SAMAN.BLACKBANG

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    122
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    25

آخرین بار برد SAMAN.BLACKBANG در آپریل 26

SAMAN.BLACKBANG یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,498 Excellent

درباره SAMAN.BLACKBANG

  • درجه
    سه ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    مرد
  • محل سکونت
    ساری ، تهران
  • سطح تحصیلات
    زیر دیپلم
  • بهترین رمان
    هیچکسان ، سه جلد فرزند آتش

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,077 بازدید کننده نمایه
  1. ** چشمانم را کمی باز کردم و به اطراف نگاهی انداختم. از روی تخت خواب یک نفره ی سیاه رنگی که رویش دراز کشیده بودم ، بلند شدم. نگاهم به آینه ی آنطرف اتاق افتاد. بی درنگ از سرجایم بلند شدم . با سیاهی رفتن چشمانم محکم روی تخت افتادم. دوباره سعی در بلند شدن کردم ، اما اینبار آرام و بدون عجله. بلند شدم و نگاهم در اتاق چرخید. دکوراسیون تیره ی اتاق ، تا حدی ارامش را منتقل می کرد. با برداشتن اولین قدم ، در اتاق باز شد. نگاهم سمت در چرخید. پسر جوانی وارد اتاق شد و در را بست. _ به هوش اومدی. با سردی نگاهم را ازش گرفتم و به طرف اینه حرکت کردم. ریش بلند و نامرتبم ، چهره ام را کامل تغییر داده بود. _مهرداد پارسا. چرخیدم و نگاهش کردم. دستی روی باند بسته شده به شانه ام کشیدم. _ممنونم از کمکت. سرش را تکان داد و بهم خیره ماند. _اسمت چیه. _سروش . ایندفعه من سرم را تکان دادم. _الان کجاییم. _داخل خونه ی من خارج از شهر داخل یه روستای قدیمی. به سمت در راه افتادم. پیراهن سفید رنگی را از روی صندلی کامپیوتر برداشتم و از کنارش رد شدم. از اتاق خارج شدم و با نگاه درمانده ای به فضای خانه خیره شدم. _کجا میری. از پله ها پایین امدم و طبقه ی پایین ایستادم و به بالا نگاهی انداختم. دستش را روی نرده های رو به رویش گذاشت و کمی خودش را خم کرد. _میخوام برم یه کار نیمه تموم رو تموم کنم. پوزخند طعنه داری زد و سرش را اهسته به معنی تاسف تکان داد. _با این وضعت؟. دندان هایم را روی هم فشردم. _اره با همین وضعم. به طرف پله ها راه افتاد. خانه ی دوبلکسش کاملا با رنگ سیاه و خاکستری تیره تزئین شده بود. _بمون ، خوب شو...یه مدت با من کار کن به وقتش خودم کمکت میکنم که کار نیمه تمومت رو تموم کنی. ابروهایم را با تعجب بالا فرستادم. _جه کاری؟. پوزخند مرموزی زد و رو به رویم ایستاد و دستانش را آهسته روی شانه هایم گذاشت. _یه کار خوب که به اندازه ی کافی داخلش پول هست که بتونی یه گام بزرگ برای انتقامت برداری. نگاه دو به شکی بهش انداختم. _چرا باید بهت اعتماد کنم. لبخندش کش آمد. _نمیتونی اعتماد کنی اما مطمعنا من تنها کسیم که در حال حاضر داری و میتونه بهت کمک کنه. نفسم را با خشم بیرون فرستادم. _پیشنهادت رو قبول میکنم.... ادامه دارد..... 25_3_1397 سامان کاربر انجمن رمان فوریو. س.ب.ب *** سلام ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و رمانم رو مطالعه کردین ، امیدوارم خوشتون اومده باشه. این رمان ربط هایی به رمان قبلی من یعنی سرنوشت یک مرد داشت و جلد دو هر دو رمان در رمان < ققنوس سیاه> نوشته خواهد شد. از دوستانی که مدت طولانی منتظر بودن برای اومدن رمان معذرت خواهی میکنم از کم کاریم. شما میتونید با عضویت در کانال شخضی من در تلگرام از رمان های در حال تایپ و رمان های قبلیم اطلاع کسب کنید. @OLD_MONSTER ایدی کانال من. ممنونم از حمایت های بی دریغتون و سپاسگزارم که وقتتون رو برای خوندن رمان من صرف کردین. موفق باشید. سامان کاربر انجمن رمان فوریو.
  2. پارت پنجاه و یک *** نگاهی به داخل آینه ماشین انداخت . چشمان سرخش بازهم حقیقت تلخ را به رخش کشید . نگاهش به کنارش افتاد. نیلویش آهسته و خانومانه در خواب عمیقی فرو رفته بود. قطره ی اشکی روی گونه های ملتهبش جاری شد. همانطور که نگاهش را به چهره ی رنگ پریده ی معشوقش دوخته بود ، خم شد و پیشانی سردش را ب*و*سید ، آرام و طولانی ، ب*و*سه ی پراحساسی که گواه بر قلب شکسته ی او بود. ماشین را روشن کرد و با سرعت به سمت ورودی بیمارستان راه افتاد. از ورودی گذشت و داخل حیاط بیمارستان ، نزدیک در ورود به ساختمان ایستاد. پیاده شد و با دو به سمت داخل حرکت کرد. به اولین پرستار که رسید ، ایستاد و با چشمان اشک آلودی به چهره ی متعجب زن خیره شد . _همسرم تیر خورده کمک لازم داریم. پرستار با عجله به داخل حرکت کرد تا کمک بیاورد. عقب گرد کرد و با عجله از جلوی ماشین گذشت. نگاه آخرش را به چهره ی معصوم عشقش انداخت . چشمانش را با بغض بست و با سرعت تمام شروع به دویدن کرد. جلوی در بیمارستان با هل دادن مامور حراست ، از در خارج شد و سرعتش را بیشتر کرد . بعد از دقایقی دویدن ، سینه اش شروع به سوختن کرد. ایستاد و نفس عمیقی کشید ، درد شانه اش امانش را بریده بود. نگاهی به خیابان خالی اطرافش انداخت. سرش به دلیل خون زیادی که از دست داده بود ، گیج رفت و پاهایش قدرت یاری او را از دست داده بودند. روی زانوهایش افتاد. سرش را به زیر انداخت و از عمق جان فریادی کشید. عجز و غم صدایش دل سنگ را هم آب می کرد. _معذرت میخوام نیلو...ببخش ولت کردم. حسی در درونش مدام او را گ*ن*ا*هکار خطاب میکرد. بزدلی که جسم بی جان عشقش را در بیمارستان رها کرده بود و از ترس دستگیر شدن فرار کرده بود. قطره ی خونی از روی انگشتانش سر خورد و روی زمین افتاد. مشتش را محکم فشرد. همه ی این ها تقصیر شروین رستمی بود ، مردی که زندگیش را ازش گرفته بود و حال باید تقاص کارهایش را پس می داد. با شنیدن صدای بوق بلند ماشینی سرش را بلند کرد و به چراغ های پرنور نزدیکش خیره شد. با صدای بسته شدن در ماشین ، پسر جوانی نزدیکش شد. _هی تو خوبی..چرا وسط خیابون نشستی. نگاهش تار شد و آهسته روی زمین افتاد. پسر شوک زده بهش خیره شد و آرام آرام نزدیک تر آمد. کنارش زانو زد و ضربه ی نچندان محکمی به صورتش کوباند. با صدای ضعیفی زیرلب زمزمه کرد:<کمکم کن...خواهش میکنم.> با سیاه شدن دیدگانش ، به خلسه ی عمیقی فرو رفت..
  3. پارت پنجاه پشت فرمان نشستم و ماشین را روشن کردم و با سرعت به راه افتادم. نگاهی از گوشه ی چشم به چهره ی رنگ پریده اش انداختم. _توروقران نیلو..جون عزیزت قسم الان میرسیم . به طرف جهشی که تابلو نزدیک ترین درمانگاه را نشان می داد حرکت کردم. از کنار چند ماشین سبقت گرفتم و پایم را محکم تر روی پدال فشردم. بی توجه به بوق کرکننده ماشین ها به نیلو نگاهی انداختم که بهم خیره شده بود. اشک هایم مانند جوی آبی روی گونه هام جاری شده بودند و هقهقم فرصت نفس کشیدن را بهم نمیداد. دست سردش را در دست گرفتم و فشردم. _خواهش میکنم نیلو...تورو جون مهرداد. فریادی کشیدم و شدت اشک هایم بیشتر شد. به چهره اش خیره شدم. لبخند محوی روی لبانش نشست و دستم را فشار کم جانی داد. لب هایش به سختی تکان خورد اما حرفی از میانش بیرون نمیامد. بهش نزدیک تر شدم و با دیده ی اشک آلودی به لب های بی رنگش خیره شدم. _د..دو.ست...دا.. . با قطع شدن فشار دستش چشمانم تا اخرین حد ممکن باز شد. ماشین را به طرف کناره ی جاده هدایت کردم و ترمز کردم. به طرفش برگشتم. پلک های بسته اش تنم را لرزاند. _ن..ی..لو . با نشنیدن صدایش و واکنش ندادنش یکه ی شدیدی خوردم. همانطور که بهش خیره شده بودم در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. به آنطرف ماشین رفتم و در را باز کردم. بازهم با شوک و چشمان گشاد شده بهش خیره شدم. _نیل..و. نزدیکش شدم و در اغوش کشیدمش. بلند شدم ، بیرون اوردمش و روی زمین نشستم دیگر درد شانه ام هم مهم نبود. تن سردش باعث شد قلبم برای دقایقی نتپد. سرم را روی سینه اش گذاشتم و چشمانم را بستم. با نشنیدن صدایی سرم را بالا اوردم و با بغض به چهره ی بی روحش خیره شدم. _نه..نه..تورو خدا نه...خدایا نه...نیلو..خانومم چشمات رو باز کن. دست لرزانم را روی صورتش کشیدم. دستش را بالا آوردم و ب*و*سه ی نرمی پشت دستش زدم. _نیلو پاشو شوخی نکن...اصلا خنده دار نیست...خواهش میکنم چشمات رو باز کن..نیلو. سرم را بالا آوردم و با عجز اسمش را فریاد زدم. سرم را خم کردم و پیشانی اش را با لب های لرزانم ب*و*سیدم ، قطره های اشکم رو صورتش چکید. سرم را بلند کردم. پلک هایم را بستم و شروع به هقهق کردم ، پلک هایم از داغی چشمانم سوخت. سرم را خم کردم و لب های داغ و لرزانم را روی لب های سردش گذاشتم. سردی آخرین ب*و*سه ، تنم را لرزاند. _میمیرم اگه تنهام بزاری ، ولم نکن نیلو ....تنهام نزار خانوم قشنگم...مهرداد بدون نیلوش میمیره...توروخدا چشمای قشنگت رو باز کن به خدا دیگه اذیتت نمیکنم بخدا دیگه بهت سخت نمیگیرم بخدا یه ثانیم از کنارم نمیزارم جم بخوری... تورو خدا چشمات رو باز کن.... . سرم را به طرف آسمان گرفتم و فریادی از عمق جان کشیدم. _زندگیم از دستم رفت خدا...
  4. پارت چهل نهم نگاه خیره اش را از آتش گرفت. _چوبا کجاست ، همونایی که جمع کردی. با سر به عقب اشاره کردم. _یسریش رو آوردم چندتای دیگم کنار ماشین گذاشتم. لبخند مصنوعی زد و از سرجایش بلند شد. _آتیش داره خاموش میشه میرم چندتا تیکه بیارم. دستم را روی زانوهایم گذاشتم تا بلند شوم اما با شنیدن صدای محزونش صبر کردم. _نه بشین...راستش میخوام یکم تنها باشم ، ببخشید. سری تکان دادم و دوباره به آتش که رفته رفته رو به خاموشی میرفت ، خیره شدم. _باشه اما سریع برگرد ، این اطراف امن نیست. لبخند محوی زد و سرش را به معنی باشه تکان داد. اخم هایم ناخواسته درهم فرو رفت و به ذغال های سرخ فام آتش رو به رویم نگاه کردم ، صدای ترق و تروق ذغال ها اعصابم را تا حدودی آرام می کرد. موج کوچکی به ساحل آمد و صدای ذغال ها در کنار صدای موج باعث لبخند کوتاهی روی لبانم نقش ببند. چشمانم را بستم و با دست مشتی ماسه ی سرد را در دست گرفتم و فشردم. صدای ضعیف نیلو از پشت سر به گوشم رسید. _مهرداد. بی توجه به لحن ترسیده صدایش ، چشمانم را باز کردم و به دریای سیاه رو به رویم خیره شدم و بدون اینکه برگردم جوابش را دادم. _جانم عزیزم. موج دیگری به ساحل آمد که بازهم صدای خوشش لبخند را مهمان لب هایم کرد ، ناگهان صدای شلیک اسلحه ای به گوشم رسید. چشمانم تا آخرین حد ممکن باز شد و با شنیدن صدای مسلح کردن اسلحه به عقب برگشتم. در فاصله ی نچندان دوری ، دو مرد کت و شلواری اسلحه بدست ایستاده بودند و به طرفم نشانه رفته بودند. نگاهم روی نیلو ثابت ماند که روی زمین افتاده بود و از درد به خود میپیچید. آهسته بلند شدم. قدمی بهم نزدیک تر شدند ، در یک تصمیم آنی دستم را پشتم بردم و اسلحه ام را بیرون کشیدم. با شنیدن صدای گلوله ، سوزش و درد طاقت فرسایی در جانم نشست. روی زمین پرت شدم وچشمانم را با قدرت بستم. دردی که در شانه ی راستم پیچیده بود کل وجودم را فرا گرفت ، دندان هایم را روی هم فشردم تا فریاد نزنم. _کشتیش؟ چشمانم را بسته نگه داشتم و حرکتی نکردم. _فکر کنم مرد. صدای سیلی محکمی به گوشم رسید. _احمق اون رو زنده میخواستیم. صدای بحث و مشاجره یشان بالا گرفت. آهسته کمی پلک هایم را باز کردم. با اسلحه مرد سمت راستی را نشانه رفتم و بی درنگ شلیک کردم. با افتادنش روی زمین ، دیگری به سمتم برگشت. اسلحه اش را بالا آورد تا شلیک کند اما فرصتی بهش ندادم و با سرعت چندشلیک پشت سرهم کردم. اسلحه از دستش افتاد و با زانو روی زمین فرود آمد. از جایم بلند شدم . شانه ام از درد تیر کشید و باعث شد چهره ام در هم فرو رود. دستم را روی زخم گذاشتم و فشردم. دندان هایم را از عصبانیت روی هم ساییدم و چند قدمی بهش نزدیک تر شدم. اسلحه را بالا آوردم و دو شلیک پشت سرهم بدون هدف گیری در سینه اش نشاندم. نگاهی به نیلو انداختم که بی حرکت روی زمین دراز کشیده بود. با عجله به سمتش دویدم و بالای سرش ایستادم. چشمانش گشاده شده بود و آسمان را نگاه میکرد. با ناباوری بهش خیره شدم . پاهایم توان نگه داشتن وزنم را نداشت و محکم با زانو روی زمین فرود امدم. دست هایش را روی شکمش گذاشته بود و از لا به لایش خون بیرون میجهید. با چشمان اشک آلودی به ماسه های کنارش نگاه کردم که با خون نیلو سرخ شده بود. _ن..نیلو. اولین قطره ی اشکی که روی گونه ام چکید باعث شد بفهمم کاب*و*س پیش رویم واقعیست. بغض سنگینی در گلویم نشست . نفس عمیقی به سختی کشیدم و شوک زده بهش خیره شدم. چشمانش را در چشمانم قفل کرد و پرده ی اشک نگاهش تنم را لرزاند و مو به تنم سیخ کرد. نسیم سردی وزید. نگاهم به ماشین افتاد ، با عجله به طرفش دویدم که پایم به سنگی گیر کرد و محکم روی زمین افتادم. درد شدیدی در شانه ام پیچید که باعث شد فریادی از عمق جان بکشم. با سختی بلند شدم و خودم را به ماشین رساندم. در را باز کردم و پشت فرمان نشستم. با عجله دنبال سویج گشتم اما در جیب هایم خبری ازش نبود. روی داشتبرد را دست کشیدم. نگاه عصبیم را روی فرمان چرخاندم که متوجه شدم سویچ سرجایش است. غرشی زیر لب کردم و ماشین را روشن کردم ، با عجله دنده عقب گرفتم و به سمت نیلو راه افتادم. در نزدیکی اش ایستادم و پیاده شدم. ماشین را دور زدم و در سمت شاگرد را باز کردم. با دو به سمتش رفتم. یک دستم را با درد زیر شانه اش و دست دیگرم را زیر زانوهایش گذاشتم. با تکان دادن دستم فریاد جگرسوزی کردم و قطره ی اشک دیگری از چشمم چکید. بلندش کردم و دندان هایم را روی هم محکم فشردم. چند قدم که پیش رفتم دستانم شل شد و همراه با نیلو روی زمین افتادم. سرفه ی آهسته ای کرد و چندقطره خون رو لب هایش نشست. اشک هایم راهشان را روی گونه ام باز کردن و دوباره سعی در بلند کردنش کردم. با بلند شدنمان سعی کردم سریع تر به طرف ماشین حرکت کنم. _تحمل کن عزیزم الان میرسیم بیمارستان..تورخدا خانومم.. بغض گلویم اجازه ی صحبت بیشتر را بهم نداد. روی صندلی گذاشتمش و با عجله در را بستم و به آنطرف ماشین حرکت کردم.
  5. رمانای سوبر هم قشنگه هیچکسان 1 2 3 پسران بد سه جلد فرزند اتش چشمان سرخابی کریشنا درنده ولارینال
  6. خب اقا تا اینجای رمان رو پیش رفتم براتون گذاشتم الان تا پارت سی ادیت زدم هجده پارت دیگم ادیت بزنم شروع میکنم بقیه رمان رو در اختیارتون میزارم

    مرسی از حمایتاتون

  7. پارت چهل و هشتم روی صندلی‌اش نشست و نفس محب*و*س در سینه‌اش را بیرون فرستاد. -حالا بگو چیشده. چشمان نگرانش را بهم دوخت. -فکر کنم آدمای شروین رو داخل بازارچه دیدم . لب هایم را از حرص روی هم فشردم. لعنتی ، همه چیز بد پیش میرفت. فرمان را میان دست هایم فشردم و با حرص به جاده خیره شدم. نگاهم به تابلوی راهنمای جاده افتاد. با یک فکر لحظه ای ، فرمان را به طرف سمت چپ چرخاندم و وارد جاده ی دیگری شدم. -کجا میریم مهرداد. لبخندی زدم و سرعتم را بیشتر کردم. -یه جای خوب . ** رو به روی ساحل ماشین را نگه داشتم. رنگ آبی دریا ، حس خوبی را بهم منتقل کرد. نگاهی از گوشه ی چشم به نیلو انداختم که با لبخند دلنشینی به دریا خیره مانده بود. -پیاده شو . از ماشین پیاده شدیم. خورشید رفته رفته در حال غروب کردن بود و رنگ سرخ و طلایی‌اش آسمان را زینت بی همتایی بخشیده بود. روی شن های ساحل قدم گذاشتیم و آهسته به سمت دریا حرکت کردیم. در فاصله نزدیکی از دریا روی ماسه ها نشستیم و به موج های کوچکی که به ساحل میرسیدند ، خیره شدیم. -خیلی وقت بود دوست داشتم بیام اینجا. نگاهی به اطراف انداختم . مردم در حال رفتن بودن و فقط عده ی محدودی در ساحل مانده بودند. -آره ، منم. -آخرین بار که اومدیم لب دریا رو یادته مهرداد؟ با یادآوری دوباره ی خاطره ، لبخند شیرینی رو لبانم نقش بست. -مگه میشه یادم بره. خنده ی آرامی کرد. -رفته بودی صدف جمع کنی که موج اومد زیر پات خالی شد. لبخندم را عمیق تر کردم و ادامه دادم. -تا صبح از شدت سرما مثل جوجه تو بغلم جمع شده بودی. خنده اش شدت گرفت و سرش را آهسته روی شانه‌ام گذاشت. -خیلی دوست دارم مهرداد. لبخندم کمی محو شد. -ولی من عاشقتم. نیشگون کوچکی از بازوم گرفت . -جر نزن. خنده ی آهسته ای کردم و به چشمانش خیره شدم. -من میرم یکم چوب بیارم برای شب آتیش داشته باشیم. سرش را تکان داد و بهم خیره ماند. به چشمانش خیره شدم ، آهسته سرم را جلو بردم و ب*و*سه ی نرمی روی پیشانی‌اش نشاندم. از سر جایم بلند شدم و به طرف درختان پشت سرمان حرکت کردم. ** دستانم را جلوی آتش نگه داشتم. گرمای لذت بخش آتش در این هوای خنک و مرطوب ، لبخندی را به لب هایم هدیه داده بود. -امشب چه شب خوبیه مهرداد. بهش خیره شدم و لبخندم عمیق تر شد. -زندگی من و تو کنارهم ، تا ابد خوبه. سرش را با خجالت پایین انداخت و چیزی نگفت‌. -نیلو. سرش را بالا گرفت . -جانم. -من یه کسی رو میشناسم که میتونه مارو ببره روسیه. چشمانش را گشاد کرد و با حالت متعجبی بهم خیره ماند‌. -روسیه؟ نفسم را بیرون فرستادم و به آتش خیره شدم. -آره ، نمیتونم بمونیم چون پلیس و یه مشت آدم دیوونه دنبالمون هستن. نگاهش را به آتش داد و چیزی نگفت. برق اشک در چشمانش ، اندوه سنگینی را به جانم انداخت. -عزیزم ، ما تا ابد باهمیم...نگران هیچی نباش. سرش را بالا آورد و لبخند محزونی زد. سعی کردم لبخندی بزنم اما تلاشم بی فایده بود.
  8. پارت چهل و هفتم -چیشده. با درموندگی به نیلو نگاهی انداختم. ناامید چشمانش را بست و چیزی نگفت. به محمد نگاه کردم که با قیافه ی مشکوکی بهم خیره شده بود. -چیزی نیست. پوزخندی زد و دستش را در جیبش فرو برد. با نگرانی به حرکاتش خیره شدم. تلفنش را از جیبش بیرون کشید و شروع به کار کرد. -چیکار میکنی. تلفن رو به سمتم برگرداند و بدون حرف بهم خیره شد. به صفحه ی تلفن خیره شدم. عکسی از صفحه ی روزنامه ای با تیتر « خیانت سروان پارسا». آهسته نفسم را بیرون فرستادم و با ناامیدی که در چشمانم نشسته بود به چهره ی سردش خیره شدم. -همون اول شناختمت ، درسته تو روستا زندگی میکنیم اما از دنیا خبر داریم آقا مهرداد. بی هیچ حرفی خیره نگاهش میکردم و منتظر عکس العملش بودم. نیلو با صدای ضعیفی رو به محمد گفت:« اون گ*ن*ا*هی نداره که بخواد دستگیر بشه». پوزخندی زد و به نیلو نگاهی انداخت. -من نمیخوام تحویلتون بدم. -یعنی چی. نگاهش را از نیلو گرفت و به سمت خانه حرکت کرد. -یه در دیگه پشت خونه هست که داخل یه باغ میره ، از اونجا فرار کنین. نگاهم رویش تا اخرین لحظه که وارد اتاق شد ، قفل مانده بود. با سرعت دست نیلو را گرفتم و به سمت پشت خانه حرکت کردم،جای هیچ تعللی نبود... ** با سردرگمی به درختان دوروبرمان خیره شدم. باید دوباره از وسط جنگل به جاده برمیگشتیم تا ماشین دیگری پیدا کنیم. -مهرداد. بی توجه به لحن ناراحتش با سردی بهش خیره شدم. -به کی زنگ زده بودی ؟ به فکرت نرسید که پیدامون میکنن. سرش را پایین انداخت و سرجایش ایستاد. کمی جلوتر ازش ایستادم و به درخت پشتم تکیه دادم. -به کی زنگ زدی. -مادرم. ابرویی بالا انداختم و با پوزخند تمسخرآمیزی گفتم:« فکر میکردم مادرت مرده ». دستانش را درهم گره زد . -متاسفم ، اون خیلی مریضه باید بهش زنگ میزدم. دست به سینه بهش خیره شدم. -اگه بهم میگفتی...خودم اجازه زنگ زدن رو بهت میدادم ، حالام راه بیوفت باید سریعتر یه ماشین پیدا کنیم. سرش را بالا آورد و لبخند مهربانی زد. سرم را تکان دادم و به راه افتادم. لبخند کوچکی که روی لبانم نقش بسته بود با یاد شروین رستمی محو شد. -نیلو اگه شروین انقدری که تو میگی تجهیزاتش کامل باشه اونام حتما رد تماسمون رو زدن. با نگرانی بهم خیره شد و با استرس آب دهانش را قورت داد. _وای..نکنه پیدامون کنن. -راه بیوفت ، باید از اینجا دور بشیم. با نگرانی شروع به حرکت کردم. نفس عمیقی کشیدم تا کمی آرام شوم. نگاهم روی بازارچه ی کوچکی که آنطرف خیابان در فاصله دوری از ما بود ، ثابت ماند. -عجله کن نیلو. با دو به سمت بازارچه به راه افتادیم. صددرصد ماشینی برای ادامه ی راه در آنجا پیدا میکردیم. ** به مردم داخل بازارچه نگاهی انداختم. -گشنت نیست مهرداد. با حواس پرتی به نیلو خیره شدم. -چی. به کبابی گوشه ی بازارچه اشاره کرد. -گشنته. سرش کمی پایین انداخت . -یه کوچولو. -من میرم سمت پارکینگ برای ماشین توم برو یه چیز بخر ، یکم اونطرف تر از بازارچه وایستا تا سوارت کنم‌. سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد. تراولی به سمتش گرفتم و بعد از گرفتنش ، به سمت پارکینگ راه افتادم. نگاهم را‌ در اطراف چرخاندم. دویست و شش سیاه رنگی چشمم را گرفت. به سمتش حرکت کردم و کنار در راننده ایستادم. نگاهی به اطراف انداختم و بعد از مطمئن شدن ، شروع به ور رفتن با قفلش کردم. بعد از باز شدن در ماشین به سرعت داخلش نشستم. بعد از بهم زدن سیم ها ، با سرعت به راه افتادم. موقع خروج از پارکینگ ، به فرد کت شلواری که پشت دکه ای ایستاده بود نگاهی انداختم. عینک آفتابی روی صورتش را برداشت و بهم خیره شد. سرعتم را بیشتر کردم و از کنارش گذشتم. از آینه عقب ماشین نگاه دیگری بهش انداختم ، هنوز مشغول نگاه کردن ماشین بود. -مرتیکه ی کچل. دندان هایم را روی هم ساییدم و دنده ای به ماشین دادم. بازارچه را رد کردم و کنار خیابان به دنبال نیلو گشتم. کنار ایستگاه اتوب*و*سی ایستاده بود. کنارش ترمز کردم. با سرعت داخل ماشین نشست. -گاز بده مهرداد. نگاه نگرانی به چهره ی ترسیده اش انداختم. -چیشده. برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت. -حرکت کن...سریع. پایم را روی گاز گذاشتم و با سرعت زیادی راه افتادم.
  9. پارت چهل و ششم کنارش نشستم. نگاهم روی تک تک اعضای صورتش در گردش بود. دستم را با لطافت روی صورتش کشیدم. -نیلو...بیدارشو صبحونه آمادست. کمی پلک هایش تکان خورد. -نیلو بیدار شو عزیزم. چشمانش را باز کرد و بهم خیره شد. لبخند محوی زدم . -پاشو بریم یه چیزی بخوریم باید حرکت کنیم. از جایش بلند شد و دستانش را به اطراف باز کرد. دستش را جلوی دهانش برد و خمیازه ی طولانی کشید. -ساعت چنده؟. -تقریبا ۵:۴۵. -چقدر زود. سری تکان دادم و خنده ی آهسته ای کردم. -یه ربع پیش محمد اومده بود دنبالمون ، پاشو سریع تر بخوریم راه بیوفتیم. از جایش بلند شد و به سمت در راه افتادیم. ** لقمه ی نان و پنیری که نیلو برایم درست کرده بود را داخل دهانم گذاشتم و مشغول جویدنش شدم. -چندوقته ازدواج کردین. نگاهم را از لیوان چای گرفتم و به چهره ی محمد خیره شدم. -چی. بی بی بلقیس با لبخند کم جانی بهم خیره شد. -میگه چندوقته ازدواج کردین. نیلو از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و منتظر ماند. با لبخند مهربانی به نیلو خیره ماندم. -تقریبا ده ماهه. محمد با ذوق گفت :« انشالله خوشبخت بشین» سری از روی تشکر تکان دادم. -ممنونم. بی بی بلقیس با لبخندی به محمد خیره شد. -محمد...سر صبح تو روستا چه خبر بود. با بی خیالی لقمه ای در دهانش گذاشت. -دنبال یه زن و شوهر میگشتن. نگاه زیر چشمی به نیلو انداختم که بی حرکت به لقمه ی در دستش خیره مانده بود. آب دهانم را قورت دادم. -برای چی. لقمه اش را قورت داد و بهم خیره شد. -مثل اینکه تحت تعقیب بودن و رد تلفنشون داخل این محدوده افتاده...حاج رسولی میگفت یکیشون قبلن پلیس بوده. سرم را به زیر انداختم و چیزی نگفتم. ما که تلفنی همراه خود نداشتیم و با کسیم ارتباط برقرار نکرده بودیم. نگاهی به چهره ی رنگ پریده نیلو انداختم. سرش را بالا آورد و با چشمان اشکی‌اش بهم خیره شد. چشمانم را با افسوس بستم. لعنتی ، نیلو...حتما اون به کسی زنگ زده. لیوان خالی چایی را داخل نعلبکی گذاشتم و از سر جایم بلند شدم. -خب محمدجان ما دیگه راه بیوفتیم ، مرسی بابت مهمون نوازی خوبتون...ممنون بی بی بلقیس. محمد از جایش بلند شد. -عه کجا . دست نیلو را گرفتم و کمی به سمت در حرکت کردیم. -دیگه باید راه بیوفتیم. بی بی بلقیس از جایش بلند شد و به سمتمان آمد. -ناهار میموندین. نیلو سرش را به علامت نفی تکان داد و با لبخندی به چهره‌اش خیره شد. -نه دیگه مرسی بی بی. از اتاق بیرون آمدیم و به سمت کفش هایمان راه افتادیم. محمد پشت سرمان از در خارج شد و به کفش پوشیدن ما خیره ماند. -منم بیام باهاتون؟ -نه عزیز ، خودمون میریم. سرش را تکان داد و چیزی نگفت. به طرف در اصلی به راه افتادیم. دستم را در جیبم فرو بردم و تراولی از جیبم در آوردم. -محمد جان ممنون بخاطر تموم زحمتا و کمکات ، خوشحال میشم این رو ازم قبول کنی. به دستم خیره ماند و اخم کوچکی روی پیشانی‌اش شکل گرفت. -بزار داخل جیبت ، پول لازم نیست. نگاهی به چهره ی جدی‌اش انداختم و بدون حرف پول را داخل جیبم گذاشتم. دستم را به طرفش دراز کردم. -ممنونم بخاطر همچی. لبخند گشادی زد . -این شد یچیزی...خواهش میکنم. و دستم را محکم فشرد. لبخند محوی زدم و در را باز کردم. نگاهی به داخل کوچه انداختم. با دیدن ماشین پلیس سرکوچه با سرعت به داخل خانه برگشتم و در را بستم. نگاه ناامیدی به نیلو انداختم. محمد با قیافه مشکوکی بهم خیره شد.
  10. پارت چهل و پنجم ** آهسته از سرجایش بلند شد و نگاهی به چهره غرق در خواب مهرداد انداخت. دلش از خودش گرفت ، بخاطر او بود که عشقش هم در این مخمصه افتاده بود. دستش را دراز کرد و آهسته صورت معشوقش را نوازش کرد. عاشقانه این مرد را میپرستید. از ته دل آرزو میکرد که کاش هیچوقت اوضاع اینگونه پیش نمیرفت. نگاهش را از مهرداد گرفت و به تلفن قدیمی گوشه ی اتاق خیره شد. از جایش بلند شد و به سمت تلفن راه افتاد. دلش برای مادر پیرش تنگ شده بود ، بدون شک تا الان حسابی نگرانش شده بود. تلفن را روی زمین گذاشت و تکیه به پشتی پشت سرش داد. نگاه مضطربی به مهرداد انداخت و پس از اینکه خیالش جمع شد ، شروع به شماره گرفتن کرد. با شنیدن صدای بوق ، آب دهانش را با استرس قورت داد. کف دست هایش را که عرق کرده بود پاک کرد و منتظر ماند. صدای خوابالود برادرش در گوشی پیچید. -بله. با آهسته ترین صدای ممکن جواب داد:«نیما». -نیلو تویی. لبخند عمیقی زد. -آره داداش گلم منم خوبی. -خفه شو دختره ی احمق ، این خبرا چیه تو روزنامه زدن ، میدونی چندبار پلیس اومد در خونه ، چه غلطی کردی... لبخندش خشک شد. فریاد های عصبی برادرش از پشت تلفن هنوز هم به گوشش میرسید. دستان لرزانش را به پشت تلفن برد و سیمش را جدا کرد. تلفن را سرجایش گذاشت و با قدم های سست و لرزان به سمت رخت خوابش حرکت کرد. تحمل شنیدن این حرفا از برادرش ، از توان او خارج بود. سرش را روی بالشت گذاشت . چشمانش را با درد بست و اشک هایش، یکی پس از دیگری روی گونه های سردش جاری شد. همه چیزش را از دست داده بود. چشمانش را گشود و به مهرداد ، به مردی که تا پای جان کنارش ایستاده بود خیره ماند. دلگرمیش فقط به بودن او ، در این روز های سخت بود. سرش را روی بازوی مهرداد گذاشت و با بغض چشمانش را بست. * با شنیدن صدای در چشمانم را باز کردم. خمیازه ای کشیدم و با بی حوصلگی به سقف خیره شدم. با حس سنگینی جسمی روی سینه‌ام به نیلو نگاهی انداختم. آهسته سرش را گرفتم و خودم را کنار کشیدم. بالشتی را زیر سرش گذاشتم و به طرف در حرکت کردم. خمیازه ی دیگری کشیدم واقعا این موقع صبح ، برای بیدار شدن زود بود. در را باز کردم. -صبح بخیر. با اعصاب خوردی به لبخند محمد خیره شدم. لبخند مصنوعی زدم. -صبح توم بخیر محمد. -بی بی گفت برای صبونه صداتون کنم اما انگار خواب بودین. نگاهی به ساعت مچیم انداختم. ۵:۳۰ با تعجب بهش خیره شدم. -یکم زود نیست. با شرمندگی بهم خیره شد. -آره متاسفم یکم زود صداتون کردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی در کنترل عصبانیتم کردم. -الان میایم ، مرسی که خبرم کردی. سرش را تکان داد و به سمت اتاق وسطی حرکت کرد. در را بستم و دستانم را با قدرت مشت کردم‌. شدیدا عصبیم میکرد. نگاهم به چهره ی آرام و بی حرکت نیلو ثابت ماند. لبخند گرمی زدم و به طرفش حرکت کردم.
  11. پارت چهل و چهارم لبخند مهربانی زد و به ما خیره شد. -خوش اومدن ، بفرمایید داخل شام حاضره. نیلو کمی بهم نزدیک شد و دستم را گرفت. پیرزن نگاه کوتاهی به ما انداخت و وارد اتاق شد. -بریم داخل. نگاهی به محمد انداختم که جلوتر از ما به سمت اتاق به راه افتاد. پشت سرش شروع به حرکت کردیم. راست میگفت ، مردم اینجا زیاد مهمون نواز نیستن. کفش‌هایمان را در آوردیم و وارد اتاق شدیم. لامپ پرمصرفی اتاق را روشن کرده بود. گامی روی فرش کهنه ی اتاق گذاشتیم . -بفرمایید بشینید. نگاهم روی پیرزن ثابت ماند که کنار بخاری قدیمیی نشسته بود و با لبخند مارو نگاه می کرد. لبخندی که بیشتر جنبه ترسناک داشت تا جنبه دوستانه. لبخند محوی زدم و همراه نیلو گوشه ای نشستیم. تکیه‌ام را به پشتی دادم و با لذت چشمانم را بستم. استراحت بعد از یک روز نفرت انگیز ، واقعا لذت بخش بود. -به نظر خسته میای بهمن. چشمانم را باز کردم و به محمد خیره شدم که با لبخند دندان نمایی بهم خیره شده بود. لبخند مصنوعی زدم. -روز سختی داشتم. از جایش بلند شد و به سمت در خروجی به راه افتاد. -حتما گرسنه اید و همینطور خسته...اتاق سمت چپی خالیه برین استراحت کنید ، رخت خواب هم هست. سری تکان دادم. -ممنونم محمد ، حتما این لطفت رو جبران میکنم. مادرش با همان لبخند رو به ما گفت :« نه لازم نیست ، برین استراحت کنید محمد شامتون رو براتون میاره.» آهسته با نیلو از سرجایمان بلند شدیم. -این نهایت مهمون نوازی شمارو میرسونه. سری تکان داد و چیزی نگفت. همراه نیلو از اتاق خارج شدیم و به سمت دری که در سمت چپ حیاط بود به راه افتادیم. با ورود به اتاق در را قفل کردم و به سمت بخاری حرکت کردم. بعد از زیاد کردنش ، روی زمین دراز کشیدم و ساعدم را روی چشمانم گذاشتم. -یکم عجیبن. با لحن خسته ای گفتم :« و البته ترسناک». خنده ی ریزی کرد و چیزی نگفت. -به نظرت نمیشناسنمون؟ -نه یه آدم خل و یه پیرزن تو یه روستای دورافتاده از کجا میخوان مارو بشناسن. -نمیدونم ولی... با بلند شدن صدای در ، حرفش ناتمام ماند. بلند شدم و به سمت کلید برق رفتم. بعد از روشن کردن لامپ در را باز کردم. نگاهی به محمد انداختم که با لبخند عریضی بهم خیره شده بود. -غذا. سینی را کمی جلوتر از خودش گرفت. نگاهی به غذا انداختم و لبخند مهربانی زدم. -مرسی. سینی را گرفتم و به دست نیلو سپردم. -اگه چیزی لازم داشتین من تو اتاق رو به روییم ، بی بی بلقیسم که تو اتاق وسطیه در جریانید دیگه. سری از روی تایید تکان دادم. -شب بخیر محمد. -شب بخیر. در را بستم و نفسم را با صدا بیرون فرستادم. تک خنده ی نیلو باعث شد نگاهی بهش بندازم. آهسته لبخندش محو شد و به چشمانم خیره شد. لبخند محوی زدم و نگاه مهربانی بهش انداختم. لبخند دلنشینش، عمق لبخندم را عمیق تر کرد. نگاهی به بشقاب های غذا انداختم. -من عاشق ماکارونیم.
  12. شب بخیر من تعصبی برخورد نکردم حقیقت ماجرارو خدمتتون عرض کردم بحث سر این نبود که شما تو چه انجمنی عضو بودین و چه انجمنی عضو نبودین و بنده تعصبی برخورد نکردم و اینکه حشیه سازی یعنی اینکه شما میگید ما کتاب داستان مینویسیم اما یه رمان رو ذکر نکردین که نویسنده از خودش در برابر انتقادتون دفاع کنه و اگه الان بگین رمان من ایراد داره شما اولین نقد کننده ای نیستین که به من گفته ننویس و متاسفانه باید بگم برای ننوشتن من دیر شده و من به نوشته هام هرچند کتاب داستان باشن افتخار میکنم و با تعداد کم طرفدارام و دنبال کننده هام احساس رضایت بهم دست میده. برای ایراد گرفتن از دیگران باید بی نقص بود آیا شما بی نقصین یا مثل ما کتاب داستان مینویسین؟
  13. سلام و شب بخیر اول اینکه مرسی از اینکه وقت گذاشتین و انتقادای خودتون رو فرستادین بخش اخر حرفتون گفتین نویسنده های ما مهارتی ندارن ، اول اینکه خیلی راحت میتونم بگم شما اگه خوشتون نمیاد میتونید نخونید خیلی سادست اینجوری چشماتونم اذیت نمیشه و بنده بعنوان یه نویسنده به خودم بابت نوشته هام افتخار میکنم و اینکه شما که میگین کتاب داستانای ما طرفدار نداره میتونی یه پیام تو تلگرام بهم بدی تا یه لیست از پیام ها و حمایت طرفدارای نوشته هام بهت بدم. انتقاد خوبه اما سازنده شما هدفتون فقط ایجاد حاشیه و بحثای بی مورده راستی عزیزم سهلنگاری غلطه سهل انگاری درسته ممنون از نظراتتون و شب بخیر
  14. با سلام خدمت همه ی دوستان

    متاسفم از این کم کاری طولانی مدتم 

    پس از ویرایش رمان فعلیم ادامه اون رو براتون اماده میکنم و بعد از این رمان ، رمان بعدیم که داستانی براساس واقعیت هست رو مینویسم.

    متشکرم از حمایت خوبتون و فرصت هایی که به من برای نوشتن میدین

    1. Mahdis_Aghili

      Mahdis_Aghili

      امیدوارم که موفق باشی‌^^منتظر رمان های جدیدت هستیم*-*قلم شما تابت شده اس

  15. پارت چهل و سوم نگاه مشکوکی به چهره‌اش انداختم. -آره ، ماشینمون خراب شد گفتیم شب رو تو روستا بگذرونیم. ابرویی بالا انداخت و با نیشخندی بهم خیره شد. -اما مردم اینجا زیاد مهمون نواز نیستن. دستانم را مشت کردم و سعی در کنترل اعصابم کردم. -مسافرخونه‌ای این نزدیکی هست؟. دستش را در موهایش فرو برد و حالت متفکری به خود گرفت. سفیدی بیش از حد پوستش با نگاه اول مشخص بود. چشمان سیاهش را با شیطنت در حدقه‌اش چرخاند . -چیه ، نگاه میکنی؟ بدون آنکه دست و پایم را گم کنم با نگاه جدی بهش خیره شدم. -منتظر جوابتم...مسافرخونه این نزدیکی هست یا نه. آهسته شروع به قدم برداشتن کرد. نگاهی از گوشه چشم به نیلو انداختم . سرش را تکان داد و پشت سرم شروع به راه رفتن کرد. -مسافرخونه این اطراف نیست اما میتونین یه شب خونه من بمونی ، من با مادرم زندگی میکنم. نگاهی به چکمه های گِلی‌اش انداختم. -خوبه ، ساکن اینجایی؟. سرش را کمی تکان داد و خنده ای کرد. _نمیدونم بگم اره یا نه ، من خودم یه خونه داخل بابل دارم از اونجام تا اینجا یکی دو ساعت راهه. از روی جوی آب نچندان بزرگی پرید. نیلو را گرفتم و بلند کردم. از روی جوی پریدم و روی زمین گذاشتمش. -خب پس چرا اینجایی. یکی از لپ هایش را باد کرد. -مادرم نمیزاره زمینای اینجارو بفروشیم منم گاهی وقتا میرم به زمینا میرسم. نگاه دو به شکی به نیلو انداختم. شانه هایش را بالا انداخت. کمی سرعتم را کم کردم و کنار نیلو آهسته شروع به گام برداشتن کردم. -یارو خیلی خل میزنه. سرش را تکان داد. -بنظرت نمیشناستمون؟ نگاهی بهش انداختم. بیل روی دوشش را تکان میداد و سوت زنان گام برمیداشت. -مطمئنا این خل بودنش به نفعمونه. -اما باید مراقب باشیم مهرداد. -هواسم هست فقط هواست باشه سوتی ندی. به یکباره ایستاد و به سمتمون برگشت. نگاه نگرانی به چهره ی جدی‌اش انداختم. -چیزی شده. -اسمت رو بهم نگفتی. کمی بهش خیره شدم. پوست لبم را از حرص کندم. -اسمم بهمنه اسم تو چیه. لبش را کمی جمع کرد و سپس لبخند محوی زد. -منم محمدم ، به قیافت نمیخوره اسمت بهمن باشه البته. لبخند خشکی زدم و بی تفاوت دست نیلو را گرفتم و به راه افتادم. -دیگه این رو به مامان بابام باید گفت. سرش را تکان داد و چیزی نگفت. نگاهم را در کوچه چرخاندم. دیوارای کوتاه بلوکی و خزه دار و مه موجود در هوا ، ناخواسته دلشوره ام را بیشتر می کرد. -اما قشنگه. دستم را آهسته روی قلبم گذاشتم و با نگاه ناامیدانه ای بهش خیره شدم. -ترسوندیم ، چی قشنگه. خنده ای کرد. -اسمت دیگه. نگاهی به نیلو انداختم که به زور خنده‌اش را کنترل میکرد. لبخند محوی زدم . -مرسی. -خب رسیدیم. نگاهی به در چوبی و قدیمی رو به رویمان انداختم. با فشاری در را باز کرد و وارد شد. -یکم امنیت خونه کم نیست. با بیخیالی دستش را در هوا تکان داد. -ول کن بابا امنیت چیه...مامان ، مامان مهمون داریم. از صدای بلندش کمی گوش هایم درد گرفت. وارد حیاط خانه ی قدیمی شدیم. نگاهی به هندوانه ی خوشرنگ داخل حوض انداختم. در اطراف حیاط سه تا در قدیمی بود که مشخص بود هرکدام برای یک اتاق است. با شنیدن صدای بسته شدن دری ، نگاهی به بالای حوض ، اتاق وسطی انداختیم. پیرزنی با چادر سفید رنگ بالای سکو ایستاده بود و با نگاه مشکوکی به ما خیره شده بود. سعی کردم لبخندی روی لب هایم بیاورم اما بی فایده بود. محمد قدمی به جلو گذاشت و با دستش مارا نشان داد. -مسافرن ، ماشینشون خراب شده ، امشب مهمون ما هستن تا فردا که من و آقا بهمن بریم ماشینشون رو درست کنیم.