پرچمداران

  1. عاشق ولی تنها

    عاشق ولی تنها

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      15

    • تعداد ارسال ها

      288


  2. shima.k

    shima.k

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      5

    • تعداد ارسال ها

      441


  3. فاطمه ک

    فاطمه ک

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      4

    • تعداد ارسال ها

      395


  4. RoyaBipayan

    RoyaBipayan

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      4

    • تعداد ارسال ها

      1,206



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در ۱۸/۰۲/۱۳ در همه بخش ها

  1. 13 پسند
    :::به نام خدا::: سر فرو میبرم میان موج موهایت،نفسی میگیرم و عطر زلفان پریشانت را حریصانه به ریه میکشانم. قطراه اشکی از حصار پلکان بسته راه خود را باز میکند و بر روی گونه های داغم جولان میدهد،به خود می آیم و چشم باز میکنم و به نبودن هایت مینگرم! باز هم نیستی و باز هم به تنهایی عشقت را بر روی شانه هایی که روزی استوار بودند اما حال دیگر تاب و توانی برایشان نمانده است میکشانم... مژگان رضایی راد
  2. 11 پسند
    الناز شاکردوست بازیگر و طراح صحنه و لباس سینما، تلویزیون و تئاتر ایرانی است. او بازیگری را با تئاتر آغاز کرد. ویکی‌پدیا تاریخ تولد: ۲۸ ژوئن ۱۹۸۴ (سن ۳۳)، تهران قد: ۱٫۶۱ متر
  3. 8 پسند
    به او بگویید هنوز هم دلم برای شنیدن صدایش ضعف می رود.. بگوئید هنوز برای جانم گفتن هایش،جان می دهم... من نمی گویم.. اگر بگویم می رود.. تمام می شود.. من از نداشتنش میترسم من از بیچاره شدنِ دوباره ام میترسم... شما را جانِ عزیزتان قسم،برایِ احساسِ ترک خورده ام پا در میانی کنید... به او بگوئید مجنونِ قصه ها،پیشِ خواستنم کم آورده.. به اوبگوئید دوباره عاشقم باشد... سخت است برای داشتنش باید تظاهر کنم منطقی ترین آدم این شهرم.. منی که رویِ عشق را کم کرده ام... این سکوتِ اجباری دیوانه ام می کند! من دلم سیبِ ممنوعه میخواهد و باغبان،پشتِ دیوارهایِ باغ... من این بهشت رانمیخواهم مرا با او،به جهنم تبعیدم کنید...
  4. 8 پسند
    در خواب یاسمن را دید، زیبا، مظلوم و مهربان. -محمد؟ -یاسمنم... بغض صدای محمد پر از خستگی بود. روی مبل خانه نشسته بودند، روی به روی هم. -یاسمن خسته شدم. یه کاری کن من رو ببر پیش خودت. دیگه نمیتونم اینجا رو بدون تو تحمل کنم. -این همه سال بدون من چجوری زندگی می کردی؟ خنده ای تلخ نشست کنج لبش: اون همه سال زندگی؟ من فقط یک ساله که دارم زندگی می کنم. چهره ی یاسمن در عین مهربانی پر از گله و شکایت بود. -حواست به اطرافت هست؟ -آره به مامان و بابات سر میزنم. امروز پیش مادرت بودم. -علیرضا و مهشاد چی؟ محمد اخم کرد. -نمیخوام ببینمش. -چرا؟ -همش تقصیر اون بود که من الان انقدر بدبختم. تقصیر اون و داداشِ بی مصرفش! -محمد... اشک های محمد، گونه اش را خیس کردند و بر التهاب درونش افزودند. -یاسمن، تو نمی فهمی. من دارم اینجا نابود میشم، هر روز به جای زندگی می میرم، هر شب وقتی دارم میخوابم آرو می کنم کاش صبح دیگه بیدار نشم، ولی هر صبح وقتی چشمام رو باز میکنم ، احساس خلاء می کنم، حس می کنم به اینجا تعلق ندارم، حس می کنم یه تیکه از وجودم گم شده، چهره ات همه جا جلوی چشمامه، صدات همیشه توی گوشم می پیچه و تصور اینکه دیگه اینجا نیستی دیوونه ام می کنه؛ دارم دیوونه میشم یاسمن، نجاتم بده. سرش را زیر انداخت، دست مهربان یاسمن روی موهایش نشست. -محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت. دستش را بالا برد، دست یاسمن را گرفت، باورش نمی شد. به اطرافش نگاه کرد، به یاسمن که با لبخند نگاهش می کرد. دوباره خیره ی دستش شد. خندید، تلخ و پر از دلتنگی... سر خم کرد و آرام و با تمام وجود دستش را ب*و*سید. دستش گرم بود، بوی خودش را می داد، بوی دست های یاسمن را می داد. صدایی همچون به در کوبیدن به گوشش رسید. یاسمن عقب رفت. لبخندی زد و گفت: پاشو. کمکش کن. به حرف هاش گوش کن. من همینجام... و انعکاس صدای آرام ضربه هایی ممتد ، جایی میان عالم رویا و واقعیت بود که بیدارش کرد. با چشمانی خسته اطرافش را نگاه کرد و چند ثانیه بعد به خود آمد ، اطرافش را در جست و جوی یاسمن نگریست. اما وقتی هیچ نیافت باز هم بغض کرد. عرق کرده بود، سرش درد می کرد. صدای ضربه ها به در هنوز هم ادامه داشت. با عصبانیت و صدایی ضعیف گفت: کی هستی؟ وقتی جوابی نشنید و به جای آن دوباره ضربه هایی به در، با عصبانیت از جایش بلند شد و در را باز کرد، آماده ی پرخاش کردن بود اما با دیدن مهشاد باز ایستاد. چشم هایش گرد شده بودند و انگار کسی قدرت تکلم را از او گرفته بود. -اینجا چیکار داری؟ اجازه ی پاسخ نداد: از خونه ی من برو بیرون. و به اتاق برگشت. صدای پر بغض مهشاد اما بغض او را سنگین تر کرد: محمد...در رو باز کن. می خوام باهات حرف بزنم. کمی بعد صدای دور شدن قدم های مهشاد را که شنید پوزخندی زد و روی تخت دراز کشید و خیره ی تابلوی چهره ی ناتمام یاسمن شد... وقتی یادش می آمد که یاسمن از دیدن چهره اش روی بوم چقدر ذوق می کرد، دلش می خواست خودش را از بالای یک برج بلند پرتاب کند! دیگر نمیتوانست آن را تمام کند، با اینکه تمام اجزای صورت یاسمن را از بر بود اما نمیتوانست؛ نمیتوانست بدون حضور او دست به قلم بگیرد. به فکر خوابش افتاد، به دستانش نگاه کرد، به راستی همین دست ها بودند که در عالم خواب دستان یاسمن را در دست داشتند؟ آیا این لب ها همان لب هایی بودند که دست گرم یاسمن را مهر کرده بودند؟ به یاد حرف هایش افتاد... «محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت.» به اطرافش نگاه کرد؛ همه ی زوایای اتاق را مانند دیوانه ها در جست و جوی یاسمن از نظر گذراند، چیزی نبود، بار دیگر این کار را تکرار کرد و این بار یاسمن را با همان لباس زیبایی که در خواب بر تن داشت درست کنار بوم نقاشی ِ ناتمام چهره اش دید. آب دهانش را به سختی قورت داد، بلند شد و ناباور زمزمه کرد: یاسمن. یاسمن ناراحت می نمود. -بیا، بیا نزدیک تر. دقایقی گذشت تا محمد آرام آرام به سمت یاسمن برود. چشم در چشم اش ایستاد و زمزمه کرد: تو...واقعی...هستی؟ یاسمن تلخ لبخند زد، دستش را بالا آورد و نگه داشت. -دستت رو بیار بالا. محمد دستش را لرزان بالا آورد، نزدیک انگشتان او کرد، انگشتانش را در انگشتان او حلقه کرد اما انگار فقط دستانش را مشت کرده بود...هیچ چیز حس نکرد اما در درونش یک احساسِ خوشایند برانگیخته شد. دیگر رسما گریه می کرد! -اینجایی... یاسمن هم دستانش را مشت کرد. سر تکان داد: آره. کمی گذشت، یاسمن به قلمو اشاره کرد: شروع کن. محمد با دستی لرزان قلمو را در دست گرفت. به یاسمن نگاه کرد؛ لبخند بر لب داشت؛ یک لبخند پر از امید. در خشکیده ی قوطی رنگ ها را باز کرد و شروع کرد، زوایای ظریف صورت یاسمن را نقش زدن... مدتی گذشته بود، صدای قدم هایی از بیرون آمد که پله ها را بالا می آمد. -محمد...مهشاد رو ببخش. اخم سرسختی چهره اش را پوشاند. -خواهش می کنم. -اون تو رو ازم گرفت یاسمن. -اون نمیدونست، حتی نمی دونست کی من رو کشته. بغض سختش را قورت داد و روی برگرداند: کاش علیرضا اون چاقو رو پیدا نمی کرد و نمی فهمیدیم که کارِ بابکه. -پس دلت براشون تنگ شده... بچشون کی به دنیا میاد؟ لبخندی کمرنگ نشست کنج لبش : نمیدونم! صدای مهشاد به گوش رسید: محمد...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم. نگاه محمد در نگاه نگران یاسمن گره خورد. و باز هم سکوت تنها جوابِ منطقی برای مهشاد بود. مهشاد اما ادامه داد: خیله خب، در و باز نکن. پس از همین جا برات میگم. میدونم ازم ناراحتی، یا شاید هم ازم بدت میاد ولی...ولی محمد باور کن یاسمن برای من خیلی عزیز بود، مرگ اون بدترین مجازات بود برای من. اگه فکر میکنی... مهشاد می گفت و محمد بغضش را فرو می داد تا مبادا اشک هایش دوباره فرو بریزند و فرصت دیدار یاسمن را از او سلب کنند. چندی گذشته بود، حرف های مهشاد تمام شده بود و هیچ صدایی از هیچ کس در نمیامد. تا اینکه صدای زنگ موبایل مهشاد سکوت را شکاند. یاسمن زمزمه کرد: برو پیشش. محمد دستی به صورتش کشید و چشمانش را بست، وقتی چشمانش را باز کرد یاسمن رفته بود. تلخندی زد و از جایش بلند شد. دستش را روی دستگیره ی در گذاشته بود که صدای قدم هایی که از پله ها پایین می رفت و شاید هم بالا می آمد و بعد صدای بلند فریادی زنانه و ظریف به گوشش رسید. سریع در را باز کرد و بیرون رفت. اما به جای اینکه مهشاد را کنار در اتاق ببیند، روی زمین و پایین پله ها دید! هر دو دستش را روی سرش گذاشت و تنها توانست لب بزند: یا خدا... ***
  5. 6 پسند
    ارمیا قاسمییییییییییییییییییییییییییی
  6. 6 پسند
    مریم معصومی (زاده ۲۴ اسفند ۱۳۶۵ در تهران) بازیگرایرانی است. وی دارای مدارک کارشناسی در رشته علوم سیاسی و کارشناسی ارشد روابط بین‌الملل است.
  7. 6 پسند
    رمان گ*ن*ا*هکار رمان خیلی خوبیه بهتون تبریک میگم خانوم شهدوست
  8. 6 پسند
    واااای خانوم شهدوست من عاشق شمام یکی از پرپا قرص ترین طرفتاراتونم وعاشق رمان گ*ن*ا*هکار
  9. 5 پسند
    بکِش اونقدر که تو دود و دم دورو برت گم شم بکش نمیخوام کنار تو شبای من بگذرن و صبح شَن بزن ، بزن بشکن هرچی که داریم و تو این خونست نترس ،خیلی وقت این خونه شبیه یه ویرونست راحت باش با اونا که بیشتر از من واست می ارزن خوبایی که پیشِشونی ومیگی بامزن ، راحت باش راحت باش هرجوری که دوس داری و دلت میخواد همون باش بی تفاوت شده اونی که یه روزی دوست داشت تورو دوسِت داشت بخاطر من شد یه بار از غرورت کم کنی؟ خونه رو بی غم کنی؟ حالم و بهتر کنی؟ بحث هامون و کم کنی؟ من با تو خواستم سر کنم روزام و بهتر کنم غصه ازم دور نشد هرچی خواستم اون نشد اصلاهرچی خواستم اون نشد با تو هیچی خوب نشد ببین با تو هیچی خوب نشد بکش دور من یه خط قرمز پررنگ بکش جوری که هیچوقت نشه دیگه دلِ تو برام تنگ بزن ، بزن بشکن این قاب عکس دونفره واسه اونایی خوبه که رابطشون ازما بهتره راحت باش بین ما هیچی نمونده که بترسیم ن دیگه مال همیم ن دیگه باهم هستیم ، راحت باش راحت باش ، همه ی آرزوهامون و ببین رفت ازدست هرچی راه بود بینمون واسه موندنم بستست ، راحت باش *** بی تفاوت شده اونی که یه روزی دوست داشت:)
  10. 5 پسند
    امروز از آن روزهاییست که دوست داری یک فنجان کمرباریک در دست که پر از چای پر از آرامش پر از خاطرات کودکی پر از یاد و خیال آن که رفته پر از تلخی روزگار پر از...! بیخیال در یک کلام بگویم فنجان چایی که پر است از تمام دل پُری های قلبم بنشینی در تراس روی همان صندلی همیشگی دوستان دیرینه ات (قلم و دفتر دست ساز شعرت) هم در کنارت لحظات بارانی را سپری کنند امروز از آن روزهاییست که دوست داری همپای باران بباری امروز از آن روزهاییست که دوست داری بیخیال دغدغه ها بشوی یا به قولی خودت را خالی کنی از تمام حرف ها و خنده ها زوری و دغدغه های اجتماعی و آن هارا با اشک های مظلومانه ات بریزی بیرون از دلت امروز از آن روزهاییست که دوست داری بنویسی از آن روزهاییست که دوست داری فقط و فقط نگاه کنی به باران به کوچه های نم زده به شلپ شلپ صدای قدم های همیشگی نارنجی پوش محله به ابر های غمگین که این روزها بیشتر از همیشه گریه میکنند به گذشته های دور و به آینده های دور به قطره هایی که رگباری بر سر و صورتت فرود آیند... امروز از آن روزهاییست که دوست داری با تمام وجودت با همان دوستان همیشگی ات از ته ته دل به تمام اینها نگاه کنی با چشم دل آن چشمی که کلمات را هم قافیه میکنند در شعر نو امروز از آن روزهاییست که دوست داری همان چای معروف را که مزین به قطرات باران بر دیواره اش شده است را بنوشی و به آه های عمیق و سوزناکش که بخاری در هوا نقش میبندد نگاه کنی امروز از آن روزهاییست که دوست داری بنویسی بنویسی ...بنویسی.... و آنقدر بنویسی که قلم و کاغذ کم بیاورند از نوشته هایت امروز از ان روزهاییت که ... و من عاشقانه دوست دارم این روزهارا...! زهرابانو
  11. 5 پسند
    اونی که عاشقته همیشه از عشقِ تو نمیشه خسته منم خودشو رسونده به دلِ تو به دلِتو دلشو بسته منم *.*
  12. 5 پسند
  13. 5 پسند
  14. 5 پسند
  15. 4 پسند
    به او بگویید..... تو که رفتی چرا خاطراتت رو با خودت نبردی ولی در عوضش دلم من رو چرا با خودت بردی بهش بگید که باید بی که معامله ای که با قلب من کرده را فسخ کنند و پایش را از قلب من بیرون بکشد
  16. 4 پسند
    به او بگویید خودش نیست ولی من هنوز مثل گذشته به چشم های قهوه ایش دیوانه وار زُل میزنم،همانطور عاشقانه برایش اخم میکنم‌ و با عصبانیت میگویم آن ویلان مانده ات را بکش جلو و او با لبخند،شال آبی رنگش را مرتب میکند و زیر لب میگوید قربان مرد غیرتی ام بشم من! به او بگویید بانوجان خودت که نیستی ولی من هنوز هم وقتی میخواهم عکس هایت را ببینم همان عطرم که عاشقش بودی را میزنم... اصلا این حرف های مزخرف را فراموش کنید فقط اگر او را دیدید حتما به او بگوید دوستش دارم.
  17. 4 پسند
    از آن فضایِ قدیمی عبور می کرد و ... کتابِ خاطره ها را مُرور می کرد و ... به یادِ یار عزیزی که یک زمان با او... دوباره یک غزلِ تازه جور می کرد و ... برای وصفِ قشنگِ کسی که حالا نیست هزار جمله به ذهنش خُطور می کرد و ... و صحنه های رفاقت به حالتی واضح درست صحنه به صحنه ظُهور می کرد و ... هوایِ عشقِ جدیدی که مالِ او باشد از آسمانِ دلش دورِ دور می کرد و... به اینکه مانده سرِ قول و ادّعاهایش ترانه خوانی و حسِّ غرور می کرد و ... و چشمِ هر که حسود است با وفاداری به عشق پاکِ قدیمیش کور می کرد و ... پ.ن : عکاس: سارا مستغاثی
  18. 4 پسند
    خوشبختی یعنی بابا بالا سرت باشه بقیه ریزه کاری هستن که تورو به خوشبختی برسونه
  19. 4 پسند
    خواهر گلم دقیقا همینطوره نه جنسیت ملاک برتری ست و نه نسبیت تنها ملاک قابل قیاس انسانیت است و به نقل از شریعت پاکی و پرهیزگاری ست
  20. 4 پسند
  21. 4 پسند
    الناز حبیبی متولد ۲۱ مرداد ۱۳۶۷ در تهران، بازیگر سینما و تلویزیون و دانش آموخته رشته تدوین است. الناز حبیبی در سال ۱۳۹۱ با مهدی صاحب زمانی ازدواج کرد. الناز حبیبی در کودکی کار تئاتر انجام می‌داده، او از سال ۱۳۷۸ کارش را با کانون پرورش فکری کودکان شروع کرده تا به اینجا که چند سریال و فیلم سینمایی بازی کرده است.
  22. 4 پسند
    فقط ۸ سالم بود تنم بوی مدرسه میداد،بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم میگذاشت، آخ که چقدر این بو را یادم هست! فقط ۸ سالم بود تا دست راست مادرم را در آغوش نمیگرفتم خوابم نمیبرد!عادت بود دیگر!یک عادت عاشقانه! فقط ۸سالم بود عاجز بودم از بستن بند های کتونی ام!تلاش هم نمیکردم یاد بگیرم چون میدانستم مادرم هست دیگر، او میبندد، چقدر عاشق این لحظه بودم، وقتی بند کفش هایم را میبست موهایش را بو میکردم، نفس میکشیدم !مگر خوش بو تر از این هم چیزی هست؟ فقط ۸ سالم بود...... ظهر سردی بود، از آن ظهر هایی خورشید با زمین قهر کرده، بدترین ساعات زندگی ام را میگذراندم، آخر صبح بر سر رفتن به مدرسه با مادرم دعوا کردم، سرش داد زدم، تمام روز در مدرسه به این فکر میکردم که چگونه با مادرم آشتی کنم! رسیدم سر کوچه ،شلوغ بود ، صدای پدرم از بین جمعیت به گوشم رسید، مردم جور دیگر نگاهم میکردند ، راه باز شدو رفتم جلوتر .. مادر که روی زمین افتاده بود، پدر که ضجه میزد، نان های تازه که به خون آغشته شده بود و پیرمردی که روی زمین نشسته بود بر سرش میکوبید و میگفت بدبخت شدم و .... زمزمه های مردم که میگفتند تمام کرد بیچاره و گل های رزی که از دستانم افتاد من ماندم و کیف بدون لقمه ، من ماندم و بند کفش هایی که هر وقت میخواستم ببندم یک ربع گریه میکردم ، من ماندم و بی خوابی .... امشب بعد از ۱۳ سال دلم دست راست مادرم را میخواهد... باز هم روز شیرین #مادر فرا رسید و رهایم نمیکند فکر کسانی که مادرشان را از دست داده اند. خدایا.... قبول که تو می دانی و ما نمی دانیم. اما باور کن مادر را آنقدر زیبا آفریده ای که فکر نداشتن اش لرزه می آورد. تو را قسم به خدا بودن ات چشم هیچ فرزندی انتظار مادر را نکشد آمین! [روزت مبارک ]
  23. 3 پسند
    من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم: تو را دوست دارم جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما تو را دوست دارم، تو را دوست دارم قیصر امین پور
  24. 3 پسند
    به او بگویید که دل آوره در گل نشسته من منتظر دیدار توست ای که دستت میرسد کار بکن پیش ار آن کز تو نیاید کار
  25. 3 پسند
    بــه او بـگـویـید دیــدی آدمــا از هـمـدیـگـه چـقـدر زود خـسـتـه مــیــشــن ....
  26. 3 پسند
    من عاااااااااااشق شهاب حسيني ام
  27. 2 پسند
    می‌گویند:« غصه نخور چرخ زمانه، می‌چرخد!» اما خود دیدم که چرخاننده‌ی چرخ زمانه، آن‌قدر محو شماردن اسکناس‌هایش بود؛ که فراموش کرد چرخ را بچرخاند! "نادیا سیف"
  28. 2 پسند
    خانوم سیف اون فعلی که واسه سرتیترتون انتخاب کردین اصلا وابدا با ضمیر انتخابی تون جور در نمیاد
  29. 2 پسند
    - دعا کن منو. دعاهات می‌گیره؟ + آره. یه بار بهش گفتم الهی همون جایی باشی که دلت هس؛ دیگه ندیدمش...
  30. 2 پسند
    س چشات جذابه نگات به دل میشینه خنده هاتو دوست دارم واسم شیرینه از تو پس کوچه ی قلبت اسممو شنیدم حسی که الان دارمو به دنیا نمیدم این خوابه یا توهمه که میخوای بمونی پیشم تو با منی یا من با تو وای دارم دیوونه میشم وای بزن نم نم بارون که امشب تو خیابون همه دنیا برقصه واسه حال دوتامون بی قرارم وای آروم ندارم وای منو درنیابی که تمومه کارم وای این خوابه یا توهمه که میخوای بمونی پیشم تو با منی یا من با تو وای دارم دیوونه میشم وای بزن نم نم بارون که امشب تو خیابون همه دنیا برقصه واسه حال دوتامون
  31. 2 پسند
    مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند... از آینده میترسند، از کسی که بهتر از آنها باشد، از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد، از کسی که جیبش پر پول تر باشد، از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید... برای همین دور میشوند،سرد میشود سخت میشوند و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی... زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛ دل شیر پیدا میکنند و میشوند مرد جنگ... میجنگند؛ با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم، با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان، با خودشان و قلبشان و غرور زنانه شان... از جان و دل مایه میگذارند و دست آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست، به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست، به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضور یکی... بعد محکوم میشوند به ساده بودن، به زود باور بودن، به تحمیل کردن خودشان... هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است...
  32. 2 پسند
    دعا میکنم باز بــــــاران بیاید بر آوار من حس طوفان بیاید دعــا میکنم مثـل هر شب نباشد کسی سمت دل های لرزان بیاید به یک تار مو بسته اوضاع گردون که یک جــمعه تکــرار قـــرآن بیاید نسیمی پر از عطر کوثر ز خیبر به چشـمان خاموش کنعان بیاید غم ذوالفقار از نگـــــاهش بریزد به خون خواهی نسل انسان بیاید پر از بغض چاه از یتیمان بگوید به دلــداری یـــاس پنـــهان بیــاید و بر خالی سفره های دوباره به نــام بلنــدای او نان بیاید جنون میوزد بر من ای کاش باران به لب خشـــکی این بیــابــان بیاید کبوتر کبوتر جهــــان پر بگیرد غریب از غروب خراسان بیاید ....
  33. 2 پسند
    هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری، همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون تر باشد احمد شاملو
  34. 2 پسند
    #پارت_۳۱ وقتی به جشن برگشتم انقدر سر همه شلوغ و گرم مجلس بود که حتی غیبت مرا نفهمیده بودند و من در دل از این بابت خوشحال بودم شعفی در دلم به پا بود که هنوز هم فکر میکردم در خوابی رویایی به سر می برم و همه ی انچه که دیدم در ان رویا بوده . چند روز بعد ماکان با کوله باری از فاصله به شهر می رفت در مدتی که بودگاهی دور از چشم همه یکدیگر را ملاقات می کردیم و قرار های عاشقانه مان را می گذاشتیم و در هم غرق می شدیم و ساعت ها فارق از دنیای اطراف در دنیای خود سیر میکردیم روز رفتنش صبح قبل از خواب همه از جایم بلند شدم بقچه ی کوچکی که از مغزی جات و خوردنی برایش پرکرده بودم را برداشتم و به سمت میعاد گاهمان زیر درخت صنوبر همانجا که برای اولین بار به دیدنم امد حرکت کردم .قدم قدم و پاورچین از خانه دور شدم، هوا گرگ و میش بود و حتی رمه های گوسفندان به چراگاه نرفته بودن برای اینکه راحت پیش هم باشیم و به گ*ن*ا*ه نیفتیم ماکان خودش چند روز پیش صیغه ی خواند تا راحت در کنار هم بنشینیم و در همین حد که فقط اگر یکدیگر را لمس کردیم به گ*ن*ا*ه نیفتیم ان هم انقدر اسرار کرد تا قبول کردم چون واقعا گاهی وقت ها انقدر بی تاب هم میشدیم که دوست داشتیم لحظه ای در اغوش هم فرو برویم یا اینکه سر روی شانه ی یکدیگر بگذاریم ،وقتی کنار هم بودیم به این چیزها فکر نمیکردم وی وقتی به خانه می رسیدم از این پنهان کاری احساس گ*ن*ا*ه میکردم و مطمعا بودم اگر خانواده ام بفهمند حتما مرا خواهند کشت ولی انقدر در تب عشق میسوختم که این چیزها هم مهم نبود حتی مرگم . نفس زنان سر قرار رسیدم کسی نبود پشت به درخت ایستادم و زیر لب شروع به غر غر و نق نق کردن بودم _ بیا دیگه الان همه روستا بیدار میشن . به اطراف نگاه میکردم که دستانی دور کمرم حلقه شد و مرا از جا کند و در هوا چرخواند جیغ خفیفی کشیدم که با خنده گفت . _چی میگی خانوم خانوما من از دوساعت پیش اینجام . خنده کنان مرا زمین گذاشت وقتی به سمتش بر گشتم دوباره مرا در میان بازوانش اسیر کرد .سرم را روی سینه ستبرش گذاشتم و چشمانم را بستم و ریه هایم را از عطر وجودش پرکردم شالم را کنار زد و موهایم را از زیرش بیرون کشید خرمن موهای بلندم همچون ابشاری دورم را گرفت و با وزش باد به رقص در اومد سرم را از روی سینه اش برداشتم و به در چشم هایش محو شدم ،طره ای از موهایم رادر دست گرفت و به سمت بینی اش برد و نفس عمیق کشید و عطر موهایم را می بلعید . چشمهایش را باز کرد به وضوح پرده اشک را در انها دیدم قلبم هزار تکه شد . بغض کردم و با غم در چشمانش خیره شدم . _ داری گریه میکنی ماکان ؟ مرا سفت تر از قبل به خود چسباندبا صدایی لرزان زمزمه کرد _ چطور ازت دور بشم کژال ؟ چطور رهات کنم و برم و قلبم سالم بمونه ؟ چطور عطر تنت لبخند نازت رو نبینم ؟ باهر کلامش قطره ای اشک از چشمش میچکید و من هم پا به پایش میگریستم و از درون اب می شدم دستم را برای پاک کردن اشکش بالا آوردم و روی چشم های خیسش کشیدم ،مژه های بلندش بهم چسبیده بود و دلم را داغ میکرد هنوز باد موهایم را به رقص گرفته بود و نسیم صورت خیسم را نوازش میکرد ،بوی عطر گلها با بود تنش قاطی شده بود و مرا سر مست کرده بود _ماکان جان کژال اشک نریز خواهش میکنم تومردمنی نباید شکستنت رو ببینم واِلا میمیرم ،من قسم خوردم برای توام وتا ابد برای تو میمونم . دستم را انداختم نگاهش بین لبها و چشم هایم در نوسان بود قدم تا سینه اش بود رو ی پنجه های پایم ایستادم واینبار خودم برای ب*و*سیدنش پیش قدم شدم وقتی چشمهایم را باز کردم چشمای آبی ماکان خیره در نگاه غم زده ام بود .از هم جدا شدیم ب*و*سه ای روی پیشونیم زد و دستهایم را در دست گرفت ،در نگاهش التماس موج میزد و ان را در کلامش میریخت _مواظب خودت باش کژالم ،نیام ببینم نیستی ،نیام ببینم به پام نموندی نیام ببینم ... کژال من میمیرم اگه نباشیا ! اخم را به چهره ام و غم را در صدایم کشیدم . _یعنی خیال میکنی کژال اینقدر بی معرفته ؟ یعنی فکر میکنی قول کژال قول نیست ؟ ماکان من اینجوری دیدی و شناختی دوباره زندانی شدم میان بندانی که برایم از هزار ازادی بالا تر بود کاش همیشه حبس این زندان میماندم تا ابد . خداحافظیمان تلخ تر از هر زهری و شیرین تر از هر شهدی به جان هر دویمان نشست خداحافظی که معلوم نبود کی و دوباره به سلام بی انجامد و فقط این عهد بود که بین ما محکم و محکم تر بسته شد تا ابد برای هم باشیم .مرا به خدا سپرد که بهترین نگهدارنده است و با غمی بزرگ از نبودنش مراتنها گذاشت و به سمت جاده رفت ومن با چشم های اشک بارم بدرقه اش کردم تا جایی که از نظرم دور شد .
  35. 2 پسند
    #پارت_۳۰ حسابی زمان ازدستم رفته بود اگر بفهمند من و او در مجلس نیستیم چه می شود ،مطمئن بودم الان هم دنبالم میگردن سریع به سمتش چرخیدم دستم روی دستگیره در چوبی بود . _بگو چی میخوای باید برم الان پی ام میگردن . نفسش را فوت کرد و مقابلم ایستاد سرش را پایین انداخت و عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد سر بلند کرد نزدیک شد و مقابلم ایستاد . _من میخوامت ولی الان نمیتونم بیام خاستگاریت و پاگیرت کنم .من برای نظام باید برم شهر میخوام برم خدمت نمیتونم اینجا نگهت دارم و اسمم روت باشه شاید رفتم و برنگشتم اونوقت میشی بیوه مردی که حتی نتونست لحظه ای داشته باشتت و برات تو روستا بد میشه روسها درحال جنگن ایران تو این جنگ بی طرفه ولی بخاطر رفت و امد روسهاو انگلیس ها اماده باشه من میخوام برم شهر بایکی از سالداتهای روسی دورادور اشنام اون بهم گفته که نظام ایران دنبال نیرو میگردن برای پاسداری میخوام برم و از کشور دفاع کنم میخوام اگه دوستم داری منتظرم باشی زیاد طول نمیکشه . لبهاش تکون میخورد ،حرف میزد ومن فقط روی کلمه" رفتن " قفل کرده بودم ،میخواست بره شهر میخواد بره جنگ ، میخواد بره ، حالا که مرا خواسته بود حالا که برای بار دوم طعم لبش را چشیده بودم ،حالاکه او نیز مانند من عاشق بود چرا حرف از رفتن میزد ؟ تصویرش در مقابل پرده ی اشک مقابل چشمانم میلغزید "دست بردار کژال, بهش بگو بمونه, بهش بگو نره ,اگه بره بر نمیگرده !نگهش دار !" چشم هایش به سرخی خون بود و به ابی دریا فک منقبض شده اش میگفت نگذار غرورم لگد مال شود.دلم را از قفس سینه ازاد کردم بگذار بال و پر بگیرد بگذار به اوج برسد و برای اولین بار با همای سعادت روی شانه ات بنشیند . _ نرو بمون ! بمون تا ... تا زنت شم بری .. اگه بری من ... نگاه خیس از اشکم رو تو چشمای بخون نشسته اش انداختم _من میخوامت خیلی میخوامت ... اگه بری من .. من میمیرم . اینبار دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود فقط آغوشش این شعله های سرکشیده از قلبم را خاموش میکرد . گامی بلند برداشت و مرا در حصار آغوشش حبس کرد و مرا به ققنوسی مبدل کرد که در اتش می سوزد و دوباره زاده می شود ، کنار گوشم نجوا کرد . _تو برای منی کژال ... قسم بخور که برای منی و وقتی برگشتم میشی عروس خونه ام . من در مقابل عظمت عشقت ضعیفم خیلی ضعیف ،با لرزشی که در صدایم بود و چشم هایم که در دریایی از اشک غرق شده بود زمزمه کردم ; _برای توام ماکان تا ابد برای توام و منتظر میمونم که برگردی و عروس خونه ات بشم به جان خودت قسم میخورم . مرا از خودش جدا کرد هیبت مردونه اش من را در خود مخفی میکرد وقتی ازم جدا شد دستش را در جیب شلوار مشکی اش فرو کرد و وقتی بیرون اورد گردنبند زیبایی بین مشتش بود مرا دور زد و پشت سرم ایستاد ،گردنبند را به گردنم انداخت ،شانه های ظریفم را در دست گرفت و مرا به سمت خود چرخواند دیگربا این زنجیر بهش پیوند خوردم و قرار بود منتظر امدنش باشم .سر بلند کردم و در ابی چشمانش غرق شدم همه اجزای صورتش را از نظر گذراندم ،قرار بود مرد من باشد و شده بود ولی قرار بود ازمن شود . دستم لرزانم را با تردید بالا آوردم و روی صورتش که کمی زبری ته ریش داشت نشاندم چشمایش را بست و نفس عمیقی کشید دستش را روی دستم گذاشت و درهمان حالت زمزمه کرد : _باورت میشه ،این صحنه رو تو خواب دیدم تو برای منی کژال ، به هیچ کس نمیدمت هیچ کس مگر من مرده باشم تو دست دیگری باشی _تو تو خواب دیدی و من هنوز فکر میکنم یه خوابه ، کاش بیدار نشم ،کاش این خواب ابدی بشه چشمهایش راباز کرد دستم را از صورتش جداکرد و به لبهایش نزدیک کرد داغی لبهایش کف دستم نشست و من اینبار برای او شده بودم .
  36. 2 پسند
    #پارت_۲۹ چشمانم تا آخرین حد ممکن باز شد او چی میگفت یادش است؟ او که بی هوش بود چگونه ممکن است یادش باشد؟ انگار تمام سوالهایم را از چهره و چشمانم میخواند پوسخند کمرنگی کنم لبش جای گرفت ،انقدر فاصله ی مان کم بود که حرم داغ نفس هایش پوستم را می سوزاند . _آره یادمه چرا جا خوردی ؟ من نیمه جان چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد این چی داشت میگفت یادشه اونکه بیهوش بود چجوری یادشه مگه میشه ؟ _آره یادمه چرا جا خوردی ؟ من نیمه جون و درحال مرگ بودم و لحظه اخر و آخرین دمت من رو نجات داد و از بین چشمای نیمه بازم سایه ات رو میدیدم و ... سکوت کرد و سنگینی نگاهش را با همان سر فرود امده حس می کردم این سکوت کشنده بود و در دل فریاد میزدم کاش هیچ وقت نگوید !کاش به رویم نیاورد که چگونه با بی شرمی تمام نجاتش دادم ! کاش اصلا هیچ گاه نمی دیدمت تا اینگونه مرا ویران کنی . صدای ملتمس گونه اش مرا از ای کاش هایم بیرون کشید . _من باز نفس کم آوردم کژال نفست من رو ویران کرده چند روزه روز و شب ندارم خواب و خور ندارم ارامش ندارم ! داشتم ذوب میشدم زیر نگاه داغش منم سرشار از خواستنم ولی چه کنم که عفطم اجازه بروزش رو ازم گرفته.نگاهم روی پنجه ی قفل شده دور مچم بود محکم ولی بدون فشار انگار زنجیر شده بودم ، از نگاه کردن در چشم هایش واهمه داشتم میترسیدم بفهمد که من نیز مانند او و شاید بیشتر از او در این خواستن و این عشق می سوزم، چرا دیگر سرمای اتاق را حس نمی کردم ؟ چرا اینقدر گرمم بود ، از این فاصله میترسیدم .بغض گویم را تکه پاره کرده بود لبهایم لرزید ، _ من فقط میخواستم کمکت کنم ،میخواستم نزارم بمیری نه چیز دیگه ! اصلا فراموش کن حالام بزار من برم . صدای نفس زدن هایش گوشم را کر کرده بود سینه اش با شدت بالا و پایین میشد ،چقدر دوست داشتم سرم را روی سینه اش بگذارم و بگویم من نیز تو را دوست دارم ، پس چه مرگم شده است چرا نمس توانم غرور لعنتی ام را زیر پا گذارم ، صدای فریادش ترس به جانم انداخت و تنم را به لرزه در اورد چشم هایش دوکاسه ی خون شده بود و رگ های متورمش گویی قصد دریدن پوستش را داشت . _چرا میخوای کتمان کنی ؟ چرا میخوای ازم فرار کنی ؟ من مطمئنم توام همین حس نسبت بهم داری ؟ من مطمئنم توام من رو میخوای پس چرا پنهانش میکنی ؟ چرا کژال ؟ دیگر توان نگاه داشتن بغض واشک سمجم را که سرکشانه از چشمه ی چشمانم درحال طغیان بود رانداشتم .بگذار بفهمد ،چرا لجاجت میکنی کژال ؟ چرا خودت را گول میزنی و دست هایش و خواستنش را از خود دریغ میکنی ؟ مگر همین را نمی خواستی . جانم به لبم رسیده بود دیگر اراده ی اشکهایم را نداشتم دستم را به شدت از بین پنجه اش بیرون کشیدم مطمئن نبودم کسی صدایم را میشنود یانه ولی من نیز در چشمانش خیره شدم و فریاد زدم . _ اره .... اره ... اره .. منم خواب و خوراک ندارم منم بعد اون روز لحظه ای آروم و قرار ندارم منم ...منم دوست دارم... صدایم خفه شد ،لبهایم بسته شد گرمای لبهایش روی لبهایم نشست و اتش گرفتم ،داغم کرد نابودم کرد ومن وادادم .چشمانم از شک باز بود و چشمان او بسته بود ثانیه به سه نرسیده بود که سرم را عقب کشیدم و دستم بالا امد و با تمام توانم کشیده ی محکمی را زیر گوشش خواباندم . انگار برق از سرش پری ه باشد چشماش شده بود کاسه خون دستش را روی گونه اش گذاشت و با تعجب نگاهم کرد . نفس نفس میزدم نمیدونم از هیجان بودسه ای بود که تنم را داغ کرده بود یا از خشم ولی قلبم هر ان ممکن بود از جا کنده بشه تمام تنم به لرزه افتاده بو‌د چشم هایم را میخ چشم های حیرت زده اش کردم و صدایم اوج گرفت _چیکار میکنی؟ هان ؟ من هرزه نیستم که خواسته ات رو اجابت کنم ،من کژالم دختر ارژن بزرگ ابادی که به پاکی و نجابتش قسم میخورن ، این چه کاری بود که کردی ؟ در را با شدت باز کردم و قبل از اینکه از ان اتاقک خارج شوم دوباره سد راهم شد چشم هایش به اشک نشسته بود دستهایش را در مقابلم گرفت تا بایستم _ببخش کژال دست خودم نبود تورو خدا صبر کن خواهش میکنم جان صمصام وایستا .من غلط کردم بمون ببین چی میگم اخه .
  37. 2 پسند
    به او نگویید خودش میداند چه ها کشیدم از فراقش کاش امکان در آغوش گرفتنش بود و یا در آغوشش آرام گرفتن... محبوبم را میگویم خالق مهربانم
  38. 2 پسند
    فراموش میکنم هر آن چیز و هر آن کس که خدایم را فراموش کند..
  39. 2 پسند
    اگر مدعی هستید که دوستش دارید، نمیخواهد کارِ خارق العاده ای بکنید در دنیای شلوغِ امروز، که هیچ کس حوصله‌ی هیچ کس را ندارد... گوشِ شنوای حرف هایش باشید...! آدم گاهی دلش میخواهد، بدونِ اینکه خودش را سانسور کند، بی پروا حرف بزند برای کسی که قضاوت کردن بلد نیست...!
  40. 2 پسند
    تولگا ساریتاش بازیگر ترکیه ای هانده آرچل بازیگر ترکیه ای
  41. 2 پسند
    مرد ایرانی : رضا گلزار ، هومن سیدی زن ایرانی : الناز شاکردوست ، بهاره کیان افشار مرد ترکیه ای : تولگا ساریتاش زن ترکیه ای : هانده آرچل 💛💙💜💚❤
  42. 2 پسند
    بوراك فوق العادسسس
  43. 2 پسند
    چه خوشگلههه♥️♥️?
  44. 2 پسند
    ترانه علیدوستی زمینه فعالیت: بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر و مترجم تولد ترانه علیدوستی: ۲۲ دی ۱۳۶۲ محل تولد ترانه علیدوستی: تهران، ایران همسر ترانه علیدوستی: علی منصور فرزند ترانه علیدوستی: حنا مدرک تحصیلی: دیپلم در رشته کامپیوتر
  45. 1 پسند
    آن‌قدر از دیگران توقع داریم که اگر خانه‌ای را برای قرار دادن توقعات‌مان از دیگران بسازند؛ از زیادی، اکثرشان در خانه بی‌جا می‌ماند. اگر خانه‌ای را که آجر به آجرش از جنس محبت و سمبل های دوستی از آن آویزان است، بسازیم؛ حق دارند که تک تک آجر ها را خورد و با زمین یکی کنند. حق دارند سمبل های دوستی را آتش زنند و به جای خانه‌ی ما، برجی از جنس نامهربانی، روی آن بسازند. حق دارند که توقعات‌مان را بی‌جا بخوانند. توقعات و محبت های‌مان از طبع بالایمان نیست؛ شاید در این متن، خانه‌ها باید کوچکتر شوند و دل‌مان کوچکتر از آن تا یاد بگیریم کمتر به دیگران محبت کنیم و توقع محبت داشته باشیم. "نادیا سیف"
  46. 1 پسند
    ای مسافر...! ‌گذراندیم عمرمان را بی ثمر پس عمرمان در چنته انداز و ببر... "نادیا سیف"
  47. 1 پسند
    زنها در این راه دل شیر پیدا میکنند که بهتر نقش یه رفیق نیمه راه بودن را بازیگری کنند و آن کس که به آنها دل می بندد را تنها بگذارد با کوله باری از غم و خاطرات
  48. 1 پسند
    ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم تو نسپارم دل دل را چکنم بهر چه می‌دارم دل به که بسپارم این نیمه جانم که همانند کشتی است که از هر طرف که میخواهد برود خشکی است
  49. 1 پسند