پرچمداران

  1. Malihnaz

    Malihnaz

    نویسنده انجمن


    • امتیاز: پسندیدن

      542

    • تعداد ارسال ها

      245


  2. تنها...

    تنها...

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      530

    • تعداد ارسال ها

      418


  3. عاشق ولی تنها

    عاشق ولی تنها

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      482

    • تعداد ارسال ها

      651


  4. shima.k

    shima.k

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      468

    • تعداد ارسال ها

      600



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۸/۰۳/۲۵ در همه بخش ها

  1. 16 پسند
    پارت بیست و چهارم *** روی مبل رو به روی تلویزیون نشستم و به چهره اش خیره شدم. آهسته نفسش را با حرص فوت کرد و روی مبل تک نفره سیاه رنگ کنارم نشست. -من واقعا نمیدونم تو میخوای با این لج بازی به کجا برسی مهرداد. چشمانم را ریز کردم و با عصبانیت بهش خیره شدم. -به تو ربطی نداره که من میخوام به کجا برسم ، اگه یادت باشه تو به من مدیونی بابت یسری جریانات موظفی به من اطلاعات بدی. دندانش هایش را روی هم فشرد و دستانش را مشت کرد. -از منت گذاشتن بدم میاد، در ضمن هرچی من اطلاعات بیشتری بهت بدم زندگی خودم تو دردسر میوفته این اطلاعاتیم که الان آوردم واقعا خیلی سریه . -چطور به دستش آوردی پس؟ -خب من داخل باند رامین امینم ، اون تازگی رابطه ی دوستانه ای با شروین رستمی پیدا کرده . تکیه ام را از مبل گرفتم و کمی نزدیکش شدم . -خب اونا درباره چه مسئله ای انقدر به هم نزدیک شدن. -ببین واقعا این یکی نباید جایی درز پیدا بکنه وگرنه سرم رو از دست میدم ، باند بزرگمهر رو که میشناسی؟...اونا برنامه ریزی نابودیش رو میکنن...بزودی وارد جنگ میشن. ابروهایم را با پوزخند بالا بردم و به تلویزیون خیره شدم. -پلیسم این وسط کشکه؟...نه حسین قانون اجازه این گانگستر بازیارو نمیده...اطلاعات لازم درباره عملیاتی که میخوام انجام بدم رو آماده کردی؟ پوشه ی سفید آبی رنگی را به سمتم گرفت. -فقط مراقب باش سرت رو به باد ندی. نیشخندی زدم و مشغول بررسی پرونده شدم. -من هیچوقت سرم رو به باد نمیدم ، میدونی چرا؟ -نه...چرا؟ -چون من همونیم که سر خیلیارو باید به باد بده. -بهت که گفته بودم از اینجور جملاتت متنفرم ، من دیگه باید برم. -باشه ، از در پشتی اپارتمان برو تا مشکلی پیش نیاد. -باشه ، خداحافظ. با صدای بسته شدن در ، به سمت اتاق کارم رفتم تا مشغول برنامه ریزی بشم ، اینکار جای هیچ تعللی رو نداره.
  2. 15 پسند
    پارت بیست و ششم علی بشکنی زد و با لبخند به تخته وایت برد اتاقم خیره شد. -نقشه ی نظیریه مهرداد ، بدون شک اینبار موفق میشیم. لبخند محوی زدم و برگشتم به طرف میز حرکت کردم. -دیشب تا ساعت یک و نیم روش کار میکردم ، مطمن باش امشب گیر میندازیمشون. -امشبه؟ -آره امشب ساعت سه. -اوه ، یه بیخوابی حسابی منتظرمه پس. چشم غره ای بهش رفتم. -بسه تنبلی ، برو اتاق سرهنگ همه چی رو توضیع بده من باید تا یه جایی برم برمیگردم سریع. -باشه ، من کاراشو حل میکنم خیالت راحت. سرم را به معنی تشکر تکان دادم. کتم را برداشتم و به طرف در اتاق حرکت کردم. ** -معلومه باز دیشب تا دیروقت بیدار بودی مهرداد. -آره رو یسری پرونده کار میکردم. ناخودآگاه خمیازه دیگری کشیدم و دستم را دوباره جلوی دهنم گرفتم. -این بار هفتمه خمیازه میکشی. جرعه ای از فنجون قهوه در دستم نوشیدم و به نیلو خیره شدم. -چه خبرا . چهره اش را دلگیر کرد و به بیرون از کافی شاپ خیره شد. عصبی دستم را مشت کردم و از شیشه ی کنارمون به بیرون خیره شدم. -باور کن اگه درگیر کار نباشم کل وقتم برای توعه نیلو. همانطور که بیرون را نگاه میکرد جواب داد :« میدونم ، اما از این ناراحتم تا زنگی نزنم یه خبری ازم نمیگیری مهرداد» -نیلو ما دو روز پیش باهم صحبت کردیم ، مگه چندوقت گذشته که خبری ازت نگرفتم. نگاه عصبی بهم انداخت. -یه روز کامل نه زنگی نه پیامکی. لب هایم را از عصبانیت روی هم فشردم ، جرعه ی دیگری از قهوه نوشیدم و چیزی نگفتم. -چیزی برای گفتن داری؟ داخل چشمانش خیره شدم و زیر لب زمزمه کردم :« معذرت میخوام عزیزم ، زیادی خودم رو درگیر کار کردم، دیگه تکرار نمیکنم». کمی بهم خیره ماند ، سپس لبخند دلنشینی روی لب هایش جا خوش کرد. -خوبه ، نظرت چیه یکم قدم بزنیم مهرداد؟ -عزیزم امروز یکم سرم شلوغه ، باید سریع برگردم اداره ‌. لبخندش کمی محو شد اما با همان لحن ادامه داد. -عیبی نداره عزیزم . -اما فرداشب نظرت راجب سینما چیه؟ چشمانش برقی زد و بهم خیره شد. -عالیه ، خیلی خوب میشه. -خوبه ، بلند شو برسونمت خونه. -نه عزیزم ، یه جایی کار دارم ، تو برو نگران من نباش‌. -کجا میخوای بری ، میرسونمت. -عزیزم میخوام برم خونه دوستم یکم کمک درسی لازم داره ، تو برو. -باشه مراقب خودت باش. - تو بیشتر. لبخندی زدم و بلند شدم . کتم را تنم کردم و به طرف صندوق حرکت کردم. بعد از حساب کردن میز از کافی شاپ خارج شدم. قدم هایم را تند کردم تا زودتر به ماشین برسم ، باید خودم را برای عملیات آماده میکردم ، امشب قرار بود نتیجه ی بازی برعکس بشه.
  3. 15 پسند
    پارت بیست و پنجم ** فنجان قهوه را آهسته بالا آوردم و جرعه ای نوشیدم. تلخی قهوه ، حس خوبی را برایم به ارمغان آورد. فنجان را روی میز کارم گذاشتم و به سمت وایت برد گوشه اتاق حرکت کردم. فضای نیمه تاریک اتاق ، اعصاب متشنجم را تا حدودی تسکین میداد. ماژیک را برداشتم و دور عکس شروین رستمی خط کشیدم. فرداشب معامله صد کیلو هروئین ، بین باند شروین و یکی از باندای جنوب کشور صورت می گرفت. باید هواسم را جمع می کردم تا اطلاعات عملیات این بار لو نرود وگرنه معلوم نبود چه پیامد شومی را به همراه داشت. با لرزش تلفن در جیبم ، از فکر بیرون آمدم. به صفحه تلفن خیره شدم. با دیدن اسم مخاطب ، لبخند محوی روی لبانم نشست. -سلام صدای شاد و سرزنده اش در تلفن پیچید. -سلام مهردادم ، خوبی. به طرف میز راه افتادم . -آره خوبم ، تو چی؟ -خوبم ، دلم برات تنگ شده بود. فنجان قهوه را در دست گرفتم و جرعه ی دیگری نوشیدم. -خداروشکر ، منم همینطور میخواستم بهت بگم فردا بریم بیرون. -خیلی خوب میشه، کجا بریم. -همون کافه همیشگی. -باشه ، ساعت پنج اونجا باش ، خودم میام لازم نیست بیای دنبالم. -باشه ، نیلو من باید برم مواظب خودت باش. -توم همینطور ، دوستت دارم. لبخندم پررنگ تر شد. -منم همینطور. تلفن را قطع کردم و داخل جیب گرمکن سیاه رنگم گذاشتم. به طرف بیرون اتاق به راه افتادم. بعد از خروج از اتاق کار ، کلید را دو بار در قفل چرخاندم و داخل جیبم گذاشتم. نگاهم بر روی ساعت کشیده شد...یک و سی دقیقه. کار و برنامه ریزی برای عملیات حسابی خسته ام کرده بود ، اما در عوض نقشه ی خوبی را برای گیر انداختن شروین و خراب کردن معاملشان کشیده بودم ، این ضربه ی بزرگ به شروین ، تارا محمدی را هم تا حدودی میترساند. به طرف اتاق خواب حرکت کردم ، باید استراحت میکردم چون روز پرکاری رو در پیش رو داشتم.
  4. 15 پسند
    پارت بیست و سوم صورتم را جمع کردم و با لحن مسخره رو به علی شروع به صحبت کردم. -شما میخواین مارو درگیر یه پرونده دیگه بکنید جناب سروان. با عصبانیت به چهره درهمش خیره شدم. -من نگفتم که اونا نامزد منو گرفتن علی؟، قضیه جدیه لطفا پشتم باش. سرش را بالا آورد و با عصبانیت با لحن شرمنده ای گفت :« بسه دیگه ، معلومه که من پشتتم ولی من یه پلیسم مهرداد ، باید وظایف خودمم انجام بدم.» پوفی کردم و کمی بهش نزدیک شدم. -ببین آقا پلیسه ، تکلیف خودتو روشن کن یا پشتم باش یا... از کنارش رد شدم و به طرف در اتاق حرکت کردم. دستگیره در را گرفتم و به سمتش چرخیدم. -اصلا کمکم نکن. در را باز کردم و بی توجه به صدا زدنش ، بیرون رفتم و در را بستم. اخم هایم ناخودآگاه درهم فرو رفت. دستانم را مشت کردم و چندلحظه فشردم. به طرف خروجی اداره به راه افتادم. ** دستم را روی بوق فشردم و با سرعت از کنار ماشین جلویی ، عبور کردم. تلفن را دوباره روی گوشم گذاشتم و با لحن عصبی گفتم :« به من ربطی نداره حسین جان من امشب هرچی اطلاعات از شروین رستمی و تارا محمدی داری میخوام ، همشو برام میاری خونم. -مهرداد نمیتونم بفهم ، لو میرم. -به من ربطی نداره. تلفن را قطع کردم و با اعصاب خوردی روی صندلی کناری انداختم. دنده ای به ماشین دادم و سرعتم را بیشتر کردم. باید زودتر از شر تارا محمدی خلاص میشدم وگرنه معلوم نیست این بازی تا کجاها کشیده بشه...تارا محمدی باید به هرقیمتی حذف بشه...به هر قیمتی.
  5. 14 پسند
    پارت سی و ششم با ورود ماشینشان به داخل پارکینگ ، سرگرد رسولی با لحن بشاشی گفت:«خودشه ، بچسب بهشون مهرداد نزار فرار کنن». با سرعت وارد پارکینگ شدم و دنبالشان به طرف طبقه ی بالا حرکت کردم. پایم را کمی روی پدال فشردم و ضربه نچندان محکمی به پشت ماشینشان وارد کردم. به دلیل پنچر بودن لاستیکشان کمی کنترل از دست راننده ماشین دررفت و کناره ی ماشین به دیوار ساییده شد. مدام پیچ ها را رد میکردیم و به سمت بالا میرفتیم. دندان هایم را روی هم ساییدم. تنها یک طبقه دیگر به طبقه آخر مانده بود. دوباره سرعتم را زیاد کردم و به ماشینشان کوبیدم‌. به طبقه ی آخر رسیدیم. ماشین را کمی جلوتر از ورودی نگه داشتم. هرچهارنفر پیاده شدیم و ماشینشان را نشانه رفتیم. جلوتر از ما ایستاده بودند و هیچ واکنشی نشان نمیدادند. بعد از دقایقی که در همین حالت ماندیم ، با صدای بلند داد زدم:«ماشین رو خاموش کنید و پیاده بشین ، دستاتون رو بالا بگیرین،حرکت اشتباهی نکنین». علی زیر چشمی نگاهی به سرگرد رسولی کرد. -سرگرد چی دستور میدین. نگاهش را ثانیه ای از ماشین برنداشت . -منتظر میمونیم اگه کاری نکردن میریم جلو . ناگهان دو در عقب و در جلویی ماشین باز شد و سه نفر پیاده شدند. نگاهی به اسلحه های در دستشان انداختم و داد زدم:«پناه بگیرین». ثانیه ای بعد صدای تیراندازی بلند شد. سرم را پایین گرفته بودم و منتظر ماندم تا گلوله هایشان را تمام کنند. پس از چند دقیقه ، شدت آتششان کمتر شد. با دست به سه نفرشان علامت دادم و در یک زمان ، هرچهارنفر شروع به تیراندازی کردیم. یکی از سه نفر را نشانه گرفتم و بی درنگ شلیک کردم. فریادی کشید و پایش را چسبید و روی زمین افتاد. نگاهم بر روی جسم بی جان دو نفر دیگر ثابت ماند. هرچهارنفر از پشت ماشین بیرون اومدیم و به جلو حرکت کردیم. نگاهم روی ماشین ثابت مانده بود. در عقب ماشین دوباره باز شد و زنی پیاده شد. نگاهم را روی چهره ی تارا محمدی که با عصبانیت بهم خیره شده بود ، ثابت ماند. پوزخند تمسخر آمیزی زدم و سری از روی تاسف تکان دادم. در راننده باز شد و زن دیگری پیاده شد. نگاهم را روی زن چرخاندم‌. با ناباوری به چهره محزونش خیره شدم. علی کمی بهم نزدیک شد و با لحن متعجبی گفت:«مهرداد...این نیلو نیست؟» اسمش مدام در ذهنم پیچید. نیلو...نیلوی من...اون اینجا چیکار میکنه. مبینا اسلحه اش را سمت نیلو گرفت و با عصبانیت دندان هایش را روی هم سایید. -معلوم شد که کی نفوذیه. نگاهم روی اسلحه اش که به طرف نیلو گرفته بود ، ثابت ماند. اسلحه ام را پایین اوردم. میتوانستم خیسی قطره ی اشکی که از گونه ام چکید را حس کنم. نگاهم به علی ثابت ماند که اون هم نیلو را نشانه رفته بود. دستم را آهسته روی قلبم گذاشتم. شکستنش را به خوبی احساس میکردم. تیکه هایش مانند خورده شیشه تمام وجودم را خراش میداد. سرم پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم. دندان هایم را روی هم ساییدم و سعی در کنترل بغضم کردم. با اخم به چهره ی ملتمس نیلو خیره شدم. دندان هایم را روی هم ساییدم و زیر چشمی به علی خیره شدم. -برو بهش دستنبد بزن. -ولی اخه... داد زدم:« د میگم برو» چیزی نگفت و به سمت نیلو آهسته به راه افتاد. نفس عمیقی کشیدم و بیرون نفرستادمش. اسلحه را در دستم محکم فشردم. با رها کردن هوای محب*و*س شده ی در سینه ام ، اسلحه را بالا آوردم و محکم با ته اسلحه به سر علی کوباندم. بلافاصله لگدی زیر دست مبینا زدم که باعث شد اسلحه اش از دستش به طرف دیگری پرتاب شود. گردنش را گرفتم و جلوی خودم کشیدمش و اسلحه را روی شقیقه اش گذاشتم. به چهره ی ناباور سرگرد رسولی خیره شدم . -اسلحت رو بنداز وگرنه میکشمش. صدای بغض دار مبینا به گوشم رسید. -مه...مهرداد. بغضم را قورت دادم . -هیس ساکت باش...سرگرد اسلحت رو بنداز وگرنه... کمی اسلحه را فشردم که مبینا جیغ خفه ای کشید. آهسته اسلحش را روی زمین گذاشت. -با پات هلش بده اونور ، دستتم دستبند بزن به ماشین. با کمی تعلل کاری را که گفتم انجام داد. به طرف نیلو حرکت کردم که با اشک و قیافه ی ناباوری بهم خیره شده بود. تارا خنده ی شادی سر داد. -ایول ، از اول میگفتی که طرف مایی. با اخم بهش خیره شدم. بی درنگ اسلحه را به سمت پای چپش نشانه رفتم و ماشه را فشردم. پس از صدای شلیک ، ناله های دردناکش بلند شد. بهش خیره شدم و زجه زدنش کمی حال بدم را تسکین داد. رو به نیلو کردم و با لحن سردی گفتم:« راه بیوفت.» به طرف سمند سفیدی که کمی آنطرف پارک شده بود ، حرکت کردم. با ته اسلحه به شیشه اش کوبیدم. با شکستن شیشه ، قفل ماشین را بالا کشیدم و در ماشین را باز کردم. آهسته در گوش مبینا زمزمه کردم:«مبینا روی زمین دراز بکش و هیچ حرکت اضافه ای نکن ، دوست ندارم آسیبی بهت بزنم.» بدون هیچ حرفی روی شکم دراز کشید و دست هایش را روی سرش گذاشت. نگاه زیر چشمی به چهره بغض دار نیلو انداختم. -سوار شو.
  6. 14 پسند
    پارت سی و پنجم کمی از نسکافه ام را خوردم و لیوان را روی میز گذاشتم. علی نگاهی به اطلاعات روی میز انداخت. -یعنی فردا خود تارا شخصا میره سر معامله؟ اخم هایم را کمی درهم فرو بردم و دست به سینه بهش خیره شدم. -قراره خودش و چندنفر دیگه سوار ماشینی که موادا داخلشن بره ، مثل اینکه براش خیلی مهمه این قضیه. علی دستی به ته ریشش که حال کمی بلند شده بود ، کشید. -نباید ماهم سرصدا کنیم. روی نقشه ها خم شدم. -موافقم فقط من ، تو ، مبینا و سرگرد رسولی. -چرا مبینا؟ -سادست ، چون بنا بر یسری قوانین ما نمیتونیم جنس مونث رو لمس کنیم ، گرفتی که. -آره گرفتم ، امیدوارم موفقیت آمیز باشه. پوزخند محوی زدم و زمزمه کردم :« امیدوار نباش چون موفقیت آمیزه» لیوان نسکافه را برداشتم و به طرف مبل حرکت کردم و خودم را از فاصله نزدیکی رها کردم و روی مبل فرود آمدم. -با سرگرد رسولی و سرهنگ جعفری هماهنگ‌کن. سرش را تکان داد و تلفنش را از جیبش بیرون کشید. به صفحه خاموش تلویزیون خیره شدم و لبخندی زدم. فردا روز شکست تارا محمدی بود. * کلافه دستی روی فرمان کشیدم و به علی که روی صندلی شاگرد نشسته بود ، خیره شدم. -پس اینا کی راه میوفتن ، حوصلم سررفت. قبل اینکه علی پاسخی بدهد سرگرد رسولی با جدیت گفت:«برای یه مامور پلیس خوب نیست انقدر بی حوصله باشه» فرمان را بین دستانم فشردم و چیزی نگفتم. -عه مهرداد اونهاشن. نگاهی روی پراید سفیدرنگی که از امارت محمدی خارج شد،ثابت ماند. -داخل یه پراید؟...استتار خوبیه. مبینا با کمی استرس به اطراف نگاهی انداخت. -حرکت کن مهرداد ، زیاد نزدیکشون نشو. آهسته به راه افتادم و در فاصله کمی مشغول تعقیبشان بودم. علی سکوت را شکست و با لحن دلهره آوری گفت:«فکر کنم متوجه ما شدن ، سرعتشون رو زیاد کردن ، بچسب بهشون مهرداد گمشون نکن.» لبخندی زدم و دنده ای به ماشین دادم. آهسته زمزمه کردم:«وقت شروع بازیه» از ماشین جلویی سبقت گرفتم و با سرعت زیادی به ماشینشان کوبیدم. کمی ماشین منحرف شد اما کنترلش کردند. از میان چند ماشین عبور کرد و سرعتش را بیشتر کرد. به سرعتم افزودم و از کنار ماشین جلویی عبور کردم و به طرف کناره ی جاده رفتم. پایم را روی گاز فشردم و ماشین غرش کنان با سرعت از میان دو کامیون عبور کرد. علی شیشه را پایین کشید و تا نیم تنه از ماشین خارج شد و چند شلیک به ماشینشان کرد. سرگرد رسولی خودش را جلو کشید و رو به علی گفت:«نزدیک ورودی پارکینگ طبقاتی هستیم، سعی کن چرخش رو بزنی تا بره داخل.» سرش را تکان داد و دوباره بیرون رفت. چند شلیک دیگر کرد اما هیچکدام به چرخ ماشین نخورد. به ورودی نزدیک شدیم. مبینا پوفی کرد و شیشه را پایین کشید. چند تیر روانه ماشینشان کرد که اخرین تیر، چرخ ماشین را هدف گرفت. از خوشحالی ضربه ای روی فرمان زدم. -آفرین مبینا. سرگرد رسولی با جدیت تمام به جلو خیره شد. -دارن وارد ورودی پارکینگ میشن ، اگه وارد بشن تو طبقه ی آخر گیرشون میندازیم
  7. 14 پسند
    پارت سی و چهارم *** -هنوزم میگم مهرداد ، بهتر بود با لباس فرم میومدیم. پوفی از عصبانیت کردم و وارد پارک شدم. -اگه با لباس فرم میومدیم تا الان طرف فرار کرده بود. کمی سرعتش را زیاد کرد و قدم هایش را همراه من ، هماهنگ کرد. -طرف کیه. نگاهم را بر اطراف چرخاندم. -یه مواد فروشه اما اطلاعات زیادی داره. -فکر میکنی اطلاعاتش بدرد بخور باشه. نگاهم را بر روی اخرین نیمکت در فاصله نچندان دوری از خودمان ، برروی فردی ثابت ماند. -امیدوارم که باشه ، راه بیوفت. به طرفشان راه افتادیم. نگاهی به سه آدم پشت سرش انداختم . بدون شک درگیری بین طرفین ، نه به نفع ما بود نه به نفع آن ها. روی به روی نیمکت ایستادم و به چهره اش خیره شدم. موهای بلندش را با دست به پشت برد و با لبخندی به ما خیره شد. -چه کمکی میتونم بکنم آقایون. با جدیت تمام به چهره اش خیره شدم. -دنبال کسی به اسم مهدی میگردم ، بهش میگن «HangOver». تکیه اش را به پشت داد و پای راستش را روی پای چپش انداخت. -بهتون چیزی بدهکاره. -نه کمی به جلو مایل شد و با نیشخندی گفت :« من همونیم که دنبالشی دوست من». علی با عصبانیت نفسش را بیرون فرستاد. کمی لب هایش را جمع کرد و بهم خیره شد. -رفتار این رفیقمون دوستانه نیست...جناب سروان. با لبخند خاص خودش به چهره ام خیره شد. بی تفاوت به زیرکی اش ، به چشمانش خیره شدم. -باید یه صحبت خصوصی باهات بکنم ، البته بدون وجود این غول بیابونیای دورت. یکی از سه نفرشان قدمی به جلو گذاشت. مهدی خنده ی آهسته ای کرد و زیر لب زمزمه کرد:« البته چرا که نه ، محسن عقب واستا تا برگردم.» بلند شد و از کنارم به طرف نیمکت دیگر راه افتاد. -توم تنها بیا . نگاه زیر چشمی به علی انداختم. سرش را تکان داد و چیزی نگفت. به طرف نیمکت راه افتادم و کنارش نشستم. به بچه هایی که داخل زمین بازی مشغول بودن ، خیره شدیم. -چی میخوای سروان. پوزخند صدا داری زدم. -با دیدنت بعید میدونم اون چیزی رو که بخوام بتونی بهم بدی ، یه مواد فروش داخل یه پارک فکر نکنم به کله گندگی اونی که میخوام باشه ، در ضمن برای راحتی دوطرف ، مهرداد صدام کن. باز با همان لبخند اعصاب خوردکن شروع به حرف زدن کرد. -البته اما ، این ظاهر قضیس جناب سروان ، میدونم برای چی اینجایی ، از ده دقیقه پیش که قدم اولت را با پای راستت گذاشتی روی سنگ فرش صورتی که کنارش یکم خوردگی داشت ، فهمیدم برای چی اومدی. لبخند محوی زدم و زمزمه کردم :« ازت خوشم اومد ، آدم زرنگی هستی». -میخوای بازم بهت ثابت کنم که من زرنگ ترین فردیم که تو دیدی. به آبی چشمانش خیره شدم و بدون حرف منتظر ماندم. لبخندش عمیق تر شد و دقیق تر بهم خیره شد. -این لباست رو فرد مهمی برات خریده چون چنددفعه بیشتر نیست که پوشیدیش اما با توجه به نوعش مال یکسال پیشه ، از ناخن های مرتب نشدت و زیر چشمات معلومه بدجوری موندی تو پروندت و به اطلاعات من نیاز شدیدی داری ، از مشت کردن دستات میتونم بفهمم چقدر دوست داری الان گردنم رو خورد کنی اما شرایط رو سنجیدی که شاید گردن خودت هم خورد بشه. لب هایم را با حرص روی هم فشردم و به چهره پیروز مندانش خیره شدم. -فقط بهم بگو ، اطلاعات رو بهم میدی یا جور دیگه ای ازت بگیرم. خنده ی جذابی کرد و دستی به صورتش کشید. -دوست من تو خیلی عصبیی، اطلاعات رو میدم به همون کسی که من رو بهت معرفی کرد چون از دور بیرون افتادن محمدی من رو قوی تر میکنه. بهش خیره شدم و با عصبانیت نفسم را بیرون فرستادم. -تو خیلی من رو عصبی میکنی. با لبخند به چشمان به خون نشسته ام خیره شد. -آره ، میدونم. لبخند محوی زدم و دستم را داخل جیبم کردم و سکه ای در آوردم. -خب بزار ببینم تا چه حد باهوشی. نگاهش را به سکه دوخت و چیزی نگفت. سکه را بالا انداختم و با دست راست گرفتمش و پشت دست چپم فرود آوردم. -شیر یا خط. کمی به طرفم مایل شد و دست چپش را زیر چانه اش گذاشت. -با توجه به نوع انداختن سکه و اینکه چرخش زیادی نخورد ، خط. پوزخندی زدم و از روی نیمکت بلند شدم. -تو باختی ، حالا فهمیدی که کی از تو زرنگ تره . سکه را به طرفش پرت کردم و به سمت علی راه افتادم. -اطلاعاتت تا شب دستم باشه. بعد از لحظه ای صدایش به گوشم رسید. -هی این تقلبه ، دو طرف سکه شیره. لبخند رضایت بخشی زدم و با علی به طرف خروجی پارک راه افتادیم. -خوب پیش رفت؟ با همان لبخند جوابش را دادم. -آره. مکثی کرد و با صدایی که رگه های خنده در آن موج میزد گفت:« باز همون حقه سکه رو زدی» -اوهوم. خنده ای کرد. -هیچوقت یادم نمیره سر اون خلافکاره تو کلانتری چجوری کلاه گذاشتی. -کدوم یکی. خنده اش شدت گرفت . -همون که اطلاعات رو ازش گرفتی و بعد سر ازادیش سکه انداختی...انقدر حرص خورد کارش به بیمارستان کشید. نگاهی بهش انداختم و دوتایی آهسته خندیدیم.
  8. 14 پسند
    پارت سی و یکم ** چندساعتی از رفتن نیلو میگذشت ، باید برنامه ریزی عملیات بعدی را انجام میدادم ، پیروزی اخیر روحیه ی وصف ناپذیری را بهم داده بود. فنجان قهوه را در دست گرفتم و به سمت اتاق کارم حرکت کردم. کلید را داخل قفل کردم و چرخاندمش ، با باز شدن در وارد شدم و در را بستم. چراغ کوچکی را روشن کردم و به سمت میز کارم راه افتادم. فنجان را بالا آوردم اما دست نگه داشتم. به طرف در حرکت کردم و بهش خیره شدم. آخرین بار در را دومرتبه قفل کردم اما حال، با یک بار چرخش کلید، در باز شد. نگاهم را در اتاق چرخاندم ، چیزی دست نخورده بود اما مطمئنا کسی وارد اتاق شده بود. به سمت میز حرکت کردم و کشوی مدارک را بیرون کشیدم. ترتیب پوشه های داخل کشو را از قبل چیده بودم. دو آبی ، یک زرد ، قرمز و سیاه. نگاهی به پوشه های انداختم که متوجه دست خوردن و تغییر مکان پوشه ها شدم. تلفن را از جیبم بیرون کشیدم و شماره علی را گرفتم. بعد از مدت طولانی صدای خابالودش در تلفن پیچید. -هوم -علی زنگ بزن به سرهنگ و هرکسی که اطلاعات عملیاتای بعد رو بهش دادی بهشون بگو هیچ کاری انجام ندن. صدای نگرانش در تلفن پیچید. -چرا انقد هولی؟...چیشده مهرداد؟ نگاهم را روی عکس شروین رستمی که بر روی وایت برد اتاق چسبیده بود ، خیره نگه داشتم. -یکی وارد خونم شده و اطلاعات رو برداشته. -اوه چه افتضاحی ...گندش بزنن. -وقت تاسف خوردن نیست ، سریع با هرکی که اطلاعات عملیات دستشه هماهنگ کن که کاری انجام نده...فهمیدی؟ -آره...به نظرت کار کی میتونه باشه مهرداد؟ دندان هایم را روی هم ساییدم و مشتم را محکم فشردم. -یا شروین یا تارا... ** سرهنگ با عصبانیت روی صندلیش نشست. -یعنی انقدر راحت وارد خونت شدن و تو نفهمیدی نفس عمیقی کشیدم و بازدمش را با حرص بیرون فرستادم. -من مدت طولانی تو طول روز رو خونه نیستم قربان. پوزخندی زد و به چشمانم خیره شد. -یعنی نصب یه دزدگیر یا زدن یه قفل درست حسابی به در خونت انقدر زمان میبره سروان پارسا؟ مشتم را محکم فشردم و چیزی نگفتم. کمی خیره نگاهم کرد و سپس پوفی کرد. -مرخصی احترام گذاشتم و به سمت در خروجی به راه افتادم. از اتاق خارج شدم و در را بستم. با عصبانیت نگاهی به راهروی شلوغ کلانتری انداختم ، باید میفهمیدم که این کار زیر سر چه کسی بود. مطمئنا هم تارا محمدی و هم شروین رستمی از این به بعد هواسشان را بیشتر جمع میکردند.
  9. 14 پسند
    پارت سی ** دوشادوش علی و سرگرد رسولی وارد اداره شدم. نگاهی به جمعیتی که داخل راهرو ایستاده بودند ، انداختم. کمی به علی نزدیک شدم و زیر لب گفتم :« یه خبری هست». ناگهان سرهنگ جعفری از لای جمعیت بیرون اومد و شروع به دست زدن کرد و جمعیت بعد از او با صدای بلندتری،شروع به دست زدن کردند. سرهنگ لبخندزنان به سمتمان به راه افتاد. هر سه نفر،احترام نظامی گذاشتیم و‌منتظر ماندیم. رو به رویم ایستاد و با دستش ضربه ای روی شانه ام زد. -کارت عالی بود پسر،رو سفیدم کردی. لبخند محوی زدم و به چشمان مهربان سرهنگ خیره شدم. -من فقط وظیفم رو انجام دادم قربان ** جعبه ی کادو پیچ شده را رو به رویش گذاشتم و با لبخند گرمی به چشمان پرسشگرش خیره شدم. -این شیرینی عملیاتمه و میشه گفت یه جور کادوی عذرخواهی برای این مدت. لبخند عمیقی زد و کادوی روی میز را برداشت. -وای لازم نبود مهرداد چرا زحمت کشیدی. چزی نگفتم و با لبخند به چهره ی ذوق زده اش خیره شدم. با باز کردن کادو ، نگاه ناباورانه ای به صورتم انداخت. -خیلی قشنگه ، اما چرا خودت رو تو خرج انداختی. گردنبند طلای داخل جعبه را بیرون آورد و بهش خیره شد. -مطمئن باش تو و خوشحال کردنت ارزشش از هر چیزی برای من تو این دنیا بیشتره. لبخندش عمیق تر شد، پشتش را بهم کرد و موهایش را کمی بالا گرفت. -خودت برام ببندش مهرداد قفل کوچک زنجیرش را باز کردم و از پشت دور گردنش انداختم. بعد از کمی تلاش ، قفلش را بستم و آهسته از پشت در آغوش کشیدمش. -عاشقتم نیلو. خنده ی ریزی کرد و با لحن شیرینی گفت:<من بیشتر> لبخندی زدم و ب*و*سه ی نرمی روی گردنش زدم. -تا چندوقت دیگه همه چی رو درست میکنم ،نگران هیچی نباش. -تا وقتی کنارمی ، نگران هیچی نیستم. لبخندم را عمیق تر کردم و محکم تر به خود، فشردمش.
  10. 14 پسند
    پارت بیست و هفتم ** اسلحه را محکم در دستم گرفتم و روی هدف متمرکز شدم. نفس عمیقی کشیدم و بعد از رها کردنش ، چند شلیک پشت سرهم کردم. امشب ، باید همه چی طبق نقشه پیش میرفت ، سه ساعت دیگه زمان حرکت واحدها از مرکز بود . کمی تمرین تیراندازی ، اعصاب متشنجم را آرام تر میکرد. دندان هایم را روی هم ساییدم و چند شلیک دیگر ، پشت سرهم کردم. اسلحه را روی میز جلویم انداختم و دستم را به لبه های میز گرفتم و سرم را خم کردم. اگه اینبارهم گند بزنم ، شاید دیگه حتی زنده نمونم. چندنفس عمیق دیگر پشت سرهم کشیدم. با حرص ، مشت محکمی روی حفاظ های اطرافم زدم و فریاد نچندان بلندی کشیدم. -لعنت به همتون. به طرف صندلی های پلاستیکی سفید رنگ پشت سرم حرکت کردم. با نشستنم روی صندلی ، سرم را میان دست هایم گرفتم. نمیتوانستم انکار کنم، ترس عجیبی به جانم افتاده بود. ترس خراب کردن ماموریت ، ترس ایجاد یک دشمن بزرگ تر و خطرناک تر ، ترس از کشته شدن و تنها ماندن نیلو. -همیشه از اینکه آدم محکمی بودی لذت میبردم مهرداد. سرم را بالا آوردم و به مبینا که در نزدیکیم ایستاده بود خیره شدم. -الان واقعا دارم ناامید میشم که اون آدم محکم اینجوری خودش رو باخته. از روی صندلی بلند شدم و به سمت آب سردکن کنار مبینا حرکت کردم. لیوان آبی را پر کردم و یک نفس سر کشیدم. -من هنوز همون قدر محکم و قابل اعتمادم ، نگران نباش چیزی داخل من عوض نشده. از کنارش گذاشتم و به طرف در خروجی حرکت کردم. -عوض شده مهرداد... ایستادم اما برنگشتم ، منتظر ماندم تا ادامه ی حرفش را بزند. -اون آدم نترس و بی نقطه ضعف ، حالا یه نقطه ضعف داره که تمام دشمنانش ازش باخبرن. دندان هایم را روی هم ساییدم . -اینو بهت قول میدم مبینا تا وقتی که من نفس میکشم ، هرکدوم از دشمنام که بخواد نزدیک عزیزانم بشه رو به بدترین وضع ممکن از بین میبرم. دیگر منتظر پاسخی از جناب مبینا نماندم و از اتاق خارج شدم. باید آماده عملیات امشب میشدم..امشب شب منه...
  11. 14 پسند
    پارت بیست و دوم رو به روی تخته ی وایت برد ایستادم و به افراد حاضر در اتاق نگاهی انداختم. با سر به علی اشاره کردم که پروژکتور را روشن کند. -خب متاسفم که دیر شد اما بالاخره اطلاعات لازم رو از باند تارا محمدی بدست آوردیم. سرهنگ با اخم به چهره ام خیره شد. -چه اطلاعاتی سروان؟ -سرهنگ جعفری ، من با یکی از مواد فروشایی که گرفتم یه معامله دروغی کردم و اسم رئیس منطقه خودش رو ازش گرفتم. -تو با یه مجرم معامله کردی سروان؟ به سرگرد رسولی خیره شدم و پوزخندی زدم. -آره اما یه معامله دروغین ، خب اون فردی که بهم معرفی شد این فرده... و علی عکس را عوض کرد. چشمان آبی تیره اش که با نفرت به دوربین خیره شده بودند ، ترس را در جان آدم می انداخت. سرش را که با تیغ تراشیده بود و رد بخیه روی گونه راستش ابهتی ترسناک را به او بخشیده بود. مبینا با جدیت به تخته خیره شد. -این کیه سروان؟ -اسم شروین رستمی ، مادر روس و پدر ایرانی ، متولد روسیه ، ۳۵ ساله و باندی که اون ادارش میکنه همکاری گسترده ای با باند محمدی داره. -سروان شما میخواید مارو درگیر یه پرونده دیگه کنید؟ اخمانم را درهم فرو بردم و‌نگاه ترسناکی به علی انداختم. -از طریق این فرد هم میتونیم باند خودش هم باند تارا محمدی رو از بین ببریم. سرهنگ سری تکان داد و لیوان آبش را سر کشید. -فکر خوبیه ، من موافقم. به طرف صندلی حرکت کردم و روی آن نشستم. -نقشه هارو من از قبل کشیدم، از همین الان شروع میکنیم. ***
  12. 13 پسند
    پارت بیست و نهم بیسیم را بالا آوردم و شروع به صحبت کردم :« به تمامی واحد ها...عملیات شروع شد ، به سمت منطقه بیاین ، بقیه واحد ها با فرمان من شلیک میکنید ، تمام خشابتون رو خالی کنین.» نگاهم را سمت ماشین ها کشیدم. با بلند شدن صدای آژیر از اطراف نگاهم در دوردست برروی ماشین هایی که به این سمت می آمدند ، ثابت ماند. پوزخندی زدم و بیسیم را بالا گرفتم و فریاد زدم :« آتش» با پایان جمله ام، تمامی نیروها به طرز غافلگیر کننده ای شروع به تیراندازی کردند. بلند شدم و یکی از محافظ ها را نشانه گرفتم و شلیک کردم. با افتادن جسم بی جانش برروی زمین، چندشلیک دیگر کردم و نشستم‌. نگاهم به علی افتاد که با شجاعت تمام مشغول تیراندازی بود. به دلیل غافلگیر کردنشان ، نیروهای زیادی را از دست دادند. با بلند شدن صدای موتور ماشینی نگاهم را دوباره روی میدان مبارزه کشیدم. پورشه سفید رنگ با سرعت تمام شروع به حرکت کرد. بلند شدم و چندشلیک پشت سرهم به ماشین کردم ، با تموم شدن گلوله هایم سریع نشستم. دستانم را مشت کردم و داد زدم:« لعنتی». بیسیم را بالا آوردم و فریاد زدم :« پورشه سفید رنگ رو متوقف کنید ، نزارین فرار کنه ، به هر قیمتی». بعد از تعویض خشاب بلند شدم ، ایستادم و چند شلیک دیگر کردم. تنها دونفر دیگر باقی مانده بودند ، پوزخندی زدم و بیسیم را به دهانم نزدیک کردم :« صبر کنید». بعد از لحظاتی ، صدای تیراندازی خوابید. داد زدم :« تسلیم شین وگرنه شمام کشته میشین.» کمی صبر کردم ، سپس بلند شدم و با اسلحه ماشین ها رو نشانه رفتم. -کَرین؟...اسلحتون رو بندازین ، دستاتونو بگیرین بالا و بیاین بیرون. بعد از چند دقیقه ، دونفرشان با دست های بالا گرفته از پشت ماشین بیرون آمدند. علی از کنارم عبور کرد و به نزدیکیشان رفت. -روی زمین بخوابین و دستاتون رو با فاصله از بدنتون بگیرین. بعد از گذشت دقایقی چند ماشین آژیر کشان به سمتمان آمدند. به دو مجرم دستگیر شده نزدیک شدم و با غرور به چهره های ترسیده و رنگ پریدشان خیره شدم. -مواد تو کدوم ماشینه ؟ منتظر جواب ماندم اما جوابی دریافت نکردم. نیشخندی زدم و با نگاه تحقیر آمیزی به چهرهایشان خیره شدم. -باشه ، برسیم کلانتری کاری میکنم مثل بلبل چهچه بزنین...ماشینا رو بگردین. چند سرباز به سمت ماشین ها حرکت کردند. نگاهم را میان جمعیت چرخاندم و روی سرگرد رسولی خیره ماندم. به سمتش حرکت کردم و رو به رویش ایستادم و احترام نظامی محکمی گذاشتم. لبخندی زد و با لحن جدی گفت :« کارت عالی بود سروان» -ممنونم قربان. نگاهم بر روی باند خونی بازوی چپش افتاد. -تیر خوردین؟ نگاهی به بازویش کرد و لبخند محوی زد. -نه یه خراش سادس. سری تکان دادم و چیزی نگفتم. -مهرداد...مهرداد...بیا اینجا. به طرف علی که کنار ماشین ها ایستاده بود حرکت کردم. -چیشده علی؟ -بیا اینجا رو نگاه کن. به سمت شاسی بلندی حرکت کرد و کنارش ایستاد. به طرفش رفتم و به پشت ماشین خیره شدم. -پنجاه تا کیسه دو کیلویی هروئین. به قیافه اش خیره شدم که با حالت پیروزمندانه ای بهم خیره شد. خنده ی بلند همراه با تعجبی سر دادم و میان خندم گفتم :« علی این واقعا مواد زیادیه». خنده ای کرد و مشتش را به سمتم گرفت. با مشت ضربه نچندان محکمی به مشتش زدم و زیر لب زمزمه کردم :« دیگه دوران اون لعنتیا تموم شد مرد.» علی بلند داد زد :« همه ی اداره امشب شام مهمونن» همه هورا کشیدن و خنده های شادی میان افراد بلند شد. -البته به حساب مهرداد. با گفتن این جمله خنده ی آرامی کردم و به جمعیت که شادی کنان با یکدیگر بحث میکردن خیره شدم.
  13. 13 پسند
    پارت بیست و هشتم * نگاهم را داخل ماشین چرخاندم. همیشه از استرس های قبل عملیات متنفر بودم. -مهرداد با بقیه نیروها جهت مکان مستقر شدنشون هماهنگ کردی؟ ازت پشت شیشه ماشین ، نگاهی به بیرون انداختم. -آره بهشونم گفتم چه زمانی دست به کار بشن. کمی شیشه را پایین داد و نفس عمیقی کشید. -چیشده علی ، حس میکنم ترسیدی. برگشت و از صندلی جلو نگاه بدی بهم کرد. -من از هیچی نمیترسم. لبخند نصفه نیمه ای روی لب هایم جا خوش کرد. دوست نداشت جلوی سرباز ها کم بیاورد. نگاهم روی ساعتم افتاد. ۲:۱۰ پنجاه دقیقه دیگه شروع عملیات بود ، نمیدانم چرا اینقدر دلهره دارم. مطمئنن دلشوره ام بی دلیل نیست. دستم را پایین آوردم و با دست دیگرم ، ساعت را لمس کردم. نیلو اولین سالگرد باهم بودنمان این ساعت را برایم خریده بود. -داریم نزدیک میشیم مهرداد . -باشه. بیسیم را برداشتم و با لحن جدی شروع به صحبت کردم :« همه تو موقعیت خودتون مستقر بشین ، میثاق هفت و هشت پشت سر ما حرکت کن ، میثاق پنج و چهار پشت میثاق دو حرکت کنید ، بقیه واحد ها زمان فرار کردن مجرمین راهشون رو سد کنین ، کوچیکترین بی نظمی با بزرگترین تنبیه ممکن رو به رو میشه. *** تمام نیروها آماده باش پشت درخت ها و سنگ های موجود در محیط پناه گرفته بودند. به دلیل کم بودن سنگر ، نیروهای زیادی برای حمله سنگین نداشتیم ، اگر طبق نقشه پیش میرفتیم همه چیز روی روال میوفتاد. با بلند شدن صدای چند ماشین همه موقعیت خود را حفظ کردند. آهسته از کنار سنگ نیمه بزرگی که پشتش پناه گرفته بودم ، به محیط خیره شدم. چهار ماشین از سمت چپ نزدیک می شدند. با نزدیک شدنشان ، از سمت راست چند چراغ دیگر نمایان شد که به این سمت میامدند. پورشه ی سفید رنگی جلوتر از دیگر ماشین ها ایستاد و سه شاسی بلند سیاه رنگ پشت آن توقف کردند. زن و مردی از پورشه پیاده شدند و جلوی ماشین ایستادند. -صدبار به این شروین گفتم با این خورده پاها معامله نکن اما حرف تو گوشش نمیره. -اه ، تمومش کن پانیذ سرم رفت انقدر غر زدی. نگاهم را روی چهره دونفرشان دقیق کردم اما به دلیل تاریکی هوا چیزی قابل مشاهده نبود بغیر از موهای بلوند زن جوان. با نزدیکی ماشین های دیگر ، نیروهای داخل ماشین به دستور مرد پیاده شدند و اطراف را تحت کنترل گرفتند. -اوه اوه چقد زیادن ، همشونم اسلحه سنگین دارن مهرداد. -هیس چه خبرته آروم تر حرف بزن. -مهرداد تلفات میدیم اونام بیان زیاد میشن میزنن شلو پلمون میکنن. مشت نسبتا محکمی به سینه اش کوبیدم و با عصبانیت زمزمه کردم :« ترسو». دوباره به ماشین ها خیره شدم که حالا با اومدن سه ماشین دیگر و تعداد محافظ ها بیشتر شد زن و مردِ جلوی ماشین به سمتشان حرکت کردند و از آن طرف ، دو مرد به راه افتادند. با یکدیگر دست دادند و مشغول صحبت کردن شدند.
  14. 12 پسند
    پارت سی و سوم -چی؟ ابرویی با شیطنت بالا انداخت و بطری شیشه ای را از پلاستیک سفید در دستش بیرون کشید و روی اپن گذاشت. کمی اخم هایم را در هم کشیدم و بهش خیره شدم. -پلیس مارو باش خودت ک بدتر از صدتا خلافکاری. بطری را برداشت و بی تفاوت به حرفم به سمت بالکن رفت. -دوتا لیوان بیار تو بالکن. ** محتویات ته لیوانم را یک نفس سر کشیدم . چهره ام از تلخیش درهم فرو رفت. علی خنده ی بی حالی کرد و بطری را کمی تکان داد. -تموم شدش که. دست هایم را درهم فرو بردم و به صندلی تکیه دادم. پاهایم را روی لبه بالکن گذاشتم و به ماه خیره شدم. -راستی مهرداد....خانوادت کجان. بعد از مکثی زیر لب زمزمه کردم:«من خانواده ای ندارم» علی هم پاهایش را روی لبه بالکن گذاشت و نفس عمیقی کشید. -یعنی چی. لبخند تلخی زدم . -پدرم وقتی کوچیک بودم تو یه تصادف مرد،مادرم بعد چندسال من و برادرم رو گذاشت یتیم خونه. -یعنی چی، مگه میشه یه مادر بچه هاش رو ول کنه. از روی میز شیشه دلستر را برداشتم و جرعه ای نوشیدم. -نه علی، اما مجبور بود ، من هیچوقت از مادرم ناراحت نشدم ، اون مادر خوبی بود. -برادرت چی،اون کجاست. پاهایم را از روی لبه بالکن برداشتم و روی زمین گذاشتم ، سرم را بین دستانم گرفتم و با صدای ضعیفی گفتم :« قهریم» نفس عمیقی کشید و آهسته رهایش کرد. -برای چی. پوزخند صداداری زدم. -باورت میشه نمیدونم ، خیلی دلتنگشم ، حتی یادم نمیاد سرچی دعوامون شد ، کاش حداقل دلیل قانع کننده ای بوده باشه. خنده ی بغض داری کردم و بهش خیره شدم. -حتی دلیل این دعوای مسخره رو نمیدونم ، خنده دار نیست علی. به آسمان خیره شد ، به حکمرانی ماه در این تاریکی مطلق. -اگه اینجوریه ، برو دنبالش. -آره ، فکر خوبیه اما بعد از این پرونده. -سرنخ جدیدی گیر آوردی. -آره ، قراره یکی که به یسری اطلاعات دسترسی داره رو بهم معرفی کنن. -اگه اینجوریه که عالی میشه. هوای محب*و*س در سینه ام را آهسته بیرون فرستادم. -آره همینطوره.
  15. 12 پسند
    پارت سی و دوم نفس عمیقی کشیدم و آهسته بیرون فرستادمش. به طرف اتاقم به راه افتادم. بی توجه به سربازی که احترام گذاشت وارد اتاق شدم و در را بستم. نگاهی به صورت نگران علی انداختم و به طرف میز حرکت کردم. -از قیافت معلومه حالت رو حسابی گرفته. روی صندلی نشستم و دستانم را روی صورتم گذاشتم. -هرچی بگه حق داره...سرم داره از درد منفجر میشه علی. -مریض شدی شاید. جوابش را ندادم و آهسته سرم را روی میز گذاشتم. بعد از لحظاتی ،علی سکوت بینمان را شکست. -پاشو برو خونه اینجا کار زیادی نداریم ،شبم اگه حال مهمون داری یه سر بیام پیشت. با کمال میل پیشنهادش را قبول کردم و از پشت میز بلند شدم. -باشه، کلید رو تو جاکفشی تو کفش سفید میزارم. -باشه آروم رانندگی کن. سری تکان دادم و به طرف در راه افتادم. چندساعتی خواب حالم را سرجایش می آورد. *** چشمانم را باز کردم و به سقف سفید اتاق خیره شدم. دستی به صورتم کشیدم و آهسته از روی تخت خواب بلند شدم. نگاهم روی ساعت بالای آینه قدی، که ۱۹:۴۵ دقیقه را نشان میداد، ثابت ماند. تکیه ام را به پشت دادم و به داخل آینه خیره شدم. هنوز لباس های بیرون تنم بود. بلند شدم تا لباس هایم را عوض کنم. گرمکن خاکستری رنگی را همراه با بولوز سیاهی به تن کردم و آستین هایش را بالا دادم. نگاهی سرسری به داخل آینه انداختم و از اتاق خارج شدم. به سمت آشپزخانه به راه افتادم که زنگ در به صدا درآمد. به طرف در حرکت کردم . با باز کردن در ، چهره برافروخته علی حسابی شوکه ام کرد. -دوساعته پشت درم ، داخل جاکفشیتم کفش سفیدی نیست، اعصابم رو خورد کردی. نیشخندی زدم و به طرف داخل حرکت کردم. -معذرت صدای آهستش که به گوشم رسید باعث شد لبخند محوی روی لبانم نقش ببندد. -خیلی پررویی. داخل اشپزخانه رفتم و نگاهی به سماور انداختم. -چایی میخوری؟ -نه یه چیز بهتر آوردم.
  16. 11 پسند
    گاهی دلم ﺑﺮای ﺑﺎورﻫﺎی ﮔﺬﺷﺘﻪ ام تنگ می شود ﮔﺎﻫﯽ دﻟﻢ ﺑﺮای ﭘﺎﮐﯽ ﻫﺎی ﮐﻮدﮐﺎﻧﻪی قلبم میگیرد… گاهی آرزو میکنم ای کاش دلی نبود تا تنگ شود تا خسته شود تا بشکند … تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست، ده‌ها کتاب می‌شود، اما تمام چیزی که در دلم هست، فقط دو کلمه است، دوستت دارم…
  17. 11 پسند
    مَن نگران قُول وقَرارهایمان نیستَم جایشان اَمن اَست زیرِ پای تُو...
  18. 11 پسند
    دوست داشتم روی تخت می رفتم و همان دستش را که روی صورتش گذاشته بود دور گردنش میپیچیدم بلکه این عقده خالی می شد. زیر لب غر غر کردم:من رو به کی هم سپردن! کم مونده انتظار لالایی خوندن هم از من داشته باشه.. دست به سینه و با اخم خیره به او نشسته بودم. _بهت گفته باشم حتی اگه اینجا بمیرم هم بیدارت نمی کنم پس بهتره انقدر راحت نخوابی با خودم فکر کردم چقدر خوب می شد اگر پایه های زیر تخت را با اره بی صدا می بریدم و در یک آن همه اشان را بر میداشتم تا در هنگام سقوطش من یک دل سیر می خندیدم و شاید درست تر فکر میکردم متوجه میشدم که اگر خنجر به شریان اصلی ام می زدند بی شک اب پرتقال فوران می کرد و چیزی نبود که بتواند در ان لحظه مرا به خنده وا دارد. _با شما بودم ها! در یک حرکت کاملا غافلگیر کننده ای روی تخت می نشیند چشمانش انگار خورشید غرق خون است.از عصبانیت پره های بینی اش تکان میخورد. _خفه خون میگیری یا نه؟ شکه نگاهش میکنم در حالت مچاله ای در صندلی فرو رفته بودم که با این حرف و فریاد حالت تهاجمی گرفتم و احساس تحقیر در رگ و پی بدنم تنید. _هی من هیچی نمیگم ور ور داری به حرف زدن ادامه میدی اصلا میدونی ساکت بودن یعنی چی؟ یا یادت ندادن؟ روی تخت نیم خیز به سمت من جلوتر می اید _اخه دختر چرا نمیفهمی تو چه موقعیت خطرناکی هستیم عین بچه های دو ساله وایسادی با من جر و بحث میکنی می ایستد کلافه در اتاق کوچک اینطرف و انطرف می رود با دستان ظریف اما بزرگش صورتش را در دست میفشارد و من همچنان از عصبانیت زبانم بند امده به سمتم تهاجمی می چرخد و انگشت اشاره اش را به سمتم می گیرد. _باید سر قضیه بردیس می فهمیدم تا چه اندازه سست و سطحی عمل میکنی _چه ربطی به بردیس دا.. کلامم را قطع می کند _ربط داره جانم ربط داره رویا رو من فرستادم پیش بردیس چون به این اختلاف نیاز داشتم ولی نه انقدر طولانی چون فکر نمیکردم توام اندازه من نسبت بهش بی اعتماد باشی... ولی الان میفهمم ربطی به اعتماد نداشته تو بچه تر از اون حرفا بودی که با این قضیه کنار بیای و هضمش کنی. و جمله اخر را طوری فریاد زد که پرده های صماخی گوشم در وحشتناک ترین حال ممکن لرزید و با ان قیافه ی وحشتناکش به بیرون از اتاق رفت و در بستنش با لرزیدن قلب و وجودم یکی شد. زیر بار این اعترافش دچار شوکی شده بودم که حتی نتوانستم بپرسم چرا؟ چرا باید از جدایی من و بردیس سود می برد؟ چه چیزی عاید او میشد؟ اشکهایم از پلکهای بازم سرازیر شدند و من همچنان خیره به در و خیل سوالهایی که به مغزم فشار اورده بود. به راستی آریابد چه نقشی داشت؟
  19. 10 پسند
    بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان : تنها نیستی معشوق من. ژانر: عاشقانه،پلیسی،هیجانی نویسنده : SAMAN BLACKBANG خلاصه ی رمان : کدام را می توان انتخاب کرد ؟ لباسی که به تن دارد ، وظیفه ای که بر او واجب است ؟ یا عشق ممنوعه ای که او را گرفتار کرده است؟ به راستی میان عشق و وظیفه کدام را باید انتخاب کرد؟ حقیقت های تلخ دامن گیر زندگی او شده است و اوست که میان آسودگی و زجر کشیدن ، باید انتخاب کند، انتخابی که دوطرفش باخت است...
  20. 10 پسند
    "الهي به اميد تو" فصل اول: •رخساره• وَقتي بچه را در دستان پر از مهر خان عمو ديدم، گريه ام گرفت. از آن گريه هايي كه بعد از پنج دقيقه هم بند نميامدند. بغض داشتم، انگار كه هزاران سال بود نگريسته بودم. دهان كوچكش باز بود و گريه ميكرد. گاهي از درد دل به خودش ميپيچيد! ميكائيل كنارم نشست و دستش را رويِ دستانم گذاشت. لبخند ميزد و شاد بود. هر كَسي از پدر شدن به خودش ميباليد. با فرياد خان عمو تمام اهل مجلس به طرفش سر برگرداندند: -هديه. خنديدم! يك لحظه جمع ساكت شد و بعد زنان كِل كشيدند. بعضي ها اسم دختر كوچولويم را پچ پچ وار ميگفتند و ميكائيل فقط به صورتِ سرخ هديه نگاه ميكرد. هديه اي كه حالا تمام قلبم را تسخير كرده بود. حليمه با دَف اش وارد شد و از بدو ورودش دف ميزد. مردان هم جلويِ شاهزاده كوچولو ي تازه واردمان پاي كوبي راه انداخته بودند. مهماني امروز ما بي نظير بود و در روستاي كوچك مان نظيري نداشت. تمام روستا به خاطر به دنيا آمدن هديه چراغاني شده بود. پرتوهاي چراغ هاي رنگي و كوچك حياط از شيشه هاي خانه وارد ميشدند و نوري را به سالن ميبخشيدند كه به گمانم از مهتاب امشب هم بيشتر بود. حليمه كنارم نشست و سقلمه اي آرام، نثارِ پهلويم كرد: -ها چيه، شاد نميزني رخساره؟ نكنه از اسم خان بابا خوشت نيومده؟ -حليمه اين حرف ها چيه؟ خان عمو رو چشم ماست. حرفش اول نباشه آخرين حرفه. با شنيدن صدايِ گريه ي فرخ ميان انبوهي از كودكان سه چهار ساله ي سالن از جايش پاشد و در حالي كه به سوي تكدانه پسرش ميدويد گفت: -تا تو به هديه شير بدي من برگشتم. دامنِ گُل گلي اش همان دامني بود كه شب تولد فرخ، ماه بانو هديه داده بود. رنگش سبز بود و گُل هاي قرمز رنگ رويش بهشت ِ دست نيافتني اش كرده بود. -عروس بيا! هديه گرسنه است. با شنيدن صداي خان عمو زيرِ لبي چشمي گفتم و ايستادم. هنوز هم درد داشتم. زيرِ دلم تير ميكشيد و تنم بي حال بود. نگاهي به آينه ي قدّي ديوار انداختم و چهره ي رنگ و رو رفته ام نمايان شد. لبانم بيش از حد كبود و بي رنگ بود و زيرِ چشمانم هم گود افتاده بود. چند روزي بود كه درست و حسابي غذا نخورده بودم. جلو رفتم و خان عمو هديه را در دستانم گذاشت و ب*و*سه اي به پيشاني ام زد. -ممنونم كه بالاخره نوه ي عزيز دردونم رو به دنيا اوردي رخساره. لبخند از رويِ لب هايم پر نكشيد و سعي كردم با مهربان ترين نگاهم، نگاهش كنم. هديه آرام سينه ام را گرفت و مك ميزد. با ولع ميخورد و لبخند را رويِ لبانم اورده بود. دستبند طلاي سفيد دور مچش به شدت به دستان كوچكش ميامد. هديه ي خان عمو به نوه اش... با شنيدن صدايِ در سرم را به طرف در برگرداندم و بلند گفتم: -ميكائيل تويي؟ ماه بانو از پشت در با لهجه ي دلبرانه ي شمالي اش گفت: -ميكائيل داره محسن رو ميبره باغ بالايي براي امشب انگور بچينن عروس قشنگم. بعد آرام در را باز كرد و وارد اتاق ده متري كوچك و ساده ام شد. اتاقي كه در آن با ميكائيل پنج سال زندگي كرده بودم. بويِ عطر تندِ هميشگي اش را ميداد! -سلام نوه ي گلم. نگاهش كردم كه داشت با صدايِ بچگانه اي با هديه سخن ميگفت. لباس محلي و دستمال سرش از او پيرزن نقلي ساخته بود. لبخندي نثارِ چهره ي خندانم كرد و كنارم روي تخت نشست. هديه سينه ام را رها نميكرد تا در اغوش ماه بانو برود: -شكمو به باباش رفته. آرام و بي صدا تك خنده اي كردم و تلاش مجددي براي رهايي هديه. اما انگار هديه از وضعيت كنوني مان بي نهايت خرسند و راضي بود.
  21. 9 پسند
    "به نام خداوند مهربانم" *با تمام وجود تقديم به بهترين هاي زندگي ام : پدرم، مادرم، و خواهرم* ژانر:عاشقانه اجتماعي خلاصه: هديه در صدد رهايي از ازدواج با بزرگترين پسر عمويش به تهران فرار ميكند تا شايد بتواند از اين مخسمه رها شود اما... مقدمه: دلم میخواست کسی باشد که مرا بلد باشد. بلد بودن مهم تر از عاشق بودن یا حتی دوست داشتن است! کسی که تو را بلد باشد با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید! می داند کی سکوت کند، کی دزدکی نگاهت کند، کی سرت داد بزند... وکمی در اوج عصبانیت محکم در آغوشت بگیرد... کاش کسی باشد که مرا بلد باشد. "پريا نادري"
  22. 9 پسند
    اطمينان خاطر داشتم كه از ادامه دادن به اين بحث، خوشش نميامد و به دنبال گريزي براي رهايي اش ميگذشت، به جلد هميشه خندانِ پيشي خودش برگشت و بي اختيار هجي كرد: -برو بپوش كه اگه بهت بخوره محشر ميشي، تازشم همه ي لباس هاي درسا همين سايزي ان. با لبخندي چوب لباسي را از حصار دستانش، بيرون كشيدم و به سوي تك اتاق دنج اتاق حركت كردم، رختكن گوشه ي اتاق مستطيلي درسا قرار داشت و بوي عطر اتاقش، از عطر بهارانه ام خوش بو تر بود. -چه خوش سليقست. خوش سليقه بود! كسي كه سقف اتاقش چند متري اش را با شكوفه هاي مصنوعي مزين بخشيده بود به يقين خوش سليقه است. مهسا با لحن بچگانه اي در ادامه ي حرف هايم گفت: -خوش سليقه، خوش اخلاق، مرتب و منظم. برعكس من. بعد از اتمام كارم، نگاهي هر چند كوتاه و گذرا به آينه ي نسبتا بلند و شفاف اتاقك انداختم... "خداي من." فوق العاده بود. دامن خاكستري اش درست اندازه ام بود و درازايش تا زير زانوانم، قرار داشت. پوشيده و مرتب در عين سادگي اش. دستي به دستگيره كشيدم و با فشاري بازش كردم. مهسا با ديدنم، به مسخره زمزمه كرد: -واو ماي گاد. مادمازل ديگه كلاست به ما نميخوره. طرح لبخند روي لبم پديدار شد و همه ي اين حال خوش و خندانم را مديون اش بودم. چشمانش برق ميزد و ميتوانستم اين برق را از دو تيله ي مشكي رنگ چشمانش، به وضوح ببينم. -واي هديه، ولي جدي فوق العاده شدي عزيز دلم. لبخندي روي لبم نشست، لبخندي كه رضايتمندي درش غلغله ميزد: -مرسي مهسا. فقط روسري همرنگش رو كه آويزون بود رو بده سرم كنم. روسري حرير سفيد خاسكتري را به آرامي كف دستانم گذاشت و من با ملايمت روي موهايم آشفته ام انداختم: -اهل آرايشم كه نيستي، بهت سايه ي خاسكتري تزريق كنم. گذاشتم تا شاهد خنده هايم باشد، آن هم با صداي بلند... صدايي كه درون اتاق ميپيچيد و به روحم آرامش مي بخشيد. ديگر خبري از گفتن "دختر با صداي بلند نميخنده" هايي از جانب پدربزرگ نبود و من شاهدش نبودم. دلم تنگ شان بود، دلم براي روستايمان لك زده بود! اما آزادي ام اينجا معني پيدا ميكرد، چيزي كه هيچ وقت به دست نياورده بودمش! *** -سلام عزيزم. خداي من اين درسا بود؟ دختري با صد و شصت سانت قد و شكمي كه به خاطر اواخر حاملگي اش به شدت برآمده بود؟ سريع از بهت درامدم و دست هايم را در دست هاي كوچك و سردي گذاشتم كه برايم جلو آمده بود. خم شد و جسم نحيفم را در آغوشش جاي داد و ب*و*سه اي روي گونه ام زد. احساس ميكردم ميتوانم صداي ضربان هاي ريز كوچولويش را، به سختي بشنوم. يا صداي لگد هاي نسبتا آرامي كه به شكمش وارد ميكرد. با شنيدن صداي گرفته اش فهميدم همين چند دقيقه براي باراني كردن چشمانش كافي بود: -خيلي خوشحالم پيشموني، خيلي خوشحالم مهسا ديگه تنها نيست. چه ميگفتم؟ تشكري خشك و خالي در برابر تمام مهرباني هايشان بس بود؟ من بسنده نميدانستم... -سلام. مهسا از خواهرش باراني شكلاتي تنش را گرفت و در حالي كه به چوب لباسي مي آويخت هجي كرد: -موش زبونش رو خورده بود. درسا با خنده اي كه به اجبار كنترلش ميكرد اخمي ميان ابروانِ نازك اش جاي داد و توپيد: -مامان بيا اين مهسا رو از اينجا ببر.
  23. 9 پسند
    لبخند محوي گوشه ي لبانم جاي گرفت و باعث شد چند ثانيه اي در جايم خشك شوم! شخصيت اش عجيب به دلم مي نشست و اين شخصيت خواستني اش در اتاق ديرينه اش، نهفته بود. تابلو هاي نقاشي سه در چهار را رو به روي تخت، به ديوار آبي آسماني اش آويزان كرده بود و ديوار حتي يك جاي خالي هم نداشت. نزديكتر شدم و دقيق تر عكس ها را بررسي كردم و با ديدنشان لبخند محوم پررنگ و پررنگ تر شد تا اينكه به شيوايي تا بناگوشم باز شده بود. عكس هايي از بزرگترين لحظاتش كنار عزيز ترين افراد زندگي اش. با آرامش چنكي به مانتوي بلند و مشكي درون تنم زدم و روي تخت چوبي روبه رويم رهايش كردم و با اينكار خرمن هايي از موهايم روي دوش و شانه هايم فرود آمدند. بوي شامپوي مخصوصم بيني ام را به بازي گرفت! انگار جاي بند بند انگشتان بابا روي تار تار موهايم جاي مانده بود! تلخندي جاي لبخند چند دقيقه ي پيشم را گرفت. ياد بابا هميشه اشك و بغض را به همراه داشت... دلم برايش لك زده بود. بين صد ها لباس چپانده شده در چمدان، پيراهن بلند و آستين بلندي را انتخاب كردم و با شالي همرنگ خودش به تن كردم! دامنش روي سراميك هاي سفيد و براق اتاق كشيده ميشد! رنگش آبي فيروزه اي بود و با گردنبند فيروزه ي گردنم، تناسب داشت. دستم روي گردنبند نشست و بغض گلويم را پر كرد، گردنبد را به بيني ام نزديك كردم و بوي روستايمان مشامم را به بازي گرفت. آهي عميق و جانسوز سردادم و با طمانينه و آرامش از پله ها پايين آمدم، دربين راه مهسا چشمانش را از تلويزيون برداشت و نگاهي به سرتا پايم كرد. عاشق خنديدنش بودم، دو چال بامزه ي لپش آنقدر به موهاي فرفري و چشمان مشكي اش ميامد كه عجيب هر كسي را جذب خود مي كرد: -به به خانم خانما تيپ ميزنن، اونم تيپ اصيل مازندراني. خنده از لبانم پر نكشيد و در عوض غليظ تر از پيشش شد. كنارش روي زمين نشستم و در جوابش هجي كردم: -زياد لباس مخصوص شهر ندارم. همش از اين مدلاست. دستي دراز كرد و خياري را بين انگشتان لاك زده و مرتب اش جاي داد و صداي جويدن خيار ترد، بلند شد: -ببينم چرا تو لهجه نداري؟ -چون تو خانواده فقط پدربزرگ و ماه بانو لهجه دارن، همين. البته كه زندگي توي روستا روي صحبت هاي هممون ناخواسته تاثير گذاشته. سرش را تكاني داد و دوباره گازي عميق و محكم به خيارش زد. -امروز بايد بريم واسه اين خانم طراح لباس بگيريم. موافقت شد كه از شنبه كارت رو شروع كني. -باشه بازم زحمت... اخم جا گرفته بين پيشاني اش، به طور بچگانه اي ترسناكش كرده بود. شايد اگر نميدانستم سن مهسا را سيزده يا نهايتا شانزده سال تخمين ميزدم. آرام نميگرفت، شلوغ و پر هياهو بود! برعكس من كه هميشه دل آرام بودم. عمه مطهره كنارمان روي قالي دست بافت و قرمز رنگ نشست و كاسه ي كاهو را جلويمان گذاشت: -بخور عمه جون، جون بگيري تو راه بودي. آنجا بود كه ياد ماه بانو در دلم زنده شد، آن شبي كه هوا باراني بود و اهل خانه را به اجبار روي پشت بام خيس جمع كرده بود و كاهو و آبغوره به خوردمان ميداد. شاد بود، مثل حالا غم در جاي جاي صورتش خانه نكرده بود. ته همه ي خاطرات گذشته ام، آهي بود خارج شده از گلويي كه به اندازه ي هيجده سال بغض در خودش جاي داده بود. -عمه زود باش بخور تا مهسا همه رو نخورده. در ادامه ي حرفش باشه اي كردم و مهسا بي اختيار با دهاني پر، خنده سر داد. گازي به ساقه ي محكم و سفتش زدم. هنوز قطره هاي آب رويش خودنمايي ميكرد و طراوت مزرعه اي اش، را حفظ كرده بود. -امشب گفتم درسا با فرزاد بيان اينجا. -صدرا هم مياد؟ "خاك توسرت اين هم سوال بود پرسيدي؟" صورتم رنگ خجالت به خودش گرفت و براي حفظ آبرو با تندي خواندم: -منظورم اين بود كه... -آره مياد عزيز دلم. مهسا با گاز زدن به آخرين ساقه ي كاهو دستش را روي شكمش گذاشت: -كاش به جاي درسا من از دست اين فارغ بشم. خنده فضاي خانه را پر كرده بود، با اينكه هيكل متناسبي داشت اما شكمش كمي برآمده بود و تناسب اندامش را بهم زده بود. براي گذراندن وقت كنار مهسا نگران نبودم. خيلي خوب از پس بيكاري هايم برميامد! دقيقه به دقيقه به سرعت سپري ميشد و فقط شاهد فرار عقربه ها بوديم. خنده هايمان تا آسمان بيكران بالاي سرمان بالا ميرفت، صداي جيغ هاي مهسا گاهي روي مغزم خط مي انداخت و شوخي هايش آنقدر صميمي بود كه گاهي حس ميكردم او برايم مثل يك خواهر است! -بزار اين كت و دامن خاكستري رو بهت بدم. با رنگ چشات ست ميشه بخدا. نگاهي به دامن آويخته شده در كمد كردم، خاسكتري بود. با برشي خاص و شيك. -به نظرت مدلش زنونه نيس؟ سرش را بالا انداخت و دستي به كاور كت، كشيد و آن را درآورد. دستم را جلو بردم و كت را درون دستم گرفتم و با دودلي چشم دوختم. -براي امشب خوبه هديه، تازه فرزاد هم هست، تو كه خيلي باهاش راحت نيستي. من كه خواهر زنشم... كنارش روي دسته ي چوبي تخت نشستم و صداي جيغش درآمد: -تو كه خواهر زنشي؟ -منم باهاش سرسنگين رفتار ميكنم. چون يه ذره پاش تو اينجور موارد مي لرزه.
  24. 9 پسند
    سفیدت رنگ صلح بود... قرمزت رنگ خون.... آبی ات اسمان دلم... مشکی ات رنگ غم..... نمیدانم این رنگ عسلی چ بود ک اختراع شد.... این رنگ چشمانت بود ک تمام دنیارا با تمام رنگ ها بهم ریخت....
  25. 9 پسند
    -فكر ميكردم ماه بانو براي همه عشوه و ناز داره اما انگار اشتباه ميكردم. موهاي ش*ر*ا*بي رنگش را با يك دست از صورتش كنار زد و در روسريِ حرير سرش چپاند و بعد غريد: -نه نگو واسه عروس كوچيكه النگوي دو ميليوني ميخره. حليمه با غضب به طرف نازنين برگشت و بانگ زد: -بس كن نازنين، رخساره خسته ست. تو خودت خسته نشدي از اين حرفاي تكراري؟ هان؟ با فرياد ناگهاني حليمه، خان بابا و ميكائيل ناخوداگاه سر به طرفمان برگرداندند و بقيه ي جمع ساكت شدند. نازنين هم به جانِ پوست لبش افتاده بود. قلبم تند تر از آهنگ هميشگي اش خودش به ديواره ي سينه ام ميكوباند. چه آبرو ريزي بود با نازنين هم صحبت شدن. ميكائيل با عذرخواهي از جايش برخاست و به طرفم آمد و مچ دستم را در دست گرم و مردانه اش جاي داد. دستش برايم آرامش بود و وجودش برايم پشتيبان و حامي. -باز نازنين؟ با سكوتم بهش فهماندم كه باز نازنين، براي هزارمين بار نازنين. نازنين بود كه با برخي كارهايش دل چركين ام ميكرد. از شانزده سالگي ام تا الان. يك روز خوش من با اين زن نديده بودم. با وجود ده سال اختلاف سني مان ولي هنوز هم به من حسودي ميكرد. از همان روزهاي اول فهميدم كه دلش با من صاف و صادق نيست اما حالا... كنارش رويِ زمين نشستم و دستانش را دور كمرم حلقه كرد و ب*و*سه اي رويِ گونه ام كاشت. ب*و*سه اي كه آرامش را به ياخته ياخته ي صورت سفيد و بي رنگم هديه ميكرد، آرامم ميكرد در اين بازارِ آشوب. ماه بانو با خنده به پسرش نگاه ميكرد و صورتم گلگون شده بود: -ميكائيل قربونِ اون حيايِ زنونت بره! از اين به بعد هر كس هر چيز بهت گفت به خودم بگو عزيز دل من. با عشق نگاهش كردم. اين مرد تمام وجودم بود! من در اين مرد خلاصه ميشدم و او در من. -رخساره هديه كجاست؟ -خان عمو خوابه. رويِ مبل دسته طلايي و خردلي رنگ هميشگي اش نشسته بود و محسن و مهدي آنطرف تر جا خوش كرده بودند. دستش را براي برداشتن خوشه ي انگوري دراز كرد و در كمال تعجب خوشه را در دستانم گذاشت: -بهتر بود هديه هم باشه. تا خواستم از جايم بلند شوم ادامه داد: -بد خوابش نكن عروس. مهدي تو هم برو محمد رو بيار تا بريم سر اصل مطلب. عصاي گران قيمت اش را از كنارش برداشت و چند ضربه محكم به شيشه ي ميز روبه رويش زد. نگاهش كردم تا شايد از نگاهش منظور كاري كه ميخواست بكند را بفهمم. دستي به ريش سفيدش كشيد و بار دوم محكم تر به شيشه ي ميز كوبيد و به آني تمام صداها از بام خانه پر كشيدند. با وارد شدن مهدي و محمد ده ساله فرياد زد: -به رسم آدينه كه رسم كهنه و قديميِ ماست، هديه و محمد نشون شده اَن. با حرفش مثل ساختمان محكم و بتني دربرابر زلزله ي چند ريشتري فرو ريختم و شكستم. با ناباوري در چهره ي خان عمو كه جدي و اخمو بود دقيق شدم. مهدي سرجايش ايستاده بود و با تعجب به خان عمو نگاه ميكرد، نازنين هم روي چهره ي معصومِ تنها پسرش محمد قفل كرده بود. از همين فاصله حلقه ي اشك در چشمانش را ميتوانستم ببينم. -ميكائيل، هر خاستگاري كه از بچگي تا هجده سالگي هديه بياد رد ميشه. رگ گردن ميكائيل متورم شده بود و رنگش به سرخي مي زد. مهدي دستان كوچك محمد را سفت فشار ميداد و سرش را هر ازگاهي ميب*و*سيد. با شنيدن صدايِ رعد خان عمو ادامه داد: -پاشيد كم كم بريم تو. ميخواد بارون بباره... ميكائيل با ناباوري پرسيد: -خان بابا، خودتون ميدونيد اين آيين براي هزار سال پيشه... -باشه كه باشه. ما رسم و سنت پدران مون رو زنده نگه ميداريم. بچه ي اول كوچكترين پسر يك خان با بچه ي اول بزرگترين پسرش بايَد به عقد هم در بيان. اينبار مهدي ادامه داد: -اما اخه... -اما و اخه رو بزار كنار مهدي. حرف هاي مردم چي ميشن؟ ميخواي ما رو حرف توي دهن مردم بكني؟ هان؟ بايَد از هديه ام دفاع ميكردم. هديه بايَد مثل من، مثل مادرش، با عشق زندگي ميكرد. بي توجه به سن و سال خان عمو جلويش ايستادم. ميان چشمان انبوهي از جمعيت بي توجه به بي آبرويي مان با صدايِ بغض آلودي فرياد زدم: -هيچ ميفهمين چي ميگين؟ هديه يك روزش هم نشده دارين براي آينده اش تصميم گيري ميكنين. من قبول نمي... احساس كردم نصف صورتم با ضربه ي دست خان عمو سوخت طوري كه گزگزش مو را بر تنم راست كرده بود. با ضربه اش تقريبا آن طرف تر رويِ زمين افتادم و لزجي خون را رويِ لبانم حس ميكردم. ميكائيل ترسيده جلو آمد و بعد مثل ديوانه ها فرياد كشيد: -خان بابا شما هر كي باشي نميتوني رو رخساره دست بلند كني. صدبار گفتم اين صد و يك و مين.
  26. 9 پسند
    پارت شانزدهم _پاشو دیرت شد آغوش غلتی زد و بالش را روی سرش گذاشت. فاطمه خانوم کلافه به اتاق رفت و بالش را از روی سرش برداشت،عصبانی بود از این اجبار لعنتی و کسی جز آغوش بیچاره دم دست اش نبود که سرش خالی کند.بالش را به گوشه ای پرتاب کرد و با غرولند به سمت آشپزخانه رفت _۵دقیقه دیگه سر میز باش آغوش خواب آلود بلند شد و به سمت سرویس رفت (خدا امروزمون و به خیر بگذرونه) تا وقتی به سمت عمارت رفت مادر غمگین و عصبانی اش که از قضا از دنده چپ بلند شده بود،سر دخترک بیچاره غر زد و آغوش بغض کرده به راه افتاد. از پدرش نپرسیده بود آخر. صدای جیرجیرکهای لابه لای گل و گیاهان باغ و گرگ و میش هوا،هوای دلش را غبارآلودتر کرده بود. بی حوصله وارد عمارت شد و به همه سلام زیر لبی گفت. راحله با تعجب به دوست بی حوصله اش که چشمانش را غبار غم گرفته بود نگاه کرد و وقتی ساره دور شد با عجله به سمتش رفت. بازویش را گرفت و برگرداندش _چی شده؟ آغوش بی میل هیچی زیر لبی گفت و دوباره مشغول پر کردن ظرف از توت فرنگی شد. همینکه خواست دوباره اصرار کند صدای کوهیار آنها را به خود آورد _راحله یه چای بده من آغوش نیم نگاهی به این مرد از خودراضی و مغرور انداخت و چشمانش را در کاسه چرخاند. راحله با گونه هایی سرخ و با عجله چای را حاضر کرد و روی اپن جلوی کوهیار گذاشت. صندلی را عقب کشید و از صدای کشیده شدن پایه های صندلی با کف سرامیکی اخم های راحیل در هم شد و راحیل چینی به بینی اش داد. ساره که تازه کوهیار را دیده بود ایراد گرفتن از سارا را به وقت دیگری موکول کرد و به سمت آشپزخانه قدم تند کرد. _چقد زود بیدار شدی آقا کوچیک کوهیار شانه ای بالا انداخت و تکه ای از کیک شکلاتی دستپخت راحله را در دهان گذاشت. لبخند محوی روی لبهای همیشه صاف اش نشست و برای پنهان کردنش با انگشت سبابه گوشه لبش را خاراند _منتظر اومدن آقا نمی شید؟ از گوشه چشم به ساره نگاه کرد و سنگینی نگاه راحله و آغوش کنجکاو را هم حس. _نه _ناراحت می شن.. نوچ کلافه ای کرد و برش کیک گاز زده اش را روی بشقاب پرت کرد. همه به رفتارهای این مرد تخس و مغرور عادت کرده بودند،اما آغوش متعجب این رفتار ناپسند گردنش را کج کرده بود و نگاه می کرد،رنگ نگاهش تحقیر آمیز شد از تکبر لانه کرده در عمق چشمان سیاه این مرد از خودراضی. کوهیار حرف ساره را قطع کرد _چطور سامیار خان به زور سلامم میکنه آزاده،واس ما بد میشه یه صبونه زودتر از بقیه بخوریم؟ فنجان چای اش را برداشت و نزدیک لبهایش نگه داشت _سربه سرم نزار اول صبی ساره بانو،یه چی میگم جفتمون ناراحت میشیما ساره که غرورش شکسته بود از رفتار بد کوهیار جلوی بقیه بی حرف به سمت پذیرایی رفت،حق هم داشت!کم مادری نکرده بود برای این سه بچه قد بلند کرده و لجباز،احترامش واجب بود نبود؟ تمام دوران جوانی اش را اینجا و کنار این آدم ها گذرانده بود.
  27. 9 پسند
    پارت پانزدهم _همگی خسته نباشید. و این یعنی از بند آزاد شدند تا صبح،آغوش که مشغول صاف کردن آستین پیچ خورده اش بود با شنیدن این حرف انگار که دنیا را به او دادند با شادی دستانش را به هم کوبید. به همه با ذوق خسته نباشید گفت و به سمت در پا تند کرد.دل اش برای مادر تنها و افسرده شده اش لک زده بود.در را که باز کرد و هوای آزاد و خنک با مهربانی در آغوش اش کشید چشمانش را بست و لبخند زد،نفس کشید هوای تازه را،مهتاب با لبخند دختر مرد شده ایستاده روی اولین پله ورودی عمارت را که نسیم دامن پرچین کوتاه اش را به این سو و آن سو می رقصاند به نظاره نشسته بود. آغوش چشم باز کرد و به سمت خانه کوچک ته باغ دوید.فضای باغ را غنچه های مروارید در دل روشن کرده بودند. در را به آرامی باز کرد،داخل که شد خانه در تاریکی فرو رفته بود و نور مهتاب محیط خانه را کمی روشن کرده بود.به اتاق اش رفت و روی تخت تک نفره با رو تختی صورتی گلدارش نشست،به پشت دراز کشید و دستانش را باز کرد و به سقف زل زد،دلش کمی نوازش های پدرانه و چای با طعم عشق مادر که روی تخت سه نفری میخوردند را می خواست.پلک هایش سنگین که شد،تند بلند شد مبادا با همین لباس ها بخوابد و چروک شوند. لباس هایش را عوض کرد و موهایش را شانه زد. تار تار موهای مواجش با دلتنگی شانه های آغوش را لمس می کردند و سر میخوردند و گردن و سینه اش را می پوشاندند. کاش که تمام شد شانه چوبی اش را روی عسلی گذاشت و بلند شد،از اتاق خارج شد. آغوش متعجب از زود خوابیدن فاطمه خانوم به سمت اتاق مادر رفت،در را به آرامی باز کرد و قیژ در سکوت وهم برانگیز خانه را بر هم زد. آغوش لب اش را میان دندانهایش فشرد و نگران به مادرش نگاه کرد. پوفی کشید،خواب بود و خیال اش راحت شد. ته دل اش غمگین شد،می خواست از پدرش سوال کند. ناامید جلو رفت و به آرامی فاطمه خانوم را ب*و*سید و صاف ایستاد.نفسی گرفت و عطر خوش همیشه یاس مادر را به روح خسته اش هدیه داد. برگشت که از اتاق خارج شود صدای آرام و گرفته فاطمه خانوم ترساندش،هینی کشید و دست اش را روی قلب اش گذاشت و تند برگشت. چشمان باز فاطمه خانوم را که دید لبخند زد و خداراشکر کرد فضای اتاق را تاریکی پر کرده و مادر چشمان سرخ از خستگی اش را نمی بیند. اما مادر نشده بود که بداند از ریتم نفس هایش هم میفهمد حال دخترش را،فاطمه خانوم نیم خیز شد و با مهربانی دست آغوش را در دست گرفت و به سمت خود کشید. و چند لحظه بعد نسیم از لابه لای پنجره نیمه باز اتاق به داخل خزید و بنای رقصیدن نهاد.
  28. 9 پسند
    پارت چهاردهم سامیار تند بلند شد و جلوی آغوش ایستاد لیوان را گرفت _خودم میبرم براش آغوش بی حرف و از خدا خواسته کیسه قرصها را در دستش گذاشت وبرگشت و به سمت پذیرایی رفت،کاش می توانست سری به مادرش بزند و احوال پدرش را بپرسد.چانه اش از بغض لرزید و حس کرد قلب اش مچاله شد.چشمان اش پر از اشک شد نگاهش را بالا کشید و به لوستر شیک و طلایی رنگ آویزان دوخت.برخلاف تلاشش قطره ای اشک از گوشه چشم اش راه گرفت و از روسری گذشت ومیان موهای شقیقه اش گم شد. دستان اش را روی بازوهایش گذاشت و سعی کرد به سر و صدای ناشی از تکاپوی دخترهای بیچاره بی توجه باشد. مبل های طلایی رنگ جلوی پنجره چیده شده خیره کننده بودند،آغوش اما به پدر لاغر شده اش فکر می کرد و تخت سفت زندان. نفس عمیقی کشید و شروع به گردگیری و تمیز کردن تابلو های گران قیمت و بزرگ روی دیوار و مبل ها کرد. کارش که تمام شد ظهر شده بود و بوی قورمه سبزی و ماهیچه و ماهی با هم قاطی شده بود و به دخترک دلتنگ و بغض کرده تهوع هدیه داد. دامنش را در مشت مچاله کرد و به سمت پنجره رفت.در باز شد و بنز سیاه رنگ فرهاد خان داخل شد.راننده پیاده شد و در را با احترام باز کرد،پیرمرد شیک پوش و جذاب پیاده شد و آرام آرام قدم برداشت.چشم اش به آغوش ایستاده جلوی پنجره افتاد.مکثی کرد آغوش حس کرد میان ابروهایش خطی افتاد. از کنار پنجره کنار رفت. سامیار به مادرش داروهایش را داده بود و چند ساعتی کنارش بود و برایش کتاب خواند و تعریف کرد.از بیمارستان و سختی های کارش. مادرش با نگاهی پر حرف و پر اشک فقط نگاه کرد و خوابید. سامیار بیرون آمد و لباسهایش را عوض کرد.وقت رفتن بود. همین که به پایین پله ها رسید فرهاد خان هم وارد شد.نگاه پدر و پسر در هم تلاقی کرد،فرهاد خان دل اش برای پسر کوچک و عاقل اش پر زد،اما اخم کرد و بی توجه از کنارش گذشت. سامیار که لجبازی اش به پدرش رفته بود هم اخم کرد.اما تربیت کرده تهمینه مذهبی بودند و احترام به پدر و مادر برایشان اولویت همه چیز بود. سلام کرد و جلو رفت.دست فرهاد خان را گرفت و ب*و*سید. فرهاد خان با چشمانی پر از ستاره به پسر دکتر شده اش نگاه کرد و چیزی نگفت. دل اش می خواست مهندس شود و اداره کارخانه را به این پسر باهوش و صبورش بدهد،اما افسوس که لجباز بود. اما دلخوری اصلی از رشته تحصیلی سامیار نبود...
  29. 8 پسند
    *** با حس كردن دستي رويِ شانه ي چپم، چشمانم را با خستگي باز كردم و كش و قوسي به بدن كوفته ام دادم. انگار بدنم مثل سنگ روي صندلي ماشين تكان ميخورد، خميازه ي نسبتا طولاني كشيدم و چشمانم را به آرامي باز كردم. صبورا با مهرباني گفت: -عزيزم رسيديم. اينجا خونه ي عمتِ. لبخندي به اِجبار روي لبانم جاي دادم و دستگيره ي ماشين را به دست گرفتم: -صبورا هر موقع ملوك رو ديدي ازش بي نهايت تشكر كن. بهش بگو هديه بهت سلام رسوند. صبورا همراه من از ماشين پياده شد و چمدانم را از صندوق عقب ماشين دراورد و جلوي پايم قرارش داد: -هديه جون مواظب خودت باش. مامان خِيلي اصرار داشت بهت تاكيد كنم تو براش عزيزي. راستي... منتظر نگاهش كردم كه دستش را درونِ جيب پالتوي قهوه اي رنگش كرد و كاغذي را ازش خارج كرد و كف دستم گذاشت: -اين شمارمه، هر موقع احساس كردي نياز داري بهم يه تلفن بزن. برايش سري تكان دادم و دسته ي چمدان را به دست گرفتم. واقعا در جواب محبت هاي صبورا و ملوك جوابي نداشتم جز آنكه تشكري هر چند خشك و خالي بكنم. تا رسيدن دم در خانه، با نگاهش مرا همراهي كرد و من لحظه ي آخر برايش ب*و*سه ي هوايي فرستادم. همانطور كه ملوك برايم مثل يك دايه بود دخترش صبورا برايم همانند خواهر نداشته ام بود. دستم را رويِ زنگ قرار دادم و بعد آن را فشردم. بعد از لحظه اي در خانه باز شد و من غريب و تنها وارد ساختمان چهار طبقه اي و شيكي شدم. همين كه وارد ساختمان شدم بويِ گُل هاي لاله ي باغ پشت ساختمان مرا مست خودش كرد و ميخواستم ساعت ها بنشينم و منظره ي زيبا و دلرباي پشت ساختمان را تماشا كنم. لابي ساختمان به شدت دلباز بود و باغي كه پشت ساختمان بود نما را طوري جلوه ميداد كه انگار درونِ جنگلي واقع شده. نگهبان ساختمان با ديدنم جلو آمد: -ببخشيد خانم ميتونم كمكي كنم؟ چمدان را كنار پايم ايستاده قرار دادم و شالم كه در معرض سقوط بود را جلوتر كشيدم: -من مهمان خانم مطهره معتمدي هستم. برادر زادشون ام. و بعد براي نگهبان سري تكان دادم و از كنارش گذشتم و سوار آسانسور شدم و طبقه ي دوم را فشار دادم. بعد از خارج شدن از آسانسور رو به رويِ واحد يك قرار گرفتم و با ترديد چند بار زنگ را فشردم. بعد از مدت كوتاهي دختري جوان و زيبا در خانه را باز كرد و با ديدنم انگار گُل از گلش شگفت: -مامان هديه اومد. بي توجه به چهره ي ترسيده ام جلو آمد و دستم را درونِ دستانش جاي داد. تا خواستم كفش هايم را از پايم خارج كنم زمزمه كرد: -بيا تو اونجا عوضش كن. دم در نزار. چرا هيچ حرفي نميزدم؟ چرا اينگونه مقابل شيرين زباني هايش لال شده بودم؟ عمه مطهره با ديدنم دستش را به ديوار كنارش تكيه داد و اشك در چشمانش حلقه بست و چشمانش را رويِ هم گذاشت. نسبت به عمه حليمه پيرتر به نظر ميرسيد ولي سر و وضعش بي نهايت باكلاس تر از عمه بود. -چقدر شبيه ميكائيلي تو دختر. جلوتر آمد و دستش را دور صورتم قاب كرد و بعد ادامه داد: -هديه عزيزم، خوش اومدي. اينجا فقط من و مهسا دخترم زندگي ميكنيم. مهسا چمدانم را از دم در به داخل آورد و در خانه را بست.
  30. 8 پسند
    باید باهات حرف بزنم... دستم و گرفت و نشوندم روي مبل، گفت : چرا آستينت خيسه؟ گفتم: صورتم و شستم! گفت : عين بچه هايي چرا؟ گفتم : چي شده مگه؟ گفت : آستينت و خيس مي كني! نگاش کردم، گفتم : چیزی میخوای بگی؟ گفت :رفت، تمام شد.حواست نیست یا خودت و زدی به کوچه علی چپ، گفتم یه وقتایی باید وایساد کنار تا یه کسایی برن. راه رو باید باز کرد، وگرنه بعد میان سراغت غر میزنن که نذاشتی و نخواستی و ندیدی و ... نگام کرد ، طولانی! رفتنی موندنی نیست ، نباید نگهش داشت. گفت بادلت چیکار می کنی؟ گفتم اگه تو سراغم نیای،آستینام و خیس می کنم که حواسم از دلم پرت شه! بچه میشم، اونا راحت از خیلی چیزا میگذرن. #صابر_ابر
  31. 8 پسند
    دو نفرس فقط کیفیت چاییش خیلی چشمگیره
  32. 8 پسند
    دوست داشتم تا ابديت درون آغوش گرمش بمانم، كاش هيچ وقت مجبور نمي شدم كه او را تنها بگذارم اما... *** فصل سوم: •هديه• نگاهم روي ديواري كه به ساعت قديميِ و بزرگ پدربزرگ مزين شده بود نشست: "دو صبح" مقابل آينه ي قدّي اتاق قرار گرفتم و شالِ مشكي رنگم را از كمد به سر كردم. چه قدر چهره ام غمگين و گرفته بود! خستگي در جاي جاي صورتم لانه كرده بود... براي آخرين بار نگاهم را نثارِ اتاق ده متري و كوچكم كردم اما چشمانم مسخِ قاب عكس سه نفري مان روي ديوار شده بود. جلو رفتم و انگشتانم را براي لمس عكس بابا جلو بردم و بعد لبانم را دقيقا گوشه ي قاب عكس گذاشتم! دستگيره را به دست گرفتم و با نهايت اندوه و غم هجي كردم: -خداحافظ. چرا اشك هايم بند نميامدند؟ چرا احساس ميكردم ديگر هيچ وقت قرار نيست به اين خانه برگردم و دوباره نظاره گر صبح هايي باشم كه عاشقانه با اهل خانه شب ميكردم؟ دستم را روي گونه ام كشيدم تا از دست اشك هاي مزاحمي كه ديدم را تار ميكردند خلاص شوم. ملوك با ديدنم جلو آمد و چمدانم را از دست هايم جدا كرد. چشمان اوهم امشب نم دار بود. ملوك اگر به جاي مادرم نبود، برايم از بچگي تا كنون دايه ي مهرباني بود و هميشه محبت هايش در گوشه اي از قلبم محفوظ بود: -خدا پشت و پناهت مادر. دست هايم را باز كردم و ملوك را در آغوشم جاي دادم: -مواظب مامانم باش. مواظب بابا بزرگ هم باش. دوست ندارم ناراحت باشه. زيرِ لب چشمي گفت و من آرام و بي صدا از پله ها پايين آمدم. وَقتي به پايين پله ها رسيدم دوباره برگشتم و يكبار عميقِ و محكم بوي خانه را وارد ريه هايم كردم. بغضم تشديد شد و اشك در چشمانم حلقه بست. چه خاطراتي بود كه سريع از جلوي چشمم ميدويد و بغض لعنتي گلويم را، بزرگ و بزرگ تر ميكرد. ملوك از بالاي پله ها پايين آمد و به بيرون از خانه رفت تا چمدانم را در ماشين دخترش بگذارد. تا خواستم بروم مامان دستم را گرفت و مرا محكم در آغوشش كشيد. اينجا سرزمين آرامش ابدي ام بود. مطمئن بودم هر جا كه باشم آنقدري آرامش نخواهم داشت كه اينگونه در آغوش مامان آرام ميگرفتم. -هديه. دوست دارم. بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكني. گونه اش را عميق و آرام ب*و*سيدم و گذاشتم اشك هايم صورتش را غرق در خودش بكند. دستش را بالا آورد و عطر يادگار پدر را در دست هايم جاي داد. دوست نداشتم خداحافظي بكنم. من حتي دوست نداشتم براي آخرين بار نگاهم را نثارِ رخسارِ رخساره اي بكنم كه به اجبار دختركش را راهي شهر ميكرد. وَقتي به در بزرگ حياط رسيدم برگشتم و براي آخرين بار، دست هايم را در هوا براي مامان تكان دادم: -خداحافظ مامان. دوست دارم. حلقه ي براق اشك از همين فاصله در چشمانش قابل مشاهده بود و من فقط ميخواستم چهره اش را در ذهنم حك كنم. ملوك دستم را گرفت و تا دمِ ماشين مرا كشاند و در صندلي شاگرد را برايم باز كرد و مرا داخل ماشين نشاند. با استارت ماشين اشك هايم سريع تر جاري مي شدند و من فقط از خدا ميخواستم كه يكبار ديگر نگاه درچهره ي دوستداشتني مامان بكنم. همين كه ماشين به راه افتاد، مامان از خانه با پاهاي برهنه بيرون آمد و دنبال ماشين به راه افتاد. خِيلي دير شده بود. براي لمس دستانش، براي شنيدن صدايش دير شده بود! و حالا من داشتم از روستايي كه در آن هجده سال زندگي كرده بودم خداحافظي تلخي ميكردم. انگار هنوز با وجود تمام سختي هاي روبه رويم، باز هم دلم پيش روستاي كوچكمان بود، باز هم دلسپرده ي زورگويي هاي خان بابا بودم، اما عاشق محمد نه! -خداحافظ. به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هاییم هرچی از طعم لب سرخ تو دل کند نشد بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس هیچ کسی اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جا نشین تو در این سینه خداوند نشد خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندن تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست "محسن چاوشي | خداحافظي تلخ"
  33. 8 پسند
    خودم را از آغوش ماه بانو بيرون كشيدم و با صدايِ بغض آلودي هجي كردم: -من و محمد... زن عمو نازنين سيني چاي را با دستايي لرزان رويِ ميز گذاشت و بهت زده پرسيد: -تو محمد چي؟ محمد طوريش... در حالي كه دستم را طوطي وار رويِ گونه ام مي كشيدم سرم را به علامت منفي تكان دادم و غريدم: -من و اون به درد هم نميخوريم. چرا درك نميكنين؟ تا پدربزرگ از جايش برخاست، ملوك از آشپزخانه به بيرون دويد و جلويش ايستاد. از پدربزرگ نمي ترسيدم. من براي خودم نگران نبودم! همه ترس و دلهره ي دروني ام براي تنهايي مامان رخساره بود. -خان آقا شما بشينين من هديه رو ميبرم بالا. ملوك جلو آمد و مچ دستم را درونِ دستانش گرفت و با لبخند گرمي كه رويِ لب هايش داشت به سوي پله ها حركت كرد. چرا اشك هايم خشك نميشد؟ چرا هربار مثل سيل گونه هايم را نم دار ميكردند؟ ملوك در اتاقم را باز كرد و مرا رويِ تخت نشاند و خودش جلوي پايم نشست: -دختر چرا اينقدر لجبازي ميكني؟ من از سيزده سالگيم اينجا كار ميكنم، هميشه حرف خان آقا سند و مدركِ براي اهل روستا. تو چرا فكر ميكني ميتوني جلوي ازدواج رو بگيري؟ وقتي خان آقا گفت بايد با رمضون ازدواج كني با اينكه هيچ حسي به رانندش نداشتم ازدواج كردم باهاش. ميدونستم صلاحم رو ميخواد! الان با رمضون خوشبختم. اختيار اشك هايم از دستم خارج شد و با هر كلمه اش بيشتر از قبل شكسته مي شدم. ملوك انگشتش را بالا آورد و رويِ گونه ام كشيد كه هنوز هم اثر شاهكار پدربزرگ و كبودي زيرِ چشمم خودنمايي ميكرد. دستش را بالاتر برد و طره اي از موهايم كه سركشانه به بيرون از شالِ نقره اي رنگم ريخته بود را به داخل هدايت كرد: -حالا هر چي تو بخواي. ميتوني بجنگي، يا ميتوني باهاش كنار بياي. فقط آخر هر دوتاش ازدواجه. چشمم از آينه به دختري گره خورد كه عجز و ناتواني در چهره اش زيبايي و جواني اش را پوشانده بود و مثل هر بيماري لاعلاجي او را از پايِ دراورده بود. شايد بايَد تسليم چرخ بد روزگار ميشدم كه ناخواسته وَقتي چشم باز كردم ديدم من هستم و محمد، محمد هست و من. شايد قسمت مان همين بود و من بي علت اينقدر سرسختي ميكردم. شايد... "هديه چيزي به اسم قسمت وجود نداره. ما خودمون قسمت مون رو توي دنيا پيدا ميكنيم و كنار قسمت هايِ ديگه ميگذاريم." اما حرف بابا چه مي شد؟ او چه ميگفت؟ ميگفت اين هديه ي لجباز و لجوج من، اَسير روزگاري شد كه برايش بدربزرگ و اهل روستا رقم زدند. با صدايِ با صلابتي رو به ملوك گفتم: -ميخوام فرار كنم. كمكم ميكني؟ به جاي ملوك كه با تعجب و دهاني باز به چهره ام زُل زده بود مامان از دمِ در اتاق جواب داد: -آره كمكت ميكنم دخترم. نگاهش كردم. گريه ميكرد اما همچنان لبخندي به لب داشت كه خستگي اين چند روز را از تنم در مياورد. مامان آرام در اتاق را بست و كنار ملوك رويِ زمين نشست: -هديه من كمكت ميكنم تا تن به اين ازدواج زوركي ندي دختركم. من كمكت ميكنم عزيز دلم. ديگر نفهميدم چه شد و فقط زماني به خودم آمدم كه در آغوش مادرانه اش غرق بودم. در اقيانوس بي نهايت مجبتش غرق ميشدم. دستش را نوازشگرانه رويِ موهايم كشيد و همزمان بوييد: -تازه ميفهمم چرا ميكائيل اينقدر با موهاي تو بازي ميكرد. خنديدم و خودم را بيشتر به درونِ آغوشش فشردم! با تمام نيروي تحليل رفتم خودم را به مامان فشار دادم و ب*و*سيدمش. دوستش داشتم.
  34. 8 پسند
    خداي من... چه دردش عميق بود. اگر خنجر را از پشت در قلبم فرو ميكردند آنقدر درد آور و سخت نبود كه سيلي پدربزرگ رويِ گونه ام داشت. هنوز هم جاي انگشتانش را روي گونه ام حس ميكردم! انگار زنده و تازه بود. محمد ترسيده بود... اگر زن همو نازنين مامان را از چنگش رها ميكرد بدون شك به سمتم ميدويد و مرا مهمان آغوش گرمش ميكرد. دستم را از روي صورتم كه يقين داشتم از ضربه اش جاي بند انگشتانش رويش حك شده بود برداشتم و سرد و بي روح نگاهش كردم: -مرسي. چادر گُل گلي ماه بانو را بي توجه به جمعيتي كه دهانشان باز مانده بود از رويِ چوب لباسي برداشتم و دستم را براي گرفتن دستگيره دراز كردم. با رفتنم صدايِ همهمه ها بلند شد و اما ديگر صدايِ فرياد هاي پدربزرگ نميامد. "بابا با رفتنت، من تنها شدم. ديگه حتي يادم نمياد كي بود كه دستام رو گرفتي و منو بردي شاليزار. يادم نمياد. من نميخواستم اينطوري بشه. دوست نداشتم از پيشم بري. انگار ديگه هيچ اميدي براي ادامه دادن ندارم. كاش ميشد زمان رو به عقب برميگردوندم. خودم با پايِ خودم به جات ميرفتم باغ. خودم با پايِ خودم زيرِ اون ماشين ميرفتم و ضربه ي مغزي مي شدم. خودم ترك تون ميكردم و تو و مامان رخساره از هم دور نمي شدين. دوسِت دارم بابا. با تمام وجودم به يادت ميمونم..." *** دستم رويِ پرز كركي مانندش خشك شده بود! عميق بو ميكشيدمش و تا عمق جانم آرامش ميگرفتم. دست به شاخه اش نميزدم چون خارهايش مثل محافظي دورش را احاطه كرده بودند و فقط گل برگ هايش قابل لمس بود. گل برگ هاي قرمز و شاداب و خيس اش. -ميخواي برات بچينمش هديه؟ بدون اينكه نگاهش بكنم غريدم: -نه نيازي نيست محمد. رويِ زمين قشنگه. بچيني زيباييش از دست ميره. با قدم هايش بهم نزديكتر شد و كنارم رويِ چمن سبز نشست. توجهي به بودنش نميكردم... او براي من به عنوان يك برادر بود و بس. اين تمام چيزي بود كه در چشمانم نهفته بود. من به او به عنوان همسر نگاه نميكردم. با دست هايش چمن هاي كوتاه را ميكند و نفس هاي عميقش گوشم را آزار ميداد: -چرا نميخواي باور كني. من عاشقتم... به سمتش صورتم را برگرداندم و فرياد زدم: -بسه، بريده گويي تو بزار كنار. من خسته شدم. يك هفتست كه دارم تو سر خودم ميزنم كه بگم من نميخوام باهات ازدواج كنم تو از مامان اجازه ميگيري من و ببري بيرون؟ محمد كلافه شدم از دست بچه بازيات. دستش را با آرامش جلو آورد و دستم را گرفت. با حس كردن داغي دستش، بدنم سست و بي جان شد. ميخواستم دست هايش را پس بزنم و از مخسمه اي درش گير افتاده بودم رها شوم اما قدرت مردانه اش دربرابر هيكل نحيف و ظريفم قابل قياس نبود: -صد هزار دفعه بهت گفتم، من از بچگي تورو به عنوان همسر آيندم پسنديدم. عزيزم... -بهم نگو عزيزم. يه پسر بچه ي ده ساله چه ميفهمه زن و زندگي چيه آخه؟ سرش را به زيرِ انداخت و دست هايم را آزاد كرد. از جيبش جعبه ي مخملي رنگي را خارج كرد و جلويم گرفت: -با تموم وجودم ميخوامت. همين. حلقه اش را درونِ انگشتم هل داد! انگشتر نگين سفيدش درونِ دستم لق ميزد. -خِيلي به دستات مياد. تا خواست دست هايم را با لب هايش لمس كند، دستم را محكم از دست هايش بيرون كشيدم و غريدم: -حواست به رفتارات باشه محمد. بعد از اين كه محمد ماشين را در حياط خانه پارك كرد، بي آنكه منتظرم شوم وارد خانه شدم و عمه حليمه با ديدنم، طبق روال كل كشيد. ماه بانو جلو آمد و مرا در اغوشش جاي داد و با لهجه ي شمالي اش هجي كرد: -مبارك باشه دختر قشنگم. به پاي هم پير شين. بخدا خيلي خوشحاليم از اينكه سر و سامون گرفتين.
  35. 8 پسند
    زهر است؛ لبخندت را می گویم! ذره ذره در جانم تزریق شد... مرگم حتمی بود؛ و من با اشتیاق به سمت مرگِ دلنشینِ لبخندت دویدم. ferdows_sh#
  36. 8 پسند
    تقدیر امانش نمی داد... پسری بود از دنیای بی رحمی های روزگار و دختری از دنیای سیاهی سرنوشت. گره خورده بودند در یکدیگر و دنیا حسادت می ورزید به احساسشان،تقدیر عشق را دوست نداشت و سرنوشت از محبت بدش می آمد. تا آنکه دست در دست هم زندگی را ویران کردند. دانه دانه ی رز های زندگی را از ریشه جدا کردند و به جای آن طالع سیاه را بر روی باغ زندگیشان کاشتند. ناگهان دختری آمد و با تمام وجود سیلی محکمی به روزگار زد. غم را از کوچه پس کوچه های زندگی بیرون کرد و با دستان نوازشگرش جامه ی سرخ را برتن رز ها پوشاند. غافل از اینکه هیچ کس نمی دانست جنس روح دخترک، رنگی بالاتر از سیاهی است. ژانر:عاشقانه، اجتماعی
  37. 8 پسند
    ‏اگه ميخواد جنگ شه كاش قبل امتحاناي ترم شروع شه وگرنه بعدش كه به درد نميخوره همش تلفات بيهوده.
  38. 8 پسند
    خراب شد تصویرش... حتی اگر خدا فرستد... باران اسیدی برای تطهیرش... برف پاکی برای تشبیهش... محمد و عیسی برای تضمینش... یا که شیطان برای تقصیرش... تمام شد، خراب شد تصویرش...
  39. 8 پسند
    #پارت_بیست_و_ششم روسری آبی را دور گردنم مدل دادم و یک مداد سورمه ای به طیف خوش رنگ چشم‌هایم اضافه کردم، لبخند زدم و لکه ی رژ قرمز روی دندانم را تند تند با زبان پاک کردم از همیشه خوشحال تر بودم، اصلا مگر زندگی زیباتر از این می‌توانست باشد؟ نگاهی به کتانی های سفیدم انداختم و با یادآوری صحبت های اردوان به کسالت آن ها را داخل جعبه گذاشتم و کفش های اسپرت سفیدم را به پا کردم. از گوشی یک آهنگ از خواننده مورد علاقه ام پلی کردم و روسری کج شده روی سرم باز راست و ریس کردم. زیبا شده بودم و چشم های طوسی روشنم با این آبی روشن زیباتر و گویاتر شده بود، چشم‌هایی که نقطه ی اتصال من و پدرم بود با صدای پدرم دل از آینه و تصویز خودم کندم و همراه آهنگ شدم، کیف دستی سفیدم را از روی میز توالت برداشتم و برای خودم ب*و*سه فرستادم از اتاقم خارج شدم، پدرم با دیدن من لبخندی زد و گفت: _چه عجب جز کتونی و مانتوی کوتاه چیز دیگه هم پوشیدی به مانتوی بلند سفیدم که تا روی ساق پا می آمد و پایینش حریر دوزی داشت چشم دوختم، بد نبود اما باب میل من هم نبود بیخیال شانه ای بالا انداختم، تابان هم با مانتوی کوتاه مشکی و شال سبز آمد، هروقت می‌خواست دلبری کند شال سبز سرش می‌انداخت و چشم های وحشی اش را وحشی تر آرایش می کرد پدرم به آرایش غلیظ چشم تابان اعتراض کرد و تابان با سرخوردگی مقداری از آن خط چشم پهن و مداد سبز داخل چشمش کم کرد. هاکان هم طبق معمول پیغام فرستاده بود که خودش را می‌رساند. به سمت آدرسی که اردوان داده بود راه افتادیم، از یک کار جدید حرف زده بود و تمام دار و ندارش را پای این کار گذاشته بود، می‌گفت می‌خواهد تولیدی بزند و بابا یوسف دستش را گرفته بود تا بتواند برای خودش کار و کاسبی راه اندازی کند. سوله تقریبا دور بود، وقتی رسیدیم اردوان اولین کسی بود که به استقبال آمد، برای افتتاح خیاطی یک مهمانی ساده تدارک دیده بود و پدرم هم قبول کرده بود. با شیطنت به سمتش دویدم و گونه اش را ب*و*سیدم، معترض نگاهم کرد _اون بی صاحابتو پاک کن بعد منو ب*و*س کن _مزش به همین بی صاحابیه خندید و من از گردنش آویزان شدم و او هم با غرغر مرا کشان کشان به داخل سوله برد.
  40. 8 پسند
    رعنا و روناك با هم، جسم بي جان مامان رخساره را از رويِ خاك بلند كردند و با قدم هايي آرام به سويِ ماشينِ عمه حليمه، حركت دادند. قبل از اينكه مامان را رويِ صندلي شاگرد بگذارند، مامان آخرين نگاه و طولاني ترين نگاهش را نثارِ قاب عكس بابا كرد كه رويِ بوته جقه ي دوست داشتني اش رويِ خاك قرار داشت. بابا در عكس لبخند ميزد و تلخ تَرين تراژدي عمرم آنجا شكل گرفت كه مامان همراه با هبوطِ قطره اشك هايش لبخندي به چهره ي بابا زد و در ماشين نشست. براي آخرين بار جلويِ سنگ قبر بابا زانو زدم و لب هايم را روي قطعه ي سردش قرار دادم و زمزمه وار هجي كردم: -بابا زود ميام ميبينمت. من ديگه از تاريكي نميترسم. تو هم نترس! عمه زيرِ بغلم را گرفت و مرا از سنگ سرد و يخي بابا جدا كرد. دلم پيشش بود! هنوز نرفته دلتنگ لمس دستانش بودم. نگاهم به آسمان ابري بالاي سرم گره خورد. باران نم نم شروع به باريدن گرفت و ما سريع تر به سمت ماشين حركت كرديم. هميشه مازندران باراني بود. وَقتي وارد حياط سرسبز خانه شديم، صداي شيون و زاري از هر كجاي خانه قابل شنيدن بود. انگار غم و اندوه در جاي جاي خانه لانه كرده بود. ماه بانو رويِ چهار پايه وسط حياط نشسته بود و گره ي روسري اش را باز گذاشته بود و هر چند دقيقه يكبار با دو دستش رويِ سرش ميزد: -ميكائيلم از دستم رفت. پسرم جوون مرگ شد. با جملاتش زن عموهايم گريه سر ميدادند و پدربزرگ بهت زده به رخسارِ مامان زُل زده بود. زن عمو نازنين از آن طرف حياط در حالي كه با گريه آش را رويِ پيك نيكي، هم ميزد فرياد زد: -محمد كمك كن زن عموت رو بيار آش هم بزنه. محمد با كمك رعنا و روناك جسم بي حال و خسته ي مامان را تا آن طرف كشاندند و زن عمو ملاقه را در دستان مامان گذاشت: -هم بزن رخساره. بزار اين غم از تنت بيرون بره. مامان بي توجه به گفته هاي زن عمو بي حركت ملاقه را در دست گرفته بود. سكوتي مرگبار حياط خانه را دربر گرفته بود و گاهي صدايِ هق هق هاي ماه بانو اين سكوت را مي شكست. زن عمو باز ادامه داد: -رخساره همش بزن. با كي لجبازي ميكني؟ اما مامان انگار قصد تكان خوردن نداشت. بي حركت و صاف وسط حياط ايستاده بود كه يك دفعه روبه نازنين جيغ زد: -ميكائيل نمرده. ميكائيل نمرده. دوباره صدايِ گريه ها و زجه ها بلند شد. چقدر دوست داشتم بيدار شوم و ببينم همه اين اتفاق ها يك خواب بوده. يك كاب*و*س ترسناك و مرگ آور... اما انگار اين از هر واقعيتي واقعي تر بوده. -ميكائيل هنوز زندست. ميكائيلم نمرده. زن عمو ملاقه را از دستش كشيد و جلو رفت. تنِ مامان را آرام به داخل آغوشش هل داد و بر رويِ سرش ب*و*سه زد: -رخساره. ميكائيل براي هيچكي نمرده. از تو گرفته تا دخترش و محمد و فرخ. مامان كه انگار تازه بغضش شكسته بود گريه ميكرد. سرش را رويِ سينه ي زن عمو قرار داده بود و مي گريست. گاهي نفس كم مياورد اما بايد خودش را از اشك هايش رهايي ميبخشيد. ماه بانو دستانش را به طرف آسمان باراني مازندران بلند كرد و روبه آسمان فرياد ميزد: -خدايا حكمتت رو شكر. بلند و بي باك فرياد ميزد و اشك ميريخت. پدر بزرگ هم ديگر بي توجه به استوار بودن و مردانگي اش آرام اشك ميريخت. هيچ وقت چهره اش را اينگونه نديده بودم، چهلم پسرش او را كشته بود! انگار با ديدن اين صحنه ها، كَسي قلبم را در دستانش فشار ميداد. نفس كشيدن برايم سخت شده بود و صدايِ خس خس گلويم را مي شنيدم. اولين سرگيجه اي كه به سراغم آمد كنار ايستادم و دستم به نرده ي سفيد كناره ي حياط گره دادم. ديگر حتي قادر به شنيدن صداها نبودم تا وَقتي كه احساس كردم زيرِ پايم ديگر زميني نبود و مرا بلعيد. در آستانه ي سقوط بودم كه دستانم را جلوي صورتم قرار دادم و بعد صدايِ گنگ اطرافيانم مثل موريانه به مغزم فشار مياوردند اما صدايِ فرياد و نگران محمد در ذهنم حك شد: -هديه. *** با تابيدن پرتوي خورشيد در صورتم، چهره ام را در هم كشيدم و كمي در تخت جابه جا شدم. -چه عجب عمه، بيدار شدي خواب آلو. بعد پرده ي حرير سفيد رنگ اتاق را با يك حركت كشيد و نور از فضاي اتاق پر كشيد. چشمانم را باز كردم و در جايم كمي بالا آمدم.
  41. 8 پسند
    #پارت_بیست_و_پنجم رو‌‌به‌روی لیلان در کافی‌شاپ ترنج نشسته بودم و باز ذهنم رفته بود پی بازی مهره‌های دلم که هر کجا می‌نشاندمشان یا کیش بودند یا مات صبح زود تابان و علیرام برای آزمایش رفته بودند و من خودم را زده بودم به کری، به کوری، به لالی تا نشنوم، نبینم و چیزی نگویم لیلان بازویم را تکان داد و من در یک جهش ناگهانی به زمان حال پرتاب شدم، گیج نگاه لیلان کردم و او هم کلافه مردمک‌های چشمش را در کاسه چرخاند _می‌گم فردا آخرین جلسه هستش، میای؟ _آ...آره چرا نیام؟ پیش خدمت با سینی سفارش کیک و قهوه آمد و من چشم دوختم به قطرات ریزی که از ابرها سقوط می کرد. دلم کمی ابر می خواست و کمی قطرات بی طعم آبی که بر سر و صورتم بریزد، لیلان با قهوه اش سرگرم بود، بدون توجه به او کلبه ی چوبی سنتی کافه را رها کردم و پرهایم را گشودم به سمت باران...لیلان متعجب بدرقه ام کرد _خوردی بیا بیرون _دختره ی کله هویج تلخ خندیدم و از در شیشه ای کافه بیرون زدم، نمی‌خواستم به علیرام و تابان و این ازدواج مسخره‌شان فکر کنم تمام احساسات تابان آنی و از روی تفکر سطحی و بینش غلطش به زندگی بود، می‌دانستم دیر یا زود جایی، روزی، ساعتی خود واقعی‌اش را برای علیرام عیان می‌کند این دختر ساده با چشم های سبز زیبا فقط پوسته ی ظاهری تابان بود و هیچکس جز من ذات سیاهش را نمی‌شناخت صورتم را زیر قطرات آب گرفتم و دل سپردم به ترنم ترسناک رعد و برق و همهمه ی خیابانی شلوغ و صدای نفس های دختری که سخت و سنگین سکوت نیم بند درون خودش را می‌شکست. صورتم نم نم خیس شد و یک رد باریک از اقیانوس آرام درونم بیرونم را دچار طوفان کرد و جزیره سرخ وسط سینه ام غرق شد، خفگی بدترین نوع مرگ بود مخصوصا خفگی بغض لیلان به شانه ام زد و من چشم دوختم به نگاه عاقل اندر سفیهش وسط یک خیابان شلوغ با آدم های دیوانه ای که نقش عاقلان را خوب بازی می‌کردند و به من خیره شده بودند _خوبی؟ _بهترم کیف دستی بزرگم را به دستم داد و هر دو به رسم پاییز قدم زدیم زیر باران و هوایی که سرمایش استخوان سوز شده بود و آفتابی که غروب کرده بود پشت ابرها "دارم قدم برمی‌دارم زیر بارانی از یاد تو در گذر خط های سفید جاده های یک طرفه زنی از تبار دوست داشتن های سیاه می‌دود که در آخر این خط سفید یک‌ طرفه کسی منتظرش نیست"
  42. 8 پسند
    مادربزرگم همیشه آخر تلفن هایش می گفت:کاری نداشتم که زنگ زده بودم صدایتان را بشنوم.ما هم که جوان بودیم و جاهل چه می دانستیم صدا با دل آدم چه می کند... ت.ن:کاش الان هم نمی دونستم
  43. 8 پسند
  44. 8 پسند
    خان عمو با تاسف در چهره ي ميكائيل دقيق تر شد و بعد تف اش را جلوي پايِ ميكائيل انداخت و با عصبانيت فرياد زد: -حليمه، همه برن تو. همين حالا. مهدي و نازنين ترسيده بودند. رنگ از رخسار هر دونفرشان پر كشيده بود. حليمه هم دستپاچه شده بود و همه را به داخل راهنمايي ميكرد اما اهل روستا كه انگار فيلم به يادماندني ديده بودند قصد دل كندن از سالن سينمايي را نداشتند. بعد از گذشت پنج دقيقه بام خالي شده بود جز من و ميكائيل. ناباور رويِ فرش دستبافت و قديمي نشسته بودم و نگاهم به آسمان كبودي بود كه قصد باريدن داشت. انگار همه ي اين نيم ساعت اخير برايم مثل يك خواب بود. ابرها مثل ابروهايم درهم گره خورده بودند... آينده ي هديه ام چه مي شد؟ -عزيز دلم. اگه من ميكائيل باشم و اون مهدي برادرم، نميزاريم اين وصلت صورت بگيره. چرا اينقدر خودت و باختي؟ جلوي پاهايم زانو زد و با شصتش رد خونِ روي لبان ام را لمس كرد. صورتش را به صورتم نزديكتر كرد و لب هايش را محكم رويِ لب هايم گذاشت. بي رحمانه ميب*و*سيد و انگار به روح خسته و نااميدم، آرامش و اُميد تزريق ميكرد. دستم را جلو آوردم و رويِ قفسه ي سينه اش قرار دادم. قلبش برعكس من آرام و ملايم ميزد. بعد از دقايقي لب هايش را از لب هايم جدا كرد و دمِ گوشم زمزمه كرد: -بريم پيش هديه؟ تنهاست. نگاهش كردم. فقط ميخواستم نگاهش كنم.ميخواستم در بلند مدت تَرين خاطراتِ عمرم امروز را يادداشت كنم كه از غرور پايمال شده ام دفاع كرده بود. اين مرد من بود! اين مرد، مال من بود. من رخساره اش بودم و او ميكائيل من. *** فصل دوم: *هيجده سال بعد* •هديه• "خدا" فرياد زدم. با فريادم انگار هم گوش فلك كَر شده بود و هم حنجره ام پاره. رويِ سنگ قبر سرد و تازه اش دست ميكشيدم و كلمه هاي عاشقانه ميگفتم. سرما به بند بند وجودم رسوخ كرده بود اما انگار من قصد دل كندن از سنگ قبرش را نداشتم. با لمس كردن سنگ قبرش خاطراتِ گذشته هايمان برايم تداعي ميشد. مثل يك فيلم كوتاه از تك تك لحظات مان كنار همديگر. -بابا جونم. تنهام نزار. بابا. خواهش ميكنم تنهام نزار. جانِ هديه ات من و تنها نزار. تو ميدوني من بدون تو نميتونم. تو ميدوني. دقيقا يه ماهي ميشه پيشم نيستي بابا. اين من بودم. اين هديه ي بازيگوش و شيطون پدر بود؟ همان كه قهقهه هايش تا هفت آسمان ميرفت. دستم را رويِ اسم حك شده اش گذاشتم: "ميكائيل معتمدي" گريه ام شدت گرفت و هق هق هايم تند تر شد. دلم برايش تنگ شده بود. براي آن روزهايي كه با موهاي لخت و قهوه اي رنگم بازي ميكرد. براي روزهايي كه با مامان رخساره در باغ انگور، انگور ميخورديم و موش هارا به تله و دام مي انداختيم. عمه حليمه دستش را رويِ كتف هايم قرار داد و از زمين خاكي قبرستان بلندم كرد: -عمه جان پاشو. پاشو عمه قربون چشمات بره. عمه فدات بشه اينقدر گريه نكن. چشمانش بارانيِ بودند. اين زن هميشه خندان امروز تا حدّ جانش گريه ميكرد و زجه ميزد براي كوچك ترين برادرش. نگاهم را به مامان رخساره دوختم كه با چادر سياه رنگش گودي چشمانش بيشتر به چشم ميامد. زجه ميزد و رعنا و روناك سعي داشتند تا او را از سرِ قبر بلند كنند. بلند فرياد ميزد و جيغ ميكشيد: -ميكائيل، پاشو هنوزم بهم بگو بيا بغلم تا آرومت كنم. پاشو ميكائيل. بدقول نشو عزيزم. عمه حليمه كه با ديدن چهره ي مامان گرفته تر از قبل شده بود فرياد زد: -رعنا زن دايي تو ببر تو ماشين. روناك بلند شو تو ام.
  45. 8 پسند
    پارت بیست و سوم یزدان متفکر دست راستش را پشت کوهیار گذاشت و چند ضربه آرام زد تا بلند شود. هردو بلند شدند و مرد دل شکسته از دوری همسر و فرزندش بی حرف دراز کشید و ساق دستش را روی چشمانش گذاشت. سامیار چشمان خسته اش را کمی ماساژ داد و از اتاق خارج شد و نیم نگاهی به سمیه رنگ پریده که فرصتی برای فرار نداشت کرد و گذشت. اصلا حوصله سرزنش این خدمتکار زیادی کنجکاو را نداشت! سمیه در رفت. کوهیار هم بیرون رفت و در را بست. خداراشکر پدر نبود تا این اوضاع را ببیند،ترجیح داد بیرون رود و کمی هوا بخورد. *** فرهاد خان عصبی عرض سالن را طی می کرد و کسی جرئت حرف زدن نداشت،خدمتکاران به ردیف ایستاده بودند و نفس هم نمی کشیدند. آغوش بی حوصله با ناخن هایش ور رفت کاش زودتر این نمایش تمام شود(اینا دعوا دارن ما باید سرپا باشیم) کلافه کمی مچ پایش را تکان داد و به راحله که ترسیده به فرهاد خان زل زده بود نگاهی انداخت. خنده اش گرفت و قبل از اینکه لبهایش کش بیاید ساره سقلمه ای به پهلوی بیچاره اش زد،نفس در سینه اش حبس شد و آب دهانش در گلویش پرید و سرفه اش گرفت. خدمتکاران ریز خندیدند و سارا با چشم غره ای به آشپزخانه رفت و لیوانی آب آورد. جو که آرام تر شد،فرهاد خان عصایش را محکم روی سرامیک ها زد و انعکاس صدای برخوردشان در سالن پیچید. اخم های کوهیار درهم رفت و پوفی کشید -شماها چرا اینجا واستادین؟برید سرکارتون متفرق شدند و فرهاد خان نشست چشمش که به کبودی چشم پسر بزرگش افتاد دوباره جوش آورد و فریاد زد -به چه جرئتی اینکارو کردن یزدان خواست حرفی بزند اما سامیار دستش را روی دست برادر گذاشت. راحله با خنده زیر گوش آغوش نجوا کرد -پسرت بی عرضه بود کتک خورد پدر من آغوش اخم کرد و همانطور که روسری اش را درست می کرد داروهای عصر تهمینه را برداشت -بیخیال به ما چه آخه می ترسید کسی صدایشان را بشنود آخر! به پله ها که رسید نگاهی به سالن کرد و نگاهش با نگاه کوهیار تلاقی کرد. بی حرف چشم گرفت و پا تند کرد اصلا از این مرد از خودراضی خوشش نمی آمد.
  46. 8 پسند
    -ولش كن رخساره! گرسنه ست بزار سير بشه. خوبيت نداره گرسنه باشه دختر. دستانم را دورِ تنِ نحيف و بي جان هديه حلقه كردم و بالا كشيدمش. چشمانش نيمه باز بود. رنگي بين خاكستري و قهوه اي روشن. -ماه بانو، رنگ چشماش به من رفته. ماه بانو سرش را جلوتر آورد و رنگ چشمان نيمه باز هديه را دقيق تر برانداز كرد: -موهاشم به تو رفته. پر پشت و لَخت. چقدر من با اين موجود دوست داشتني شباهت داشتم. دخترم بود. من يك روز بود با سن بيست و يك سالگي ام مادر شده بودم. مادر شدن حس ناب و دست نيافتني بود. بهتر و بيشتر از دوست داشتن هر كسي عاشق هديه ام شدم! -ولي تركيب صورتش به ميكائيل رفته ماه بانو. خنديدم! يك ربع از شباهت هاي شخصي حرف ميزنيم كه شايد شش هفت ساعت از وجودش در هستي گذشته بود. مشخص نبود شبيه كدام مان است اما من در فكرم بزرگ شدنش را رويا پردازي ميكردم. بعد از خواباندن هديه و گذاشتن جسم كوچكش در گهواره اي كه سه برابر خودش بود، با ماه بانو به پشت بام خانه رفتيم. هنوز هم درست نميتوانستم راه بروم و لنگ مي زدم. ماه بانو دستم را گرفته بود و كمك ام ميكرد. قالي دست بافت ايوان حياط را رويِ زمين پهن كرده بودند و همه دور تا دور قالي مرتب نشسته بودند. صدايِ خنده و گفت و گو كلّ فضا را در بر گرفته بود. ميكائيل با ديدنم لبخندي زد و اشاره اي به جايِ خالي كنارش كرد: -برو كه پسرم بد هوات رو كرده. -عه ماه بانو. اينطوري نگين فكر ميكنم تازه عروسم. من پنج ساله با ميكائيل ازدواج كردم نا سلامتي. ماه بانو در حالي كه ميخنديد دستش را رويِ شانه ام گذاشت و پيشاني ام را ب*و*سيد: -تو هنوزم همون دختر تخس شونزده ساله اي رخساره. همون كه وَقتي اومديم خاستگاريت فقط يه وجب قد داشتي. -ماه بانو كجا من نيم وجب قد داشتم؟ خنديد. گذاشت تا شاهد خنديدن پيرزن پنجاه و چند ساله اي باشم كه انگار تازه وارد سي سالگي شده بود. همه شاد بودند، فقط من نبودم، فقط ميكائيل نبود! به آرامي به سمت ميكائيل كه برايم چشم و اَبرو بالا مي انداخت حركت كردم كه در بين راه حليمه دستم را گرفت و كنار خودش نشاند: -نبينم داداشم رو منتظر بزاري رخساره. -حليمه. بيچاره از صبح باهام حرف نزده. خنديد و نگذاشت از جايم حتي كوچكترين تكاني بخورم. روسري سفيد سرم را جلوتر كشيدم و انگشتر نشانم را در انگشتم سفت تر كردم. عقيق آبي رنگش نشانه ي عشق مان بود. نشانه ي بهترين روزهاي من با ميكائيل. كارِ ناگهاني حليمه خطّ اخم را به چهره ي مردانه ي ميكائيل آورده بود بود اما من هنوز لبخند به لب داشتم. حتي حرص خوردنش هم حكم زندگي را برايم داشت. نازنين سيني چاي را پايين تر آورد و به طعنه گفت: -بعد از حاملگي آدم بايد حواسش به خودش باشه. عروس خان عمو. "عروس خان عمو" را غليظ هجي كرد. نگاهش شيطاني بود و لبخند مرموز رويِ لب اش دلم را از ترس ميلرزاند. همانطور كه چاي را برميداشتم نگاهش رويِ النگويِ درونِ دستم نشست و دقيق تر شد: -سليقه ي ماه بانو زمان ما اينقدر گرون و خوشگل نبود.
  47. 8 پسند
    از سری اتفاق های قشنگ این روزا=) الان یه هفته میشه که قلبش داره میتپه هر روز صبح بهش میگفتم پاشو بیا بیرون ببین چه هواییه اینجا!پاشو تنبل صبح شده! امروز صبح وقتی چشمام و باز کردم مثل هرروز اول رفتم بطریشون و برداشتم بهشون آب بدم...خواب آلود و با لبخند خسته به ترتیب سن داشتم ب همشون سلام میدادم و آب میریختم تو خاک تا رسیدم به کم سن ترینشون(آفتاب گردونم:) وقتی دیدم یه چیز سبز خوشگل اومده بیرون خوابم پرید:/ دیگه خودتون بدونین چه خبره
  48. 8 پسند
    پارت سیزدهم حواس اش به مادر بود و سمیه را ندید و به سینی در دستش خورد.صدای برخورد سینی با سرامیک ها در سالن پیچید و سامیار با خنده چشمانش را بست.خدمتکاران با تعجب و نگرانی ایستادند و به سمیه بغ کرده چشم دوختند.سامیار لبخند زد و خم شد و سینی را به دست سمیه داد و نفهمید با این رفتارهای مهربانانه چه با دل این دخترک محبت ندیده می کرد،کار اش از سر دلسوزی بود و دل سمیه این را نمی فهمید. از کنار خدمتکاران گذشت و روی صندلی اپن نشست.همه می دانستند سامیار ذاتا مهربان است و محترمانه رفتار می کند و همین رفتاراش او را پسر محبوب فرهاد خان کرده بود. _ساره جون یه چیزی بده بخورم که دل و رودم به جون هم افتادن ساره خندید و رو به راحیل کرد _برای آقا... سامیار میان حرف اش پرید و رو به راحیل کرد _واسم از اون نیمرهای معروفت درست کن راحیل لپهایش سرخ شد و با لبخند چشمی گفت. آغوش خسته و کوفته از پله ها پایین آمد و کمرش را به عقب متمایل کرد و با ناله ماساژ داد. سارا با خنده به کمر اش زد _انگار حامله ای آغوش به زحمت لبخندی زد و چیزی نگفت. به طرف آشپزخانه رفت و سامیار را دید که مشغول خوردن بود. صاف ایستاد و وارد آشپزخانه شد.ساره با چشم و ابرو فهماند که باید سلام کند کلافه از ساره چشم برداشت و سلام آرامی کرد سامیار نگاهش را بالا کشید و به دخترک ریزاندام چشم دوخت سرش را تکانی داد و جواب داد. چشمان دو رنگ و تاحدودی ترسناک دخترک متعجب اش کرد.در اولین نگاه فکر کرده بود یکی از چشمانش کور است.حالا فهمیده بود که سبز آبی ست و احتمالا مادرزادی. اخم آغوش به او فهماند زیادی به چشمانش زل زده.نگاه گرفت و مشغول خوردن شد.راحیل سقلمه ای به آغوش زد و تمام دندان هایش را به نمایش گذاشت. آغوش با درد دستش را روی پهلویش گذاشت و آخ آرامی گفت.به راحیل نگاه کرد و آرام و عصبی زمزمه کرد _چته روانی راحیل خندید و با اشاره ای به سامیار چشمکی زد. آغوش چشمانش را در کاسه چرخاند و به سمت سینک رفت و لیوانی برداشت.از داخل یخچال بزرگ برایش شربت پرتقال دراورد و لیوان را پر کرد.قرص ها را از داخل سبد قرص ها برداشت و از کنار ساره گذشت.
  49. 8 پسند
    پارت دوازدهم در اتاق را که باز کرد،دهانش از تعجب باز ماند،اتاقی به بزرگی خانه شان و به هم ریختگی دوشنبه بازار،سری تکان داد و وارد اتاق شد،ترکیب بنفش و سفید وسیله ها و رنگ سفید دیوار ها حس خوبی به آغوش داد.تخت بزرگی که انواع لباس و وسیله ای که رنگ روتختی را پنهان کرده بودند اخم را میمهان صورت سفیدش کرد،نور آفتاب از پنجره باز کنار تخت اتاق را روشن کرده بود،آغوش دستش را به عسلی خوش نقش کنار تخت تکیه داد(خدایا اینا دیگه کی ان؟) خم شد و لباسهای افتاده روی زمین را برداشت در کمد را باز کرد و لباس ها را روی رخت آویز ها گذاشت. به پنجره نگاهی انداخت و دعا کرد زودتر از این وضعیت خفت بار خلاص شود اتاق را که گردگیری کرد به ساعت نگاه کرد،یک ساعتی بود که مشغول تمیز کردن اتاق بود.دستش را روی پیشانی اش گذاشت و کش و قوسی به کمرش داد و صدای ناله مهره های کمرش بلند شد،قلبش اندوهگین گوشه سینه اش کز کرده بود و آغوش حس می کرد درد هم دارد. در اتاق بعدی را که باز کرد لبخند روی لبش نشست،برخلاف اتاق نامرتب ساناز اینجا تمیز بود و فقط گردگیری لازم داشت.فضای خاکستری اتاق دلش را گرفته تر از آنچه که بود کرد.سامیار که بعد از خواب ۴۵دقیقه ای دوش آب سردش سرحال شده بود،از اتاق خارج شد،بالای پله ها که رسید مکث کرد،نگاهش را به در اتاق کار پدرش دوخت،می دانست این موقع خانه نیست و به کارخانه رفته،ته دلش برای دیدن پدر بی قرار شده بود.نفس عمیقی کشید و دستی میان موهای مرطوب و پرپشت خرمایی رنگش کشید،فکر کرد بلند شده اند و باید کوتاه شان کند. صدای قاروقور شکم اش اجازه ای فکر بیشتر نداد.خندید و دوتا یکی پله ها را پایین رفت. با احتیاط از کنار مجسمه مورد علاقه مادرش که روی سکوی مربعی شکل کنار پله ها بود گذشت. قلب اش سنگین شد از یادآوری مادری که چند سال بود نه حرف زده بود و نه محبت. دل تنگ مادر خاموش شده این روزهایش شد.می دانست هنوز خواب است.تصمیم گرفت چیزی بخورد و داروهای مادرش خودش بدهد.
  50. 8 پسند
    پارت دوم روی صندلی آهنی نشستم و به چشمانش خیره شدم. دسته ی پارچ شیشه ای را گرفتم و کمی آب داخل لیوان ریختم. لیوان رو محکم روی میز کوبیدم که شک زده بهم خیره شد. با تحکم گفتم :«بخور». با لحن ترسیده ای لرزان گفت :«میل ندارم». پوزخندی زدم و زیر لب گفتم :«گفتم بخور». نگاه سبز لرزانش را در چشمانم دوخت ، آهسته و لرزان دستش را به سمت لیوان برد . -خب آقای زارعی میشنوم. -چی رو. محکم کوبیدم رو میز و بلند شدم. آبی که در حال خوردنش بود پرید تو گلوش و به سرفه افتاد. -منو مسخره کردی مرتیکه؟ با نگاه ترسیده ای گفت :«جناب سروان بخدا نمیدونم برای چی اینجام.» پوفی کردم و به سمتش آهسته قدم زدم. ضربه ای به چراغ بالای میز زدم که باعث شد کمی اتاق را مخوف تر نشان دهد. دستانم را پشت صندلی‌اش گذاشتم . خم شدم و در گوشش زمزمه کردم :« میدونم برای باند جهانگیری کار میکنی ، میدونم تو نصف دانشگاه های تهران مواد پخش میکنی ، میدونم که میدونی انبارای مواد اون پیرکفتار کجاست... حالا دهن کثیفت رو باز میکنی یا بریم سراغ بخش مورد علاقه من؟» صدام رو بم کردم و زمزمه کردم :«که مطمئنم ازش خوشت نمیاد». صدای حبس کردن نفسش لبخندی را روی لبم ایجاد کرد. -نمیدونم دارین درباره چی حرف میزنید. پوزخندی زدم و زیر لب گفتم :« اینجا به من میگن متخصص حافظه». با قدرت صندلی رو کشیدم که از پشت به زمین افتاد. با ناباوری و ترس به چشمام خیره شد. داد زدم :« بی پدر مادر منو مسخره کردی؟» و لگد محکمی به پهلوش زدم که از درد شروع به پیچیدن به خودش کرد. داد زدم :« داره یادت میاد نه؟» صدای ناله هاش زیادی رو مخم رفته بود. یقه لباسش را گرفتم و با قدرت کشیدم . با بلند شدنش ، محکم به سمت دیوار شیشه ای سمت راست اتاق کوبیدمش. فریاد دردناکی کشید و روی زمین افتاد. در اتاق با سرعت باز شد و یکی از سروان ها داخل شد. داد زدم :«برو بیرون». با ترس بهم خیره شد و آهسته بیرون رفت. رو به زارعی داد زدم:«تا اون موهای بلند قهوه ای خوشگلت رو با چاقو از ته نبریدم حرف میزنی یا نه.» به خون پیشانی اش خیره شدم که رنگ قرمزش عصبی ترم می کرد. بلندش کردم و روی میز کوبیدمش ، بلندتر از قبل داد زدم :« د بنال تا جنازت رو نفرستادم بیرون». سرفه ای کرد و با صدای ضعیفی گفت :« باشه ... حرف میزنم بسه توروخدا.» بلندش کردم و روی صندلی انداختمش،برگه و خودکار را جلویش گذاشتم و با لحن عصبی گفتم :« به نفعته تا وقتی برمیگردم نوشته باشیش وگرنه...». سرش را تند تند تکان داد و با استرس واضحی خودکار را در دست گرفت. زیرلب با لحن تمسخرآمیزی گفتم :« خوشحالم که حافظت رو بدست آوردی.» به سمت در حرکت کردم و از اتاق خارج شدم. نگاهی به چهره افراد حاضر که با نگاه ترسیده ای بهم خیره شدن کردم و با عصبانیت گفتم :«چیه؟». همه سریع سرشان را به سمت دیگری چرخاندند. -محمدی. -ب..بله قر..بان؟ -یه قهوه برام بیار. -اما قربان قهوه تموم شده. -تا پنج دقیقه دیگه قهوه تو دستم نباشه برات بد میشه. با سرعت بلند شد و احترام گذاشت و از در خارج شد. از پشت شیشه به زارعی خیره شدم که با سرعت مشغول نوشتن بود. پوزخندی زدم و منتظر ماندم.