پرچمداران

  1. تهمینه ورکانه

    تهمینه ورکانه

    نویسنده انجمن


    • امتیاز: پسندیدن

      447

    • تعداد ارسال ها

      229


  2. ریحانه15

    ریحانه15

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      382

    • تعداد ارسال ها

      211


  3. سارا خانومییییییییییییی

    • امتیاز: پسندیدن

      374

    • تعداد ارسال ها

      571


  4. Naniya98

    Naniya98

    نویسنده انجمن


    • امتیاز: پسندیدن

      216

    • تعداد ارسال ها

      200



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان ۱۸/۰۶/۱۸ در همه بخش ها

  1. 19 پسند
    به نام خداوند بخشنده و مهربان نام رمان : آن ها در تاریکی حضور دارند... نام نویسنده : سامان کاربر انجمن رمان فوریو ژانر : ترسناک ، عاشقانه ، راز آلود مقدمه داستان درباره ی پسری به اسم آیدن هست که در گذشته به فعالیت جن گیری مشغول بوده و بعد از زیاد شدن ازار و اذیت ، جن گیری رو کنار میزاره اما اجنه دست از سرش برنمیدارند تا اینکه... پارت یک _دارم بهت میگم آیدن این یه فرصت طلاییه ، نباید از دستش داد. کاسه را از روی اپن برداشتم و به طرف گوشه ی اشپزخانه حرکت کردم و کمی از آب داخلش را کنار گاز ، در گوشه ی دیوار ریختم. نگاهم را از روی اب جاری بر روی موزاییک های سفید گرفتم و با عصبانیت به چهره اش خیره شدم. _ببین نیما ، واقعا نمیفهمی یا خودت رو زدی به نفهمی ، من از این کار کشیدم بیرون بسه دیگه. شروع به حرکت کردم و از کنارش گذشتم و به طرف گوشه ی هال راه افتادم . کنار مبل ، کمی اب در دستم ریختم و روی فرش پخش کردم ، درست در گوشه ی دیوار. از پنجره نگاهی به جلوی در انداختم و با دیدن آقای فریدی اخم هایم ناخواسته درهم فرو رفت. _واقعا از این یارو فریدی متنفرم. نگاهی از گوشه ی چشم به چهره ی بامزه اش انداختم ، لبخند محوی روی لب هایم پدید امد. به طرف اتاق سمت راست خانه حرکت کردم و واردش شدم. بی توجه به بهم ریختگی ، به طرف گوشه ی اتاق حرکت کردم. از کنار تخت خواب تک نفره رد شدم و به اینه ی رو به روی تخت خیره شدم. دستی به موهای قهوه ایم کشیدم و چشمان عسلیم با رضایت کامل روی بینی و لب های متوسطم در حرکت بود. ته ریشم را آهسته لمس کردم و چشمکی به تصویر درون اینه زدم. رو به روی کمد دیواری ایستادم و کمی اب روی زمین ریختم. چرخیدم و به طرف در خروجی حرکت کردم و از اتاق خارج شدم. نیما روی مبل زرد رنگ هال ، رو به روی تلویزیون نشسته بود و با دقت به صفحه خیره شده بود. شانه ای بالا انداختم و به طرف اتاق دیگر حرکت کردم. با وارد شدنم به اتاق نگاهم دوباره روی رد ناخن های روی دیوار افتاد . لرزی که در تنم نشست دوباره هواسم را به خودم داد ، بی توجه به مسائل دیگر به طرف در المینیومی گوشه ی اتاق حرکت کردم . در را باز کردم و وارد حمام شدم و در گوشه ی دیوار بافی مانده ی اب را ریختم. از حمام بیرون امدم و کاسه را روی کمد لباس هایم گذاشتم و از اتاق خارج شدم. روی مبل کنار نیما نشستم ، باد سردی که به صورتم خورد لبخند خسته ای را مهمان لب هایم کرد. نگاهم را از دریچه ی کولر گرفتم و به تلویزیون خیره شدم. با دیدن فیلم در حال پخش ، با چهره ی خنثی به نیم رخش نگاه کردم. _این چرت و پرتا چیه اخه نگاه میکنی. بدون اینکه نگاهش را از صفحه تلویزیون بگیرد ، جوابم را داد : _من عاشق ماورام. پاکت سیگار را از روی میز رو به رویمان برداشتم . سیگاری روشن کردم ، به پشت تکیه دادم و به فکر فرو رفتم. من هم عاشق ماورا بودم اما تنها ثمره ی این عشق از دست دادن زندگی عادیم بود. _راستی قضیه ی این ابی که هر هفته میریزی گوشه ی خونت چیه . نفسم را بیرون فرستادم و به دود سیگار خیره شدم. _اب مقدسه ، یه جور حفاظ برای وارد نشدن نیروی شیطانی به داخل خونه. ضربه ای محکمی به بازوم زد و با شوق به چشمانم خیره شد. _وای پسر این عالیه ، چه چیز خفنی. سرم را آهسته تکان دادم و به ساعت مچیم اشاره کردم. _فکر کنم کلاس داریم نیما. به ساعت بالای سرمان خیره شد و با استرس از روی مبل بلند شد. _اوه عجله کن دیر نرسیم . از سر جایم بلند شدم و به طرف در خروجی خانه حرکت کردم. _ کتابا داخل اتاق خوابه . موبایلش را از شارژ کشید و به طرف اتاق خواب حرکت کرد. سوییچ را از روی جاکلیدی برداشتم و از خانه خارج شدم.
  2. 17 پسند
    پارت دوم ** با عجله مشغول طی کردن مسیر بودیم ، نگاهی به ورودی دانشگاه انداختم و با خستگی نفسم را بیرون فرستادم. _خیلی یزیدی ، بخاطر نبودن جای پارک من رو دوتا خیابون پیاده کشوندی ، خدا ازت نگذره. لبخندی از روی رضایت زدم و وارد دانشگاه شدیم. _بهم نگفتی دم در دانشگاه پیادت کنم. با حرص به نیم رخم نگاه کرد ، لبخندم به خنده ی کوتاهی تبدیل شد. به طرف یکی از نیمکت های آهنی گوشه ی حیاط رفتیم . درخت کاج پیری که پشت نیمکت حضور داشت از تابش نور خورشید ، جلوگیری می کرد. روی نیمکت نشستم و بعد از کشیدن خمیازه ی طولانی به پشت تکیه دادم. _اه لااقل جلو دهنت رو بگیر . نیشخندی زدم و به پسرا و دخترایی که روی میز های بوفه ی دانشگاه نشسته بودند ، نگاه کردم. _نیما دوتا شیر کاکائو خیلی میچسبه قبول داری؟. بی توجه به من پای راستش را روی پای چپش انداخت و شروع به ورق زدن کتابش کرد. _اگه منظورت اینه که خودت میری میگیری که اره خیلی میچسبه و اگه منظورت اینه من برم بگیرم که هوا گرمه مزه نمیده. خنده ای کردم و به صفحات کتابش خیره شدم. _خیلی پرویی. شروع به خواندن متن های کتاب کردم که لااقل اگر سر کلاس سوالی ازم میشد ، بتوانم جواب بدهم. _اوه اوه ایدن برو تو حالت تدافعی. بهش خیره شدم و ابرویی از تعجب بالا انداختم ، قبل از اینکه بتوانم جوابش را بدهم ، یک جفت کفش ابی رنگ دخترانه جلویم ظاهر شد. نفسم را با عصبانیت بیرون فرستادم و چشمانم را با حرص بستم. _سلام اقای امیری و اقای جلیلی. نگاهم را از روی ساپورت تنگ چسبانش بالا کشیدم و بی توجه به مانتوی کوتاه رنگ جلفش به چهره ی اعصاب خورد کنش خیره شدم. -سلام خانوم حمیدی. بی توجه به نیما که جوابش را داد ، اهسته سرم را تکان دادم و با اخم سرم را در کتاب فرو بردم. _به پیشنهادم فکر کردین اقای امیری؟ مشتم را محکم فشردم و با اخم های درهمی به چشمان لنز زده ی ابی اش خیره شدم. _خانوم گفتم که اشتباه به عرضتون رسوندن ، من این کاره نیستم. لب هایش را کمی جلو فرستاد و اهسته سرش را خم کرد . _گفتم که پول خوبی بهتون میدم. دیگر تحمل حرف های تکراری اش برایم سخت و طاقت فرسا بود. از روی نیمکت بلند شدم و رو به نیما کردم. _اقای جلیلی من هرچی به این خانوم میگم متوجه نمیشه لطفا شما بهشون یه چیزی بگین. و بی توجه به جفتشان به طرف ورودی ساختمان حرکت کردم. * داخل راهرو رو به روی تابلوی اعلانات ایستادم و از باد خنک کولر گازی لذت میبردم. _احمق من رو با این دختره تنها گذاشتی دوساعت فک زد. خنده ای کردم و به طرفش چرخیدم. _شما دهن لقی کردی ، خودتم میپیچونیش. نگاهش را از تابلو گرفت و به طرف راه پله ی پشت سرمان حرکت کرد . _چرا قبول نمیکنی خب پول خوبی میتونی ازش بچاپی...میری اونجا یه جن احظار میکنی اینا میترسن بعد تمام. گام هایم را با قدم هایش هماهنگ کردم و از پله ها بالا رفتیم. لب هایم را روی هم فشردم و با گذاشتن اولین قدم بر روی طبقه ی دوم به سمتش چرخیدم و جلویش را گرفتم. _مگه الکیه؟...زندگیم رو واسه چهارتا بچه به خطر بندازم؟ کمی خودمان را کنار کشیدیم و سه دختری که از طبقه ی پایین بالا می امدند از کنارمان گذشتند. اخرین پله را بالا امد و دستش را روی شانه ام گذاشت. _میدونی که فقط بخاطر خودت میگم. از کنارم گذشت و به سمت در کلاس حرکت کرد. دنبالش راه افتادم و جلوی کلاس با گرفتن گوشه ی استینش به سمت خودم برگردوندمش ، با اضطراب به چشمانش خیره شدم. _نیما چند وقتیه ازار و اذیتا کمتر شده ، نمیخوام باز با یه مسئله ی بی خود خودم رو بدبخت کنم. نگاهش را از چشمانم گرفت و باهم وارد کلاس شدیم. به طرف صندلی های اخر کلاس رفتیم و روی دو صندلی در اخرین ردیف نشستیم. از پنجره انطرف کلاس به اسمان خیره شدم . _یه کاری میکنم طرف بیخیالت بشه. لبخند قدرشناسانه ای زدم و سرم را تکان دادم. با ورود استاد به کلاس کمی از هم فاصله گرفتیم ، به چهره ی سالخورده و اخموی استاد خیره شدم و با ناامیدی نفسم را بیرون فرستادم.
  3. 16 پسند
    پارت پنجم ** مبل را به سمت دیوار کشیدیم و بعد از مرتب شدن خانه ، خودم را روی مبل پرت کردم و از خستگی ، خمیازه طولانی ای کشیدم . _مهران خدایی دمت گرم ، ادم یه دست و یه پا نداشته باشه اما یه پسر دایی مثل تو داشته باشه. کنارم نشست و نگاه عصبی ای بهم انداخت ، بی توجه به حالتش دست دراز کردم و از روی عسلی کنار مبل ، پاکت سیگارم را برداشتم و بعد از روشن کردن یک نخ ، پاکت رو کنارم روی مبل گذاشتم. با ضربه ای که پشت گردنم خورد ، دود را با سرفه بیرون فرستادم و به سمتش چرخیدم. _چته..چرا میزنی؟ بلند شد و کیسه ی اشغالی که خورده شیشه داخلش بود را برداشت و به طرف اشپزخانه رفت. _صدبار گفتم بدون خداحافظی قطع نکن ، بدم میاد. ابروهایم را کمی بالا فرستادم و سوت کشیده ای زدم. _مهندس مهران رحیمی ، فردی باکلاس و متشخص است. و خنده ی بلندی سر دادم. با خوردن بالشت کوچکی به صورتم به طرفش برگشتم. از کنار مبل عبور کرد و دوباره وارد اشپزخانه شد. از روی مبل بلند شدم و به طرفش راه افتادم. _چقدر سخت میگری مهران. وارد اشپزخانه شدم و تکیه ام را به اپن دادم. داخل فنجانش کمی قهوه ریخت ، به طرفم چرخید و به کابینت سفید پشت سرش تکیه داد. _حقا که الاغی ، ناسلامتی سه سال ازت بزرگترم ، خودتم که 25 سالته. سرم را کمی تکان دادم و چشمانم را در حدقه چرخاندم. _یه کار واسه تو و نیما پیدا کردم داخل شرکت رفیقم. سیگارم را در جاسیگاری کریستالی کنارم خاموش کردم و بهش خیره شدم که یعنی ادامه دهد. _مطابق با رشتتونه ، کارای کامپیوتری میکنید دیگه. لبخندی زدم و تکیه ام را از اپن گرفتم و به طرفش حرکت کردم. _دمت گرم ، جبران میکنم. سرش را تکان داد و جرعه ای ازقهوه اش را نوشید ، یک فنجان هم برای خودم قهوه ریختم و کنارش ایستادم. _میدونی ایدن کلا ادم عجیب و اعصاب خوردکنی هستی ، این قضیه جن و جنگیری به کنار ، اخه احمق تو چایی تو این خونه واموندت نداری بعد قهوه داری؟ خنده ای کردم و بعد از نوشیدن کمی از قهوه ام ، فنجان را روی کابینت گذاشتم. _خب نیما رو که میشناسی ، چایی نمیخوره ، اینم اون اورده. سرش را با حالت مسخره ای تکان داد و فنجان خالی اش را کنار فنجانم گذاشت و به طرف هال حرکت کرد. _اره...چرا خودم حدس نزدم ، کلا خاک تو سرت. خنده ای کردم که با بلند شدن سه بار زنگ خانه پشت سرهم به طرف ایفون حرکت کردم. با دیدن چهره ی نیما ، گوشی را برداشتم. _باز که تویی. خنده ای کرد و دوباره زنگ را فشرد ، کمی گوشی را از گوشم دور کردم و با قیافه درهمی به مانیتور کوچک ایفون خیره شدم. _لعنت بهت گوشم کر شد ، بیا بالا کلید بالا رو که داری. با باز کردن در به طرف مهران حرکت کردم و کنارش روی مبل نشستم . با دیدن فیلم در حال پخش ابرویی بالا انداختم و با لبخند مرموزی به سمتش برگشتم. _واستا نیما داره میاد الانم که نزدیک شبه ، فیلم رو ببینه میگرخه میخندیم. خنده ای کرد ، سرش را اهسته تکان داد و فیلم را استوپ زد.
  4. 16 پسند
    پارت سوم ** با خسته نباشید استاد ، خودم را روی صندلی ول کردم و نفسم را از روی خستگی بیرون فرستادم. _دهنم سرویس شد ایدن. از گوشه چشم به نیما نگاهی انداختم که سرش را میان دست هایش گرفته بود و به جزوه ی رو به رویش خیره نگاه می کرد. نگاهم در کلاس چرخید ، همه به طرف خارج از کلاس حرکت می کردند و عده ی محدودی از بچه خرخونای کلاس دور استاد جمع شده یودند و با چابلوسی از استاد سوال میپرسیدند. _هیچوقت فاز اینا رو درک نکردم خدایی. به نیما نگاه کردم که با انزجار به استاد خیره شده بود ، خنده ی خسته ای کردم و از روی صندلی بلند شدم. _پاشو بریم هزارتا کار داریم. از روی صندلی بلند شد و با لحن طعنه آمیزی گفت : _شرمنده مهندس بریم که پروژه هاتون عقب افتاد. خنده ای کردم و سرم را از روی تاسف تکان دادم و همراه هم از کلاس خارج شدیم. راهروی دانشگاه به طرز غیرباوری شلوغ شده بود و میان همهمه ای که صورت گرفته بود اصلا متوجه صحبتای نیما نمی شدم. نگاهی به ساعت دیجیتال کنار راه پله انداختم و با دیدن ساعت کمی به سرعتم افزودم. _نیما من اصلا گوش نمیدم چی میگی پس راه بیا. با عجله از میان دانشجوهایی که در راه پله بودند گذشتیم و به طبقه ی پایین رسیدیم. با مشت محکمی که به کمرم خورد ، به طرف نیما برگشتم و با چهره ی دردناکی به چشمان عصبی اش خیره شدم. _دوساعته دارم برای تو زر میزنم. کمرم را کمی ماساژ دادم و به طرف خروجی حرکت کردیم. _خب حالا بنال ببینم چی میگی. نگاهش را به طرف گوشه ی حیاط ، روی میز های بوفه ی دانشگاه چرخاند. _داشتم میگفتم از یه دختره خوشم اومده. بهش خیره شدم و سپس خنده ی بلندی کردم که باعث شد چند نفری که در نزدیکیمان عبور می کردند با کنجکاوی نگاهمان کنند. _چرت نگو پسر بیا بریم. کتابش را محکم به سینه ام کوبید و به طرف بوفه حرکت کرد. _وایسا الان میام. کتاب را میان دست هایم فشردم و با حرص به حرکاتش خیره شدم. به طرف اولین میز که دو دختر مشغول خوردن نوشیدنیشان بودند ، حرکت کرد و کنارشان ایستاد. بعد از کمی حرف زدن یکی از دخترها از روی صندلی پلاستیکی سفید رنگش بلند شد و همراه نیما به طرف دیوار کنارشان که خلوت تر از بقیه جاهای دانشگاه بود ، رفتند و کنار درختی ایستادند. با عصبانیت دستی به موهایم کشیدم و نفسم را بیرون فرستادم. با دیدن دوباره خانم حمیدی ، اخم هایم ناخواسته درهم فرو رفت و صورتم را به طرف دیگری چرخاندم. نیما بعد از یک صحبت طولانی کاغذی را به سمتش گرفت و دختر بعد از مکثی کاغذ را گرفت و داخل جیب مانتوی سیاه رنگش گذاشت. _سلام اقا ایدن. با قدرت پلک هایم را روی هم فشردم و بی توجه به لحن زننده اش به طرفش چرخیدم. _سلام خانم حمیدی. متوجه سردی لحنم شد ، لبخند زورکی ای زد و سرش را اهسته تکان داد. _البته بگین بهار راحت ترم. ابرویی بالا انداختم ، با پوزخندی نگاهم را از نگاه دلخورش گرفتم و به نیما که به این سمت می امد ، خیره شدم. _خب اونجوری من ناراحتم و بازم میگم از دست من کاری برنمیاد ، روز خوش. با سرعت به سمت نیما حرکت کردم ، بدون توجه به صدا زدن هایش دست نیما را با قدرت گرفتم و به طرف در خروجی حرکت کردیم. _ اخ دستم شکست. _حقته پسره ی دختر باز. ابرویی از روی شیطنت بالا انداخت و به عقب اشاره کرد. _اره من دختر باز ولی تو چی که دختره همینجوری ایدن ایدن میکرد. دستم را بالا اوردم و به نشانه ی عق زدن جلوی دهانم گرفتم. _من از اینجور دخترا متنفرم. با بیخیالی سرش را تکان داد و از دانشگاه خارج شدیم. به پیاده رو نگاهی کرد و با چهره ی درهمی به سمتم برگشت. _میشه من همینجا بمونم تا ماشین رو بیاری؟
  5. 15 پسند
    پارت نهم با رو به رو شدن با فضای خالی اسانسور ، آب دهانم را با استرس شدیدی قورت دادم. تپش های دیوانه وار قلبم ، در موسیقی که در محیط پیچیده بود ، گم شد. با فکری که در سرم نشست ، آهسته و لرزان سرم به عقب چرخاندم و در آینه نگاه کردم. با عادی بودن اوضاع ، نفسم را با اسودگی بیرون فرستادم. ناگهان صدای تق تقی از پشت سرم بلند شد ، نگاهم را از اینه گرفتم و به طرف صدا برگشتم. به یکباره اسانسور از حرکت ایستاد و اینبار صدای تق تق ها بلندتر شد و تا عمق جانم رسوخ کرد. ترس شدیدی سر تا پایم را به لرزه در اورد ، دستم را در جیب عقب شلوارم فرو کردم و با حس کردن چاقوی ضامن دار ، لبخند محوی روی صورتم پدیدار شد. تا حدودی خیالم جمع شد که اگر چیزی بهم حمله می کرد میتوانستم از خودم دفاع کنم. با قطع شدن صدا ، سکوت عجیبی جو متشنج را فرا گرفت ، تنها صدای موجود ، نفس های عمیق اویخته با ترسم بود. چاقو را از جیبم در اوردم و بازش کردم. _لعنت بهت چی از جونم میخوای. چاقو را محکم تر فشردم و خودم را به اینه ی پشت سرم چسباندم. _جونت رو. با شنیدن صدای کلفت و ترسناکی از پشت سرم به عقب چرخیدم و باز فرد قد بلندی را پشت سرم دیدم اما اینبار با برگشتنم به عقب ، چراغ های اسانسور خاموش شد. نفس عمیقی کشیدم و چاقو را کمی بالا تر گرفتم. تاریکی همه چیز را فرا گرفته بود و هیچ چیز قابل رویت نبود. جرقه ای در ذهنم زده شد ، چرا از اول همینکار را نکردم؟ سعی کردم به خودم مصلط شوم ، با چند نفس عمیقی که پشت سرهم گرفتم ، تنفسم را به حالت عادی بازگرداندم. زیر لب شروع به خواندن دعایی که در ذهنم نقش بسته بود ، کردم. تقریبا سه چهارم از متن دعا را خوانده بودم که برق اسانسور برگشت و در با صدای اهسته ای باز شد. لبخندی زدم و دست از خواندن دعا کشیدم. گامی به بیرون برداشتم و نگاهم را در سالن ورودی چرخاندم ، یا عادی بودن اوضاع ، به طرف در خروجی ساختمان دویدم. *** ماشین را کمی پایین تر از خانه مهران پارک کردم . پیاده شدم و در را بستم ، با زدن دزدگیر سویچ را در جیبم گذاشتم و در پیاده رو شروع به قدم زدن کردم. با گرفتن کام عمیقی از سیگارم ، تهش را داخل سطل اشغال عمومی که در کنار پیاده رو گذاشته شده بود ، انداختم. نگاهم را روی ماشین هایی که کنار خیابان پارک شده بودند ، چرخاندم. حتی جای سوزن انداختنم هم باقی نمانده بود چه برسد به پارک ماشین دیگری. رو به روی خانه ی ویلایی شیکی ایستادم و نگاهم را روی سنگ های تزئینی خانه چرخاندم. مهران همیشه عاشق رنگ قهوه ای بود ، برای همین سنگ هایی که در نمای خانه اش بکار برده بود را به همین رنگ زده بود. به طرف در اهنی سیاه رنگ حرکت کردم و زنگ در را فشردم.
  6. 15 پسند
    پارت هشتم *** اهسته چشمانم را باز کردم و به صفحه ی روشن تلویزیون خیره شدم. خمیازه ی طولانی ای از روی خستگی کشیدم ، دستم را دراز کردم و کنترل را از پایین مبل برداشتم. با نشستنم روی مبل ، تلویزیون را خاموش کردم. نگاهم را سمت پنجره چرخاندم ، با دیدن هوا که رو به تاریکی میرفت ، با جهشی از سر جایم بلند شدم و به ساعت بالای مبل خیره شدم. با دیدن ساعت شش و نیم ، با استرس به طرف اتاق دویدم. مهران من را میکشت که با وجود آن همه تاکیدی که به نیما کرد دیر میرسیدم. ظهر بعد از رفتن نیما پلک هایم گرم شد و از روی بیکاری خواستم چرت کوتاهی بزنم اما انگار دنیارا آب برد و مرا خواب. شلوار کتان سیاه رنگم را از روی زمین برداشتم و با سرعت پا کردم . به طرف تخت حرکت کردم و بلوز سفید رنگم را از رویش برداشتم. با دیدن لکه ی قهوه روی لباس با حرص نفسم را بیرون فرستادم. نگاهم به عقربه های کوچک ساعت رومیزی زرد رنگ ، روی پاتختی افتاد. همین چندلحظه ی کوتاه یک ربع شد؟ نگاهم به پایین تخت افتاد ، چنگی به پیراهن سرمه ای گوله شده ی پایین تخت زدم و با استرس واضحی در حرکاتم به تن کردمش. دکمه هایش را تند تند بستم و بعد از پا کردن جورابم ، اتاق خارج شدم. تلفنم را با سرعت از روی اپن برداشتم و به طرف در حرکت کردم. در را باز کردم ، خم شدم و کفشم را پوشیدم. کلید خانه و ماشین را از روی جاکلیدی برداشتم. چرخیدم و نگاهی به خانه انداختم. از بهم ریختگی اش لحظه ای چهره ام درهم فرو رفت. خدا..چرا من انقدر شلخته ام؟ دستم را به طرف کلید برق بردم و فشردمش. لحظه ی اخر حرکت جسمی به داخل اتاق خواب ، شوک شدیدی بهم وارد کرد. در تاریکی مطلق خانه سکوت وحشتناکی پیچیده بود. به کمک نوری که از چراغ های راه پله به داخل میتابید ، قسمتی از خانه را میدیدم. با صدای قدم برداشتن شخصی ، سریع عقب گرد کردم.و در را با ترس محکم بستم. با شنیدن صدای بلند در ، به خودم امدم و به در خیره ماندم. ناگهان صدای بلند دیگری به گوش رسید ، انگار کسی از داخل خانه مشت محکمی روی در نشاند. اب دهنم را قورت دادم و چشمانم را بستم. با صدای شکستن شیشه از کنارم با ترس به سمت صدا چرخیدم. فریدی با همان لباس های داغون همیشگی اش ایستاده بود و با ترس بهم خیره شده بود. به لیوان شکسته ی روی سرامیک های سفید رنگ زیر پایمان خیره شدم. سرخی شربتی که در حال در لیوان بود روی زمین پخش شده بود. دوباره به چهره اش خیره شدم که گویی قدرت حرف زدن را نداشت. مگر چه دیده بود که اینگونه مسخ شده بود؟ به عقب چرخیدم و با دیدن رد ناخن های عمیقی روی دیوار نفس من هم برای ثانیه ای حبس شد. نزدیک تر رفتم و بهش خیره شدم. قطره های کوچک خونی که روی رد ناخن ها بود برای لحظه ای حالم را بد کرد. بی توجه به فریدی به طرف اسانسور حرکت کردم. بعد از مدت های طولانی اینبار شانس به یاری ام آمد و اسانسور در طبقه ی خودمان بود. با وارد شدنم دکمه همکف را فشردم و سرم را به آینه چسباندم. بغض نشسته در گلویم حالم را دگرگون ساخت. بی توجه به موزیک اعصاب خوردکنی که در فضا پیچیده بود ، نفسم را بیرون فرستادم. قطره ی اشک کوچکی از میان پلک هایم بر روی گونه هایم جاری شد. چشمانم را باز کردم و با دیدن شخص بلند قدی در آینه که پشت سرم ایستاده بود ، با ترس به عقب چرخیدم.
  7. 15 پسند
    پارت چهارم ** نیما را سر خیابانی که خانه اش در ان قرار داشت پیاده کردم و با سرعت به سمت خانه خودم حرکت کردم. تنها پنج خیابان بین خانه هایمان فاصله است و همین باعث میشد که مدام در خانه ی یکدیگر باشیم. با لرزیدن جیب شلوارم ، تلفنم را از جیبم در اوردم. نگاهی به سوپر مارکت بسته ی سر کوچه انداختم و با عصبانیت مشت محکمی روی فرمان فرود اوردم. با پیچیدن داخل کوچه ، تماس را وصل کردم. _الو. _زهرمار ، میدونی چنددفعه بهت زنگ زدم؟ نیشخندی روی لب های خشکم نشست ، ماشین را رو به روی اپارتمان نگه داشتم و خاموش کردم. _نه والا ، بگذریم...چطوری ، چه خبرا؟. از ماشین پیاده شدم و در را محکم بستم ، بعد از زدن دزدگیر به طرف در ورودی حرکت کردم. _خیلی احمقی...دارم میام اون سمت ، خونه ای؟ در را باز کردم و وارد حیاط شدم. بی توجه به گلبرگ های خشکیده ی گل های رز روی سنگ فرش های حیاط ، مسیر را به طرف در چوبی اپارتمان طی کردم. _اره فقط مهران ، یه پاکت سیگارم سر راه واسه ی من بگیر ، مغازه بسته بود. پیچیدن نفس عصبی اش در تلفن ناخواسته لبخند محوی را روی لب هایم پدیدار کرد. _باشه اما فکر نکن بازم پولش رو نمیگیرم. خنده ای کردم و تلفن را بدون خداحافظی قطع کردم. داخل اسانسور رفتم و دکمه ای که عدد پنج را نمایش میداد ، فشردم. پایم با اهنگ ملایمی که در محیط پخش شده بود ، روی کف اهنی اسانسور ضرب های هماهنگی گرفت. در اینه خیره شدم و دستی به موهای نیمه بلندم کشیدم. با ایستادن اسانسور گامی به جلو برداشتم . سرم را پایین انداختم و زیرلب اهنگی را زمزمه کردم ، با باز شدن در سرم را بالا گرفتم و با دو چشم عصبی رو به رو شدم. نگاهی به بیژامه اش انداختم و بعد از ان تی شرت گشاد سیاه رنگش ، به زور جلوی خنده ام را گرفتم. _سلام اقای فریدی. اخم هایش را درهم کشید و موهای سفید روی پیشانی اش را با حرکت عصبی ای به عقب هدایت کرد. _ چه سلامی چه علیکی. ابروی راستم را به علامت تعجب بالا فرستادم و از اسانسور خارج شدم. _چیزی شده؟ قامت خمیده اش را به طرف در خانه ام کشاند و انگشت اشاره اش را به طرف در قهوه ای رنگ گرفت. _چه خبره این تو؟...چندتا خانوار اینجا زندگی میکنن؟. با شنیدن صحبتایش ، عرق سردی روی کمرم نشست و صدای قورت دادن اب دهانم در گوشم پیچید. _چطور مگه چیزی شده؟ دندان های مصنوعی اش را روی هم فشرد و دست به سینه ، به نگاه مضطربم خیره شد. _صدای جیغ و داد ، زن و بچه میومد از خونتون بعدشم که انگار بمب ترکوندن...خواب واسه ی من نذاشتی. سرم را با شرمندگی تکان دادم و کلید را از جیبم در اوردم. _چشم دیگه تکرار نمیشه من رسیدگی میکنم. نفسش را با عصبانیت فوت کرد و به طرف واحد رو به رویی رفت و بعد از داخل رفتن ، در را با شدت بهم کوبید. کلید را وارد در کردم ، دستم از عصبانیت مشت شد و دندان هایم محکم روی هم فشار ساییده شدند. _مرتیکه مفنگی سرپیری معرکه میگیره ، خوبه مدیر ساختمونه ، خداروشکر به پست های بالاتری دست پیدا نکرده بود وگرنه دیگه خدا رو بنده نبود. در را با کردم و با دیدن وضع خانه ، زانوهایم لرزید و روی زمین فرود امدم. ناله ای کردم و در را بستم. مبل ها برعکس چپه شده بودند و فرش به طرف کنج خانه ، پشت و رو جمع شده بود و شیشه ی میز رو به روی تلویزیون شکسته بود. _تف به ذات هرچی جنه.
  8. 14 پسند
    پارت هفتم ** _دیشب تو یکیشون رو داخل خونه دیدی و چیزی به من نگفتی؟ بی حوصله پتو را روی صورتم کشیدم و چیزی نگفتم. ناگهان پتو از روی صورتم کشیده شد ، با ترس چشمانم را باز کردم که نگاهم به نیما افتاد. _شانس اوردی مهران اینجا نیست وگرنه جفتمون رو میزد. خنده ای کردم و به طرف چرخیدم. _چرا تورو بزنه؟ از روی تشک بلند شد و پتوی پیچیده شده ی دور پایش را به طرف بالشتش انداخت. _اخه ادم نیستین که ، جفتتون رد دادین من بدبختم نمیدونم گ*ن*ا*هم چیه شماها رفیق منید. بالشت مهران را از سر جایش برداشتم و روی صورتم گذاشتم تا نوری که از پنجره وارد خانه میشد ، به چشمانم نخورد. _راستی ایدن مهران قبل از رفتن بهم یه چیزی گفت بهت بگم. بالشت را از روی صورتم برداشتم و در حالی که خمیازه میکشیدم بهش خیره شدم که داخل اشپزخانه مشغول گشتن در کابینت ها بود. _چی گفت...اه صدای تق تق اون بی صاحبارو در نیار سردرد گرفتم. خنده ای کرد و در اخرین کابینت را محکم تر بست و به طرف اپن حرکت کرد ، شیشه ای که داخل قهوه بود را روی اپن گذاشت. _گفت که اقای الاغ تا لنگ ظهر نخواب. خنده اش شدت گرفت و در حالی که اشک گوشه ی چشمش را پاک میکرد ، ادامه داد: _و اینکه امروز بعداظهر بری خونش . قیافه خنثی به خود گرفتم و از سرجایم بلند شدم ، روی تشکم نشستم و به شیشه قهوه خیره شدم. _خیلی ادم کثیفی هستی تو که میدونستی قهوه تو کدوم کابینته چرا انقدر سروصدا کردی. لبخند کش داری زد و دست هایش را روی سنگ اپن گذاشت ، کمی خودش را به سمتم خم کرد. _داشتم کرم میریختم بیدار بشی. لب هایم را از حرص روی همدیگه فشردم و بالشت را به نشانه پرتاب کردن بالا بردم که سریع سرش را دزدید و پشت اپن قایم شد. خنده ی پر از حرصی کردم و دوباره بالشت را در بغلم گرفتم. _خب چرا مهران گفت که برم خونش ، تو نمیدونی؟ سرش را کمی از زیر اپن بالا گرفت و بعد از اینکه خیالش راحت شد خودش را کامل بالا کشید. دست راستش را روی چانه اش گذاشت و حالت متفکری به خود گرفت. _ببین من فضول نیستم اما شما خاندانی موقع صحبت با تلفن عربده میزنید ، مهرا ن صبح پشت تلفن یه ایل از خاندان محترمه را دعوت کرد خونش و شمام برای حمالی لازم داره. بعد از زدن حرفش خنده ی بلند دیگری کرد که باعث شد ناخوداگاه من هم خنده ام بگیرد. راست میگفت ، تمام خانواده ی من و البته خود من موقع صحبت با تلفن صدایمان به طرز افتضاحی بلند میشد. سرم را تکان دادم و از سر جایم بلند شدم. _ تا من صورتم رو میشورم دوتا قهوه درست کن نیما.
  9. 14 پسند
    -پارت ششم ** مهران تلویزیون را خاموش کرد و کنترل را روی میز گذاشت. _چه ترسناک بود. نیما در تاریکی خانه سرش را مدام به اطراف میچرخاند و با اضطراب نفس می کشید. _داستانشم براساس واقعیت بود مهران. با خنده از سر جایم بلند شدم و به نیما خیره شدم. _نترس بابا ، من هستم. نگرانی اش شدت گرفت و با حالت عصبی به پشت تکیه داد. _دقیقا چون تو هستی من نگرانم ، عجب غلطی کردم خدا. مهران قهقه ی بلندی زد و بلند شد به طرف پنجره رفت. پرده حریر زرد رنگ را لمس کرد و به بیرون خیره شد. به طرف اشپزخانه راه افتادم تا بساط شام را علم کنم . این عادت همیشگی من و مهران بود که نیما را تا سرحد مرگ بترسانیم ، لذت اینکار از خوابیدن هم برایمان بیشتر بود. خنده ای کردم و سرم را اهسته تکان دادم ، در سفید رنگ یخچال قدیمی گرفتم و با فشاری بازش کردم. نگاهی به یخچال انداختم و خالی بودنش لبخندم را کش اورد و سرم را با تاسف پایین انداختم. بلند شدم و به طرف هال چرخیدم. _بچه ها شام چی میخورین؟ مهران و نیما نگاهی به همدیگه انداختن و خنده ی اهسته ای کردند. _چیزی تو خونت پیدا میشه اصن. نیشخندی روی لب هایم نقش بست و رو به معسود چشمکی زدم. _تخم مرغ میزنم کیف کنید. سورن چهره اش را درهم فرو برد و روی مبل دراز کشید. _املت بزن لااقل. نگاه دوباره ای به یخچال انداختم و با خنده سرم را بالا اوردم. _یدونه گوجه هست که سکته ناقص زده کج شده نصفشم خرابه. نیما نگاه خنثی بهم انداخت و با صدای خنده ی مهران بهش خیره شدیم. -لعنت بهت یعنی ایدن...الان زنگ میزنم چند پرس غذای درست حسابی بیارن اینا چیه میخوای به خوردمون بدی. با خنده در یخچال را بستم و به لباسشویی کنارش تکیه دادم و به مهران که با تلفنش ور میرفت خیره شدم. _نیما اون پاکت سیگار رو بنداز. پاکت را از روی مبل کنارش برداشت و به سمتم پرت کرد که وسط راه روی زمین افتاد. نفسم را بیرون فرستادم ، بهش خیره شدم که با بیخیالی سری تکان داد و چشمانش را بست. به طرف پاکت حرکت کردم ، خم شدم تا برش دارم که با حرکت چیزی داخل اتاق به سرعت به طرف اتاق چرخیدم. با احساس سرما دست هایم را بهم مالیدم و نگاه گذرایی به بچه ها انداختم. با گفتن قضیه فقط نگرانشون میکردم ، باید خودم اوضاع را درست میکردم. چاقوی اشپزخانه را از روی اپن برداشتم و با قدم های اهسته و نامطمن به طرف اتاق راه افتادم. چاقو را پشتم بردم و با دست دیگرم چارچوب اهنی در را لمس کردم و وارد شدم، دمای پایین اتاق توجه ام را جلب کرد. موهای دستم از شدت سرما سیخ شد ، با نگاهم در نور کم اتاق مشغول گشت زدن شدم. دستم را ارام به سمت کلید برق بردم. با زدن کلید ، چراغ هیچ واکنشی نشان نداد که اضطرابم را دوبرابر کرد. با حس کردن جسمی در تاریکی به گوشه ی انطرف اتاق خیره شدم. صدای نفس خش دار و کشیده ی عصبی ای به گوشم رسید. نگاهم را به طرف گوشه دیگر اتاق ، کنار تخت خواب انداختم که متوجه شخص دیگری نشدم. تپش های دیوانه وار قلبم ، برای ثانیه ای ترس را در وجودم پخش کرد . نفس عمیقی کشیدم و شروع به خواندن دعا کردم. تقریبا دو خط از دعا را خوانده بودم که با بیرون امدن شخص بلند قدی از همان گوشه ی تاریک لکنتی از ترس به جانم افتاد. سفیدی چشمانش که به سرخی میزد در همین نور کم اتاق دیده میشد. قدم دیگری که به سمتم برداشت متوجه ی ردای سیاه تنش شدم که اندازه یک وجب از سطح زمین فاصله داشت ، چهره اش در تاریکی گم شده بود اما فقط چشمان عجیبش که با عصبانیت شدیدی بهم خیره بود ، پیدا بود. اب دهنم را قورت دادم و تندتر از قبل شروع به خواندن دعا کردم. ناگهان دوباره به طرف عقب رفت و در تاریکی محو شد. با حس کمتر شدن سرما ، دستم را ه طرف کلید برق بردم و فشردمش. با روشن شدن اتاق نفسی از روی اسودگی بیرون فرستادم و دستم را روی قلبم گذاشتم. اما با دیدن رد ناخن عمیقی روی گچ دیوار ، درست در قسمتی که شخص بلند قامت در انجا محو شد ، وجودم به لرزه در امد. با شنیدن صدای مهران ، نفس عمیقی کشیدم و سعی در مخفی کردن ترسم کردم ، اما انچنان موفق نبودم. نفسم را بیرون فرستادم و بعد از خاموش کردن برق اتاق ، بیرون رفتم و در را محکم بستم.
  10. 12 پسند
    خنديد و با عذرخواهي كوتاه و لبخندي كه گوشه ي لبانش جا خوش كرده بود، روي صندلي نشست! ويدا همين بود و من همين ويدا را دوستش داشتم. *** -اين قضيه يه نفعي هم براي تو داره ها. روي مبل كمي تكان خورد كوسن را از كنارش برداشت و روي دوپايش گذاشت، -چرا ژست كارگاه گجت براي من ميگيري؟ لبخند تصنعي زد و چشمانش را تنگ كرد، دستش زير چانه اش بود و پاهايش روي سراميك ضرب گرفته بود كه صدايش بلند شد: -ديگه نيازي نيست صبح ها با اتوب*و*س بياي، با ماشين اقاي مهندس مياي. انگشت اشاره اش را به طرفم دراز كرد و با افسوس خواند: -شانسم داريا. من بايد چهارساعت تو ايستگاه منتظر بمونم و استرس داشته باشم كه دير ميرسم يا نه. اما تو با سروشم كه مياي. "سروش؟؟؟" مداد قرمز رنگي كه درون دستم فشرده ميشد را روي ميز گذاشتم و بعد با ورق آ سه درون دستم به نشانه ي " خاك بر سرت " روي سر ويدا كوبيدم: -ديوونه من از اين يارو ميترسم. برم بهش بگم منو برسون؟ چي فكر ميكني... -اوه خوب حالا، نميخواي بري بپرسي متاهله يا مجرد. گاهي از اصطلاحاتش تا حد مرگ ميخنديدم و الان همان زمان بود. ويدا كه خونسرد روي مبل لم داده بود به خياري روي ميز دستبرد زد و محكم گازي بهش زد: -تازشم ميتوني اصلا شبا واسش شام ببري اون تورو برسونه شركت. قهقهه زدم و دستم را روي دلم گذاشتم! رسما اين دختر ديوانه بود. ويدا با دهاني پر و چشماني گرد محو صورتم شده بود، وقتي آرام گرفتم اشك هايم كه از فرط خنده جاري شده بود را كنار زدم و غريدم: -مگه رانندمه؟ من كه خدمتكارش نيستم؟ يه چيزايي ميگي آدم هنگ ميكنه. -اصلا به من چه چرا واسه تو دارم حرص ميخورم، هر كاري ميخواي بكني بكن. مشتي به بازويش زدم و هجي كردم: قهر نكن. لبخند زد و خطاب به من خواند: قهر نيستم. *** فصل ششم: •هديه• دارم سر خاک پایت ای دوست آیم به در سرایت ای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاک پایت ای دوست نسيم از لابه لاي در نيمه باز پنجره به داخل اتاق سرك ميكشيد و هوا را مطبوع نگه ميداشت، عاشق دست نوازشگرانه اش روي موهايم كه از مقنعه بيرون ريخته بود؛ بودم! حتي صداي زوزه اش لابه لاي شاخ برگ درختان برايم جذاب تر از حرف هاي آقاي يزدان بيك بود. با هر حرف خارج شده از دهانش پايم را روي زمين ضرب ميگرفت و يك نوع موسيقي خاص ميافريد. تمام تمركز و حواس ويدا روي بهمن بود كه كنار كيانا روي مبل چرم جلوي كمد جا خوش كرده بود! پوف كوتاهي كشيدم و با حرف آخرش از دنياي خيال درآمدم: -طرحاتون رو تا پونزدهم اسفند تحويل ندا بديد. مرسي برين سر كارتون. ويدا با غيض از روي صندلي اش بلند شد و مچم را درون دستش گرفت و كشيد. ناخوداگاه بي آنكه خودم بخواهم، همراهش كشيده ميشدم. مطمئن بودم از دست بهمن و كيانا تا حد مرگ شاكي است و گله دارد. -چته وحشي؟ مچم رو كندي. وسط راهروي سالن اصلي دستم را رها كرد و خودش روبه رويم ايستاد. از چشمانش نفرت و بغض ميباريد! -سنگدل حسود و بيرحم. وقتي كلمات را با غضب هجي ميكرد اشك درون چشمانش جمع شده بود، پرسيدم: -كي؟ كيانا؟ يا بهمن؟ بي توجه به افرادي كه براي بازديد از نمايشگاه پايين شركت از كنارمان رد ميشدند، بانگ زد: -هر جفت شون. ميخوام سر به تن جفت شون نباشه. اينبار من مچش را با طمانينه گرفتم و به سمت پله ها كشاندم: -ولش كن بابا! من نميفهم يه مرد قد كوتاه و كچل و شكم گنده چي داره كه اينقدر به خاطرش حرص ميخوري. با ناراحتي زير لب زمزمه كرد: -همين مرد قد كوتاه و شكم گنده هم منو نميخواد. در ضمن همه چي قيافه نيست، مهم عشقه!
  11. 11 پسند
    پارت نود و یک -خانوم دبیری. دستی به گونه لیلای سه ساله کشید و به خانم هدایت نگاه کرد. -بله؟ -یه آقایی اومده با شما کار داره. متفکر موهای خرمایی اش را داخل زد و بلند شد. -کیه؟ و به سمت در قدم برداشت. مریم شانه ای بالا انداخت و به سمت بچه ها رفت. کفشهایش را پوشید و از اتاق بازی کودکان بیرون رفت. سرش را چرخاند و با دیدن سهیل لبخند زد. به سمتش رفت و صدای برخورد پاشنه کفشهایش با موزائیک ها لبخندش را عمیق تر کردند. روبه روی سهیل همیشه مهربان ایستاد و ذوق زده دستش را تکان داد. -کی برگشتی؟ سهیل نگاهی به سالن رنگارنگ انداخت و تند ب*و*سه ای روی سرش نشاند. -یک ساعت پیش،دلم طاقت نیاورد و اومدم. سری تکان داد و به سمت دفتر مدیر مهد رفت. -بشین عزیزم تا بیام الان. در زد و داخل رفت. -شیدا جان اگه اجازه بدی امروز یک ساعت زودتر برم. شیدا ابرویی بالا انداخت و بلند شد،دستانش را روی میز چوبی بزرگ گذاشت و خم شد. -دیروزم زود رفتی خانوم. انگشتانش را نرم روی صندلی چرم کشید. -کار برام پیش اومده بود. شیدا کلافه سری تکان داد. -برو،چیکارت کنم؟ با ذوق به سمتش رفت و میز را دور زد،گونه اش را ب*و*سید. -عاشقتم. از روی چوب لباسی کیفش را برداشت و دستگیره را کشید. -جبران میکنم. شیدا با لبخند به در اشاره کرد. از مهد که بیرون رفتند به خیابان خلوت نگاه انداخت. -یه دربست میگرفتی حداقل. آفتاب با شدت می تابید و اخم هایش در هم بود. سهیل لبخند زد و کیفش را کشید. -بیا غر نزن،خسته ام و چشمام باز نمیشه،بریم خونه ما؟ اینبار اخم هایش از حرص بود. -پس چرا اومدی دنبالم؟ سهیل بی حرف دستی برای تاکسی زرد تکان داد و در را باز کرد. به خانه که رسیدند. مادرش با شادی به سمتش دوید و درآغوشش کشید. -فدای تو بشم من،خوش اومدی مامان. دلارام هم به سمتش رفت و گونه هایش را ب*و*سید. -چقدر دلتنگت بودم داداشی. سهیل خندید و رو به آغوش پشت دیوار ایستاده کرد. -فکر کنم تا صبح نزارن بریم داخل. تازه متوجه آغوش شدند. و آغوش نفهمید چرا مادرش اخم کرد. -بیاید داخل مادر. لبخند زد و جلو رفت،دلارام با مهربانی مچ دستش را گرفت و به داخل هدایت کرد. -چرا نگفتی برات اسپند دود کنم حداقل. سهیل که تمام حواسش پی آغوش آرام و لبخند به لب بود که تره ای از موهای خرمایی رنگش بیرون زده بود و زیر نور خورشید می درخشید،بی حواس آهانی گفت و مادرش حرصی نیشگونی از بازویش گرفت. -پدرسوخته با تو حرف میزنم. آخی گفت و همانطور که بازویش را ماساژ می داد ببخشید گفت.
  12. 11 پسند
    اما من باید پیاده این کوچه پس کوچه های تنگ و مخرب را طی می کردم. کفش هایم، هدفشان مورد آزار و اذیت قرار دادن پاهایم بود. جالبیش آن جاست که پاهایم همان هدف را نسبت به من داشتند. انگار دیواره ی کفش کوچک و کوچکتر می شد و پایم را خفه می کرد. در هنگام راه رفتن، به کمک انگشتم سعی در باز کردن جای بیشتری برای پاهایم داشتم به خاطر همین باعث می شد لِی لِی کنان راه بروم. بیخیال کفشم شدم و به امید اینکه ده تا کوچه تا خانه مان بیشتر نمانده است؛ باز هم ادامه دادم. _خفه شو! خفه شو! خفه شو، دختر اگه صدامونو بشنون هم ولت نمی کنم می فهمی؟ چه می شنیدم؟ اگر صدایشان را بشنوند؟ همین را گفت مگر نه؟ صدای فرد دومی هم می آمد اما انگار کسی مانع حرف زدن او می شد، برای همین صدا های ناواضحش به گوش می رسید. _تقلا نکن دختر تا من نخوام نمی تونی از دستم در بری. پس ساکت باش و به حرفم گوش کن. تای ابروم بالا رفت. یک قدم به عقب رفتم تا دید کاملی به کوچه داشته باشم. اسمش را کوچه هم نمی توانست گذاشت. بیشتر شبیه یک خرابه بود با چند تا دکل زنگ زده. کوچه ای که اگر نفست را عمیق تر می کشاندیش، بوی وافور و تنباکو، دماغت را می ساباند. یک قدم دیگر برداشتم و وارد کوچه شدم. الان کاملا می توانستم آنها را ببینم. یک مرد الوات تقریبا لاغر که پشتش به طرف من بود دهن یک دختر دبیرستانی را گرفته بود و اجازه ی حرف زدن به او نمی داد. کوله ی مدرسه ی دختر دبیرستانی هم کنارشان افتاده و کتاب دفتر های داخلش بیرون ریخته بود. چهره ی هیچ کدامشان معلوم نبود. مرد، خودش را بیشتر به دختر دبیرستانی فشار داد برای همین صدا های گنگ و ناواضحش بیشتر اوج گرفت. با صدای آرامی زیر گوشش نجوا می کرد و من متوجه نمی شدم. دو قدم محکم دیگر برداشتم. ابروهایم در هم کشیده شد. دیگر داشت زیاده روی می کرد. دستم را در جیب شلوارم کردم و آن جسم سردی که داشتنش در محله های ما، چیز غیر طبیعی نبود را در دست گرفتم و وقتی از بودنش اطمینانم حاصل شد، دوباره در جیبم رهایش کردم. بدون ذره ای ترس و لرز دستانم را در جیبم فرو کردم و آرام آرام با ابروهای بالا رفته، به سمتشان حرکت کردم. _هِی. بچه خوشتیپ خبریه؟ اگه خبریه ما رو هم باخبر کن فیض ببریم. آن بچه خوشتیپ که انتظار دیدن کسی را نداشت اخم هایش را در هم قلاب کرد و با کمی تعجب دستش را از روی دهن آن دختر بی چاره برداشت و به سمتم برگشت. دختر هم با برداشته شدن دستان او نفس عمیقی کشید و با دستپاچگی که در حرکاتش مشهود بود، سعی در درست کردن مقنعه ی افتاده اش داشت. چهره اش در تیررس نگاهم قرار گرفت.... به به هر دم از این باغ بری می رسید، دختر همسایه و از این طرف ها؟! بچه خوشتیپ که با یک قدم به من نزدیک شد حواسم را به سمت خودش معطوف کرد. _خانم کی باشن که بخوان تو موضوعات خونوادگیمون دخالت کنن؟ ها؟ سرم را به طرفش خم و چشمانم را ریز کردم. _یه بار دیگه بگو نشنوفتم چی گفتی! خونوادگی؟ از کی تا حالا دختر همسایه ی ما شده جز خونواده ت؟ جا خورد ولی خوشم آمد که از رو نرفت. _خوب که چی؟ ننه ت یاد نداده تو کار مردم دخالت نکنی؟ سرت به کارت باشه! دختر همسایه مان که اسمش را هم نمی دانستم، کوله پشتی به دست با مقنعه ی کج و معوج نفس نفس زنان بازویم را گرفت. موهای طلایی رنگش از گوشه و کنار مقنعه اش با کنجکاوی بیرون آمده بودند. _آبجی زیبا تو رو خدا بیا بریم! الان دعوا میشه مردم می ریزن اینجا فردا برامون حرف در میارن. بازویم را از حصار دستانش بیرون کشیدم و انگشت اشاره ام را به نشانه ی سکوت، رو به رویش گرفتم. _ اولا شما سیم ثانیه اون فکت رو ببند ببینم این بچه ژیگول چی داشت می بافت و تحویل من می داد. دوما واسه تو بد میشه واسه ما اصلا هم بد نمیشه. قدش دقیقا هم اندازه ی من بود. از پس سبیل کلفت تر از اینهایش هم بر می آمدم؛ این که انگشت کوچکه شان هم نمی شد.
  13. 11 پسند
    آیه ها را می خواندم و به معنیش دقت می کردم. مثل شاگردی شده بودم که دوست داشت از معلمی که در کلاس به آن کم توجهی می کرد و نمره کم می داد، ایراد بگیرد. کلمات عربی دائماً در سرم هجی می شد. قرآن را بستم و کنار خود گذاشتم. دستم را به دور پاهای جمع شده ام حلقه کردم و پیشانیم را روی زانو هایم گذاشتم. آرام آرام زیر لب کلماتی را برای شخص دومی که همیشه و همه جا، برای همه حضور داشت و انگار تنها برای من در دامانش جایی نداشت، زمزمه می کردم. _خدا! هیچ وقت نتونستم درکت کنم. هیچ وقت! کاش می تونستی جواب تک تک سوالامو بدی. سرم را بالا آوردم و این بار چانه ام را روی زانو هایم گذاشتم. پیر زنی گوشه ی مسجد نشسته بود و دعای"توسل" می خواند. با زمزمه های من کم کم پرده ای مالامال از اشک تمام چشمانم را احاطه کرد. _...بَصِیرٌ بِٱلْعِبَادِ "آلِ عمران ۱۵" (خداوند حال بندگانش را درک می کند) خدا خیلی خستم! خیلی... به اندازه ی کسی که هزار سال چشماش رو روی هم نذاشته چه برسه که بخواد بخوابه. مگه نگفتی که حال بنده هاتو درک می کنی؟ پس چرا حال منو درک نکردی؟ مگه ندیدی داشتم توی بدبختی های خودم غلت می زدم؟ چرا دستمو نگرفتی؟ چرا دستمو نگرفتی و نگفتی که بنده م دیگه بَسِشه هرچی کشیده؟ چرا ندیدی؟ ندیدی منو صبح تا شب، در به در دنبال کار بودم تا بتونم لقمه ی حلالی بذارم سر سفره ی کوچیکمون؟ ندیدی شب ها اضافه وایمیستادم که نکنه صاحب کارم حقوق این ماهم رو بیشتر بده؟ ندیدی شب ها از درد دست و بازو خوابم نمی برد؟ مگه نگفتی بنده هاتو درک می کنی؟ درکم کردی؟ مگه کسی که آدمو درک می کنه بیشتر بهش کمک نمی کنه؟ بیشتر هواش رو نداره؟ باهام بودی؟ چرا پس من ندیدمت؟ اگه می دیدی من نمی بینم یک کاری می کردی که من متوجه بشم هستی. کسی که بنده ش رو درک می کنه، می ذاره همین طوری به حال خودش بمیره؟ درکم نکردی خدا! اصلا درکم نکردی! درکم نکردی که با هزار امید رفتم اونجا خوش خبری بگیرم، اما چی شد؟ امیدهامو پر پر کردی. درکم نکردی که می خوای دوباره عزیزمو بگیری خدا، درکم نکردی! و باز هم اشک مزاحم بر روی پوستم نقاشی کرد. _لَا یُکَلِّفُ ٱللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وسع‌ها "بقره ۲۸۶" (خداوند هر کس را به اندازه ی توانش وادار به انجام کاری می‌کند) خدا! مگه یک آدم چقدر ظرفیت داره؟ هر چقدر هست، بدون که من دیگه تکمیل تکمیلم. بدون که دیگه هیچی ندارم که بخوای ازم بگیری. چرا! یک چیزی دارم! جونمو! اگه قراره مونسم رو همدمم رو همه کسم رو مادرم رو از من بگیری، بهتره جونمو هم بگیری، چونکه من بدون اون محاله یک لحظه هم توی این دنیا خودمو موندگار کنم. حتی یک لحظه... مگه من به جز اون کی رو دارم که تو می خوای این کار رو بکنی؟ این همه آدم! بدبخت تر از من نبود که می خوای مادرم رو از من بگیری؟ اما خدایا! بدون که تو بنده ت رو وادار به تحمل سخت ترین سختی ها کردی. میگی وادار نکردی، ولی کردی! این حق بنده ی بی گ*ن*ا*هت نبود که با هزار امید بره پیش دکتر و با نا امیدی برگرده. اگه این یک امتحانه، بدون من شاگرد خوبی نیستم، اما کاش تو معلم خوبی بودی و امتحان رو از من آسون می گرفتی. اشک هایم را با پشت آستینم پاک کردم. باد خنک به صورت اشکیم می خورد و سرما در وجودم رخنه می کرد. پیرزنی که آن جا نشسته بود، ناگاه به من خیره شد. بدبختی من دیدن نداشت. نگاهم را از او گرفتم. نیازی به ترحمِ او را هم نداشتم. به دور تا دور مسجد نگاه کردم و آهی از سر درماندگی کشیدم. آخرین وداعم همین بود. یک آه برای نشان دادن نتایج تمام لطف های خداوند... چادر را از سرم برداشتم. مچاله کردم و در سبد انداختم. کفش هایم را از توی جا کفشی به زمین انداختم و بعد از پوشیدنش از درب مسجد خارج شدم. رد پای کفش های خیس اشک روی صورتم مانده بود. شلنگ آب پیرمرد گوشه ی حیاط مسجد افتاده بود. به طرفش رفتم. شیر آب را باز کردم و بعد از شستن صورتم، شلنگ را بالا گرفتم و قلوپ قلوپ شروع به نوشیدن آب کردم. هر کس نداند من که می دانم، چند قطره بیشتر اشک نریختم؛ که داشتم آن چند قطره آبی که از بدنم خارج شده بود را جبران می کردم. اشک هایم همین قدر بود. توان ضجه زدن را نداشتم! نیاز داشتم! اما توانش را نه! شیر آب را بستم و مثل همیشه با پشت آستینم صورت و با پشت مانتویم دستانم را خشک کردم. نفس عمیقی کشیدم و دوباره به راه افتادم. اگر همین طور قدم زدن را ادامه می دادم به هیچ جا نمی رسیدم. به ایستگاه که نزدیک شدم به شیشه اش تکیه دادم و منتظر اتوب*و*س ماندم. وقتی سوار اتوب*و*س شدم کمی قلبم فشرده شد. از کودکی تا به حال وقتی می خواستم سوار اتوب*و*س شوم از بو و هوایش، حالت تهوع می گرفتم. انگار شخصی حال و هوایم را می گرفت و در دست خود فشار می داد. با توقف اتوب*و*س، سریع پیدا شدم و به طرف خانه حرکت کردم. از این جهت هم شانس نداشتیم! مردم سالی، ماهی یک بار سوار اتوب*و*س می شدند و ایستگاه اتوب*و*س هم درست رو به روی درب خانه شان بود.
  14. 10 پسند
    #پارت_صد_و_بیست_و_سوم بغضم در گلو جابه‌جا شد، سرم را به نشانه‌ی ناباوری حرف‌های اردوان به چپ و راست تکان دادم. تصویرش تار شد و یک قطره بزرگ و گرم از گوشه‌ی چشمم چکید. _چند روز پیش یه پیام عاشقانه از گوشی تو از شماره‌ی تو برای علیرام اومده...جز تو آخه کار کی می‌تونه باشه؟ متعجب‌تر از پیش خیره‌ی صورت اردوان شدم و به ذهن کوچکم فشار آوردم برای به یاد آوردن آن چیزی که اردوان به زبان آورده بود. هرچه به ذهنم فشار می‌آوردم چیزی نبود و حافظه‌ام مثل یک برگه سفید سفید بود. _من پیامی بهش ندادم، نمی‌فهمم چی داری می‌گی اردوان متوجه حال خرابم شد که آغوشش را به روی خستگی‌هایم گشود و من شکسته را در ساحل سنگی آغوشش مخفی کرد اما من طوفانی شده بودم. کشتی شکسته‌ام کنار این ساحل ناامن پهلو نمی‌گرفت. آغوشش را پس زدم و با عصبانیت خیره‌ی چشم‌هایش شدم. _می‌خوای امتحانم کنی؟ داری یه دستی می‌زنی دو دستی تحویل بگیری؟ حالم ازت بهم می‌خوره مثلاً دایی منی آخه... صدایم بلند شده بود و پشت سر هم اردوان را متهم می‌کردم و اردوان در سکوت حرف‌هایم را تأیید می‌کرد. دلش می‌خواست صحبت کند اما من نمی‌شنیدم، درد تیره‌ای معده‌ام را قفل کرد و من به ناچار سکوت کردم. در اتاق باز شد و علیرام بدون توجه به وضعیت من وارد اتاق شد. شال نخی سیاهم را که قبلاً روی صندلی میز توالت انداخته بودم سرم کردم. با دیدنش بغضم مجال خودداری نیافت و آرام شکست. روی همان صندلی نشستم و از چهره‌ی غمگین اردوان و اخم‌های درهم علیرام رو گرفتم. _من نمی‌دونم چی می‌گی، حتماً بعضی‌ها گوششون پر شده از حرف بعضی دیگه قصد کردن من رو خراب کنند و کنایه‌وار به علیرام اشاره کردم که اردوان هم عصبی‌تر از من با صورت سرخ شده از خشم فریاد زد. _دِ دروغ می‌گی آخه... با گریه رویم را گرفتم که مادرم با سر و صدای ما وارد اتاق شد و با ناراحتی سمت من آمد. _اردوان برام عزیزی اما اگر بخوای بچه‌ام رو اذیت کنی و مقصر بدونی چشم روی خواهر برادری‌مون می‌بندم اردوان متعجب خیره‌ی مادرم شد و من اشک پای چشمم را با گوشه‌ی شال نخی‌ام پاک کردم. هیچ حدسی درباره‌ی این پیام و این حرف‌ها نداشتم و از علیرام هم خجالت می‌کشیدم. جرأت بالا آوردن سرم را نداشتم، نمی‌فهمیدم چرا حالا که من سعی داشتم علیرام را خط بزنم چنین اتفاقی در زندگی‌ام افتاده بود؟ هرچه فکر می‌کردم نمی‌فهمیدم چه زمانی پیامی برای او نوشته و ارسال کرده بودم. علیرام سمت اردوان رفت و با خشم بازویش را گرفت و سمت در ورودی هُل داد. _یعنی حتماً باید بگم غلط کردم بهت گفتم؟ گفتم باهاش آروم حرف بزن ببین کار خودشه یا نه، نگفتم متهم‌اش کن اردوان غمگین نگاهم کرد و من خسته و عصبی سعی کردم افکار نا به سامانم را کمی مرتب کنم. مادرم پیشانی‌ام را ب*و*سید و آرام نگاهم کرد. مادرم به من امید داشت اما نگاه اردوان پر از ناامیدی از من بود.
  15. 10 پسند
    پارت بیست و یکم سکوتی که میان مان برقرار بود دلتنگیمان را رفع نمی کرد. جملات گم شدن در پستوی ذهنمان و پناه آوردیم به کلمات کلیشه ای ... _کجایی الان،کسی هست پیشت ؟ نگاهی به اطراف انداختم ودر آخر نگاهم به آرام که سینه خیز سعی داشت به سمت من از پذیرایی تا اتاق بیاید افتاد. _خونم ،آره آرام مکثی کرد _آرام کیه ؟ آرام بادیدن نگاهم به خود ،مشتاقانه خودش را به جلو کشید .چشمانم را بستم ودستم را روی بینی ام گذاشتم تا اگر نفسی میاید تکه تکه ،نیاید. چقدرفاصله میان ما نمایان بود. _دخترم ،دختر من و بابک صدای پرتردیدش تار های صوتی ام را لرزاند. _دخترت!صبر کن ببینم تو ...تو مگه از بابک طلاق نگرفتی ؟ شوکه از جمله بی معنی ولی پر از حرف های نهفته ی درونش به آرامی نگاه کردم که تنها چند قدم با من فاصله داشت. صدای خنده ی ناباورانه ام در اتاق پیچید .آرام مکثی کرد واز حالت خوابیده درامد . _نه بابا ...چی می گی بنفشه ؟! صدای زمزمه اش را شنیدم و به خود لرزیدم _آدرس خونت رو بده. گوشی را در کناری پرت کردم وازپشت بروی تخت افتادم . نگاه کردن به سقف صاف وزیادی سفید کافی بود تا فکرها مانند موریانه مغزم را سوراخ کنند . به سمت راست برگشتم پاهایم راجنین وار درون شکمم جمع کردم. "چرا من باید از بابک طلاق گرفته باشم ؟" نگاهم را از اتاق سفید وکمد دیواری های سفیدش گرفتم وکلافه دستم را به صورتم فشردم . این اتاق خیلی سفید بود شاید ،تنها بخش رنگی اتاق من وآرامی که پایین تخت مشغول بازی بود ، باشد. بدون توجه به آرام بیرون از اتاق رفتم وروبه روی تلفن ایستادم ،مردد بین زنگ زدن یا نزدن به بابک در افکارم غوطه ور بودم . "من بیرون میرم اون زنگ میزنه مگه ،خواست خبر بده خودش زنگ می زنه حتما " سری برای افکارم تکان دادم ویکی از صندلی های میز دوازده نفره ای که نزدیک در ورودی بودرابیرون کشیدم . دستانم را حائل پیشانیه داغم قرار دادم تا با شیشه ی سرد میز برخورد نکند. *** باشنیدن صدای زنگ سرم را از روی دستانم برداشتم ونگاه خسته ام را به اف اف که در روی دیوار روبه رویم بوددوختم . به قدم های کوتاه و خسته ام سرعت بخشیدم و گوشی سفید رنگ را برداشتم . با دیدن هیکل ظریف بنفشه دررا بدون حرفی باز کردم . دستی میان موهای کنار شقیقه ام کشیدم وحس های مثبت را به گیجگاهم فرستادم.
  16. 9 پسند
    سلام دوستان گلم خوشحال میشم هر نظر و پیشنهاد و انتقادی دارید رو باهام درمیون بزارید.
  17. 9 پسند
    پارت بیست و سوم نفسی تازه کرد وهمزمان با فشردن دستانم لبخند دلگرم کننده ای زد . _اوایل نامزدی من و محمد بود که به یک مهمونی دعوت شدیم. با حیرت نگاهی به چشمان براقش انداختم ،حتی از این موضوع هم بی خبر بودم. _تویِ اون مهمونی من فهمیدم که بابک و محمد با هم قبلا دوست بودن و بخاطر مسائلی که ازشون اطلاعی ندارم را بطه شون رو باهم قطع کردن. ابرو هایم را در هم کشیدم وبا تردید لب زدم _تو از کجا فهمیدی ؟ _بابک هم توی اون مهمونی بود! نگاهم را از چشمان قهوه ایش به سرامیک سفید رنگ هل دادم . حیران دستی به موهایم کشیدم _خب چه ربطی به اون دختره و حرفی که گفته داره ...اصلا چه ربطی به بابک داره ؟ دستی به بازویم کشید وکلافه نفسش را بیرون داد _پروانه آروم باش به این فکر کن که این قضیه برای چند ساله پیشه! بی رمق و بی حوصله به پشتی مبل تکیه دادم و منتظر نگاهش کردم. _خب ...اون دختره همراهه بابک تو یه اون مهمونی بود. به جلو خم شدم وبه پایش چنگی انداختم _یعنی چی بنفشه درست حرف بزن ببینم چی میگی ؟ _دختری که همراهِ بابک بود گفت که شما طلاق گرفتید ،من اونموقع درگیر درسم بودم ولی اونقدر هم ازت بی خبر نبودم . تویه مهمونی سعی داشتم باهات تماس بگیرم ولی گوشیت خاموش بود بعد از اونم که همه چیز یهو ریخت بهم شما خونتون تغییر کرد ...محمد هم دیگه اجازه نمی داد که دنبالت بگردم. دستی به صورتم کشیدم دستانم سرد تر از همیشه بودند ونفس هایم داغ تر از همیشه . یعنی هنوز بابک شیطنت های دوران مجردیش را در پشت در محضر جا نگذاشته بود. با به یاد آوردن اتفاق اخیر بی رمق سرم را میان دستانم گرفتم _اگه...اگه هنوز باهم باشن چی ؟ گرمی دستش را درروی کمر سردم حس کردم _عزیزم چرا زود قضاوت می کنی ؟اصلا همین که اومد خونه ازش بپرس ! پرسیدن از بابک ...منطقی بود ولی نه برای من که همه چیز را یا در کنج قلبم یا در مغزم چال می کردم. از اوضاع قلبم وپرده های سیاه مغزم برای بنفشه گفتم آنقدر گفتم تا از گفتن زیاد از چشمان خسته ام اشک جاری شد. با شنیدن حرف هایم سری تکان داد وبا حوصله اشک هایم را پاک کرد _چیز جدیدی فهمیدی به من بگو باشه ؟ گیج سری به نشانه "باشه"تکان دادم باشنیدن صدای زنگ گوشی بنفشه به پشت برگشت واز کیفش موبایلش را بیرون آورد.
  18. 9 پسند
    کمی دیگر به او نزدیک شدم. رنگ به رخسار نداشت. مرتیکه ی گُنده از چه می ترسید؟ دست چپم را بالا آوردم و گوشه ی یقه اش را نوازش کردم. _خب می فرمودین! مادرم بهم چی رو یاد نداده؟ آب دهانش را قورت داد و مثل سینه سرخ، سینه سپر کرد. _همـ... همون که شنوفتی. _آبجی زیبا تو رو خدا بیا بریم اگه مردم ببینن میرن به آقامون(بابا) میگن بدبخت میشم. دوباره دستش را پس زدم. دست راستم را در جیب شلوارم کردم و چاقوی ضامندارم را در مشت گرفتم و با آن یکی دستم یقه اش را محکم تر. _گفتی سرم به کار خودم باشه نه؟! با چشمان وحشیم به چشمانش خیره شده بودم و از پشت دندان های کلید شده ام، کلمات را ادا می کردم. _زر می زنی یا نه؟ گفتی سرم به کار خودم باشه آره؟ تو چرا سرت تو گردن دختر مردمه که به فکر کارو بار منی ها؟ اخم هایش را در هم کشید. قصد هل دادنم را داشت که با همان یک دست او را به دیوار کوباندم و چاقوی ضامندارم را بدون اینکه باز کنم بیرون اوردم و پشت دست مشت شده ام کتمان کردم. بچه خوشتیپ ترسیده بود. من در این محله های پایین شهر که همه جور گندکاری در آن موج می زد، همینگونه بودم! زیبایی که اگر قدرت مقابله با چنین آدم هایی را نداشت؛ باز هم جلو می رفت. _حیف که زنی وگرنه سرتو می بریدم می ذاشتم رو سینه ت. _اوه اوه اوه سردیت نکنه بچه خوشتیپ این گنده لاتیا به شما نیومده. از ننه ش زایده نشده کسی بخواد الکی رو زیبا دست بلند کنه و زیبا بر بر نگاهش کنه. بلاخره مرد بود و شاید زورش از من بیشتر. مرا کنار زد و به سمت دختر همسایه مان رفت و دستش را گرفت و کشاند. _بیا بریم. با دو قدم محکم خودم را به آن دو رساندم و دستش را از دست او بیرون کشیدم. بازوی بچه خوشتیپمان را گرفتم و به خودم نزدیک کردم، طوری که دهنم به نزدیکیِ گوشش رسید. چاقوی ضامن دارم را باز کردم و از داخل آستینم به پهلویش نزدیک کردم. از سردی چاقو بدنش منقبض شد. _میـ.. می خوای چیـ.. چیکار کنی؟ آرام کنار گوشش نجوا کردم. _می خوام دل و روده ت رو بریزم بیرون. _بــ.. بذارش کنار، چاقو که بچه بازی نیست. _هوم! بچه! بچه که این چیزا حالیش نیست. یهو دیدی زد کیسه صفرات رو آب کِش کرد. منم که بچه و عاشق فیلم های اکشن! دختر همسایه با ناله شروع به حرف زدن کرد. _آبجی حالا واسمون بد میشه بذار بره ولش کن. جوونی کرد. صورتم را به سمتش بر گرداندم. _شما خفه! عصبانی بودم. مرتیکه ی یک لاقبا چطور به خودش اجازه داده بود یک دختر دبیرستانی را در یک خرابه خفت کند. چاقو را بیشتر به پهلویش نزدیک کردم که از ترس نعره ی آرامی کشید. هه ترسو! _دیگه دور و برش می پلکی یا نه؟ می پلکی یا نه؟ آب دهانش را قورت داد و نیم نگاهی به دختره همسایه مان کرد. _می پلکم! عجب رویی داشت. چاقو را انداختم روی زمین و دست بردم سمت گوشش و گوشش را پیچاندم. _آی آی گوشم ولش کن. _دوباره می پرسم. می پلکی یانه؟ _آره آره... یعنی نه نه نمی پلکم ول کن. آخ. گوشش را با ضرب ول کردم که تلو تلو خورد. صدایم را کمی بالا بردم. _نبینمت! هری! پا تند کرد. اما ناگاه سر جایش ایستاد و به عقب برگشت. به دختر همسایه مان نگاه کرد و آب دماغش را بالا کشید. _بیخیالت نمی شم. پای راستم را محکم به زمین کوباندم. _دِ برو دیگه! و سریع از کوچه رفت... بعد از رفتنش به سمت اویی که کوله به دست به رفتنش خیره شده بود، چرخیدم. سنگینی نگاهم را که حس کرد سرش را پایین انداخت و به من نزدیک شد. _آبجی زیبا به خد... _هیس! هیچی نمی خوام بشنوم. سکوت کرد. دستی به صورتم کشیدم. _مادرت می دونه؟ با ترس سرش را بالا آورد و تند تند مثل جغجغه تکانش داد. _نه نه نه آبجی زیبا نمی دونه فقـ... کلامش را بریدم. _چشمش روشن! و دوباره سرش را پایین انداخت. _قضیه ی این یارو چیه. _هیچی به خدا! _قسم دروغ نخور و دروغ هات رو جای دیگه خرید و فروش کن که اینجا جاش نیست، سوال پرسیدم جواب و درستم می خوام. پس مثل آدم زبون باز کن!
  19. 9 پسند
    پارت بیستم برروی سرامیک های سرد نشستم وتماس را برقرار کردم. _بابک چرا هرچی زنگ می زنم جواب نمی دی از کله سحر دلم هزار راه رفت. _... _الو بابک ؟ صدای نفس های عصبانی ام در تلفن می پیچید و پشت لبم را داغ می کرد . نگاهی به شماره انداختم ...بابک نبود . باتردید تلفن را کنار گوشم بردم،با نشنیدن حرفی از پشت خط با تعجب ابروهایم را بالا بردم ،حتی صدای نفس های شخص پشت تلفن هم نمی آمد. _تو...دو...ما...نم. باشنیدن صدای آشنا وگنگی که قبلا هم شنیده بودم ،قلبم تند تر شروع به زدن کرد. _تو کی هستی ؟ با تکرار کردن حرف های مقطع مقطعش کلافه با ناخون هایم بر روی سرامیک کشیدم. _صدات نمیاد! باپیچیدن صدای جیغ در تلفن هراسان ناخنم بر گشت وسوزش بی امانی در انگشتم پیچید. تلفن را در گوشه ای پرتاب کردم و به گوشم دستی کشیدم. آنقدر ذهنم آشفته بود که آشفتگی جدیدی را که انگا رمایه ی سرگرمی پسری چند ساله بود،نمی پذیرفت. سرم را به صندلی چرم پشت سرم تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم . باز هم فکرم سر جای اولش در جازد "یعنی بابک کجاست ؟" بافکری که به ذهنم رسید بلند شدم وبه سمت درِبازاتاق خواب رفتم. به دنبال کیف مشکی رنگم دور تا دور اتاق را با نگاهم جستجو کردم،خوشحال از پیدا کردنش در روی مبل سفیدرنگ ،محتویاتش را بیرون ریختم ودر بین جعبه آدامس،کیف پول،لوازم آرایش وچند کارت ویزیت بالاخره توانستم کارت دلخواهم را پیدا کنم . گوشی ام را از کنار تخت برداشتم ،شماره روی کارت را پشت سرهم وارد کردم. _بله؟ باشنیدن صدای طلبکارانه ی بنفشه لبخندی بر روی لبم آمد،هنوز هم نسبت به شماره های ناشناس عکس العمل نشان می داد. _سلام خانوم احمدی . باشنیدن فامیلی اش اززبان من چند ثانیه مکث کرد . _سلام شما؟ سرم را به زیر انداختم وروی تخت خط های ناهماهنگ کشیدم. _بنفشه منم پروانه ! چند ثانیه سکوت و بعد صدای شادش درتلفن پیچید . _پروانه!بی معرفت ،فکر کردم دیگه زنگ نمی زنی از صبح منتظر تماستم. لبخندی زدم . من هم از صبح منتظرم تا کسی به تماسم پاسخ دهد. _ببخشید ،تازه یادم افتاد بهت زنگ بزنم .
  20. 9 پسند
    هاردی: می‌خوام ازدواج کنم. لورل: با کی؟ هاردی: معلومه دیگه، با یه زن. مگه تو کسیو دیدی که با یه مرد ازدواج کنه؟ لورل: آره خواهرم. 🎞 #لورل_و_هاردی
  21. 9 پسند
    در کیفم یک دو هزار تومانی بیرون آوردم و در دستانش گذاشتم. او هم سریع یک فال از توی جعبه اش بیرون آورد و به من داد. پاکت فال را پاره کردم و کاغذش را بیرون آوردم. با خواندن فالم پوزخندی بر روی لبانم نشست. حافظ هم دل خوشی داشت و برای خودش سرنوشت از پیش تعیین می کرد. عاطفه دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به صورت نیمه خیز سعی در خواندن فال را داشت. _خاله! خاله زیبا! واسم بخونش. نیم نگاهی به عاطفه انداختم. فال را کف دستم مچاله کردم و روی پایم گذاشتم، دوباره به خیابان خیره شدم. عاطفه بغ کرده رو به رویم ایستاد. _ اِ خاله! چرا واسم نمی خونی؟ خاله بخون! خاله بخون! خاله بخون! پا روی زمین می کوبید و درخواستش را ادا می کرد. نگاهم را از خیابان گرفتم و فال مچاله شده را باز کردم. با صدای بسیار آرامی و با بی حوصلگی، برایش شروع به خواندن کردم. _«آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند» یعنی: خیلی سختی کشیده ای و ناملایمات زیادی دیده ای، ولی نومید نشو و بدان که زندگی برای هر کس به گونه ای سخت است. سعی کن از کسانی که به تو بدی کرده اند دوری کنی و بدان که شادی در پیش داری. هیجان زده به بالا پرید. _خوب اینکه خیلی خوبه! یعنی تو هیچ وقت نباید امیدت رو از دست بدی و مراقب امیدت باشی، مثل من. دستم را به زانو زدم و از روی صندلی بلند شدم. انگار جاذبه ی زمین سعی در این داشته که مرا به سمت خود بکشد. دستم را روی شانه ی عاطفه گذاشتم. _ممنون به خاطر اینکه به حرفات گوش دادم و ممنون به خاطر فالی که بهم دادی، اما این فال مثل اینکه قسمت یکی دیگه بوده. من اگه بخوام از تنها کسی که بهم بدی کرده دور بشم، اون دور تر میشه. به نقطه ای خیره شدم و آرام زیر لب زمزمه کردم. _اون موقع ست که نمی دونم، خدامو کجا باید پیدا کنم. _چیزی گفتی خاله؟ سرم را به معنای "نه" تکان دادم. نفس عمیقی کشیدم و با خداحافظ زیر لبی گفتگویمان را به پایان رساندم. دیوانه شده بودم! فکر می کردم اگر همین گونه قدم زدنم را ادامه دهم به خانه می رسم، غافل از اینکه اینجا کجا و آنجا کجا. عاطفه مصاحب خوبی بود، اما من می خواستم به جایی بروم و با کسی حرف بزنم که درباره ام هیچ فکر و قضاوتی نکند و فقط شنونده باشد. منی که هیچ گاه حرفم را برای کسی بازگو نمی کردم این را می خواستم! دلم جایی را می خواست که ساعت ها در آنجا گریه و از هر دری شکایت کنم. خیلی پر بودم. غم و سختی های چندین ساله روی دلم تلنبار شده و انفجارش هر لحظه ممکن بود. _وا جلوتو نگاه کن مگه کوری؟! بی هیچ قصد و غرضی به یک خانم زیادی محترم برخورد کردم و باعث و بانی خراب شدن مدل موهایش شدم. نگاهم که تا آن لحظه به رو به رو بود و هیچکس را نمی دید، به نگاهش دوختم و بعد از چند ثانیه، نگاهم را با بی تفاوتی شکافتم و به راهم ادامه دادم. صدای پر شکایتش از پشت سرم شنیده می شد. _مرده شور فرهنگ بعضی از آدما رو ببرن. اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم. پیرمردی با آب و جارو مشغول شستن رو به روی مسجد بود و زیر لب بدون شک ذکر می خواند. می خواستم باز هم بی تفاوت از کنار مسجد مثل خیلی از چیزها رد شوم اما انگار پاهایم را با میخ به زمین کوبیده بودند. به مسجد نگاه کردم. درهای سبز رنگش، باز باز بود. من نبودم که به آن سمت می رفتم، گویا کس دیگری بود! آب دهانم را قورت دادم تا کمی گلوی خشکم را تر کند. وارد مسجد شدم. کفش های کهنه ام را که کفه اش سابیده شده بود، جفت کردم و در جاکفشی گذاشتم. نزدیک در، نگاهم به سبد گوشه ی دیوار افتاد که پر از چادر های رنگی بود. دست دراز کردم و یک چادر سفید با گل های صورتی ای برداشتم و روی سرم انداختم. ه*وس کرده بودم حس چادر به سر کردن در مسجد را برای خود بسازم. وارد مسجد که شدم، باد خنکی به سویم تاخت که تن گرما زده ام را طراوت بخشید. نشستم و به پشتی تکیه دادم. دمای بدنم که پایین آمد، پاهایم را در شکمم جمع کردم و چادر را به دور خود پیچیدم و سرمای چادر را به جان خریدم. باد خنک کولر گازی، گوشه ی چادرم را تکان می داد و بر نوک انگشتانم ب*و*سه ای از جنس سرما می زد. صورتم را به سمت کمدی که پر مفاتیح و قرآن بود برگرداندم. نیم خیز شدم و کتاب قرآن را برداشتم. دستی به صفحه اش کشیدم و آن را باز کردم. به آیات و معانیش نگاه می کردم و آرام آرام ورق می زدم.
  22. 9 پسند
    _خاله به خدا من راز نگه دار خوبیم. هر حرفی رو که بهم بزنی من خوب خوب گوش می کنم می فرستمش به کله م وقتی خوب خوب حرفاتو زدی منم درشو خوب خوب قفل می کنم و خوب خوب پرتش می کنم اون طرفا که اصلا خودمم پیداش نکنم. باشه؟ این حرف ها را تند تند پشت سر هم بدون وقفه می گفت و برای گفتن "باشه"ی آخرش سرش را کج کرد تا تأثیر حرف هایش را روی من ببیند. وقتی دید حرفی نمی زنم پوفی از سر کلافگی کشید و دوباره کنارم نشست که من همچنان خیره به خیابان بودم. _می دونی امید یعنی چی؟ دخترک فال فروش خوشحال از اینکه من تصمیم گرفتم با او هم صحبت شوم با ذوق به طرفم برگشت. _نه یعنی چی؟ و عجیب تر از آن یعنی معنای این کلمه را ندانی، وقتی که قلب من با آن می توانست دایرة المعارفی بنویسد. توضیح دادن این کلمه برای بچه ای به سن او کار خیلی سختی بود، او تفسیرش از امید یعنی فروختن یک فال دیگر. دو دستش را روی پایم گذاشت و سرش را دوباره کج کرد. _نمیگی بهم؟ اصلا نگو بذار خودم حدس بزنم. یکیه مثل امید ما؟ امید آن ها؟ مگر امید برای همه نیست؟ گنگ به او نگاه کردم. _امید شما؟ _آره امید، داداشمو میگم. منظورت یکیه مثل اون؟ سرم را به نشانه ی منفی تکان دادم و نگاهم را به خیابان دوختم. دخترک فال فروش به تبعیت از من نگاهش را به خیابان دوخت و دوباره رشته ی کلامش را از سر گرفت. _اصلا به نظرم امید یعنی داداشم. مگه امید دیگه ای هم وجود داره؟ به نظر من که نداره. داداش به این خوبی، خوشگلی، زحمتکش، آقایی مگه هست جز امید ما؟ _من منظورم امید به زندگیه. _خوب داداش منم توی زندگی منه دیگه، میشه امید زندگی من. اصلا امید نباشه که نمیشه زندگی کرد. من فقط اونو دارم! بعد از گفتن آخرین جمله سرش را پایین انداخت و با ته موهای بافته شده اش شروع به بازی کردن کرد. این دخترک بیشتر از سنش می دانست! او نباید این ها را می دانست، او باید آن قدر نسبت به اطراف ناآگاه باشد که تنها دغدغه ی فکریش مدل چینش عروسک هایش در کمد باشد نه چیدن فال در جعبه اش. آب دماغش را بالا کشید و چشمه ی پر از اشکش را به من گره زد. _منظورت از امید یعنی این دیگه آره؟ مثل من که اگه داداش امیدم نباشه می میرم؟ می دونی داداش امیدم میگه تو نباید کار کنی من جای هر دومون تا می تونم کارم می کنم، برای مردم اسپند دود می کنم و براشون از خداوند عاقبت به خیریشونو می خوام یا که اگه شیشه ی ماشیناشون لکه شد اونو پاک می کنم. اگه من التماسش نمی کردم، نمی ذاشت کمکش کنم. امیدم همیشه دستش درد می کنه، یهو می بینی شب تا صبح از درد دست خوابش نمی بره. دستاش ترک برداشته، مگه چند سالشه؟فقط چهار سال از من بزرگتره. امید خیلی به فکرمه وقتی می بینه من مریضم نمی ذاره فال بفروشم و خودش تا نصفه شب کار می کنه. خودش سنش خیلی کم بود که برادرش چهار سال از او بزرگتر باشد. خدایا! از هر کس چه ها که نساختی، از برادرش یک مرد و از او یک زن. اشک هایش را با پشت آستینش پاک کرد و بار دیگر دماغش را بالا کشید. _خاله؟ حالا امید یعنی چی؟ _یعنی داداش تو. او امید را اینگونه یاد گرفته بود! دستم را پیش بردم و موهایش را به داخل روسری اش هدایت کردم. مثل ابریشم نرم و لطیف بود! لبخندی روی لب هایش نشست. انگار این لبخند، تمام غم نوشته هایش را مچاله کرد. _خاله؟ اسمت چیه؟ _اسم خودت چیه؟ _عاطفه لبان خشکیده ام را از هم باز کردم تا چیزی شبیه لبخند نمایان شود. _چه اسم خوشگلی، درست مثل خودت!اسم منم زیباست. لبانش مثل خمیر کش آمد و چشمانش بخاطر لبخندش ریز شد. _تو هم درست مثل اسمتی! دستی به سرش کشیدم. _خوب! عاطفه خانم. فالی چند؟ _واسه تو خاله مجانیه. _نه دیگه حساب حسابه و کاکا برادر. با استفهام نگاهم کرد. _یعنی چی؟ می دانستم تا جوابش را ندهم ول کن نیست برای همین آن را به بعد موکول کردم. _بعدا بهت میگم. ولی اگه می خوای یه فال بردارم باید بگی چند؟ انگشت سبابه اش را روی لب پایینش گذاشت و ژست متفکری به خود گرفت. _ام چون تویی دو تومن. _مگه به بقیه چند می فروشی؟ _دو تومن. _تخفیف دادی؟ _نه دیگه خاله، حساب حسابه و کاکا برادر. ناخوداگاه لبخندی کم رنگ که با پاک کن، پاک می شد بر روی لبانم نقش بست. هوش و ذکاوت بالایی داشت و راحت حرف هایت را به خودت بر می گرداند. این عدالت بود که دختری باهوش بالا اینجا باشد و یک آدمی که سرش به تنش میارزید و دخترش هیچ عایدش نمی شد در بهترین مدارس.
  23. 8 پسند
    خلاصه: نمی دانست خودش مقصر است یا آن زمانه ای که او را با گروهی از مشکلات رویاروی می کند. زیبا دختری که از دنیا و خالق رویاهایش شکایت دارد. زیبایی که بخاطر تک نگین قلبش، با زیبایی اش، دست به هر کاری می زند. مقدمه: به جایی رسیده بودم که دفتر احساساتم را پاره کردم و در سه کلمه خود را به اختصاری کشیدم، بد و بد و بد. آنقدر بد، که حتی برای احساساتم کفنی سیه فام به رنگ بختش دوختم و گورستانش را به احساسی بی رحم که چهره اش را در پس نقاب فریبنده کتمان کرده بود، واگذار کردم تا برایشان فاتحه هم نخواند. اما تمام آن ها ادعایی بیش نبود چون با یک نگاه احساسات پوچم را ناخواسته بر باد دادم... ژانر:عاشقانه
  24. 8 پسند
    سلام به فوریویی های عزیز.. مصاحبه ای رو با خانوم @فاطمه پرتوی عزیز، نویسنده ی خوش ذوق و جوان انجمن انجام دادیم که انشاءالله مورد پسندتون واقع بشه. خودتون رو به طور کامل معرفی کنید. فاطمه پرتوی هستم و 15 سالمه چه رمان هایی تا به حال به تحریر درآوردین؟ رمان تصاریف از چه زمانی دست به قلم شدید؟ من از کودکی علاقه ی شدیدی به نوشتن داشتم ،و با تخیلات قوی که داشتم داستان های زیادی ساختم ولی به طور جدی و حرفه ای میشه گفت از 12 سالگی چه چیزی باعث شد وارد عرصه ی نویسندگی بشید؟ استعداد و علاقه ای که داشتم ،همچنین تشویق اطرافیانم برای نوشتن هدفتون از نوشتن چیه؟ لذت می برم از نوشتن وبازی با کلمات شخصیت ساختن وپرداختن به اونها واین لذت رو در هیچ کار دیگه ای نتونستم تجربه کنم چه کسانی مشوق شما هستن؟ دوستانم و خانواده ام وهمچنین خواهرم که در تمام لحظات یارییم میکنه ژانر موردعلاقه تون چیه؟ تراژدی یا پایان خوش؟ ترجیحا اجتماعی،از خوندن هردوشون لذت می برم ولی چون با تمام شخصیت ها زندگی می کنم دوست دارم داستانشون با پایان خوشی تموم بشه ! برنامه ای برای چاپ آثارتون دارید؟ البته زمانی که ببینم به سطحی رسیدم که می تونم آثارم رو چاپ کنم ،حتما این کاررو انجام میدم چطور با رمان فوریو آشنا شدید؟ تعریف های زیادی رو از اساتید عالی و همچنین نویسنده های خوبش شنیده بودم واز قبل یکی از طرفدار های این انجمن بودم انتقاد یا پیشنهادتون به تیم مدیریت انجمن؟ انتقادویا پیشنهادی ندارم جز یک دنیا تشکر از استادهای عزیز. بزرگترین آرزوتون؟ خواننده ها از خوندن رمانم پشیمون نشن ،با اینکه نمیتونم همه ی خواننده های عزیز رو راضی نگه دارم ولی تمام تلاشم رو میکنم. *تشکر میکنیم از خانم پرتوی عزیز بابت این مصاحبه و آرزوی موفقیت و پیشرفت های روز افزون رو براشون داریم.*
  25. 8 پسند
    تابستان اوج تابیدن است ، بلندترین روزها را نشانمان میدهد تا پرده بیندازد بر تاریکی شب های بیقرار . . ! رنگی دیگر از بهار برای آنانی که سبز ماندن و سرزندگی را از یاد میبرند . . . تابستان ، بی وقفه بهانه به دستت میدهد تا لبخند زدن را از یاد نبری . .! تابستان می آید تا شادی های کوچک را دوباره به ذهن های خسته یمان خاطرنشان کند ! خنده های از ته دل کودکانه وسط کوچه و خیابان را گرم ترین تابستانت را دریاب ، تا در پس آن پاییز ، برگ ریزانِ غم های یخ کرده ات باشد . .. شیما.ک
  26. 8 پسند
    پارت بیست و دوم نگاهم را به نگاه خیس از اشکش دادم . اسمم چه خوش آوا شده بود وقتی او اینگونه برای به زبان آوردنش، لب هایش به لرزه می افتادند. درآغوش کشیدمش ودوری این همه سال را با فشردن شانه اش خالی کردم .ولی مگر دلتنگی تمام می شد! با سوز سردی که دربین حیاط پیچید بدون حرفی از جلوی در کنار رفتم تا وارد شود. مانتو شلوار اداری اش چهره اش را پخته تر از چند سال پیش نشان می داد. دستان سردم را ول کرد وچند قدم به جلو برداشت _اینجا چرا شبیه مهدکودکه!؟ تک خنده ای کردم وتکیه ام را به دیوار پشت سرم دادم،خانه پر بود از وسایله آرام... _داشتن یک دختر بچه همین دردسرهارو داره باشوق به سمتم برگشت ولب زد _کجاست؟ دستی به پشت گردنم کشیدم واتاق را نشان دادم . کیفش را روی مبل گذاشت وبه سمت اتاق رفت. پیش دستی ها را روی میز عسلی گذاشتم وبی قرار به بنفشه که آرام به خواب رفته را در آغوشوشش نگه داشته بود ،نگاه کردم . آنقدرکف دستم را بروی شلوارم عقب جلو کشیده بودم که داغ شده بود ولی بنفشه هنوز دست از نگاه کردن به آرام برنداشته بود. _چقدر شبیه ملوسِ منه! باشنیدن نام گربه اش ابرودرهم کشیدم . اومی دانست که من از نام گربه هم بیزارم واین تنفر به حیاط خانه ی عمه ولبخند های وحشتناکش برمی گشت.ورَدی که هنوز بعد از چند سال برروی دستانم خودنمایی می کند. آرام را در کناری گذاشتم و دستانش را میان دستانم گرفتم . _بنفشه...یه چیزایی پشت تلفن می گفتی دستانم را فشرد و به چشان سرگردانم نگاه کرد . _اول تو بگو قضیه چیه ؟چرا اینجایی؟ نیشخندی به حرفش زدم _نمیفهمم اینجا خونمه ،قضیه ای هم نداره .تو بگو حرف های پشت تلفنت چی بود ؟ نگاهش را دراطراف خانه گرداند و بر روی عکس عروسی من وبابک مکثی کرد. روسری مشکی اش را از سرش برداشت .با شنیدن اسمش از دهانم مکثی کرد _خب من شنیده بودم تو و بابک از هم طلاق گرفتین ! سری تکان دادم _آره پشت تلفن گفتی ،ولی این حرف رو از کی شنیدی ؟ _تو یه مهمونی از یه دختره البته این حرف برای چند سال پیشه...شما تو این چند سال به اختلافی نخوردین که تا طلاق پیش برین ؟ کارنامه زندگی من وبابک پر از اختلاف بود ولی طلاق نه... سری به نشانه ی منفی تکان دادم _از اول تعریف کن ببینم چی شده ؟
  27. 8 پسند
    فاصله ها اهمیتی ندارند اگر تو کیلومتر ها دورتر از من به صدای ضبط شده ام گوش کنی... و من اینجا کیلومتر ها دور تر از تو عکست را بغل بگیرم... پای دوست داشتن که در میان باشد تمام معادلات عشق عوض میشود و فاصله نزدیکترین مرز من و تو میشود... راستی از همین فاصله، چه بوی خوبی میدهی امروز♥️
  28. 8 پسند
    پارت نود -حالا اگه اجازه بدید این دو تا جوون برن تو اتاق حرفاشون رو بزنن. نگاه لرزانش را به پدرش که ساکت و در فکر بود دوخت. مصطفی خان بی توجه به چشمان ملتمس آغوش سری تکان داد. -خواهش می کنم. مادرش لبخند ذوق زده ای زد،این پسر به دلش نشسته بود. -مامان آقا سهیل رو به اتاقت راهنمایی کن. آغوش کلافه بلند شد و چادرش را جمع کرد. سهیل ایستاد تا اول آغوش داخل شود. روی تخت نشست و به سهیل تعارف کرد بنشیند. سهیل به اتاق نگاهی کرد و نشست. عرق کرده بود و استرس داشت،خونسردی آغوش هم اضطرابش را بیشتر می کرد. آغوش چادرش را روی شانه هایش انداخت و به پنجره خیره شد،نمی دانست از کجا شروع کند و چه بهانه ای برای جواب منفی اش بدهد. -ببینید آقای آقازاده. نفسی گرفت. -قصد ازدواج ندارم. سهیل متعجب به چشمان عجیب و زیبایش خیره شد -دلیل منطقی دارید؟ اخم کرد. -به هر حال جوابم منفیه! -پای کسی در میونه؟ لب هایش را بهم فشرد،می ترسید چیزی بگوید و به گوش پدرش برسد. -نه! -پس من انقدر میرم و میام تا اجازه بدید با هم آشنا شیم و هم رو بشناسیم. چیزی نگفت و انگشتانش را در هم فشرد. سهیل بلند شد و از اتاق بیرون رفت. میهمانان که رفتند،فاطمه خانوم عصبی چادرش را از سر کند. -چی گفتی به پسره؟ خونسرد پیش دستی ها را به آشپزخانه برد و روی سینک گذاشت. پدرش نیم نگاهی به همسر عصبی اش کرد و پوفی کشید. -من میرم بخوابم،خیلی خسته ام. فاطمه خانوم متعجب از بی خیالی آقا مصطفی رو به آغوش کرد. -چی شد؟ -مامان من فقط گفتم قصد ازدواج ندارم همین.
  29. 8 پسند
    در خیابان صدای غرّش ماشین ها که با سرعت هر چه تمام تر از کنار یکدیگر می گذشتن به گوش می رسید. کاسبان که صبح خروس خوان از آلونک هایشان بیرون آمده بودند با مشتری هایشان در کنار باد خنک اسپلیت، چانه می زدند. دست فروشان کنار خیابان هم داد و هوار راه می انداختند تا شاید گوشه چشمی از نگاه این مردم نصیبشان شود که نشان دهند می توانند جنسشان را با کم ترین قیمت و بهترین کیفیتی که تا به حال دیدند به آنها بیندازد. هر کس پی گرفتاری خودش بود. یکی با تلفنش تند تند سعی در جوش دادن معامله میلیونی را داشت که هیچ فِرِزی نتواند آن را از هم جدا کند، یکی هم با ناراحتی در مورد مهمانی فردا شبش حرف می زد که هیچ لباسی در کمد چوب طلایش پیدا نمی کند که بدنش به زیبایی در معرض دید قرار بگیرد. خدا عادل بود و من با هیچکدام از این انسان ها تفاوتی نداشتم، تنها فرقمان در مدل خانه هایمان، لباس هایمان، زیور آلات و ریخت و قیافه مان بود که عیبی نداشت، چون همگی از روی عدالت بود. من! کسی که در این آفتابی که تب را هم می سوزاند، در حال راه رفتن بودم با کسی در خانه اش نشسته بود و با خیال آسوده برای خودش زیر لب شعر می خواند، برابر بودم چون خدا عادل بود. عدالت یعنی همین! یعنی عرق زحمت کشیِ پیشانیت با اشک چشمانت در هم آمیخته شود و زندگیت با یک فرد از طبقات مرفه، زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد. این تفاوت ها همه اش از عدالت بود. گز گز کف پایم، رخصت بیشتر فکر کردن را به من نداد. کفش هایم بخاطر کرختی بدنم روی زمین مثل جاروی رفتگران همین حوالی، کِش کِش کشیده می ‌شد و صدایش به گوش آدم های اطراف که نه، به گوش خودم هم نمی رسید. آن قدر غرقه در فکر و خیال بودم که تمام موضاعات چند ساعت پیش را فراموش کردم. عدالت عجیبی است؛ زندگی افرادی که در این خیابان ها جریان دارد با زندگی من، شدید مغایرت داشت، اما خدا عادل بود. مردم این خیابان ها: غم نداشتند، ترس نداشتند، گرسنگی نداشتند، شب بیداری و صبح مثل خر کار کردن نداشتند، بی پولی نداشتند، سر افکندی به خاطر اینکه امروز قرص نانی ندارند که برای فرزندانشان روی سفره بگذارند نداشتند. چقدر عدالت زیبا بود که مردم آن سوی همین شهر "نداشتند" هایشان "داشتند" بود. صدای ناله ی کفش هایم مشهود بود. از این همه پیاده روی خسته شده بود و تحمل سنگینی وزن مرا نداشت! چقدر باهم تفاهم داشتیم! او زیر پا های من له می شد من در زیر ظلم زمانه! او کهنه شده بود و روح من کهنه تر از او! بعضی وقت ها می گفتم شاید خدا عجیب دلش گرفته است و می خواهد با دیدن حال من قهقهه بزند. "خدایا! می خواستی قهقهه بزنی؟ کاش موضوع دیگری را برای این کار انتخاب می کردی که من هم به بدبختی های جدیدم بخندم، اما این یکی عجیب در میان خنده اشکم را در می آوَرَد." کیفم را محکم در میان دستانم فشار دادم و بعد از یک لبخند، یک قطره از چشمم مانند شبنم به پایین افتاد. این بدبختی جدید عجیب مثل عدالتت مبهم بود، عجیب... شبنم دیگری پایین افتاد. این بدبختی جدید هیچ امیدی برای زندگی باقی نمی گذاشت؛ اگر امیدی هم بود مثل فانوس روشنی در میان غار تاریک نومیدی بود که نرم نرمک با گذشتن زمان، خاموش و خاموش تر می شد. شکر خدا! یک امید کمرنگ داشتن در برابر کوهی از نومیدی، عدالتت بود که هیچ کدام از کفه ی ترازوی این دو برایت سنگینی نمی کرد. نتیجه ی زیاد راه رفتنم، چهارراهی در نزدیکی یک پارک بود و از آن همه شلوغی و سرو صدای مردم به دور. نگاهی به صندلی نزدیک پارک انداختم، قدم های سست و بی جانی برداشتم تا به صندلی برسم و روی آن بنشینم. آنقدر ها هم خلوت نبود! ماشین ها در حال رفت و آمد بودند و گاهی هم از روی بی حوصلگی دستشان را روی بوق می گذاشتند. _خاله یه فال می گیری؟ چشمم را از روی ماشین ها گرفتم و صورت ملتهبم را به طرف صدا چرخاندم. دختری با لباسی آبی با گلهای ریز سرخ که روی آن نقش بسته بود، جعبه بدست به من خیره شد. دوباره تکرار کرد. _خاله یه فال می گیری؟ صورتم را چرخاندم و دوباره به رفت و آمد ماشین ها دقیق شدم. گویا ذهنم خالی خالی بود. گرمی وجود کسی در کنارم به آسانی احساس شد. صورتم را برگرداندم. دختر فال فروش سر به زیر کنارم نشسته بود، پاهایش را در زیر صندلی بهم قلاب کرده بود و تکان می داد. سرش را بالا گرفت و به من نگاه کرد. در چشمانم خیره شد و بعد چشمانش در تمام اعضای صورتم چرخید. _خاله گریه کردی؟ نگاهم را از او گرفتم و باز هم به ماشین ها خیره شدم. در صدایش ناراحتی پر تلاطم موج می زد. _خوب خاله اگه پول نداری چرا گریه می کنی؟ من چون دختر خوبیم می تونم یه فال مجانی بهت بدم خوب؟ باشه؟ منگنه ی بین لبان ترک خورده ام را باز کردم. _ممنون! برای اون نیست. جعبه را روی صندلی گذاشت و رو به رویم ایستاد. _خاله اگه واسه اون نیست پس واسه چیه؟ _هیچی مُصر تر از این حرف ها بود.
  30. 7 پسند
    خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی كه مرا با تو ندید..:'(
  31. 7 پسند
    #پارت_صد_و_پنجاه_و_پنجم فصل سیزدهم: با "خسته نباشید" استاد دفترم را بی‌حوصله جمع کردم و به لیلان که کنار دستم نشسته بود و مطالب روی وایت برد را می‌نوشت خیره شدم. _چه مرگت شده امروز دلی؟ _تولد علیرامِ، آینه دق تابان بانو دستور دادن برای کور شدن چشم خانواده‌ی شوهر همه باید حضور داشته باشن خندید و با نگاهی به من دفترش را جمع کرد. هر دو همراه بچه‌های دیگر از کلاس خارج شدیم و گوشه‌ای از محوطه‌ی دانشگاه نزدیک بوفه پناه گرفتیم. _من می‌گم نکنه این مزاحمت‌ها و این ایمیل‌ها کار خود تابان باشه؟ هان؟ آخه کی جز اون از تو متنفره؟ نگاهی عاقل اندر سفیه به صورتش کردم و از فلاکسی که همراهم آورده بودم دو لیوان بزرگ نسکافه ریختم. _آخه عقلت کجاست؟ کی برای خراب کردن یکی دیگه زندگی خودش رو کُن فیکون می‌کنه؟ لیلان حرفم را تأیید کرد و با چاقوی میوه‌خوری محتوای هردو لیوان را هم زد. هردو بلند آه کشیدیم، کمی از محتوای لیوان را مزه مزه کردم و به آسمان ابر گرفته‌ی بالای سرم لبخند زدم. تنها دلخوشی من بعد از حضور خدا در زندگی‌ام آسمان و بارانش بود. _می‌گم دلی نکنه کار بابات باشه یا چه می‌دونم کار صنم _دیوونه‌ام کردی لیلی بابای من دکمه‌ی پاور کامپیوتر رو نمی‌دونه کجاست چه برسه به ایمیل زدن و این حرف‌ها، بعدش هم صنم داره خودش رو به آب و آتیش می‌زنه برای زندگی تابان بعد بیاد این کارها رو بکنه که زندگی‌اش خراب بشه؟ یه چیزی بگو با عقل جور دربیاد دوباره سری به تأیید حرف‌هایم تکان داد و هردو با افکاری مغشوش در دنیای خودمان غرق شدیم. _دلی می‌گم نکنه... با تذکر نگاهش کردم که حرفش را ناتمام رها کرد و من با نگاهی به ساعت لیوان کاغذی را داخل سطل زباله انداختم و بلند شدم. _جای این افکار مالیخولیایی پاشو بریم سر کلاس استاد کامرانی تا پایان کلاس‌ها فکرم درگیر بود و مدام دنبال تراشیدن بهانه‌ای برای نرفتن بودم. در هزارتوی ذهنم احساس خفگی داشتم انگار که افکارم و تمامی خاطراتم داخل آب باشند. دلم کمی آرامش می‌خواست و دوری کردن از علیرام و تابان و شاید کل خانواده‌ام که هر کدام به نوعی در احساس حقارت این زمان من نقش داشتند.
  32. 7 پسند
    بیمار سرطانی: یه نخ سیگار میدی؟ دنزل: مگه تو سرطان نداری؟ بیمار سرطانی: چی میشه مگه, سرطانم سرطان میگیره؟ 📽 (Flight (2012)
  33. 7 پسند
  34. 7 پسند
    عهد کرده ام که دیگر دلم برایت تنگ‌ نشود... ‌برای حرفهایت؛ برای نوازشهایت؛ برای دوستت دارم گفتن هایت؛ برای چشمان زیبایت دلم تنگ نشود.....! واسه سفرهایی که دیگه نمیریم.... یا اون عکسایی که قسمت نمیشه بگیریم.... واسه باوری که بهت داشتم واسه اون عشقی که بی خداحافظی رفت دلم‌تنگ نشود.....! کاش میتوانستم....! کاش........ َ
  35. 7 پسند
    بشقاب ها چیده شد و پس از آن مادر باسلیقه غذا را کشید. زمانی که همگی دور میز نشستند ، با اشتها بشقابش را پر کرد. با وجود آنکه گرسنه بود، مثل همیشه آرام غذا می خورد. قلمه اش را فرو برد و کمی سس روی سالاد ریخت. _طبقه ی بالا خیلی سر و صداست، چیزی شده؟ مادر نگاه چپی به او انداخت. _همسایه های جدیدن، چند روزی میشه اثاث کشی کردن. کمی آب داخل لیوانش ریخت. _احتمالا وقتی نبودم اثاث کشی کردن. برای همین متوجه نشدم. مادر سر تکان داد و آخرین قاشق از غذایش را خورد. پدر رو به او کرد. _فردا شیفت داری باباجان؟ قاشقش را داخل بشقاب گذاشت. _نه، فردا روز کاری من نیست. پدر صندلی اش را کمی عقب کشید. _امروز برام کاری پیش اومد، نتونستم بهداد رو برسونم. متوجه شد منظور پدر چیست اما صبرکرد تا صحبتش تمام شود. پدر ادامه داد. _می تونی فردا برسونیش؟ بهداد از مادر تشکر کرد و سمت غزل چرخید. _نمی خوام تو زحمت بیفتی... پدر صحبتش را قطع کرد. _تعارف درست نیست، اینجارو خوب نمیشناسی، پیدا کردن مسیر سخت میشه. همانطور که به صحبت بین پدر و بهداد گوش می داد، دستمالی را دور لبش کشید. _مشکلی نیست،حالا مقصد کجاست؟ بهداد از پشت میز بلند شد. _دانشگاه. ****** صبح روز تعطیلش، زمانی که پدر سرکار می رفت بیدار شده و همراه او صبحانه خورده بود. روز قبل آنقدر خسته بود که زودتر از همه به خواب رفت و همین هم باعث سحرخیزی اش شد. بهداد تازه بیدار شده و همراه مادر مشغول خوردن صبحانه شدند. لیوان بزرگی پر از چای دارچینی برای خود آماده کرده و کتابی که به تازگی خریده بود، ورق می زد. داستان به اوج خود رسید و او میان جملات غرق بود که متوجه بهداد شد که از او می خواست حرکت کنند. کتاب را بست و آن را داخل کیفش گذاشت و از مادر خداحافظی کردند. جلوتر از بهداد بیرون رفت و منتظر آسانسور ماند. آسانسور با کمی تاخیر از طبقه ی بالا، پایین آمد. زمانی که در آسانسور باز شد، دختری را دید که کوله ی بزرگی را روی دوش داشت. وارد شدند، دخترک با دیدنشان گوشه ای ایستاد و زیر لبی سلام گفت. بهداد روبه رویش ایستاده بود و به کفش های تازه واکس خورده اش خیره شده بود. نگاهش از آینه به دختری افتادکه کوله ی صورتی رنگش از جثه اش بزرگ تر به نظر می رسید! موهای چتری دخترک روی چشم هایش ریخته و دائم آنها را بادست کنار می زد. دختر متوجه نگاه خیره اش شد، سرچرخاند و درآینه نگاهش را غافلگیر کرد. پیش از آنکه غزل نگاهش را بدزدد، دختر لبخندی دندان نما زد و زبانش را بیرون آورد. آسانسور ایستاد و رسیدن به پارکینگ اعلام شد. خنده ای کوتاه کرد. می خواست چیزی بپرسد اما دخترک جلوتر از آنها بیرون رفت و سمت ماشینی که با چراغ های روشن انتهای پارکینگ بود، دوید. بهداد در آسانسور را نگه داشت و صبر کرد تا غزل خارج شود. _آشنا بود؟ درحالی که سوییچ را از کیفش در می آورد پاسخ داد. _نه، ولی قبلاً همینجا دیده بودمش. چند دقیقه بعد از خروج ماشین مشکی رنگی که دخترک سوارش شده بود، آنها هم راه افتادند. بهداد آدرسی که روی برگه نوشته شده بود نشانش داد. نگاهی انداخت. _رفتن به دانشگاه، دلیل خاصی داره؟ بهداد بخاری که روی شیشه نشسته بود، پاک کرد. _برای دیدن یکی از دوستانم میرم. بیش از این مکالمه کوتاه صحبتی نشد. بهداد به مغازه هایی که به سرعت از کنارشان عبور می کردند چشم دوخت و نگاه غزل نیز به جلو دوخته شد.
  36. 7 پسند
    _فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده، زن، هنر و عشق، اما در عجب که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق! قهوه سرد آقای نویسنده
  37. 6 پسند
    اجازه دارید گوشه ای گیر بیاورید و محکم و بلند فریاد بکشید با صدایِ بلند گریه کنید, حتی اجازه دارید که ناسزا بگویید به همه یِ کسانی که آزارتان داده اند و دلتان را به بدترین شکلِ ممکن رنجانده اند, اما وقتی گلایه هایه تان تمام شد, و آرام شدید... اجازه ندارید یک انسان ضعیف باشید و خودتان را دست سرنوشت و روزگار بسپارید, شما هیچوقت اجازه ندارید که تسلیم شوید.
  38. 6 پسند
  39. 6 پسند
    #پارت_صد_و_نود_و_ششم با گام‌هایی که ناتوان شده بودند قدم اول را داخل حیاط گذاشتم. حیاط خانه با چراغ‌های رنگی آذین بسته و زیبا شده بود. آب دهانم را با ترس فرو دادم و به گل آرایی‌های حیاط نگاه کردم. هیچکس داخل حیاط نبود و همین موضوع برایم خیلی عجیب بود. صدای لرزان آن زن از ذهنم بیرون نمی‌رفت. با صدای آرامی که لرزش خفیفی داشت نام تابان را صدا زدم اما کسی جواب نداد. پشت سرم را نگاه کردم، می‌ترسیدم در حیاط پشت سرم بسته شود. وارد پذیرایی خانه شدم اما تابان آن جا هم نبود. از جلو رفتن می‌ترسیدم اما فکر اینکه ممکن است بلایی سر تابان آمده باشد بیشتر اذیتم می‌کرد. _تابان... کسی جوابم را نداد، دلهره‌هایم تمامی نداشت و هر قدم که به سمت جلو برمی‌داشتم قلبم تندتر می‌زد. تمام پذیرایی بزرگ خانه با گل‌های مصنوعی تزیین شده و زیبا شده بود اما این خلوت بودن خانه درست وسط روز برایم خیلی عجیب بود. به سمت اتاق خواب مشترک خانوم و آقای رفیع رفتم. حس مبهمی مرا به همان سمت می‌کشید. با دست‌های لرزان در نیمه باز اتاق را باز کردم و با دیدن تابان که روی تخت افتاده بود با ترس دستم را جلوی دهانم گرفتم. حس می‌کردم رنگ صورتم سفید و گلویم خشک شده بود. خدا را بابت آمدن به خانه شکر کردم و سریع کنار تابان رفتم. رنگ صورتش پریده بود و به نظر بیهوش می‌آمد. از پارچ استیل بالای سرش مشتی آب در دستم ریختم و به صورتش پاشیدم. بغضم دوباره تا گلویم بالا آمد و در منحنی‌های گلویم شکست. _تابان....تابان...چشم‌هات رو باز کن...تابان منم دلبان دست‌هایم به شدت می‌لرزید و به خاطر اشک‌هایم دیدم تار شده بود. دستم را زیر گردنش گذاشتم و دوباره مشتی آب به صورتش پاشیدم. _تابان توروخدا چشم‌هات رو باز کن، چی شده تابان؟ پلک‌هایش لرزید و چشم‌هایش آرام باز شد. نگاهش بی‌حال و واخورده روی صورتم چرخید و کش دار اسمم را صدا زد. _دلـ...دلبـ...ا.....ن _نگران نباش من اینجام، الان زنگ می‌زنم اورژانس خواستم بلند شوم که مچ دستم را گرفت و من را سمت خودش کشید. اشک‌هایم را پاک کردم و از پارچ بالای سرش یک لیوان آب ریختم. رنگ کدر آب باعث انزجارم شد اما از رفتن به آشپزخانه و آوردن آب هراس داشتم. لیوان را به لب‌های تابان نزدیک کردم که صورتش را برگرداند. اشک‌هایم گلوله گلوله از چشم‌هایم پایین می‌آمد و روی ملحفه‌ی تخت می‌چکید. با اضطراب به خاطر گلویی که خشک شده بود مقداری از آب را خوردم و باقی را روی پاتختی گذاشتم. تابان با نگاه نگرانش خیره‌ی صورتم شد و دستم را سمت خودش کشید. معلوم بود قصد دارد حرفی بزند اما هنوز توان نداشت. سرم را نزدیکش بردم. _چه اتفاقی افتاد؟ یه خانومی به من زنگ زد گفت تو حالت بد شده؟ _دلـ...دلبا...ن....مـَ...من... با صدای افتادن چیزی از بیرون اتاق نگاهم ترسیده به در اتاق خواب دوخته شد. تابان نگران بود و این از دست‌های لرزان و صدای آهسته‌اش مشخص بود. دست تابان را رها کردم و با ترس بلند شدم. نفسم به زحمت بالا می‌آمد و احساس می‌کردم سرم کم‌کم داشت سنگین می‌شد. قدم اول را سمت پذیرایی برداشتم که تابان پایین مانتویم را گرفت تا مانع رفتنم شود. _تو تنها نیستی تابان؟ کی تو خونه‌اس؟ بقیه کجا هستن؟ جواب نداد و فقط سرش را به معنای نفی کردن تکان داد. در اتاق خواب جلوی چشم‌هایم تار شد، پلک‌هایم را محکم به هم فشار دادم و دوباره باز کردم اما تصویر در اتاق جلوی چشم‌هایم کج و معوج شد. سرم گیج می‌رفت، دستم را به دیوار گرفتم تا از اتاق خارج شوم. متعجب بودم از این حالم ولی نمی‌فهمیدم چرا احساس گیجی عجیبی داشتم. انگار تمام تصاویر مقابل چشم‌هایم کش می‌آمد و چندتا می‌شد. خودم را کامل به دیوار تکیه دادم و در یک لحظه نفهمیدم چرا تمام دنیا در برابرم سیاه شد.
  40. 6 پسند
    سلام به همه ی فوریویی های عزیز.. مصاحبه ای رو با خانم @Mahdis_Aghili عزیز، نویسنده ی جوان و خوش ذوق انجمن انجام دادیم که انشاءالله موردپسندتون واقع بشه. خودتونو به طور کامل معرفی کنید. -مهدیس متولد 6/8، اصفهان؛ البته بیشتر من رو به اسم Mahdis.A میشناسند. چه رمان هایی تا به حال به تحریر درآوردین؟ -رمان چهارتا. اما هیچکدوم رو منتشر نکردم به جز رزی برای تو که در دست تایپ هست. از چه زمانی دست به قلم شدید؟ -از سیزده سالگی چه چیزی باعث شد وارد عرصه ی نویسندگی بشید؟ -علاقه ام به ادبیات؛ اوایل خودم متن می‌نوشتم و بعد ها رمان. دوست هام می‌خوندند و خیلی تشویقم می‌کردند، منم که امیدوار شده بودم نوشتن رو شروع کردم. هدفتون از نوشتن چیه؟ -این که احساسات خودم رو به دیگران منتقل کنم. چه کسانی مشوق شما هستن؟ -دوست های عزیزم. ریحانه، فاطمه، ژاله، پریا و دختر عموی گلم مریم. اشتباهی که هیچوقت در نویسندگی تکرار نمیکنید، چیه؟ -هیچ کس بی عیب نیست و همه، حتی بهترین نویسنده ها بعضی اوقات اشتباه می کنند. ولی من هیچوقت از شکسته نویسی خوشم نمیاد و سعی می کنم که این اشتباه رو نکنم. تا الآن که خداروشکر موفق بودم. کوبنده ترین نقدی که تا به حال از رمان هاتون شده، چیه؟ -بهتره نگم! ژانر موردعلاقه تون چیه؟ تراژدی یا پایان خوش؟ -دوست ندارم رمانی که مینویسم همه اش غمگین باشه یا شخصیتم بیش از حد خوشحال. زندگی همه ی افراد فراز و فرود های خاص خودش رو داره، گاهی اوقات غمگینه گاهی اوقات شاد. ولی پایان خوش رو بیشتر می پسندم. به کدوم یک از رمان هاتون بیشتر علاقه دارید؟ - هیچ کدوم. هیچ کدومشون اون قدر بی نقص نیستن که بخوام خیلی دوستشون داشته باشم! می‌دونم عجیبه ولی سعیم رو برای نوشتن یک رمان قوی می‌کنم. .به جز نویسندگی در چه زمینه هایی فعالیت دارین؟ -ورزش بسکتبال. بنظر شما نویسندگی در دنیای مجازی چه آینده ای داره؟ -مردم رمان های مجازی رو بیشتر میخونند تا رمان های چاپی. دوست دارم از طریق مجازی مخاطب و طرفدار جذب کنن تا وقتی رمانم چاپ شد حداقل چند نفر بدونند این نویسنده چطوره و اگر دوست داشتن رمانم رو بخونند. چون اصولا خواننده ها رمان هایی از نویسندگان جدید رو نمی‌خرند. برنامه ای برای چاپ آثارتون دارید؟ -برای رزی برای تو،بله. ان شاء الله اگر توی مجازی طرفدار پیدا کرد شاید بفرستمش برای چاپ... چه انتظاری از خوانندگان رمان هاتون دارید؟ -هیچی! دوست دارم نقدم بکنند اما نقد سازنده. یه توصیه به نویسندگان تازه کار؟ -نا امید نشید. حتی اگر بدترین نقد ها و نظر ها رو گرفتید. با تلاش بیشتری ادامه بدید و بذارید ذهنتون شما رو به یه سفر خیالی ببره. حتما موفق می‌شید. چطور با رمان فوریو آشنا شدید؟ -دوستم ژاله مجبورم کرد تست بدم و بعد از قبول شدنم من رو تشویق به نوشتن کرد. انتقاد یا پیشنهادتون به تیم مدیریت انجمن؟ -انتقادی ندارم و ممنونم بخاطر خلق مهدیس با این قلم جدید. بزرگترین آرزوتون؟ -سلامتی و موفقیت همه ی مردم و امیدوارم که هیچ کس حسرت به دل نمونه. و حرف آخر... -ممنونم از تموم افرادی که وقت میذارن و رمان من رو می‌خونن. و تشکر ویژه از استاد های عزیز فوریو،خیلی دوستتون دارم. *تشکر میکنیم از خانم عقیلی عزیز بابت وقتی که برای این مصاحبه گذاشتند و آرزوی موفقیت و پیشرفت های روز افزون رو براشون داریم.*
  41. 6 پسند
    #پارت_صد_و_چهل_و_ششم هاکان یک مرد استثنایی بود. چیزهایی که امشب دیده بودم حتماً خواب بود و حتماً من آلیس در سرزمین عجیب هاکان بودم که با اجازه‌ی خودش وارد دنیایش شده بودم. باورم نمی‌شد این مرد سنگی و سرسخت چنین حمایت‌گر و مهربان باشد. جنس نگاه‌هایش و دستی که مدام دور کمرم قلاب می‌شد تا من را نزدیک خودش نگه دارد حس امنیت را لحظه به لحظه در جانم جریان می‌داد. برای اولین بار حتی بیشتر از پاکان به او اعتماد داشتم و فهمیده بودم که هاکان واقعاً مرد سرسخت اما خوش قلبی است. تنها شده بودیم و من با رفتارهای هاکان کاملاً از آن حس موذی تلخ روز گذشته‌ام نجات پیدا کرده بودم. حالا حمایت‌هایش آن قدر برایم ملموس شده بود که دوست داشتم برایش درد و دل کنم اما تمام حرف‌هایم مثل نقطه‌ی زیر علامت سؤال کور شد. _خیلی دوست دارم بدونم چرا کم می‌خندی؟ با احساس نامعلومی نگاهم کرد. چشم‌های سبز خوش رنگش با آذین مژه‌های بلند و ابروهای کمانی‌اش دل هر دختری را در برابرش سست می‌کرد اما هاکان همیشه از خودش و از زندگی‌اش ناراضی بود و من کاملاً درکش می‌کردم. _من بیشتر مواقع درد دارم، بیشتر مواقع با قرص و آمپول حالم خوبه، بیشتر مواقع حمله‌ی عصبی دارم و این دردها لبخند من رو برای همیشه پاک کرده بغضم گرفت، هیچ‌وقت خبر نداشتم که انقدر در زندگی‌اش درد داشته در سکوت تمامشان را تحمل کرده است. من به عنوان یک خواهر واقعاً از زندگی هاکان دور بودم و امشب هردو فهمیده بودیم که فقط نسبت ما به هم نزدیک است اما قلب‌های ما فرسنگ‌ها دور از هم افتاده است. با قطع شدن موسیقی و چیدن میزهای شام همگی مشغول صرف شام شدند و من و هاکان دوباره در کنار دوستان خون‌گرم و مهربانش قرار گرفتیم. آخرین مهمانی دورهمی که شرکت کرده بودم را به یاد نداشتم و تنها چیزی که از مهمانی‌های خانوادگی همیشه در خاطرم مانده بود دوری‌ها و کنایه‌ها بود. هاکان به نظر خوب نمی‌رسید و کلافگی‌اش به طور نامحسوسی در رفتارش مشخص بود. نگرانش بودم و فهمیده بودم امشب با این صدای بلند موسیقی چه عذابی را متحمل شده است. _می‌خوای برگردیم خونه؟ انگار زیاد رو به راه نیستی نگاهم کرد و با سر تأیید کرد. رگه‌های سرخ چشمش بیشتر نگرانم می‌کرد پس زود بلند شدم و پالتو و شالم را از خدمتکار سالن تحویل گرفتم. دوستان هاکان انگار متوجه حالاتش شده بودند که در سکوت ما را بدرقه کردند اما آن دختر چشم عسلی نگاهش به طرز مرموزی نگران‌تر بود. هردو به سمت جایگاه عروس رفتیم و پس از تبریک مجدد به عروس و داماد سمت در خروجی راه گرفتیم. دوست نداشتم امشب را زهرش کنم باید قبل از شدت یافتن دردش به اتاقش می‌رسید تا استراحت کند. سرش به شدت درد گرفته بود و بی‌حال شده بود اما سرسختانه سعی می‌کرد خودش را سرحال نشان دهد. با سختی پشت رل ماشینش نشست و آرام حرکت کرد. تلفن همراهم را چک کردم و به پیام لیلان پاسخ دادم. "دلی کسی به ذهنت نرسید؟" "نه" نگاهم را به هاکان دوختم که مدام سرش را با یک دست فشار می‌داد. نگرانش بودم و بغضم هم گرفته بود. انگار تازه یادم افتاده باشد هاکان کیست. _بزن کنار من می‌شینم با تردید نگاهم کرد و من با اطمینان به او چشم دوختم. موافقت کرد و من جایگزینش شدم تا برادرم کمی استراحت کند، تا دردهایش مثل دردهای من موقتاً ساکت شوند. "پایان فصل یازدهم"
  42. 6 پسند
    پارت نود و چهار به خانه که رسیدند بی حرف به سمت اتاقش رفت و به صدا زدن مادرش اهمیتی نداد؛ از او و اصرار هایش دلخور بود. حس این که در خانه ای باشد که او را اضافه ببیند عذابش می داد. چراغ را روشن نکرد و کیفش را گوشه اتاق انداخت. دکمه های مانتویش را یکی یکی باز می کرد، راه نفسش را هم به همین راحتی می توانست باز کند. روی تخت دراز کشید و به ستاره های شب تاب آویزان به سقف زل زد. اگر زندگی تاریکش هم مانند این ستاره ها نور می گرفت و می درخشید دنیا به آخر می رسید؟ روی تخت چند بار غلت خورد و فنر های تخت به کمرش فشار می آورد. این فشار در برابر فشاری که زندگی به او وارد می کرد هیچ بود. دستش را زیر سرش گذاشت و به پنجره باز خیره شد که باد پرده را به بازی می‌ گرفت،زمانه هم او را به بازی گرفته بود،اسباب بازی بود؟ نسیم خنک دست محبتش را بر گونه های تب دارش کشید که چشم بست و صدای جدال شاخه ها و تشویق جیرجیرک ها ذهن درهم گره خورده اش را آرام تر کرد و ذهنش به سمت روز های گذشته پر زد. "دو سال قبل" تاب می خورد و تکیه اش را به زنجیر کنار تاب می داد. هر بار با فشار بیشتری تاب را هدایت می کرد. نگاهش به بازی گنجشک ها روی شاخه درخت عزیز دردانه اش بود. دو سال هم تمام شده بود و او نیامد.تمام میشد این دوری؟ -آغوش! نگاهش را برگرداند و به مادرش که گوشی به دست در چارچوب در ایستاده بود دوخت. -کیه؟ به سمت مادرش رفت و گوشی را به دستش داد و شانه ای بالا انداخت. سرسنگینی مادرش این اواخر بیشتر شده بود و چون وزنه بر شانه های نحیفش فشار می آورد. نفس عمیقی کشید و رو برگرداند و قدم برداشت و کنار حوض ایستاد. -الو؟ -سلام آغوش جان. خوبی عزیزم؟ یه خبر خوب برات دارم.کار برات پیدا کردم. با شنیدن صدای منیره ذوق زده لبه حوض نشست. -سلام منیر،جدی میگی؟کجا؟ -یه مهد. معلم می خوان. تورو معرفی کردم فردا برو یه سر بزن. لب هایش کش آمدند و پیشانی اش را به کف دستش تکیه داد. خرمن موهایش روی شانه اش ریختند و دیدش را گرفتند.دستی تره ای از موهای خرمایی رنگش را میان انگشتانش گرفت و نرم نوازش کرد. تند سرش را بالا گرفت و چیزی نبود... چانه اش لرزید و قطره های اشک از هم سبقت گرفتند گوشی را در دستش می فشرد اما حواسش جای دیگری بود انگار در این دنیا نبود و یا پیش منیره. بینی اش را بالا کشید و بلند شد و به سمت خانه پا تند کرد. به اتاقش که رفت از داخل کشو قیچی ای برداشت. تنش در آتش خشم و دلخوری در حال ذوب شدن بود. شاید هم تب داشت. به حیاط برگشت و دمپایی هایش را پا نکرده قدم برداشت. آرام میشد؛ قدم گذاشتن روی موزائیک های سرد حرارت جانش را کم می کرد. لب حوض نشست. دستانش می لرزید، او عاشق موهایش بود! هق هقش بلند شد و قیچی را لب حوض گذاشت و موهایش را چند قسمت کرد. قیچی را برداشت و روی موهایش گذاشت. از این مرد لعنتی چطور می توانست دل بکند!ثابت می کرد. چشمانش را روی هم فشرد و قیچی زد. قطره اول و موهای خرمایی رنگش روی زمین ریخت. هق هقش بلند شد اما تا آخرین طناب این احساس را می برید. به موهای ریخته بر موزائیک ها و شناور روی آب نگاه کرد و چشمان ملتهب از گریه اش را بست. سرش را با خشم داخل آب حوض فرو کرد. آرام که گرفت نگاهی به پنجره خانه انداخت و مادرش را دید که بی تفاوت پرده را کنار زده بود و نگاهش می کرد. بلند شد و بدون اینکه نگاه از مادرش بگیرد به سمت تخت رفت و لبه آن نشست. "مامان،دخترت تموم شد!"
  43. 6 پسند
    پارت بیست و چهارم با تکان دست بنفشه از فکر بیرون آمدم _پروانه انقد فکر نکن نگاهی به قیافه گله مندش انداختم _میگی چیکار کنم ؟کار بهتری سراغ داری؟ کلافه نفسش را بیرون داد _نه ولی اگه هی بری تو فکر مطمئن باش اولین نفر خودت از پا درمیای. با غصه سری برای درستی حرف هایش تکان دادم...ولی چه کنم که فکر دست از سرمن بر نمی داشت. _من باید برم محمد زنگ زده . لبخند بی جانی به قیافه شرمنده اش زدم . کفشش را از کنار جا کفشی کنار کشید _پروانه به بابک نگو من رو دیدی .می تر سم به محمد بگه ،دیگه نتونم ببینمت زیر لب "باشه" آرامی گفتم در را باز کرد _خب...به نظرم فعلا به بابک نگو که از اتفاقات با خبری . یه در تکیه زدم و به چشمانش که در تاریکی شب به رنگ سیا دیده می شدند ،نگاه کردم _باشه. _اذیت نکنی خودت روها چشمانم را بر روی هم فشردم وتوصیه اش را در ذهنم جای دادم با شنیدن صدای بهم خوردن در ،در تاریکی به عقب برگشتم و در رابستم . بی توجه از کنار عروسک ها ی آرام گذشتم و دروی مبل افتادم به صفحه ی سیاه تلویزیون روبه رویم زل زدم نور هالوژن هایی که تنها روشنایی آن قسمت بودند ،باعث این شده بودند که من تصویر خودم را برروی صفحه تلویزیون خیلی محو ببینم. سرم را به سمت سقف چرخاندم نور های کوچک من را به یاد ستاره های شب های کویر می انداختند که ندیده بودم ولی تعریفشان راشنیده بودم ودر حسرت دیدنشان سکوت را بر لب های همیشه خاموشم زدم ودرآخر هم مانند همیشه حرف های بابک برروی حسرت های دلم نشستند تا سر باز نکند . پوزخندی به افکارم زدم دستی به جایی که بنفشه تا چند دقیقه پیش نشسته بود کشیدم ،گرم بود مثل رابطه اش با محمد . پسر عمو و خواستگار سمج بنفشه .خوشحال بودم برایش حداقل بین ما دونفر یک نفرمان طمع آرامش را چشید. باشنیدن صدای باز شدن در و ماشین ،به سمت پنجره رفتم وگوشه پرده راکمی کنار زدم .
  44. 6 پسند
    زبانش را روی لبش کشید. _دوستم داره. _بله دیدم! ما بقیش. _با یکی از بچه های مدرسه مون دیدمش. خیلی ناراحت شدم. می دونستم بدرد هم نمی خوریم، اما چیکار کنم خیلی دوستش داشتم. بهش گفتم که نامزد دارم اونم خیلی عصبی شد و... دوتا دستم را بالا آوردم. _واستا واستا! تو نامزد داری؟ سرش را به نشانه ی منفی تکان داد. با خیالی آسوده دستانم را پایین انداختم. _نمی خواد بگی. بقیشو خودم می تونم حدس بزنم. ساعت به خونه رسیدنت دیر نشده؟ سرش را میان دستانش گرفت. _چرا خیلی دیرم شده! برم خونه تیکه بزرگم گوشمه. نمی دونم چه گلی به سرم بگیرم. دستم را پشت کمرش گذاشتم. _بیا بریم یه کاریش می کنم. تا رسیدن به خانه شان که چهار تا خانه از ما پایین تر بود لام تا کام حرف نزد. در راه به خاطر خالی بودن ذهنم، از روی اجبار با شمردن درخت های خیابان آن را پر می کردم. به خانه ای که تفاوت چندانی با خانه ی ما نداشت رسیدیم. وقتی زنگ در را زد دستانش شروع به لرزیدن کرد. به دیوار خانه شان دست به سینه، تکیه داده بودم و حرکاتش را زیر نظر داشتم. درب خانه باز شد. _تویی ور پریده؟ کدوم گوری بودی؟ زنگ مدرسه ت یک ساعته خورده تو الان میای خونه؟ بگو ببین رفته بودی کدوم قبرستونی؟ نکنه رفته بودی دنبال یللی تللی؟ به سمتش که یورش برد، تکیه ام را از دیوار گرفتم. _کاریش نداشته باش! با من بود! در فهرست اسم های ذهنم، اسمش را پیدا کردم. اگر اشتباه نکنم اسمش مهراوه بود. مهراوه خانم با شنیدن صدایم به طرفم چرخید. _اِ سلام زیبا جان خوبی؟ چطورین؟ خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ مادر چطورن؟ ور وره جادویی بود که دومی نداشت. _اونم خوبه منم خوبم. _این دختر خانم من با شما بوده دیگه نه؟ چه جالب! دخترش را از ور پریده به دختر خانم ارتقای مقام داد. _آره با من بوده. تو راه دیدمش، یکم باهم حرف زدیم. دیگه متوجه گذر زمان نشدیم. دختر مهراوه خانم زیر چشمی به من نگاه کرد و سرش را پایین انداخت. _عیب نداره بیشتر باهم می موندین من مشکلی نداشتم. من به دخترم اعتماد دارم زیبا جان! دستانم را در جیب مانتویم فرو کردم و پوزخندی زدم. _بله! نظاره کردم. تکه ی کلامم را گرفت و لبخند تصنعی زد. _دم در بده زیبا جان بیاین تو. _نه ممنون من دیگه برم. خداحافظ. از آن ها دور شدم و رو به روی درب خانه ایستادم. دوباره حرف های دکتر به یادم آمد. با تکان دادن سرم سعی در پراندن آنها داشتم. کلید را در قفل چرخاندم. نفس عمیقی کشیدم. بوی خوش آبگوشت، مشامم را پر کرد. از پله ها بالا رفتم و در را باز کردم. بعد از بستن در، کیفم را همان جا گوشه ی در رها کردم. _زیبا تویی؟ لبخند زدم. صدایش از آشپزخانه می آمد. _نه دختر همسایه ست. _لوس نشو بیا اینجا کمکم از کت و کول افتادم. بی اختیار ترسیدم. شالم را سریع به گوشه ای از هال پرت کردم و به اشپزخانه رفتم. در آشپزخانه نشسته بود و سبزی پاک می کرد. دستانش به خاطر سبزی، کمی گِلی شده بود. باخیال راحت، نفس حبس شده ام را به بیرون هدایت کردم. به اتاقم رفتم و بعد عوض کردن لباس هایم و برداشتن کیف و شال ولو شده ام در وسط هال، برای کمک به آشپزخانه رفتم. روی زانو هایم نشستم و دسته ای از سبزی را جلوی خود گذاشتم. الان باید بگویم؟ نه! بعدا! _کِی سبزی گرفتی؟ _وقتی لباس مهراوه خانم رو تحویل دادم. ه*و*س کردم سبزی خوردن بخرم با آبگوشت بخوریم. _خوب کردی. سبزی هایی که پاک کردیم را در سبد ریختم و آن ها را شستم و روی سینک گذاشتم. با پشت لباسم دستان خیسم را خشک کردم و به هال رفتم. روی صندلی میز تلفن نشستم و آرنجم را روی میز گذاشتم و تکیه گاه بدنم کردم. الان نه! باید آماده اش می کردم و بعد می گفتم. آره همین خوب بود! با زنگ خوردن تلفن خانه به خودم آمدم. شماره روی آن معلوم نمی شد، مجبور می شدی تلفن را برداری، چون امکان داشت صاحب خانه باشد آن وقت حسابمان با کرام الکتابین بود. تلفن را برداشتم و جواب دادم. _الو زیبا منم. _خوب باش! صدای خسته اش از پشت تلفن در می زد. _عجب بابا منم عطیه!
  45. 6 پسند
    صدای بسته شدن در ماشین، در سکوتی که در پارکینگ برقرار بود بلند تر از معمول به نظر می رسید. هنوز کف کفش هایش کمی خیس بود و وقتی راه می رفت ردی به جا می ماند. مطمئن بود، این لکه ها کار سرایدار ساختمان را بیشتر می کند اما چاره ای نداشت. دکمه آسانسور را فشرد و خوشحال شد که تعمیر شده است. کمی طول کشید تا آسانسور از طبقه چهارم پایین بیاید. وقتی وارد آسانسور شد، با دیدن آینه، به یاد دختری افتاد که مدتی قبل آنجا دیده بود و لجوجانه دکمه طبقات مختلف را می فشرد. با اعلام شدن طبقه ی سوم، آسانسور ایستاد. صدای جابه جا کردن وسایل و چند نفر که مشغول صحبت بودند شنیده می شد. کفش هایش را در جاکفشی قهوه ای رنگ جا داد و کلید رادر قفل چرخاند. سلامی بلند گفت و وارد شد. هوای گرم و مطبوع خانه به همراه بوی خوش غذایی که روی گاز بود احساس خوبی در وجودش ایجاد کرد. اولین نفری که متوجه حضورش شد مادر بود که جوابش را داد، پدر و بهداد هم با کمی فاصله متوجه شدند. پیش از هرکاری، عذر کوتاهی خواست و خود را به اتاق رساند تا لباسش را تعویض کند. پس از آنکه لباس راحت و مناسبی انتخاب کرد، کمی جلوی آینه ایستاد. چهره اش خسته به نظر می رسید، با این حال شالش را سر کرد و سعی کرد با لبخند به جمع بپیوندد. از اتاق بیرون رفت و قالیچه ی کوچکی که مانع بسته شدن در می شد کمی کنار کشید. مادر روی مبل نشسته و کتابی به دست داشت. پدر و بهداد هر دو روی زمین نشسته بودند و با چهره ای متفکر به صفحه ی شطرنج نگاه می کردند. مسیرش را به سمت آشپزخانه کج کرد و در قابلمه را برداشت. صدای مادر را شنید. _چند دقیقه دیگه حاضر میشه. خنده اش گرفت، چطور همیشه بی آنکه حرکاتش را ببیند، می فهمید؟ لقمه بزرگی گرفت و درحالی که مشغول خوردن آن بود، بیرون رفت. روی مبل نشست و به صفحه ی سیاه و سفید که مهره ها با نظم روی آن چیده شده بود، نگاهی انداخت. صدای جابه جایی وسایل و جیر جیر ناخوشایندی از طبقه ی بالا به گوش می رسید. پدر مهره ای را حرکت داد. _امروز چطور بود؟ بیشتر در مبل فرو رفت و پایش را روی پا انداخت. _مثل روزهای قبل. مادر کتاب را کمی پایین آورد و به چشم هایش نگاه کرد. _ و روزهای قبل خوب بودن یا بد؟ دستش را زیر سر گذاشت. _خوب. بهداد درحالی که دستش را زیر چانه گذاشته بود، به مهره ای نگاه می کرد، گویا در تصمیم برای حرکت آن تردید داشت. _اگر من بودم، اون مهره رو حرکت نمی دادم. بهداد متعجب سرش را بلند کرد. _مگه می دونی کدوم مهره قرار حرکت داده بشه؟ غزل شانه ای بالا انداخت. _بله. کاملاً مشخص بود! بهداد مهره ی دیگری را حرکت داد. _خودم هم به حرکت دادنش شَک داشتم. بازی آنها در سکوت ادامه پیدا کرد که پدر آن را شکست. _کاش چیزی نمی گفتی! اگر نمی گفتی الآن باخته بود! بهداد شادمان خندید و تکه ای از میوه ی داخل ظرف برداشت. _اگر چیزی نمی گفت هم، می تونستم! برای لحظه ای به اعتماد به نفسش غبطه خورد! می دانست که بدون راهنمایی او نمی توانست برنده شود، اما با این حال طوری حرف می زد که انگار هیچ تاثیر نداشته! به این فکر افتاد که زندگی نیز از خیلی جهات، به شطرنج شبیه بود. پر از تصمیم، پر از انتخاب، انتخاب هایی که تصمیم گیری راجع به درست و غلط بودن آن پر از تردید است.
  46. 6 پسند
    #پارت_صد_و_بیست_و_ششم اردوان بازویم را گرفت و کف دستش را محکم به سینه‌ی علیرام کوبید. _تو نمُردی ولی بشین تماشا کن خودم این آشغال رو چجوری می‌کشم علیرام چشم‌هایش را با خشم بست و تابان ترسیده از لحن عصبی اردوان خودش را بیشتر در آغوش علیرام مخفی کرد. همیشه همین‌قدر بزدل و ترسو بود و همیشه بعد از گفتن حرف‌هایش پشت کسی پنهان می‌شد. بغضم توان نداشت و در سکوت قطره قطره می‌چکید. نمی‌توانستم نسبت به تحقیر تابان بی‌تفاوت باشم اما کاری هم از دستم ساخته‌ نبود. عقب گرد کردم و علیرام هم تابان را بیرون برد. من با خیال راحت گوشه‌ی پذیرایی در خودم شکستم و به تکیه‌گاه محکم تابان غبطه خوردم. حرف علیرام برایم گران تمام شده بود اما گرانی حرف‌های تابان تمامی نداشت و در سرم ناقوس‌وار تکرار می‌شد. مادرم کنارم آمد و مرا در آغوشش جای داد، صنم اما خوشحال از خراب شدن من به اتاقش رفت تا در شادی‌اش جشن و پایکوبی کند. _دلبان تو که اون کار رو نکردی؟ کردی؟ با سر نفی کردم. چشم‌هایش را با خیال راحت روی هم گذاشت و چشم‌های خیسش را روی موهای خشک من کشید. هوا سرد بود و من بوران زده‌تر از همیشه در این سرما روی این نیمکت نشسته و به منظره‌ی تهران خاکستری زیر پایم نگاه می‌کردم. دانه‌های ریز برف باریده از ابرهای تکه تکه غمگینم می‌کرد، نمی‌دانستم چرا هیچ شادی برای من مداوم نبود. فکر کردم و باز فکر که در این چند روز چه کسانی ممکن بود وارد اتاقم شده باشند و متن‌هایم را برداشته باشند. هرچه می‌گشتم کمتر به نتیجه می‌رسیدم. تنها نکته‌ای که باعث تردیدم بود صنم و تابان بودند که آن‌ها از وجود چنین متن‌هایی در اتاق من کاملاً بی‌خبر بودند. با ضربه‌ی آرام اردوان به بازویم به خودم آمدم ولی نگاهش نکردم، هنوز ناراحت بودم. ذهنم پرش مکانی و زمانی داشت و گاهی در گذشته و گاهی در آینده درگیر می‌شد. ***
  47. 6 پسند
    #پارت_دوازدهم -حس می کنم یه جا دیدمش. اما کجا؟ تا با صدای در به خودش جنبید نرگس به سمتش قدم تند کرد و عکس را از دستش بیرون کشید. آن قدر سریع اتفاق افتاد که سارا صدای تند ضربات قلب مادرش را شنید. آب گلویش را قورت داد و از روی زمین بلند شد. -مامان نمی خواستم فضولی کنم! مادرش همان طور به دخترکش خیره شد و تنها با صدای خش دار لب زد. -برو بیرون. سارا تنش لرزید. صورت مادرش را بی نهایت اندوهناک دید. اما چشم هایش را که از حدقه بیرون زده بود را نمی توانست کنترل کند چون ناخواسته بارید. باریدن گرفت و نرگس به دخترش پشت کرد و عکس را زیر لباسش پنهان کرد. *** هنور چوب خشکی بود و تکیه به صندلی سرد چسبیده بود. نمی دانست در صفحه ی سیاه مانیتور کامپیوترش به دنبال چه می گردد. هضم نشده بود، آن به هم ریختگی مادرش با دیدن عکسی که در دستش بود را درک نمی کرد؛ عکسی با آن چهره آشنایی که در خودش ذخیره کرده بود. آن مرد آشنا که بود؟ دیده بودش؟ کجا و کی؟ سرش از این همه سوال بی جواب درد می کرد، شقیقه اش را ماساژ داد و تکیه اش را از صندلی گرفت. لای دفترش را باز کرد، با خطی خوش روی دل دفتر نام خدایی حک کرد. خودکارش را روی دفتر گذاشت وبا انگشتش روی نوشته اش کشید؛ آرامش کرد. این کاغذ زبر که انگشتش را سایید آرامش کرد. صندلی را عقب کشید و چراغ مطالعه اش که خاموش شد اتاق را خوفناک تر دید، با آن حال روی تخت گرمش دراز کشید و عاطل و باطل توی تختش غلت خورد. چشم های خواب آلودش را سخت فشرد اما خواب با او بیگانه شده بود. نفسی عمیق کشید و آیت الکرسی را زیر لب زمزمه کرد. سارا به سختی خودش را به دست خواب سپرد در حالی که مادرش یک لحظه از فکر بیرون نمی آمد. عکس را داخل صندوقچه ی چوبی دست ساز قدیمیش انداخت و درش را قفل کرد؛ صندوقچه را به آغوش گرفت و فشرد. تمام زبریش لطافت گذشته ای شد که روزی از آن فرار می کرد؛ گذشته و آدم هایی که روزی وابسته یشان بود. حال توی زمان گم بودند و غبار فراموشی رویشان سایه انداخته بود. صندوقچه را زیر تخت گذاشت و روی تخت نشست. به جای خالی امیر دست کشید و گلدوزی روی تختی سبز رنگش را نوازش کرد. او رنگ سبز دوست داشت. *** حس بدی بود، حس بدی بود که محمد حسین خودش را کنار دختر های دانشکده می دید که با هم گل می گفتند و گل می شنفتند. کوله اش را به تنه ی درخت کوبید که نگاهشان در هم گره خورد و دلخوری را در چشمان سارا خواند؛ انتظارش را داشت. سارا از جمعی که نزدیکشان ایستاده بود دور شد و محمد حسین هم سریع برگشت و سرسری جزوه هایش را از دست تک به تک بچه ها کشید؛ به سمت سارا پا تند کرد. -سارا! صدایش را پایین تر برد و فاصله اش را با او به کمترین حد رساند. -سارا وایسا! تا قدم دیگری برداشت کوله اش را گرفت و کشید. - بچه شدی؟ ایستاد و مصمم و متکی به نفس پایش را روی کف زمین کوبید. -اگر بچه ها حق دارن از عشقشون دلخور بشن و از دیدن اون صحنه ناراحت، پس من بچه ام. ازش هم عبایی ندارم. به سمتش چرخید و مستقیم به او چشم دوخت. -ازت توقع نداشتم حسین. تو خوب می دونی چقدر حساسم. محمد حسین دستی پشت گردنش کشید و کلافه چشمان شرمنده اش را روی صورت سارا چرخاند. -بهم اعتماد داری؟ من نمی خواستم این طور بشه. تو که میدونی هیچکس برای من مثل تو نیست. چشمم با تو پره عزیزم، بهم اعتماد نداری؟ اما سارا سرش به درد آمده بود. انگار دو تن وزن از هر دستش آویزان کرده بودند که کوله اش را سخت کشید و روی برگرداند و به سمت خروجی محوطه ی دانشگاه قدم های پوشالی برداشت. دست دراز کرد که تاکسی بگیرد. انگار تمام انگیزه ی زندگیش را داخل پرتگاهی انداختند. ماشین زرد رنگ تاکسی جلویش متوقف شد و او با بوی لنتش سرش را برگرداند، ولی دستش روی دستگیره ی ماشین ثابت ماند. دوباره پلک زد و به چشمش شک کرد. انگارمرد آشنا را دوباره دیده بود آن هم در جمعیتی که جلوی بساطی جمع بودند. تا خواست دهان باز کند مرد بین جمعیت گم شد. سرش را روی جمعیت چرخاند که با صدای راننده ی کم اعصاب به خودش آمد. -خانوم یالا سوار شو دیگه راه رو بند آوردیم. خودش را روی صندلی عقب پرت کرد و دستی روی صورتش کشید. کل مسیر فکرش بند مرد آشنایی بود که در جمعیت دیده بود. چیزی که برایش خیلی عجیب بود این بود که چهره ی مرد برایش بی نهایت آشنا می آمد. با لرزش گوشی داخل زیپ جلویی کوله اش بیرونش کشید. گوشی را جلوی چشمش گرفت. "هم نفس"
  48. 6 پسند
    #پارت_صد_و_بیست_و_دوم احساس می‌کردم چیزی سرجایش نیست، اخم‌های درهم اردوان، صورت غمگین علیرام، چشم‌های گریان مادرم و نگاه‌های زیر چشمی صنم و تابان گواه خوبی نداشتند. از آمدن بی‌موقع علیرام و اردوان متعجب بودم، ساعت نزدیک سه ظهر بود و حضور بی موقع علیرام و اردوان چیزی را در دلم کشته بود که مثل یک احساس نازک بود. کفش‌هایم را در پاگرد درآوردم و با سلام زیر لبی به آشپزخانه رفتم. یک لیوان آب نوشیدم و دست‌هایم را بر خلاف میل مادرم در سینک شستم که بازویم از پشت کشیده شد. متعجب خیره‌ی اردوان شدم که دندان‌هایش را عصبی به هم می‌فشرد. به ذهنم فشار آوردم تا بدانم چه چیزی می‌تواند باعث خشم اردوان شود، اما هرچه فکر کردم چیزی دستگیرم نشد. بازویم را میان مشت قدرتمندش فشرد و مرا تا اتاقم کشاند. در اتاق را باز کرد و مرا با خشونت داخل اتاق پرت کرد که عصبی شدم. _چته؟ وحشی شدی؟ عصبی نگاهم کرد و من خسته و کلافه مقنعه‌ی سیاهم را درآوردم و روی تخت انداختم، اردوان همچنان سکوت کرده بود و من با خودم و افکارم درگیر بودم و این سکوت اردوان هم داشت دیوانه‌ام می‌کرد. _تو هنوز به علیرام فکر می‌کنی؟ مانتویم را داخل سبد لباس چرک‌ها انداختم و برگشتم. نگاهش پر از علامت سؤال بود و نگاه من پر از دلهره‌ی دلیل این سؤال که چرا باید به چنین چیزی اشاره کند؟ _جواب من رو بده دلبان، بهش فکر می‌کنی؟ متعجب شده بودم از صدای بلندش و لرز به جانم ریخته بود از هراس اتفاقی ناگوار... _اردوان...حالت خوبه؟ یعنی چی این سؤال؟ من نمی‌فهمم چی داری می‌گی؟ روی تخت نشست و آرنج هردو دستش را روی زانوهایش گذاشت و من با دست‌های لرزان شانه‌اش را فشردم. _چیزی شده؟ داری نگرانم می‌کنی اردوان...من به خدا کاری با کسی ندارم به هیچکس هم فکر نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا بغضم گرفته بود از این حرف‌هایی که خودم زده بودم. سرش بالا آمد و خیره‌ی چشم‌هایم شد، می‌دانست حقیقت را می‌گویم؟ _این چند روز کجا رفتی چه کارها کردی؟ _من درگیر ثبت نام دانشگاه بودم حتی مامان و لیلان و سروشان هم شاهد هستن اگر باور نداری بیا ببرمت دانشگاه از روی تخت بلند شد و دستش را به کمرش زد، چیزی این وسط درست نبود و دلم مدام هشدار می‌داد که قرار است خبر بدی بشنوم. _اگر تو به علیرام فکر نمی‌کنی پس اون پیام چی بوده؟ چشم‌هایم درشت شد و در یک لحظه دهانم تلخ شد. اردوان درباره‌ی کدام پیام صحبت می‌کرد؟ ته دلم پیچ زد و چیزی شبیه جرقه در ماهیچه‌ی سمت چپم قلبم را آتش زد. _کدو.....کدوم پیام؟
  49. 6 پسند
    جوکر:چرا باید بخاطر رفتار خشنم معذرت خواهی کنم؟مگه اونایی که به منو به اینجا رسوندن هیچوقت معذرت خواستن؟
  50. 6 پسند