پرچمداران

  1. عاشق ولی تنها

    عاشق ولی تنها

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      15

    • تعداد ارسال ها

      1,156


  2. shima.k

    shima.k

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      5

    • تعداد ارسال ها

      751


  3. فاطمه ک

    فاطمه ک

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      4

    • تعداد ارسال ها

      395


  4. RoyaBipayan

    RoyaBipayan

    کاربر تازه وارد


    • امتیاز: پسندیدن

      4

    • تعداد ارسال ها

      1,881



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده در ۱۸/۰۲/۱۳ در همه بخش ها

  1. 18 پسند
    :::به نام خدا::: سر فرو میبرم میان موج موهایت،نفسی میگیرم و عطر زلفان پریشانت را حریصانه به ریه میکشانم. قطراه اشکی از حصار پلکان بسته راه خود را باز میکند و بر روی گونه های داغم جولان میدهد،به خود می آیم و چشم باز میکنم و به نبودن هایت مینگرم! باز هم نیستی و باز هم به تنهایی عشقت را بر روی شانه هایی که روزی استوار بودند اما حال دیگر تاب و توانی برایشان نمانده است میکشانم... مژگان رضایی راد
  2. 11 پسند
    الناز شاکردوست بازیگر و طراح صحنه و لباس سینما، تلویزیون و تئاتر ایرانی است. او بازیگری را با تئاتر آغاز کرد. ویکی‌پدیا تاریخ تولد: ۲۸ ژوئن ۱۹۸۴ (سن ۳۳)، تهران قد: ۱٫۶۱ متر
  3. 9 پسند
    به او بگویید هنوز هم دلم برای شنیدن صدایش ضعف می رود.. بگوئید هنوز برای جانم گفتن هایش،جان می دهم... من نمی گویم.. اگر بگویم می رود.. تمام می شود.. من از نداشتنش میترسم من از بیچاره شدنِ دوباره ام میترسم... شما را جانِ عزیزتان قسم،برایِ احساسِ ترک خورده ام پا در میانی کنید... به او بگوئید مجنونِ قصه ها،پیشِ خواستنم کم آورده.. به اوبگوئید دوباره عاشقم باشد... سخت است برای داشتنش باید تظاهر کنم منطقی ترین آدم این شهرم.. منی که رویِ عشق را کم کرده ام... این سکوتِ اجباری دیوانه ام می کند! من دلم سیبِ ممنوعه میخواهد و باغبان،پشتِ دیوارهایِ باغ... من این بهشت رانمیخواهم مرا با او،به جهنم تبعیدم کنید...
  4. 9 پسند
    در خواب یاسمن را دید، زیبا، مظلوم و مهربان. -محمد؟ -یاسمنم... بغض صدای محمد پر از خستگی بود. روی مبل خانه نشسته بودند، روی به روی هم. -یاسمن خسته شدم. یه کاری کن من رو ببر پیش خودت. دیگه نمیتونم اینجا رو بدون تو تحمل کنم. -این همه سال بدون من چجوری زندگی می کردی؟ خنده ای تلخ نشست کنج لبش: اون همه سال زندگی؟ من فقط یک ساله که دارم زندگی می کنم. چهره ی یاسمن در عین مهربانی پر از گله و شکایت بود. -حواست به اطرافت هست؟ -آره به مامان و بابات سر میزنم. امروز پیش مادرت بودم. -علیرضا و مهشاد چی؟ محمد اخم کرد. -نمیخوام ببینمش. -چرا؟ -همش تقصیر اون بود که من الان انقدر بدبختم. تقصیر اون و داداشِ بی مصرفش! -محمد... اشک های محمد، گونه اش را خیس کردند و بر التهاب درونش افزودند. -یاسمن، تو نمی فهمی. من دارم اینجا نابود میشم، هر روز به جای زندگی می میرم، هر شب وقتی دارم میخوابم آرو می کنم کاش صبح دیگه بیدار نشم، ولی هر صبح وقتی چشمام رو باز میکنم ، احساس خلاء می کنم، حس می کنم به اینجا تعلق ندارم، حس می کنم یه تیکه از وجودم گم شده، چهره ات همه جا جلوی چشمامه، صدات همیشه توی گوشم می پیچه و تصور اینکه دیگه اینجا نیستی دیوونه ام می کنه؛ دارم دیوونه میشم یاسمن، نجاتم بده. سرش را زیر انداخت، دست مهربان یاسمن روی موهایش نشست. -محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت. دستش را بالا برد، دست یاسمن را گرفت، باورش نمی شد. به اطرافش نگاه کرد، به یاسمن که با لبخند نگاهش می کرد. دوباره خیره ی دستش شد. خندید، تلخ و پر از دلتنگی... سر خم کرد و آرام و با تمام وجود دستش را ب*و*سید. دستش گرم بود، بوی خودش را می داد، بوی دست های یاسمن را می داد. صدایی همچون به در کوبیدن به گوشش رسید. یاسمن عقب رفت. لبخندی زد و گفت: پاشو. کمکش کن. به حرف هاش گوش کن. من همینجام... و انعکاس صدای آرام ضربه هایی ممتد ، جایی میان عالم رویا و واقعیت بود که بیدارش کرد. با چشمانی خسته اطرافش را نگاه کرد و چند ثانیه بعد به خود آمد ، اطرافش را در جست و جوی یاسمن نگریست. اما وقتی هیچ نیافت باز هم بغض کرد. عرق کرده بود، سرش درد می کرد. صدای ضربه ها به در هنوز هم ادامه داشت. با عصبانیت و صدایی ضعیف گفت: کی هستی؟ وقتی جوابی نشنید و به جای آن دوباره ضربه هایی به در، با عصبانیت از جایش بلند شد و در را باز کرد، آماده ی پرخاش کردن بود اما با دیدن مهشاد باز ایستاد. چشم هایش گرد شده بودند و انگار کسی قدرت تکلم را از او گرفته بود. -اینجا چیکار داری؟ اجازه ی پاسخ نداد: از خونه ی من برو بیرون. و به اتاق برگشت. صدای پر بغض مهشاد اما بغض او را سنگین تر کرد: محمد...در رو باز کن. می خوام باهات حرف بزنم. کمی بعد صدای دور شدن قدم های مهشاد را که شنید پوزخندی زد و روی تخت دراز کشید و خیره ی تابلوی چهره ی ناتمام یاسمن شد... وقتی یادش می آمد که یاسمن از دیدن چهره اش روی بوم چقدر ذوق می کرد، دلش می خواست خودش را از بالای یک برج بلند پرتاب کند! دیگر نمیتوانست آن را تمام کند، با اینکه تمام اجزای صورت یاسمن را از بر بود اما نمیتوانست؛ نمیتوانست بدون حضور او دست به قلم بگیرد. به فکر خوابش افتاد، به دستانش نگاه کرد، به راستی همین دست ها بودند که در عالم خواب دستان یاسمن را در دست داشتند؟ آیا این لب ها همان لب هایی بودند که دست گرم یاسمن را مهر کرده بودند؟ به یاد حرف هایش افتاد... «محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت.» به اطرافش نگاه کرد؛ همه ی زوایای اتاق را مانند دیوانه ها در جست و جوی یاسمن از نظر گذراند، چیزی نبود، بار دیگر این کار را تکرار کرد و این بار یاسمن را با همان لباس زیبایی که در خواب بر تن داشت درست کنار بوم نقاشی ِ ناتمام چهره اش دید. آب دهانش را به سختی قورت داد، بلند شد و ناباور زمزمه کرد: یاسمن. یاسمن ناراحت می نمود. -بیا، بیا نزدیک تر. دقایقی گذشت تا محمد آرام آرام به سمت یاسمن برود. چشم در چشم اش ایستاد و زمزمه کرد: تو...واقعی...هستی؟ یاسمن تلخ لبخند زد، دستش را بالا آورد و نگه داشت. -دستت رو بیار بالا. محمد دستش را لرزان بالا آورد، نزدیک انگشتان او کرد، انگشتانش را در انگشتان او حلقه کرد اما انگار فقط دستانش را مشت کرده بود...هیچ چیز حس نکرد اما در درونش یک احساسِ خوشایند برانگیخته شد. دیگر رسما گریه می کرد! -اینجایی... یاسمن هم دستانش را مشت کرد. سر تکان داد: آره. کمی گذشت، یاسمن به قلمو اشاره کرد: شروع کن. محمد با دستی لرزان قلمو را در دست گرفت. به یاسمن نگاه کرد؛ لبخند بر لب داشت؛ یک لبخند پر از امید. در خشکیده ی قوطی رنگ ها را باز کرد و شروع کرد، زوایای ظریف صورت یاسمن را نقش زدن... مدتی گذشته بود، صدای قدم هایی از بیرون آمد که پله ها را بالا می آمد. -محمد...مهشاد رو ببخش. اخم سرسختی چهره اش را پوشاند. -خواهش می کنم. -اون تو رو ازم گرفت یاسمن. -اون نمیدونست، حتی نمی دونست کی من رو کشته. بغض سختش را قورت داد و روی برگرداند: کاش علیرضا اون چاقو رو پیدا نمی کرد و نمی فهمیدیم که کارِ بابکه. -پس دلت براشون تنگ شده... بچشون کی به دنیا میاد؟ لبخندی کمرنگ نشست کنج لبش : نمیدونم! صدای مهشاد به گوش رسید: محمد...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم. نگاه محمد در نگاه نگران یاسمن گره خورد. و باز هم سکوت تنها جوابِ منطقی برای مهشاد بود. مهشاد اما ادامه داد: خیله خب، در و باز نکن. پس از همین جا برات میگم. میدونم ازم ناراحتی، یا شاید هم ازم بدت میاد ولی...ولی محمد باور کن یاسمن برای من خیلی عزیز بود، مرگ اون بدترین مجازات بود برای من. اگه فکر میکنی... مهشاد می گفت و محمد بغضش را فرو می داد تا مبادا اشک هایش دوباره فرو بریزند و فرصت دیدار یاسمن را از او سلب کنند. چندی گذشته بود، حرف های مهشاد تمام شده بود و هیچ صدایی از هیچ کس در نمیامد. تا اینکه صدای زنگ موبایل مهشاد سکوت را شکاند. یاسمن زمزمه کرد: برو پیشش. محمد دستی به صورتش کشید و چشمانش را بست، وقتی چشمانش را باز کرد یاسمن رفته بود. تلخندی زد و از جایش بلند شد. دستش را روی دستگیره ی در گذاشته بود که صدای قدم هایی که از پله ها پایین می رفت و شاید هم بالا می آمد و بعد صدای بلند فریادی زنانه و ظریف به گوشش رسید. سریع در را باز کرد و بیرون رفت. اما به جای اینکه مهشاد را کنار در اتاق ببیند، روی زمین و پایین پله ها دید! هر دو دستش را روی سرش گذاشت و تنها توانست لب بزند: یا خدا... ***
  5. 8 پسند
    به او بگویید خودش نیست ولی من هنوز مثل گذشته به چشم های قهوه ایش دیوانه وار زُل میزنم،همانطور عاشقانه برایش اخم میکنم‌ و با عصبانیت میگویم آن ویلان مانده ات را بکش جلو و او با لبخند،شال آبی رنگش را مرتب میکند و زیر لب میگوید قربان مرد غیرتی ام بشم من! به او بگویید بانوجان خودت که نیستی ولی من هنوز هم وقتی میخواهم عکس هایت را ببینم همان عطرم که عاشقش بودی را میزنم... اصلا این حرف های مزخرف را فراموش کنید فقط اگر او را دیدید حتما به او بگوید دوستش دارم.
  6. 8 پسند
    ارمیا قاسمییییییییییییییییییییییییییی
  7. 8 پسند
    رمان گ*ن*ا*هکار رمان خیلی خوبیه بهتون تبریک میگم خانوم شهدوست
  8. 7 پسند
    واااای خانوم شهدوست من عاشق شمام یکی از پرپا قرص ترین طرفتاراتونم وعاشق رمان گ*ن*ا*هکار
  9. 6 پسند
    امروز از آن روزهاییست که دوست داری یک فنجان کمرباریک در دست که پر از چای پر از آرامش پر از خاطرات کودکی پر از یاد و خیال آن که رفته پر از تلخی روزگار پر از...! بیخیال در یک کلام بگویم فنجان چایی که پر است از تمام دل پُری های قلبم بنشینی در تراس روی همان صندلی همیشگی دوستان دیرینه ات (قلم و دفتر دست ساز شعرت) هم در کنارت لحظات بارانی را سپری کنند امروز از آن روزهاییست که دوست داری همپای باران بباری امروز از آن روزهاییست که دوست داری بیخیال دغدغه ها بشوی یا به قولی خودت را خالی کنی از تمام حرف ها و خنده ها زوری و دغدغه های اجتماعی و آن هارا با اشک های مظلومانه ات بریزی بیرون از دلت امروز از آن روزهاییست که دوست داری بنویسی از آن روزهاییست که دوست داری فقط و فقط نگاه کنی به باران به کوچه های نم زده به شلپ شلپ صدای قدم های همیشگی نارنجی پوش محله به ابر های غمگین که این روزها بیشتر از همیشه گریه میکنند به گذشته های دور و به آینده های دور به قطره هایی که رگباری بر سر و صورتت فرود آیند... امروز از آن روزهاییست که دوست داری با تمام وجودت با همان دوستان همیشگی ات از ته ته دل به تمام اینها نگاه کنی با چشم دل آن چشمی که کلمات را هم قافیه میکنند در شعر نو امروز از آن روزهاییست که دوست داری همان چای معروف را که مزین به قطرات باران بر دیواره اش شده است را بنوشی و به آه های عمیق و سوزناکش که بخاری در هوا نقش میبندد نگاه کنی امروز از آن روزهاییست که دوست داری بنویسی بنویسی ...بنویسی.... و آنقدر بنویسی که قلم و کاغذ کم بیاورند از نوشته هایت امروز از ان روزهاییت که ... و من عاشقانه دوست دارم این روزهارا...! زهرابانو
  10. 6 پسند
    اونی که عاشقته همیشه از عشقِ تو نمیشه خسته منم خودشو رسونده به دلِ تو به دلِتو دلشو بسته منم *.*
  11. 6 پسند
  12. 6 پسند
    مریم معصومی (زاده ۲۴ اسفند ۱۳۶۵ در تهران) بازیگرایرانی است. وی دارای مدارک کارشناسی در رشته علوم سیاسی و کارشناسی ارشد روابط بین‌الملل است.
  13. 5 پسند
    بکِش اونقدر که تو دود و دم دورو برت گم شم بکش نمیخوام کنار تو شبای من بگذرن و صبح شَن بزن ، بزن بشکن هرچی که داریم و تو این خونست نترس ،خیلی وقت این خونه شبیه یه ویرونست راحت باش با اونا که بیشتر از من واست می ارزن خوبایی که پیشِشونی ومیگی بامزن ، راحت باش راحت باش هرجوری که دوس داری و دلت میخواد همون باش بی تفاوت شده اونی که یه روزی دوست داشت تورو دوسِت داشت بخاطر من شد یه بار از غرورت کم کنی؟ خونه رو بی غم کنی؟ حالم و بهتر کنی؟ بحث هامون و کم کنی؟ من با تو خواستم سر کنم روزام و بهتر کنم غصه ازم دور نشد هرچی خواستم اون نشد اصلاهرچی خواستم اون نشد با تو هیچی خوب نشد ببین با تو هیچی خوب نشد بکش دور من یه خط قرمز پررنگ بکش جوری که هیچوقت نشه دیگه دلِ تو برام تنگ بزن ، بزن بشکن این قاب عکس دونفره واسه اونایی خوبه که رابطشون ازما بهتره راحت باش بین ما هیچی نمونده که بترسیم ن دیگه مال همیم ن دیگه باهم هستیم ، راحت باش راحت باش ، همه ی آرزوهامون و ببین رفت ازدست هرچی راه بود بینمون واسه موندنم بستست ، راحت باش *** بی تفاوت شده اونی که یه روزی دوست داشت:)
  14. 5 پسند
    س چشات جذابه نگات به دل میشینه خنده هاتو دوست دارم واسم شیرینه از تو پس کوچه ی قلبت اسممو شنیدم حسی که الان دارمو به دنیا نمیدم این خوابه یا توهمه که میخوای بمونی پیشم تو با منی یا من با تو وای دارم دیوونه میشم وای بزن نم نم بارون که امشب تو خیابون همه دنیا برقصه واسه حال دوتامون بی قرارم وای آروم ندارم وای منو درنیابی که تمومه کارم وای این خوابه یا توهمه که میخوای بمونی پیشم تو با منی یا من با تو وای دارم دیوونه میشم وای بزن نم نم بارون که امشب تو خیابون همه دنیا برقصه واسه حال دوتامون
  15. 5 پسند
    از آن فضایِ قدیمی عبور می کرد و ... کتابِ خاطره ها را مُرور می کرد و ... به یادِ یار عزیزی که یک زمان با او... دوباره یک غزلِ تازه جور می کرد و ... برای وصفِ قشنگِ کسی که حالا نیست هزار جمله به ذهنش خُطور می کرد و ... و صحنه های رفاقت به حالتی واضح درست صحنه به صحنه ظُهور می کرد و ... هوایِ عشقِ جدیدی که مالِ او باشد از آسمانِ دلش دورِ دور می کرد و... به اینکه مانده سرِ قول و ادّعاهایش ترانه خوانی و حسِّ غرور می کرد و ... و چشمِ هر که حسود است با وفاداری به عشق پاکِ قدیمیش کور می کرد و ... پ.ن : عکاس: سارا مستغاثی
  16. 5 پسند
    الناز حبیبی متولد ۲۱ مرداد ۱۳۶۷ در تهران، بازیگر سینما و تلویزیون و دانش آموخته رشته تدوین است. الناز حبیبی در سال ۱۳۹۱ با مهدی صاحب زمانی ازدواج کرد. الناز حبیبی در کودکی کار تئاتر انجام می‌داده، او از سال ۱۳۷۸ کارش را با کانون پرورش فکری کودکان شروع کرده تا به اینجا که چند سریال و فیلم سینمایی بازی کرده است.
  17. 5 پسند
  18. 5 پسند
  19. 5 پسند
    فقط ۸ سالم بود تنم بوی مدرسه میداد،بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم میگذاشت، آخ که چقدر این بو را یادم هست! فقط ۸ سالم بود تا دست راست مادرم را در آغوش نمیگرفتم خوابم نمیبرد!عادت بود دیگر!یک عادت عاشقانه! فقط ۸سالم بود عاجز بودم از بستن بند های کتونی ام!تلاش هم نمیکردم یاد بگیرم چون میدانستم مادرم هست دیگر، او میبندد، چقدر عاشق این لحظه بودم، وقتی بند کفش هایم را میبست موهایش را بو میکردم، نفس میکشیدم !مگر خوش بو تر از این هم چیزی هست؟ فقط ۸ سالم بود...... ظهر سردی بود، از آن ظهر هایی خورشید با زمین قهر کرده، بدترین ساعات زندگی ام را میگذراندم، آخر صبح بر سر رفتن به مدرسه با مادرم دعوا کردم، سرش داد زدم، تمام روز در مدرسه به این فکر میکردم که چگونه با مادرم آشتی کنم! رسیدم سر کوچه ،شلوغ بود ، صدای پدرم از بین جمعیت به گوشم رسید، مردم جور دیگر نگاهم میکردند ، راه باز شدو رفتم جلوتر .. مادر که روی زمین افتاده بود، پدر که ضجه میزد، نان های تازه که به خون آغشته شده بود و پیرمردی که روی زمین نشسته بود بر سرش میکوبید و میگفت بدبخت شدم و .... زمزمه های مردم که میگفتند تمام کرد بیچاره و گل های رزی که از دستانم افتاد من ماندم و کیف بدون لقمه ، من ماندم و بند کفش هایی که هر وقت میخواستم ببندم یک ربع گریه میکردم ، من ماندم و بی خوابی .... امشب بعد از ۱۳ سال دلم دست راست مادرم را میخواهد... باز هم روز شیرین #مادر فرا رسید و رهایم نمیکند فکر کسانی که مادرشان را از دست داده اند. خدایا.... قبول که تو می دانی و ما نمی دانیم. اما باور کن مادر را آنقدر زیبا آفریده ای که فکر نداشتن اش لرزه می آورد. تو را قسم به خدا بودن ات چشم هیچ فرزندی انتظار مادر را نکشد آمین! [روزت مبارک ]
  20. 4 پسند
    به او بگویید..... تو که رفتی چرا خاطراتت رو با خودت نبردی ولی در عوضش دلم من رو چرا با خودت بردی بهش بگید که باید بی که معامله ای که با قلب من کرده را فسخ کنند و پایش را از قلب من بیرون بکشد
  21. 4 پسند
    مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند... از آینده میترسند، از کسی که بهتر از آنها باشد، از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد، از کسی که جیبش پر پول تر باشد، از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید... برای همین دور میشوند،سرد میشود سخت میشوند و محکوم به عاشق نبودن، به بی وفایی، به بی احساسی... زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛ دل شیر پیدا میکنند و میشوند مرد جنگ... میجنگند؛ با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم، با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان، با خودشان و قلبشان و غرور زنانه شان... از جان و دل مایه میگذارند و دست آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست، به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست، به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضور یکی... بعد محکوم میشوند به ساده بودن، به زود باور بودن، به تحمیل کردن خودشان... هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد، عاشق نبودن معنی میدهد نه جنگیدن های زن، معنیش تحمیل کردن است...
  22. 4 پسند
    خوشبختی یعنی بابا بالا سرت باشه بقیه ریزه کاری هستن که تورو به خوشبختی برسونه
  23. 4 پسند
    اگر مدعی هستید که دوستش دارید، نمیخواهد کارِ خارق العاده ای بکنید در دنیای شلوغِ امروز، که هیچ کس حوصله‌ی هیچ کس را ندارد... گوشِ شنوای حرف هایش باشید...! آدم گاهی دلش میخواهد، بدونِ اینکه خودش را سانسور کند، بی پروا حرف بزند برای کسی که قضاوت کردن بلد نیست...!
  24. 4 پسند
    خواهر گلم دقیقا همینطوره نه جنسیت ملاک برتری ست و نه نسبیت تنها ملاک قابل قیاس انسانیت است و به نقل از شریعت پاکی و پرهیزگاری ست
  25. 3 پسند
    من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم به اندازه‌ی غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم: تو را دوست دارم جهان یک دهان شد هم‌آواز با ما تو را دوست دارم، تو را دوست دارم قیصر امین پور
  26. 3 پسند
    به او بگویید که دل آوره در گل نشسته من منتظر دیدار توست ای که دستت میرسد کار بکن پیش ار آن کز تو نیاید کار
  27. 3 پسند
    بــه او بـگـویـید دیــدی آدمــا از هـمـدیـگـه چـقـدر زود خـسـتـه مــیــشــن ....
  28. 3 پسند
    من عاااااااااااشق شهاب حسيني ام
  29. 3 پسند
    ترانه علیدوستی زمینه فعالیت: بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر و مترجم تولد ترانه علیدوستی: ۲۲ دی ۱۳۶۲ محل تولد ترانه علیدوستی: تهران، ایران همسر ترانه علیدوستی: علی منصور فرزند ترانه علیدوستی: حنا مدرک تحصیلی: دیپلم در رشته کامپیوتر
  30. 2 پسند
    خانوم سیف اون فعلی که واسه سرتیترتون انتخاب کردین اصلا وابدا با ضمیر انتخابی تون جور در نمیاد
  31. 2 پسند
    - دعا کن منو. دعاهات می‌گیره؟ + آره. یه بار بهش گفتم الهی همون جایی باشی که دلت هس؛ دیگه ندیدمش...
  32. 2 پسند
    هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری، همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون تر باشد احمد شاملو
  33. 2 پسند
    به او نگویید خودش میداند چه ها کشیدم از فراقش کاش امکان در آغوش گرفتنش بود و یا در آغوشش آرام گرفتن... محبوبم را میگویم خالق مهربانم
  34. 2 پسند
    فراموش میکنم هر آن چیز و هر آن کس که خدایم را فراموش کند..
  35. 2 پسند
    تولگا ساریتاش بازیگر ترکیه ای هانده آرچل بازیگر ترکیه ای
  36. 1 پسند
    آن‌قدر از دیگران توقع داریم که اگر خانه‌ای را برای قرار دادن توقعات‌مان از دیگران بسازند؛ از زیادی، اکثرشان در خانه بی‌جا می‌ماند. اگر خانه‌ای را که آجر به آجرش از جنس محبت و سمبل های دوستی از آن آویزان است، بسازیم؛ حق دارند که تک تک آجر ها را خورد و با زمین یکی کنند. حق دارند سمبل های دوستی را آتش زنند و به جای خانه‌ی ما، برجی از جنس نامهربانی، روی آن بسازند. حق دارند که توقعات‌مان را بی‌جا بخوانند. توقعات و محبت های‌مان از طبع بالایمان نیست؛ شاید در این متن، خانه‌ها باید کوچکتر شوند و دل‌مان کوچکتر از آن تا یاد بگیریم کمتر به دیگران محبت کنیم و توقع محبت داشته باشیم. "نادیا سیف"
  37. 1 پسند
  38. 1 پسند
    زنها در این راه دل شیر پیدا میکنند که بهتر نقش یه رفیق نیمه راه بودن را بازیگری کنند و آن کس که به آنها دل می بندد را تنها بگذارد با کوله باری از غم و خاطرات