Aida

معاون انجمن
  • تعداد ارسال ها

    285
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد Aida در مارچ 2 2017

Aida یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

548 Excellent

درباره Aida

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    تهران
  • سطح تحصیلات
    دکترا
  • بهترین رمان
    در جگر خاریست ، بانو قصه ، اسطوره

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,282 بازدید کننده نمایه
  1. صبر کنید تا نتیجه بهتون اعلام بشه
  2. نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید تاپیک جامع مسائل رمان نویسی انجمن موفق باشید
  3. https://t.me/joinchat/GrV0xENgwzsW8q1X8kl0qg داخل گروه تست تلگرام تست بدید
  4. ۵پارت رمان و خلاصه و ژانرتون رو داخل گروه تست ارسال کنید👇🏿👇🏿 https://t.me/joinchat/GrV0xENgwzsW8q1X8kl0qg
  5. بعد از دو هفته مجدد ارسال میکنید
  6. نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید تاپیک جامع مسائل رمان نویسی انجمن موفق باشید
  7. نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید تاپیک جامع مسائل رمان نویسی انجمن موفق باشید
  8. شما خلاصه و ۵پارت از رمانتون رو در خصوصی من یا بکی از مدیران سایت که بنفش رنگ هستن ارسال کنید
  9. سلام خلاصه به همراه ۵پارت از رمانتون مهم نیست رمانتون در حال تایپ هست یا تمام شده به یکی از مدیران سایت ارسال کنید
  10. گوید و نمی دانم چرا رد نگاهش روی من است _از تو می پرسید! نگاهش لبخنددارد _عمه ندا چرا باید سراغ منو بگیره؟ _چون یه پسر دم بخت داره! آه تا تهش را خوانده ام.. _دیشب دیدیش که!؟ سفارشمان را می گذارند روی میز و او همان طور که قهوه اش را شیرین می کند می گوید _مامان جان لطفا در مورد این موضوع بعدا صحبت کنید احتیاج نبود ببینمش صدایش کافی بود صدایش مثل امیرحسین بود؟ نفسهایش همان قدر دل چسب بود؟ شهدخت رو ترش می کند _تو یکی اصلا حرف نزن امیر...بهت گفتم تانیا رو بیار همین جا عروسی بگیرین گوش ندادی زیر چشمی نگاهم می کند و من که سرم پایین است نگاهش را حس می کنم _مامان جان جریان من و تانیا هنوز اونقدر جدی نشده چقدر قهوه ام را هم زده ام،چقدر با حرف امیرحسین قند در دلم آب شده است هیچ چیز نمی دانم دیگر صدای اعتراضات شهدخت را هم نمی شنوم و نمی فهمم چگونه مادرش را راضی می کند که به خانه برگردد و من به اصرار شهدخت با امیرحسین راهی دانشگاه می شوم تا یک روز دیگر هم از درس هایم عقب نمانم و او که قبول کرده و پشت فرمان نشسته است و من برعکس او تا می توانم نگاهش می کنم _من نمی خوام به کسی آسیب برسونم صدای ماشین است ونگاه من که ول کنش نیست _من شهدخت خانومو دوست دارم اخم هایش باز نمی شود _شاید بتونم به خودم آسیب بزنم ولی شماهارو دوست دارم. برمی گردد و نگاهم می کند _من نمی خوام به خودتم آسیب بزنی
  11. _فکر نکنید با این لوس بازی ها می تونید از زیر همه چیز فرار کنید کاش ذره ای،فقط کمی حرفهایم را باورداشت _اگه بخواید از این خونه میرم جمله ای را به زبان آورده ام که برای انجامش جسارت ندارم می رود سمت پنجره و بیرون را نگاه می کند و خیلی خون سرد می گوید _اگه نتونید خودتونو ثابت کنید کمترین کاری که می کنم همینه _چیکار کنم؟ چقدر مظلوم شده ام و امیرحسین که برمی گردد و با ابروهای گره خورده می گوید _فکر می کنید نمی تونستم تعقیبتون کنم و بفهمم واقعا کجا میرید؟اما نه من نه خانواده ام اهل این دوز و کلک ها نیستیم بغض کرده ام _من که همه چیزو گفتم دستش را در هوا می چرخاند _گفتین ولی ثابت نکردین! _آدرس میدم خودتون برید بپرسید جریانو روی تخت می نشیند.فاصله اش کم است و برای من محبت ندیده همین برای لرزیدن دلم کافی ست _نمی خوام وقتی نیستم مادرم چیزای دیگه ای رو در مورد شما بفهمه وتنهایی عذاب بکشه نگاهش می کنم _به خاطر یه کار ضروری که برام پیش اومد باید انقدر بارخواست بشم سرش را می آورد جلو صدای نفس های عصبانی اش را می شنوم.من دیوانه همین صدایش را هم دوست داشتم _دلم نمی خواد به مادرم آسیب بزنید...اجازه نمی دم... سرم را می اندازم پایین دیگر نگاهش نمی کنم _و اگه ثابت نشه؟ بلندمی شود،می رود سمت در _تا اینجایم اعتمادمو جلب کن و الا... نفسش را فوت می کند.چیزی زیر لب زمزمه می کند ومی رود و من می مانم با این کلمه ی بی اعتمادی که داشت مثل خوره جانم را می خورد.پیش چشم او بی اعتبار بودم و چقدر بد بود این بی اعتمادی که هی می کوبید توی سرم! امیرحسین چه کنم تا به گ*ن*ا*ه نکرده مجازاتم نکنی؟تا دیگر سوال و جوابم نکنی؟ در با تقه ای باز می شود و این بار شهدخت است که می آید و کنارم روی تخت می نشیند _هنوز نخوابیدی؟ _نه... _تو که به شب بیداری عادت نداشتی! دارم فکر می کنم چطور می شود اعتبارت را پیش یک نفر ببری بالا _الان می خوابم چانه ام را می گیرد و می آورد بالا _تو چته؟ _هیچی _من این نگاه رو خوب می شناسم دختر!این نگاه مال اون قدیماست؛ اون موقع ها که بی انگیزه بودی و هیچ هدفی برای زندگیت نداشتی پس کجا رفت مهگلی که منو به زندگی برگردوند...چی شد اون دختری که کنارم می نشست واز برگشت امیرحسینم برام لالایی می خوند.این نگاهو دوست ندارم مهگل جان... نگاهش می کنم.چقدر چشم های روشن امیرحسین شبیه مادرش است _حال دلتون خوبه؟ لبخند می زند _بهتر از اون چیزی که فکرشو می کردم دستش را می گیرم و می گذارم روی پای خودش _من خیلی دوستتون دارم،شمارو امیرحسینو من فقط شماهارو دارم _ماهم دوستت داریم عزیزم _من به شما آسیب نمی زنم دلم آغوش می خواهد...کمی توجه _این چه حرفیه میزنی دختر! بغلم می کند و من بغضم را درسته قورت می دهم _کی گفته تو به کسی آسیب می زنی؟مهگل آروم و بی آزار من او مهگل خودش را می دید،امیرحسین مهگل غیب شدنهای ناگهانی و من که اصلا خودم را نمی دیدم. بلند می شود _این فکرهای به درد نخورو بریز دور.پاشو بگیر بخواب که فردا باهات کار دارم...می خوام تا یکی دو روزی که امیرحسین اینجاست برای ترانه و ترگل لباس بخرم به اون سلیقه ی محشرت احتیاج دارم زیادی مرا بزرگ می دید و من که حوصله ی این کار را اصلا نداشتم.ولی امیرحسین میامد هلم می دهد روی تخت و پتو را می اندازد تا گردنم و من که بغضم را هی می دهم عقب و او باز با سماجت جلو می آید زود بیدار شده ام..صبحانه ام را تنها خورده ام و وقتی امیرحسین و شهدخت با خوش و بش کنار هم صبحانه می خورند من دارم بین همان دو سه تا مانتوی بد قواره ام یکی را انتخاب می کنم وچند دقیقه بعد او با آن عینک آفتابی و موهای مرتبش در ماشین قدیمی پدرش منتظر ماست. سوار می شوم،سلام می دهم و جواب سلام مبهمش بین خوش بشش با شهدخت گم می شود نگاهم نمی کند،حتی یک لحظه،حتی از آینه، حالا دیگر صدای نفس هایش را هم ندارم... برای خوشحالی مادرش،برای اینکه دلش شاد شود همه کار می کرد. مرامی خواست چون شهدخت خواسته است چون مادرش می خواست مراهم سوار می کرد.زندگی چقدر بی معنی شده است دیگر از اینکه مرا بخواهند نا امید شده ام،از اینکه دوستم داشته باشند نا امیدم... هیچ کس مرا نمی خواهد.. و خود احمقم به اندازه ی یک عمر،توجه و دوست داشتن به خودم بدهکارم... وحالا یک سوال داردکنج ذهنم،مغزم را می خورد،یک سوال مهم واساسی!"پس من چی؟" عینک روی چشمش،ساعت مچی،روی دستهای مردانه اش،پیراهن مشکی اش... اشیا هم می توانند خوشبخت باشند! شهدخت چند دست لباس و کفش برای ترانه و ترگل می خرد،امیر حسین مثل بادیگارد پشت سر مان می آید و من که حتی تمایلی به ویترین مغازه ها ندارم دلم می خواهد بروم روی آن مبل های شیری رنگ لم بدهم خسته ام...خیلی خسته به پیشنهاد شهدخت میرویم به کافی شاپ مرکز خرید روبه رویش نشسته ام و او نگاهم نمی کند _امروز صبح علی الطلوع عمه ندا زنگ زد این را شهدخت می
  12. نویسنده گرامی ضمن خوش آمد گویی، لطفاً قبل شروع به تایپ رمان خود ،قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید قوانین جامع تایپ و نحوه قرار دادن رمان برای مطالعه کاربران و برای پرسش سوالات و اشکالات به لینک زیر مراجعه فرمایید تاپیک جامع مسائل رمان نویسی انجمن موفق باشید
  13. 5 پارت رمانتون رو داخل خصوصی برای یکی از مدیران سایت بفرستید
  14. سلام بنا به دلایلی فعلا داخل سایت نیست
  15. شما 5 پارت رمانتون رو برای یکیی از مدیران سایت که بنفش رنگ هستند توی خصوصی بفرستید و منتظر تایید یا رد قلمتون باشید