Zahra.b

مدیر کل انجمن
  • تعداد ارسال ها

    75
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Zahra.b در مارچ 1 2017

Zahra.b یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

381 Excellent

درباره Zahra.b

  • درجه
    دو ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    نامشخص
  • سطح تحصیلات
  1. @Reyhane_niema @RoyaBipayan @mohanna.s اسم تاپیک چیه ؟ چه معنی داره توی تاپیک با این موضوع چنین بحث هایی بشه یکی اسکرین شات رو کنه اون یکی بگه تو راست میگی اون یکی بگه تو فلانی بهمانی ؟ این بحث های غیر مرتبط وسط تاپیکی که موضوعش رمان مورد علاقتونه چه لزومی داره ؟ این جور بحث ها و اثبات ها رو ببرید پیام خصوصیتون که واسه همین چیزاست.
  2. مگه چیزی هم جز تعریف میشه گفت ؟
  3. تکیه گاه بودنت خنجر عمیقی بود به قلب جست و جوگر کنجکاو زنی که عادت های مردانه دارد . مرد بودنت خیانتی بود به تمام زنانگی های پنهان شده ی ظاهر مردانه ام . و تو تیشه به ریشه ی معنای عمیق دوست داشتنم زدی که من با تمام زنانگی های بلد و نابلدم با تمام عشوه های ریخته نشده ام با تمام ظرافتی که خودم هم باورش ندارم ، عاشقت بودم ! و من دلم فقط کمی کشف می خواست ... کشف طنازی های زنانه ی دختری که زن بودنش را پنهان می کند !
  4. -: دلشوره برات خوبه ، لاغر میشی انقدر پول باشگاه نمیدی . سودا کنار علیرضا نشست ،با فاصله و پشت چشمی نازک کرد . هنوز با هم آشتی نکرده بودند از آن شب ؛ سودا منتظر منت کشی بود و علیرضا حتی به آن فکر هم نمی کرد. -: آخ گفتی . سودا برگشت و به علیرضا خیره شده ، چشم هایش را تنگ کرد ؛ با بیخیالی علیرضا که مواجه شد، رو به سینا کرد که به سختی چشم از خیابان گرفته بود . -: نمیدونم چرا انقدر نگرانم . سینا در دلش می گفت من هم . -: مطمئنی سینا ؟ سینا سر چرخاند سمت خواهرش و به چشم هایش نگاه کرد؛ همه ی اطمینان یک ساعت قبلش، تردید شده بود . سینا: مطمئنم. در دفتر باز شد و دختر و پسر بیرون آمدند . آنقدر خوشحال بودند که در را پشت سرشان نبستند. مدام در گوش هم صحبت می کردند و می خندیدند . مگس برای لحظاتی انگار به وجد آمده بود، از پنجره جدا شد و به سمت عروس داماد جدید رفت و دور سر آن ها و منشی دفتر چرخ میزد. منشی نگاهی کلافه به مگس انداخت . صحبت هایی بینشان رد و بدل شد . سینا از بین در باز اتاق ،داخل را سرک کشید . سفره ی طلایی بزرگی پهن بود که چین خورده بود . آیینه ی مستطیلی دور نقره ای، تصویر نگرانی سینا را در چشمانش منعکس کرد . مگس دوباره به سمت پنجره رفته بود ؛ اینبار مصمم تر خودش را به شیشه می کوبید. چشم های سینا زوج را بدرقه کرد . منشی محضر باعث شد سینا چشم از آن دو که حالا رفته بودند، بگیرد . -: آقا پس این خانم کی میان ؟ حاج اقا باید برن جایی ، وقت عقد دارن. سینا از پنجره دور شد و برای بار هزارم به ساعت نگاه کرد . -: الان میان دیگه . منشی صدایی از دهانش درآورد که نشانی از کلافگی و اعتراضش بود. -: حداقل شناسنامه هاتون رو بدید من کارهای اولیه رو انجام بدم -: شناسنامه ها دست خانوممه، میاره. سینا خانومم را با لحن محکمی ادا کرد؛ انگار می خواست به خودش قوت قلب بدهد که هر لحظه خانومش می رسد و منشی حق ندارد با دیده ی تحقیر نگاهش کند . منشی دست هایش را روی میز اهرم کرد و از جایش بلند شد ؛ سری تکان داد و به سمت پنجره رفت . باید آن مگس را بیرون میکرد تا اعصابش کمی آرام بگیرد . سودا از روی کاناپه بلند شد ؛ علیرضا را نگاه می کرد که سرش داخل گوشی اش فرو رفته بود و اخم ریزی روی پیشانی اش نشسته بود . صدای نفس هایش نشان می داد چیزی آزارش می دهد، ولی سودا نگران سینا بود. -: خوب زنگ بزن بهش . سینا نگاهش را به صفحه ی گوشی انداخت که روی شماره گیری خودکار بود و مدام تماس میگرفت ، بوق می خورد و قطع می شد و دوباره از سر . -: جواب نمیده علیرضا همان طور که گوشی اش در دستش بود، روی کاناپه جا به جا شد . -: بذار من بگیرم سودا دست به کمر به علیرضا نگاه کرد و صدایش را بالا برد . -: یعنی جواب تو رو میده، جواب سینا رو نمیده ؟ منشی در پنجره را باز کرده بود و با برگه ای سعی می کرد راه گم شده ی مگس را به او نشان بدهد؛ ولی مگس مدام خودش را بی هدف به شیشه می کوبید . انقدر گیج شده بود از ان همه ضربه، که نمی توانست راه فرارش را که حالا باز شده بود ،پیدا کند . منشی با صدای داد سودا ،بدون اینکه سر برگرداند خطاب قرارش داد . -:خانوم خواهشا آروم تر صحبت کنید . سودا با نگاهی تیز شده سمت علیرضا، سکوت کرد . صدای قدم هایی که در سالن پیچید برای لحظه ای نور امید شد و سینا با تمام وجود به دنبال منشا صدا چرخید . مرد قد بلند با کیف و کت خبرنگاری وارد سالن شد ؛ نگاهی به همه انداخت و رو به منشی با تردید و صدای لرزانی شروع به صحبت کرد . -:دنبال اقای همتی می گردم ؟ منشی در بایگانی ذهنش به دنبال همتی میگشت و نهایتا فهمید که چنین کسی را نمیشناسد . -: ما اینجا همتی نداریم . صدای متعجب سینا ساکتش کرد. -:منم . علیرضا از جایش بلند شد و به سمت سودا و سینا آمد . منشی در تلاش برای نزدیک کردن مگس که حالا به پنجره ی باز شده نزدیک می شد ،نگاهش بین مرد تازه وارد و مگس در رفت و آمد بود . مگس بی رمق خودش را با سرعت و شدت کمتر به پنجره میکوبید و هر سانتی متر پنجره را به امید آزادی اش امتحان می کرد. مرد نگاهی به برگه ی دستش انداخت که روی آن با حروف در هم بر هم و از سر عجله ، آدرسی نوشته شده بود . -: سینا همتی دیگه ؟ سینا قدمی جلو رفت ؛ زانو هایش می لرزید ؛ سر تکان داد . سودا سر جلو برد ؛ مرد دست داخل کیفش که کج دور شانه اش انداخته بود کرد و پاکتی را که مچاله بود بیرون کشید . لکه ای روی پاکت بود و اطلاعاتی که فقط شامل یک اسم بود "سینا همتی". دفتری جلوی سینا گرفت ولی چشم سینا به پاکت بود ؛ نفهمید چطور امضا کرد و پاکت را به چنگ گرفت . درپاکت را که بازمی کرد، لرزش دستش کمی پاره اش کرد . دست داخل پاکت فرو برد ؛ سر انگشتانش یخ زده بود و خوب نمی توانست بند بند انگشتش را خم کند و چیزی که داخل پاکت بود را بیرون بکشد . سودا کنجکاو نزدیک تر شد و حالا به خوبی می توانست دست های لرزان برادرش را ببیند که مشت شد و به سختی دو تکه کاغذ کوچک که در حقیقت ته بلیط جدا شده ای بود را ،بیرون کشید . منشی بالاخره با فشار کاغذ ، مگس را بیرون هل داد و لبخند رضایتی زد . در را سریع بست که مگس گیج اشتباها به داخل برنگردد . برگشت سمت سه نفری که کنار هم ایستاده بودند و چشمشان در سکوت روی دو تکه کاغذی که از پاکت بیرون کشیده بود، قفل شد . مبدا :تهران مقصد:ترکیه ساعت پرواز : 12:15 یک طرفه علیرضا با دیدن اسم افسون روی یکی و بعد اسم بچه همراه فامیل علیرضا روی برگه ی دوم ؛ با ناباوری و دهانی نیمه باز دست در موهایش فرو برد و عقب عقب رفت . سودا دستش را روی دهانش گذاشت مبادا جیغ بکشد، ولی هیچ صدایی در نیامد . سینا سر بلند کرد و چشمش به ساعت روی دیوار افتاد که 12:45 را نشان میداد ؛ صدای شکسته شدن میز و کله قند بلند شد. کله قندی که تزئین شده بود با روبان طلایی و حالا لکه های خون از دست علیرضا رویش می چکید .
  5. پاکت در دستان افسون فشرده تر شد و بچه خیره ماند به افسون و صدا های آرامی از خودش دراورد؛ انگار با افسون صحبت میکرد . افسون آرام دست روی موهای بچه کشید و صورتش را نوازش کرد. پلک زدن هایش کند تر و طولانی تر شد، تا آنجا که چشم هایش را بست و فقط صدای نفس های آرام و منظمش شنیده می شد. افسون دولا شد و لب هایش پیشانی بچه را نوازش کرد . وقتی از اتاق بیرون رفت ،تقریبا پاکت در دستش مچاله شده بود؛ پشت در اتاق لحظه ای ایستاد و پاکت را صاف کرد . نفس عمیقی کشید و به سمت اتاقش به راه افتاد . ××××× ساعت روی دیوار کرمی سالن ، 12 بار نواخت . سینا با پایش روی زمین ضرب گرفته بود و با هرضربه ی ساعت پایش را روی زمین می گذاشت و برمیداشت . وقتی ساعت ساکت شد ، هنوز در گوشش صدای زنگ دوری حس می کرد . آرام از جایش بلند شد و دست در جیبش فرو برد، مبادا گوشی زنگ زده باشد و او نشنیده باشد، یا ویبره اش را حس نکرده باشد . راه افتاد سمت در ساختمان ؛در قهوه ای کاملا باز بود و گاهی آدم هایی داخل می شدند یا خارج . مرد کچلی دست در دست دختری جوان وارد شد. دختر در مانتو و شلوار رسمی اش کم سن و سال به نظر می رسید ؛ تنها بودند . چشم سینا روی دو نفر تازه وارد بود؛ به سمت میز منشی رفتند و مشغول صحبت شدند . سینا به صدای بوق های پی در پی گوش می داد که در گوشش اکو میشد ، هنوز چشمش به زوج جوان بود که به سمت پنجره رفت و خیابان را بررسی کرد. هیچ آشنایی ندید ؛ پسر در گوش دختر جوان صحبت می کرد و منشی اطلاعات شناسنامه هایشان را در دفتر ثبت میکرد . دختر لبخند ملیحی زد و از خجالت رنگ به رنگ شد . یاد عقد خودش با افسون افتاد که افسونش همین طور از خجالت هر لحظه رنگ به رنگ می شد، با اینکه خبری از عروسی و لباس عروس و هیچ کدام از آرزو های دخترانه نبود ، ولی او مثل بچه ها ذوق داشت و حتی وقتی بله گفت ،صدایش لرزید . یاد مادرش افتاد که دست سر افسون کشیده بود و با خودش فکر کرد کاش امروز استثنا قائل میشد و دنبال مادرش می رفت و شده برای ساعتی هم ، او را از آن آسایشگاه خفه بیرون می آورد ؛ چه بهانه ای بهتر از ازدواج مجددش . تلفن را قطع کرد . حالا دختر و پسر وارد اتاق محضر دار شده بودند ؛ظاهرا برای خواندن خطبه امده بودند . سینا دوباره شماره گرفت ، اینبار شماره ی سودا بود . زنگ دوم نخورده ، صدای سودا از پشت سرش شنید . انقدر ناگهانی چرخیده بود که رگ گردنش گرفته بود . -:چه خبره هی زنگ می زنی. اومدیم دیگه . سینا نگران لبخندی روی لب هایش نشاند ؛ در دلش رخت نمی شستند، رسما دلش رختشوی خانه شده بود ؛حتی برای دفعه ی اولش هم اینقدر نگران نبود . علیرضا با چهره ی خالی از حسی به سینا نگاه کرد . -:حالا ما غریبه شدیم که امروز صبح باید بفهمیم ؟ سودا با ناز چشم از علیرضا چرخاند سمت سینا و با لحن کشداری سینا را مسخره کرد . -:نه عزیزم من و تو خیلی وقت غریبه شدیم . سینا اخم کرد ، دلش نمی خواست روز خوشش را با بحث و کنایه های سودا خراب کند ؛ سیاست در پیش گرفت . -:عزیزم نمی خوای که حال خوبم رو خراب کنی؟ باور کن از استرس دستام خیس عرقه . مگسی از در محضر وارد شد ؛ آنقدر بزرگ بود که صدای آزار دهنده ای در فضا ایجاد کرد ؛ به سمت پنجره رفت و با سرعت سعی کرد از آنجا بیرون برود ؛ انگار فضای محضر را نپسندیده بود ؛ ولی محکم به پنجره خورد و برای لحظه ای گوشه ی پنجره ،بی حرکت افتاد . علیرضا در سالن قدم میزد و به فضای داخلی تازه بازسازی شده ی محضر نگاه میکرد . دستش را به چوب کار شده ی روی دیوار های کرمی کشید ؛ روی راحتی سه نفره ی قرمز چرکمرد نشست و چشمش به کله قند تزئین شده ی روی میز شیشه ای رو به رویش افتاد . خاک قند دورش ریخته بود و شیشه را پر از دانه های سفید رنگ کرده بود . مگس، کنار پنجره چند باری تکان خورد و پرواز کرد ، خودش را عقب کشید و باز به سمت پنجره هجوم برد . سودا سرش را با چندش از مگس گرفت و به ساعت مچی طلایش نگاه کرد. -: پس کجا موند ؟ مگس محکم به شیشه خورد؛ اینبار آرام تر وزوزی از سمتش شنیده شد و بعد بی صدا گوشه ی پنجره افتاد . علیرضا مطمئن بود اینبار مگس مرده است . سینا نگران به ساعت شماطه دار روی دیوار نگاه انداخت . - : میاد. چشم از تکان های خفیف مگس که به خیالش در احتضار بود ،گرفت . -: ما که خوشحال میشدیم چرا زودتر نگفتی ؟ پا روی پا انداخته بود و پای راستش که روی پای چپ قرار داشت، آرام تکان می خورد و حرکت دورانی را طی میکرد؛ گاهی نوک کفش ورنی اش، لب میز را لمس می کرد . دست هایش را روی پایش گذاشته بود و تنها چیزی که از حرف هایش به نظر سینا نیامد ،خوشحالی بود . سینا لبخند مسخره ای زد و دست هایش را دو طرف سرش تکان داد . -: سورپرایز . مگس تکانی خورد و دوباره صدای وز وزش حواس علیرضا را به خودش جلب کرد . منشی محضر گاهی سر بلند می کرد و به آن ها نگاه می کرد و گاهی هم به مگس و صدای آزار دهنده اش خیره می شد . با خودش فکر میکرد بلند شود، پنجره را باز کند یا نه . سودا به سمت علیرضا و راحتی توی سالن رفت ؛ کیف روی دوشش را جا به جا کرد و دسته ی کیفش در دستش مشت شد . -: مردشور سورپرایزت و ببرن ؛ دلشوره گرفتم از صبح که گفتی فلان ساعت با علیرضا بیا فلان جا . همون موقع جریان و میگفتی دیگه حتما باید میذاشتی راه بیفتیم تا دهنت باز ‌شه ؟ مگس ،حالا حاشیه های شیشه را در پیش گرفته بود و مدام طول و عرض شیشه را بالا و پایین می رفت، تا راهی پیدا کند . آرام آرام به پنجره می خورد؛ انگار می خواست مطمئن شود، راه فراری ندارد . سینا به سمت پنجره رفت ؛ چشمش از ساعت به خیابان افتاد . مگس که جلوی چشمش آمد، با دست محکم عقبش زد و مگس محکم به لبه ی آهنی پنجره خورد؛ ولی باز هم مشغول گز کردن پنجره از بالا به پایین شد .
  6. صاف ایستاد، به سایه ی خودش که روی پرده میرقصید ، نگاه کرد . چین پرده او را شبیه پیرزن گوژپشتی کرده بود ؛ جا به جا شد و سایه ی خودش را دید که تکان خفیفی خورد و از پیرزن گوژپشت تغییر حالت داد . کمی عقب رفت و سایه اش کشیده شد و قدش بلند تر و اندامش لاغر تر. کشیده و ایستاده تر شد ، شبیه زنی جوان که عرض اندام می کند . نگاهش به پاکت افتاد ، دولا شد و پاکت را برداشت . سایه ی زن جوان انگار تعظیم کرد و آماده ی رقص شد . افسون از آن بازی سایه خوشش آمد؛ تابی به بدنش داد و سایه اش رقصید . با ظرافات دست داخل پاکت کرد و کاغذی را بیرون کشید ؛ نگاهی به کاغذ انداخت و پوزخندی زد . پاکت را روی تخت انداخت و کاغذ در دستش مچاله شد ، چرخی زد و سایه ی زن روی پرده رقصید . ایستاد و دوباره به کاغذ نگاه کرد . برگشت به ظهر همان روزی نه چندان دور،برگه ی آزادی اش. محضر دار ، پیرمردی بود با عینک گرد فلزی ؛ عینک را با دستش روی بینی جا به جا کرد. -: بفرمایید خانم امضا کنید. نگاهش از روی افسون تکان نخورد. افسون جلو رفت و خودکار را برداشت و به جاییکه محضردار امضا میکرد ،نگاهی انداخت . صدای کشیده شدن خودکار در گوش افسون پیچید و نفس راحتی کشید . محضر دار نگاهش از روی افسون به روی علیرضا برگشت . -: ایشون به تمام تعهداتشون عمل کردند ، زمین شمال در شهر رامسر از قرار پانصد و هفتاد متر، به نامتون شده که سندش موجوده ؛ فقط یک سری امضا برای رضایت و فسخ صیغه لازمه . افسون چند امضای دیگر هم اضافه کرد . علیرضا نگاهش به مچ دست افسون بود که می چرخد و امضا می زند . محضر دار مشغول توضیح دادن راجع به بند های مختلف صیغه نامه شد .افسون به سمت علیرضا برگشت و دست دراز کرد تا خودکار را به دست علیرضا بدهد . علیرضا چند لحظه ای نگاه افسون کرد . افسون با تعجب ابرو بالا انداخت و خودکار را بیشتر به سمت علیرضا گرفت . علیرضا دست برد جلو تا خودکار را بگیرد ولی خودکار را نگرفت و جایش دست افسون را گرفت . افسون خجل دست کشید وخودکار روی زمین افتاد و علیرضا ببخشید ارامی گفت . دولا شد تا خودکار را بردارد . انقدر طولانی شد که افسون دولا شد و خودکار را برداشت . نگاهشان لحظه ای گره خورد . افسون زودتر گره را باز کرد و ایستاد . خودکار را به سمت علیرضا گرفت . علیرضا همین طور که به افسون نگاه می کرد ، جلو رفت و خودکار را گرفت . افسون تکان نخورد ؛ علیرضا دولا شد روی کاغذ ها که محضر دار هر بندی را که خواست ، او امضا کند. توضیحی دهد. علیرضا کلافه شد از بوی عطر افسون در چند قدمی اش و پشت هم حرف زدن های محضر دار . چند امضای سرسری فقط به جاهایی که محضر دار اشاره کرد زد و خودکار را روی میز پرت کرد و عقب کشید . علیرضا جلوتر از افسون به راه افتاد و از محضر بیرون رفت ؛ دلش هوای تازه می خواست. افسون در بیرون رفتن کمی تعلل کرد ولی بالاخره به دنبال علیرضا راه افتاد . توی پله ها کسی افسون را صدا کرد . افسون ایستاد و به پشت سرش خیره شد . -: افسون دستش را به سمت غریبه دراز کرد. -: بده برگه را نرم سر داد کف دست افسون و انگشتان ظریف افسون ، دور کاغذ حلقه شد. نگاهش به برگه بود که انگار حکم آزادی از زندان را به دستش داده بودند و می ترسید از دستش بدهد . صدای غریبه بار دیگر او را به خود آورد . -: بازم میبینمت ؟ افسون چشم گرفت از غریبه ی آشنا و راه افتاد . -: نمیدونم صدای غریبه را همان طور که از پله ها پایین میرفت ، شنید که زمزمه کرد . -: مراقب خودتون باشید نگاه افسون به برگه ی داخل دستش بود که انگار زیادی به آن فشار آورده و کمی در دستش فشرده شده بود . با احتیاط برگه را باز کرد و با خواندش برای بار آخر نفسی از سر آسودگی کشید. لبخند روی لب سایه ی زن بلند قامت باریک اندام نشست . -: ممنونم همسایه ی قدیمی. ××××× افسون نگاهی به ساعت داخل راهرو انداخت ؛ از نیمه شب گذشته بود . دلش آرام نمی گرفت اگر به بچه سر نمیزد . قدم هایش را روی پنجه برداشت و بی صدا به اتاق رسید ؛ در اتاق را که باز کرد نور ضعیف چراغ خواب گردان برای لحظه ای روی صورتش افتاد . چراغ خواب گرد چرخانی که اشکال حیوانات را روی خودش داشت و با چرخشش ،انگار سایه ی حیواناتی که روی دیوار افتاده بودند، می چرخند و دنبال هم می کنند . افسون داخل اتاق شد و سریع در را پشت سرش بست ؛ سایه ها روی صورتش افتاد . نگاهش را به صورت آرام بچه داد که به سمت راست بدنش خوابیده و دست های کوچکش در راستای هم قرار گرفته بودند و پاهایش روی هم. ضعف کرد ، کمی جلوتر رفت ؛ در دستش پاکتی بود که از اتاق در دستش جا مانده بود؛ انگار باید حتما با خودش می آورد تا خیالش راحت شود . اسب ها و فیل ها پشت یکدیگر روی دیوار سبز اتاق می دویدند و ماه و ستاره های روی سقف می درخشیدند . افسون نگاهش از کل اتاق چرخید روی صورت بچه . دست داخل تخت برد و با پشت دستش نرم روی صورت بچه را نوازش کرد؛ صورت لطیفش را قلقلک داد و لبخند روی لبش نشاند . بچه آرام تکانی خورد و صورتش به دست های افسون کشیده شد . دستش را بالا آورد و انگشت های کوچکش انگشت سبابه ی افسون را قفل کرد ؛ افسون قفل شد سرجایش. بچه چشم باز کرد و آرام نگاهی به افسون انداخت و آرام پلک زد . زرافه های گردن دراز ، پشت اسب ها و فیل ها و شیر ها میدویدند و سایه ها چرخ میخوردند دنبال یکدیگر و دور افسون و بچه پای کوبی می کردند . انگار برایشان جشن گرفته بودند و حالا دور و برشان می چرخیدند و پایکوبی میکردند . بچه دست افسون را بالا آورد و داخل دهانش کرد ؛ افسون مک زدن های آرام بچه را حس کرد و لبخندی روی لب هایش نشست . دست افسون را رها کرد و تند تند دست و پا زد .
  7. -: نمیشه ، آبروم میره. -: آبروت کجا میره ؟ میفرستمت مسافرت ، چون اگر قبول کنی باید با علیرضا صیغه کنی، این قانون این کاره پس برای اینکه اصلا دور و بر علیرضا هم نباشی بهتره بری . افسون بدش آمد از جمله ی آخر علیرضا ؛ انگار او برای علیرضا نقشه ای کشیده بود ؛ قبول نکرده متهم هم شده بود . دوباره خواست از جایش بلند شود . -: حرفش و نزن. انگار سودا ذهن افسون را خوانده باشد، سریعا حرفش را درست کرد . -: به خدا بهت شک ندارم ، من به اون نامرد دله شک دارم؛ نمیخوام دورو بر تو بپلکه . میدونم الان شرایط خوبی نداری ، نمیخوام کسی از طرف من دوباره بهت آسیب بزنه. افسون مردد به صورت سودا نگاه کرد ؛ نمی خواست قبول کند. -: اون مهم نیست مهم اینه که نمیخوام و نمیتونم . سودا به گریه افتاد ؛اشک هایش راه گرفتند و زار زد . سرش را به دست افسون چسباند و اشک هایش روی دست افسون ریخت . -: خواهش میکنم افسون ، نجاتم بده افسون آرام ،ایستاده بود. سودا دستش را چسبیده بود و گریه می کرد. چشم هایش نگاهی به سر سودا انداخت و موهای پریشانش. -: شرط دارم . سر سودا بالا آمد و به نگاه کدر افسون دوخته شد ؛ چشم هایش برق خوشحالی گرفت . -: من نمی رم . سودا سریع اشک هایش را پاک کرد و با اضطراب و پشت سرهم شروع به حرف زدن کرد . سودا: باشه ، باشه هر چی تو بخوای ، یک اتاق همینجا بهت میدم ؛ خودم پیشتم ، نمیذارم علیرضا دورو برت بپلکه ، وقتی فارغ شدی سریع صیغه رو فسخ میکنیم. افسون ایستاد و نگاهش به دست های سودا بود که بازویش را به چنگ گرفته بود و اشک هایش که حالا جایش را به لبخند خوشحالی داده بود . ××××× حالش دگرگون از یادآوری اشکهای سودا و صدای بچه ای که گریه میکرد و میخواست بیشتر بازی کند و پدرش او را کشان کشان بیررون میبرد، ابروهایش گره خود و دستش شقیقه هایش را فشرد. افسون به سینا نگاه کرد که از دور با دو ساندویچ در دست و یک نوشابه خانواده در پلاستیکی در دست دیگرش به سمت او می آمد . با لبخند ساندویچ را به دست افسون داد ؛ افسون با لبخند بی روحی ساندویچ را گرفت وتشکری زیر لب کرد . سینا کنارش نشست ؛ افسون نگاهش به سمت زمین خالی از بچه ها افتاد . زمستان بود و هوا زود به سمت تاریکی می رفت و سرما همه را فراری می داد . -: خوب ؟ افسون گاز کوچکی به ساندویچ دستش زد و با اشتها جوید . سینا ذوق کرد از تماشای افسون .خودش یادش رفت ساندویچش را بخورد. افسون لقمه اش را که فرو داد، نگاهی به سینا که خیره اش بود، کرد . - : مهم نیست چی شد ولی یک چیزی هنوز برام سؤاله . سینا تعجب کرد . -: چی ؟ افسون از سرما کمی خودش را جمع کرد وپالتوی تنش را از یقه بالا کشید تا گردن بی دفاعش را از سرما حفظ کند. -: چرا سودا منو انتخاب کرد؟ اگر زن تو بودم هم همین کارو میکرد ؟ سینا اخم کرد ؛ بلند شد و کتش را از تنش در آورد ؛ همین طور که کت را دور شانه ی افسون می انداخت جواب او را داد . -: معلومه که نه . افسون با اشاره ی سر تشکر کرد و سینا با خودش درگیر بود که افسون که کودکانه برای همچین توجهاتی ذوق می کرد، کجا رفته است . -: دقیقا منظورم همینه ، اگر زن تو بودم این پیشنهاد و نمیداد و فکر نمی کنم کسی رو هم پیدا میکرد که بی دردسر این کارو انجام بده . سینا نشست ؛ بیخیال خوردن شده بود ؛ ساندویچش را کناری گذاشت و کنجکاو به افسون نگاه کرد. -: منظورت چیه ؟ افسون گاز بزرگتری به ساندویچش زد ؛ ساندویچ را با دقت وطمانینه جوید و بلعید . بعد به سینا چشم دوخت و به نوشابه اشاره کرد . سینا کلافه بود که باید با منقاش از زیر زبان افسون حرف میکشید ؛لیوانی در آورد و پر از نوشابه کرد و منتظر به او چشم دوخت. -: تو که همیشه حرفی برای زدن داری یعنی باید فکر عمیقی داشته باشی با هوش بالا ، چطور من بی سر و زبون که بلد نیستم حرف بزنم و کلا بلد نیستم فکر کنم ، میدونم یعنی چی، ولی تو نمیفهمی ؟ این را گفت و با خونسردی لیوان دست سینا را گرفت و به لب هایش نزدیک کرد و از خنکی نوشابه لرزید، ولی مزه ی شیرین نوشابه حس خوبی در او جاری کرد . ×××××× افسون به نور بی فروغی که از زیر درز در داخل می آمد ، نگاه کرد. چراغ اتاقش را روشن نکرده بود، فقط نور کمرنگ آباژور فضای اتاق را از تاریکی مطلق در اورده بود . دولا شد و ساکش راکه از قبل بسته بود روی تخت گذاشت ؛ زیپ جلویی ساک را آرام باز کرد ؛ صدای باز شدن زیپ در اتاق ناخن کشید بر تخته ی اعصابش . آرام بود ولی با کوچکترین صدایی ذهنش متشنج میشد .کیف دستی اش را برداشت و دستش را در کیف فرو برد . وقتی دستش را بیرون کشید دو شناسنامه و یک پاکت همراهش بیرون امد ، پاکت را روی تخت گذاشت . سایه اش روی پرده ی اتاق افتاده بود، دستش که تکان می خورد گویی چیزی روی پرده می چرخید . دو شناسنامه را جلوی چشمش گرفت باز کرد و نگاهی به صفحه اول هر دویشان انداخت . انگار میخواست خیال خودش را راحت کند که اشتباهی نشده است ؛ باید دم دست می گذاشتشان . برای همین جیب جلویی ساک را انتخاب کرده بود . شناسنامه ها را با دقت داخل جیب گذاشت و و زیپ را بست و نفس راحتی کشید .
  8. -: میدونم. سودا ظرف را روی میز گذاشت و حالت غم زده ای به خودش گرفت . -: خیلی خسته ام افسون . افسون تعجب کرد، سودا معمولا آه و ناله نمی کرد. دوست داشت جلوی همه از خوشبختی نداشته اش بگوید؛ فقط گاهی غر می زد از بی توجهی هایی که خیال می کرد، علیرضا نسبت به او دارد . -: چی شده ؟ برای چی خسته ای ؟ کنجکاوی برای اولین بار به وجودش رخنه کرد بود . سودا که این توجه افسون را دیده بود ادامه داد . -: به خاطر بچه . مادر علیرضا راست میره تیکه میندازه ،چپ میره زیر چشمی و با اخم نگاه میکنه ؛ دیوونه ام کردن . و افسون دیده بود مادر علیرضا را ؛ پیرزن ریز نقش و تپلی که مهربان بود و هیچ وقت لحنش کنایه یا تیکه انداختن به خود نگرفته بود. -: علیرضا چی میگه ؟ سودا لیوان قهوه ی خودش را برداشته بود تا نزدیکی های لبش برده بود . پا روی پای انداخته بود و جرعه ای نوشیده بود. -: اگر خودش هم مشکل نداشت، تا حالا صد بار طلاقم داده بود . افسون می دانست که علیرضا عاشق سودا بوده . -: مگه علیرضا هم مشکل داره ؟ برایش عجیب بود و به شدت کنجکاو این مشکل جدید زندگی این زوج مثلا خوشبخت شده بود . -: کجای کاری ؟ اول فهمیدیم علیرضا ضعیفه ،قرار شد آی وی اف کنیم، ولی منم ضعیف بودم و هر سه بار بچه سقط شد . افسون تعجب کرد از عدالتی که به خدا شکایتش را کرده بود که ندارد . -: حالا میخوای چیکار کنی ؟ می خواست ببیند چرا سودا دارد این جزئیات خصوصی از زندگی اش را به او می دهد ؛ آن هم بعد از طلاق چندین ماهه، از برادر عزیزتر از جانش . -: فقط یک راه داره که اون هم خیلی دور از ذهنه که بشه . افسون شک کرد به فکری که به ذهنش رسیده بود ؛دور از تصورش بود ،دور از خلقیات سودا بود ؛ولی باید از زبان خود سودا می شنید . -: میخوای فرزند خونده بیاری ؟ کار خوبی میکنی. سودا شتابزده قهوه اش را روی میز گذاشت . قهوه را به سختی فرو داد. -: صبر کن ، حرفشم نزن، شده به قیمت بچه دار نشدن علیرضا، پدرو مادرش اجازه نمیدن بچه ای که از خون خودشون نیست وارثشون بشه . افسون می دانست که سودا چند باری گفته بود "بچه ای که معلوم نباشه از چه تخم و ترکه ایه، نباید تو خونه ی کسی بره؛ چون برکت از اون خونه می ره ." -: پس چی؟ سودا خونسرد ، جرعه دیگری از قهوه اش را نوشید . زیر چشمی نگاهی به افسون انداخت و با لحنی غم زده ای لب زد . -: دکتر گفته اگر کسی باشه که بتونه بچه رو نگه داره میشه . افسون می توانست حدس بزند این حرف سودا چه معنایی دارد و حتی می توانست حدس بزند سودا از گفتن همه این حرف ها و دعوت یکباره اش، چه هدفی را دنبال می کند . نمی خواست گ*ن*ا*ه قضاوت به دروغ هایی که گفته بود اضافه شود . -: یعنی چی ؟ سودا سعی می کرد آرام و با احتیاط پیش برود که یک وقت افسون را نترساند . قهوه ی تمام شده اش را روی میز گذاشت و به افسون اشاره کرد تا کمی قهوه بخورد. افسون که دل توی دلش نبود که بفهمد سودا چه جوابی می دهد ؛جرعه ای از قهوه ی تلخ را نوشید و منتظر به سودا چشم دوخت . -: یعنی ..... یعنی از من و علیرضا نمونه میگیرن ،کشت میدن ، یک مدت تو دستگاه نگه میدارن و تزریق میکنن به کسی که قبول کرده رحمش رو اجاره بده . افسون حس کرد تحلیل می رود . حدسش داشت درست از آب درمی آمد. -: نمیشه که... -: میشه افسون ، میشه یکی بیاد و من رو نجات بده ؛ زندگیم رو حفظ کنه والا زندگیم از دستم میره . برای لحظه ای افسون با خودش گفت شاید سودا از سر بدبختی اش است که با او درد و دل میکند . -: کسی و میشناسی ؟ سودا با صدای لرزانی جواب داد و این لرزش از دید افسون دور نماند. -: میشناسم ولی مطمئن نیستم قبول کنه . انگار افسون می دانست سوداچه جوابی میخواهد بدهد . چشم هایش دو دو می زد و می لرزید . -: کی ؟ سودا خیره ماند به افسون و سکوت کرد ؛افسون انگار از اول میدانسته، ولی شوکه بود . فنجان قهوه اش را جوری روی میز گذاشت که کمی از قهوه در نعلبکی اش ریخت . -: نه .... امکان نداره .... نه سودا از روی مبل تک نفره ی خودش بلند شد و به سمت مبلی که افسون رویش نشسته بود رفت ؛ کنار افسون نشست و چشم هایش پر از اشک شد . دست افسون را گرفت ، افسون کمی خودش را عقب کشید . -: خواهش میکنم افسون . بهت اعتماد دارم ، دوستت دارم ، اگر بهم میگفتن صد نفر هم برای اینکار آماده ان ،باز میومدم سراغ تو .... تو مثل خواهرمی ، نذار زندگیم از هم بپاشه ، خواهش میکنم. افسون خواست از جایش بلند شود ولی سودا بازوی او را محکم چسبید . افسون صدایش را بالا برد . -: نه . و برای اولین بار بود که افسون این همه عجز را در چهره ی سودا می دید و همین او را سست کرد ؛سر جایش نشست . -: هر کاری بخوای میکنم فقط قبول کن زندگیم به تو بستگی داره افسون ؛ والا مطمئنم علیرضا طلاقم میده با آمدن اسم طلاق ، افسون به خودش لرزید ؛ چقدر مرد ها بیرحمند . با گذشتن این موضوع از ذهنش سر تکان داد.
  9. نگاهش را از سینا گرفت و به دختر بچه ای که موهایش را دم اسبی بسته بود و با کاپشن صورتی تنش به سختی از پله های سر سره بالا می رفت چشم دوخت . لپ های سفیدش، سرخ شده بود؛ لبخندی روی لبش بود که دندان های خرگوشی اش از آن فاصله هم به خوبی دیده می شد . -: مثلا؟ افسون نگاهش هنوز دختر را دنبال می کرد که به بالای سرسره رسیده بود و نشست و آماده شد برای لیز خوردن افسون منتظر بود ، گویی پایین رسیدن دخترک الهام بخش بود برای کارهای نکرده اش. بالاخره دخترک به خودش تکانی داد و لیز خورد . -: چرا شعله رفت ؟ سینا کمی در جایش جا به جا شد و خودش را به افسون نزدیک تر کرد . چشم هایش کدر شد و دستش پشت آهنی نیمکت را چنگ زد . - : چون یک کلاه بردار بود ، چون پاش باز نشده تو زندگیم، صد و بیست میلیون گذاشت رو دستم که قسطهای خونه اش رو صاف کنم . چون هفته ای یکبار باید طلا میخرید . افسون به این فکر کرد که به جز مهریه و سرویس هدیه ی سر عقدشان ،هیچ وقت طلایی از سینا نخواسته بود و سینا هم هیچ وقت نخریده بود . چشم از دختر بچه گرفت که زمین خورده بود و به سختی داشت بلند می شد و پشتش را می تکاند. چشم هایش نگاه سینا را دنبال کرد که چشم از او می دزدید . -: چون منو دوست نداشت ، پولم رو دوست داشت . گفتن این حرف خیلی آزارش داده بود . بالاخره سر بلند کرد و همین که چشمش به چشم افسون افتاد، سوال بعدی پرسیده شد. - : چرا بهش نشون ندادی میتونه چیزهایی جز پولت رو هم دوست داشته باشه ؟ سینا متعجب از سوال افسون، سعی کرد معنایش را درک کند که بتواند جواب روشنی به آن بدهد . -: منظورت چیه ؟ افسون تلخ بود ، مثل زهر ، مثل نیش عقربی که زمانی بی رحمانه به قلبش خورده بود ؛ با اینکه او بیگ*ن*ا*ه بود، فقط اشتباها سر راه عقرب سبز شده بود . -: مثلا نشونش میدادی که چقدر وفاداری چشم های سینا دودو می زد، می خواست چیزی بگوید که افسون پشت بند حرف قبلی اش ، ادامه داد. -: چقدر به احساساتت پابندی مکثی کرد ، وقتی سینا سرش را با خجالت پایین انداخت، ادامه داد . -: چقدر میشه روت حساب کرد که حرفت دوتا نمیشه ، که همیشه با آدم میمونی . جمله ی آخرش را با بغضی که گلویش را چنگ می زد گفت . -: چقدر مردی. اشک به چشم هایش رسیده بود . رو برگرداند سمت زمین بازی ، با چشم دنبال دختر می گشت ولی چشم هایش تار میدید . سینا آرام دست روی دست افسون گذاشت ؛ افسون دستش را پس کشید و سر تکان داد . -: نمیخوای ببخشی ؟ -: بخشیدمت ولی نمیتونم فراموش کنم . سینا خیلی ناراحت بود ؛ همه ی اشتیاق اولیه اش از بین رفته بود و این تلخی افسون ،حالش راحسابی بد کرده بود . به زمین بازی و مسیر نگاه افسون زل زد . -: همه کارهای تو درسته ؟ افسون سر برگرداند ؛ حالا خودش به اشتباه کردن متهم شده بود. -: تو بگو کجا غلط بودم ؟ سینا نگاهش را به زمین دوخت ، سر برنگرداند تا چشم در چشم افسون شود . می خواست حرص همه ی این چند ماهی را خالی کند که میدید افسون در خانه ی سودا و علیرضا مانده . -: چرا اجازه دادی سودا و علیرضا اینکارو باهات بکنن ؟ سینا جواب افسون را میدانست ؛ می دانست افسون بعد از طلاق چقدر بدبختی کشیده ، میدانست سودا را مثل خواهرش میداند ؛ میدانست انقدر ساده است که زندگیش را کف دستان سودا بگذارد، تا ذره ای محبت بخرد. حالا فقط این سوال ها را می پرسید چون در این ماه ها خیلی اذیت شده بود . می خواست جواب افسون را بشنود، ولی افسون چیزی که او دلش بخواهد را نگفت، مثلا اینکه به خاطر دیدن او بوده یا اینکه هنوز به او حس داشته و امیدوار بوده تا او را در خانه سودا ببیند . افسون بلند شد و ایستاد ، به سینا نگاه کرد ، سینا سر بالا آورد و منتظر جوابش شد . -: گرسنمه . -: جواب نمیدی ؟ افسون راه افتاده بود تا مسیر آمده را برگردد . -: یک چیزی بگیر بخورم، برات میگم . افسون فکر می کرد آیا به سینا از آن روز در خانه سودا بگوید یا نه . یادش آمد آن قهوه ی قجری که آن روز سودا به خوردش داد و دلش هوای قهوه ی قجری کرده بود، برای همه ی آدم های زندگی اش . افسون به فنجان قهوه ی داخل نعلبکی نگاه کرد؛ حرفی نزد . بعد از مدت ها آمده بود به خانه ی کسی که می دانست یکی از افرادی بود که زندگی اش را نابود کرده ؛ ولی صاحب خانه خبر نداشت او می داند و حالا نشسته بود و برایش قهوه آورده بود ، با شیر و شکر . -: خوبی افسون ؟ افسون چشم از کف روی قهوه اش برداشت و سر بالا آورد و چشم به سودا دوخت ؛ دهنش به هدف نشاندن لبخندی کج و کوله شد. -: خوبم . سودا به ظرف شکلات روی میز فشاری آورد و آن را سمت افسون گرفت . -: من تنهات نذاشتم امیدوارم بدونی که تو برام یک دوست بودی و هستی ،نه زن برادرم افسون به نشانه ی منفی سر تکان داد. به شکلات دست سودا و به سختی لب زد .
  10. -: تو حرفات رو زدی ، من نه . سینا پوزخندی زد ، هنوز عرض اتاق را راه می رفت و برمیگشت . زیر دل افسون می سوخت ولی سوختنش به اندازه قلبش نبود. -: نه بابا ، مگه تو حرف زدنم بلدی ؟ خودش را بالا کشید و نیم خیز شد . -: سینا انقدر تحقیرم نکن . سینا ایستاد، جلوی تخت آمد و با صدایی که حرص و خشم در آن غیر قابل کنترل بود از میان لبانش غرید . -: اینکه بگم چطور آدمی هستی تحقیرت میکنه ؟ پس حتما حقیری دیگه. و افسون را با خودش و بچه ای که دیگر در شکمش نبود و جایش می سوخت و تیر می کشید ،تنها گذاشت . ×××× افسون پشت پنجره ی اتاق ایستاده بود و از این دروازه ی خاک گرفته، حیاط بزرگ را تماشا می کرد که هیچ اثری از خورشید در آن دیده نمی شد . سرش را بالا آورد و نگاهش به علیرضا افتاد که نان بربری بین دو لبش گذاشته بود، پایش را لب باغچه گذاشته بود و داشت پشت کفشش را صاف می کرد و گازی به نان می زد . در ذهنش چرخید باز سودا صبحانه درست نکرده . سعی کرد حواسش را به مخاطب پشت تلفنش بدهد که صدای نگرانش یادش انداخت داشته با تلفن صحبت میکرده . -: مراقب باش افسون . من نگرانتم. افسون نگاهش به علیرضا بود که به سمت ماشینش رفت ؛ در جلو را باز کرد و کیفش را از آنجا به صندلی عقب پرت کرد . -: نگران نباش . هیچی چیز به اندازه ی احساس به آدم انگیزه نمیده . صدا مردد شد، کمی مکث کرد تا ادامه دهد . -: میفهمم ولی نمیخوام به خاطر این احساس دوباره تو دردسر بیفتی . علیرضا قبل از سوار شدن ، لحظه ای برگشت سمت پنجره ی اتاق افسون و چشم در چشم شدند . لبخندی روی لب های علیرضا نشست و دستی تکان داد؛ افسون شتابزده عقب کشید و پرده افتاد . خودش را لعنت می کرد که علیرضا او را دیده . -: مراقبم ، خبرت میکنم. افسون به سمت تخت رفت و کیفش را روی زمین کنار تخت گذاشت . -: یادت نره . و تلفن را روی تختش رها کرد ؛ رفت تا شیر صبح بچه را بدهد . ××××× افسون پای راستش را روی کاشی اول گذاشت و پای دومش را روی کاشی بعد . سینا همین طور که سرش را کج کرده بود، با لبخند به قدم برداشتن های کودکانه ی افسون نگاه می کرد. سعی کرد حواس افسون را به خودش جلب کند . -: من خیلی خوشحالم . وقتی واکنشی از افسون ندید، همه ی خوشحالی اش زهر شد و گلویش را سوزاند . -: چرا حس میکنم تو هیچی برات مهم نیست ؟ افسون سر بلند کرد، ناراحت بود که مجبور بود برای جواب دادن به سینا سر بلند کند و این ریتم قدم برداشتن هایش را به هم می زد . -: چی باید برام مهم باشه ؟ سینا تعجب کرده بود ؛ برایش عجیب بود برای اشتیاقی که خودش برای آن عقد داشت و افسون نداشت . سعی داشت آن اشتیاق را در افسون هم ایجاد کند، پس به او یاداور شد . -: حداقل ازدواجمون که باید مهم باشه . افسون شانه بالا انداخت و سرش را پایین انداخت و سعی کرد دوباره ریتم قدم برداشتن هایش را منظم کند. -: وقتی هنوز نمیدونم که چی شد که دوباره داریم ازدواج میکنیم ، بهم حق بده که شادیم رو حس نکنم. سینا حس کرد یک پارچ آب یخ روی سرش خالی کرده اند؛ ترکیبی از ناامیدی و دلسردی و تعجب بر او فرود امد. -: نمیدونی ؟ -: نه افسون با صدای جیغ بچه ها ، سر بلند کرد . نگاهی به زمین بازی انداخت که رنگ و وارنگ بود و پر از وسایل بازی پلاستیکی رنگی . قرمز، سبز، ابی، بنفش و همین رنگ می پاشید به افکارش . نگاهی به زمین بازی انداخت که با فوم سیاه فرش شده بود؛ باز هم سیاه . ناخوداگاه چهره اش باز شد و لبخندی زد ، روی همین زمین سیاه بچه های دلپاک با رنگها بازی میکردند . سینای ناامید، با دیدن لبخند افسون ساده لوحانه، آن را به خودش گرفت . -: برای اینکه من هیچ جا جز در کنار تو احساس آرامش نمیکنم . سینا با خودش فکر کرد حتی در ازدواج قبلیشان هم انقدر صریح از احساساتش با افسون صحبت نکرده بود و همین باعث میشد احساس کند بیشتر از قبل عاشق افسون است . افسون نگاهش را از زمین بازی گرفت و به سینا نگاه کرد . -: فقط تو ؟ گاهی بد نیست به احساس بقیه هم فکر کنی . افسون روی نیمکتی رو به زمین بازی نشست ؛ از سینا نپرسید که می خواهد بنشیند یا نه . سینا جلوی افسون ایستاد و دیدش به زمین بازی و بچه هایی که داخل زمین دنبال هم می دویدند را گرفت . -: من اشتباه کردم ، انقدر این اشتباه و تو سرم نزن . افسون کمی خودش را کج کرد تا زمین بازی را ببیند . سینا که متوجه سمت و سوی نگاه افسون شده بود کنار رفت و کنار افسون نشست ؛ دستش را پشت سر افسون گذاشت و مایل به سمت او خودش را روی نیمکت جا به جا کرد . افسون سر چرخانده بود و به سینا می کرد که روی نیمکت می نشست . -: اگر میخواستم تو سرت بزنم دوباره بهت بله نمیگفتم، ولی هنوز یک چیزهایی برام روشن نشده.
  11. آب را باز کرد و آن را زیر شیر آب گرفت و بعد بین دو دستش پیچ و تابی داد و چلاند ؛حجمه ی آب از لا به لای تا های لباس بیرون ریخت . -: خجالت نمیکشه با زنش دعوا میکنه و اونوقت میاد به من میگه بریم بیرون . لباس را کنار کشید و در هوا تکان محکمی به لباس داد ؛ لباس صدای بلندی در دستشویی ایجاد کرد و آب به دیواره های دستشویی و آینه پاشید . -: پس بگو انقدر گیر میداد به غذا خوردنم به خاطر بچه نبود . لباس را به دسته ی در آویزان کرد و دستش ناخودآگاه به سمت سینه اش رفت و سینه را ماساژ داد . با خودش حساب کرد چند ساعت پیش به بچه شیر داده است که حالا رگ کرده بود . ناگهان زیر دلش تیر کشید ؛ از شدت درد یکدفعه دولا شد و زیر دلش را چنگ زد . این درد را قبلا هم حس کرده بود با این تفاوت که آن موقع داشت پاره ی تنش را از دست میداد، ولی حالا به خاطر فشار عصبی بود که کل روز متحمل شده بود . دوباره زیر دلش تیر کشد ؛ لعنت به این دردها که او را یاد از دست رفته هایش می انداخت. افسون در تختش غلت زد و به خودش پیچید ؛ بدنش خیس عرق بود . دیگر بیشتر از این نمی توانست درد را تحمل کند باید سینا را صدا می زد . حتی اگر با او قهر بود ،حتی اگر می خواست طلاقش بدهد . به شکم خوابید ؛ طعم گس خون لبش را که حس کرد ،کنترلش از کف رفت و به شکم دراز کشید و جیغ زد . -: سینا برگشت به دستشویی خانه ی سودا . نباید حسرت زدنهایش را مرور میکرد که همینها او را در هم پیچیده بود. از دستشویی بیرون آمد با چشم هایی که کمی خیس شده بودند روی تخت نشست . دست های خیسش را بین دو پایش گذاشت و سرش را پایین آورد و دست هایش در موهایش چنگ شد . بوی تاید توی بینی اش پیچید و یاد بوی مواد ضدعفونی کننده بیمارستان افتاد . ××××× افسون ترشدن چشم هایش را حس کرد اشکهایی که حتی صدای ضعیف روی متکا ریختنش را میشنید؛ متکایی که بوی مواد ضدعفونی بیمارستان می داد . می توانست سرشانه های پهن سینا را از لای در اتاق ببیند که می رفت و برمیگشت . دکتر که از اتاق بیرون رفت ، افسون با چشم دنبال این بود که ببیند سینا به اتاق می آید یا نه .؛ سینا جلوی دکتر را گرفت ، بیرون در اتاق بودند . صدای ناراحت دکتر باعث شد تا داغ دل افسون تازه شود ؛ میدانست چه بلایی به سرش امده است . -: متاسفم سینا خشکش زد ؛ نگاه گنگش روی دکتر ثابت ماند . -: چی شده ؟ برای چی ؟ دکتر که تعجب کرده بود چطور سینا متوجه بچه ی سه ماه ی همسرش نشده، توضیح بیشتری داد . -: متاسفانه بچه سقط شد ، البته خانم شما جوان هستند و هیچ مشکلی برای بارداری دوباره ندارن . سینا دهانش خشک شد؛ به سختی آب دهانش را قورت داد . -: بارداری ؟ دکتر سری به تٵسف تکان داد و فقط توانست یک جمله بگوید . -: خبر نداشتید ؟ سینا حس می کرد جوشش خونش از پاهایش بالا آمد و به سرش رسید و گوش هایش را قرمز کرد . دکتر را رد کرد و وارد اتاق شد . وقتی فهمید قرار است پدر شود که این قرار به هم خورده بود ؛ برای لحظاتی حس بدی در دلش به جوش امده بود. -: تو خبر داشتی ؟ از صد و لحن سینا به خودش لرزید ؛ اگر می فهمید افسون می دانسته و آن طور به خودش فشار آورده ممکن بود همین امشب ببرد و طلاقش دهد . آن وقت باید کجا زندگی می کرد ؟ توی خیابان. -: از..... از چی ؟ سینا نگاهی به صورت رنگ پریده و چشم های به گود نشسته ی افسون انداخت و سعی کرد بفهمد افسون میدانسته یا نه . -: از اینکه حامله ای ؟ افسون اشک هایش راه گرفت ؛ از سقط بچه اش، از معشوقه ی همسرش، از فلاکت و بی کسی اش؛ از اینکه اگر دروغ می گفت خدا نمی بخشیدش . -: ن .... نه. سینا افسون را مقصر سقط بچه می دانست ؛ یاد سر شب و کارکردن افسون که افتاد بیشتر حرصش گرفت . -: واقعا که ، یعنی بدن خودتم نمیشناسی ؟ اشک های افسون همین طور سرازیر بود ، ولی به چشم سینا نمی امد. -: خوب نفهمیدم . -: تو کی چی و فهمیدی ؟ سینا شروع کرد به قدم زدن در اتاق ؛ چند قدم می رفت و برمیگشت. با تلخی که ناشی از حق پدری بود که ازش گرفته شده بود و این را تماما تقصیر افسون میدانست ؛ یکدفعه ایستاد. ولی شعله پر رنگتر از هر حسی و هر جایگاهی بود که قرار بود داشته باشد و از دست داد. -: حالا که سقط شد . افسون سر پایین انداخت و چشم هایش به ملافه ی رنگ پریده ی سبز بیمارستان ماند و دستش چنگ شد ؛ ملافه بین مشتش فشرده شد . دستش سوخت از سرم روی دستش که مشت شده بود و قطره ای خون راه گرفت . سکوت افسون که طولانی شد، سینا دوباره ادامه داد . -: بهتر که سقط شد ، ما حرفامون رو زدیم ، بهتره جدا شیم . افسون سر بلند کرد ، نمی دانست از چه وقت سینا انقدر بی رحم شده بود .
  12. افسون به سمت سینا چرخید و التماس در نگاهش ریخت ؛ همه ی وجودش دعا میکرد چیزی که فکر میکند را از سینا نشنود . دیده بود ولی آمادگی رانده ‌شدن نداشت ، شاید برای هیچوقت . -: انقدر از من بدت میاد ؟ سینا با این حرف دوباره نگاهش کرد و سعی کرد کمتر تلخی کند . -: بدم میاد ؟ نه فقط نمیدونم چرا دارم باهات زندگی میکنم . افسون سعی کرد به خودش امید دهد "حداقل نگفت ازت متنفره ". -: میگفتی دوستم داری! سینا بدش می آمد از آن بحث و دلش نمیخواست ادامه دهد ؛ ابزار همیشگی اش را خنجر کرد در قلب افسون . -: کی ؟ اونوقتها که نمیشناختمت و فکر میکردم از آسمون افتادی ؟ افسون بهت زده بود چشم هایش می جوشیدند ولی نمی خروشید که بیرون بریزد و سبک شود . -: تقصیر من چیه ؟ سینا ضربه ی اخرش را زد . -: فکر کن دوستت داشتم که حالا بهش شک دارم ولی حالا شک نکن و شک ندارم که دوستت ندارم . افسون احساس میکرد در وجودش خلٵ حکمفرماست که هیچ وقت نبود غرور را در خودش انقدر حس نکرده بود ؛ هیچگاه انقدر احساس نیاز به کمی غرور با چاشنی عزت نفس نداشت . -: آخه چرا ؟ سینا به سمت تخت رفت و متکایش را برداشت و ملافه اش را به چنگ گرفت . -: برام کمی ، خیلی کم افسون نمی خواست همه ی غرور و عزت نفس نداشته اش را دور بریزد ولی بلد نبود ؛ بلد نبود چه کار باید بکند ،چه کسی را در زندگی اش داشت که یادش بدهد . -: خوب چیکار کنم؟ سینا به سمت در اتاق رفت و در را باز کرد ؛ قبل از بیرون رفتن از اتاق لحظه ای ایستاد و همان طور که پشتش به افسون بود، جمله ای گفت که افسون می دانست خواهد شنید . از همان لحظه ای که زن را دست در دست سینا دیده بود می دانست ، ولی نه انقدر زود . -: طلاقت میدم. عروسک از دستش روی زمین افتاد و سرامیک صورتش شکست . ×××× صدای شکسته شدن لیوان باعث شد افسون نگران سر بچرخاند سمت آشپرخانه و فایل خاطراتش را به بایگانی ذهنش فرستاد . ناگهان علیرضا با سرعت از آشپزخانه بیرون امد ؛انقدر سرعتش زیاد بود و کلافه که فرصت نشد افسون از پله ها بالا برود ،قبل از اینکه علیرضا به او برسد . علیرضا افسون را روی پله ها ندید ، چند پله را که دو تا یکی بالا آمد با دیدن پاهای افسون سر بالا آورد و او را دید . ایستاد ؛ نگاهش به رنگ پریده ی صورت افسون که افتاد نگران شد ؛ افسون خیره به چشم های علیرضا سکوت کرده بود و بدنش از فشار خاطرات و علیرضای باعث مرور شدنشان ،خشک شده بود . -: افسون ؟ افسون گیج سر تکان داد . -: بله ؟ علیرضا نگران بود از بحث او و سودا چیزی شنیده باشد . نه اینکه نخواهد افسون چیزی بفهمد ، بیشتر نمی خواست باعث اضطراب افسون شود . -: اینجا راحتی ؟ افسون شبیه دختر بچه های حرف گوش کن ،سر تکان داد . -: بله علیرضا به نشانه ی رضایت سری تکان داد و پله ی دیگری بالا رفت . دلش میخواست بیشتر با افسون صحبت کند ؛ به کل سودا و صدای گریه هایش که از آشپزخانه می آمد را فراموش کرده بود. -: چیزی کم و کسر نداری ؟ -: نه افسون ببخشید زیر لبی گفت و راه افتاد که برود .؛ علیرضا آخرین تلاش هایش را کرد . دست در موهایش فرو برد، صدایش را کمی بالاتر برد تا افسون که کمی دور شده بود بشنود . -: تازه سر شبه می خوای بریم بیرون یک دوری بزنیم ؟ پوسیدی تو این خونه افسون سرخ شد از خجالت ؛ هیچ وقت این جمله از زبان سینا در نیامد ؛ نه تا همین 6 ماه پیش . انگار دنیا دست به دست هم داده بود تا همه ی کمبودهای زندگی اش را به رخش بکشد . -: نه ممنون ، میرم بخوابم . علیرضا می ترسید نکند افسون از حرف های او و سودا ، در موردش برداشت بدی کند که او مرد بی مسئولیت لاابالی است ؛ دلش نمی خواست افسون درباره اش اینطور فکر کند . -: هر وقت هر چی خواستی بهم بگو ، برای تو همیشه گوش به فرمانم افسون برای لحظه ی آخر مبهوت چشمان علیرضا نگاه کرد و قبل از اینکه بیشتر از این مردد شود ، برگشت و با سرعت از پله ها بالا دوید . ××××× افسون در اتاق را پشت سرش بست و به در تکیه داد و نفس عمیقی کشید؛ چشم هایش را برای لحظه ای بست . ذهنش را جمع وجور کرد تا یادش بیاید چه کارهای باقی مانده ای دارد . یاد لباس های داخل روشویی افتاد ، چشم باز کرد و به سمت دستشویی رفت .سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند . شیر آب را باز کرد ، آب با شدت باز شد و روی لباس ها فرود آمد . به باریکه ی آب نگاه کرد که کم کم روشویی را پر کرد . سعی کرد تاید باقی ماند در بافت پارچه ها را چنگ بزند ، آب را بست و با همان آب جمع شده داخل روشویی لباس ها را چنگ زد . -: همه ی مردها سرتا پا یک کرباسن . پیراهن آستین بلند را بالا آورد و دست کشید تا مطمئن شود خوب آب کشی شده .
  13. علیرضا خونسرد یک شاخه نرگس از گلدان بیرون کشید و به جای بینی به لبهایش نزدیک کرد تا اثری از افسون را بر لبهایش حک کند. -: منظورت آدمایی مثل خودته دیگه ؟ خاله زنک سودا خیارهای خورد شده را از روی تخته با چاقو هل داد درون ظرف و به سمت گوجه فرنگی های رسیده رفت ؛ چاقو را لب ظرف سالاد کوبید تا پوست گوجه را جدا کند -: برو علیرضا ، برو نذار اون روم بالا بیاد علیرضا بلند شد و روی میز دولا شد صندلی با صدای بدی سرخورد عقب بالاخره افتاد روی زمین ؛ شکم علیرضا روی میز افتاد -: شامم و بده برم سودا حرص خورده از اینکه هیچ چیز علیرضا را تکان نمیدهد مگر تکانهای شکمش فریاد زد -: نداریم آقا ، نداریم علیرضا خندید که توانسته سودا را عاصی کند والا آنقدر هم که میگفت به صدای شکمش بها نمیداد -: داری غیرقابل تحمل میشی سودا سودا در خود نمیدید تحمل حرفهای کسی که روزی برایش نجوای عشق بود و بس. -: تو خیلی وقته غیر قابل تحمل شدی علیرضا یخ زده و خونسرد به سودایی نگاه کرد که روزی چشمانش اسیر کرد اورا و امروز گستاخی به جای معصومیتی که شک داشت روزی همخانه ی نگاهش بوده باشد در آن برق میزد . -: اگر اینطوریه برای چی انقدر خودت رو کشتی که بچه دار شیم ؟ میرفتی پی زندگیت ، منم راحت زندگیم رو میکردم. سودا از اینکه فرصتی برای نیش زدن به قلب او دست داده ،لبخندی واقعی روی لبهایش نشست . -: میخواستم حسرت به دل نمیری . اون بابای تیلیاردرت باید وارث داشته باشه آخه . تو هم که.... حرفش را ادامه نداد ، میدانست علیرضا گاهی فریادهایش سر به فلک میکشد و میترسید که آن گاهی همین الان باشد و او نمیخواست جلوی افسونی که شاید همین جاها به صدای آنها گوش میداد، بیشتر از این بی آبرو شود. -: من حسرت به دل بمیرم ؟ نیست خودت خیلی راحت بچه دار میشی ؛ خوبه که دو تا بچه انداختی و انقدر زبونت درازه سودا آبلیمو را در ظرف سالاد ریخت و شیشه را محکم روی میز کوبید . -: علیرضا برو ، انقدر نرو رو اعصابم علیرضا ظرف سیب زمینی را برداشت و به طرف در رفت . سودا حرص خورده به او نگاه میکرد ؛ قیمه بدون سیب زمینی سرخ کرده یعنی هیچ؛ ولی خوشحال بود که او را از خوردن قیمه ای که افسون درست کرده بود محروم کرده که علیرضا عاشق دستپخت افسون بود و بارها این را جلوی سودا گفته بود که غذاهای سودا فقط شکم را پر میکند. -: معلومه که میرم . حرف زدن و دیدنت کفاره میخواد . به درب آشپزخانه رسید و همینطور با دست چندتا سیب زمینی به دهانش هول داد صدای سودا قطع نشد، ولی علیرضا دست از خوردن نکشید و همین سودا را کلافه تر میکرد . بی خیالی این مرد و شکم پرستیش نمونه بود. -: کفاره رو هر روز من میدم علیرضا بدون اینکه برگردد صورتش را رو به او کرد و با دهان پر خندید و سودا فکر کرد این مرد میلیاردر، ذره ای نزاکت ندارد -: آره با پولهای من سکوت در قاموس سودا جایی نداشت که اگر جواب نمیداد تا صبح باید سایه های نقش شده روی سقف را میشمرد و روی اعصابش خط می انداخت که میتوانست فلان جواب را بدهد و نداد -: آخه اگه اونم نداشتی که دیگه صفر کیلومتر بودی . نه ریخت و قیافه ی درست و حسابی داری نه تحصیلات آنچنانی و بدتر از همه شعور و اخلاق هم که صفر ؛ اگه پولم نداشتی که باید میرفتی میمردی . بالاخره شد آنچه نباید میشد و صدای علیرضا که دهانش از سیب زمینی خالی شده بود سقف آشپزخانه را لرزاند -: سودا ، یک کلمه دیگه حرف بزنی طلاقت میدم. افسون نمیخواست بشنود ولی فریاد علیرضا انقدر بلند بود که اورا حسرت زده ی صدای ملایم ولی مخرب سینا کرد ، سینایی که در بحرانی ترین شرایط صدایش فریاد نشد بر سرش ولی کلماتش آوار شد بر قلب زخمیش علیرضا گفت سودای از همه جا بریده را طلاق میدهد و افسون گوی خیالش چنگ زد به شبی که همین کلمات را از زبان سینا شنید و قلبش پاره پاره شد. افسون عروسک سرامیکی دختری با موهای دم خرگوشی توی دستش را به بغلش فشار داد، نفس کشید. آرام گاهی زیر لب به عروسک چیز هایی می گفت . او را از سینه اش جدا کرد و روی سر عروسک را ب*و*سه ی نامحسوسی زد و دوباره بغلش کرد. همه ی تلاشش را می کرد تا بدبختی آن روزش را با حرف زدن به گوش عروسکش فراموش کند ، فراموش کند که بدبختی رج به رج قلبش را میکوبد و آوار میکند. آرام آرام در جایش تکان خورد و دوباره مشغول صحبت با عروسک شد . آخر شب بود، ولی سینا هنوز طبقه ی پایین مشغول تماشای تلوزیون بود . در اتاق باز که شد ،افسون سرش را کمی چرخاند و به سینا نگاه کوتاهی انداخت که آسوده بود و بی خبر از آشوب افسون . با دیدن افسون عروسک در بغل پوزخندی به صورتش نشست . -: آخی کوچولو ، داری عروسک بازی میکنی ؟ وقتی افسون جوابی نداد و عروسک را محکمتر در بغلش فشرد حرصش گرفت . -: حالم از این قیافه ی مظلومت به هم میخوره . افسون با بغضی که گره خورده بود در گلویش با صدای آرامی جواب داد . -: چرا انقدر اذیتم میکنی ؟ سینا دست به سینه بالای سر افسون ایستاد و لحن طلبکارش را حفظ کرد. -: چیکارت کردم خانم بالا ؟ صبح تا شب جون میکنم میام خونه یک لقمه غذا میندازی جلوم میچپی تو اتاق . افسون با خودش فکر کرد که سینا همیشه موقع تماشای فوتبال دوست ندارد کسی مزاحمش بشود و عادت دارد تخمه بخورد و چای بنوشد . او هم که بعد از شام برایش چای و تخمه برده بود ؛ نمی توانست درک کند کجای کار اشتباه کرده. -: خوب داشتی فوتبال میدیدی. سینا رو از چهره ی افسون گرفت . -: فوتبال میدیدم که تو رو نبینم .
  14. نمی دانست باید چکار کند؛ به سودا بگوید؟ موهایش را بکشد؟ سرش جیغ بزند؟ یا صورت سینا را چنگ بزند ؟ -: حالا چیکار کنم ؟ یکی بگه چیکار کنم ؟ همه ی خوشبختیی که در کمتر از یک ساعت گذشته حس کرده بود، دروغ بود. نه تنها آن خوشبختی، بلکه حس می کرد همه چیز و همه کس دروغ بوده . -: دروغ بودی لعنتی ، همتون دروغ بودید. صدای چرخیدن کلید را شنید، سرش بی رمق بالا آمد . عاجز مانده بود چه کار کند ؛ به سینا حمله کند و او را بزند و زار بزند ؟ یا از او توضیح بخواهد ؟ یا ... صدای سینا را که شنید، سر بلند کرد و چشمش به چشم های او افتاد . -: چیکار داری میکنی ؟ ذهنش می چرخید دنبال حرفی که ختم شود به زن جوان و دست های قفل شده اش در دست های سینا ولی ... -: هیچی اگر می گفت و حرف می زد و سینا انکار نمی کرد چه میشد ؟ -: تو این خونه تی پیدا نمیشه که با دستمال زمین رو میسابی ؟ حقا که دهاتی هستی . مطمئن بود اگر زبان باز کند، چیزی که می خواست نمی شنید . لب زد و دست به صندلی به سختی بلند شد و پارچه را به ظرف شویی برد تا بشوید . -: ممنون. ××××× صدای فریاد سودا باعث شد افسون از چنگ زدن بی هدف به لباس ها دست بردارد . لای در دستشویی را باز کرد و صدای سودا را واضحتر شنید . -: افسون تلفنت خودش رو کشت لباس ها را چنگ زد و بالا آورد ؛ آب و کف از همه جایشان ریخت ؛ همه شان را پرت کرد داخل روشویی و باعث شد آب زیادی بیرون بپاشد و روی لباسش قطرات آب و کف لک بیندازد . شیر آب را باز کرد و دست هایش را سرسری آب کشید . از دستشویی بیرون زده بود و روسری را روی سرش انداخته و از پله ها پایین رفت. -: الان میام تا خودش را به هال برساند ،تلفن قطع شد . نگاهی به اسم روی گوشی انداخته و روی مبل سلطنتی کنارش نشست و خواست شماره بگیرد که دوباره تلفن لرزید . -: سلام. دستش را به هم کشید ،از لیزی تاید که روی دستش باقی مانده بود تنش مور مور شد. سر بالا نیاورده علیرضا را در درگاه پذیرایی دید ؛ علیرضا که او را با تلفن مشغول دید با اشاره سر لب زد سلام و افسون هم همان طور جوابش را داد. علیرضا کمی صبر کرد و نگاهی الکی به پذیرایی انداخت و وقتی دید چیزی دستگیرش نمی شود، ارام پرسید : -: سودا کجاست ؟ افسون با دست به آشپزخانه اشاره کرد . علیرضا سری تکان داد و همین طور که به سمت آشپزخانه به راه می افتاد ، چشم ها و گوش هایش کنار افسون ماند . صبر کرد ، انگار منتظر چیزی است دوباره با صدای آرامی پرسید ؟ -: ناهار خوردی ؟ افسون همان طور که به مخاطب پشت تلفنش جواب های کوتاه می داد، زیر لب جواب علیرضا را داد . -: اوهوم علیرضا ناامید کیفش را روی میز ناهار خوری رها کرد و به سمت اشپزخانه راه افتاد . علیرضا بی خیال و دست روی شکم وارد آشپزخانه شد و زیر لب سلام را صدقه داد به سودای مشغول سرخ کردن سیب زمینی. از پشت سودا دستش را جلو آورد تا یکی از آن سیب زمینی های برشته از داخل ظرف بردارد که سودا با پشت کفگیر روی دستش زد -: دست از دلگی بردار -: گرسنمه ، شام چی داریم؟ سودا از علیرضای همیشه گرسنه انقدر خسته بود که بخواهد از همین حربه برای سوزاندنش استفاده کند -: گشنه پلو با خورشت دل ضعفه ابروهای علیرضا گره خورد، گلدان روی میز چهار نفره ی زرشکی را جابه جا کرد فکرش را متمرکز کرد ، شاید بتواند جواب مناسبی پیدا کند. -: شد یکبار ، فقط یکبار مثل آدم جواب بدی ؟ سالها گذشته بود از زمانیکه سودا دندان روی جگر میگذاشت تا مبادا علیرضا رابرنجاند. -: نمیشه یکبار ، فقط یکبار وقتی از راه میرسی اول حالم رو بپرسی بعد بری سر شام چی داریم ؟ علیرضا نرمتر شد ، گاهی سودای همیشه طلبکار هم واقعا طلبکار بود و علیرضا به او مدیون؛ ولی نه آنقدر که کوتاه بیاید از سر زبان درازی سودا. -: خوب گرسنمه -: کی نیستی؟ علیرضا صندلی عقب کشید و خودش را روی آن رها کرد ، هیکل تنومندش پایه های صندلی را لرزاند . دست روی گلبرگهای نرگس کشید و میدانست بودن این نشانه های لطافت، فقط از صدقه ی سر افسون است نه سودا. سودا کفگیر را لبه ی ماهیتابه کوبید تا روغنش بچکد و گاز را چرب نکند و در عین حال و مثل همیشه غر زد -: خسته ام نیشخند جان گرفت روی لبهای علیرضای این روزها ،آماده ی جنگ را . -: غذا درست کردن خسته ات میکنه ولی اگر از صبح تا شب پای اون تلفن دل بدی و قلوه بگیری خسته نمیشی سودا حرصش را بر سر چاقو و خیاری که خورد میشد تا علیرضا نق نزند که حوصله ی درست کردن یک سالاد را هم ندارد ، درآورد . -: اونجا با آدم حرف میزنم
  15. سودا نگران از سر رسیدن علیرضا سر چرخاند و انتهای کوچه را نگاهی گذرا انداخت ؛ درست خلاف جهت جایی که افسون در سایه ی دیواری در حال فروپاشی بود . نگران دعوایی بود که میدانست علیرضا به راه خواهد انداخت درمورد به قول خودش ، بی ناموسی های برادر عزیز تر از جانش . -: کارشه . سینا متوجه این پا و آن پا کردن سودا شد و نگرانی خواهرش را تا انتها خواند . سر چرخواند سمت زن جوان و با محبت به چشم های سبزش خیره شد . -: ما دیگه بریم . سودا خوشحال شد و رو به زن جوان با اشتیاق جمله ای گفت که افسون در تمام سال های گذشته آرزوی شنیدنش را داشت از زنی که ادعای خواهری داشت برایش . -: یادت نره زنگ بزنی قرار بذاریم برای باشگاه . دختر جوان مستانه خندید و سرش به عقب خم شد و ب*و*سه ی سینا ناغافل روی گونه اش نشست . افسون احساس کرد چیزی از درون دلش بالا آمد و به دهانش رسید تا خودش را بیرون بریزد. -: گفتم که دیگه ولت نمیکنم . سودا زن جوان را طوری بغل کرد که یک بار در تمام نه سال زندگی اش با سینا افسون را بغل نگرفته بود. -: باهاتم. افسون پشتش را کرد و کنار جوی خم شد و جلوی دهانش را گرفت تا بالا نیاید آن چه در معده اش نبود و صدای هق هق هایش میان صدای خیابان گم شود . ××××× افسون حس می کرد طعم دهنش عوض شده است و چیزی در چشمش فرو می رود . صدای سودا سرش را چرخاند به سمت دیگری. سودا: حواست کجاست. افسون سر تکان داد ؛ به سختی می توانست لب هایش را برای گفتن جمله ای از هم باز کند . افسون : هیچ جا؛ به حرفات گوش میدم . سودا نفسش را بیرون داد، حس می کرد حتی یک ذره هم نتوانسته است اثری روی افسون بگذارد . تلاش بیشتری کرد. پوسته های گوشه ی ناخنش را کند و بدون نگاه کردن به افسون حرف قبلی اش را از سر گرفت . -: باور کن اگر میدونستم با اون دختره انقدر جوره جلوش رو میگرفتم، ولی دیر فهمیدم ، تو همیشه برام عزیز بودی و هستی ؛ هیچوقت تصورشم نمیکردم کسی رو جز تو زن سینا بدونم . افسون لبخندی روی لبش نشاند و دستش را روی شانه ی سودا گذاشت . -: میدونم سودا ، حساب تو از سینا جداست . و در دلش حسابشان را جدا کرده بود . سرمای دست افسون تن سودا را لرزاند . با خودش فکر کرد نکنه مریض باشه ؟ اگر مریض باشه کی بچه رو نگه داره و شیر بده ؟ -: والا امانت دارت نمیشدم. سودا لحن آدم هایی را به خود گرفت که می خواهند کسی را بابت کوتاه آمدن سرزنش کنند . -: حالا اون پا تو کفش سینا کرد، تو چرا رفتی ؟ افسون دستش را از شانه سودا کشید و به سمت کمدش رفت ؛ انگار چیزی یادش آمده بود . همین طور که به سمت کمدش می رفت خواست بحث با سودا و این بخشش طلبیدن های غیر مستقیم را خاتمه بدهد. -:گذشته ها گذشته ، یک وقتهایی نباید برگردی پشت سرت رو نگاه کنی ، یک وقتهایی هم باید پا روی گذشتت بذاری . و به کل فراموش کنی ؛ نمیخوام نه بهش فکر کنم نه بابتش غصه بخورم . سودا حس می کرد کمی توانسته دل افسون را نرم کند ؛ لبخندی زد . -: کار خوبی میکنی ××××× افسون بعد از رفتن سودا به سختی لباس هایی که فقط کمی کثیف شده بودند را به روشویی اتاقش برد و آنجا ریخت . شیر آب را باز کرد و گذاشت لباس ها خیس شوند؛ از دستشویی بیرون آمد و به سمت کمد رفت . شناسنامه ها را برداشت و داخل کیف دستی اش انداخت . تنها مزیت حرف های بی سر و ته و سراپا دروغ سودا همین بود که یادش آمده بود کجا گذاشته بودشان . نفس پر صدایی کشید و به سمت دستشویی راه افتاد ؛روشویی تقریبا پر از آب شده بود ؛ لباس ها راه عبور آب را بسته بودند و حالا آب کمی از لب روشویی سر ریز کرده بود . سریع دست در آب کرد و راه آب را بازکرد تا کمی پایین رفت . از کمد زیر روشویی کمی تاید درآورد و روی لباس ها ، خط خطی های سفیدی کشید . دست خیسش بدنه ی مقوایی تاید را خیس کرد؛ با بی دقتی آستین هایش را بالا داد تا آرنجش و دست هایش را چنگ کرد در لباس ها و به هم سابیدشان . -:حتی اگر خدا هم ببخشتت، من نمی تونم .دروغ گفتن انقدر راحته ؟ لکه ی کوچکی را روی یقه ی لباسش می سابید ؛ دستش می سوخت . سطح زبر لباس ها دستش را می سابید و پوستش را قرمز و متورم می کرد . کاش راه دیگری بود تا حرصش را خالی کند؛ مثلا برود روی پشت بام جیغ بزند ؛ ولی همیشه وقتی حالش بد بود می افتاد به کارکردن . یادش امد چطور کف سرامیکی اشپرخانه اش را می سابید وقتی بچه ی بیگ*ن*ا*هش داشت زیر فشار عصبی و فشار کار جان می داد . کف سفید سرامیک آشپزخانه برق می زد ولی افسون باز هم دو زانو کف زمین نشسته بود و زمین را پارچه می کشید . چاه چشم هایش خشک شده بود و اشک ریختن برای چشم های خشکش مثل کشیدن سمباده بر روی دیوار بود و چشم هایش را می سوزاند؛ ولی اشکی سرازیر نمی شد . -: کجایی سینا ؟ کجایی مثلا مرد، بیا بگو چشمام دروغ گفتن. ناامیدانه منتظر برگشتن سینا بود که بیاید و بگوید امروز اصلا خانه سودا نرفته یا برادر دوقلویی دارد که هیچ وقت از او حرف نزده؛ یا هزار ها دلیل که موجه نبود ولی دلش می خواست از زبان سینا بشنود و بدون هیچ بحث باورشان کند . -: بیا بگو تو رو هم نباختم . یکدفعه پارچه را رها کرد و درمانده کف زمین نشست و دست هایش بی حس کنارش رها شد. -: سودا خدا لعنتت کنه