و در حالی که آب را در لیوان میریخت ، با چهره ی متفکری گفت :« آره ، چندنفری اومدن» ابرویی بالا انداختم. -دختر هم توشون بود؟ -آره لیوان آب را گرفتم و به طرف دهانم بردم. -چه اطلاعات دقیقی دارین. خنده ی کوتاهی کرد و چیزی نگفت. لیوان خالی را روی میز بغل تخت گذاشتم ، در حالی که به پشت تکیه می دادم رو به پرستار گفتم :« کی مرخص میشم؟» -حالا حالا فکر نمیکنم بتونید مرخص بشین. -میشه یه تماس با شماره ای که میگم بگیرین؟ -اره . شماره را روی کاغذی نوشت و از اتاق خارج شد. فکرم به شب عملیات کشیده شد ، صددرصد یکی نقشه را لو داده ، احتمالا کار یکی از سروان ها بوده ، چون چندنفرشون تازه واردن و قطعا درصد نفوذی بودنشون بالاست. دندان هایم را روی هم فشردم و به فرارم فکر کردم. من نباید تحت هیچ شرایطی شکست بخورم. باید تک تکشون رو پیدا کنم بندازم پشت میله ها یا شایدم با گلوله ای جان بی ارزششان را ازشان بگیرم. اما ، حال فقط حضور یک نفر مهم است ، کسی که آرامش دهنده زندگیه من شده است. دختری که نبودنش حکم مرگم را دارد.
  10. 9 پسند
    كافيست چشمانت را ببندى و چند لحظه تمركز كنى... ميشنوى...؟ آسمان پر است از "دوستت دارم" هايى كه هيچوقت به مقصد نرسيد! بلندترينش ناب ترينش بِكر ترينش مالِ من است! بَرَش دار لطفاً!!
  11. 9 پسند
    "الهي به اميد تو" فصل اول: بويِ نمِ اتاق، حال خرابم را خراب تر از قبلش مي كرد. دستبندي كه به دستانم بسته بودند از وزنه ي صد كيلويي بدتر بود و در دستانِ نحيف و لاغرم، سنگيني مي كرد. آهنش، استخوان هايِ بدنم را از سرما ميلرزاند و رعشه اي به تنم مي انداخت كه انگار واقعا من يك قاتل بودم، قاتل ويكتوريا! دستي لابه لايِ موهايِ مشكي رنگش كشيد و رويِ ميزِ بازجوييِ اتاق خيمه زد. ترسيده بودم. دندان هايم گاه و ناگاه به هم برخورد مي كرد و دست هايم بي حركت يخ بسته بود. فقط و فقط هرم نفس هاي داغ اش بود كه در اين وضعيت دهشناك، صورتم را ميسوزاند. هيچ چيز نمي پرسيد و انگار قفلي به زبانش زده بود. فقط هر از گاهي در چهره ي ترسيده و مستاصلم دقيق ميشد. انگار ميخواست حقيقت را از حرف هاي نهفته در نگاهم جست و جو كند. با صدايِ با صلابت اش سكوت چند دقيقه اي مان را شكست: -تو ويكتوريا رو كُشتي؟ چه بي رحم با سوزن زبانش مرا مثل بادكني به بازيچه ميرنجاند. بغض كرده بودم و اين بغض لعنتي راهِ تنفس ام را بسته بود، انگار منتظر يك تلنگر برا رها شدن بودم، رها شدن از وضعيت كنوني ام كه هزار بار از مرگ بدتر بود. -من چرا بايد ويكتوريا رو بكُشم؟ خون به صورتش جوشيد و با صدايِ بلندي كه تمامِ فضاي ِ كوچك اتاق را به تصرف خودش دراورده بود بانگ زد -اين سوال رو من بايَد از تو بپرسم نه تو ازمن. با فريادش اشك در چشمانم حلقه بست و با هبوط اولين قطره رويِ ميز آهني و سرد، براي حفاظت از غرور دخترانه و پايمال شده ام، ناخن هايم را محكم در دست هايم فرو كردم. از سرِ ناچاري و كلافكي دستي به صورتش كشيد! -همه چيز رو از اولش برام توضيح بده. مگه نميگي ويكتوريا رو نكشتي، توضيح بده تا قانع بشم. *** _باز اونجا خشكت زد كه دختر. زود باش خانم تازه از خواب بيدار شدن. براشون چاي ببر. سرم را از روي كتابي كه به تازگي شروع به خواندنش كرده بودم بلند كردم و سعي كردم اين بد اخلاقي ها و حتي زورگويي هايش لبخند روي لبانم را پاك نكند، برگ برگ كتاب درونِ دستانم، آرامشي درونم تزريق مي كرد كه به گمانم هيچ كجايِ اين شهر بزرگ دست يافتني نبود و نخواهد بود! از همين فاصله ي يك متري ، نفس هاي عصبي و تندش هم قابل لمس بود اما من خونسرد كتاب را روي ميز بزرگ آشپزخانه قرار دادم و به سمت كتري روي گاز رفتم. عصبي درِ آشپزخانه را بهم كوبيد و رفت. بوي چايِ لب دوزي كه دم كرده بودم شايد تا كيلومتر ها آن طرف تر هم رفته بود و هر كسي را مستِ خودش كرده بود. عميق بوييدمش و تا عمق جانم آرامش گرفتم. سيني را به دست گرفتم و با قدم هاي با صلابت به بيرون از آشپزخانه رفتم، ديگر خبري از هياهويِ ديشب نبود، ديگر آن همه همهمه برپا نبود! انگار اين قبيله فقط براي روز اول مرگ مادر پيرشان، عزادار بودند. _اِلِنا! سرم را برگرداندم و نگاهِ كنجكاو و هميشگي اش را نثار سيني درونِ دستانم كرد. دستي به موهايِ بلند و زيتوني رنگش كشيد و لبخند مصنوعي روي لبانش جاي داد: _براي خانم ميبري؟ چاي رو ميگم. سرم را به نشانه ي مثبت تكان دادم، نميدانم چه شد كه سيني درونِ دستم را گرفت و به سويِ پله ها دويد. مات و متحير فقط به رقصيدن دانه به دانه ي موهايش نگاه ميكردم! تند و تيز از محدوده ي نگاهم محو شد و رفت. با وجود شش سال سابقه ي دوستي و همكاري مان، بعضي از رفتار و كردار هايش هنوز هم قابل فهم و درك برايم نبودند.
  12. 8 پسند
    در خواب یاسمن را دید، زیبا، مظلوم و مهربان. -محمد؟ -یاسمنم... بغض صدای محمد پر از خستگی بود. روی مبل خانه نشسته بودند، روی به روی هم. -یاسمن خسته شدم. یه کاری کن من رو ببر پیش خودت. دیگه نمیتونم اینجا رو بدون تو تحمل کنم. -این همه سال بدون من چجوری زندگی می کردی؟ خنده ای تلخ نشست کنج لبش: اون همه سال زندگی؟ من فقط یک ساله که دارم زندگی می کنم. چهره ی یاسمن در عین مهربانی پر از گله و شکایت بود. -حواست به اطرافت هست؟ -آره به مامان و بابات سر میزنم. امروز پیش مادرت بودم. -علیرضا و مهشاد چی؟ محمد اخم کرد. -نمیخوام ببینمش. -چرا؟ -همش تقصیر اون بود که من الان انقدر بدبختم. تقصیر اون و داداشِ بی مصرفش! -محمد... اشک های محمد، گونه اش را خیس کردند و بر التهاب درونش افزودند. -یاسمن، تو نمی فهمی. من دارم اینجا نابود میشم، هر روز به جای زندگی می میرم، هر شب وقتی دارم میخوابم آرو می کنم کاش صبح دیگه بیدار نشم، ولی هر صبح وقتی چشمام رو باز میکنم ، احساس خلاء می کنم، حس می کنم به اینجا تعلق ندارم، حس می کنم یه تیکه از وجودم گم شده، چهره ات همه جا جلوی چشمامه، صدات همیشه توی گوشم می پیچه و تصور اینکه دیگه اینجا نیستی دیوونه ام می کنه؛ دارم دیوونه میشم یاسمن، نجاتم بده. سرش را زیر انداخت، دست مهربان یاسمن روی موهایش نشست. -محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت. دستش را بالا برد، دست یاسمن را گرفت، باورش نمی شد. به اطرافش نگاه کرد، به یاسمن که با لبخند نگاهش می کرد. دوباره خیره ی دستش شد. خندید، تلخ و پر از دلتنگی... سر خم کرد و آرام و با تمام وجود دستش را ب*و*سید. دستش گرم بود، بوی خودش را می داد، بوی دست های یاسمن را می داد. صدایی همچون به در کوبیدن به گوشش رسید. یاسمن عقب رفت. لبخندی زد و گفت: پاشو. کمکش کن. به حرف هاش گوش کن. من همینجام... و انعکاس صدای آرام ضربه هایی ممتد ، جایی میان عالم رویا و واقعیت بود که بیدارش کرد. با چشمانی خسته اطرافش را نگاه کرد و چند ثانیه بعد به خود آمد ، اطرافش را در جست و جوی یاسمن نگریست. اما وقتی هیچ نیافت باز هم بغض کرد. عرق کرده بود، سرش درد می کرد. صدای ضربه ها به در هنوز هم ادامه داشت. با عصبانیت و صدایی ضعیف گفت: کی هستی؟ وقتی جوابی نشنید و به جای آن دوباره ضربه هایی به در، با عصبانیت از جایش بلند شد و در را باز کرد، آماده ی پرخاش کردن بود اما با دیدن مهشاد باز ایستاد. چشم هایش گرد شده بودند و انگار کسی قدرت تکلم را از او گرفته بود. -اینجا چیکار داری؟ اجازه ی پاسخ نداد: از خونه ی من برو بیرون. و به اتاق برگشت. صدای پر بغض مهشاد اما بغض او را سنگین تر کرد: محمد...در رو باز کن. می خوام باهات حرف بزنم. کمی بعد صدای دور شدن قدم های مهشاد را که شنید پوزخندی زد و روی تخت دراز کشید و خیره ی تابلوی چهره ی ناتمام یاسمن شد... وقتی یادش می آمد که یاسمن از دیدن چهره اش روی بوم چقدر ذوق می کرد، دلش می خواست خودش را از بالای یک برج بلند پرتاب کند! دیگر نمیتوانست آن را تمام کند، با اینکه تمام اجزای صورت یاسمن را از بر بود اما نمیتوانست؛ نمیتوانست بدون حضور او دست به قلم بگیرد. به فکر خوابش افتاد، به دستانش نگاه کرد، به راستی همین دست ها بودند که در عالم خواب دستان یاسمن را در دست داشتند؟ آیا این لب ها همان لب هایی بودند که دست گرم یاسمن را مهر کرده بودند؟ به یاد حرف هایش افتاد... «محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت.» به اطرافش نگاه کرد؛ همه ی زوایای اتاق را مانند دیوانه ها در جست و جوی یاسمن از نظر گذراند، چیزی نبود، بار دیگر این کار را تکرار کرد و این بار یاسمن را با همان لباس زیبایی که در خواب بر تن داشت درست کنار بوم نقاشی ِ ناتمام چهره اش دید. آب دهانش را به سختی قورت داد، بلند شد و ناباور زمزمه کرد: یاسمن. یاسمن ناراحت می نمود. -بیا، بیا نزدیک تر. دقایقی گذشت تا محمد آرام آرام به سمت یاسمن برود. چشم در چشم اش ایستاد و زمزمه کرد: تو...واقعی...هستی؟ یاسمن تلخ لبخند زد، دستش را بالا آورد و نگه داشت. -دستت رو بیار بالا. محمد دستش را لرزان بالا آورد، نزدیک انگشتان او کرد، انگشتانش را در انگشتان او حلقه کرد اما انگار فقط دستانش را مشت کرده بود...هیچ چیز حس نکرد اما در درونش یک احساسِ خوشایند برانگیخته شد. دیگر رسما گریه می کرد! -اینجایی... یاسمن هم دستانش را مشت کرد. سر تکان داد: آره. کمی گذشت، یاسمن به قلمو اشاره کرد: شروع کن. محمد با دستی لرزان قلمو را در دست گرفت. به یاسمن نگاه کرد؛ لبخند بر لب داشت؛ یک لبخند پر از امید. در خشکیده ی قوطی رنگ ها را باز کرد و شروع کرد، زوایای ظریف صورت یاسمن را نقش زدن... مدتی گذشته بود، صدای قدم هایی از بیرون آمد که پله ها را بالا می آمد. -محمد...مهشاد رو ببخش. اخم سرسختی چهره اش را پوشاند. -خواهش می کنم. -اون تو رو ازم گرفت یاسمن. -اون نمیدونست، حتی نمی دونست کی من رو کشته. بغض سختش را قورت داد و روی برگرداند: کاش علیرضا اون چاقو رو پیدا نمی کرد و نمی فهمیدیم که کارِ بابکه. -پس دلت براشون تنگ شده... بچشون کی به دنیا میاد؟ لبخندی کمرنگ نشست کنج لبش : نمیدونم! صدای مهشاد به گوش رسید: محمد...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم. نگاه محمد در نگاه نگران یاسمن گره خورد. و باز هم سکوت تنها جوابِ منطقی برای مهشاد بود. مهشاد اما ادامه داد: خیله خب، در و باز نکن. پس از همین جا برات میگم. میدونم ازم ناراحتی، یا شاید هم ازم بدت میاد ولی...ولی محمد باور کن یاسمن برای من خیلی عزیز بود، مرگ اون بدترین مجازات بود برای من. اگه فکر میکنی... مهشاد می گفت و محمد بغضش را فرو می داد تا مبادا اشک هایش دوباره فرو بریزند و فرصت دیدار یاسمن را از او سلب کنند. چندی گذشته بود، حرف های مهشاد تمام شده بود و هیچ صدایی از هیچ کس در نمیامد. تا اینکه صدای زنگ موبایل مهشاد سکوت را شکاند. یاسمن زمزمه کرد: برو پیشش. محمد دستی به صورتش کشید و چشمانش را بست، وقتی چشمانش را باز کرد یاسمن رفته بود. تلخندی زد و از جایش بلند شد. دستش را روی دستگیره ی در گذاشته بود که صدای قدم هایی که از پله ها پایین می رفت و شاید هم بالا می آمد و بعد صدای بلند فریادی زنانه و ظریف به گوشش رسید. سریع در را باز کرد و بیرون رفت. اما به جای اینکه مهشاد را کنار در اتاق ببیند، روی زمین و پایین پله ها دید! هر دو دستش را روی سرش گذاشت و تنها توانست لب بزند: یا خدا... ***
  13. 8 پسند
    پارت سیزدهم ** مقابل بیمارستان ماشین را نگه داشتم. نفس عمیقی با درد کشیدم و به پشت تکیه دادم. به آینه نگاه انداختم که متوجه شدم رنگم پریده. آب دهانم را قورت دادم و با ضعف شدیدی که در جانم بود سعی کردم در ماشین را باز کنم. بعد از چندبار تلاش ناموفق ، توانستم در ماشین را باز کنم. سرم گیج رفت و دیدم تار شد. چندتا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم و از ماشین پیاده شدم. به بدنه ماشین تکیه دادم تا روی زمین نیوفتم. خواستم قدم اول را بردارم که محکم روی زمین پرت شدم. از درد چهره ام درهم رفت. نگاهی به اطراف انداختم که با خیابانی خالی برخوردم. به پنجره اتاق حراست بیمارستان خیره شدم که کسی را ندیدم. سعی کردم بلند بشم اما انچنان‌ موفق نبودم. روی زمین نشستم و از درد دندان هایم را روی هم فشردم. -ببخشید آقا ، اتفاقی افتاده؟ آهسته و با درد به عقب برگشتم ، پیرمردی با لباس حراست نزدیکم ایستاده بود. -زخمی شدم. کمی با شک بهم خیره شد و نگاهی به شانه ام انداخت. -شما پلیسین؟ -بله. -من نمیتونم تنهایی ببرمتون داخل ، الان میرم کمک میارم. سرم را آهسته و با درد تکان دادم. با رفتن پیرمرد ، آرام روی زمین دراز کشیدم و چشمانم را بستم. خستگی شدیدی به جانم افتاده بود.
  14. 8 پسند
    محمد ترسیده بود؛ با قدم هایی تند به همه جا سر می کشید و یاسمن را فرا میخواند، مهشاد هم گریه کنان در آغوش علیرضای رنگ پریده اطرافش را از نظر می گذراند. نگاه علیرضا به گوشه ای افتاد، به همان درخت سرو تنها و جسم ظریف دخترکی که آرام چشم بر هم گذاشته و انگار خوابیده بود! چشمان مهشاد نگاه مبهوت علیرضا را دنبال کردند و فریادی که سر داد محمد را به آن سمت کشاند. هر سه به سمت اش رفتند، محمد در آغوشش گرفت و با چشمانی که هر لحظه انتظار می رفت از حدقه بیرون بزند دست به خونش کشید و ناباور زمزمه کرد، پشت سرم هم و بدون وقفه: یاسمن، یاسمن... مهشاد با هق هق و ترس دستان یاسمن را می فشرد و التماس می کرد تا برخیزد...التماس می کرد تا دوباره بیدار شود و گذشته را تکرار کند، التماس زندگی می کرد از دختری که چشم به روی زندگی بسته بود! محمد تن سردش را در آغوش کشید و کنار گوشش زمزمه ی التماس سر داد. آنقدر به همان حالت ماند که دیگر ساکت شد و فقط تن یاسمن را بیشتر به خود می فشرد. علیرضا دست بر دهان گرفت و بغض اش را فروخورد؛ چشم بست و روی برگرداند، نمی توانست پاره شدن بند خوشبختی محمد را ببیند، نمیتوانست مرگ دختری را ببیند که روحش لطیف تر از برگ بهار بود آنقدر پاک و بی آلایش، که رفتارهایش به بچه ها می مانست؛ نمی توانست... باید یک جوری این بساط را جمع می کرد، محمدِ مبهوت و مهشاد گریان را. مهشاد را در آغوش کشید و با وجود ممانعت های فراوانش برای در کنار یاسمن ماندن او را از آنجا دور کرد و رو به محمد گفت: پاشو ببریمش بیمارستان. محمد لحظه ای به خود آمد و بلند شد، تن یاسمن بسیار سرد بود ، آنقدر سرد و بی روح که محمد هم حال احساس سرما می کرد. با قدم های کرخت به راه افتاد. لحظه ی آخر نگاه علیرضا به چاقوی روی زمین افتاد. خم شد و دور از چشم مهشاد و محمد آن را در جیب گذاشت و راهی بیمارستان شدند؛ شاید با وجود اینکه هر سه نفرشان می دانستند دیگر کار از کار گذشته و زندگی رخت سفر بسته از جسم سرد یاسمن... و آخرین تصویر محمد از زندگی ، همان چشم های خاکستری رنگِ پر از شیطنت بود که برای همیشه از صفحه ی زندگی اش پاک شده بود. ***
  15. 8 پسند
    جاى ساعت دیوارى خونتون رو عوض کنین میبینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار ناخودآگاه دنبالش میگردین!!! ذهن شما براى قبول و پردازش تغییر یک ساعت ساده و بى احساس نیاز به چند ماه زمان داره پس انتظار نداشته باشید تغییرات بزرگتر رو در زمان کوتاه و بدون مشکل قبول کنه... پس هرگز نا امید نشید ..!
  16. 8 پسند
    (۱۲) نگران نگاهی به ساعتش انداخت و نفس حبس شده اش را محکم به بیرون فوت کرد. -اووف! داشت دیوانه می شد. اگر محمد می فهمید قطعا آشوبی به پا می شد که آن سرش ناپیدا ! قدم های آرامش را برداشت و وارد کافه کایلا شد. اولین ملاقاتش با رامین در این کافه بود و حال انگار آخرین نیز در این کافه رقم می خورد. روی همان میز روز اول نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود. برای لحظه ای دلش برای رامین به درد آمد. این پسر انگار زیاد از حد درد و مشکل داشت. روی به رویش نشست سعی کرد لبخند بزند: سلام . سرش را بالا آورد و با دیدن چشم های روشن دخترک چنان دلتنگش شد که احساس می کرد کسی قلبش را در دست دارد و هی می فشارد و می فشارد... و یاسمن با دیدن چشم های خسته و غرق خون رامین وحشت کرد: چت شده رامین؟ خوبی؟ با انگشت اشاره و شست دست راست چشم هایش را مالش داد. -خوبم. چیزی نیست. تو چطوری عروس خانوم؟ همه چی خوبه؟ بغض صدای رامین سخت بود...سخت! -همه چی خوبه. منم خوبم! -خدارو شکر. نگاه رامین یک جا ثبات نداشت. در حین صحبت با یاسمن چشم هایش میزهای دیگر را می پایید و این باعث می شد یاسمن به درگیری ذهنی اش پی ببرد. -رامین تو خوب نیستی. بهم نمیگی چی شده؟ رامین خندید. -ولش کن! حوصله بزن بزن با شوهرت رو ندارم. یاسمن متعجب و شرمزده نگاهش کرد . و باز هم پاسخش خنده ی تلخی از جانب رامین بود. -یاسمن... آب دهانش را که فرو داد حرکت سیب گلویش نیز درد داشت...بغض را می شد در جای جای حنجره اش حس کرد! -یاسمن، من... -بگو رامین. من می شنوم. نفس عمیقی کشید. و باز هم خیره ی اطرافش شد که ناگهان نگاهش روی دو میز آنطرف تر ایستاد. خودش بود! خود را رساند؛ همانطور که قسم خورده بود. کلافه دستی در موهایش کشید. باید هر چه سریعتر به یاسمن می گفت. همه چیز را. بابک سری تکان داد و با حرکت دستش علامت شروع داد. و این یعنی یاسمن امروز باید تمام میشد... از روی میز بسته ی شکر را برداشت. -میدونی این چیه؟ یاسمن با خنده گفت: وا شکرِ دیگه! خیلی هم چیز خوبیِ! خندید. خنده ای پر از بغضی تلخ... -آره چیز خوبیِ...خوبِ! بابک همانطور که ماهرانه سیگار می کشید با چشم هایش ، با دقت هر چه تمام تر نگاهشان می کرد. رامین بغضش را فرو داد. -یاسمن... گوشه ی بسته را پاره کرد و آن را به سمت فنجان یاسمن برد. -رامین داری چیکار میکنی؟ من شکر نمیخورم! -شکر نیست! سیانورِ...! یاسمن با چشم هایی گرد شده نگاهش کرد. پاهایش شروع کرد به لرزیدن و همه ی بدنش یخ بست. رامین دست هایش را آرام در دست گرفت. -نگران نباش دختر! قرار نیست تو اینو بخوری. -پس...پس...چ...چرا... -هیش! نترس. مجبور شدم. یکی داره نگاهم میکنه. اگه این کار و نکنم هردومون رو باهم میکشه! بعد از جیب کتش سوئیچ ماشینش را در آورد و به دستش داد. همه ی این کارها را سعی می کرد دور از چشمان تیزبین بابک انجام دهد و تا حدودی موفق هم بود. بابک داشت عصبانی میشد چون درست پشت سرشان نشسته بود و نمی دید رامین دارد چکار میکند. -این سوئیچ ماشین منِ. بعد از اینکه از اینجا رفتی بیرون سوارش می شی و میزنی به چاک. -رامین... -هیش! گوش کن. وقتی میخوای بری بیرون خودت رو میزنی به گیجی و بی حالی، انگار که سیانور رو تو خوردی؛ خودت رو می کوبونی به در و دیوار و دستت رو می گیری به سرت. انگار داری می میری، انگار یه چیزی راه گلوت رو بسته و دیگه نمیتونی نفس بکشی... دستت رو بگیر به گردنت! میتونی نقش مردن رو بازی کنی؟ یاسمن با بغض اشک می ریخت. -نمی فهمم؛ داری چی کار میکنی؟ -سریع فنجون ها رو جا به جا کن. -رامین تو که نمیخوای... -چرا! میخوام بخورمش -نمیذارم. نمیتونی دیوونه. چرا؟ -اگه بخوام تو رو نجات بدم در هر صورت باید کشته بشم. اون مرد من رو می کشه، تکه تکه روحم رو نابود میکنه تا بمیرم. -اون...اون کیه؟ -بابک... همه ی وجودش به یکباره یخ بست و رئشه ای به تمام تنش افتاد. با بهت لب زد. -بابک؟ همون... -آره همون بابک، بابک سلیمانی.یادت باشه همه ی کارایی رو که میگم بکنی. -رامین خواهش میکنم. خواهش میکنم زندگیت رو اینطوری تموم نکن. تو میتونی خانواده تشکیل بدی، عاشق بشی، پدر بشی. انقدر ساده نباش! لبخندش اینبار از ته دل بود اما باز هم تلخ، باز هم بغض آلود... -من ساده ام دختر؟ یا تو که نفهمیدی همه ی جریان خاستگاری و عاشق پیشگی من نقشه ی بابک بود و از اول اصلا عشقی درکار نبوده، نقشه فقط بدبخت کردن تو بوده!؟ قطره ای اشک از گوشه ی چشمان یاسمن ریخت. اینبار او هم خندید. -اما الان عاشقی...میتونم از تو چشمات بخونم. سرش به زیر افتاد. دستی به صورتش کشید. -برو یاسمن... -رامین تو باز هم فرصت زندگی داری، میتونی دوباره عشق رو تجربه کنی! -همون یه بارشم زیادیمه! من رو چه به عشق. پاشو برو. بیشتر از این وقت رو تلف نکن. یادت باشه به محض بیرون رفتنت بابک میاد بیرون. -رامین... -یاسمن، برو! چشمانش را آرام بست. از جایش بلند شد و با قدم هایی شل و خمیده، همانطور که داشت وانمود میکرد تعادلش را در دست ندارد، یک چشمش به رامین بود و یک چشمش به در... میخواست هر چه سریعتر از آن فضای خفقان آور دور شود اما دلش برای رامین می سوخت. او بی گ*ن*ا*ه بود! از در که بیرون رفت با چشمانش ماشین ها را دوره کرد. در آخر ، در آن سوی خیابان ماشین سیاه رنگ رامین را دید. از پشت دیوار های شیشه ای کافه اما مردی را دید که آرام از روی صندلی اش افتاد، دست به گردنش برده بود و انگار چیزی راه گلویش را می بست، انگار دیگر نبض زندگی اش نمیزد... بابک از کافه بیرون زده بود و با نگاهش دنبال او می گشت. هق هق گریه هایش درد داشت...دردی تلخ به سنگینی یک بهمن برفی در دل تابستان... با قدم هایی تند قدم سمت خیابان برداشت اما اشک دیده اش را تار کرده بود، بغض گلویش را در دستان بی رحم خود می فشرد و ... صدای جیغ بلندش پرنده های سیاه روی شاخه ها ی درختان را فراری داد؛ عجب روز سیاهی بودآن روز! ***
  17. 7 پسند
    من بغل میکنم تمامی واژه هایی که اسم تو را صدا می زنند خدای من
  18. 7 پسند
    چند روزی گذشت تا توانستم خودم را متقاعد کنم که به اینجا بیایم. نگاهی به زنگ در انداختم. رو به روی خانه ی محمد ایستاده بودم؛ هوا بدجوری سرد و برفی بود. بوت هایم تا نیمه در برف فرو رفته بودند و چون پالتوی کلفتم برایم تنگ شده بود مجبور شدم بافتنی ای به تن کنم که کفاف سرما را نمی داد. نفسم را محکم بیرون دادم، به حلقه های آغشته به خیالِ نفس هایم خیره شدم؛ وقتش بود که کمی جرئت به خرج دهم. زنگ در را فشردم. کسی در را باز نکرد، چند بار تکرار کردم اما سودی نداشت. کیفم را باز کردم و کلید یدک خانه ی محمد را که از جیب علیرضا کش رفته بودم بیرون آوردم و وارد شدم. غبار غم همه ی حیاط و ساختمان عظیم خانه را فرا گرفته بود. ماشین بی نوای محمد زیر حجم عظیمی از برف انگار در حال جان سپردن بود. پیدا بود که مدت هاست به سراغش نرفته است. با احتیاط قدم برداشتم، شکمم حالا کمی برآمده شده بود، کتر از نیمی از نه ماه گذشته بود و حال تنها پنج ماه مانده بود به مادر شدن. در باز بود، وارد شدم. خانه بسیار سرد بود، نگاهی به اطراف انداختم همه چیز مرتب بود اما سوت و کور، برق ها خاموش و همه ی خانه از سرما در حال منجمد شدن بود. به خود لرزیدم، اینجا حتی از بیرون هم سرد تر به نظر می رسید. تنهایی خانه را فرا گرفته بود، در آشپزخانه اما غوغایی برپا بود، ظروف شکسته روی کف، بطری های آب معدنی و نوشابه، غذای مانده در ظرف ها... روی اپن ساعت مچی علیرضا را دیدم، فکر کنم دیشب به محمد سر زده بود. با نگاه کاوشگرم محمد را جست و جو کردم. هیچ جا نبود. از پله ها بالا رفتم، در اتاق ها را یکی یکی گشودم به آخرین اتاق که رسیدم در قفل بود. ضربه ای به در زدم. اما هیچ جوابی نشنیدم، این کار را آنقدر تکرار کردم تا اینکه صدای ضعیفی با عصبانیتی توام گفت: کی هستی؟ جواب ندادم، می ترسیدم اگر بداند من هستم در را باز نکند. دوباره به در زدن ادامه دادم. صداهایی آمد و بعد از اندک زمانی در باز شد و قیافه ی جدیدی از محمد نمایان شد که با عصبانیت قصد توپیدن به من را داشت اما با دیدنم ساکت ماند و فقط با اخم خیره ام شد. من با بهت و چشم هایی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزند داشتم نگاهش می کردم، واقعا چه کسی گمان می کرد این همان محمد شاد و بشاش پیشین باشد؟ صورت همیشه تمیزش اینبار در میان هجومی از ریش های گستاخ و سیاه رنگ مستور مانده بود ، چشم هایش فرو رفته و موهایش هم بلند شده بود. آب دهانم را قورت دادم و خواستم زبان بگشایم و حرفی بزنم که صدای سرد و یخی اش ، وجودم را سردتر از پیش ساخت. -اینجا چیکار داری؟ حتی اجازه ی پاسخ هم به من نداد. -از خونه ی من برو بیرون. و دری که محکم به رویم بسته شد، سبب فرو افتادن قطره اشکی گستاخ روی گونه ام بود. با بغض لب گشودم: محمد...در و باز کن. می خوام باهات حرف بزنم. کمی صبر کردم. نفسم داشت می گرفت، به آرامی از پله ها پایین رفتم و خود را به آشپزخانه رساندم، اما دریغ از یک لیوان تمیز برای رفع تشنگی. آخرش هم در سوراخ سنبه های کمد ها و کابینت ها لیوانی یافتم و کمی آب خوردم. اوضاع آنجا رقت انگیز و متعفن بود. سردم شده بود، سیستم گرمایشی را روشن کردم، از خودم می پرسیدم چرا علیرضا از قبل آن را روشن نکرده بود. هنوز هم سرد بود و طول می کشید تا خانه به طور کامل گرم شود، بنابراین تصمیم گرفتم برای اینکه کمی گرم شوم آنجا را تمیز کنم. کیفم را روی کاناپه پرت کردم و شروع کردم به تمیز کردن و شستن ظرف ها. حدودا یک ساعتی طول کشیده بود. حال حس می کردم دارم از درون می سوزم اما همه ی بدنم سرد بود. چنان سرد بود که گمان می بردم گرمای خون در بدنم جریان ندارد اما این در تضاد با درون ملتهبم بود و همین باعث شد بی خیال آن سرمای عجیب شوم. دوباره از پله ها بالا رفتم و اینبار کنار در آن اتاق نشستم و صدایش زدم: محمد...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم. جوابم اما سکوت بود و سکوت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیله خب، در و باز نکن. پس از همین جا برات میگم. میدونم ازم ناراحتی، یا شاید هم ازم بدت میاد ولی...ولی محمد باور کن یاسمن برای من خیلی عزیز بود، مرگ اون بدترین مجازات بود برای من. اگه فکر میکنی من به خاطر آسایش و راحتی زندگی خودم جون اون رو به خطر انداختم اشتباه می کنی، الان کل زندگی من رو هواست، هیچ شبی نتونستم خوب بخوابم، همیشه چهره ی معصوم و خندونش جلو چشممه. محمد، من با یاسمن به اندازه ی یه عمر خاطره داشتم. یه عمر خاطره کم نیست...تو به اندازه ی کمتر از یک سال باهاش زندگی گذروندی و اینطوری از پا افتادی؛ من از بچگی باهاش زندگی کردم و حالا سیل عظیمی از خاطره درست بیخ گلوم نشسته و منتظره که هر دم اشک بشه و از چشمم خودش رو رها کنه. تو میدونی که خاطرات زجرآور ترین چیزی هستن که میتونن تا آخرین ذره ی وجودت رو خرد بکنن؟ خواهش می کنم من رو ببخش. به خاطر علیرضا، به خاطر بچه ای که تو شکمم دارم. اگه من رو نبخشی مطمئن باش تا آخر عمرم عذاب می کشم، زندگی ای که تازه اومده بود تا روی خوش به علیرضا نشون بده باز هم ازش روی بر می گردونه، به خاطر علیرضا من رو ببخش. هر لحظه که می گذشت بر التهاب درونم افزوده میشد، به ناگاه احساس سنگینی کردم، چشمانم را بستم و آرام روی زمین دراز کشیدم، حال همه ی وجودم به لرزه افتاده بود... ***
  19. 7 پسند
    رودخانه اَرمند یا کارون علیا یکی از رودخانه‌های مهم استان چهارمحال و بختیاری است که از مناطق کوهستانی مرتفع شرق و دشت‌های مرکزی استان سرچشمه گرفته و پس از عبور از منطقه ارمند، آب رودخانه سرخون را دریافت نموده و با پیوستن به رودخانه بازفت، به سد کارون 4 می‌ریزد. حوضه آبریز رودخانه ارمند بیش از 50 درصد استان چهارمحال و بختیاری را شامل شده و با متوسط آبدهی سالانه حدود 100 مترمکعب، به عنوان اصلی‌ترین پتانسیل آب استان مطرح می‌باشد. وجود شرایط لازم (عرض و عمق کافی) جهت انجام ورزش‌های رودخانه‌ای همچون قایقرانی، دسترسی برخی نقاط رودخانه به جاده، بکر بودن منطقه، وجود جنگل‌های بلوط، قله‌های سر به فلک کشیده، آبشارهای مرتفع و دیوارهای صخره‌ای، این منطقه را از نظر گردشگری حائز اهمیت نموده است.
  20. 7 پسند
  21. 7 پسند
    دیگه خدایی هوا خیلی سرده !!! -__-
  22. 7 پسند
    از زنـدگـی پـرسـیدم: چـرا ایـنقـدر سـخـتـی؟! لـبـخندی زد و پـاسـخ داد: شـمـا آدم هـا هـیچـگـاه قـدر راحـتـی را نـمیدانیـد....
  23. 7 پسند
    به همه انسان ها احترام بزار، حتی اونایی که لیاقتشو ندارن! نه به عنوان یه انعکاس از شخصیت اونا، بلکه به عنوان یه بازتاب از شخصیت خودت...
  24. 7 پسند
    نه عهدی با کسی بستم نه در آغوش تو هستم:): *** برف آمد پشت ردت در خیابان گم شدم:): #برف #حجت اشرف زاده # بهمن 96
  25. 7 پسند
    سرم بی اختیار به سمتش چرخید. نگاهش به مقابل بود. نمی‌دانم چه در سفیدی دیوار دیده بود! _به غذا نه، به کمی آرامش نیاز دارم. بغضی که از دیشب به گلویم چنگ انداخته بود مدام بزرگ‌تر میشد. از دیوار چشم گرفت. نگاه ذغالی‌اش را به چشمانم دوخت و من توانستم از پس غباری که بر چشمانم جا خوش کرده بود، نگاه کلافه‌اش را به خوبی ببینم. آرام لبان لرزانم به حرکت افتادند. _آرامشت رو ازت گرفتم؟ پلک بست و کلافه با دو انگشت شصت و سبابه، گوشه چشمانش را فشرد. دستم را رها کرد و شانه‌هایم را گرفت. نیم قدمی نزدیک شد. _آرامش خودت رو گرفتی. سرم تا زیر چانه‌اش می‌رسید و به سرم ه*و*س ب*و*سیدن سیبک گلویش زد. چشمانم سنگین بود و درد داشت. متعجب نگاهم میان مردمک چشمانش به گردش بود. فشاری به بازوانم داد و سرش را مقابل صورتم گرفت. _این حال زارت روانم رو به هم می‌ریزه. قطره‌ اشکی که مانع وضوح دیدم شده بود، از مژه‌ام راهی به پشت لبم باز کرد. چانه‌ام لرزید و گویا کوره آتش در جمجمه‌ام روشن کردند. مایع گرمی از بینی‌ام روان شد. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم، مبادا پاهای بی‌جانم خم بخورند و بر زمین بیافتم. به سختی بغضم را پس زدم اما تنها توانستم بگویم: _پس نرو. زانوانم خم خوردند. پلک‌هایم سنگین‌تر شدند. مایعی گرم تا پشت لبم رفت و نگاه سبحان، میان ناباوری و وحشت، گیر افتاده بود. پلک هایم بر هم افتادند و دیگر جز سیاهی مطلق، چیزی ندیدم. ****** _افسون، چشم‌هات رو باز کن، شوخی قشنگی نیست! جسم بی رمقش روی دستم بود و مردمک چشمانم لحظه‌ای میان چشمان به خواب رفته و خونی که از بینی‌اش روان شده بود مکث نمی‌کرد. دستپاچه نشستم و سرش را روی فرش گذاشتم. آرام به گونه‌اش ضربه زدم. _افسون پاشو، یه چیزی بگو. سرش که به سمتم کج شد، شتابزده برخواستم و با دو وارد آشپزخانه شدم. پایم که روی پادری داخل آشپزخانه قرار گرفت، پادری سُر خورد و تلویی خوردم. دست به میز غذا خوری گرفتم تا کنترلم را به دست بیاوردم. از داخل جا ظرفی کابینت لیوانی برداشتم و زیر شیر آب گرفتم. در سرم فقط نام افسون چرخ می‌خورد. گویا چهره رنگ پریده‌اش را در ذهنم حکاکی کرده بودند. آب از لیوان سرازیر شد و روی دستم ریخت. پا تند کردم و از آشپزخانه خارج شدم. تا بالای سرش رسیدم، نیمی از محتوای لیوان خالی بود. آب را کف دستم ریختم و ذراتش را روی صورت افسون پاشیدم. _افسون... خانم! دست خیسم را روی پیشانیش گذاشتم. سرش داغ بود. تب داشت و نمی‌دانستم؟ از میان دندان‌های به هم کلید شده‌ام غریدم: _لعنت بهت، لعنت بهت که از حال زنت با خبر نیستی! سینه‌ام از حرص بالا و پایین می‌شد و مشتی که نمی‌دانم کی پر از آب شده بود، را روی صورت افسون ریختم. نفس‌های عصبیم بلند شده بود. پلک‌هایش تکان خوردند و اخم‌هایش در هم فرو رفتند. لیوان را روی فرش گذاشتم و یک دست زیر سرش و دست دیگرم را زیر زانوانش زدم. _چشم‌هات رو بازکن، صدام رو می‌شنوی؟ وارد اتاق شدم و روی تخت گذاشتمش. فاصله‌ام را تا کمد یک قدم کردم و از میان مانتو هایش، مانتو مشکی رنگی برداشتم و به سمتش رفتم. دستش را به سرش گرفته بود اما هنوز هم دراز کشیده بود. مقصر حال بدش من بودم. تمام فکر و ذهنم شده بود کارم و آنقدر حماقت کردم که از حال زنم غافل شدم. شانه‌اش را گرفتم تا روی تخت بنشانمش. _کمک کن تنت کنم. خشم از خودم، تمامم را در بر گرفته بود. آستین مانتو را گرفتم تا راحت‌تر تنش کنم اما انگار حتی مانتو هم در این موقعیت ه*و*س بازی به سرش زده بود. با عصبانیت مانتو را به سمت خود کشیدم. خواستم دوباره دستش را بگیرم که مانعم شد. چشمانش نمناک بودند. لعنت به من که باعثش بودم. _حالم خوبه سبحان، فقط کمی خسته‌ام. _تب داری، بپوش بریم درمانگاه. مانتو را از دستم گرفت. دلم می‌خواست به آغوش بکشمش و سخت بفشارمش. آنقدر که در وجودم حل شود. _گفتم که خوبم، خواهش می‌کنم اذیت نکن. دستم مشت شد و تمام خشمم در همان دست مشت شده پنهان شد. روی تخت خود را عقب کشید و سرش را روی بالش گذاشت. بغضی سخت راه نفس کشیدنم را سَد کرد. با گام هایی بلند از اتاق خارج شدم. آنقدر غرق در کار بودم که ندانستم چقدر درد دارد چشمانی که پر اشک نگاهم کرده بود. همان چشمانی که روزی برایشان قسم خورده بودم، قسم خورده بودم نگذارم اشک مهمان‌شان شود و حالا، خودم دلیل گریه‌اش شده بودم. سرم داغ بود، گویا خانه هوایی برای نفس کشیدن نداشت. پنجه‌هایم را میان موهایم فرو بردم و کشیدم. شاید که تب سرم کمی کم شود، اما نشد. از خانه بیرون رفتم. دمپایی هایم را پوشیدم و کنار باغچه، به دیوار تکیه زدم. پلک بستم و با سرم، چندین بار به دیوار سیمانی ضربه زدم. ضربه هایی که برآمدگی سیمان‌های دیوار را در سرم فرو می‌برد اما حتی ذره‌ای از التهاب درونم را کم نمی‌کرد. صورت رنگ پریده‌اش، چشمان خیسش‌، نگاه غمگینش، همه دست به دست هم داده بودند که مرا به مرز جنون برسانند و موفق هم بودند.
  26. 7 پسند
    چه زيركانه خانه آراسته شده بود. لوستر كريستالِ پذيرايي، خانه را عيوني جلوه ميداد! مثل عمارت ويكتوريا. اما منتها اينبار من براي كَسي كار نميكردم. خودم بودم و خودم. آزاد و تنها. از فكرم لبخندي كنج لب هايم لانه كرد. پرده هاي حريرِ سفيد رنگ نشيمن واقعا زيبايي اش را چندين برابر ميكرد. درِاولين اتاق را گشودم و وارد اتاق شدم و كوله ام را درحالي كه رويِ زمين پرتاب ميكردم رويِ تشك نرمِ تخت دراز كشيدم. با يك نگاهِ تمامِ فضايِ بيست متري اتاق خواب، از حمام تا رخت كن اش را گذراندم و شاداب تر از قبل شدم! قلبم به آرامش رسيده بود و خنده از لب هايم ديگر قصد گريختن نداشت. انگار در رويا بودم، رويايي شيرين تر از شيرين تَرين لحظاتِ زندگي ام. *** فصل سوم: -من چند بار بهتون بگم، سه ماهه من اينجا زندگي ميكنم آقا! عصبي بود... عرض راهرويِ خانه را بيش از هزار بار طي كرده بود و هر چند ثانيه يكبار دستي لابه لاي موهايش ميكشيد. تكيه اش را به ديوار داد و با لحنِ گستاخانه اي روبه من توپيد -برو بگو هانا بياد، زود باش. زبان نفهمي اش، اعصابم را تكه تكه كرده بود! غريدم: -چي ميگي تو؟ هانا كيه؟ تا دستش را رويِ گودي گردنم حس كردم يكباره ترس مثل ملخ بر سرتاپايم فروريخته شد. انگار بدنم بي حس شده بود.. بي هيچ تحركي سرجايم خشك شده بودم. با صدايِ دهشناكي جمله اش را هجي كرد: -هي دختر من جات بودم از يه بيمار روانيِ فراري كه هيچي براي از دست دادن نداره ميترسيدم. "ترس؟" آره من ازش ترسيده بودم. كلّ وجودم از بودنش ميترسيد. قلبم تند ميزد و مغزم انگار فقط ميگفت كه فرار كن و اينجا نمان. -من ازش يه شماره دارم ولي نميدونم... -باشه كجاست، برو شماره شو بگير ميخوام باهاش صحبت كنم. پشت تلفن قرار گرفتم و با همان انگشت هاي لرزانم شماره ي هانا را گرفتم! -بله؟ تلفن را از دستم كشيد و خودش مشغول گفت و گو با هانا داول شد. فرياد ميكشيد، رگ گردنش از خشم متورم شده بود. يك لحظه از شدت اين خشم، ميزِ عسليِ روبه رويش را با يك حركت درهم شكاند! جيغ كشيدم و دستانم را رويِ سرم گذاشتم. صدايِ فرياد هاي هانا و گريه هايش از پشت تلفن به راحتي شنيده ميشد و دلخراش بود: -بهش كاري نداشته باش، اون مهمون ماست. پوزخندِ وحشناكي رويِ لبانش جاي گرفت كه با جلو آمدنش ميخواستم فرار كنم، اما دير شده بود... من وَقتي به خودم آمدم كه در حصار دستانِ پر قدرت و مردانه اش بودم. أسير بويِ الكلِ بدِ بدنش! -كه بهش كاري نداشته باشم. باشه هر چي تو بگي.
  27. 7 پسند
    _قربونت برم الهی، راضی نیستی حق داری؛ به شوهرت بگو، حتی خواستی هم جلوش رو بگیر اما نخواه تا عمر دارم شرمنده بی‌بی بشم. دستم لمس شد. گوشی میان انگشتانم بازی بازی می‌کرد و دستم روی دسته مبل خشک شد. عزیز هم نمی‌خواست کمکم کند. چطور مانع سبحان بشوم؟ تلفن را بی آنکه خداحافظی کنم قطع کردم. از عزیز دل‌گیر بودم. از سبحان دلگیر بودم. پاهایم را بیشتر به خود فشردم. دستم روی مچ پایم بود. درست همان جایی که کبود شده بود. رد اشک روی صورتم خشک شده بود. انگشتم را روی کبودی سُر دادم. فکر کردم تا بدانم پایم به کجا خورده اما چیزی به خاطرم نیامد. نگاهم میان عقربه ها و پاندول ساعت می‌چرخید و به نظرم می‌آمد که یک ساعت شصت دقیقه نه، بلکه شش‌صد هزار دقیقه‌ است. دقایقی که پیش نمی‌روند. درجا می‌زنند واگر هم بتوانند، خود را به عقب می‌کشانند تا جانت را نه یکبار بلکه هزار باره بگیرند. با صدای باز شدن در حیاط به سختی به بدنم تکانی دادم و از روی مبل بلند شدم. روی پاهایم که ایستادم، تلویی خوردم و برای چند لحظه‌ جز سیاهی چیزی ندیدم. دستم را به سرم گرفتم و پلک بستم. ساعت از دوازده گذشته بود. از صبح آنقدر اشک ریخته بودم که چشمانم خسته بودند و انتظار کمی خواب را می‌کشیدند. رد اشک خشک شده روی صورتم را حس می‌کردم. در خانه باز شد و قامت سبحان میان درگاه در پدیدار شد. جلوتر رفتم و مقابلش ایستادم. دلم بی‌قرارتر از روزهای دیگر شده بود. بیشتر دلتنگش شده بودم. _سلام. بوی خوش عطرش را دوست داشتم و این بار شاید بیشتر از سابق. انگشتانم را روی گونه‌اش کشیدم و روی چانه‌اش نگه‌داشتم. خستگی از چشم‌هایش می‌بارید. فکر رفتنش، به قلبم چنگ زد. باید راضی بشود. باید راضیش کنم. بی‌اختیار ب*و*سه‌ای به چانه‌اش زدم. این روزها ته‌ریشش هم بلندتر شده. _حتما خسته‌ای و چای می‌خوای. نگاهم میان صورتش چرخ می‌خورد. کتش روی دستش بود. کف دستم را به پیشانی کوبیدم و کتش را گرفتم. _ببخشید حواس پرت شدم، تا دستات رو بشوری چای میارم برات. از راهرو گذشتم و وارد اتاق شدم. نگاه سبحان متعجب بود. نکند فکرم را خوانده؟ یادم رفت چه می‌خواستم. اصلا چرا به اتاق آمدم؟ به دور خود چرخیدم و کلافه یقه لباسم را در دست گرفتم. کت سبحان روی دستم بود، به کل از خاطر برده بودمش. داخل کمد گذاشتمش و وارد آشپزخانه شدم. زیر کتری را روشن کردم. نمی‌دانم غذا خورده یا نه؟ چقدر بی فکر شدم. اصلا حواسم نبود که سبحان برگردد، چیزی باید برایش آماده کنم! وارد آشپزخانه شد و کنار سینگ ایستاد. شیر آب را که باز کرد، نگاهم در بی رنگی آب غوطه ور شد. _بازم غذا نخوردی؟ پرسشی نگاهش کردم. آب روی دستش می‌ریخت و قطرات ریزی از روی دستش می‌پرید و روی روکابینتی فرود می‌آمد. _چی؟ شیر آب را بست و انگشتانش را به هم فشرد. قطرات آب از دستش چکه می‌کردند. نگاه من به دست‌هایش بود و سنگینی نگاه سبحان روی صورتم. _این‌کارا یعنی چی؟ خودت رو دیدی؟ صدای سوت کتری بلند شد. زیر گاز را خاموش کردم. _یک امشب رو چای نپتون بخور. در کابینت را بستم و کیسه سفید رنگ را داخل استکان گذاشتم. دسته کتری را گرفتم اما قبل از آنکه بردارمش، دست سبحان دور مچم نشست. _رنگ به رو نداری افسون! خنده نصفه و نیمه‌ای کردم و لیوان را پر کردم از آب جوش. _چرا تظاهر می‌کنی‌ نگرانمی؟ تلخ نبودم اما باید اینگونه نشان می‌دادم. نخش را بالا و پایین کردم. رنگ چای، زلال آب را از بین برد. _از کی تا حالا متظاهر بودم که خبر نداشتم؟ دست‌هایم به لرزه افتاده بود. استرس سراپایم را تحت سیطره خود گرفته بود. چای و قندان را داخل سینی گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم. صدای قدم‌های محکمش را درست از پشت سرم می‌شنیدم. _صبر داری تا قیمه بار بذارم؟ سینی را روی میز عسلی گذاشتم. پشت سرم ایستاد. چرخیدم تا از کنارش بروم که مانعم شد.
  28. 7 پسند
    (۱۳) موبایلش را در آورد و شماره ی مهشاد را گرفت، باید او را از حضور بابک مطلع می ساخت، اما هنوز به ماشین رامین نرسیده بود که دستش را کسی فشرد، وقتی برگشت و صورت مرد را دید از ترس نام مهشاد را پشت مووبایل جیغ کشید و عقب رفت اما مرد با تمام نیرویش او را به سمت خود کشید و سوئیچ ماشین را از دستش قاپید. بلند فریاد زد: مهشاد بیا... از ترس در حال سکته کردن بود. وقتی او را روی صندلی پشت همچون شی ای بی ارزش پرتاب کرد و خود به سرعت سوار شد و به راه افتاد، یاسمن دیگر نمیتوانست صداهای اطرافش را بشنود، همه ی صداهای اطراف گنگ و مبهم بودند و این به خاطر صدای بلند و کشدار و ترسان نفس هایش بود. دستان لرزانش را پیش برد و بر صندلی اش کوباند. -بذار برم. چشمانش را محکم بست و باز کرد، اینبار محکم تر از دفعه ی قبل به صندلی اش کوباند و فریاد زد. -بذار برم. بابک همانطور که با سرعتی سرسام آورد ماشین را می راند لحظه ای برگشت و هر دو دست او را گرفت و محکم پس زد. -بگیر بتمرگ سرِجات. اشک های داغ یاسمن فرصت سرکشی و حاضرجوابی ندادند، آرام در خودش پیچید، انگار میخواست آرامش پیدا کند، خودش را در آغوش گرفت و چشمانش را بست. اما تصویر خنده های محمد اولین و آخرین چیزی بود که از پشت آن پلک های نازک در ذهن مخشوش او نقش می بست؛ و فقط به یک چیز فکر می کرد، و آن هم از دست دادن اعتماد محمد بود... دست و پاهای یاسمن را محکم با طناب بسته بود و او را زیر سایه ی درخت سروی تنها و بلند قامت رها کرده بود. خودش هم کلافه دست در جیب برده بود و قدم های طولانی و عصبانی بر می داشت. نگاهی به یاسمن انداخت. خون زیادی از دست داده بود، چشمانش را بسته و با رنگ و رویی نزار افتاده بود. آرام قدم برداشت، حال نسبت به سرکشی های اول اش ضعیف و ناتوان شده بود. روی زانوان اش نشست و دست پیش برد، طناب دست و پایش را باز کرد و آرام شروع کرد به نوازش صورت اش، اما... صورت اش سرد تر از برف و بوران های چله ی زمستان بود. دستانش نیز، گردن و پاهایش هم سرد بودند، یک سرمای دلهره آور و سهمناک. دست خون آلودش را از جیب بیرون آورد، هنوز چاقو را محکم در دست نگه داشته بود، همان چاقویی که گردن مهشاد را خراش داده بود و حال پهلوی دوست عزیزش را هدف گرفته بود و انگار اینبار این خنجر لعنتی موفق شده بود! چاقو را همانجا رها کرد و خودش نیز به همان درخت تکیه داد. به یاد آوا افتاد، به یاد طنین بلند خنده ها و گونه های سرخ اش...به راستی بابک از کی این همه ظالم شده بود؟ درست از همان روزی که عمویش گفته بود آوا کس دیگری را دوست دارد... ناگهان دلش از آوا گرفت، یک گرفتگی عمیق و پر از نفرت. دلش میخواست یک سیلی محکم بر صورتش می کاشت؛ آیا آوا لیاقت این همه عشق را داشت که از حرص و کینه ی از دست دادن او دخترکی معصوم را اینگونه در اوج زندگی شیرین اش به خاک های سرد و تلخ محکوم کند؟ صدای جیغ وحشتناک لاستیک ماشین که بلند شد، سریع از جایش برخواست و پشت بوته ها پنهان شد اما چاقو را باقی گذاشت ، دیگر خسته شده بود از این همه حرص و کینه. شاید خیلی دیر شده بود اما امروز پایان زندگی او نیز بود...
  29. 6 پسند
    ببخشیا رفیق فقط این یه دفعه هست وگرنه من هیشه خاک زیر پاتم
  30. 6 پسند
    (۱۴) سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت. -مادر انقدر سیگار نکش، ریه هات از بین میره ها. نگاهی به صورت مهربانش انداخت، دستی به صورتش کشید و آرام گفت: عادت کردم. نفس عمیقی کشید و راهِ رفتن را در پیش گرفت. -داری میری؟ -بازم بهت سر میزنم. قطره اشکی از چشمان آشنایش ریخت، لبخند کوچکی زد و گفت: مواظب خودت باش. دستی برایش بلند کرد و بیرون رفت. شهر پر شده بود از برف ، صدای شهر بلند و غمناک بود ، درست مانند صدای پرندگانی که در آسمان به سمت جنوب پرواز می کردند. بعد از رفتن یاسمن، همه چیز خاکستری شده بود؛ انگار یک لایه ی محو دورش کشیده بودند که همه چیز را خاکستری می دید، همه ی آدمهای اطراف به نظرش دشمن و دیوانه می آمدند. همه ی ماشین ها با بوق هایشان جیغ سر می دادند و همه ی زندگی اش شده بود توهم... توهم مرگ، توهم چشم بستن و نابودی. دلش می خواست می توانست خودش را حلق آویز کند ، کاش می توانست خنجری زیر گلویش بگذارد و کارش را تمام کند اما همه چیز با آن خواب لعنتی تمام شده بود.هیچ راهی برای آزادی از این جهنم لعنتی نداشت، او به این جهنم دچار بود...تا ابد! درست سه روز از مرگ یاسمن گذشته بود، سرگشته و حیران از زور خستگی روی کاناپه خوابش برده بود که یاسمن را در خوابش دید. چهره ی درخشان و نورانی ای داشت. محمد با عجز از او خواسته بود بازگردد، هنوز نتوانسته بود مرگ او را هضم کند. -یاسمن برگرد، خواهش میکنم تنهام نذار، به این زودی نرو... یاسمن آرام او را ب*و*سید و با صدایی که قرین صورت زیبایش از او یک فرشته ی نورانی ساخته بود، گفت: محمدم، بسه عزاداری، من نمیخوام تو رو اینطوری ببینم. محمد من همیشه می خنده، در بدترین شرایط هم می خنده و در مقابل سختی ها کمر خم نمیکنه. پاشو، پاشو من همیشه کنارتم. محمد اشک هایش را پاک کرد و با خوشحالی کودکانه گفت: راست میگی؟ کنارمی؟ برمیگردی؟ یاسمن لبخندی محزون زد: کنارتم... محمد از جای برخواست، خواست یاسمن را در آغوش بگیرد که سایه های خوفناک ظلمت به خانه سر کشیدند و او را از بند لذت بخش آن خواب شیرین رهانیدند. و کسی باید می بود، کسی باید می بود تا اشک های دلتنگ این مرد را می دید، کسی باید می بود تا ناله های جان گداز و از اعماق دل این مرد را می شنید که چگونه با تضرع و استغاثه نام یاسمن را فریاد می کرد و او را به نزد خود می خواند. کسی باید درد محمد را تجربه می کرد تا می فهمید که از دست دادن «او» چه درد مهلکیست... آه عمیقی از سینه بیرون داد ، سیگار قبلی تمام شده بود، آن را به گوشه ای پرت کرد؛ یادش آمد یاسمن از این کار متنفر بود، از آلوده کردن شهر متنفر بود ، اما حالا دیگر چه سودی داشت محافظت از شهر، حالا که یاسمن نبود، شهر هم نبود، زندگی هم نبود، تنها تنفسی اجباری بود که مانع از انجماد خون در رگهایش می شد... سیگاری دیگر گوشه ی لب گذاشت و شهر خاکستری را از میان حلقه های سیگاریِ مصنوع خیالش نگاه کرد. وارد اتاق شد، همه چیز بهم ریخته بود ، گرچه هنوز خون در رگ های او جاری بود اما نبض زندگی این خانه دیگر نمیزد! زندگی این خانه تمام شده بود. روی تخت دراز کشید و کمی چشمانش را روی هم گذاشت و دیری نگذشت که پلک هایش ه*و*س آغوش هم کردند و خواب، رمق از چشمان خسته اش ربود.
  31. 6 پسند
    دلتنگی دلتنگــــــــــــــــــــــــــی و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی عبور کنم
  32. 6 پسند
    خوبه که هستی:) نیازه آدم تو این هوای بگیر نگیر آلوده سوار وسیله ی نقلیه عمومی شه و بیاد تو هوای تو نفس بکشه بیشتر از یه کتابفروشی حس خونه ی دومم و برام داری:) وقتی میام و همه ی عوامل زحمت کش و میبینم ساعتای شعرخوانی نوشته های تخته سیاه! ویترین جذاب خلاقیت و خوش برخورد بودن خانواده ی بزرگ ترنجستان صمیمی بودن فضا زنده نگه داشتن حس های انسان دوستانه خستگیم بعد چند ساعت سر پاموندن تو این هوا در میشه وقتی میشینم پشت پنجره و کنار گلدونات نفس میکشم:) و خیابون و نظاره میکنم همیشه باشین*.* پ.ن: اگه کسی تو تهران هست حتما یه بار هم که شده بیاد ترنجستان:) دنج و در عین حال پر انرژی! نمیدونم چطور بیان کنم-.-
  33. 6 پسند
    هيچ لذتی بالاتر از آن نيست كه با كسی آشنا شوی كه دنيا را مانند تو می بيند گويی درمی يابی كه ديوانه نبوده ای پ.ن : شایدم فکر کنم که جفتمون دیوونه ایم فکر دیوونه که سر و ته نداره ! 1396/11/18 عکاس: امیرعلی قِ
  34. 6 پسند
    روی تخت دراز کشیده بودم رنگش را دوست نداشتم شیری نسکافه ای که انگار استفراغ بچه آن را لک کرده بود عصبی کش موهایم را باز کردم و به این فکر کردم خیلی وقت است که همیشه عصبی هستم. جای کلت کمری ام اذیت می کرد به پهلو و به سمت در خوابیدم همه چیز بیش از حد مرتب بودند. چشمانم باریک و به در دوخته شده بود در حال جنگیدن با خواب بودم نمی دانم چرا ولی هر لحظه انتظار این را داشتم که در باز شود و کسی به داخل بپرد. بلاخره خواب دل چشمهایم را ربود و سنگین روی هم افتادند .هنوز خوابم سنگین نشده بود که صدای کوبیده شدن در اتاقم به دیوار بلند شد. هراسان از جا پریدم و آریابد را در استانه در دیدم که قفسه ی سینه اش از هیجان بالا و پائین می رفت... وحشتم با دیدن قیافه ی رنگ پریده آریابد دو چندان شد مردی که نگاهش بی خیالی را فریاد می زد حالا کمی استرس در خود جای داده بود شاید کمتر کسی متوجه آن می شد. شوکه روی تخت نشسته بودم و نگاه می کردم .به سمتم امد و دستم را گرفت و با یک ضرب بلندم کرد بی اختیار به دنبالش می دویدم با سرعت از در اتاق بیرون رفتیم. سعی کردم حرف بزنم که صدای تیر اندازی خفه ام کرد.ترسیده بودم نمی دانم چرا؟ از بین راهروها می گذشتیم که با چند مرد سیاهپوش روبه رو شدیم. حواسم به اسلحه در دست آریابد پرت شد و نور روشن شده از شلیکش. شروع به دویدن کرد و از کنار اجساد گذشتیم دستم را از دستش بیرون کشیدم تا کلتم را بردارم . با نیم نگاهی به من جلوتر دوید. نمی دانستم چرا و چه کسانی به ما حمله کرده اند اما اوضاع خطرناک تر از انچه بود که بنظر می رسید.
  35. 6 پسند
    احمق انواع مختلفی دارد! یک نوع احمق داریم که دائما در گذشته اش زندگی میکند! یک نوع هم هست ، که احمقیتشان به حدیست که با وجود ضربه خوردن دوباره اعتماد میکنند و از یک سوراخ چندین بار گزیده میشوند و درس عبرت هم نمیگیرند! یک نوع هم داریم که هر چقدر هم بدی ببینند نمیتوانند دوست نداشته باشند! به آنها میگویند مهربان! گاهی اوقات مهربان مترادف احمق هست! حالا با خودت تصور کن احمق نوع چهار که خصوصیات احمق های دیگر را یکجا باهم دارد چقدر باعث عذاب خودش میشود! میدانی... آدما میفهمند که احمقند! میفهمن که دارن حماقت میکنند اما زور قلبشان از منطق و عقلشان خیلی بیشتر است پ ن : یک احمقم داریم که واقعیت و باور نمیکنه بهش میگن دیگه رفته ها ! بسه ! بلند شو یه سر و سامونی به خودت بده ! و این احمق شماره ی پنج که ویژگی 4 مورد قبل و یک جا با هم داره هم خودش و زجر میده هم عزیزانشو ! میشینه و فکر میکنه و فکر میکنه و فکر آخرشم به این نتیجه میرسه که لعنتی چقدر قشنگ دروغ میگفت ! 1396/11/15
  36. 6 پسند
    اگر داشته های زندگی خود را شمارش کنید مجالی برای شمارش نداشته های زندگی خود نخواهید یافت…
  37. 6 پسند
    🥀 کس نمیداند در این بحر عمیق سنگ ریزه قیمت دارد یا عقیق من همین دانم که در این روزگار هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق
  38. 6 پسند
  39. 6 پسند
    نمیدانم چگونه یکهو همه چیز به هم ریخت، همه ی خوشی هامان به ناخوشی مبدل گردید و زندگی تبدیل شد به غم، اشک و اندوه! و در کنار این تثلیث بی رحم، زمستان هم بی رحمانه قدرت به رخ می کشید و فضای روزهایمان را سرد تر می کرد. محمد درِخانه اش را به رویمان بسته بود و نمی گذاشت او را ببینیم، اوضاع شرکت آنقدر بهم ریخته بود که بعضی شب ها نمی توانستم حتی علیرضا را ببینم. و من؛ اوضاع من انگار از همه بدتر بود؛ دوباره مرگ دامن گیر عزیزانم شده بود و باز هم غم و اندوه. باز هم اشک و آه! و بدتر از همه وجدانی که مدام در عذاب بود از بی رحمی بابکِ نامرد و قتل انتقام جویانه اش. از این پس چگونه می توانستم در چشم های محمد نگاه کنم، چگونه میتوانستم با مادر و پدرش رو در رو شوم و آنها را عمو و خاله صدا کنم در حالی که من مقصر اصلی مرگ همسر و دخترشان بودم... سر به پنجره ی اتاق تکیه زدم و خیره ی جاده ها شدم، خیره ی مردمی که عبور می کردند و خیره ی شهری که نبضش رو به خاموشی بود. دانه های برف آرام می رقصیدند و شهر را سفید می پوشاندند، گویی زمستان امسال قصد بدی داشت، ه*و*س کرده بود بدجوری سرما بورزد... دست روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره کشیدم ؛ قطره ی اشکی بر گونه ام نشست. چشمانم را بستم و روزی قدیمی را به یاد آوردم:« سعی دارد هویج را به زور جای دماغ آدم برفی جا کند. در آخر همه ی تلاش هایش بی ثمر می ماند و نصف صورت آدم برفی از هم می پاشد. جیغ بلندی می کشم و مشتی برف بر میدارم و به سمت یاسمن پرت می کنم. بلند می خندد و فرار می کند، پشت سرش میدوم، مشت هایم پر از گلوله های برفی ست اما تعداد کمی از آنها واقعا به یاسمن اصابت می کنند. یاسمن از خنده روی زمین می افتد؛ از فرصت سو استفاده می کنم و گلوله ای بزرگ بر صورتش می کوبم! صدای خنده هایش به یک باره متوقف می شود و سکوت همه جا را فرا می گیرد. با نگرانی نزدیکش می شوم و برف ها را از روی صورتش کنار میزنم و با دلهره می پرسم: یاسمن؟ چی شدی؟ و در همین حین است که با سادگی گول می خورم و او دستم را می کشد و روی برف ها پخش زمین میشوم! با خنده های بلند و شیطنت آمیزش همان گونه که روی برف ها دراز کشیده به سمتم می آید و مشتی کوچک برف جلوی دهانم می گیرد. به اطرافم نگاه میکنم تا مبادا مادرم در آن حوالی باشد؛ وقتی از نبود مادرم مطمئن میشوم، سریع دهانم را باز میکنم و با تمام وجود ذرات یخ و برف را می بلعم.» تلخندی نشست کنج لبم و شوری اشک هایم سختی بغضم را شدت بخشید... مهم نبود که فردا و پس فردا باید از درد گلو میمردم و تب و لرز به سراغم می آمد و تا چند روز از طرف مامان تنبیه می شدم، مهم این بود که در آن لحظه ها با یاسمن خوش بودم... هرگاه، هرکجا که یاسمن بود خنده هم بود، اصلا یاسمن برای من معنایی جز لبخند و خوشی نداشت، یاسمن تداعی یک حس خوب، یک لطافت توام با شیطنت بود، چه کسی گمان می کرد که روح لطیفش این گونه قربانی بازی روزگار شود؟ چه کسی حتی فکرش را می کرد که مرگ مهراد و آوا روزی دامن زندگی او را نیز بگیرد؟... دستی روی شانه ام نشست، با پشت دست اشک هایم را پاک کردم و روی برگرداندم. حتی لبخند مادرم هم دیگر واقعی نبود! مادرم هم بعد از یاسمن به اندازه ی تمام سال های غم و اندوهمان شکست... دستی به صورتم کشید. نا امیدانه پرسیدم: هنوز نیومد؟ سرش را به نشانه ی منفی آرام تکان داد. نفس عمیقی کشیدم و ساعت را نگاه کردم؛ شب از نیمه گذشته بود و علیرضا هنوز هم نیامده بود... از پشت تلفن قول خانه ی محمد را داده بود؛ می دانستم محمد مرا نخواهد پذیرفت اما می خواستم با او حرف بزنم. باید جرئت می کردم و برایش می گفتم که چقدر احساس حماقت و فرومایگی می کنم. محمد باید می فهمید که غم مرگ یاسمن برای من اگر دردناک تر از این غم برای او نبود، حداقل کمتر هم نبود... همه ی سالهای کودکی ، نوجوانی و جوانی من با یاسمن گذشته بود، چگونه می توانستم بعد از او طعم خوشبختی را بچشم... در این یک ماهی که از مرگ یاسمن گذشت، برای من در حکم یک سال عزاداری و غم بود... خواستم به تراس بروم که مادرم مانع شد: سرده مادر، نرو . -میخوام یه خرده هوا بخورم. شما برو بخواب مامان، خسته ات کردم. -نه مادر خوابم نمیبره، بلایی سر بچه ام نیاد، اینقدر کار میکنه تلف میشه... به مادریِ مادرم لبخند میزنم و لباس بافتنی ام را دور خود می پیچم. مادرم دستی به صورت و چشمانش کشید، دست روی بازویش نهادم: مامان برو بخواب خب. منم الان میخوابم. -پس بیا تو من خیالم راحت شه. -گفتم که یه کم هوا میخورم میرم تو. -خیله خب. پس محکم تر خودت رو بپوشون. -چشم.
  40. 6 پسند
    دوستت دارم هیچ توضیحی لازم نیست من، تورا دوست دارَم نقطه تَهِ قلب
  41. 6 پسند
    طولانیه ولی قشنگه پیشنهاد میکنم بخونید حالتی بین گریه و خنده، بین خوابیدن و نخوابیدن مثل یک مرد خسته ی جنگی با تمام وجود جنگیدن حالتی منقلب بدون وضو، بی سلوک و سُجود و سجاده مایعی لای مردمک هایت مثل بغضی که سالها مانده حاشیه میروی نمیدانی که بگویی چقدر دلتنگی مثل بازیکنی که مصدوم است، میدوی گاه و گاه می لنگی بی هوا عشق میزند به سرت، حال خوبی شبیه آزادی... مثل وقتی که حُکمت اعدام است، و بگویند دیگر آزادی! ارتباطی عجیب میبینی بین چشمان او و لبخندت از سر کوچه تا که رد بشود، ناگهان اُفت میکند قندت! تحت تاثیر یک غزل هستی یک غزل مال فاضل نظری... انقدر گریه پشت گریه شدی، که نمیماند از غزل اثری! میروی روی بالکن تنها، تو و آن کِنت های منفورت مثل یک خوب ِ قهرمان در فیلم، که به بدها نميرسد زورت متوجه نمیشوی که چقدر، در بزنگاهِ "من شدن" هستی... خواستی تا دوباره توبه کنی، بشوی آنچه واقعا هستی خیره بر آلبوم قدیمیتان، و تلقی واژه ی تنها.... مثلا فکر کن که با چشمت، عکس سلفی بگیری از دنیا! میکِشی درد با تمام وجود، درد این خنده های زورکیَت میشوی حبس ِبی ملاقاتی، تو و آزادی یواشکیَت و دلت تنگ میشود به صداش، و زبانی که بعد از این لال است نصفه شب زنگ میزنی اما، یک فلسطین برایت اشغال است تا که خالی شدی از این احساس، زندگی ات عجیب و مبهم شد تا که تهران شنید راز تورا، برج میلاد تا کمر خم شد! نه تو تقصیر داری و نه خدا، بحث شعر و ترانه و سخن است... تو برو لای یک قصیده بخواب. مشکل از عاشقانه های من است... محمد مهدی متقی نژاد
  42. 6 پسند
    وقتی میگم پایدار باشین دقیقا منظورم اینه *.* نه این عشق و دوست دارمای آبکی ای که متاسفانه الان مثالش ریخته دورمون -__- البته هنوزم هست دوست داشتنای پاک و واقعی بله
  43. 6 پسند
    #پارت_بیست_سوم دیگر نمی توانست تحمل کند. خانه نبود و حالا هم که آمده؛ آلان رفته بود. دختر بیچاره اش رفته بود و میان دوراهی ای که هر دومسیرش ضربه ی سهمگینی برای قلب کوچکش بود، راهی را رفته بود که مصلحت خانواده اش در گرو آن بود. آلانش کی این همه بزرگ شده بود. دلش از غصه داشت می ترکید. خدا می داند دخترکش در چه حالی است. در خانه ی مردی غریبه... دشمنی اش به کنار با بی آبرواییش چه کند؟ فکری مثل صاعقه از ذهنش عبور کرد. اصلا رسیده بود؟ کاش دستش به آوات می رسید. قسم می خورد زنده اش نگذارد. چطور جرأت کرده بود اینگونه با غیرت او بازی کند؟ قلبش داشت می ایستاد. جواب مردم را چه می داد؟ می گفت دخترش را با بی آبرویی راهی خانه ی مرد غریبه کرده؟ نمی گفتند حاشا به غیرتت؟ با انگشت شست و اشاره، چشم های خسته اش را ماساژ داد. اشک های آلیا تمامی نداشتند. باید این قائله را همین امشب ختم می کرد. مرد بود؟ خب باشد مگر نمی شود مرد باشی اما گاهی مثل امشب کم بیاوری؟ همه ی عمر دویده بود تا ثمره های زندگی اش، در آسایش زندگی کنند. حالا چه شده بود؟ اردلان گوشه ی تخت افتاده و زندگی اش به باد رفت. حالا نوبت آلان بود؟ نه... بس بود. امشب تمامش می کرد. دست می برد دور گلوی بی رحم این سایه ی شوم و آنقدر انگشت هایش را فشار می داد تا خفه شود. تا برود و گورش را گم کند. از مقابل آلیا رد شد. تفنگ شکاری آویخته شده به سینه ی دیوار را برداشت و راهی حیاط شد. آلیا با وحشت لباسش را جمع کرد. اشک هایش را با کف دست های لرزانش از صورتش کنار زد و به دنبال ارس خان دوید. می خواست در را باز کند که آلیا خود را جلویش انداخت و با چشم های سبزش که ازوحشت، درشت تر شده بودند خیره شد به صورت ارس. - کجا می ری مرد؟ دلش می خواست سر به دیوار بکوبد. چرا آلیا نمی دید که دیگر بریده است؟ صدایش ناخودآگاه بلند شد. - برو کنار آلیا. می خوام برم همین امشب همه چیز رو تموم کنم. برم آلان رو برگردونم خونه. خونه ی خودش نه خونه ی کسی که دزد ناموس من شده. می فهمی؟ آلیا از ترس به خود لرزید. - ارس بذار کنار اون تفنگ رو هنوز داریم چوب ندونم کاری اردلان رو می خوریم حالا نوبت تو شده؟ کلافه به دور خودش چرخید با خشم مشتی به پایش کوبید. دست به صورت کشید و دوباره مقابل آلیا ایستاد. - خب می گی چیکار کنیم هان؟ دست روی دست بذاریم؟ آلیا من حتی نمی دونم آلان کجاست. دردِ لانه کرده در صدایش؛ اشک شد در چشمان آلیا. باید نذر میکرد؟ شاید هم باید دخیل می بست. این گره کور به این سادگی ها باز نمی شد. از رنگ پریده ی آلیا ترسید. تمام این روزها تنش را لرزانده بود. اگر بلایی به سرش می آمد... نه نمی گذاشت. دیگر طاقت این یکی، از وجودش خارج بود. دست سرد شده اش را گرفت و کمکش کرد تا روی تخت گوشه ی حیاط بنشیند. خواست برود تا برایش آب قند بیاورد. هنوز بلند نشده بود که آلیا دستش را گرفت. - بشین. حالم خوبه. مطمئن نبود اما کنارش نشست و دستش را میان هر دو دست گرفت. - می ریم آلان رو می بینیم ارس. اما نه با توپ و تفنگ. گوشتمون زیر دندونشونه اینجوری رفتن، چیزی رو درست نمی کنه. به پشتی تخت تکیه داد و نفس خسته ای کشید. - فقط آلان نیست آلیا، با هفتگی فرستادن هاله چیکار کنیم؟ کجای دلم بذارم این همه درد رو. آلیا از روی تخت بلند شد. به سمت حوض رفت شیر آب را باز کرد. - هاله می شه یه راهی واسه رفع دلتنگیامون. اون ها سه روز هاله رو می بینن و ما هم توی رسوندن و برگردوندن هاله، می تونیم آلان رو ببینیم. مشتش را پر از آب کرد و بر صورتش ریخت. خنکای آب حالش را بهتر کرد. ارس خان هم آرام تر شده بود. می خواست برای یک بار هم که شده مثل آلیا خوش خیالی کند. مثل همیشه ‌شاید این بار هم معجزه شد. به قلم: #مهناز_مرادی
  44. 6 پسند
    ‏رفتیم خونه فامیلمون که تازه مُرده واسه خودشیرینی گفتم خونه هنوز بوی آقا رامین رو میده زنش گفت بوی چاه خونه‌س بالا زده😷 تو همون خفه‌شی سنگین‌تری😑😂😂
  45. 6 پسند
    *** -نريمان اومده شهادت داده كه تو روزِ قتل، همون شب تويِ اتاقِش بودي و باهاش تويِ يك اتاق خوابيده بودي. خوب اين فقط كافي نيست كه ما تو رو تبرعه كنيم اما... دست هايم را مشت كرده بودم و از استرس قلبم، تند تر از آهنگِ هميشگي اش ميزد! بالاخره آرام گرفت و درست روبه رويم رويِ صندلي اتاقِ بازجويي، نشست. نگاهم نميكرد، انگار از گفتن كلماتي كه ميخواست به زبان بياورد ترديد داشت. دوباره دستي به موهايِ مشكي رنگش كشيد و گفت: -ما نميتونيم بزاريم تو برگردي به اون عمارت بيرون از شهر، از طرفي حقت نيست تا روشن شدن پرونده تو تويِ بازداشتگاه باشي پس... -منظورت چيه؟ يعني ميخواي بگي... وسطِ حرف هايم پريد و تيري براي خلاصي اش رها كرد: -آره مجبوري تا روشن شدن پرونده قتلِ ويكتوريا تويِ عمارت اداره ي پليس كه در اختيارت گذاشته ميشه باشي. خِيلي بد نيست ولي ما برات نگهبان ميزاريم. نميدانستم از چاله اي كه درش افتاده بودم درامده بودم يا بدتر از آن به دامِ چاهي عميق تر. ديگر مجالِ اعتراض به من را نداد و از اتاق، بيرون زد ولي وَقتي دستش به دستگيره رسيد بي آنكه برگردد با سردي گفت: -وسايلت رو جمع كن تا ظهر بگم بيان دنبالت. اين بار من مانع از رفتنش شدم: -من بايد چي صداتون كنم...آقاي... برگشت تا بارِ ديگر شاهد نگاهِ نافذ مشكي اش باشم: -وايلد، ديلِن وايلد. *** -زود باش دختر. درحالي كه كوله پشتيِ مشكي رنگم را از شانه اي به شانه ي ديگر مي انداختم، به سيبِ ترشِ درونِ دستم، گازي مي زدم؛ سوار ماشينِ مشكي رنگ و لوكسي شدم. شيشه ي پنجره ي كثيف و كدر ماشين را پايين كشيدم و گذاشتم باد بارِ ديگر در لابه لاي موهايِ كوتاهم جريان پيدا كند. با سرعت از كنار سبزه ها و دشت هايِ شيكِ امريكا ميگذشتيم و كم كم خانه ها بلند تر از حدّ و روال معمولي شد. روبه رويِ درب قهوه اي رنگي ترمز كرد و سه بوق متوالي نثارِ نگهباني كرد كه در خواب بود و لبخندي از رضايتمندي از وضعيتش بر لب داشت. ناخوداگاه من هم لبخند به رويِ لب هايم آمد. با باز شدن درب از آينه ي ماشين نگاهي بهم كرد: -پياده شو. كوله ام را از رويِ صندلي برداشتم و دستم را به سمت دستگيره بردم كه با صدايش دستم در جايش خشكيده شد! -من هانام، هانا داوِل. خوشحال شدم ديدمت النا. با تعجب به سمتش برگشتم و به دست هايي كه برايم جلو آورده بود خيره شدم. سريع دست هايم را در دست هايش جاي دادم و با مهربانيِ و لطف خودش هجي كردم: -مرسي عزيزم. منم خوشحال شدم. به اميد ديدار. به سختي از سنگ ريزه هاي ِ حياط كه آب باران آنهارا اغشته به كثافت و لجن كرده بود داخل خانه آمدم! -اوه خداي من.
  46. 6 پسند
    بعد از تمام شدن مراسم، ويكتور غيبش زده بود. نه در باغ قدم ميزد، نه در اتاقش بود و نه كتابخانه رفته بود! در جاي به جاي ِ بدنِ ويكتوريا ترس و اضطراب را ميشد تشخيص داد ، من هم در كمالِ ناباوري نگرانش بودم. نريمان و تيارا تمامِ شب در باغ و حياط عمارت به سر مي بردند اما اثري از ويكتور پيدا نكردند. *** فصل دوم: "خداي من اين صدايِ چي بود" با چشمانِ خواب آلود و قيافه ي وحشت زده و نامرتب ام از رويِ تخت پايين آمدم و سرم را به سمتِ ديواري كه به ساعت قديمي ويكتوريا، مزين شده بود برگرداندم. "چهارصبح" دوان دوان به سمت ازدحام خدمتكار ها و نگهبان ها رفتم و وحشت زده با ديدن صحنه ي روبه رويم قدمي به عقب برداشتم. از شدتِ شوك وارد شده بي اختيار قطره اي اشك گونه ام را نم دار كرد. همه ميگريستند و در سرِ خودشان ميزدند. هر از گاهي صورتِ خون آلود ويكتوريا جلويِ چشمانم حاضر ميشد و وحشت و غم را درونم تشديد ميكرد. بغض داشتم اما گريه نميكردم! باران، جويِ خون در حياط راه انداخته بود... خونِ ويكتوريا! خانم بزرگِ عمارت! به اينجا كه رسيد اختيار اشك هايم از دستم خارج شد. جعبه ي دستمالِ رويِ ميز را به طرفم دراز كرد و بي اختيار دستمالي ازش خارج كردم. دستي لابه لايِ موهايش كشيد و به طرفِ بالا هدايتشان كرد. هق هق هايم در فضايِ بي صدايِ اتاق بازجويي حتي از صدايِ نحس تيارا بيشتر روي مغز هر كَسي راه ميرفت. خودكار رويِ ميز را در دستانش گرفت و در پرونده چيزهايي يادداشت كرد. شايد ميخواست از غرور نداشته ام يادداشت كند يا.. -خوب. كه ميگي من ويكتوريا رو نكشتم. سرم را به نشانه ي مثبت تكاني دادم كه ادامه داد: -پس اين دستِ من چيكار ميكنه؟ با تعجب به سنجاقي كه لايِ دستمالي پنهان شده بود زل زدم. اين سنجاق ها مخصوص مادرم بود. با ناباوري اين بار در چهره اش دقيق شدم: -اين رو از جيبِ كُتي كه ويكتوريا زمانِ قتل پوشيده بود پيدا كرديم. ما هيچ كَسي رو بي دليل اين جا نمياريم. -من قاتل نيستم. جيغ ميزدم ولي كَسي صدايِ بي نوايِ مرا نمي شنيد! شايد داشتم فراموش ميشد... شايد داشتم از دفترِ پربرگ زندگي كم كم پاك ميشدم... شايد...
  47. 6 پسند
    زیـر بـاران شـده ام خـیـس بـگـو صـبر کـنـم یـا بـروم سـایـه ات چـتر سـرم نـیـست بـگـو صـبر کـنم یـا بـروم ....؟
  48. 6 پسند
    نريمان با ديدن چهره ي گرفته ام، مرا به آغوش خواهرانه اش دعوت كرد و ب*و*سه اي رويِ گونه ام كاشت. بويِ عطرش هميشه همدم تنهايي هايم در عمارت بود. باهم ميخنديديم و گاهي باهم ميگريستيم. -چي شده الناي خوشگلم؟ ديگر حتي شوخ طبعي هايش حالِ زارِ اين روزهايم را نميتوانست خوبِ خوب، كند. بوييدمش و با هر بازدمم آرام تر از قبل مي شدم. -چيه؟ باز ويكتوريا بهت چيزي گفته؟ برايش سفره ي پر و پيمانِ دلم را باز كردم و از سير تا پيازش را برايش نقطه به نقطه توضيح دادم! سبك تر از قبل ميشدم وَقتي ميديدم يك نفر رويِ كره ي خاكي هنوز هم به حرف ها و درد و دل هايم گوش مي سپارد. روبه رويِ آينه ي قدّي اتاق بلند تر از قبل به چشم ميامدم. فوق العاده نشده بودم، لباس در تنم زار ميزد و آرايشي هم نداشتم. موهايِ كوتاه و بور رنگم هم آراسته نشده بود. من اندامِ ظريف تري نسبت به اندامِ ويكتوريا داشتم. -عالي شدي النا. لبخندي دربرابر تمام محبت هايش رويِ لبانم جاي گرفت. -نريمان من برم. الان ويكتوريا مياد پوست از كله ام مي كَنِه. قهقهه اي بلند سرداد و دستي در هوا برايم تكان داد. با طمانينه و آرامشي كه اصولا همه را كفري ميكرد از پله مقابل چشم صدها نفر پايين آمدم. ويكتوريا با ديدنم دستي تكان داد و لبخندي از آن لبخند هايِ مردْ كشش زد و دندان هاي مرواريد رنگش را به نمايش گذاشت. كنارش ايستادم و دوباره صدايِ همهمه هاي و گفت و گو ها بلند شد. -چي ميخوري. ش*ر*ا*بِ قرمز؟ بي هيچ اتلاف وَقتي هجي كردم: -اسپرايت. خانمانه خنديد و سريع خنده اش را جمع و جور كرد و همانگونه كه ش*ر*ا*بش را مي نوشيد هجي كرد -ويكتور حق داره عاشقت بشه، با همه فرق داري دختر. با آمدن اسم ويكتور، اخمي پيشاني ام را پوشاند. ازش بدم نميامد اما عاشقش نبودم. ما با هم از زمين تا آسمان بي كرانِ بالاي سرمان تفاوت داشتيم. صدايِ زنگ در توجه اغلب حاضران مراسم را به خودش جلب كرد و قلبم گواه بر اين ميداد كه ويكتور آمده و زندگي شاد ِ دخترانه ات در مرضِ تمام شدن است. با ديدن ويكتور برعكس ويكتوريا كه لبخند ميزد و شاد بود ميخواستم اشك بريزم. بغض داشتم و شانه اي برايِ اشك ريختن ميخواستم. جلو آمد و هيكلِ ظريف ام را در اغوشِ مردانه اش جاي داد. از زمزمه اش زيرِ گوشم احساسِ تهوع داشتم و ميخواستم از جهنمي كه درش گير افتاده بودم خلاص شوم -خوشگل خانم سلام. خِيلي خوشگل شُدي عشقم. تنها دربرابر كلمات عاشقانه و هجي شده اش، لبخندِ اجباريِ رويِ لبانم بود. ويكتوريا براي خوش آمد گويي با تنها برادرش جلو آمد. كنار ايستادم تا آنها با خيالِ آسوده سرگرم ِ گفت و گوهايِ خواهر برادري شان شوند. بالاخره زمانِ خواندن وصيت خانم بزرگ فرا رسيده بود. از وصيت اش همه مان تعجب كرده بوديم چون حتي يك دلار هم به ويكتور نميرسيد و همه دارايي هايش به فرزند ارشدش يعني ويكتوريا رسيده بود. ويكتور ناراحت گوشه ي سالن كز كرده بود و در دنيايِ ديگري غرق بود. ويكتوريا هم خوشحال نبود؛ وصيت خانم بزرگ همه را شوك زده كرده بود!
  49. 6 پسند
    _مگه بهت نگفتم چاي ببري؟ نفسم را با ضرب از لابه لايِ دندان هاي فشرده شده ام بيرون دادم و به سمتِ صدايِ نحسش برگشتم، باز هم سگرمه هايش درهم بود و با ابروهاي ِ گره درهم سرتا پايم را با يك نگاه گذراند. گستاخ تر از خودش، بي ترديد خودش بود. _دختره ي ِ نكبت حتما بايد چوب بالاي سرت باشه تا كار بكني؟ حتي صدايِ تيك تاك ساعت كوكي روي ميز و صداي گربه ي گرسنه ي حياط اينقدر نمي توانست روي مغزم رژه رود كه اين دختر اين گونه پاي كوبي براي خودش راه انداخته است. نفسي تازه كردم و بي توجه به هيبتِ جلوي رويم، به سمت آشپزخانه حركت كردم. در بين راه دستم را در بين دستانش گرفت و مانع حركت ام شد: _دختره ي پر ادعا، اگه بتوني با اون ظاهر خرس مهربونت همه رو رام خودت كني، من يكي رو نميتوني. **** بوي نم نم باران، تمام خانه را معطر ساخته بود و موسيقي ملايمي كه از نواختن پيانويِ ويكتوريا شنيده ميشد فضايِ كوچك آشپزخانه را پر كرده بود از نت هاي ارامش بخشش! آرام و بي صدا روبه رويِ شعله هاي سوزان ِ گاز، مشغول پختن شام عيوني امشب و تداركات و ... بودم. مراسم سوگواري امشب، به مناسبت بزرگداشت خانم بزرگ، و خواندن وصيت نامه اش بود! خانم بزرگ را مثل مادرم ميدانستم و با مرگش همانند مرگ مادرم، ناراحت و غمزده بودم، قلب پاك و مهرباني داشت و از صورتش، سيرت زيبايش قابل تشخيص بود. اگر در تمام زندگي ام بي وقفه، برايش خدمت ميكردم، يك هزارم زحمت هايي كه برايم كشيده بود هم جبران نمي شد. -مهمونا اومدن اِلنا. "خداي من" ويكتوريا در لباسِ شب و بلندِ نقره اي رنگش با آن دو چشم نقره فام و آرايشِ ملايمش، فوق العاده خواستني شده بود. چشم هايم از تعجب باز مانده بود و مطمئن بودم به خاطر عكس العمل ام، اينگونه مرا برانداز ميكرد. سرفه اي مصلحتي سردادم و زيرِ لبي عذرخواهي كردم. لبخندي به صورتِ گلگون شده ام از خجالت، پاشيد و رويِ صندلي خودش را جاي داد و دستش را براي برداشتن سيبي كه به من هم چشمك ميزد دراز كرد -فكر كنم خِيلي خوشگل شدم كه اينجوري نگام ميكردي. درسته؟ چه قدر اين دختر متكبر و خودبين بود. به هزاران مشقت لبخندي زدم و سرم را به نشانه ي مثبت تكاني دادم. -اِلِنا، امشب ويكتور مياد. نميخوام نااميد باشه. هر چي باشه مامان تورو واسه ي اون پسنديده. برو بگو نريمان تورو براي امشب آماده بكنه. ميخوام امشب كنار هم باشين. ابرو هايم ناخود آگاه درهم كشيده شد، از همان سه سال پيش كه ويكتور از انگلستان به آمريكا برگشته بود، خانم بزرگ مرا براي او نشان كرده بود. نميفهميدم! من با ويكتور هيچ نقطه ي شباهت و تفاهمي نداشتيم. فرهنگ مان هم باهم جور درنميامد. ويكتور برادر ويكتوريا بود اما شباهتي هم به ويكتوريا نداشت. من راهم از هردويِ آنها جدا بود و صدالبته طويل تر. -ببخشيد اما من در اين مورد با خودِ خانم بزرگ هم صحبت كردم. ايشون به من اجازه... بلند و بي نفس جمله اش را بانگ زد: -مامان مرده الان خانم و بزرگ اين خونه منم النا. فهميدي؟ غرورم در مقابل زورگويي هايِ اين ايل و تبار مقدار ناچيزي بود پس ازش گذشتم و با عذرخواهي و شانه هايي كه از عجز خم شده بود به اتاق ويكتوريا براي آماده شدن براي شبِ كوفتي كه در انتظارم بود رفتم.
  50. 6 پسند
    نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید تاپیک جامع مسائل رمان نویسی انجمن موفق باشید