SAMAN.BLACKBANG

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    144
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    38

آخرین بار برد SAMAN.BLACKBANG در سپتامبر 2

SAMAN.BLACKBANG یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,905 Excellent

درباره SAMAN.BLACKBANG

  • درجه
    سه ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    مرد
  • محل سکونت
    ساری ، تهران
  • سطح تحصیلات
    زیر دیپلم
  • بهترین رمان
    هیچکسان ، سه جلد فرزند آتش

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,483 بازدید کننده نمایه
  1. پارت بیست و یکم چشمانم را در حدقه چرخاندم و مشغول دید زدن خانه اش شدم. خانه ی کوچکی داشت برای همین وسایل زیادی در آن نبود ، چند دست مبلی که روی به روی تلویزیون گذاشته بود را به صورت ماهرانه ای چیده بود تا خانه بزرگ تر به نظر برسد. به عقب چرخیدم و در آینه ی کمد کنار دیوار خیره شدم ، کبودی گونه ام بدجور در ذوق میزد اما نسبت به چندروز گذشته ورم اش خوابیده بود و کبودی اش کمرنگ تر از پیش بود. با صدای باز شدن در اتاق ، به ارسلان نگاه کردم که با ظاهری جذاب از آن خارج شد. پیراهن مردانه ی سفید رنگ تنش ، به اندامش چسبیده بود و هیکلی تر نشانش میداد . همانطور که به سمت مبل ها حرکت میکرد ، زنجیری که از گردنش آویزان بود را زیر پیراهنش فرستاد و دکمه هایش را بست. کنترل را برداشت ، با خاموش کردن تلویزیون دوباره ان را روی مبل انداخت. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. _باید بریم ارسلان. تلفنش را در جیب شلوار لی آبی رنگش فرو کرد و به طرفم چرخید. با دست به گردنش اشاره کردم. _همون صلیبس؟ لبخندی معناداری زد و به سمتم حرکت کرد. _پس هنوز یچیزایی از من یادت مونده. خنده ای کردم و در ورودی خانه اش را باز کردم ، بیرون رفتیم و ارسلان در را محکم بست. _صلیب خوشگلی ام هست انصافا ، سیاه رنگ قشنگیه . _اره یادگار پدرمه. به چهره اش که لحظه ای آشفته شد نگاه کردم ، ارسلان پدرش را در کودکی طی یک تصادف از دست داده بود. بند کفش اش را بست و روی پاهایش ایستاد. _خب بریم که تا به خونت یه نگاهی بندازیم. سرم را تکان دادم و پشت سرش از پله های رو به رویم پایین رفتم. لبخند محوی زدم و از پشت به موهای بلندش خیره شدم ، خوشحال بودم که کمکم میکند ، بدون شک حضور ارسلان کمک بزرگی بود. *** ماشین را رو به روی خانه پارک کردم و با ارسلان از آن پیاده شدیم. نگاهش را روی ساختمان کشید ، منتظر نگاهش کردم اما برای چند لحظه هیچ واکنشی نشان نداد. _ارسلان چیزی شده؟ چیزی حس کردی؟. نگاه جدی ای بهم انداخت و سرش را به علامت نفی تکان داد ، حرف نزدنش حسابی نگرانم کرد. در را باز کردم و همگام باهم وارد حیاط شدیم. بوته های گل در باغچه خشکیده بودند ، فریدی که ادعایش میشد پس چرا به گل ها نمیرسید؟ فکر کنم مدیر بودنش فقط جهت اذیت کردن من است. نگاهم را با عصبانیت گرفتم زیر لب فحشی بهش دادم که هرچی میکشم از وجود نحس او در این ساختمان است. به کنارم نگاهی انداختم و با ندیدن ارسلان ، سرجایم ایستادم و به عقب چرخیدم. ایستاده بود و به گل های خشکیده نگاه میکرد ، از نگرانی چهره اش اعصابم بهم ریخت ، یعنی چی احساس کرده بود که اینگونه ترس را از چشمانش میتوانست خواند؟ کنارش ایستادم و به گل های خشکیده ی جلوی پایمان خیره شدم ، چیز عجیبی حس نمیکردم شاید فکرش جای دیگر بود . با دست تکانش دادم ، یکه ای خورد و شوک زده به سمتم چرخید ، از واکنشش ، متعجب زده گامی به عقب برداشتم. _چیشده ؟...چرا اینجوری شدی؟
  2. پارت بیستم ** زنگ در را فشردم و چند گام عقب تر رفتم. به سنگ کوچکی که جلوی پایم بود ، ضربه محکمی زدم . سنگ با سرعت به موزاییک های سفید دیوار خورد ، بعد از چند دقیقه ، با شنیدن صدای بازکردن قفل ، به در آهنی که با ضد زنگ آن را رنگ زده بودند ، خیره شدم. با باز شدن در ، قامت ارسلان در چارچوب کوچک نمایان شد ، لبخندی زدم و بهش نزدیک تر شدم. _سلام . سرش را تکان داد و لبخند نصفه و نیمه ای زد. _سلام ، صورتت چرا کبوده؟ با یکدیگر دست دادیم و کمی خودش را از جلوی در کنار کشید. _داستان داره ، وقت داری ؟...باید درباره ی یه مسئله مهم باهات حرف بزنم. از کنارش گذشتم و وارد راهروی تنگ و باریکی شدم. _آره بیا داخل. خودش جلوتر از من حرکت کرد ، پشت سرش شروع به حرکت کردم ، سر انگشتانم را روی دیوار سیمانی کنارم کشیدم. به انتهای راهرو رسیدیم ، از پله های رو به رویش با سرعت بالا رفت ، نگاهم را ازش گرفتم و بعد از پاک کردن دستم با شلوارم شروع به بالا رفتن از پله ها کردم. *** سینی فلزی در دستش را روی میز کوچک بینمان گذاشت ، نگاهم را از روی فنجان های باریک در سینی گرفتم و در هال کوچکش چرخاندم. _خب ، چیشد بعد از این همه مدت یادی از ما کردی؟ به چشمان منتظرش نگاهی انداختم ، خیلی وقت بود که ازهم بی خبر بودیم و البته بیشترش تقصیر من بود چون از جن گیری بیرون کشیده بودم. _معذرت میخوام اگه نشد سریع تر بیام ، تو یه دردسری افتادم که خیلی آزارم میده. دستش را روی دسته ی قهوه ای رنگ مبل کشید و به پشتش تکیه داد ، میدانستم که در فکر است برای همین چیزی نگفتم تا خودش حرفی بزند ، به زمین خیره شدم. فرش گردویی رنگی که کف خانه اش پهن کرده بود با مبل هایش همخوانی جالبی داشت ، لبخندی محوی زدم ، سلیقه اش خوب بود. _خب...یکم از اتفاقاتی که واست افتاده تعریف کن. دست هایم را درهم گره زدم و با استرس به سیاهی چشمانش خیره شدم. شروع به تعریف اتفاقاتی که این اواخر برایم افتاده بود کردم ، خنده دار بود...روزی خودم این سوال ها را از دیگران میپرسیدم و حال جایم عوض شده است. _مطمئنی کاری نکردی که این موجود داره اذیتت میکنه ؟ _آره مطمئنم...واقعا نمیدونم چی هست و چرا اینکارارو میکنه. دستی به چانه اش کشید و تکیه اش را از پشتش گرفت. فنجان چای اش را در دستش گرفت و جرعه ای را با لذت نوشید. _به نظر من که جنه...یه جن قدرتمند و عصبانی. _و چرا داره من رو اذیت میکنه؟ _هنوز نمیدونم ، خودت که جن گیری ، همیشه یه دلیل طبیعی پشت این قضایا هست ، خونت مشکلی نداره ، زخمیشون نکردی؟ با حرص لبم را بین دندان هایم فشردم ، او هم تمام چیزهایی را گفت که خودم میدانستم و بارها بهش فکر کرده بودم چرا فکر کردم میتواند کمکی بکند؟ نفسم را بیرون فرستادم با ناامیدی نگاهم را ازش گرفتم. _من دیگه باید برم ارسلان. _کجا؟ امشب رو بمون. سرم را به علات نفی تکان دادم و از روی مبل بلند شدم. _نه ، باید پیش چندنفر دیگه هم برم برای همین موضوع...کاری نداری؟ لحظه ای سکوت بینمان فرا گرفت ، میدانستم که دلش میخواهد کمک کند اما این قضیه کمی یا بهتره بگم خیلی دشوار است. _باشه ، صبر کن من لباسام رو بپوشم باهات بیام ، امشب رو خونه تو میمونم. سرم را تکان دادم و لبخندی زدم . _لازم نیست...تازه خونه هم وضعیتش ردیف نیست ، دارم اسباب کشی میکنم. بی توجه به حرفم به طرف دری که کنار اشپزخانه ای بود راه افتاد. _باشه ، وایسا بیام.
  3. پارت نوزدهم _آره برای همین من میترسم که کاری بکنم. سرش را چندبار پشت سرهم تکان داد و ابروهایش را بالا انداخت ، میدانستم در ذهنش مشغول متقاعد کردن خودش است برای همین چیزی نگفتم. _خب عالیه ، چون دیگه قرار نیست کاری بکنی و اونم منتظر میمونه تا زیر پاش علف سبز بشه. لبخند پر از استرسی زدم و بهش نزدیک تر شدم. _خوش بینی تو امیدوارم میکنه نیما اما جای سخت ماجرا اینجاست...من قدرت مقابله با این جنه رو ندارم چون از هر چیزی که تا حالا دیدم قوی تره و به شدت ازم متنفره ، من حتی مطمئن نیستم اون چی هست. بی توجه به نیما که مشغول کنار آمدن با این مسئله بود و با ترس به رو به رویش خیره نگاه میکرد ، از اشپزخانه خارج شدم و به طرف مبل سه نفره ی رو به روی تلویزیون رفتم. دراز کشیدم و همانطور که به سقف نگاه میکردم ذهنم یک اسم را برایم تداعی میکرد ، ارسلان... ** ساعت یازده شب بود ، مهران و نیما مثل چندروز گذشته باز هم شب را پیش من ماندند تا اتفاقی برایم نیوفتد . نگاهم را به چهره ی عصبی مهران دوختم ، بدون شک نیما همه چیز را کف دستش گذاشته بود و این آرامش فعلی آرامش قبل از طوفان است! نیما رو مبل دراز کشید و به صفحه تلویزیون زول زد . تکیه ام را از بالشتی که پایین مبل گذاشته بودم گرفتم و سیگاری را از روی عسلی برداشتم. _انقدر سیگار نکش. لحن تهدیدآمیز مهران را بیشتر یک نوع هشدار برای کتلت شدن تلقی کردم و سیگار را سر جایش گذاشتم. تجربه ثابت کرده بود که اینجور وقت ها نباید سر به سرش گذاشت ، بازهم به بالشت تکیه دادم و مشغول تماشای فیلم شدم. _آیدن. با استرس به مهران که روی مبل تک نفره نشسته بود و با چشم های به خون نشسته ای بهم خیره شده بود ، نگاه کردم. _جانم. _نیما یسری چیزایی برام تعریف کرد ، چاره ی ماجرا چیه ؟ یعنی اگه بخوای این یکی که داره اذیتت میکنه دور کنی اون یکی داستانت میکنه؟ زیرلب دهن لقی به نیما گفتم و سر جایم چهارزانو نشستم. _من نمیتونم تشخیص بدم این موجود دقیقا چیه مهران ، فقط میدونم خیلی قویه و حدسم میگه که یه جنه ، اگه من نتونم با دعا و بقیه روش هام اون رو دور کنم ، تنها راهم اینکه وارد بعد دیگه ی دنیا بشم. _خب اول بگم تو گ*ه خوردی بخاطر اون دختری که نمیشناسی همچین فداکاری ای کردی که سرویست کرد ، حتما کتکش رو ازم میخوری چون الان خستم کاری نمیکنم و اینکه مگه تو دوستی تو این حرفه نداری؟ از اون کمک بخواه. آب دهانم را نامحسوس قورت دادم ، میدانستم بیخودی تهدید نمیکرد...فاتحه ام خوانده بود. _امروز داشتم به همین قضیه فکر میکردم ، فردا میرم پیش یکی از دوستام ازش مشورت بخوام. سرش را تکان داد و با بستن چشم هایش با خستگی به پشت تکیه داد. این روز ها هر سه تاییمان خسته بودیم ، به چهره ی غرق در خواب نیما و خستگی بیش از حد مهران خیره شدم ، واقعا در برابرشان شرمنده بودم ولی خوشحالم که این دو نفر را دارم ، کسانی که میتوانستم بهشان تکیه کنم...
  4. پارت هجدهم ** _خب داری میگی میخوای این جنه رو بکشی؟...چجوری؟ نگاهم را از روی باند چشم راستش گرفتم و به ظروف رو به رویم خیره شدم. از وقتی تصمیمم را فهمیده بود دائما در حال سوال پرسیدن بود ، واقعا بعضی از رفتارهای نیما غیرقابل تحمل است. _نیما یه غلطی کردم یه چیزی گفتم ، تمومش میکنی یا خودم رو بکشم از دست تو با اون خلاص بشم؟ با آرامش چند بشقاب را میان روزنامه گذاشت و سری تکان داد. _باشه چرا عصبی میشی؟ لبم را بین دندان هایم گرفتم و محکم فشار دادم ، آخر از دستش کارم به تیمارستان میکشید. پاکت سیگار را از کنارش برداشتم ، به مبل پشتم تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم. بعد از روشن کردن یک نخ ، چشم هایم را بستم و با لذت مشغول کام گرفتن از سیگارم شدم. چندروزی بود که هوا به شدت سرد شده بود و باران های گاه بی گاه حسابی شهر را خیس میکرد ، این هم از شانس من است که موقع اسباب کشی وارد روزهای پر باران شده ایم ، با سه روزی که در بیمارستان بستری بودم حسابی از زندگی عقب افتادم . با صدای نفس عمیق نیما ، چشم هایم را باز کردم. روی زمین دراز کشید و چهره اش از خستگی درهم فرو رفت ، واقعا این روزها مهران و نیما خیلی کمکم کرده بودند ، نمیدانم چطور این همه محبتشان را جبران کنم. با تیر کشیدن گونه ام ، به یاد موجودی که این روزها ازارم میداد افتادم ، شاید فرصت جبران را ازم میگرفت. مهم ترین مسئله اینه که اون کیه و چرا داره دهنم رو به بدترین شکل ممکن سرویس میکنه؟ با جن هایی که دیده بودم حسابی فرق داشت. دندان هایم را روی هم فشردم و از روی زمین بلند شدم ، باید از بین میرفت تا بتوانم زندگی نچندان آرام قبلم را ادامه دهم. _میدونم عصبیت میکنه اما آیدن من نگرانم لطفا بگو چیکار میخوای بکنی؟ وارد اشپزخانه شدم و به اپن تکیه دادم ، پشت سر من وارد شد و فنجان هایمان را از کنارم برداشت. دلیل علاقه شدیدش به قهوه را هیچوقت نفهمیدم. _یادته چندسال پیش یکهو از جن گیری و اینجور مسائل کشیدم بیرون؟ فنجانی را به سمت گرفت ، از دستش گرفتم و با لبخند محوی ازش تشکر کردم. _آره...و هیچوقت دلیلش رو نگفتی. به زمین خیره شدم ، از کجا باید شروع میکردم ؟ خودم هم نمیدانم چی میخواهم بگویم ، فقط دلم میخواهد بتوانم کمی سبک شوم. _سر یه پرونده ای که بهم خورد ، مجبور شدم خیلی عملی وارد بشم.... . _واستا واستا ، منظورت از خیلی عملی چیه؟ نگاهم را بالا کشیدم و به چشمان کنجکاوش خیره شدم. _یادته بهت درباره آدمایی که روحشون واسط دو دنیان گفته بودم؟ دستی به چانه اش کشید و متفکر تر از قبل به رو به رویش خیره شد. _منظورت مدیومه؟ _دقیقا نیما...اما تا حالا بهت نگفته بودم منم یه مدیومم. بهت زده به چهره ی جدی ام خیره شد و تکیه اش را از کابینت پشتش گرفت. _آره من یه مدیومم ... سر اون پرونده من هرکاری که کردم اون موجود دختر بچه ای رو که در حال تسخیرش بود ول نکرد ، من از امتیازم استفاده کردم و با جدا کردن روح از بدنم وارد بعد دیگه ی دنیا شدم. چهره اش هرلحظه هیجان زده تر میشد و من هرلحظه مضطرب تر! _نیما...اون چیزی که میخواست دختره رو تسخیر کنه ، جن نبود...یه روح پلید بود که از بعد تاریکی میومد و میخواست روح اون دختر بچه رو با خودش به تاریکی ببره ، من سر روح اون دختر بارها به اونجا رفتم و با اون موجود جنگیدم ، سر آخر پیروز شدم اما اون روح کوفتی همیشه دنبالمه. _چی؟ _اون هم روحم رو میخواد و همینطور جسمم رو ، برای همینه جرات ندارم دوباره وارد بعد دیگه ای از دنیا بشم چون اون اونجا منتظرمه و منم دلم نمیخواد جسمم رو تسخیر کنه. رنگ از چهره اش پرید ، میدانستم وضعیت خودم هم چندان مساعد نیست. _یعنی چی آیدن؟...داری میگی یکی میخواد تسخیرت کنه؟ سرم را تکان دادم و جرعه ای از قهوه نوشیدم ، بخاطر صحبت زیاد گلویم خشک شده بود.
  5. پارت هفدهم ** خیلی سرم درد میکرد و ضعف شدیدی در جانم نشسته بود ، تلاش های پی در پی ام برای باز کردن پلک هایم موفقیتی را در پی نداشت. میدانستم اگر زودتر کاری نکنم هم خودم و هم نیما و مهران توی دردسر بدی میوفتیم. با یادآوری اینکه بچه ها در خطرند ، با قدرت خیلی بیشتری پلک هایم را باز کردم. سقف سفید بالای سرم حسابی تعجب زده ام کرد. نفس عمیقی کشیدم و به زحمت اطراف را از نظر گذراندم. چهره ام را بخاطر بوی بد الکل درهم کشیدم . همیشه از صحنه های تکراری بیمارستان متنفر بودم ، اتاق های سفید ، بوق بوق دستگاه ها و این بوی نفرت انگیز الکل! مهران با سر باندپیچی شده ای از در وارد اتاق شد . خنده ام را با لبخند محوی که روی لب هایم نقش بست ، بروز دادم . دستش را روی لبه های تخت خالی سمت راستم کشید و همانطور که بهم نگاه میکرد ، روی صندلی پلاستیکی سفید رنگ کنار تختم نشست. سکوت بینمان هیچ جوره نمیشکست که با بالا گرفتن سرش ، اخمی بین ابروهایش نشست. _به چی میخندی تو؟ ضعف شدیدی که در جانم نشسته بود ، نیروی حرف زدن را هم ازم گرفته بود. _نیما کجاست؟ حتی بیرون امدن این صدای ضعیف ، بیشتر انرژی ام را گرفت. کامل روی بالشت نرم تخت دراز کشیدم و به هوای ابری بیرون خیره شدم. خیلی دلم میخواست تو این لحظه و با این منظره یک نخ سیگار بکشم . با یادآوری نیما ، سرم را به طرف مهران چرخاندم. _حالش خوبه ، فقط اونم داستان شد اون شب . ابرویی بالا انداختم و با چشمان خمارم بهش خیره شدم تا بیشتر بگوید. داغی بیش از حد پلک هایم باز نگه داشتن چشم هایم را مشکل میکرد. _و اینکه فریدی اون شب اصلا تهران نبود ، اون موجود هرچی که بود میخواست مارو یه گوشمالی بده. کمی خودم را بالاتر کشیدم و دستم را به طرف لیوان آب کنار تخت بردم. مهران عکس العمل سریع تری از خود نشان داد و آبمیوه ای از داخل پلاستیک کنارش برداشت و به طرفم گرفت. سری به نشانه ی تشکر تکان دادم و آبمیوه را از دستش گرفتم. _آره...خوبم گوشمون رو پیچوند ولی میدونی چیه مهران؟ _چی؟ جرعه ای از نوشیدنی خوردم و با لبخندی بهش خیره شدم. _منم میخوام گوش مالیش بدم.
  6. پارت شانزدهم نیما با حالت متعجب و ترسیده ای به ما خیره شد. _میگم...چیزی پشت سرمه؟ تا خواست به عقب برگردد فریاد بلندی کشیدم : _نه نیما. و ناگهان تمام چراغ های حیاط به یکباره شکست و محیط را در تاریکی فرو برد ، تاریکی ای که میدانستم آینده ی خوفناکی را در خود جای داده است . سکوت مرگ بار ساکن در حیاط ، ترسم را بیشتر میکرد ، با تمام وجودم حضور شخص دیگری به جز خودمان را احساس میکردم و همین ترسم را تشدید میکرد. آب دهانم را قورت دادم و گامی جلوتر رفتم. _مهران...نیما..بچه ها کجایین؟ آنقدر صدایم آرام بود که حتی شک داشتم اگر کسی در اطرافم باشد ، بشنود. صدایی از پشت سرم بلند شد: _من اینجام آیدن. با شنیدن یکهویی صدای مهران ، مو به تنم سیخ شد و با سرعت به عقب چرخیدم ، در سیاهی که چشم چشم را نمیدید ، دستم را در هوا تکان دادم. با حس کردن گرمی بدن شخصی ، نزدیک تر رفتم. _مهران تویی؟ -آره...نیما کجاست؟...نیما. با استرس از فریادش ، نگاهم را در اطراف چرخاندم ، فقط تاریکی بود و تاریکی... -آروم تر . دستم را گرفت و شروع به حرکت کرد. _کجا میریم؟ _میریم داخل با چراغ قوه برگردیم ، تو این تاریکی چیزی مشخص نیست. چیزی نگفتم و همگام باهم شروع به حرکت کردیم. مشتش را محکم دور مچم پیچیده بود و داغی بیش از حد دستش آزارم میداد. با دست دیگرم دستش را گرفتم و با کمی فشار خواستم دستم را از دستش خارج کنم اما حصار دستانش محکم تر شد. _اخ مهران دستم شکست. پاسخی نداد ،و همینطور به حرکت ادامه دادیم. آب دهانم را قورت دادم ، رفتارش خیلی عجیب شده بود ، در ثانی ، فاصلمان تا در ورودی ساختمان انقدر زیاد نبود و تا الان باید رسیده بودیم. _مهران؟ با شنیدن نفس های عصبی و پی در پی اش ، حساب کار دستم آمد ، اون مهران نبود! دستم را در جیبم فرو کردم و با لمس کردن چاقو ، لبخند گشادی روی لب هایم نشست ، تا چاقو را در آوردم ، فشار دست دور مچم از بین رفت. چاقو را بالا تر اوردم و با نگاه دو به شکی به دورم میچرخیدم. هیچ چیز قابل رویت نبود و من مدام بی هدف چاقو را در هوا تکان می دادم. جرقه ای در ذهنم زده شد ، همانطور که به اطرافم نگاه میکردم ، شروع به زمزمه دعای محافظی کردم ، مطمئنا بهترین گزینه در وضعیت حال بود. خط اول دعا را که تمام کردم صدای پایی از پشت سرم به گوش رسید. چرخشی به عقب کردم که مشت محکمی به صورتم خورده شد. از شدت ضربه روی زمین افتادم و ناخوداگاه چشمانم را بستم. گونه ام با شدت میسوخت و هرزگاهی با تیر کشیدنش ، چهره ام درهم میرفت. با همان یک مشت انگار جان از بدنم خارج شده بود چون نمیتوانستم تکان بخورم. ایستادن شخصی را بالای سرم احساس کردم ، بدون شک کارم تمام بود. اشک پشت پلک هایم جمع شد ، از این اتفاقات که باعثش اشتباهات جوانی ام بود ، بیزارم. با حس برخورد داغ بازدم کسی به صورتم ، چشم هایم را از ترس محکم روی هم فشردم. درد شدیدی در سرم پیچید و چشمانم حسابی گرم شده بود ، با بستن پلک هایم ، خود هم در تاریکی غرق شدم.
  7. پارت شانزدهم نیما با حالت متعجب و ترسیده ای به ما خیره شد. _میگم...چیزی پشت سرمه؟ تا خواست به عقب برگردد فریاد بلندی کشیدم : _نه نیما. و ناگهان تمام چراغ های حیاط به یکباره شکست و محیط را در تاریکی فرو برد ، تاریکی ای که میدانستم آینده ی خوفناکی را در خود جای داده است . سکوت مرگ بار ساکن در حیاط ، ترسم را بیشتر میکرد ، با تمام وجودم حضور شخص دیگری به جز خودمان را احساس میکردم و همین ترسم را تشدید میکرد. آب دهانم را قورت دادم و گامی جلوتر رفتم. _مهران...نیما..بچه ها کجایین؟ آنقدر صدایم آرام بود که حتی شک داشتم اگر کسی در اطرافم باشد ، بشنود. صدایی از پشت سرم بلند شد: _من اینجام آیدن. با شنیدن یکهویی صدای مهران ، مو به تنم سیخ شد و با سرعت به عقب چرخیدم ، در سیاهی که چشم چشم را نمیدید ، دستم را در هوا تکان دادم. با حس کردن گرمی بدن شخصی ، نزدیک تر رفتم. _مهران تویی؟ -آره...نیما کجاست؟...نیما. با استرس از فریادش ، نگاهم را در اطراف چرخاندم ، فقط تاریکی بود و تاریکی... -آروم تر . دستم را گرفت و شروع به حرکت کرد. _کجا میریم؟ _میریم داخل با چراغ قوه برگردیم ، تو این تاریکی چیزی مشخص نیست. چیزی نگفتم و همگام باهم شروع به حرکت کردیم. مشتش را محکم دور مچم پیچیده بود و داغی بیش از حد دستش آزارم میداد. با دست دیگرم دستش را گرفتم و با کمی فشار خواستم دستم را از دستش خارج کنم اما حصار دستانش محکم تر شد. _اخ مهران دستم شکست. پاسخی نداد ،و همینطور به حرکت ادامه دادیم. آب دهانم را قورت دادم ، رفتارش خیلی عجیب شده بود ، در ثانی ، فاصلمان تا در ورودی ساختمان انقدر زیاد نبود و تا الان باید رسیده بودیم. _مهران؟ با شنیدن نفس های عصبی و پی در پی اش ، حساب کار دستم آمد ، اون مهران نبود! دستم را در جیبم فرو کردم و با لمس کردن چاقو ، لبخند گشادی روی لب هایم نشست ، تا چاقو را در آوردم ، فشار دست دور مچم از بین رفت. چاقو را بالا تر اوردم و با نگاه دو به شکی به دورم میچرخیدم. هیچ چیز قابل رویت نبود و من مدام بی هدف چاقو را در هوا تکان می دادم. جرقه ای در ذهنم زده شد ، همانطور که به اطرافم نگاه میکردم ، شروع به زمزمه دعای محافظی کردم ، مطمئنا بهترین گزینه در وضعیت حال بود. خط اول دعا را که تمام کردم صدای پایی از پشت سرم به گوش رسید. چرخشی به عقب کردم که مشت محکمی به صورتم خورده شد. از شدت ضربه روی زمین افتادم و ناخوداگاه چشمانم را بستم. گونه ام با شدت میسوخت و هرزگاهی با تیر کشیدنش ، چهره ام درهم میرفت. با همان یک مشت انگار جان از بدنم خارج شده بود چون نمیتوانستم تکان بخورم. ایستادن شخصی را بالای سرم احساس کردم ، بدون شک کارم تمام بود. اشک پشت پلک هایم جمع شد ، از این اتفاقات که باعثش اشتباهات جوانی ام بود ، بیزارم. با حس برخورد داغ بازدم کسی به صورتم ، چشم هایم را از ترس محکم روی هم فشردم. درد شدیدی در سرم پیچید و چشمانم حسابی گرم شده بود ، با بستن پلک هایم ، خود هم در تاریکی غرق شدم.
  8. پارت پانزدهم نیما تکیه اش را از دیوار گرفت و کمی به ما نزدیک شد. _چیزی شده؟ با اعصاب خوردی به چهره ی بی خبرش خیره شدم و دستم را محکم مشت کردم. _این همه ما دوتا حرف زدیم نشنیدی؟ دستی به موهایش کشید ، با شرمندگی خنده ای کرد و سرش را به علامت نفی تکان داد. مهران با اعصاب خوردی به نیما خیره شد و نفس را محکم بیرون فرستاد. مطمئنا با این وضعیتی که داخلش هستیم ، مهران بدش نمی امد نیما را بخاطر خنگ بازی های بی موقع اش کتک بزند. دست مهران و نیما رو گرفتم و به طرف در را افتادم . با باز کردن در به طرف آسانسور حرکت کردم ، نیما و مهرانم بعد از چند لحظه تاخیر کنارم ایستادند. نیما با استرس به اسانسور خیره شد . _فکر کنم درش تو یه طبقه ی دیگه باز مونده که حرکت نمیکنه ، حالا چیکار دارین که انقدر واجبه؟ به طرف پله ها راه افتادم که نیما دستم را گرفت و با عصبانیت بهم خیره شد. _د بنال چخبرته من حال ندارم با پله جایی برم. از صدای بلندش اعصابم بهم ریخت ، اخم هایم را درهم کشیدم و نگاه بدی بهش انداختم. خودش هم فهمید تند رفته برای همین دستم را اهسته رها کرد. _یه جن میخواد فریدی رو تو حیاط خفت کنه که با توجه به این وقت تلفن کردنمون تا الان سوم طرف رسیده. مهران جلوتر از من راه افتاد و با سرعت پله هارو دوتا یکی پایین رفت ، من و نیما هم پشت سرش راه افتادیم. ** وارد حیاط شدیم ، به کیسه ی خرید سیاه رنگی که موادغذایی ازش بیرون ریخته شده بود ، خیره شدیم. نیما کمی بهم نزدیک تر شد و بازو ام را گرفت. _چرا اومده سراغ این یارو فریدی. سرم را تکان دادم و کمی به کیسه نزدیک شدم. _نمیدونم. مهران بیل کوچک کنار در ورودی ساختمان را در دست گرفت و با قدم های ارام به طرف تاب رفت. _مهران داری چه غلطی میکنی برگرد اینجا؟ نیما بازو ام را ول کرد و نگاهش را در اطرافمان چرخاند. _باز خداروشکر اینجا قد یه عروسی روشنه وگرنه از ترس خودم رو خیس میکردم. پشت سر مهران به طرف تاب حرکت کردیم. نیما راست میگفت تنها شانسمان الان روشنایی ای بود که محیط را قابل تحمل تر میکرد. با حس نفس کشیدن شخصی پشت سرم ، سریع به عقب برگشتم ، اما چیزی ندیدم. دندان هایم را روی هم فشردم ، از این حرکت ها متنفر بودم. با صدا زدن نیما به طرفش برگشتم. با دست به تاب اشاره کرد ، به تاب خیره شدم که مهران با دقت و حتی میتوانم بگویم با ترس بهش خیره شده بود. به طرف تاب راه افتادم ، کنار مهران ایستادم. نگاهم روی تاب سفید رنگ افتاد که جای نشستن کسی روی ان سیاه شده بود. دستم را روی رد بجا مانده کشیدم ، رد رنگ نبود ، محل نشستن سوخته بود! _مهران سریع برگردیم داخل بیخیال این یارو. به چشمانش خیره شدم ، اما تا خواست حرفی بزند چشمانش گرد شد و نفسش را حبس کرد. رد نگاهش به طرف نیما میرفت ، میدانستم چیز خوشایندی اون سمت نیست که حتی مهران را ترسانده بود. به طرف نیما چرخیدم و با دیدن فرد بلند قدی پشت سرش نفسم حبس شد. مطمئنم این همان جنی است که ازارم میداد اما حالا میتوانستم قیافه اش را هم ببینم. چشمان سرخش را با عصبانیت در چشمانم دوخته بود ، دو سوراخ روی صورت مدام بازوبسته میشد که میتوانستم حدس بزنم حکم بینی اش را داشت و شکاف بسته ی روی صورتش که نقش دهانش را ایفا میکرد ، زهره ام را ترکاند!
  9. پارت چهاردهم ** مهران روی اپن نشست و با اعصاب خوردی فنجان خالی قهوه اش را کنارش ، روی سنگ سفید رنگ کوباند. _گور پدرش ، مگه خونه قحطه؟...از امروز میریم دنبال پیدا کردن خونه. دستی به صورتم کشیدم و نگاهم را برای هزارمین بار روی برگه چرخاندم ، لعنت بهت فریدی . _مهران من پول پیشم کمه اینجام با خوش شانسی پیدا کردم. _خب یه بار دیگه میتونی خوش شانس باشی. به نیما که به دیوار پشتش تکیه داده بود و با آرامش از سیگارش کام میگرفت ، چشم دوختم. همیشه بی خیالی اش حرصم را در میاورد. مهران از روی اپن پایین آمد و به داخل اشپزخانه حرکت کرد . بعد از چندثانیه صدایش به گوش رسید: _نگران نباش پیدا میکنیم ، پول توم اونقدر کم نیست. از اشپزخانه خارج شد ، بخاطر تکان خوردنش در حین راه رفتن ، چندقطره قهوه از داخل فنجانش روی فرش چکید . حالا خوبه از قهوه متنفر است ! کنارم نشست و فنجانش را روی میز گذاشت ، با اعصاب خوردی به میز خیره شدم که فنجان ، کثیفش کرده بود. _اونجایی که برای کار معرفیت کردم نرفتی سر بزنی؟ نگاهم را به چشمانش دادم و سرم را به علامت نفی تکان دادم. _نه وقت نشد ، تازه آدرسم بهم ندادی. _تو چقدر تنبلی ، باز این نیما از تو بهتره به خدا. به نیما نگاهی انداختیم که بی توجه به بحث به زمین خیره شده بو و لبخند روی لب هایش نشان میداد که در فکر غرق است. _حرفم رو پس میگیرم. خنده ی آرامی کردم و از روی مبل بلند شدم. شاید رفتنم از این خانه بهترین تصمیم ممکن باشد ، شاید آزار و اذیت ها تا حدودی کم شود. به طرف پنجره رفتم و به سیاهی بی کران آسمان خیره شدم. ستاره های کم نوری خود را به نمایش گذاشته بودند ، بدون شک اگر آسمان ابری نبود تعداد بیشتری را میتوانست دید. به حیاط کوچک اپارتمان خیره شدم ، با وجود چراغ های حیاط ، نور زیادی فضا را روشن کرده بود. تاریکی را دوست دارم البته با توجه به اینکه کسی در دل آن منتظر جویدن خرخره ات نباشد! لبخند گشادی روی لب هایم نقش گرفت ، پرده را بیشتر کنار زدم و پنجره را باز کردم . نفس عمیقی کشیدم ، هوا بوی باران را میداد ، فکر کنم دیگر وقت باران و سرما سر رسیده است. نگاهم ناخواسته از روی تاب دونفره ای که در حیاط رو به روی باغچه نصب شده بود ، گذر کرد. شخصی روی آن نشسته بود و آرام تاب میخورد. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم. حتما فریدی بود که ده شب در عمارت گشت زنی میکرد. با این فکر خنده ام گرفت که توجه مهران جلب شد. _چرا میخندی؟ کمی خودم را کنار کشیدم و جا برای آمدن مهران باز کردم. کنارم ایستاد و به حیاط خیره شد. _چیشده؟ به تاب اشاره کردم . _بازرس شب فریدی ، از گشت زنی خسته شده داره تاب بازی میکنه. مهران با دقت بیشتری به تاب خیره شد. _ام آیدن. _جانم. _فکر کنم یا داری دستم میندازی که در این صورت یه دست کتک حسابی ازم میخوری ، یا اینکه واقعا تو یه چیزی رو اونجا میبینی که من نمیتونم ببینم ...چیزی اونجا نیست. با تموم شدن حرفش دوباره به تاب خیره شدم ، اما یکی آنجا نشسته بود. حس کردم خون در رگ هایم در جا یخ زد ، با چشم های گشادی به تاب خیره شدم. اما با دیدن فریدی که همان لحظه از در ورودی وارد حیاط شد ، مو برتنم راست شد. دوباره به تاب خیره شدم ، اما اون شخص دیگر حرکت نمیکرد ، بلکه روی تاب نشسته بود که به احتمال زیاد مشغول تماشای فریدی بود. آب دهانم را قورت دادم و به مهران که با نگرانی بهم خیره شده بود نگاهی انداختم. _مهران فکر کنم الانه که دهن این یارو فریدیه سرویس بشه. زیر لب <اوه> گفت و از پنجره فاصله گرفت. _چیکار کنیم؟ _بریم شاید اتفاقی بیوفته ، بدجور دلم شور میزنه.
  10. پارت سیزدهم _نظرت چیه احظارش کنیم ازش بپرسیم چرا اذیتت میکنه؟ به فیلم اکشنی که در حال پخش بود خیره شدم و پوزخند صداداری زدم. تنها یک احمق میتواند جنی که برای کشتنش امده است را احظار کند . _نیما خواهش میکنم یکم فکر کن ، اگه احظارش کنیم طبیعتا مجوز دادیم بهش هرکاری میخواد بکنه ، اومدنش با ماست اما رفتنش با خودشه که اونقدر خر نیست بره ، حتی میتونه بکشتمون. با قیافه شوک زده ای از سر جایش بلند شد و مسیر اشپزخانه را در پیش گرفت. _خب آیدن نمیشه واستیم و صبر کنیم بالاخره ماهم باید یه حرکتی بزنیم. دستی به ته ریشم که در حال بلند شدن بود کشیدم ، نیما بدک هم نمیگفت اما راهی برای فهمیدن دلیل کار های این جن خشمگین نداشتم. رابطه ام با موکل ها هم انچنان خوب نبود ، آخر بدم میامد در هرشرایطی از جن ها کمک بگیرم . متنفرم از این زندگی که سراسرش تو هم با ترس و رنج است ، کاش همان موقع به مهران گوش میکردم و وارد اینکار نمیشدم. با نشستن نیما در کنارم ، از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم ، فنجان قهوه را روی عسلی جلویم گذاشت. لبخندی زدم ، یاد حرف مهران افتادم که میگفت انقدر نیما قهوه به خوردم داده است که دیگر از هرچی قهوه متنفرم. _چیه...چرا میخندی؟ _هیچی یاد حرف مهران اف.... . با شنیدن صدای در حرفم را قطع کردم . بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم ، با دیدن عقربه ی ساعت که عدد یک را نشان میداد با قیافه متعجبی به سمت در راه افتادم. مهران گفته بود شاید ساعت شش اینطرف بیاید ، کس دیگری جز مهران و نیما خانه ام نمی امد ، یعنی کس دیگری را نداشتم که بیاید . در را باز کردم و با دیدن چهره ی عصبی فریدی ، اخم هایم را درهم کشیدم. همانطور منتظر بود تا بهش سلام کنم اما منم چون ازش عصبی بودم فقط با اخم نگاهش میکردم. احترام موی سفیدش را داشتم که چیزی بهش نمی گفتم ، صبح تا شب با رکابی و بیژامه در ساختمان ول میچرخید و به همه گیر میداد ، آخر آدم هم انقدر بیکار؟ وقتی دیدم حرفی نمیزند قدمی به داخل گذاشتم و در را بستم ، از حرکتم و چشم های گرد شده ی فریدی ، خنده ام گرفت که با محکم در زدنش ، اعصابم را بهم ریخت. دستگیره ی در را محکم میان حصار های دستم گرفتم و با حرکت تندی در را باز کردم. _مسخره کردین آقای فریدی؟ کاغذی را به سمتم گرفت و با پوزخند طعنه آمیزی ، دست به سینه منتظر ماند. کاغذ را گرفتم و مشغول مطالعه اش شدم. _این کاغذ رو تمام ساکنین ساختمان امضا کردن و به این معنیه که شما باید هرچه سریع تر از اینجا بلند شین ، به صاحب خانه هم نشان داده شده ، پس تا آخر ماه فرصت دارین واحدتون رو تخلیه کنید ...روز خوش. به طرف در باز خانه اش حرکت کرد و من با چشم های به خون نشسته ام تعقیبش کردم. پیرمرد خرفت ، اخر سر هم زهر خودش را ریخت ، مطمئنم انقدر روی مخ همه رژه رفته تا امضایشان را با زور بگیرد و گرنه من که رفت و آمد یا حتی سلام علیکی با کسی در این آپارتمان ندارم. برگشتم داخل خانه و در را آهسته بستم . وارد هال شدم ، با چهره ی محزونی به چشمان منتظر نیما چشم دوختم و برگه را کمی بالاتر آوردم. _بدبخت شدم نیما.
  11. پارت دوازدهم خمیازه ی طولانی ای کشیدم ، خیلی خسته ام اصلا از جمع های این چنینی خوشم نمیامد ، الان ترجیح میدادم همراه نیما و مهران در خانه نشسته بودم و باهم مشغول فیلم دیدن بودیم یا حتی تنها در خانه ای مشغول جن گیری.! لبخند تلخی زدم ، کام دیگری از سیگار گرفتم و فیلترش را داخل باغچه پرت کردم ، با قدرت نفسم را بیرون فرستادم و به دود غلیظی که از دهانم خارج شد ، نگاه کردم. با محوتر شدن دود ها ، درست در آنطرف باغچه در تاریکی ، دو جفت چشم بهم خیره شده بود . آب دهانم را قورت دادم و کمی سرم را جلوتر بردم تا بتوانم بهتر ببینم ، چشم ها همانند چشم گربه در شب می درخشید اما گربه نمیتوانست آنقدر خشمگین نگاه کند. لرزش دست هایم را با مشت کردنشان متوقف کردم ، هیچ نوری در ان سمت وجود نداشت که چشم ها بتواند ان را بازتاب کند پس فرضیه گربه خط میخورد. دستم را در جیبم فرو کردم و چاقوی ضامن دار را بیرون کشیدم ، با این حرکتم ، تحریکش کردم. صدای خس خس نفس کشیدنی به گوشم رسید ، چشم های با تکان هایی بالا و بالاتر رفتند و در ارتفاع دومتری از زمین ثابت ماندند ، انگار صاحب چشم ها تا ان موقع نشسته بود و حال از سرجای اش بلند شده بود. در صورت درگیری با همچین شخصی حتی اگر انسان هم بود ، شانسی برای پیروزی نداشتم. با حس اینکه چشم ها در حال نزدیک تر شدن به من است ، درجا خود را باختم. از سر جایم بلند شدم ، نفس های تند و پی در پی ام ، اجازه تصمیم گیری را بهم نمیدادند. چیزی تا رسیدن اش به من نمانده بود که تازه تصمیم به فرار گرفتم. با برخورد دستی به شانه ام فریادی کشیدم و به عقب چرخیدم ، مهران با قیافه ی نگرانی بهم نگاه کرد. _چیشده چرا داد میزنی؟ دست راستم که در حال لرزیدن بود را در جیبم فرو کردم ، نفس عمیقی کشیدم و سعی در زدن لبخندی کردم که مطمئنم قیافه ام را شبیه به احمق ها کرد. _هی..هیچی ، فقط ترسیدم. با بی اعتمادی به پشت سرم نگاه کرد و با دست کنارم زد ، به طرف باغچه که راه افتاد ، فهمیدم تصمیم اشتباهی گرفته است. سریع دستش را گرفتم و اجازه ی نزدیک شدن به آنجا را بهش ندادم ، به طرفم چرخید و عصبی بهم خیره شد. _ول کن دستم رو ببینم. لب زدم اما قبل از آنکه صدایی از میان لب هایم خارج شود ، دوباره آن دو چشم در تاریکی پدیدار شد. بی هیچ حرفی ، بهش خیره شده بودم ، مهران با کنکجاوی نگاهش را ازم گرفت و او هم به همان سمت خیره شد. _توم...میبینیش؟ با حرف مسعود حرکت دوباره چشم ها شروع شد ، اما اینبار جفتمان با سرعت به طرف داخل خانه دویدیم. *** نیما خنده ی بلندی سر داد و روی مبل غش کرد . نفسم را با حرص بیرون فرستادم و روی مبل تک نفره کنارش نشستم و مشغول بالا و پایین کردن کانال های تلویزیون شدم. از شدت خنده اش کم کرد ، خودش را بالا کشید و به پشت تکیه داد. _یعنی مهرانم در رفت؟ با حرص دکمه ی خاموش تلویزیون را فشردم ، به طرفش چرخیدم و با عصبانیت به چشم هایش که در اثر خنده ی زیاد خیس شده بود ، خیره شدم. _من رو باش با چه احمقی دارم بحث میکنم و ببین چقدر اوسگلم که فکر میکنم تو راه حلی داری...یه جن دومتری با اعصاب داغون داره میاد بزنه سرویسمون کنه تو انتظار داری مهران میرفت باهاش کشتی بگیره؟ _نه خب ، تصورش برام خنده دار بود. نفسم را با شدت بیرون فرستادم ، مشتم را مجکم روی دسته ی مبل فرود آوردم. نمیدانم چه فکری کرده بودم که نیما بتواند کمکم کند ، آن هم نیما!! _نظرت درباره جنه چیه آیدن. با دست صورتم را پوشاندم ، تا حالا اینقدر هیچکدامشان اذیتم نکرده بودند ، نمیدانم چی میخواهد که اینگونه آزارم میداد. _نمیدونم...اولین بارش نبود ، مطمئنم اخرین بارش هم نیست...مشکل اینجاست نمیدونم چرا همش دهنم رو سرویس میکنه .
  12. پارت یازدهم _کم پیدا شدی جدیدا؟ نگاهم را از صورت اش گرفتم و روی مبل های کرمی رنگ چیده شده در دو طرف هال چرخاندم. تمام بزرگتر های فامیل کنار هم نشسته بودند و در سمت راست ، بچه هایشان مشغول صحبت با یکدیگر بودند و از شانس بد من ، فرزین به من چسبیده بود. _آره همون که تو میگی . از روی صندلی بلند شدم و به طرف اشپزخانه راه افتادم. از این جمع های خانوادگیمان به شدت متنفرم ، نمیدانم من چه هیزم تری بهشان فروخته بودم که همیشه ادم بد ماجرا کسی جز من نبود. حتی زمانی که موضوع مستقل شدنم را در خانه مطرح کردم پدرم با کمال بی تفاوتی پذیرفت. نیشخند تلخی از یادآوری چهره اش زدم و وارد اشپزخانه شدم. مهران رو به روی گاز ایستاده بود و با دقت زیادی به قابلمه های روی شعله نگاه میکرد. نگاهی از گوشه ی چشم روانه ی صورت بی حالم کرد ، از گاز فاصله گرفت و به ماشین لباسشویی پشت سرش تکیه زد. _چیشد اومدی اینجا؟ قدمی جلو گذاشتم و به یخچال بزرگ طوسی رنگ کنارم تکیه دادم . به چشمان قهوه ای رنگش خیره شدم که در کنار بینی متوسط و لب های معمولی اش همراه با ته ریش محوش ، چهره ی جذابی را تشکیل می دادند. _کاش نمیومدم ، فوقش با یه عذرخواهی ازت حل میشد ، اصلا حال اینجا بودن رو ندارم مهران. اخم هایش کمی درهم رفت ، با چهره ی ترسناکی بهم خیره شد که درجا ساکت شدم و نگاهم را ازش گرفتم. همیشه همین است ، بی اعصاب و لجباز ، مطمئنا بچگی اعصاب خورد کنی را داشته ، از تصور بچگی مهران خنده ام گرفت که به زور خودم را نگه داشتم. _خداشفات بده فکر میکردم اون رامین و فرزین کم دارن تو که بدتری به کابینت نگاه میکنی میخندی. با سرفه ای خنده ام را کنترل کردم و بهش چشم دوختم ، سرش را به معنی تاسف تکان داد و به سمت قابلمه های روی گاز رفت. _کلا خانواده ما کم دارن مهران جان ، مثلا خود تو میای تو حیاطت گل های رنگی میکاری ، کل اتاق خوابت رو قاب عکس میچینی ، رنگای دکوراسین خونت رو شاد استفاده میکنی ولی در حقیقت یه آدم خشن ، بی احساس و بی رحمی. ملاقه ای که باهاش در حال هم زدن بود را بالا اورد و جلوی چشمانم گرفت. _اگه بازم زر زیادی بزنی همین رو فرو میکنم تو حلقت تمام خاندان رو از دستت راحت میکنم. تهدیدش را جدی گرفتم و بیخیال صحبت شدم ، کلا مواقعی که بی اعصاب میشد را دوست نداشتم . _من میرم تو حیاط یه سیگار بکشم بیام. _باشه منم میام پنج دقیقه ی دیگه . سرم را به معنی فهمیدن تکان دادم و از اشپزخانه خارج شدم ، از راهرو گذشتم و وقتی که به هال رسیدم ، سرعتم را بیشتر کردم تا توجه جه کسی را جلب نکنم. وارد تراس شدم ، با قدم های آهسته ای به سمت پله ها حرکت کردم ، نیمکت اهنی ای رو به روی باغچه بود. به طرف نیمکت راه افتادم ، با نشستنم روی نیمکت سرمای آهن لرزی را به تنم انداخت ، پاکت سیگارم را در اوردم و بعد از برداشتن یک نخ ، آن را کنارم گذاشتم. هوا کم کم رو به سردی میرفت و تا پاییز چیزی نمانده بود ، به پشت تکیه دادم و کام عمیقی از سیگارم گرفتم. عاشق شب های بارانی تهران بودم یا روز های ابری و گرفته ی شمال همراه بارانی که نم نم خیست کند. خنده ای کردم ، همه روز های شاد ارزو میکنند و من تصورم از روز های خوب ، باران و هوای گرفته است . شاید مهران راست میگفت که یک تخته ام کم است.
  13. پارت دهم _کیه؟ _باز کن ایدنم. بدون زدن حرف دیگری در را باز کرد ، با قیافه ی خنثی به داخل حیاط خیره شدم. مهران هم مثل نیما این اخلاق گند را پیدا کرده بود. وارد حیاط شدم و در را بستم. گام های آرامم روی سرامیک های خاک گرفته ی کف جیاط ، شروع به حرکت کردند. نفس عمیقی کشیدم و به در خانه که باز شد ،خیره شدم. بوی خوش گل های باغ حتی در شب هم باغ را ارامش بخش میکرد ، مهران برعکس حرکات دل نازک بودنی که می کرد روحیه ی خشنی داشت که با ضایع کردن بچه های فامیل آن را بروز می داد ، البته این در مورد من صدق نمی کرد. از دو پله ی پیش رویم بالا رفتم و روی تراس کوچک جلویم گام گذاشتم ، به طرف مهران که در چارچوب آهنی در ایستاده بود ، حرکت کردم. همه چون نوه ی اول فامیل است دوستش دارند اما غرور و عصبی بودنش هم بی تاثیر نیست. با گرمی با یکدیگر دست دادیم و بعد از در اوردن کفش هایم ، قدم روی موکت کرمی رنگ جلوی در گذاشتم. _کیا دعوتن امشب؟ دستی به چانه اش زد و با کتف به دیوار کنارش تکیه داد. _بابات و مامانت ، عمه نوشینت ، عمو احمدت و... . چهرم را آشفته کردم و به لبخند های محوش خیره شدم. _بچه هاشونم هستن والبته...باحضور افتخاری ایدن جان. _هرهرهر. با بی حوصلگی قدم های شک دارم را به طرف راهروی رو به رو حرکت دادم. مهران کنارم شروع به راه رفتن کرد و با دستش که پشتم گذاشته بود هلم میداد که واقعا این حرکتش عصبی ام میکرد. وارد هال که شدیم ، نگاهم را روی تک تک افراد حاضر در اتاق چرخاندم که مثل مافیاهای بزرگ در یک راستا کنار هم نشسته بودند و باهم حرفت میزدند. جالبی این جمع گرم و نچندان دوست داشتنی این بود که تک تکشان از من متنفر بودند غیر از مادرم و مهران. _به ایدن خانوم بالاخره دیدیمت. باز هم این کره خر ادم نشان احساس خوشمزگی کرد که مثل دلقک های سیرک بقیه را بخنداند. با نگاه خنثیی و لبخندی که به معنی شکر نخور تو یکی ازش روی گرفتم. _ فرزین...چرا در تلار اندیشه رو نمیبندی خیارشور. خنده ی طعنه داری به حرف مهران کردم ، کمی جلوتر رفتم و سلام دسته جمعی به بقیه کردم. مننتظر نماندم ببینم کی جوابم را میدهد و روی مبلی که نزدیک راهروی اشپزخانه بود و حکم دورترین جای را نسبت به جمع داشت نشستم. مهران به طرف اشپزخانه را افتاد و با اشاره ی چشم از کنارم گذشت. با رفتن مهران سکوت جمع شکست و شروع به حرف زدن کردند که این شانس بزرگی برای من بود چون دیگر کسی سعی در حرف زدن با من نمیکرد. جمعیت را از نظر گذراندم ، عمه نوشین با دقت زیادی به شوهرش خیره شده بود که با نداشتن کمتری دانشی به موضوع گرون شدن دلار و سیاست های پشت ان ، با نظرات کارشاناسانه ای که میداد جمعیت را متعجب میکرد. خنده ی ارامی کردم و از رسول چشم گرفتم. خنده ام که در حال محو شدن بود با دیدن دختر عمه نوشین که در حال به قتل رسوندن موز های داخل سبد میوه بود ، رنگ گرفت. وای خدا این جمعیت چقدر باحالن! فرزین روی مبل کنارم نشست و با قیافه ی چندشش که با گذاشتن ته ریشی که اصلا هم بهش نمی امد ، چندش تر شده بود ، بهم خیره شد و لبخند دندان نمایی زد.
  14. پارت نهم با رو به رو شدن با فضای خالی اسانسور ، آب دهانم را با استرس شدیدی قورت دادم. تپش های دیوانه وار قلبم ، در موسیقی که در محیط پیچیده بود ، گم شد. با فکری که در سرم نشست ، آهسته و لرزان سرم به عقب چرخاندم و در آینه نگاه کردم. با عادی بودن اوضاع ، نفسم را با اسودگی بیرون فرستادم. ناگهان صدای تق تقی از پشت سرم بلند شد ، نگاهم را از اینه گرفتم و به طرف صدا برگشتم. به یکباره اسانسور از حرکت ایستاد و اینبار صدای تق تق ها بلندتر شد و تا عمق جانم رسوخ کرد. ترس شدیدی سر تا پایم را به لرزه در اورد ، دستم را در جیب عقب شلوارم فرو کردم و با حس کردن چاقوی ضامن دار ، لبخند محوی روی صورتم پدیدار شد. تا حدودی خیالم جمع شد که اگر چیزی بهم حمله می کرد میتوانستم از خودم دفاع کنم. با قطع شدن صدا ، سکوت عجیبی جو متشنج را فرا گرفت ، تنها صدای موجود ، نفس های عمیق اویخته با ترسم بود. چاقو را از جیبم در اوردم و بازش کردم. _لعنت بهت چی از جونم میخوای. چاقو را محکم تر فشردم و خودم را به اینه ی پشت سرم چسباندم. _جونت رو. با شنیدن صدای کلفت و ترسناکی از پشت سرم به عقب چرخیدم و باز فرد قد بلندی را پشت سرم دیدم اما اینبار با برگشتنم به عقب ، چراغ های اسانسور خاموش شد. نفس عمیقی کشیدم و چاقو را کمی بالا تر گرفتم. تاریکی همه چیز را فرا گرفته بود و هیچ چیز قابل رویت نبود. جرقه ای در ذهنم زده شد ، چرا از اول همینکار را نکردم؟ سعی کردم به خودم مصلط شوم ، با چند نفس عمیقی که پشت سرهم گرفتم ، تنفسم را به حالت عادی بازگرداندم. زیر لب شروع به خواندن دعایی که در ذهنم نقش بسته بود ، کردم. تقریبا سه چهارم از متن دعا را خوانده بودم که برق اسانسور برگشت و در با صدای اهسته ای باز شد. لبخندی زدم و دست از خواندن دعا کشیدم. گامی به بیرون برداشتم و نگاهم را در سالن ورودی چرخاندم ، یا عادی بودن اوضاع ، به طرف در خروجی ساختمان دویدم. *** ماشین را کمی پایین تر از خانه مهران پارک کردم . پیاده شدم و در را بستم ، با زدن دزدگیر سویچ را در جیبم گذاشتم و در پیاده رو شروع به قدم زدن کردم. با گرفتن کام عمیقی از سیگارم ، تهش را داخل سطل اشغال عمومی که در کنار پیاده رو گذاشته شده بود ، انداختم. نگاهم را روی ماشین هایی که کنار خیابان پارک شده بودند ، چرخاندم. حتی جای سوزن انداختنم هم باقی نمانده بود چه برسد به پارک ماشین دیگری. رو به روی خانه ی ویلایی شیکی ایستادم و نگاهم را روی سنگ های تزئینی خانه چرخاندم. مهران همیشه عاشق رنگ قهوه ای بود ، برای همین سنگ هایی که در نمای خانه اش بکار برده بود را به همین رنگ زده بود. به طرف در اهنی سیاه رنگ حرکت کردم و زنگ در را فشردم.
  15. بسم الله الرحمن الرحیم

     

    نام رمان : یغماگری از جنس تاریکی.

    نویسنده : سامان کاربر انجمن رمان فوریو

    ژانر: عاشقانه ، غم انگیز

     

     

    به نام خالق خوبی ها

     

    مقدمه

    آنچنان میان کلمات قلمم بازی میدهمت که خودت در سیاهی جوهرم گم شوی...

    خواسته یا ناخواسته...ذهنت در میان باور های من اسیر است...

    مراقب باش...مراقب احساساتت که در بین خلق داستان هایم ، چگونه به بازی میگیرمش...من تاریک ترین رقصاننده قلم دنیام...

     

     

     

     

    منتظر رمان جدید باشید....