Naniya98

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    166
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Naniya98 در می 25

Naniya98 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

652 Excellent

7 دنبال کننده

درباره Naniya98

  • درجه
    چهار ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    تهران
  • سطح تحصیلات
    لیسانس
  • بهترین رمان
    همیشه به یادت خواهم ماند
  1. خدا نکنه گلم یکم صبور باش و مرسی که دنبال میکنی رمانو 😘
  2. سلام عزیزم مرسی که لطف داری و رمانم رو میخونی ممنونم ازت .💜 یکم صبر کنی در پارتهای بعدی علتش رو میفهمی 😉
  3. نگاهم تا روی گوی های قهوه ای نمناکش بالا آمد . -گلبهار تمومش کن ، زندگی من تباه شده. تباه !برای خونی که برادرم ریخت .اونم سر من ... ومن باید قبول کنم که اینجا آخرشه ،پس قصه های الکی رو توگوشم زمزمه نکن ! من شش ماهه منتظر مردی هستم که با تمام وجود قلبم رو بهش بخشیدم و اون من رو به بازی گرفت و رفت و الان که بهش لازم دارم نیست ، من دیشب همه ی اون خاطرات رو با اون مرد تو دلم چال کردم . قطرات اشک زلال و شفاف گلبهار قلب یخ زده ام را ذوب نمیکرد. سرمای قلبم عجیب شدید شده بود مثل سرمای سیاه" کویلان "در وسط زمستان سرد و یخبندان. میخواستم سردش کنم و این سرمارا با خودش ببرد و به قلب برادرش برساند. بی صدا بلند شد و نامه ای را که روی پاکتش اغشته به دوده و چرک بود و چروک شده بودرا از جیب جلیقه ی سرمه ایش بیرون کشید و روی تخت گذاشت و با هق هق از اتاق رفت بیرون و در را بهم کوبید . بابسته شدن در قطرات اشکی که در این دقایق لجوجانه پرده چشمم را میدریدند را آزاد کرد .دستم را روی قلبم گذاشتم و صدای " آه "بلندم خودم را سوزاند. تنم را سوزاند قلب یخ زده ام را سوزاند. "نمیذارم به خاطر یه خیال دور برادرم بمیره ، تو یه خیال دوری و برادرم یه داغ نزدیک من آزادش میکنم نمیزارم به دست شایان بمیره . من ببخش ." صدای هق هق گریه هایم را در تار و پود بالشتم خفه کردم تا گوش اهل خانه بیشتر از این غمم را نفهمد . روزها بود که چیزی از گلویم پایین نمیرفت .پاهایم قوت نداشت و بدنم ضعف داشت. مادرم پیرتر شده بود موهای همیشه حنایی اش سفید شده بود و چشم هایش فرو رفته بود .سینی غذای سرد شده ام را مثل این دوروز با گریه بیرون برد . اتاقم از همیشه تنگ تر شده بود مثل یک قفس قفسی که حتی راه نفس کشیدن نداشت مانند یک قوطی فلزی . بقچه کوچکی از یک دست لباس ،اینه و شانه ام و کمی پول که پس اندازم بود را بستم .نامه ماکان را در صندوقچه آهنی زیر تخت در لای باقی نامه هاش گذاشتم .این نامه چهارمین و آخرین نامه اش بود منتها بدون این که خوانده شود گردنبند اهدایِ ماکان را از گردنم باز کردم و آن را نیز روی نامه هایش گذاشتم و در صندوق را بستم. دیگر نمیخواستم نبش قبرش کنم دیگر تحمل این بار سنگین را نداشتم.آفتابی که دیگر رنگ و جنسش برایم فرقی نداشت رو به غروب میرفت و من منتظر همین تاریکی بودم . تاریکی که مرا دربر بگیرد و هیچ از من باقی نگذارد .چاقوی قدیمی ولی تیز پدرم را برای محافظت از خودم برداشتم و لای کمری دامنم زیر لباسهایم قایم کردم.آخرین نگاهم را دور اتاق چرخاندم .نامه ای که برای خداحافظی و طلب بخشش نوشته بودم را روی تخت گذاشتم و مشتی یاس خشک شده را از کیسه ی اویخته به پشت پنجره بیرون کشیدم و دورش ریختم . صدای قلبم را میشنیدم که خود را به درو دیوار سینه ام میکوباند .هزار فکر در سرم چرخید ولی سرد نشدم .پنجره را باز کردم چشم چرانی بس است .باید رفت. باید تمام کرد. باید به این تباهی خاتمه داد. با یک جست چابک خودم را از پنجره به حیاط رساندم و با فانوس خاموشی که به دست داشتم و بقچه ی در دستم و تنها سلاحی که برای محافظت از خودم به کمرم بود پا به جاده گذاشتم .جاده ای که خودم هم مقصدش را نمیشناختم ...
  4. دیگر خانه ،خانه سابق نبود ! خانواده، خانواده سابق نبود ! حتی من منِ سابق نبودم ! شده بودم مرده متحرکی که از وجود خودش نفرت داشت ،از هرچه که هست ،هرچی که با عث این اتفاقات شوم و نابودی خانواده ام شد! دیگر فکر به روزهای گذشته چیزی بجز حسرت بردلم نمی نشاند. خوشبختی پرنده ی سبک بالی شده بود و از بام خانه یمان پر کشیده بود .چقدر روستا در سکوت و سکون است .کجاست آن همه تکاپو وشادی ؟ حتی مردم آبادی هم خوشحال نیستند. حتی بچه های کوچک هم دیگر بلند نمی خندند .و چقدر دور شد از آبادیمان آرامش .باد ملایمی حریر اویخته به پنجه را تکان میداد و گاه آن را به صورتم می کشید و من چشم می بستم و با خودم میگفتم "کاش چشم بازکنم و این روزها تمام شده باشند .کاش چشم بازکنم و ببینم که اینها همه خواب بوده یک کاب*و*س کاب*و*سی در اعماق خیالم." با صدای تقه ای که به در خورد از هپروت خیالاتم بیرون پریدم .نگاهم را از منظره ی پیش رویم برنداشتم منظره ای که شکوه بهار را به رخ میکشید .بهاری که کم کم نفس های آخرش را میکشید و جایش را به تابستان بخشنده میداد ،پوسخندی به جمله ام زدم "تابستان بخشنده !" کدام بخشندگی زمینمان خشک شده در این مدت بدون حضور سیروان وصمصام و پدر .بدون رسیدگی بدون سرپرست ،امسال ثمره اش شد خون یک آدم و حبس برادرم و شکستن خودم . -سلام ! کجایی صاب خونه جواب نمیدی ؟ صدای گلبهار را میشنیدم ؟ گلبهاری که دو ماه است ندیدمش . گلبهاری که نگفت دوستی در این آبادی دارد که در وانفسایی سخت گرفتار است .با چهره ای که هیچ روح و احساسی در آن نبود به سمتش چرخیدم . چشم هایش خیس از اشک بود و پر از حرف .با دیدن چهره ی رنگ پریده و صورت کبودم بهت زده به سمتم قدم برداشت چشمش چون ابر بهار میبارید دستش را بلند کرد و به سمت لب وسمت چپ صورتم جایی که کبود شده بود دراز کرد .چشمانش بغض و حیرت را فریاد میز‌د و صدایش میلرزید . - چی شده کژال؟ لبت ! سرم را باسوزش پوستم عقب کشیدم و نگاهم را از چشم هایش بریدم و زیرلب زمزمه کردم . _ چیزی نیست .یه یادگاریِ. قدمی نزدیک تر شد و دستم را در دست گرفت. _تو چت شده کژال ؟ کی این کارو کرده ؟ آقاجانت که اهل این کارها نیست !نکنه صمصام ... اره ؟ صمصام کتکت زده !؟ گوشه ی لبم از خیالش بالا پرید . از روی لبه ی پنجره بلند شدم و به سمت تخت رفتم و نشستم و با سر اشاره کردم . _ بیا بشین...از این طرفا صفرعلی چطوره؟زندگی رو به رواله ؟ خوب متوجه شد که علاقه ای به ادمه سوالاش ندارم . ارام در کنارم جای گرفت . -خوبه داشت میرفت شهر گفتم منم برسونه ، راستی دیروز یه نامه برام اومد ،بگو از کی بود ؟ حتی دیگر شوقی در وجودم نمانده بود که برای حرفش خرج کنم حتی برایم مهم نبود که فرستنده ی نامه ای که میگفت کیست . با سکوتم خودش ادامه داد . -ماکان ! ماکان برارم نامه داد بلاخره .الان تو پاوه اس داره تو مرز میجنگه برای همین این مدت خبری ازش نبود حالمون پرسید وکلی جویای حال تو شد. مثل اینکه اصلا نامه ام بدستش نرسیده . جواب اشتیاق بی وصفش در توصیف حرفهای قید شده در نامه ی ماکان نگاهی خاموش و یخ بسته بود از ته قلب منجمد شده ام. -سرش سلامت. انشاالله سالم برگرده پیشتون . گلبهار مات و مبهوت در چشم هایم خیره شد نمی دانست کهدیگر ماکان و یادش را در دلم چال کرده ام و او نشسته و آن را نبش قبر میکند ! که چه ؟ حالش خوب است ،حالم را پرسیده ؟ پس خیالش راحت است .راحت و آسوده از اینکه من به پایش مینشینم و او هرگاه از جنگ پیروز بازگشت مرا عروس خود میکند و تا آخر عمر خوشبخت میشویم! گلبهار چه میگفت ؟ میگفت نامه به دستش نرسیده ؟خب اوهم نتوانسته در این همه مدت نامه ای بنویسد؟اصلا چرا رفت ؟چرا مرا در این وانفسا تنها گذاشت؟ با تکان شانه ام از قعر منجلاب خیالم بیرون کشیده شدم . _کژال تو حالت خوب نیست ! دارم میگم ماکان برات نامه داده و خبر نداشته چی شده !چرا اینجوری میکنی ؟
  5. استاد عزیزم به بودنتون افتخار میکنم و قلم قوی و عالیتون رو تحسین میکنم . با خط به خط رمان زیباتون کیف کردم .امیدوارم پاینده و سربلند باشید تا همیشه 😍💖
  6. دوستان عزیزم و خوانندگان محترم با کمال افتخار از شما دعوت میکنم که رمان این حقیر رو بخونید و نظرات سازنده تون رو برام ارسال کنید.امیدوارم از خوندن رمان لذت ببرید 💜☺
  7. هستی عزیزم قلم شیوا و احساس قوی رمانت من رو مجذوب خودش کرد عالیه واقعا بهت تبریک میگم و برات آرزوی توفیق و موفقیت های روز افزون دارم 👍😍
  8. سرم به سمت چپ چرخید و انقدر شدت کشیده ای که زیر گوشم خوابیده بود زیاد بود که صدای استخوانهای گردنم را هم شنید . شوکه شدم صاف ایستادم یک جفت چشم میشی به خون نشسته با خشم در چشم هایم زل زده بود. نفس های داغش از سوراخ بینیش به صورتم میخورد . شوری خون را در دهانم حس میکردم واشکی که بی خبر روی گونه ام چکید .تمام ان صحنه را گویی در مقابل چشمانم در کسری از ثانه ی قاب گرفتند . صمصام با خشم و صدای بمش از لای دندانهای بهم قفل شده اش غرید _جرات داری یه بار دیگه تکرار کن چه غلطی کردی ؟ فقط در چشمایش خیره شده بودم واو بی حرکت رو به روم ایستاده بود . - این همه جون کندیم بری خودت رو تحویل کی بدی ؟ برای چی ؟ ها برای چی ؟ با نعره ای که زد مطمئنم جز گوش من گوش فلک هم کر شد . هیچ چیز نمی گفتم یعنی توان گفتنش را نداشتم فقط شوکه شده بودم . انگار فهمید که حوف ها ا سرم پر کشیدند و به ناکجا اباد ذهنم سفرکردند .نگاه خیره و عصبانی و سرخش را از نگاهم برید و به سمت فروغ چرخید. یک قدم جلو رفت و فروغ از ترس یک قدم عقب رفت و به دیوار پشت سرش خورد . انگشتش اشاره اش را تحدید وار بالا اورد و رو به فروغ تکان داد. -دختر سلیمه ، عروس خانه ی ارژن . اگر تو این خونه مقصری هم هست اون منم ... منم که نتونستم از خونه و خونواده ام مواظبت کنم .اگر شکایت و ناراحتی داری میشنوم ولی اگه توان گفتن نداری اگه میخوای عروس این خونه بمونی حد خودت رو نگهدار فهمیدی . فروغ رنگ باخته بود و چشم هایش سبز تر و سرخ تر از قبل بود و اینبار بی صدا اشک میریخت فقط با سر حرف صمصام را تایید کرد . عجیب عوض شده بود صمصامی که آرامشش دل دریا را به تنگ می آورد در سکون .عجیب ناآرام شده بود و طوفانی انقدر که داشت ریشه او بن مارا میلرزاند. سکوت آقاجان و چشم های دوخته شده اش به تسبیح تربتش ،سکوت نمناک و بی صدای مادر ،سکوت پرصبر صنم و سکوت پر ترس من او فروغ این سکوت وهم انگیز لعنتی خفه ام میکرد .دیگر توان ماندن نداشتم توان ایستادن ،من خورد شده بودم ،انقدر که هیچ چسبی تکه هایم را به هم نمیچسباند .گویی قوّتی در زانوانم جمع شد که با تمام قدرت به سمت اتاقم دویدم و در را پشت سرم بهم کوبیدم . طبق معمول گور تاریکم مرا در خودجای داد و تنهایی پناهم شد.امشب ورای شبهای گذشته نفرت انگیز ترین شب عمرم بود. شبی که برای اولین بار دست برادرم برویم بلند شد و قلبم را شکست .
  9. صمصام از اسب پیاده شد و به سمت چاه رفت .دستش روی بازویش بود از لای انگشتانش خون میچکید . با دو دست بر سرم کوبیدم و "یا خدای "بلندی گفتم وبا ترس و نگرانی به سمتش دویدم .مادر سنگین و رنجور از پله های سیمانی پایین می رفت با حال نزار و پریشان سراغ سیروان رامیگرفت . - صمصامم برادرت کجاست ؟ پس چرا نیاوردینش ؟ چرا چیزی نمیگین ؟ بازوت چی شده ؟ درحالی که من مشغول دیدن زخم بازوی صمصام بودم صنم با نگرانی به سمتمان امد چشم هایش پر از نگرانی بود ولی نمی بارید و مثل همیشه محکم بود .ارسلان همه ی ماجرا را برای حاضرین تعریف کرد و بعد از شستن دست و صورتشان به داخل خانه رفتیم .بی صدا و مثل همیشه این روزها که اشک مهمان پنجره چشمایم بود.شک میریختم و زخم دست صمصام را پانسمان میکردم . * در با شتاب باز شد و من همچنان بی حرکت سرجایم نشسته بودم و تکان نمیخوردم تا فکر کنند که هنوز بیهوشم .فقط صدایشان را میشنیدم که اول از همه صدای شایان بود . _ نگاه کن عوضی چه خودش رو به موش مردگی زده ، بهوشش بیارین ! و بعد صدای آشنای مرد هیکلی . _چیکارش کنم ارباب ؟ صدای قدمهایش با بلند شدن صدای فریادش قط شد ؛ _بده من اون وامونده رو . جمله اش مصادف شد با خالی شدن یک سطل آب سرد روی سرم و حس خفگی و نفس تنگیم زیر حجم ابی که روی سرم خالی شد . سرم را به چپ و راست تکان دادم تا از حجم ابی که روی سرم و در سوراخ بینیم پرشده بود کم شود و نفس بکشم . پوسخند صداداری زد وسطل را به گوشه ای پرت کرد سرم را بالا بردم و به صورت عرق کرده و خشمگینش خیره شدم . قفسه ی سینه ام از کمبود هوای ریه هایم به شدت بالاو پایین میشد. نیم نگاهی به مرد هیکلی که اسمش غلام بود انداخت و گفت ؛ _دیدی بیدار بود ! خب خب خب رعیت زاده ی پست بگو ببینم چه نقشه ای داشتین؟ ها ؟ گوشهایم از فریاد کلمه ی "ها "یی که گفت صوت کشی‌ با نفرت در چشم های سرخش خیره شدم . _نمیدونم داری درباره چی حرف میزنی ! اخم هایش را انقدر در هم کشیده بود که خط عمیقی بین ابروانش ایجاد شده بود . _که نمیدونی آره !؟ حالیتون میکنم ! وایسا تماشا کن برادرت داره با دم شیر بازی میکنه صبر کن ببین آخر و عاقبت تون چیه ! ترسی ناخواسته در اعماق وجودم نشسته بود. این پست فطرت از هیچ کاری فروگذار نبود و دست روی دست نمی گذاشت .خدا میدانست که صمصام و بقیه چه فکری داشتند ؟ حداقل خداکند اتفاقی برایشان نیفتاده باشد. *** زخم دست صمصام را با پارچه تمیزی پانسمان کردم . بقیه هم به خانه هایشان رفتند تاکمی استراحت کنند. همه مردم ابادی در این چند روز با ما درتکاپو و اضطراب بودند. حالم خوش نبود و حال فروغ خراب تر از من نمیدانستم انقدر دلبسته و وابسته ی سیروان است که در عرض این دو روز شده بود پوست و استخون .دائما درحال گریه و زاری بود و شکایت و لب به غذا نمیزد .در کج اتاق نشسته بود و بلند بلند گریه میکرد و هق هق گریه هایش روی اعصاب ضعیفم خط میکشید. انقدر گریه کرد که کلافه شدم و به سمتش چرخیدم وصدایم را بالا بردم. - اه فروغ تمومش کن چته آخه ؟ خدای نکرده نمرده که زنده اس فقط اسیرش کردن . از صدای فریادم شوکه شد و بعد با دلخوری از جایش بلند شد و نگاه سبزش را که در دایره ای از خون و اشک غوطه ور بود در چشمانم دوخت و بینیش را بالا کشید کر. -اینم عوض نگرانیته ؟چیه نکنه انتظار داری بمیره بعد براش گریه کنی ؟ فقط همین را کم داشتم . فقط همین یک نفر مانده بود که با من بحث کند و فکر کند که من از خدایم بوده که این اتفاقات برای خانواده ام و ابادی رخ بدهد. از لای دندانهای بهم قفل شده ام غریدم . - فروغ احترام خودتو نگهدار من خودم اندازه کافی ناراحت و عصبانی هستم تو بدترش نکن لطفا! انگار واقعا مرا مقصر میدانست . _پس کی مقصره ؟ پس تقصیر کیه که زندگیمون اینجوری شده ؟ با ناباوری بلند شدم ودر چشم هایش خیره شدم ،موج عصبانیت فکرو مغزم را فرا گرفت . ـچیکار کنم ؟ تو بگو چه کاری از دست من برمیاد؟ میدونم همه تون از چشم من میبینید این روزا و این احوال رو. ولی من چه گ*ن*ا*هی کردم ؟ سرش پایین بودقدمی جلوتر رفتم و در مقابلش ایستادم . باشه اگه با رفتن من درست میشه من میرم بهش میگم من رو گرو بگیره شوهر تورو که برادر منه ول کُ... هنوز جمله ام کامل نشده بودم که با داغ شدن گونه ام برق از سرم پرید و سرم سوت کشید.
  10. لباس هایم از آبی که روی انها ریخته بود نم داشت و حداقل خنک تر از قبل بود. مرد محافظ مانند بچه ای بعد از خوردن غذایش روی بسته های علوفه ای که رو به رویم تکیه به دیوار چیده شده بودند به خواب رفته بود ،طمئن بود که طنابهایی که به دورم بسته از هر زنجیری محکم تر است .بدون اینکه چُرت مرد را پاره کنم سعی کردم بندها را باز کنم ولی انقدر سفت بسته شده بود که باز نمیشد ! تمام زورم را میزدم تا طنابهارا پاره و یا گره اش را شل تر کنم ولی نه! فایده ای نداشت.سعی کردم که در جایم جابجا شوم که ناگهان صدای هیاهویی از بیرون اسطبل بلند شد .مرد تکانی خورد و از جایش پرید و نگاهی به این طرف و ان طرفش کرد .سریع چشم هایم را بستم وخودم به خواب زدم . صدای مرد را شنیدم که گیج و پرت خواب باصدایی دورگه چند بار گفت ، ــ چی شد ؟ چه صدایی میاد؟ بلند شدو به سمت در رفت . بی حرکت در جایم ماندم تا شک نکند و به سمتم نیاید . در را باز کرد و نعره کشید ، - آهای تیمور چه خبره صدا واسه چیه ؟ صدایی که از دور تر می امد را شنیدم که میگفت : - فکر کنم آدمای این پسرن! دزدکی اومده بودن تو. بچه ها دیدنشون ولی نشد بگیریم شون. فرار کردن بی پدرو مادرا ... حیرت زده چشم هایم را با کردم .چه میشنیدم ؟ یعنی آنها برای نجات من به قلعه امده بودند ؟ هم ترسیده بودم و هم خوشحال بودم که انها سالم هستند و فرار کردند .نفسی از سر آسودگی کشیدم . خدارا شکر که نتونسته بودند انها را بگیرند. * بازویم را محکم گرفته بودم و با تمام توانم میدویدم و بچه ها جلوتر از من درحال فرار بودند ! شانس آوردیم نتوانستند مارا بگیرند . خون از لای پنجه هایم بیرون میزد و بازویم میسوخت ولی مجالی برای ایستادن نداشتم .وقتی که از سر دیوار قلعه بالای دیوار می پریدم دستم به یکی از نیزه های تیز سر دیوار گیر کردو زخمی شدم . همراه ارسلان و بقیه ی بچه ها وارد آبادی شدیم همه آبادی بیدار بودند و منتظر. منتظر اینکه دست پر برگردیم ولی افسوس از این همه زحمت . نفسم بالا نمی امد انقدر دویده بودم و خون از بدنم رفته بودکه علاوه بر تاریکی و ظلمات شب چشم هایم هم تار شده بود و دیدم را سخت کرده بود . ********* از اضطراب و دلشوره جانم به لبم رسیده بود و رنگ به رویم نمانده بود. دو برادرم و تمام جوانان آبادی در قلعه ی بی در و پیکر خان بودند و ما در بی خبر از اتفاقاتی که برای انها افتاده .این روزها خیلی خوب فهمیدم که چشم به راهی بدترین حس بد دنیاست . جان ادمی را نمیگیرد ولی آدم را جان به لب میکند .چشم از پنجره برنمیداشتم .بیشتر از ده بار به ایوان رفتم و برگشتم .دست آخرهم با تشر آقاجان که گفت " بشین دختر بدتر پریشانمان نکن " لب پنجره نشستم و به سیاهی شب چشم دوختم . آبادی روشن بود فانوسها و لامپاها بر سر خانه ها سوسو میزد وابادی در تاریکی شب میدرخشید. سایه ی" کویلان" را بالای ابادی میدیدم.چشمم از روی کوه تا آسمان سر خورد .روی ستاره ای پر نور چفت شد . نمیشد اضطراب نداشت ،نمیشد نگران نبود ،نمیشد ارام بود .انقدر ذکر گفته بودم که لبهایم خشک شده بود. پرده ی لرزان اشک دیدم را تار کرد .لبهایم لرزید و صدایم از ته حنجره به سختی بالا آمد " خدایا برادرامُ از تو میخوام "با صدای شیحه ی اسبها از سر جایم بلند شدم و لبخند ردیف دندانهایم را به رخ ستاره کشید. _ خدایا شکرت ، ‌اومدن اومدن ، برادرام اومدن اقا جان . همه سراسیمه و خوشحال از جایشان بلند شدند و به سمت در رفتیم. ولی با دیدن چهره های آشفته و ناراحتشان که وارد حیاط میشدند سرجایم خشکم زد و به زمین چسبیدم .
  11. همه مردان جوان و تنومند آبادی به هر سلاح سرد و گرمی که داشتند مسلح شدند و در انتظار درگیری بزرگی که شاید خونریزی زیادی به همراه داشت بودند . ولی آنها برای پس گرفتن و نجات دادن دوست و فامیل و هم طایفه ایشان سیروان ترس و یا ابائی از کسی یا چیزی نداشتند و چهره ی همیشان مصمم بود ! از پشت پنجره با چشمانی که نم ابر های نگرانی انها را فراگرفته بود به بیرون نگاه میکردم . قامت بلند و رعنای برادرم صمصام در نظرم مانند همان صنوبری بود که به آن تکیه میدادم و از سایه و خنکیش بهره میبردم . حالا من به او تکیه دادم و از جسارت و غیرت و مردانگیش بهره میبردم . تحسینش میکردم و خداوند را بخاطر داشتنش شاکر بودم . شب آرام و ساکت با چار مشکی پولک دارش روی آسمان آبادی خیمه زده بود . صمصام و بقیه برای ورود مخفیانه و زدن پاتک به عمارت خان شاکر نقشه ها چیده بودند و آماده رفتن . عده ای هم برای نگهبانی و پاسداری از آبادی داوطلب شدند ! میشد نگرانی را از چهره تک تک افراد حاضر در جمع دید، ولی مصمم از تصمیمی که گرفته بودند با علامت صمصام همه سوار بر اسبهای چالاک و حاضر به یراق شدند و به راه افتادند. و بعد از پیچ اول کوه در سیاهی و ظلمات وهم اور شب گم شدند . چشم ها ما منتظر به راه و گوشمان در حسرت شنیدن خبری خوش بود. * کوفتگی و زخم های بدنم از یک طرف و درد کتفهایم که به خاطر بسته شدن دستانم به ستون در این دو روز خشک شده بودند . درد امانم را بریده بود . تکانی به خود دادم . خودم را در جایم بالاتر کشیدم. یک مرد قوی هیکل مقابلم و چند متر دورتر روی بسته های علوفه نشسته بود و با ولع تمام غذا می خورد .در حالی که من درحال جنگ با حس بوی غذایی که ضعف معدم را تشدید میکرد بودم . هر از گاهی سیبیل های پهن و چخماقیش را با پشت آستین کبره بسته اش پاک میکرد و هن هن کنان باقی غذاش را با پنجه هایش در دهان فرو میداد . حالم از طرز غذا خوردنش بهم میخورد ولی بخاطر گرسنگی و ضعف شاید اگر غذایی به من هم میدادند بدتر از او غذا میخوردم . دوشبانه روز بود که به این تیرک چوبی و کلفت بسته شده بودم . نگران این که چه اتفاقی برای خانواده ام افتاده وشایان و خان شاکر چه خوابهایی برایشان دیده اند . غذای مرد که تمام شد بلند شدو کوزه آبی را که کنار دیوار بود به لبهایش نزدیک کردو قلوپ ،قلوپ آن را سرکشید ، سعی کردم لبهایم را با زبان خشکم تر کنم ولی زبانم مثل چوب خشک بود. بلاخره غرور را کنار گذاشتم و با لحنی جدی صدایش کردم . -اهای اقا ،یکم به من آب بده ! کوزه را از لبهایش جدا کرد و با ابروهای گره کرده چند لحظه ای خیره نگاهم کرد ،اب از سر سیبیلای بی ریختش درحال چکیدن بود. _ ها؟ چته ؟ چی میگی ؟ اینبار بلند تر و خشن تر تکرار کردم _یکم آب بهم بده ! تشنمه نامسلمون غذا که نمیدین در راه رضای خدا یه جرعه آب بهم بده . نگاهی به کوزه انداخت و نگاهی به من و نگاهی به کوزه انداخت .صورتش به حالت پوسخند جمع شد و سیبیلش به سمت راست بالا امد ولی چیزی نگفت .بلاخره به پاهای کلفتش حرکتی داد .نزدیک که شد کوزه را به سمتم خم کرد و دهانه اش را روی لبهایم گذاشت. آب با فشار وارد دهانم و بینی ام شدو روی صورتم پاچید . فقط توانستم چند قلب نصفه نیمه بخورم ،بقیه اش نصیب لباس هایم شدو آنها را خیسم کرد .
  12. سلام دوستان عزیز طاعات و عبادات و بندگی یک ماهه تون مورد قبول درگاه حق و عیدتون با تاخیر مبارک .😍😂 حتما در جریان اینکه سایت دچار اختلال شده بود و امکان گذاشتن پارت نداشتم هستید بابت وقفه ای که افتاد متاسفم .🌹 برای جبران امروز چهار پارت طولانی براتون میزارم و از فردا هم حتما مرتب پارت گذاشته خواهد شد. امیدوارم از نوشته های این حقیر رازی باشید 💜
  13. تاامروز سرم داد نزده بود ،تا امروز بد اخمی هایش را ندیده بودم ، تاامروز با من بدحرف نزده بود ! چرا اینطور جلوی بقیه با من رفتار کرد ؟ ان هم صمصام ،صمصامی که از او برای خودم بتی ساخته بودم که هیچ وقت قابل شکستن نبود .همیشه کلامش شهد بود و رفتارش پرصلابت هیچ وقت مرا در مقابل دیگری خورد نمیکرد .حال چه شده که همه ی این توصیفات در یک لحظه پوچ شد ؟به پای کدام دردم بسوزم ان از اقاجان که حتی یک کلمه با کسی حرف نمیزند و مثل شمعی در مسیر باد در حال خاموشی است . ان از سیروان که در نبودش نابود شده ام و هر لحظه نبودش مرا ویران تر میکند .ان از غم نهفته در چشم های صنم .گریه های فروغ و مادرم و حالا رفتار های تند و عصبی صمصام ! همه دردهای دنیا در دلم جمع شده. گوشه روسریم را جلوی دهانم گرفته بودم تا صدای هق هقم بیرون نرود.تا گوش های غریبه فرو ریختنم را نشنود. با صدای تقه ای که به در خورد و متعاقبش صدای صنم که آروم صدایم میکرد دستم را از روی دهانم برداشم و خودم را سفت تر به در چسباندم تا نتواند وارد شود . _کژال... کژال عزیزم درو بازکن بیام تو ، میخوام باهات صحبت کنم! از جایم بلند شدم و اشک هایم را با پشت درست پس زدم دوست نداشتم صنم را با ان حال و روز غم باری که داشت ناراحت کنم . از پشت در کنار رفتم و از در فاصله گرفتم. در آرام باز شد و صنم از لای در وارد اتاق شد و در را بست . وقتی نگاهم در چشم های آرامش گره خورد بی تابانه خودم را در آغوشش رها کردم و در حالی که اشک میریختم نالیدم _دیدی صنم ؟می بینی برادرم چقدر باهام سرد شده ؟ دیدی چطور جلوی اون همه نامحرم سرم داد زد ؟ چطور تحقیرم کرد ؟ از کی اینطوری شد که من نفهمیدم ؟ از کی همه ی خانوادم رو از دست دادم اعتمادشونُ ،علاقه شونُ ، آرامششونُ؟ از کی اینقدر باهم سرد شدیم و از هم فاصله گرفتیم ؟ صنم دستش را نوازش وار روی کمرم میکشیدو گوش میداد وقتی حرفهام تمام شد و هق هق گریه امانم را برید ارامش صدایش آرامم کرد . -آروم باش عزیزکم ، اروم باش جانکم ، دیدم آره دیدم ولی تو به دل نگیر گلم. می بینی که حالش خوش نیست ! زخمیه اینبار دیگه به حرف هیچکس گوش نمیده ، نگران برادرشه ! نگرانه برادرتون !میترسه خدای نکرده چوب خطای اونُ سیروان بخوره و اونوقته که خودش رو میکشه ،اون وقته که دیگه این خونه خونه نمیشه و این خانواده خانواده .یکم تحمل کن عزیزکم یکم صبوری کن عجیب جادو میکرد این زن .چقدر آرامش بخش بود .چقدر صبور بود. با اینکه خودش به عذای فرزندش و اتفاقاتی که برای شوهرش افتاده بود گرفتار بود ولی باز صبوری میکرد و مرا هم به صبر دعوت میکرد.از آغوشش جدا شدم و تو چشمهای سیاهش که اطرافش را حاله ای سرخ فراگرفته بود خیره شدم . _این همه صبر رو از کجا اوردی دختر؟ چرا تو اینقدر خوبی صنم ؟ چرا اینقدر بزرگی ؟ چجوری میتونی اینقدر صبور باشی؟ دستش رو نوازش گونه روی صورتم کشید . بی اختیار چشم هایم بسته شد و عطر محبت یک خواهر را در ریه های خالی از هوایم جای دادم - زندگی که بی رحم میشه آدما خود به خود بزرگ میشن ، منم میتونم گریه کنم شیون کنم و طلبکار بچه ام بشم که حتی نشد دستاش رو لمس کنم منم میتونم از خدا شاکی باشم که چرا این اتفاق برای شوهر من افتاد و زندگیم درهم پیچید . ولی این رو میدونم خدا بنده اش رو رها نمیکنه و یه روز تقاص کارهای بدی که در حقش شده پس میگیره ، صبور باش به دل نگیر الان همه ناراحت و عصبی هستن فقط دعا کن سیروان چیزیش نشه ،دعا کن حال صمصام خوب بشه بشه اون برادری که ذکر لبهاش شیرین بانوِ ،فقط دعا کن و صبور باش همین . باهمه حرفهایش یک دنیا مشق صبر برایم مشق میکرد .آراممممیکرد .با اینکه دوسال ازمن بزرگتر بود گویی مویی سپید کرده و سالهایی از عمرش گذرانده . چقدر خوب بود که خداوند صنم را به خانواده ام هدیه کرده بود .حالا دیگر از صمصام دلخور نبودم چون صنم راست میگفت شاید اگر من یا کس دیگری جای صمصام بودیم برخوردی بدتر از برخورد او داشتیم . آرامش کلام صنم حالم را بهتر کرد ولی طوفانی که از نبود سیروان در دلم به پا شده بود با هیچ چیز جز برگشتن خود سیروان آرامش نمیکرد .دو روز است که چشم های زیبایش را ندیدم .دو روز است که در مقابل آینه ی کوچک روی دیوار موهای طلاییش را شانه نمیزند. دوروز است که با اخم های ساختگی موهایم را نمیکشد و نمیگوید که "برو دوتا چایی بیار بخوریم یکم شیرین عسل " اه که چقدر نبودنش حس میشود همه ی شادی خانه یمان با نبودنش نیست شده .
  14. "قلب_واژه" دلم یک نفس دعا میخواهد و یک جفت چشم همراه ،که هم پای نفس های ملتمسم به درگاه خداوند اشک بریزند و لابه کنند کاش باشد لحظه ای ... لحظه ای که نگاهش به اشک های پر از خواهشم بیفتد... آه که انوقت است که تمام خواهد شد رنج هایم ! انوقت است که خواهم گفت ؛ به علیٍ ، به علیٍ به علی(ع) و مطمئنم هیچ گاه روی علی(ع) را زمین نخواهد زد و اشک هایم مستجاب خواهند شد. پس بارالهی به کرامتت ،به عطوفتت ،به مهربانیت به ... تورا سوگند میدهم فقط گوشه چشمی ، نظری ... #التماس_دعا #فاطمه_عباس_نژاد Naniya#