پرچمداران

  1. mohammadhossein

    mohammadhossein

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      33

    • تعداد ارسال ها

      144


  2. m@ht@b_82

    m@ht@b_82

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      28

    • تعداد ارسال ها

      126


  3. sama84

    sama84

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      18

    • تعداد ارسال ها

      235


  4. RoyaBipayan

    RoyaBipayan

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      15

    • تعداد ارسال ها

      1,881



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در ۱۸/۰۲/۰۵ در همه بخش ها

  1. 13 پسند
    امشب نیز مانند شب هایِ قبل، خاطرات خیانت پیشه کردند و خنجر از پشت می زنند . بی قرارم می کنند و جانم را به لب می رسانند. نمی دانم... شاید هم معتادِ آن روزهایم و یادآوری مورفین شده است و تزریق می شود بر جانِ بی جانم. اما یک چیزی دردآورتر از دردِ تزریقِ یادآوری هاست... خماری برای یک نگاه پر از عشق، یک روز شاد بودن واقعی، نه از آن هایی که بعدش از خواب بپری و زار بزنی برای رویا بودنش. تنم سرد می شود از سردیِ مرورِ خاطرات، خاطراتی که از جلوی چشمانم پی در پی می روند و یک باره بر روی تلخ ترین صحنه زندگی ام متوقف می شوند و آن موقع است که چیزی از من باقی نمی ماند جز اشک های سرریز شده بر روی گونه ام. سخت است دختر باشی و اشک بریزی برای آرامِ جانت و او نباشد تا آرامت کند و رفتن را انتخاب کرده باشد رفتن برای دیگری را..‌ Lnaz_ch
  2. 12 پسند
    سه ویژگی دل آزار زندگی مدرن: حرف زدن بی معنا، میل بدون عشق، کاربدون رضایت خاطر مینیون مک لافلین عباس مخبر
  3. 12 پسند
    دوست داشتن احتمالا بهترین حس مالکیت هست اما مالکیت بدترین شکل دوست داشتن... ژوزه ساراماگو
  4. 11 پسند
    سقوط،از طبقه سوم همانقدر درد آور است که سقوط از طبقه صدم! اگر قراراست سقوط کنم، بگذار ازجای بلند باشد نه پست! پائولو کوئلیو
  5. 9 پسند
    سرم بی اختیار به سمتش چرخید. نگاهش به مقابل بود. نمی‌دانم چه در سفیدی دیوار دیده بود! _به غذا نه، به کمی آرامش نیاز دارم. بغضی که از دیشب به گلویم چنگ انداخته بود مدام بزرگ‌تر میشد. از دیوار چشم گرفت. نگاه ذغالی‌اش را به چشمانم دوخت و من توانستم از پس غباری که بر چشمانم جا خوش کرده بود، نگاه کلافه‌اش را به خوبی ببینم. آرام لبان لرزانم به حرکت افتادند. _آرامشت رو ازت گرفتم؟ پلک بست و کلافه با دو انگشت شصت و سبابه، گوشه چشمانش را فشرد. دستم را رها کرد و شانه‌هایم را گرفت. نیم قدمی نزدیک شد. _آرامش خودت رو گرفتی. سرم تا زیر چانه‌اش می‌رسید و به سرم ه*و*س ب*و*سیدن سیبک گلویش زد. چشمانم سنگین بود و درد داشت. متعجب نگاهم میان مردمک چشمانش به گردش بود. فشاری به بازوانم داد و سرش را مقابل صورتم گرفت. _این حال زارت روانم رو به هم می‌ریزه. قطره‌ اشکی که مانع وضوح دیدم شده بود، از مژه‌ام راهی به پشت لبم باز کرد. چانه‌ام لرزید و گویا کوره آتش در جمجمه‌ام روشن کردند. مایع گرمی از بینی‌ام روان شد. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم، مبادا پاهای بی‌جانم خم بخورند و بر زمین بیافتم. به سختی بغضم را پس زدم اما تنها توانستم بگویم: _پس نرو. زانوانم خم خوردند. پلک‌هایم سنگین‌تر شدند. مایعی گرم تا پشت لبم رفت و نگاه سبحان، میان ناباوری و وحشت، گیر افتاده بود. پلک هایم بر هم افتادند و دیگر جز سیاهی مطلق، چیزی ندیدم. ****** _افسون، چشم‌هات رو باز کن، شوخی قشنگی نیست! جسم بی رمقش روی دستم بود و مردمک چشمانم لحظه‌ای میان چشمان به خواب رفته و خونی که از بینی‌اش روان شده بود مکث نمی‌کرد. دستپاچه نشستم و سرش را روی فرش گذاشتم. آرام به گونه‌اش ضربه زدم. _افسون پاشو، یه چیزی بگو. سرش که به سمتم کج شد، شتابزده برخواستم و با دو وارد آشپزخانه شدم. پایم که روی پادری داخل آشپزخانه قرار گرفت، پادری سُر خورد و تلویی خوردم. دست به میز غذا خوری گرفتم تا کنترلم را به دست بیاوردم. از داخل جا ظرفی کابینت لیوانی برداشتم و زیر شیر آب گرفتم. در سرم فقط نام افسون چرخ می‌خورد. گویا چهره رنگ پریده‌اش را در ذهنم حکاکی کرده بودند. آب از لیوان سرازیر شد و روی دستم ریخت. پا تند کردم و از آشپزخانه خارج شدم. تا بالای سرش رسیدم، نیمی از محتوای لیوان خالی بود. آب را کف دستم ریختم و ذراتش را روی صورت افسون پاشیدم. _افسون... خانم! دست خیسم را روی پیشانیش گذاشتم. سرش داغ بود. تب داشت و نمی‌دانستم؟ از میان دندان‌های به هم کلید شده‌ام غریدم: _لعنت بهت، لعنت بهت که از حال زنت با خبر نیستی! سینه‌ام از حرص بالا و پایین می‌شد و مشتی که نمی‌دانم کی پر از آب شده بود، را روی صورت افسون ریختم. نفس‌های عصبیم بلند شده بود. پلک‌هایش تکان خوردند و اخم‌هایش در هم فرو رفتند. لیوان را روی فرش گذاشتم و یک دست زیر سرش و دست دیگرم را زیر زانوانش زدم. _چشم‌هات رو بازکن، صدام رو می‌شنوی؟ وارد اتاق شدم و روی تخت گذاشتمش. فاصله‌ام را تا کمد یک قدم کردم و از میان مانتو هایش، مانتو مشکی رنگی برداشتم و به سمتش رفتم. دستش را به سرش گرفته بود اما هنوز هم دراز کشیده بود. مقصر حال بدش من بودم. تمام فکر و ذهنم شده بود کارم و آنقدر حماقت کردم که از حال زنم غافل شدم. شانه‌اش را گرفتم تا روی تخت بنشانمش. _کمک کن تنت کنم. خشم از خودم، تمامم را در بر گرفته بود. آستین مانتو را گرفتم تا راحت‌تر تنش کنم اما انگار حتی مانتو هم در این موقعیت ه*و*س بازی به سرش زده بود. با عصبانیت مانتو را به سمت خود کشیدم. خواستم دوباره دستش را بگیرم که مانعم شد. چشمانش نمناک بودند. لعنت به من که باعثش بودم. _حالم خوبه سبحان، فقط کمی خسته‌ام. _تب داری، بپوش بریم درمانگاه. مانتو را از دستم گرفت. دلم می‌خواست به آغوش بکشمش و سخت بفشارمش. آنقدر که در وجودم حل شود. _گفتم که خوبم، خواهش می‌کنم اذیت نکن. دستم مشت شد و تمام خشمم در همان دست مشت شده پنهان شد. روی تخت خود را عقب کشید و سرش را روی بالش گذاشت. بغضی سخت راه نفس کشیدنم را سَد کرد. با گام هایی بلند از اتاق خارج شدم. آنقدر غرق در کار بودم که ندانستم چقدر درد دارد چشمانی که پر اشک نگاهم کرده بود. همان چشمانی که روزی برایشان قسم خورده بودم، قسم خورده بودم نگذارم اشک مهمان‌شان شود و حالا، خودم دلیل گریه‌اش شده بودم. سرم داغ بود، گویا خانه هوایی برای نفس کشیدن نداشت. پنجه‌هایم را میان موهایم فرو بردم و کشیدم. شاید که تب سرم کمی کم شود، اما نشد. از خانه بیرون رفتم. دمپایی هایم را پوشیدم و کنار باغچه، به دیوار تکیه زدم. پلک بستم و با سرم، چندین بار به دیوار سیمانی ضربه زدم. ضربه هایی که برآمدگی سیمان‌های دیوار را در سرم فرو می‌برد اما حتی ذره‌ای از التهاب درونم را کم نمی‌کرد. صورت رنگ پریده‌اش، چشمان خیسش‌، نگاه غمگینش، همه دست به دست هم داده بودند که مرا به مرز جنون برسانند و موفق هم بودند.
  6. 9 پسند
    _قربونت برم الهی، راضی نیستی حق داری؛ به شوهرت بگو، حتی خواستی هم جلوش رو بگیر اما نخواه تا عمر دارم شرمنده بی‌بی بشم. دستم لمس شد. گوشی میان انگشتانم بازی بازی می‌کرد و دستم روی دسته مبل خشک شد. عزیز هم نمی‌خواست کمکم کند. چطور مانع سبحان بشوم؟ تلفن را بی آنکه خداحافظی کنم قطع کردم. از عزیز دل‌گیر بودم. از سبحان دلگیر بودم. پاهایم را بیشتر به خود فشردم. دستم روی مچ پایم بود. درست همان جایی که کبود شده بود. رد اشک روی صورتم خشک شده بود. انگشتم را روی کبودی سُر دادم. فکر کردم تا بدانم پایم به کجا خورده اما چیزی به خاطرم نیامد. نگاهم میان عقربه ها و پاندول ساعت می‌چرخید و به نظرم می‌آمد که یک ساعت شصت دقیقه نه، بلکه شش‌صد هزار دقیقه‌ است. دقایقی که پیش نمی‌روند. درجا می‌زنند واگر هم بتوانند، خود را به عقب می‌کشانند تا جانت را نه یکبار بلکه هزار باره بگیرند. با صدای باز شدن در حیاط به سختی به بدنم تکانی دادم و از روی مبل بلند شدم. روی پاهایم که ایستادم، تلویی خوردم و برای چند لحظه‌ جز سیاهی چیزی ندیدم. دستم را به سرم گرفتم و پلک بستم. ساعت از دوازده گذشته بود. از صبح آنقدر اشک ریخته بودم که چشمانم خسته بودند و انتظار کمی خواب را می‌کشیدند. رد اشک خشک شده روی صورتم را حس می‌کردم. در خانه باز شد و قامت سبحان میان درگاه در پدیدار شد. جلوتر رفتم و مقابلش ایستادم. دلم بی‌قرارتر از روزهای دیگر شده بود. بیشتر دلتنگش شده بودم. _سلام. بوی خوش عطرش را دوست داشتم و این بار شاید بیشتر از سابق. انگشتانم را روی گونه‌اش کشیدم و روی چانه‌اش نگه‌داشتم. خستگی از چشم‌هایش می‌بارید. فکر رفتنش، به قلبم چنگ زد. باید راضی بشود. باید راضیش کنم. بی‌اختیار ب*و*سه‌ای به چانه‌اش زدم. این روزها ته‌ریشش هم بلندتر شده. _حتما خسته‌ای و چای می‌خوای. نگاهم میان صورتش چرخ می‌خورد. کتش روی دستش بود. کف دستم را به پیشانی کوبیدم و کتش را گرفتم. _ببخشید حواس پرت شدم، تا دستات رو بشوری چای میارم برات. از راهرو گذشتم و وارد اتاق شدم. نگاه سبحان متعجب بود. نکند فکرم را خوانده؟ یادم رفت چه می‌خواستم. اصلا چرا به اتاق آمدم؟ به دور خود چرخیدم و کلافه یقه لباسم را در دست گرفتم. کت سبحان روی دستم بود، به کل از خاطر برده بودمش. داخل کمد گذاشتمش و وارد آشپزخانه شدم. زیر کتری را روشن کردم. نمی‌دانم غذا خورده یا نه؟ چقدر بی فکر شدم. اصلا حواسم نبود که سبحان برگردد، چیزی باید برایش آماده کنم! وارد آشپزخانه شد و کنار سینگ ایستاد. شیر آب را که باز کرد، نگاهم در بی رنگی آب غوطه ور شد. _بازم غذا نخوردی؟ پرسشی نگاهش کردم. آب روی دستش می‌ریخت و قطرات ریزی از روی دستش می‌پرید و روی روکابینتی فرود می‌آمد. _چی؟ شیر آب را بست و انگشتانش را به هم فشرد. قطرات آب از دستش چکه می‌کردند. نگاه من به دست‌هایش بود و سنگینی نگاه سبحان روی صورتم. _این‌کارا یعنی چی؟ خودت رو دیدی؟ صدای سوت کتری بلند شد. زیر گاز را خاموش کردم. _یک امشب رو چای نپتون بخور. در کابینت را بستم و کیسه سفید رنگ را داخل استکان گذاشتم. دسته کتری را گرفتم اما قبل از آنکه بردارمش، دست سبحان دور مچم نشست. _رنگ به رو نداری افسون! خنده نصفه و نیمه‌ای کردم و لیوان را پر کردم از آب جوش. _چرا تظاهر می‌کنی‌ نگرانمی؟ تلخ نبودم اما باید اینگونه نشان می‌دادم. نخش را بالا و پایین کردم. رنگ چای، زلال آب را از بین برد. _از کی تا حالا متظاهر بودم که خبر نداشتم؟ دست‌هایم به لرزه افتاده بود. استرس سراپایم را تحت سیطره خود گرفته بود. چای و قندان را داخل سینی گذاشتم و از آشپزخانه خارج شدم. صدای قدم‌های محکمش را درست از پشت سرم می‌شنیدم. _صبر داری تا قیمه بار بذارم؟ سینی را روی میز عسلی گذاشتم. پشت سرم ایستاد. چرخیدم تا از کنارش بروم که مانعم شد.
  7. 8 پسند
    مرا زندگی می‌خواند و می‌گفت مراقب زندگیش باشم اما خودش هیچ اهمیتی به خواسته‌ام نمی‌داد! سرم را بیشتر به زانوانم فشردم و دستم را محکم‌تر دور پایم پیچیدم. آنقدر اشک ریختم که تمام بدنم کرخت شد. درد در تمام بدنم پیچیده بود و بی حالی شدیدی به سراغم آمده بود. خورشید خود را به رخ زمین می‌کشاند و روشنایی اتاق را در بر گرفته بود. با حس گرمی مایعی پشت لبم، به سختی از جا برخواستم و دستم را زیر بینیم گذاشتم. نگاهم از آینه میز دراور به چهره رنگ پریده‌ام افتاد. انگشتم که زیر بینیم بود رنگ سرخی گرفته بود. چشمانم سیاهی رفت. دستم را به دراور گرفتم و لحظه‌ای پلک بر هم فشردم. با پاهایی بی‌جان از اتاق خارج شدم. گویا راهرو باریک دو متری، طولانی شده بود برایم. خون از روی لبم رفت تا به چانه‌ام رسید. دستم را زیر چانه‌ام گرفتم و وارد آشپزخانه شدم. شیر آب را باز کردم و مشت‌های پر آبم را به صورتم پاشیدم. قطرات خون در بی رنگی آب ادغام شدند و سینک را سرخ کردند. دلم آرام نبود. افکار منفی همچون سرخی خونی که رنگ آب را تغییر داده بود، آرامش روانم را از من گرفته بود. سرم را بالا گرفتم و به عقب شیب کردم. به سختی روی پا ایستاده بودم. گویا جان در بدن نداشتم. صدای شر شر آب روی اعصابم بود. شیر آب را بستم و دستمال کاغذی را از داخل جعبه چوبی‌اش برداشتم. به کاشی‌های سرد دیوار آشپزخانه تکیه زدم و روی زمین سُر خوردم. سرم را به دیوار تکیه دادم و پلک بر هم گذاشتم. برای آنکه بتوانم مانع سبحان بشوم، تنها یک راه به ذهنم رسید. کمی که گذشت دست به دیوار گرفتم و برخواستم. دستمال کاغذی سرخ شده را داخل سطل زباله انداختم و به سمت اتاق رفتم. اگر بگویم دلم رضا نیست به رفتنش، حتما درکم می‌کنند. مطمئنم مانع رفتنش می‌شوند. وارد اتاق شدم. تلفنم روی دراور نبود. کلافه دور خود چرخیدم و تمام اتاق را وارسی کردم. دست روی شقیقه‌هایم گذاشتم و تمرکز کردم تا به خاطر بیاورم کجا گذاشتمش. _دیشب کجا گذاشتم؟ یادم آمد، پا تند کردم و از اتاق خارج شدم. کنار تلفن خانه، روی میز تلفن به شارژ زده بودمش. با عجله از شارژ کشیدمش که از میان انگشتانم سُر خورد و روی فرش افتاد. خم شدم تا موبایلم را از کنار پایم بردارم که نگاهم به مچ پای کبود شده‌ام رسید. با تعجب روی کبودی دست کشیدم. نتوانستم بیشتر از آن سر پا بمانم. بی‌تفاوت به کبودی، موبایل را برداشتم و روی مبل یک ‌نفره کنار میز‌ تلفن نشستم. انگشتان بی‌حسم روی صفحه گوشی کشیده شدند. بدنم حس نداشت و ضعف شدیدی به سراغم آمده بود که نمی‌دانم ناشی از چه بود. انگشتم روی اسم آقاجون نشست و تماس برقرار شد. گوشی را کنار گوشم نگه‌داشتم و به آوای انتظار گوش سپردم. با هر بوق استرسم بیشتر می‌شد. صدای بوق ممتد که در گوشم پیچید، چانه‌ام دوباره لرزید. موبایل را روی مبل رها کردم و تلفن خانه را برداشتم. شماره خانه عزیز را گرفتم. "تو رو خدا شما دیگه جواب بدید" اشک از چشمم چکید و رفت تا پشت لبم. _الو _سلام عزیز آقاجون کجان؟ _افسون؟ چیزی شده دخترم؟ صدات چرا می‌لرزه؟ مهم نبود، لرزش صدایم مهم نبود. _آقاجون کجان؟ چرا... چرا گوشی رو جواب نمیدن؟ _لابد جلسه‌ای چیزی داره، جون به لبم کردی دختر، اتفاقی افتاده؟ با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم، اما تمام صورتم خیس شد. _عزیز سبحان! بگید نره، شما و آقاجون جلوش رو بگیرید نمیره، عزیز یک کاری بکنید تو رو خدا. صدای سحر بود یا که سارا، نمی‌دانم اما فقط پچ پچ ضعیفش از پشت خط به گوشم رسید. _نگران چی هستی دخترم؟ کار خیر که انقدر دل‌نگرونی نداره. تصاویر خونین مردمانی که در تلوزیون نشان داده بود پیش چشمم مجسم شد. سرم را تند و تند به چپ و راست تکان دادم. _نه نه، من خودم دیدم. نفسم بند آمد، گویا هوا برای نفس کشیدن نبود. به لباسم چنگ زدم و چند بار پشت هم سرفه کردم. کمی بهتر شدم و توانستم نفس بکشم. _حالت خوبه؟ نگرانی صدایش مشهود بود اما مهم نبود. _بچه‌های ‌کوچیک بودن، مرد و زن بودن، حتی، حتی سربازها و پلیس‌ها هم بودن؛ عزیز همشون خونی بودن. دمی عمیق گرفتم و سرفه کردم. _عزیز جنازه‌هاشون بود. نتوانستم تحمل کنم، گریه امانم را برید. صدایش بغض آلود شد. می‌دانم. _چطور مانعش بشم؟ من شوهر و بچم رو سپردم به بی‌بی زینب، الان چطور بگم نمی‌ذارم بره؟ گریه‌ام تبدیل به هق‌هق شده بود. _شما رو به همون بی‌بی زینب قسمتون میدم، یک کاری کنید نره. چیزی نگفت. سکوت کرد. سکوتی که به روح و روانم چنگ می‌زد. دسته مبل زیر انگشتانم گیر افتاده بود و ناخن‌هایم هر لحظه بیشتر از قبل به چوبش فشار وارد می‌کردند. _با شوهرت صحبت کن، خواست خدا و تصمیم خودش هرچی باشه، همون میشه. با تمام وجود نالیدم: _عزیز تو رو خدا! صدای فین فین آرامش را شنیدم و بعد صدای پر بغضش را:
  8. 7 پسند
    موبایلم زنگ خورد؛ شماره ی شرکت بود. -بفرمایید؟ احمدی بود، منشی جدید. -آقای کاویانی خانومی اومدن و میخوان شما و آقای صحت رو ببینن هر چه قدر هم بهشون میگم که براتون مقدور نیست قبول نمی کنن. -کی هست؟ -خودشون رو معرفی نمیکنن. -پس بهشون بگو برن به سلامت. و بدون هیچ حرف دیگری دکمه ی رد تماس را لمس کردم؛ میان این درگیری ها و اتفاقات ناگوار حوصله ی بهانه گیری های این مهندس ها و شرکت ها را دیگر نداشتم! قدم هایم را آرام و محتاط برداشتم، نگاهم روی هر یک از صندلی ها می چرخید و از پشت مرز شیشه ای دنبال چهره ی منفورش بود. در آخرین صندلی ها یافتم اش. اخم غمناکی روی پیشانی نشانده بود؛ پوزخندی نثارش کردم و تلفن سفید رنگ را دم گوشم گذاشتم تا بتوانم با او چند کلامی و با زبان خودش حرف بزنم. بی حرکت نگاهم می کرد. با اخمی که از همان ابتدا روی صورتم نشانده بودم به تلفنش اشاره کردم. آن را برداشت و دم گوشش نهاد. -خوش می گذره حبس و انتظار برای اعدام؟ پوزخندی زد: عالیه! اون بیرون چی؟ -شما بیشتر آمار اون بیرون دستته ظاهرا! -ببین بچه خوشگل... عصبی خندیدم: چرا اون دختر؟ می خواستی از زن من انتقام بگیری چرا نیومدی سراغ من، من شوهرش بودم، می تونستی من رو بکشی عوضی، چی کارِ اون دخترِ بی گ*ن*ا*ه داشتی؟ قیافه اش سخت و چروکین شد؛ نفس عمیقی کشید و جوابم را با خیره شدن به دیوار کنارش داد: نتونستم... پوزخند زدم: تو که آدم کشی واست کاری نداره! چطور نتونستی؟ عصبانی شد و فریاد زد: فکر کردی من از اول همین طوری بدبخت و عقده ای بودم؟ فکر کردی اونقدر جانی ام که همه ی خلاف کارای تک تک این سلول ها واسم دولا راست می شن؟ نه جونم! کینه و حرصِ انتقام بابک رو کشوند تو این لجن و کثافت ، بابک وگرنه آدم قتل و خون و خونریزی نبود... با هشدار سرباز سرجایش نشست، دستی به صورتش کشید و آرام تر ادامه داد: چاقویی که بعنوان مدرک دادی بهشون نمی تونست کاری بکنه اگر من اعتراف نمی کردم... همون چاقویی که گردن زنت رو باهاش نشونه گرفته بودم و آخرش هم دل و روده ی دوست بدبخت اشو هدف گرفت! ولی هدف این چاقو هیچ وقت آدم کشی نبود؛ رامین رو اجیر کرده بودم تا باهاش ازدواج کنه و زجرش برده؛ می خواستم یه درد همیشگی همراه زنت باشه. میخواستم زجرکشیدن یاسمن رو با پوست و گوشت و خونش حس کنه ، می خواستم از خوشبختی خودش راضی نباشه وقتی یاسمن داره بدبختی می کشه...ولی بازم این دل لعنتی اومد وسط، رامین هم به دلش باخت و زندگیش رو فدای یاسمن کرد. اینا رو نمیگم که خودم رو تبرئه کنم، اینا رو میگم که بفهمی اون دل لامصبی که داره تو سینه ات واسه اون دختر از جا در می آد یه روزی هم تو سینه ی من بود و به خاطر همون دله که من الان و امروز اینجام و منتظرم تا دو ساعت بعد برم پای طناب دار، اون دل صاحاب مرده یه روزی تو قفسه ی سینه ی اون رامین بدبخت هم بود که الان سینه قبرستون ناکجاآباد خوابیده؛ تو دل اون یاسمن بی گ*ن*ا*ه هم بود که الان داره تو قبرش هم زجر می کشه؛ اون رفیق هفت خطت هم این آخریا دلش داشت بدجوری بندری می زد واسه یاسمن که این دلِ لعنتی نذاشت و حساب اونم رسید! توی عشق و عاشقی این روزا از صد درصد ، عاشقا نود و نه درصدشون تسلیم عشق می شن و میبازن. ولی تویی که داری میبری حواست باشه جز اون یه درصدِ خوش شانسی، ولی بازم عشقِ دیگه...خودت میگی عشق... برای لحظه ای ساکت شد و من برای ثانیه ای حس کردم چشمان خشمناک بابک لبریز از اشک شده اند. دستی به چشمانش کشید و ادامه داد: از این به بعدش رو من دیگه تجربه ندارم، ما جز اون نود و نه درصد بدشانس بازنده بودیم، می خوای میتونی بری یه خوش شانسِ یه درصدی مثل خودت پیدا کنی و ازش کمک بخوای. و تلفن را محکم سرجایش گذاشت، بلند شد و رفت... -بله؟ -آقای کاویانی من واقعا شرمنده ام؛ این خانوم من رو کلافه کرده، لطفا یه سر تشریف بیارید. عصبانی دنبال دوربرگردان گشتم و با گفتن خیلی خب ای پر از غیظ تماس را قطع کردم. چند وقتی بود که کلا از شرکت غافل شده بودیم ، همه ی قرارداد ها، همه ی جلسه ها، همه چیز مانند اوضاع خانه هایمان آشفته بود. خانوم احمدی به احترام از جایش برخاست: سلام، خسته نباشید. -سلام، ممنون. کجاست اون خانوم؟ -تو اتاقتون منتظر هستند. ابرویی بالا انداختم. و شاید نگاهم توبیخ گر بود که احمدی با لحن مظلومی گفت: هر چی بهشون گفتم امکان نداره داخل شید به حرفم گوش نکردن. نفس عمیقی کشیدم و همانطور که در اتاق را باز می کردم گفتم: به کارت ادامه بده. -چشم فقط آقای کاویانی یه چیزی... ایستادم؛ پوشه ای را به سمتم گرفت : اَزَم گزارشات دخل و خرج های یک ماه شرکت رو خواسته بودید و همین طور اوضاع قرارداد ها و تعداد مهندسین. سری تکان دادم؛ پوشه را از دستش گرفتم و با تشکری کوتاه وارد شدم. سرم پایین بود و مشغول وارسی کردن گزارشات احمدی بودم که صدای خنده های مضحک زنی به گوشم رسید. سرم را بالا آوردم. با دیدنش اخمی که روی صورت ام نشسته بود پررنگ تر از قبل شد؛ پوشه را روی میز گذاشتم. و دست به سینه و حق به جانب نگاهش کردم. از روی صندلی بلند شد و همانطور که نگاهم میکرد نزدیکم شد: به به جناب مدیرعامل! چیه؟ چی نوشته بود تو اون کاغذها که انقدر بهم ریختی؟ -چی میخوای؟ شانه اش را بالا انداخت. -هیچی، فقط اومدم یه نگاه به محل کار آینده ام بندازم. پوزخندی زدم. -اون آینده ای که داری ازش حرف میزنی خیلی دور و غیر ممکن به نظر میرسه. با انگشت سبابه اشاره ای به پوشه ی روی میز کرد و گفت: اما فکر کنم شواهد چیز دیگه ای میگن. -شما فکر نکن مخت نمی کشه! و از کنارش رد شدم و پشت میزم نشستم؛ مشغول انجام دادن کارهایم شدم و در همان حال گفتم: کار مهمی داشتی که اومدی اینجا جیغ و داد راه انداختی که میخوای ما رو ببینی؟ لبخندی روی لب نشاند و نزدیک میزم شد. -نه فقط اومده بودم یادآوری کنم که وقت زیادی ندارین. دارین همه ی مهندساتون رو از دست می دیدین. و همین طور اعتماد خیلی از شرکاتون رو. سری تکان دادم و گفتم: همین بود؟ خیلی خب میتونی بری! حرصش در آمده بود اما لبخندی روی لب نشاند و نفس عمیقی کشید. -این روز ها خیلی خوشحالم، نمی تونی تصور کنی انتقام گرفتن از محمد و تو چه حالی میده. -بهت که گفتم، فکر ورشکست شدن شرکت ما بعیده، بعید! خندید: میخواستم خودم یه بلایی سر اون دختره ی بندانگشتی بیارم ولی خب، خدا انگار حرف دلم رو شنید. از عصبانیت در مرز انفجار بودم، از جایم برخاستم و نزدیکش شدم، با نهایت خشم خیره اش شدم ، شمرده شمرده گفتم: یا گورت رو از اینجا گم می کنی یا میگم بیان از جلو چشمم ببرنت به جهنم! دیگر نتوانست حرص و عصبانیتش را کنترل کند، پوزخندی عصبانی زد. -زبونِ درازِ مهشاد جونت یادِ... سیلی ای که با تمام قدرت به صورتش زدم ، حرفش را قطع کرد. آنقدر عصبانی بودم که خون جلوی چشمانم را گرفته بود. انگشت اشاره ام را مقابل صورت اش تکان دادم و تهدید اش کردم. -دهنت رو آب بکش اولا، دوما اگه جرئت داری فقط یه بارِ دیگه اسم زن من رو با اون دهن کثیف ات بیار. هاله ای از اشک در چشمانش پیدا شد؛ دستش را روی صورتش گذاشت و با قدم هایی بلند از اتاق بیرون رفت. کلافه قرصم را از کشوی میز در آوردم و خوردم. باز هم ناسازگاری هایش شروع شده بود انگار! کار درستی کرده بودم که روی یک زن دست بلند کردم؟ عصبانی بطری آب را سر کشیدم و دستم را چند بار لای موهایم بردم. داشتم دیوانه می شدم. الهه پر بیراه هم نمی گفت، چیزی به سقوطمان نمانده بود. در یک تصمیم ناگهانی سمت تلفن رفتم و به احمدی گفتم تا ترتیب یک جلسه را بدهد. میخواستم طرحی که در ذهنم بود را اجرا کنم.
  9. 7 پسند
    مادرم که رفت سر به دیوار تکیه زدم و به منظره ی پیش رویم چشم دوختم؛ به خانه ام، خانه ای که قرار بود در آن روزگارم را با همسرم بگذرانم، روزگاری که زیر بار سنگین غم دارد جان می سپارد اما... باید نجاتش بدهم، من باید این بار پایه های این زندگی را استوار کنم. نفس عمیقی کشیدم، به آسمان نگاه کردم، به ستاره ها، به مهراد، بابا، آوا، یاسمن، علیرضا، خودم... باید یادم باشد ستاره ای برای دخترم هم انتخاب کنم. گرمی اشک صورت سردم را آرامش بخشید، اشک این روزها انیس و همدم همیشگی ام شده بود انگار! هر روز، هر دقیقه، هر ثانیه، اشک، اشک و آه های عمیق، آه هایی از سر افسوس... صدای ماشین و بعد باز شدن در و حرکت چرخ ها روی سنگریزه ها آمد. گرمایی ته قلبم نشست. از ماشین پیاده شد و دستی به چشمانش کشید. چشم چرخاند و با دیدن من روی تراس اخم روی پیشانی اش پررنگ تر شد. سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و به سمت خانه آمد. لبخند زدم؛ دلم برایش آنقدر تنگ شده بود که می خواستم این تاخیرات ممتدش را همین امشب با یک آغوش ببخشم اما...در تراس باز شد، با هیبت چشمان زیبایش وارد شد و دست پشت کمرم حلقه کرد: تو حیا نمیکنی؟ بازم اومدی اینجا تو سرما؟ صدایش چقدر خسته بود و چقدر تقاضای خواب میکرد. جوابش را که ندادم ب*و*سه ای روی گردنم کاشت و گفت: قهری؟ شانه هایم را گرفت و رویم را برگرداند . با دیدن اشک های روی صورتم نفس عمیقی کشید و پیشانی به پیشانی ام تکیه داد؛ زمزمه کرد: قربونت برم، چرا انقدر خودت و اذیت می کنی؟ اشک هایم را پاک کرد و چشمانم را ب*و*سید. -شرمنده اتم. دنیا دنیا شرمنده ی چشماتم. میدونی چند روزه چشم های خوشگلت رو ندیدم؟ امشب که بیدار موندی و تونستم چشمات رو ببینم با گریه اذیتم می کنی؟ دلت برام تنگ نشده؟ بغضم سنگین شده بود و اگر سرم را بالا می کردم بی شک بند سفت و سختش پاره می شد و همین هم شد. دیگر نمی توانستم طاقت بیاورم، با گریه خود را در آغوشش انداختم و سر به سینه اش فشردم. دستش را نوازش گونه بر موهایم کشید و همه ی مهرش را در گوشم زمزمه کرد. آرام به سمت صندلی ای که در تراس بود هدایت ام کرد و رویش نشست، خود را در آغوشش مچاله کردم و چشم هایم را محکم بستم. -میدونم اوضاع زندگیمون ریخته به هم، میدونم تو این شرایط سخت باید کنارت باشم، ولی اگه شرکت رو از دست بدم دیگه نمیتونم اونطور که دلم میخواد این زندگی رو برای تو بچرخونم و سرپا نگه دارم. یکم تحمل کنم عزیزم، شرکت داره از دست میره، دست تنها نمیتونم از پس این همه ضرر بر بیام. ولی تنهام، محمد کشیده کنار و خودش رو تو خونه حبس کرده پس من باید خیلی تلاش کنم. می گذره، این روز ها هم می گذره، مطمئن باش نمیذارم بیشتر از این اذیت بشی. اشک هایم را در تار و پود لباس سیاه اش پنهان کردم و دستش را محکم در دستم گرفتم: میدونم، میدونم... تو به خاطر من و بچمون شب ها دیر میای خونه، به خاطر ماست که کل شبانه روز از تو فقط عطر لباس هات سهم منه. به خاطر ماست که بعد از چند روز وقتی دیدمت بهم اخم میکنی و میگی برو تو اتاق، همه اش به خاطر ماست... ممانعت هایم در برابر تلاشش برای بالا بردن سرم بی فایده بود؛ خیره ی چشمانم و شد و با انگشت شست صورتم را نوازش کرد، چیزی در مردمک چشم هایش لرزید و بعد آرام پیشانی ام را با محبت مهر کرد. -مهشاد، به خدایی که بالا سرمونِ و شاهدِ قسم، تو همه ی دار و ندار منی...همه ی انگیزه ام برای زندگی! باور کن اگر تو نباشی هیچ کدوم از این دم و دستگاه ها و شرکت و اون تشکیلات رو نمی خوام. اگر به خاطر تو و بچه امون نیست پس به خاطر کیه؟ من کی رو دارم جز شما که بخوام براش از کله ی سحر تا دل شب کار کنم و از خودم فرصت دیدن و با تو بودن رو دریغ کنم؟ میدانستم، خودم هم می دانستم که دارم زیاده روی میکنم، این روز ها بیش از حد بهانه می گرفتم. خودم را کمی بالا کشیدم و سر روی شانه اش نهادم، محکم شانه هایش را در آغوش کشیدم و زمزمه کردم: هیش؛ ولش کن. بغلم کن دلم برات تنگ شده. شانه ام را ب*و*سید و محکم در آغوشم کشید، هر دو با تمام قدرت یکدیگر را در آغوش داشتیم ؛ و آرامش چیزی جز این نبود که در آغوش او جان بدهی... آرامش را با تک تک سلول هایم بدنم حس کرده بودم؛ انگار آغوش علیرضا مسکنی قوی بود و ذره ذره وارد رگ هایم می شد و ذره ذره درد هایم را به فراموشی واگذار می کرد، ذره ذره غم ها را به دورترین سرزمین گمنام هجرت می داد و فقط عشق می ماند و محبت... کمی که گذشت خواب نیروی چشم هایم را ربود و همه ی ممارست هایم برای بیشتر بیدار ماندن بر باد رفت... چشمانم را باز کردم ، نه نوری به چشمانم خورده بود و نه کسی صدایم زده بود؛ بلکه از درد چشمانم بیدار شده بودم. نگاهی به اطرافم انداختم، علیرضا خوابیده بود. حتی در خواب هم آثار خستگی در صورتش دیده می شد. از جایم بلند شدم، ساعت سه بامداد را نشان می داد. از پنجره به بیرون نگاه کردم، برف حال کاملا شهر را سفید پوش کرده بود، تیر های چراغ برق سرسختانه در برابر تاریکی بامداد نور می افشاندند و دانه های درخشان برف بر صورت شیشه ای چراغ های شهر تازیانه می زدند... سر به پنجره تکیه زدم و چشم بستم. چشمانم بسیار درد می کرد؛ از گریه ی زیاد بود انگار... به یاد علیرضا و آرامش آغوشش که افتادم لبخندی زدم. اگر او نبود چه باید می کردم؟ در این روز های سخت، چگونه باید از دست دادن عزیزی دیگر را تحمل می کردم؟ به یاد یاسمن افتادم، تازه داشت طعم عشق را می چشید، آیا او نمی توانست مانند من از لذت داشتن همسرش برخوردار شود؟ یا مگر نمی توانست که جنین اش را در بطنش بپروراند و برای فرداهایشان نقشه های رنگین بکشد؟ من زندگی او و محمد را نابود کرده بودم؛ همچون سایه ای شوم بر زندگیشان چنبره زدم و راه تنفس زندگی شان را بستم. من کسی بودم که فرصت یک زندگی ایده آل را هم از یاسمن و هم از محمد گرفتم. ***
  10. 7 پسند
    یک قدمی در رسیدم که دستم کشیده شد و پاهایم بر خلاف میلم ایستادند. _تمومش کن افسون، امشب واقعا خسته‌ام. کاسه چشمانم پر شد و به لحظه نکشیده‌، قطرات اشک روی گونه‌ام غلت خوردند. با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم. دستم را رها کرد و روی تخت دراز کشید. بی حرف نگاهش کردم، لامپ را خاموش کردم و آرام در گوشه ترین جای تخت دراز کشیدم. دلم تنهایی و یک دل سیر گریه می‌خواست. میان شست و انگشت سبابه‌ام را به دندان گرفتم. بغض چنگ انداخته به گلویم شکست و اشک پس اشک از چشمم جاری شد. چگونه مانع رفتنش بشوم؟ اگر برود و زبانم لال بلایی به سرش بیاید، چه کنم؟ قطرات اشک از گوشه چشمم می‌رفتند و در بالشت زیر سرم دفن می‌شدند و تنها، رد خیسی‌شان بر جای می‌ماند. نور کم سوی ماه و چراغ‌های کوچه از پنجره به داخل اتاق افتاده بود و اتاق را از تاریکی مطلق نجات داده بود. نفس کشیدن سبحان منظم شده بود. آرام چرخیدم تا تخت تکان نخورد، مبادا سبحان بیدار شود. نور ماه و لامپ‌های کوچه روی صورتش افتاده بود. انگشتانم بی اذن من روی چانه‌اش قرار گرفتند و لذت زبری ته‌ریشش را به جان و دل خریدند. قطره‌ای روی گونه‌ام غلت خورد و روی لبم نشست و توانستم شوریش را بچشم. از حرکت آرام انگشتانم روی صورتش تکانی خورد و سرش را عقب کشید. دستم دیگر روی صورتش نبود. آنقدر خسته بود که خوابش نسبت به قبل سنگین شده بود. بی آنکه لب از لب باز کنم نالیدم: "چطوری راضیت کنم بمونی؟" نالیدم و نشنید، نه سبحان شنید و نه من آرام گرفتم. "چرا انقدر به کارت علاقه داری؟" گویا تمام حس‌های بد به یکباره سراغم آمده بودند. اضطراب، حسادت، غم و بدتر از آن، حسی بود که نمی‌دانستم چیست اما هرچه که بود، دلم گواه بد می‌داد. خود را به سمتش کشیدم و تیشرت سفیدش را در دست گرفتم و سر بر شانه‌اش گذاشتم. تنها مامن من آغوش سبحان بود و آرامشم پیش او. دمی عمیق گرفتم و پلک بستم. شاید که لحظه‌ای از این عذاب رها شوم. با صدای اذانی که از مسجد شنیده می‌شد هوشیار شدم اما چشم باز نکردم. سرم روی شانه سبحان بود و دستم دور بازویش. دوست نداشتم از این حالت خارج بشوم. دلم می‌خواست تا ابد در همین حالت بمانیم. لحظه‌ای نگذشت که دست سبحان زیر سرم قرار گرفت. سرم را کمی بالا گرفت و روی بالش گذاشت. دستم روی تخت افتاد. نمی‌خواستم بداند که بیدارم. تخت تکان خورد و صدای قدم هایش را شنیدم که دور می‌شد. دلم گرفته بود. قد قامت الصلاة را شنیدم اما بلند نشدم. بوی سبحان پیچید و به ثانیه نکشیده قدم‌های محکمش روی فرش فرود آمدند. پاهایم را در خود جمع کردم و سرم را بیشتر در بالش پنهان کردم. لب گزیدم تا نم چشمانم قطره‌ای نشود و بر گونه‌ام ننشیند. صدای آرام بسته شدن کشو را شنیدم و بعد الله‌اکبر سبحان را. چشم باز کردم و نگاهم را به سبحانی دوختم که کنار تخت، پشت به من ایستاده بود و نماز می‌خواند. به رکوع رفت. سرم درد گرفته بود و شقیقه‌ام نبض می‌زد. "خداکنه نری" به عادت همیشگیش شلوارش را از قسمت ران گرفت و کمی بالا کشیدش و به سجده رفت. "خدایا نذار بره" سلام که داد به حالت قبل برگشتم و پلک بستم. نمازش تمام شده بود اما سبحان نیامد که بخوابد. همیشه ساعت هفت سر کار می‌رفت. حتی این اواخر هم که زود می‌رفت، باز هم ساعت شش از خانه بیرون می‌شد اما حالا، پنج هم نشده عزم سفر کرده بود. تپش‌های قلبم نامنظم شد. اگر واقعا می‌رفت چه؟ اصلا به چه اجازه ای‌می‌خواست برود؟ یعنی خواسته من برایش هیچ اهمیتی نداشت؟ نگرانیم برایش مهم نبود؟ بوی عطر جیبیش مشامم را نوازش کرد. صدای گام‌هایش دور می‌شد و کوبش تپش‌های قلب من محکم‌تر. می‌رفت بی آنکه خداحافظی کند؟ گویا قلبم در مشت کسی باشد و آن مشت، هر لحظه بیشتر از قبل فشرده شود. دوباره گام‌هایش نزیک شد. دوباره خون در رگ و پیم دوید و دوباره نبضم زد. دستش روی موهایم نشست و صدایش در گوشم طنین انداز شد. _می‌دونم که بیداری، این نفس‌ها نفس کشیدن هر روزت نیست. بغض گلویم بزرگتر شد. سرم را ب*و*سید. _شب دیر بر می‌گردم، مراقب زندگیم باش. بوی عطرش دور شد. صدای قدم‌هایش ضعیف‌تر شد و بسته شدن در خانه، خبر رفتنش را اعلام کرد. نیم خیز شدم و به تاج تخت تکیه زدم. اهمیت نداده بود! به اشک‌هایم اهمیت نداده بود، به خواسته دلم اهمیت نداده بود! پاهایم را چون نوزادی در شکم جمع کردم و سرم را روی زانوانم گذاشتم و به چشمانم اجازه باریدن دادم.
  11. 6 پسند
    باید خودم را ببرم خانه باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداری أش بدهم که فکر نکند بگویم که شاد باشد ، که غصه نخورد باید خودم را ببرم بخوابد من خسته است پ.ن : اوهوم ! روز قشنگ اما پر خستگی تازه باید برای " من " یه لیوان چای با چند قطره بیدمشک دم کنم و اون پتو ستاره داره رو بندازم رو شونه هاش و بنشونمش لبه ی بالاپشت بومِ خونه ی خانم جان ! یا شایدم برقارو خاموش کنم و آهنگای آیزاک و بزارم رو تکرار! حوالی تو هم ایده ی خوبیه ! یه خواب راحت و به دور از فکرای شلوغ پلوغ از اون خوابایی که تا سرت و میزاری رو بالش و سه نگفته پلکات افتاده رو رو هم 1396/11/15
  12. 5 پسند
    تو ماه را بیشتر از همه دوست می‌داشتی و حالا ماه هر شب تو را به یاد من می‌آورد می‌خواهم فراموش‌ات کنم اما این ماه با هیچ دستمالی از پنجره‌ها پاک نمی‌شود
  13. 5 پسند
    مـگـه مـیشـه بـعد مـدت هـا عـاشقـی دلـی رو بـشکـونـی و تـاوان نـدی ....؟
  14. 4 پسند
    سردش بود دلم را برایش سوزاندم گرمش که شد با خاکسترش نوشت خداحافظ …
  15. 4 پسند
    امشب چه شبی هست ما هم دیگه مدرسه تیزهوشانی شدیم رفت به گزارش خبرنگار ایلنا، براساس بخشنامۀ رئیس مرکز ملی پرورش استعدادهای درخشان و دانش‌پژوهان جوان، تمامی دانش‌آموزان پایۀ نهم مدارس استعدادهای درخشان در تهران که معدل کل سالانۀ هر دو پایۀ هفتم و هشتم آن‌ها در خرداد، ۱۷ و بالا‌تر از آن باشد، بدون شرکت در آزمون ورودی، در پایۀ دهم این مدارس ادامۀ تحصیل می‌‏دهند. بخشنامه آموزش و پرورش: آزمون تیزهوشان برای ورود به پایۀ دهم حذف شد بند دیگری از این بخشنامه می‌گوید؛ گروهی از دانش‌آموزان پایۀ نهم مدارس استعدادهای درخشان که معدل کل سالانۀ آنان در خرداد، در یکی از پایه‌های هفتم یا هشتم ۱۷ و بالا‌تر از آن و در پایۀ دیگر (هفتم یا هشتم) بین ۱۶ تا ۹۹ .۱۶ باشد، در صورت تأیید در شورای دبیران مدرسه و تصویب در شورای مدرسۀ محل تحصیل فعلی خود، پس از صدور مجوز ادارۀ استعدادهای درخشان و دانش‌پژوهان جوان استان، بدون شرکت در آزمون ورودی دبیرستان‌های دورۀ دوم استعدادهای درخشان، مجاز به ادامۀ تحصیل در پایۀ دهم این مدارس خواهند بود. اعتراض روسای انجمن اولیا و مربیان به حذف آزمون تیزهوشان/بخشنامه لغو شود این بخشنامه در حالی ابلاغ شده است که رؤسای انجمن اولیا و مربیان مدارس نمونه دولتی به آن اعتراض کرده‌اند؛ چرا که آن‌ها بر این باور هستند؛ پیش از این، آزمون ورودی به مدارس تیزهوشان در دو مقطع راهنمایی و دبیرستان برگزار می‌شد، اما با بخشنامه جدید، تیزهوشان مشغول به تحصیل در مدارس استعدادهای درخشان، با معدل ۱۷، بدون آزمون وارد دوره دوم دبیرستان می‌شوند. به گفته رؤسای انجمن اولیا و مربیان مدارس نمونه دولتی، آن‌ها در نامه خود به مدیرکل آموزش و پرورش، تقاضای لغو این بخشنامه را به دلیل ناعادلانه و غیرمنطقی بودن آن مطرح کرده ‏اند، چرا که با تصمیم جدید مرکز ملی پرورش استعدادهای درخشان، عملاً دانش ‏آموزانی که در مدارس نمونه دولتی تحصیل می‌‏کنند، شانس کمی برای ورود به مدارس تیزهوشان دارند. آموزش و پرورش شهر تهران: ۲۴۰۰ دانش‌آموز، بدون آزمون وارد مدارس تیزهوشان می‌شوند اسفندیار چهاربند؛ مدیر کل آموزش و پرورش شهر تهران در گفت‌و‌گو با خبرنگار ایلنا، با اعلام حذف آزمون تیزهوشان در شهر تهران در پایه نهم برای ورود به پایه دهم اظهار داشت: براساس بخشنامه آموزش و پرورش شرط ورود دانش آموزان متوسطه اول (پایه نهم) به دوره دوم (پایه دهم) از مدارس استعداهای درخشان معدل ۱۷ در پایه هفتم و هشتم است. بنابراین تمام دانش‌آموزانی که معدل ۱۷ دارند؛ می‌توانند، در پایه دهم مدارس استعداد درخشان ثبت نام کنند. مدیر کل آموزش و پرورش شهر تهران ادامه داد: در تهران ۲۴۰۰ دانش‌آموز در پایه نهم در مدارس استعداد درخشان داریم و این ۲۴۰۰ دانش‌آموزان شرایط ورود (معدل ۱۷ به بالا) را دارند. همچنین در پایه دهم ۲۱۰۰ دانش‌آموز در این مدارس مشغول به تحصیل هستند که ۳۰۰ دانش‌آموز هم کمتر از افراد واجد شرایط است که این ظرفیت پایه دهم، به دانش‌آموزان پایه نهم در مدارس تیزهوشان اختصاص یافته است. وی با تاکید بر اینکه اساسا آزمونی که هر سال برای ورود به پایه دهم (پایه اول متوسطه قدیم) برگزار می‌شد، آزمون تکمیل ظرفیت بود نه آزمون عمومی، خاطرنشان کرد: آزمون عمومی برای ورود دانش‌آموزان به مدارس تیزهوشانة آزمون پایه هفتم است که همه حق شرکت دارند؛ اما آزمون پایه دهم به شرطی است که ظرفیتی بعد از ورود دانش‌آموزان پایه نهم به دهم باقی بماند که در حال حاضر همچین ظرفیتی در تهران وجود ندارد و آزمونی هم برگزار نخواهد شد. چهاربند همچنین درباره در خواست روسای انجمن اولیا و مربیان مدارس نمونه دولتی از وی برای لغو بخشنامه حذف آزمون مدارس تیزهوشان گفت: خیر اینطور نیست، آن‌ها تقاضا دارند که نمونه دولتی‌ها هم در آزمون شرکت کنند و به مدارس تیزهوشان راه یابند، اما چون آزمون تکمیل ظرفیت اساسا آزمونی است که بستگی به ظرفیت پایه نهم دارد و مثل آزمون پایه هفتم عمومی نیست، بنابراین آن‌هایی که براساس ضابطه و قانون حق دارند با شرط معدل وارد شوند؛ باید ورود پیدا کنند و اگر ظرفیتی باقی ماند، دانش آموزان سایر مدارس بیایند؛ در نتیجه در حال حاضر ظرفیتی نداریم و در ‌‌نهایت آزمونی هم برای سایر دانش‌آموزان در تهران نخواهیم داشت. واکنش وزیر آموزش و پرورش: حذف آزمون خلاف سند تحول بنیادین نیست علی اصغر فانی وزیر آموزش و پرورش همچنین در واکنش به این موضوع اعلام کرده بود که حذف آزمون تیزهوشان در شهر تهران مخالف سند تحول نیست. فانی این را هم گفته بود که جلسه‌ای دربارهٔ این موضوع در هفته‌های آتی تشکیل و ابعاد مختلف بررسی خواهد شد.
  16. 4 پسند
    +اگه فراموش نشد چی؟! - این روزا فراموشی بی معنیه .. می دونی هیچکس فراموش نمیشه .. فقط جاش توی دل آدم عوض میشه ! مثلا یهو تصمیم میگیری که بفرستیش تهِ دلت! اون ته مَها که پر آدمای به ظاهر فراموش شدس .. به ظاهر فقط! وقتای تنهایی که میشه تک تک آدمای ته دلت رو میاری جلوی چشات .. بعضیاشون خندن .. بعضیا بغض .. بعضیا اشک! می دونی؟ اونا از نظر دیگرون واسه تو فراموش شدن .. ولی فقط خودت می دونی که یه جایی یواشکی و پنهونی .. اما همیشه .. بهشون فکر می کنی .. بهشون فکر می کنی و فکر که کردی باز میزاری سرجاشون .. تهِ دلت .. تهِ فکرت .. تهِ تهِ همه چیز .. اینطوری خودت آروم میگیری و روز به روز بیشتر میری توی خودت .. بیشتر با خودت خلوت می کنی تا با آدمای تهِ دلی تنها باشی .. حرف بزنی .. بخندی .. بغض کنی .. گریه کنی .. و هی با خودت بگی که حتما اون فراموشم کرده .. ولی نه! مطمئن باش یه روزی یه لحظه ای اونم تو رو از تهِ دلش آورده جلوی چشاش .. نگات کرده .. خاکاتو تکونده .. خندیده یا بغض کرده یا گریه رو نمیدونم ! ولی میدونم که این روزا فراموشی بی معنیه:) پ.ن : نمیدونم چجوری بگم ! ولی تو همون ته دلی ای که وقتی ته قلبم دنبال یه رد و اثری ازت میگردم انگار از اول نبودی! یه حس عجیبی پیدا میکنم و گیج میشم!که الان خوبه فراموش شدی یا نه ! میخوام در قلبمو ببندم که یهو یه چی مانع میشه!یه حس عجیب تر ! بعد میبینم تویی که نمیزاری قید این احساس و بزنم و در قلبمو برای همیشه ببندم! میبینم که مثال همون دیالوگ معروف میشه:«گاهی انقدر بهم نزدیکی که نمیبینمت!» بعد یه نگاه میندازم به توی تو قلبم! اول یه خنده ی بلند بعدش تعجب و خوشحالی غیر قابل باور کم کم اون بغضی میاد میشینه تو گلوم و کم کم خودش راهشو میگیره میره تو چشمام اره!همون سیاهچاله هایی که میگفتی! شاید هنوزم میگی! کسی چ میدونه!شاید منم اونقدر بهت نزدیکم که نمیبینیم شاید واس همینه که میگن دوری و دوستی! ولی تو همیشه از این جمله بدت میومد میگفتی درباره ی ما صدق نمیکنه شاید تو راست میگفتی شایدم من شایدم هیچ کدوممون هی از این شایدایی که زندگیمون و پر کرده شاید الان تو ام داری به همین شایدا فکر میکنی دوباره دارم از این همه حس عجیب حرف های عجیب تر میزنم! 1396/11/16 عکاسی: امیرعلی ق:)
  17. 4 پسند
    آرزوی من کسی بود که خودش نمی‌خواست برآورده شود ...! ‌ [ مسلم علادی ]
  18. 4 پسند
    روزی صدبار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم
  19. 4 پسند
    عشق تویی یار تویی عاشق و دلدار تویی جانِ منی نه ! محال است از این رابطه آسان بروی ! دل بِکنی ! تو دلت سهم منو ، من دلم سهم تو شد یارِ من تو بمان و با نگاهت با دلم تا به ابد حرف بزن دل به دلت میدهم هرچه تو خواهی شَوَم عاشق من باش که من با تو خوش هستم تو باشی من خوشم دلیل آرامشم تو بمان که من دلم را به تو بستم *.* *** عاشق من باش که من مالِ تو هستم بمب انرژی سرِ شب *0*
  20. 3 پسند
  21. 3 پسند
    بی تو این دل واسم دیگه دل نمیشه این من دیوونه عاقل نمیشه بدون تو رو به جلو نمیره ساعت این چشمای من به ندیدن تو نکردن عادت بی تو این دل واسم دیگ دل نمیشه هی بی مرام قلب من مونده پیشت ببین چطور بدون تو بده حالم از خودم و کارام بدجوری پره دلم رفتی و خاطره هات و جا گذاشتی پیشم دیوونه میشم وقتی میبینم جای خالیتو پیشم *** اگه همه دنیات یه نفر باشه که نباشه تنها دلخوشیت شنیدن صدای خنده هاشه چشمامو روی هم میذارم و تورو به یادم میارم هرشب اینه کارم:) *** تو نموندی پیشم و با همین خاطراته خوشم:)
  22. 3 پسند
  23. 3 پسند
  24. 3 پسند
    انصاف نبود رفتنت با خودت باشد فراموش کردنت با من
  25. 3 پسند
    انصاف نیست … دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی، و آنقدر بزرگ باشد که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی....
  26. 3 پسند
    کاش در این شهر دکتری پیدا می شد که برایم تو را تجویز کند تا باورت شود من فقط با تو حالم خوب می شود
  27. 2 پسند
    ای کاش زندگی دنده عقب میداشت تا هیچ وقت در قلبم را بسوی تو باز نمی کردم وبهترین چیز ها رو واسه تو نمی خواستم ای کاش خدا مرا دنیا نمی فرستاد تا این همه سختی را تحمل بکنم خدایا چی بگم که خودت میدونی همه چیز رو پس زود مرگم رو برسون خدایا کاش میدونستی که برای کشیدن این همه سختی و دلتنگی هنوز سنی ندارم ای کاش......
  28. 2 پسند
    سوختم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد
  29. 2 پسند
    خدا حافظ نگو وقتی هنوز درگیر چشماتم خداحافظ نگو وقتی تو هرجا باشی همراتم.. ترانه زیبای * خداحافظی* از ** فریدون آسرایی**
  30. 2 پسند
    ت در ابریشم عادت آسوده بودم تو با بالِ پروانه ی من چه کردی ننوشیده از جام چشم تو مستم خمار است میخانه ی من، چه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم تو با حسرتِ شانه ی من چه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی سفر کرده با خانه ی من چه کردی؟ جهان من از گریه است خیسِ باران تو با سَقف کاشانه ی من چه کردی؟ چه کردی؟
  31. 2 پسند
    بــی تــو بعـد مـدت هــا عــاشـقـی بـا خـاطـراتـت چـه کـنـم....؟
  32. 2 پسند
  33. 2 پسند
    فقط زخمها نیستند ڪہ ماندگارند ...? گاهے ڪسے چنان بر احساست دست میڪشد ڪ جایش!!!? تا ابد در قلبت میماند...?
  34. 2 پسند
    زخم دلم را فقط آغوشت درمان خواهد کرد:)))
  35. 2 پسند
    انصاف نیست.. یک بار به دنیا امدن و اینهمه مردن
  36. 2 پسند
    تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم ??
  37. 2 پسند
    زیباست امیدوارم که هیچ وقت واستون اتفاق نیفتائه باشد که شما یه طرف آکواریم باشی و عشقت اونور آکواریم و یک دیوار آشیشه ای کلفت ما بینتون
  38. 1 پسند
    ای دوســت دل مــن شـکسـت خـبـر دار شـدی...؟
  39. 1 پسند
    بی تو بعد از مدت ها عاشقی چه کنم که نمی تونم ولت کنم و شد بزرگ ترین بت زندگیم
  40. 1 پسند
    چه عالیییی
  41. 1 پسند
    امــروز هــم بــا بـی تـو بـودن گــذشـت...
  42. 1 پسند
  43. 1 پسند
    یک عمر برای پیدا کردن کسی که درکت کند و تورا همانگونه که هستی بپذیرد انتظار می کشی و عاقبت می فهمو او از همان اغاز خودت بوده ای!!!
  44. 1 پسند
    چه تلخه !!! علاقه ای که عادت شه... عادتی که باور شه... باوری که خاطره شد... خاطره ای که درد شد...
  45. 1 پسند
    we fall in love with people we can't have. ما عاشق كساي ميشيم كه نميتونيم اونارو داشته باشيم.
  46. 1 پسند
    You are like breath, Breathing you is vital...! مثل نفس شدی برایَم کشیدنت الزامی‌ست...!
  47. 1 پسند
    مرد باس غیرت داشته باشه وگرنه پولو که عابر بانک هم داره
  48. 1 پسند
    غمگین ترین درد مرگ نیست دلبستگب به کسی است که بدانی هست اما..... اجازه ی بودن در کنارش را نداری ......
  49. 1 پسند
    فکر کردن به تو بختک شیرینی است که شبها می افتد به جانم
  50. 1 پسند