Yacjh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    102
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد Yacjh در جون 14

Yacjh یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

259 Excellent

7 دنبال کننده

درباره Yacjh

  • درجه
    دو ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    بندرعباس
  • سطح تحصیلات
    زیر دیپلم
  • بهترین رمان
    شوهرآهوخانوم،عابر بی سایه

آخرین بازدید کنندگان نمایه

361 بازدید کننده نمایه
  1. شوهر آهو خانم بلندی های بادگیر آلبرتین گمشده من پیش از تو زن سی ساله
  2. عاشقم….. اهل همین کوچه ی بن بست کناری ، که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ، تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟ من کجا ؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا ؟ تو به لبخند و نگاهی ، منِ دلداده به آهی ، بنشستیم تو در قلب و منِ خسته به چاهی…… گُنه از کیست ؟ از آن پنجره ی باز ؟ از آن لحظه ی آغاز ؟ از آن چشمِ گنه کار ؟ از آن لحظه ی دیدار ؟ کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم جای آن یک شب مهتاب ، تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم.. به كسي كينه نگيريد دل بي كينه قشنگ است به همه مهر بورزيد به خدا مهر قشنگ است دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي ب*و*سه هم حس قشنگي است ب*و*سه بر دست پدر ب*و*سه بر گونه مادر لحظه حادثه ب*و*سه قشنگ است بفشاريد به آغوش عزيزان پدر و مادر و فرزند به خدا گرمي آغوش قشنگ است نزنيد سنگ به گنجشك پرگنجشك قشنگ است پرپروانه بب*و*سيد پر پروانه قشنگ است نسترن را بشناسيد ياس را لمس كنيد به خدا لاله قشنگ است همه جا مست بخنديد همه جا عشق بورزيد سينه با عشق قشنگ است بشناسيدخدا هر كجا ياد خدا هست هركجا نام خدا هست سقف آن خانه قشنگ است #فریدون مشیری
  3. جنوب جان است تمامش موسیقی ست دریایش،جزایرش کوهها،درختها حتی باد هم نوای موسیقی ست. اینجا کسی هست که سلامش زمزمه عود است اینجا موج به گوش ساحل اواز میخواند و شب به گوش ماه و ما و ما که صدای مردمیم به گوش انسانهای عاشق جنوب جان است جانی گره خورده به موسیقی موسیقی گره خورده به لیوا و لیوایی گره خورده به روح همه چیز پیچ در پیچ است، اما آرامش عجیبی دارد این سرهایی که تکان می خورند و نوای لیوا را زمزمه می کنند. جنوب جان است خلیجی دارد که مردم را به موسیقی می خواند و موسیقی که مردم را به لیوا می خواند. دست های تیره ای دارد که می نوازند به عشق لیوا و ساحلی دارد با آفتابی سوزان که موسیقی را در خود جای داده و مردمش روحی خون گرم دارند که لیوا را به عنوان مهمان پذیرفته.
  4. دیر فهمیدم دستان مادر چقدر می تواند در خود معجزه هایی پنهانی از جنس آرامش داشته باشد از آن آرامش ها که کنار آسایش معنا می گیرد و با گذاشتن سرم روی پاهای او تزریق آرامش را در تک تک وجودم حس کردم. انگشتانش را بازیکنان توی موهای من فرو می برد و پلک های من از آرامش کم کم بسته می شود. بوی سبزی که روی پیراهن بلند گلدارش به جا مانده است مرا یاد قورمه سبزی هایی که هر از گاه برایم می پخت می اندازد و امروز همه چیز بوی آرامش می دهد و خوشبختی. خاله سمیه داخل شد و سینی چای دارچین را روی میز لبه تراس گذاشت و بعد نگاهی به ما کرد و لبخند زد،بی میل سرم را از روی پاهای مامان برداشتم و همراه خاله و مادرم از مسائل روزمره حرف زدیم،جرعه جرعه در هوایی که بوی گل های تازه شکفته بهار را می داد چای نوشیدیم و بعد همان ناهاری که انتظارش را می کشیدم کنار هم خوردیم "قورمه سبزی". *** کیفم را روی کاناپه اتاقم گذاشتم و خودم را روی تختم انداختم،برای لحظه ای چشمانم را بستم و همان موقع زنگ اسمس موبایلم به صدا در آمد. که می توانست باشد به جز مسیح همانطور اس ام اس بازی می کردیم که در اتاق به صدا در آمد و بعد از گفتن "بفرمایید" منیژه داخل شد. من هم صاف نشستم و او در حالی که یک سبد گل رز سرخ در دست داشت داخل شد با ذوق از جایم بلند شدم او هم لبخندی پت و پهن زد و گفت: -ببین مسیح برات چی فرستاده دخترم. با ذوق بیشتری یک قدم باقی مانده را طی کردم و گلها را از او گرفتم او هم با مهربانی بیشتری مرا نگاه کرد و بعد تنهایم گذاشت. رزهای سرخ را با عشق لمس کردم،مسیح در پیامک هایش اشاره ای از این غافلگیری زیبایش نکرده بود. کارتی لا به لای گلها دیدم و بعد از برداشتن کارت گلها را روی میز توالت گذاشتم. با باز کردن کارت سفید رنگ منتظر جمله ای عاشقانه بودم و نوشته را بلند خواندم. -امیدوارم این رزهای سرخ تسکین اون عکسای داخل پاکت باشه. لبخندم ماسید و نوشته ها جلوی چشمم رژه رفت،دستم را به میز گرفتم و فقط یک چیز در ذهنم رژه می رفت که این گلها از طرف مسیح نیست،او نمی تواند بار دیگر به کارت نگاه کردم...از کدام عکس در پاکتی می گفت! به سمت گلها رفتم تا نشان دیگری پیدا کنم اما هیچ چیز نبود با عصبانیت رزها را داخل سطل آشغال انداختم نمی دانستم این کیست که می خواهد آرامش مرا بر هم زند مثل دیوانه ها دنبال آن پاکت می گشتم و بالاخره داخل اولین کشوی میز کنار تختم پیدایش کردم. خودم هم نمی دانستم این استرس یک آن از کجا آمده یک دلم می گفت این پاکت زرد رنگ را باز مکن مگذار هیچ چیز آرامشت را برهم زند و دل دیگرم می گفت بازش کن و رو به رو شو. و بالاخره بعد از کلی دل دل دست بردم و در پاکت را باز کردم. سه عکس و دو برگه داخل پاکت بود اول برگه را برداشتم با خواندن محتویات برگه هرلحظه بیشتر احساس نفس تنگی می کردم با دیدن امضای مسیح پای برگه عرق ریختم و با دیدن عکسی که مسیح را کنار پدرم دیدم فرو ریختم و با خواندن برگه دوم اشک هایم روان شد اما خیلی زود جایش را خشم گرفت و من دیر فهمیدم که این خشم قرار است همه چیزم را بگیرد. *** (زمان حال) سرش را روی زانوهایم گذاشت و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد. من هم همانطور خیره مانده بودم به ساعت ایستاده ای که خیلی وقت است روی ساعت پنج مانده. مادرم از شدت زار زدن می لرزد و می لرزد و صدای شیون او کل خانه را پر کرده و زنان همسایه همراهش اشک می ریزند، گاه آبی به صورتش می زنند و دلداری می دهند اما مگر دلی مانده که دلداری داد؟ اشکهای سپنتا شلوار مشکی ام را خیس می کند و من هنوز به آن ساعت خیره ام و فقط یک چیز در سرم تکرار می شود "من باعث شدم" می بینمش که میاید هنوز همانطور است با لباس های مشکی داخل که می شود عینک ریبن اش را در میاورد و به سمت من میاید حتما صدف به او گفته شاید هم الیار تا پیشم بیاید شاید بیشتر از مادرم همه اینجا برای من دلسوزی می کنند و شاید برای همین از او خواسته اند بعد از یک هفته جلوی من ظاهر شود. زیربغلم را می گیرد و جسم مرا با خودش به سمت طبقه بالا می برد انقدر بی جان هستم که پاهایم نای راه رفتن ندارد او هم بیخیال به جمعیت داخل سالن مرا بغل می گیرد و با خودش می برد. بغل او باعث می شود بعد از یک هفته بغض کنم و به یاد بیاورم چه بر سرم گذشت و چه بر سرمان گذشت و شاید هنوز هم نگذشته! سرم را که روی سینه اش می گذارم اشک در چشمانم جمع می شود و به پیراهنش چنگ می زنم تا مانع اشکهایم شوم او هم مثل یخ می ماند در اتاق را باز می کند و داخل می رود و من به ته ریش هایش خیره می شوم که این بار بلندتر از همیشه است. مرا روی تخت می گذارد همان تختی که تمام اشکهایم را در خود پنهان می کرد و من دوباره همانجا هستم در همان نقطه،شاید بدتر از قبل باشم شاید همان قدر بد مثل قبل. دوباره من کز می کنم،زانوهایم را بغل می گیرم و او طوری که انگار من نیستم رو به پنجره می ایستد. من در تاریکی اتاق او را نگاه می کنم و او جایی ایستاده که روشنایی بیرون به سمت او نور بخشیده. من تاریکی و او روشنایی؛ من خودم را مثل گهواره تکان می دهم او سیگار دود می کند. در هوای او نفس کشیدن فقط بغض را به گلویم میاورد و با این حال برایم عذاب معنی نمی شود. بعد از یک ساعت و چهل و چهار دقیقه و سه ثانیه که من در حال شمردن زمان هستم او میاید؛قدم برمی دارد به سمتم و من هنوز بیدارم،چشمانم بسته است اما بیدارم و نفس هایش را روی صورتم حس می کنم. جرات ندارم چشمانم را باز کنم می ترسم باز کنم و او نباشد می ترسم خیال باشد، لای پلک هایم را که باز می کنم او به من پشت کرده و پایین تخت نشسته و من درست پشت سرش هستم. نمی فهمم چه می شود هق هق های آهسته ام شروع می شود و بلند و بلندتر می شود اما او به سمتم بر نمی گردد تا اینکه دستم را روی شانه اش می گذارم،عضلاتش سفت می شود و به سمتم بر می گردد صورت اشکی ام را که می بیند،کنارم می نشیند و من نگاه سیاهش را که می بینم آرام با صدایی که خش دارد زمزمه می کنم: -بی پدر شدم مسیح. با گفتن این جمله خودم هم دلم برای خودم سوخت چه برسد به او که مرا در آغوشش می فشارد و من بعد از یک هفته زار می زنم و او طوری که انگار چیزی نشده مرا دلداری می دهد. اشکهایم را پاک می کند و مثل بچه های کوچک مجرم از من معذرت خواهی می کند و من دلیلش را درک نمی کنم. بی خیال به همه اتفاقات خودم را در آغوش او خالی می کنم و یک آن احساس کنم می توانم با تکیه به شانه های او این درد را بگذرانم... اما دیگر دیر بود... من مجرم احساس شده بودم... کسی که احساس پروانه ای بینمان را کشت!
  5. مرا به سمت گوشه سالن کشید و به ستون تکیه ام داد،گوشه ای از موهایم را پشت گوشم زد و شمرده گفت: -این همه زیبایی برا کیه؟برا خانومای مجلس؟ ریز خندیدم و سعی کردم از پشت سرش موقعیت را بسنجم،شروع به ور رفتن با بند کراواتش که کج شده بود شدم و لب زدم. -برا دل خودم آقا،خوشتیپی تو برا چیه؟ انگشتانش را زیر چانه ام گذاشت و چشمانم را به چشمانش گره زد. خواست لب باز کند که از پشت صدای قدم هایی را شنیدم سریع از حصار دستانش بیرون آمدم و به سمت سالن دویدم،شروع به باد زدن خودم کردم تا گونه های ملتهبم حالم را لو ندهد،منیژه به سمتم آمد و گفت: -چیشد دختر؟به مسیح گفتی به رستوران زنگ بزنه؟ "ای وای" ای زیر لب گفتم،یادم رفته بود برای چه پیش مسیح رفته بودم و حالا دست از پا دراز تر برگشته بودم از نگاهم فهمید و به جای سرزنش ریز ریز خندید. -امان از این جوونی دختر! سرخ شدم و سر زیر انداختم او هم غرغرکنان زیر لب گفت: -چقدر گفتم خودم غذاها رو درست می کنم مادر الان معلوم نیست این غذاهای رستوران چطور باشه آبرومون جلو ملت بره. منیژه زن خانه بود و واقعا زن بود که با وجود اینکه نسبت فامیلی نداشت از هر آشنایی آشناتر بود و برای غذای حنابندان صدف حرص می خورد،اگر به زور ما نبود می خواست با این کمر دردش خودش غذاهای امشب را درست کند و هنوز به غذاهای رستوران اطمینان نداشت. باز هم به او اطمینان دادم که غذای رستوران مسیح حرف ندارد و کنارش به مسیح زنگ زدم تا مطمئن شود همه چیز مرتب است. با اینکه امشب یک جشن خودمانی بود با این حال زندایی مریم بی هیچ وسواسی به آرایشگاه رفته بود و صدف هم تا یک ساعت دیگر از آرایشگاه بر می گشت قرار بر این بود جشن زنانه ای باشد و مردها هم بیرون در حیاط خانه متین بابا مشغول گپ و ورق بازی باشند و زن ها داخل برای خودشان مولودی کوچکی داشته باشند. مسیح و الیار بیرون مشغول تدارک بودند و متین بابا هم به کارهایشان نظارت می کرد، من و منیژه هم داخل همه چیز را راست و ریست می کردیم. لباس دکلته سبز تیره بلند با نوار های طلایی که لبه آن دوخته شده بود و از کمر کلوش می شد با شال حریر بلندی که یه طرفه از شانه میفتاد مانند لباس های هندی بود و حسابی در تنم دوستش داشتم با نگاه های یواشکی مسیح از پنجره هم متوجه شدم او هم مرا در این لباس دوست دارد اما اخطار های متین بابا نمی گذاشت سرک بکشد. کم کم همه مهمان ها آمدند به جز خانواده عمو مجید در لحظاتی که فکر نمی کردم بیایند‌،ماندانا و مادرش و پشت سرشان فاطیما خانم و تبسم به داخل آمدند. صدف روی مبل دو نفره ای نشسته بود و با گوشه لباس حریر سرخش بازی می کرد از دور برایش ب*و*سی فرستادم که چشمکی زد،کم کم خانم ها جمع شدند و شروع به دف زدن و خواندن و کل زدن شدند من و منیژه هم شکلات می ریختیم و در حد توان کل می زدیم،منیژه به زیبایی کل می زد و به من هم خوب آموخت اواسط مراسم بود که تقی به در خانه خورد من برای باز کردن در پیش قدم شدم و با باز کردن در کسی را کنار مسیح دیدم که هرگز فکر نمی کردم در این خانه ببینمش‌،آن هم نه این زمان... کسی که می دانستم بی گ*ن*ا*ه از این خانه رانده شده و او کسی نبود به جز مادرم که چقدر احساس می کردم بعد از شنیدن حقیقت بی گ*ن*ا*هی او بغلش کنم و به جای هق هق های پشت جلویش اشک بریزم،می دانستم سپنتا آمده اما نمی دانستم مادرم هم همراهش هست نگاهی به مسیح کردم و فهمیدم کار او است که مادرم را علی رغم مخالفتش به اینجا آورده قدرشناس نگاهش کردم که او هم یک بار محکم پلک زد و به مادرم اشاره کرد من هم خودم را در اغوش مادرم انداختم اگر با خودم بود دوست داشتم همانجا هق بزنم اما نگاه های مسیح و بودن در این مجلس مانعم شد از پشت سر صدای خاله سمیه را شنیدم که می پرسید کیست که در زده با کنار رفتن من مادرم را که دید خشکش زد و اشک های خواهری را دیدم که بعد از چندین سال جدایی خواهرش را دیده،شاید از چشمانش می پرسد "درست می بینم"چشمانش هم با نم اشک جوابش را می دهند، خودش را به ستون در تکیه می دهد و زیر لب می پرسد "خودتی سمیرا" و اگر با من باشد می گویم "نه" این نمی تواند همان سمیرای بیست و خوردی سال پیش باشد این سمیرا زیر چشمانش گود افتاده کمرش رو به خمیدگی ست از فراغ دوری خواهر و برادر از چشمان فراری پدر که نمی تواند به صورت ته تغاری اش که روزی او را روی پاهایش می نشاند نگاه کند از صورت سرخ از سیلی که از دست اشتباهی سوخته او سمیرای دیگری ست نه آن سمیرایی که خاله سمیه به عنوان خواهر فراری می شناخت نه آن سمیرایی که من به عنوان مادری که خودش را در خوش گذرانی با دوستانش غرق کرده بود می شناختم است او همانی است که می خواهد غم هایش را نشان دهد و تظاهر به یک آدم دیگر بودن را کنار بگذارد. فرو رفت در آغوش خاله سمیه و منیژه و هق هق هایشان فضا را پر کرد و بعد به سمت سالن هدایتش کردند و در آخرین لحظه به سمت مسیح سر بر گرداند که او هم گفت: -شما نیستی که باید خجالت بکشی اونایی باید خجالت بکشن که بی گ*ن*ا*ه رو گ*ن*ا*هکار دونستن. و می بینم نقش لبخند مادرم را و قدم هایی که با اطمینان به سمت حضور در کنار خانواده اش برداشته می شود من هم می خواهم در کنارش باشم تا نگذارم کسی به او تیکه و طعنه ای بپراند ولی مگر می شود از این محبت مسیح گذشت...قدمی به سمتش بر می دارم که او هم به در تکیه می دهد و باد ملایمی به داخل می آید،بی هیچ حرفی بغلش می کنم او هم مرا در آغوشش می پذیرد. نه من در گذشته نقش داشتم نه او ما هر دو ثمره های دو آدم بی گ*ن*ا*ه و گ*ن*ا*هکار بودیم اما هردو برخلاف همه چیز به سمت خوبی ها رفتیم و او چه دلی داشت واقعا؟حتما به مادرش این طور بوده که به او رفته و دلسوز و مهربان شده. به یاد گمان روزهای اولم که از او میفتم شرمنده می شوم که او را آدمی سنگدل و خودخواه فرض کرده بودم و اکنون برای داشتنش به خود می بالم،تمام حرف هایم را با آغوشم می خواند و باز من به سمت مجلس زنانه راهی می شوم و او هم به سمت مجلس مردانه. خداراشکر کسی بی هیچ تیکه و طعنه ای مادرم را می پذیرد و بعد مجلس با شور بیشتری ادامه می یابد‌ و همه با خوشحالی بیشتری دست و کل می زنند و در شادی صدف و الیار سهیم می شوند. وقت پذیرایی که رسید به سمت اتاقم رفتم تا یک سری از بسته های شکلاتی را که در اتاقم گذاشته ام بیاورم تا برای بعد از شام داخل سبد بریزم اما ماندانا را دیدم که با کمال تعجب از اتاق من خارج می شد انگار با دیدنم هول کرد که سرجایش صاف ایستاد و به من زل زد. انگار مانده بود چه بگوید که من به دادش رسیدم و گفتم: -چیزی لازم داشتی؟ دستانش را در هم قفل کرد و از قسمت تاریک راهرو خارج شد. من من کنان گفت: -چیزه...دنبال دستشویی بودم گفتم بیام تو یکی از اتاقا...اوم...نمی دونستم این اتاق توعه...ببخشید. زیر لب "اشکالی نداره" ای گفتم که او هم سریع از کنارم گذشت و رفت. حالتش کمی عجیب بود مطمئن بودم دیگر انقدر کم به اینجا نیامده که نداند سرویس بهداشتی خانه کجاست و به اتاق من بیاید؛شانه ای بالا انداختم و خودم را به بی خیالی زدم. بعد از شام کم کم مهمان ها رفتند و جمع خودمانی شد و با شوخی های دایی و الیار گذشت و سپنتا هم حسابی مزه می پراند و همگی کنار هم می خندیدیم و فقط جای متین بابا خالی بود که هنوز به خانه نیامده بود و در چشمان مامان می خواندم که خودش را دلیل دیر کردن متین بابا می داند و همه خوب می دانستیم متین بابا هنوز نمی تواند با مامان روبرو شود،مامان هم که اوضاع را اینطور دید به همراه خاله سمیه به خانه شان رفت و نگذاشت من به دنبالش بروم می گفت اینجا خانه من است و حق ندارم متین بابا را تنها بگذارم من هم به اجبار قبول کردم و با اینکه آن شب خیلی خسته بودم تا صبح با مسیح داخل حیاط زیر نور ستاره ها نشسته بودیم و حرف می زدیم و قسمت خنده دار ماجرا آنجا بود که وقتی که مسیح در حال نوازش موهایم بود و من هم کم کم داشتم در آغوشش خواب می رفتم متین بابا بالای سرمان ظاهر شد و با چنان اخمی نگاهمان کرد که سریع از هم جدا شدیم و با چنان اخمی مسیح را راهی خانه اش کرد که من خودم را کنترل کرده بودم تا نخندم،متین بابا یک لحظه که چهره خندان مرا دید احساس کردم با آن اخم هایش دنیا را برایم تمام کرده اما دیدم که او هم زیرزیرکی می خندد و به رویم نمی آورد،به جز الیار و صدف آن شب برای همه مان شب خوبی بود و پرخاطره.
  6. اشک هایم جلوی چشمانم را تار کرد اما به هیچ وجه حاضر نبودم به پاهایم فرمان ایستادن بدهم همانطور می دویدم به سمت مسیری که خودم "دور شدن" نامیده بودمش انگار خیابان و کوچه ها هم می خواستند بگذارند من دور شوم و هیچ بن بستی جلویم نگذاشتند. هق هق هایم خفه شده بود و نفس نفس میزدم اشک هایم هرکدام به سمتی از صورتم روانه می شد و من فقط می خواستم دور شوم دوباره آن صحنه جلوی چشمانم آمد و به پاهای بی جانم رمق داد نمی توانستم بمانم من چه کردم...! چگونه توانستم انقدر بی رحم باشم. در میان دویدن هق هقم اوج گرفت و سینه ام تیری کشید پاهایم به سنگی گیر کرد و سکندری خوردم و در نهایت به زمین افتادم...پیشانی ام محکم با زمین اصابت کرد و زانویم به آسفالت کشیده شد و احساس سوزش به هق هق هایم اوج داد. درد داشتم دردی که هیچوقت تجربه اش نکرده بودم شوک حادثه چند لحظه پیش،عذاب وجدان و ابهامات و سوال ها درد شده بودند دردی بزرگتر از زخم زانو و خراشیدگی پیشانی ام... همانطور چشمانم را بسته بودم و روی زمین بودم کم کم ازدحام مردم را دور خودم حس کردم اما نای باز کردن چشمانم را نداشتم... این بازی از کی شروع شد که من نفهمیدم...سیاهی نزدیک می شد و من به سمت دو هفته قبل رفتم همان دو هفته ای که ظاهرش فریبنده بود و در درون دروغ ها و پنهان کاری ها جولان می داد.. *** فصل دوم "پروانه بی بال پروانه نیست!" از منشی خداحافظی کردم که با خوشرویی جوابم را داد و با لبخندش تا دم در همراهی ام کرد انگار این واحد پر بود از لبخند از لبخند منشی بگو تا دکتر و آبدارچی سالخورده همه با لبخند های بی ریا دنبالت می کردند و پشت آن لبخند ها هیچ پنهان کاری نبود منشی با خوش آمد گویی بی ریا لبخند می زد آبدارچی با لبخندش چای تعارف می کرد و دکتر با حرف هایی که می زد لبخند را به همراه داشت من هم به تصویر خودم در آینه آسانسور زل زدم و به روی خود لبخند پاشیدم شاید دیوانگی بود که با دیدن لبخند روی لبهایم سرافراز شوم شاید چون این اولین بار نبود که هربار از آن در خارج می شوم این احساس را دارم؛احساس خوب شدن احساس رها شدن و چه خوب بود که می توانستم خوبی های اطرافم را باور کنم و به اندازه اش با بدی ها کنار بیایم چون زندگی پر بود از خوبی ها و بدی ها و به این باور رسیدم که اگر بدی ها نبود هیچکس خوبی ها را دوست نداشت و بزرگ نمی دید. الان وقت این نبود که خود را در اتاق حبس کرد باید ایستاد دست او را گرفت و با لبخندی واقعی به راه خود ادامه داد راهی که هیچکس آدم بد قصه نشود دلیل تمام این احساس های خوب که جلویم ایستاد لبخندم واقعی تر شد او هم مرا به داخل ماشینش دعوت کرد از حالم پرسید و به شکل خودش رفتارهای مسیحانه اش عشق را به من ابراز می کرد. صدف با دیدن ما مثل بچه ها از کنار الیار جدا شد و به سمت ما قدم تند کرد زیر لب شنیدم که مسیح با مزاح گفت "باز هم شروع شد" و من می دانستم دیوانگی های صدف در سه روز قبل از عروسی اش هم بی پایان است انگار این دختر آدم های اطرافش را ندید که چطور به او زل زده بودند و با این حال به سمت من آمد تازه متوجه او در لباس عروس شدم همان لباس عروسی بود که انتخاب کرده بود،چقدر به او آمده بود. با وسواس گفت: -سمرا یه لباس جدید اومده اونم خیلی خوشگل بنظرت لباس رو عوض کنم! گنگ نگاهش کردم و بالاخره منظورش را گرفتم سریع گفتم: -چی میگی صدف لباست خیلی هم خوبه بعد هم سه روز بیشتر تا عروسی نمونده چطور می خوای یه لباس دیگه انتخاب کنی. دست مرا کشید و به آن سمت مزون برد،به لباس تن مانکن اشاره کرد. -ببین چقدر خوبه. راست می گفت لباس تن مانکن محشر بود برعکس لباس تن صدف که پر از سنگ دوزی بود این لباس بسیار ساده و نفیس بود بندهای شلی که روی شانه میفتاد و یقه قایقی اش با آن پف پرنسسی و دنباله دار بی نظیر بود یک لحظه محو لباس شدم و با صدای صدف به خود آمدم. -تو هم عاشقش شدی نه. با سر تایید کردم و لبخندی زدم او هم با ذوق بیشتری ادامه داد. -ولی بیخیالش شدم نمی خوام این لباس رو عوض کنم. اگر نمی خواست پس دلیل ذوق کردنش چه بود اما بنظرم این لباس محشر به صدف میاد و حالا که صاحب مزون آشنا بود می توانست برای صدف آماده اش کند. -ولی این بی نظیر صدف از دستش نده. لبخند کشیده ای زد و مرا به سمت اتاق پرو هل داد،متعجب مانده بودم. به فضای اتاق نگاهی انداختم که شیطان ابروهایش را بالا داد. -فکر بهتری دارم تو همینجا بمون من الان میام بیرون نیایا. گیج نگاهش کردم که بی توجه به حالت من در اتاق را بست و من ماندم در اتاقی که کم از یک سوییت کوچک نداشت. خودم را در آینده برانداز کردم و با دیدن شال سرخ آبی که مسیح برایم خریده بود لبخند به روی لبانم که ست شالم بود آمد و عشق او در هر لحظه سرشار از شادی ام کرد،صدف به همراه دختر جوانی که انگار اینجا کار می کرد جلویم ایستاد و با اشاره اش دختر لباس عروس را داخل اتاق آویزان کرد‌،همان لباس عروس زیبا. خواست تا در اتاقک را ببندد که قبلش گفت: -بپوشش‌،کمک خواستی صدام کن. لب باز کردم تا حرف بزنم که بی تفاوت به من در را بست و رفت و من هم سرگردان یک نگاه به در می کردم و به لباس عروس که هرلحظه با دیدنش زیبایی آن مرا وسوسه به پوشیدنش می کرد و در چشمان صدف هم همین را خواندم چه عجیب بود که درست چند ماه پیش در حال پرو همچین لباسی بودم و امروز هم قصد همچین کاری را دارم غمی که آنروز در دل داشتم کجا و مسروی امروز کجا..! به هرسختی که بود و با کمک یکی از کارکنان مزون لباس را پوشیدم و بعد وقتی به سالن مزون رفتم،صدف با همان لباس عروس در حال عکس گرفتن جلوی آینه بود؛به پشت سرش که رفتم از داخل آینه مرا که دید به سمتم برگشت و با ذوق از سر تا پا با نگاهش مرا از نظر گذراند و جیغ کنترل کشیده ای از ذوق کشید. می دانستم الان سیل تعریف هایش به سمتم پرتاب می شود و همینطور هم شد بعد از آن دستم را کشید و هردو کنار هم جلوی آینه قدی ایستادیم او هم موبایلش را تنظیم کرد و شروع به عکس گرفتن شد آخرین ژست را که گرفتیم از داخل آینه چهارجفت چشم خیره را روی خودمان دیدیم به پشت سر که برگشتیم با نگاه مسیح و الیار روبرو شدیم که هردو به ما خیره بودند‌. مسیح بی اینکه پلک بزند مرا نگاه می کرد حتما برایش غیر منتظره بوده که بی خبر مرا در این لباس دیده. الیار سریع واکنش نشان داد و به سمت صدف رفت و شروع به پچ پچ با او شد،من هم منتظر به مسیح نگاه می کردم که بالاخره با یک لبخند مرموز به سمتم قدم برداشت. قدم اول را که برداشت قلبم همراه با طنین کفش های نوک تیز مردانه اش محکم زمین را به صدا در آورد،لبخند او مرموز تر شد و لبخند من خشک شد. با قدم دوم می شد نفس های عمیقش را حس کرد و نفس های من در سینه ام محب*و*س می شد. قدم سوم به من رسید و صورتش را به من نزدیک کرد طبق عادت هربار برای لرزش قلبم در گوشم شروع به حرف زدن کرد،اگر می دانست چه بر سر قلب دیوانه من می آورد شاید اینکار را نمی کرد. آرام زمزمه کرد. -اگه می دونستی با پوشیدن این لباس چه بلایی سر قلب دیوونه من آوردی هرگز نمی پوشیدیش. با شنیدن جمله ای که خودم به آن فکر می کردم سرخ شدم می دانستم دیگر قابلیت خواندن ذهن را ندارد مثل خودش بازی ام گرفت و در گوشش زمزمه کردم. - اگه می دونستی با زمزمه هات با قلب من چیکار می کنی هرگز اینکار رو نمی کردی. ***
  7. برای عضو شدن در نویسندگان فوریو باید تست بدید اگه تایید شدید بعد
  8. با دو قدم بلند خودم را به او رساندم و آستین تونیک سبزآبی اش را گرفتم به ناچار ایستاد و به سمت من رو برگرداند هیچ مزاح و شوخی در صورتش نمایان نبود و جدی ات را می شد نه تنها در صورتش بلکه در نی نی چشمانش هم دید. کلافگی را در صورتش می خواندم حق داشت خودم از آن حرف ها شرم داشتم لبانم را با زبانم تر کردم و بالاخره بعد از کلی دل دل لب گشودم. او هم منتظر به من چشم دوخته بود. -صدف حرف های اون روزم واقعا شرم آور بود نمی خوام الان با دلسوزی منو ببخشی ولی واقعا پشیمونم. جمله آخر را که از ته دل گفتم آخر سر آهی کشیدم که او هم با نگاه عمیقش مرا کاوید. درحالی که ناامید شده بودم او از درب فاصله گرفت و مرا در آغوش خود جای داد. لبخندعمیقی زدم که او شروع به دلجویی کرد. -منم مقصرم اومدم خوبی کنم ولی راهم اشتباه بود ببخشید خواهری. چقدر این صفت خواهر برای من که یک باره خواهردار شده بودم زیبا و دلنشین بود. او را بیشتر به خود فشردم و این بار به گلدان قدی دم در خیره ماندم،گلدان خالی هم مثل من بود دور از گل هایی که به آن نما می دهند مثل من که دور از مسیح بودم. با باز شدن در تابش خورشید روی سنگ کاری های گلدان افتاد و نمای آن بیشتر شد انگار که گل هایش بازگشته بودند. قامت مسیح را که روبه رویم دیدم دستانم شل شد و صدف که متوجه شد کنار رفت و حال من و او با تماس چشمی دلتنگی هایمان را به رخ هم می کشیدیم. دست در جیب مرا می پایید و من هم از شدت استرس دستان عرق کرده ام را به پیراهنم می کشیدم. صدف به من نزدیک شد و کنار گوشم زمزمه کرد. -عصر بیا مزون می بینمت. انقدر محو مسیح بودم که نفهمیدم کی رفت. چطور من و او انقدر دور از هم مانده بودیم مگر نمی دانست آغاز هرچیز من است خواب که هیچ زندگی بی او متوقف می شود! قدمی نزدیک شد که قلب دیوانه من باز لرزید و این لرزش ها انگار هیچوقت تمامی نداشت و همیشه عشق را فریاد می زد! این داغی گونه ها و سرخی شان سرمستانه عشق را فریاد می زدند و بدون شرم نگاه او را به خود می کاویدند! شرم این دل کجا بود که برای رسیدن به یار به تب و تاب کشانده بود مرا،برای "آغوش" او که آغوش تر از هر آغوشیست! و من بی شرم با چشمانم فریاد می زدم "بغلم کن" او هم با قدم هایی که به من نزدیک می شد تب و تابم را بیشتر می کرد... به خدا من امشب از عشق او تب می کنم!... به خدا تب عشق مرا در خودش می سوزاند!... و این برایم زیبا تر از هر زیباییست! *** جا کلیدی اش را از جیب شلوارش در آورد و به سمت قفل در قرمز رنگ که حسابی نما داشت برد،با چرخش کلید در باز شد. حق تقدم را به من داد و خود کنار رفت،من هم طبق خواسته او پاه به خانه ای که برایم غریب بود گذاشتم،خانه ای که با دیدنش ابروهایم بالا رفت. خالی خالی بود بدون هیچ وسایلی،دیوارهای سفیدش بدطوری به من دهان کجی می کرد و حال مربعی شکلش جای خالی اسباب را فریاد می زد از گچ کاری های دیوار و آشپزخانه ای که نه کابینت داشت نه گاز و عود معلوم بود این خانه هیچوقت روی اسباب ندیده ولی سوال اینجا بود که ما اینجا چه می کردیم؟! به سمت مسیح برگشتم که دست در جیب در نیم قدمی ام به من خیره بود با یک قدم فاصله مان را کوتاه کرد و نفس های داغش را روی صورتم هوف داد،هنوز هم عجیب دلم بی تاب آن آغوش گرمش بود چه می کرد با من؟ چشمانش را که به چشمانم گره زد لحظه ای مسخ نگاهش شدم و مثل همیشه نتوانستم هیچ چیز را در آن چشمها بخوانم و فقط خیرگی اش را قبول کردم او هم با گرفتن نگاهش و چرخاندن چشمانش به سمت دیگر مجازاتم کرد! ‌چشمان تو ،معنای تمام جمله‌های ناتمامی‌ست که عاشقان جهان دستپاچه در لحظه دیدار فراموشی گرفتند و از گفتار بازماندند... (عباس معروفی) -خب،چطوره؟از اینجا خوشت اومد؟ از عالم او بیرون آمدم و در دل به خوش آمدنم فکر کردم از چه باید خوشم میامد؟ای داد نکند چشمانش را می گوید! لبانم را محکم گاز گرفتم و سر پایین انداختم این دلتنگی های من عجیب بی قرارم کرده بود و این رفتارهای نا به جا از من بعید بود و برای خودم هم عجیب! لرزش شانه هایش را که دیدم سربالا بردم و با چهره خندانش رو به رو شدم او هم برعکس هردفعه که مسخ چشمانش می شدم چشم چرانی ام را به رویم آورد و مرا از خجالت آب کرد. -منظورم نگاهای شیطونت نیست دختر خوب!خونه رو میگم. راست می گفت این بار واقعا شیطنت بود هربار فقط به چشمانش بسنده کرده بودم و حال این پیراهن چهارخانه سفید و لیمویی رنگش به دلم نشسته بود و بلک افغانش مشامم را پر کرده بود دکمه باز یقه اش هم برنزه تنش را نشان می داد و زیر این پیراهن و رنگ لیمویی اش جالب بود. سرفه ای مصلحتی کردم و از او دور شدم و شروع به قدم زدن در خانه کردم،خیلی بزرگ نبود؛پنجره ای قرار گرفته در حال مربعی شکل که نور آفتاب را به داخل دعوت کرده بود توی چشم بود و آشپزخانه ای گرد و راهرویی که کنارش بود و انتهایش از کنار پنجره ناپیدا و دو در درست روبروی آشپزخانه قرار داشت. از پنجره دل کندم و روی کانتر نشستم،دروغ چرا سبک این خانه برایم زیبا بود مخصوصا اینکه ویلایی بود و تاب دونفره داخل حیاط نگاهم را جلب کرده بود. -خیلی خوبه سبک جالبی داره ولی خونه کیه؟ با لبخند و گام های آرام به سمتم آمد دو دستش را دو طرف پاهای آویزانم گذاشت و به من خیره شد. -مال ماست. مال ما؟منظورش از "ما" من و خودش است نه؟ یعنی این خانه برای ما است این "ما" شدن چقدر شیرین است. -اینجارو برای خودمون گرفتم،همینطور که می بینی سفیدِ سفید همه چی باید طبق سلیقه خودمون باشه. چه زیبا حرف می زد از "ما" هایمان از چیزهایی که "ما" حساب می شد! چانه اش را خاراند و نگاه من روی انگشت های کشیده و مردانه اش قفل شد این دست ها چرا بار دیگر دستان مرا نمی گیرند آخ این دستها! همان لحظه دستم را گرفت و لرز دلتنگی را به دلم انداخت گرمای دستانش سردی وجودم را لمس کرد و به یک باره همه چیز متوقف شد. -ولی اول باید ازدواج کنیم! می دانستم از نگاهش خواندم که دوباره می خواهد آن بحث را راه بیندازد و این بار با نشان دادن این خانه مرا در تصمیمم مصمم کرده بود. دستانم را آرام از دستانش بیرون کشیدم. -من فکر کردم به همه چیز من... نگاهم را از او دزدیدم. -نمی تونم برام قابل هضم نیست! سکوت میان فضای خالی جا گرفت و اکو صداهایمان خاموش شد. هنوز نگاهم خیره شاخه درختی بود که به شیشه های پنجره برخورد می کرد. خشی بر صدایش افتاده بود که دلم را آتش زد. -یعنی نمی خوای باهام ازدواج کنی؟ مگر می شد نخواهم مگر می شد! بالاخره نگاهش کردم چه محزون بنظر می رسید. -می خوام ولی به زمان نیاز دارم میشه عجله نکنیم؟ نفسی عمیق کشید و دوباره دستانش را دو طرفم گذاشت،بی تردید لب زد. -چرا نشه،معلومه که میشه! چقدر این جمله شیرین بود اینکه برای من برای خوب شدن من صبر می کند! آغوشش را به رویم باز کرد و من تمام دلتنگی هایم را با پیچاندن دست هایم دور کمرش ریختم و سرم را روی سینه اش گذاشتم او هم باز با زمزمه هایش عاشق ترم کرد. -بخاطر تو هرچقدر لازم باشه صبر می کنم! عشق مانند بیمار شدن است ! نمی‌دانی چطور اتفاق می‌افتد ...! عطسه می‌کنی ، یکهو می‌لرزی و دیگر دیر شده است ، تو سرما خورده‌ای ...! (آنا گاولدا)
  9. با شنیدن صدای مجیدخان قدم هایم متوقف شد و در راهرو ایستادم. -خیلی فکر کردم متین،مانی برام عزیزه بخدا منتظر بودم یه ناراضیتی کنه تا سریع مخالف این وصلت بشم ولی... منتظر ماندم تا ادامه حرفش را بزند. -هیچی نگفت،مسیح هم برام عزیز برای همین مخالفتی ندارم. درست می شنیدم مجیدخان به جای داد و بی داد و مخالفت قبول کرده بود،نیشخندی زدم عذاب وجدان های زندگی که برباد رفته را اینطور جبران می کرد آخر با چه رویی؟ بی توجه به آنها به حیاط رفتم،مسیح را دیدم که داخل شد با دیدنم راهش را کج کرد و به سمت من آمد در آغوشم گرفت و بوییدم و من باز مثل روزهایی که دلی زخمی داشتم بغض کردم باز اشک جمع شده در چشمانم را پس زدم و باز بغضم را قورت دادم انگار این آدم ها نمی گذاشتند سمرای پروانه بماند،نمی گذاشتند. دستانش را دو طرف صورتم گذاشت و با آن تیله های مشکی چشمان اشکی ام را به خود دوخت. -خوبی عزیزم؟حالت چطوره؟ واقعا خوب بودم؟نمی دانم! چیزی نگفتم که باز مرا در آغوشش فشرد. -داری پشیمونم می کنی از گفتن حقیقت. فینی کردم و دماغم را بالا کشیدم. -پشیمون نباش،حالا می خوای چیکار کنی؟ با هم لبه استخر نشستیم من به شانه او تکیه کردم و او برایم حرف زد. -یکی رو پیدا کردم که می تونه برای همه تعریف کنه قضیه چی بوده قبل از مراسم ازدواجمون میارمش تا مامانت هم بتونه بیاد. به چشمانش خیره شدم و لب زدم. -یعنی همه چی تموم میشه. با اطمینان لب زد. -تموم میشه. و ای کاش همانطور که او می گفت تمام می شد همان بازی که من و او را به هم نزدیک کرد و حال برای با هم بودن نیاز به بازی کردن نبود دلهای عاشقمان کافی بود.بارانی که انگار قصد رهایی آسمان را نداشت دوباره چکه کرد و این باران ما را از نزدیک هم نزدیک تر کرد. دستانم را گرفت. -پاشو وگرنه دوباره تب می کنی. او هم می دانست آن تب جان سوز بخاطر باران نبوده ولی باز هردو تصور کردیم باران بی رحم شده و مرا از پای در آورده نه آدمها. -شب خونه خاله سمیه می بینمت الان باید برم. چشمانی که هنوز مریض و بی حال بود را به او دوختم و او روی چشمان خمارم ب*و*سه ای کاشت و رفت فهمیده بود مگر نه؟اینکه من آن سمرای پروانه نیستم؟ولی باز آنطور عاشقانه عشقش را نثارم کرد! با نگاهم که تا دم در بدرقه اش کردم صدای زنگ موبایلم بلند شد با فکر اینکه صدف است و باز می خواهد جویای حالم شود لبخندی مات زدم اما به جای نام صدف شماره و اسم مانی روی صفحه موبایل چشمک می زد بین وصل کردن تماس و وصل نکردن تردید داشتم نمی دانستم چه رفتاری قرار است انتظارم را بکشد!تماس را که وصل کردم منتظر ماندم اول او حرف بزند برعکس چیزی که فکر می کردم مثل قبل خیلی گرم سلام و احوال پرسی کرد و من در دل اعتراف کردم که واقعا انتظار نداشتم که این چنین گرم رفتار کند! در آخر وقتی سر اصل مطلب رفت متعجب ترم کرد. -سمرا میشه هم رو ببینیم؟ مکث کردم نمی دانستم،به جز رفتار غربی مانی بدی از او ندیده بودم و نمی دانم آن روز به چه دلیل قبول کردم شاید بخاطر عذاب وجدانی که برای بردن آبروی او داشتم پیشنهادش را قبول کردم و حال نیم ساعتی است که در این کافه او از آب و هوا حرف می زند و من منتظرم حرف اصلی اش را بزند،کم کم داشتم از لبخندهای مرموزش خسته می شدم که بالاخره لب گشود و از حرفایی گفت که هر چه بود سرزنش نبود آخر سر دلیل خوشرویی اش را نفهمیدم و با ذهنی پرسوال راهی خانه خاله سمیه شدم. مسیح که انگار زودتر از من رسیده بود در را از رویم باز کرد و مرا به داخل دعوت کرد این بار من پیش قدم شدم و گونه اش را ب*و*سیدم، ته ریشش که به صورتم خورد لبخندی روی لبم نشست،تبسم را که دیدم متعجب شدم پس آمده بود! متین و آرام سلام گفت و صدف که پرسروصدا داخل حیاط شد نگذاشت جوابش را بدهم همگی زیر درخت آقاقیایی که به لطف بهار که نزدیک بود و در حال پدیدار شدن بود نشستیم تخمه شکاندیم و خندیدیم بی توجه به دردهایی که داشتیم. به سمت آشپزخانه که رفتم او هم پشت سرم آمد چانه اش را روی گودی گردنم گذاشت و من خوب می دانستم این عادتی که دارد برای زمانی است که سردرگم است و سوال هایی در ذهنش رژه می رود. به سمتش برگشتم،آن طرف کانتر ایستاده بود و من آرنجم را روی کانتر گذاشتم و منتظر به او چشم دوختم اما انگار او منتظر بود تا من حرف بزنم!پرسشگرانه نگاهش کردم و هردو با تماس چشمی جویای حال هم شدیم آن شب سیاهی چشمانش عجیب برق می زد بالاخره بعد از کلی دل دل کردن نامم را زیر لب زمزمه کرد و من اعتراف کردم او هیچوقت اینطور صدایم نزده بود. نتوانستم بگویم"جانم" یا حتی "جون دلم" فقط نگاه بود و کلی حرف. -سمرا می خوام توی عید ازدواج کنیم. تصمیم خوبی بود و فکر زیر یک سقف بودن با او احساس شعف را در دلم ایجاد می کرد اما انقدر یکهویی؟دستانم را گرفت و طبق عادت با حلقه ام بازی کرد. -ولی می دونی که باید رضایت پدرت باشه برای همین باید باهاش.. تا ته حرفش را خواندم و مانع شدم. نام "پدر" هم که میامد در دلم غوغایی به پاه می شد که آن سرش ناپیدا بود و حال فکر اینکه همان پدر با رضایتش وصال من و مسیح بود حالم را دگرگون می کرد نمی توانستم به خود بقبولانم. فک منقبض شده اش را می توانستم ببینم نفسی گرفت و این بار سعی کرد ملایم تر موضوع را بیان کند. -می دونم برات سخته ولی ما به رضایت پدرت احتیاج داریم برای همین من می خوام... نتوانستم تحمل کنم تاب نیاوردم و با صورتی اخم آلود و لحنی تند شروع به حرف زدن کردم. -ما چی مسیح؟توقع داری الان بگم باشه؟من نمی تونم... عصبی شروع به طول و عرض کردن آشپزخانه مربعی شکل کردم و در این مدت مسیح از آن طرف کانتر به این سمت آمد و طبق عادت مصلحتی چانه اش را خاراند و من هم طبق عادت موهایم را خاراندم زیر لب تکرار می کردم"نمیشه" باز به سمتم آمد و برای کسب رضایتم تلاش کرد. دستانش را روی شانه هایم گذاشت و یک جا نگهم داشت من هم سرم را پایین انداخته بودم و به گلیم سرخ زیر پایم نگاه می کردم با تاکید از من خواست به چشمانش نگاه کنم و من با نگاه کردن به چشمانش آرام شدم و وجودم مملو از اطمینان شد و ناخودآگاه برای لحظه ای آرام شدم. -سمرا بهم اعتماد کن فقط باهاش حرف می زنم. نمی دانستم به چه دلیل اما نمی خواستم مسیح با پدرم روبه رو شود نمی خواستم! با اطمینان گفتم: -نمیشه. سریع لب زد. -چرا؟ من هم با سکوت جوابش را دادم در حالی که خودم دلیل قانع کننده ای نداشتم و او مصمم بودن در تصمیمم را که دید کلافه از من رو برگداند و در آخر با جمله ای که تمام تنم را لرزاند آشپزخانه را ترک کرد. -مثل اینکه نمی خوای با من ازدواج کنی! مجال نداد تا حرف بزنم و کل آن روز وقتی تصمیم داشتم دلیلی مطرح کنم خودش را با حرف زدن در جمع مشغول کرد و مانع شد چطور باید به او می گفتم منظورم این نبوده در حالی که خودم هنوز دلیل واقعی مخالفتم را نمی دانستم شاید هم می دانستم و نمی خواستم به آن فکر کنم،دلخوری او و لجبازی من دیوار غروری میانمان ساخت که به مدت یک هفته نه من برای خرابی این دیوار پیش قدم شدم و نه او و حال صدف و الیار هم متوجه این موضوع شده بودند و الیار برای پاه درمیانی نزد مسیح و صدف پیش من آمده بود و اعتراف می کنم در این یک ساعت با اعصاب من بازی می کرد و من با تمام توانم سعی در کنترل کردن خودم داشتم. پاهایم را عصبی می لرزاندم و با موهایم ور می رفتم او هم کنارم روی تخت نشسته بود و در حالی که ناخن های بلندش را لاک می زد مثل مادربزرگ ها نصیحت می کرد. -سمرا دوروز دیگه عروسیم بخاطر من هم که شده با مسیح آشتی کن. چپ چپ نگاهش کردم و پاهایم را از حالت دراز کش به چهارزانو تغییر دادم. -خب الان چه ربطی به عروسی تو و الیار داره؟ در لاک را بست و شروع به فوت کردن روی ناخن هایش شد،رنگ سرخ لاک به دست های سفیدش آمده بود. -خب تو و مسیح باید ساقدوشمون بشید دیگه. دلیلی که آورد پوزخندی روی لبم کشاند ببین او به چه فکرها بود و من به چه فکر بودم. -واقعا دلیلت منطقی بود. متوجه نیش حرفم شد که دهانش را کش آورد و بی خیال لاک های ناخنش شد. -میگی چیکار کنم از هرراهی که رفتم نمی خوای کوتاه بیای... نتوانستم لحن تندم را کنترل کنم و لب زدم. -تو کار من دخالت نکن صدف این موضوع بین من و مسیح وقتی می بینی یک ساعت نسبت به حرفات بی تفاوتم بفهم دیگه. خودم هم نفهمیدم آن جمله آخر چطور صدایم بالا رفت در حدی که متین بابا به داخل اتاق آمد در لحظه آخر چشمان اشکی صدف را که دیدم مات و مبهوت سرجایم ماندم او هم انقدر مظلوم "ببخشید" گفت و از اتاق خارج شد که خودم هم بغضم گرفت،متین بابا نگاهی به من و جای خالی صدف رد و بدل کرد و با نگاهش احساس شرم و پشیمانی را در من به وجود آورد. گویی خشکم زده بود و برای به دنبال رفتن صدف تلاشی برای بلندشدن و به حرکت در آوردن پاهایم نکردم همان طور همان جا نشستم تا وقتی که متین بابا با طنین کوبیده شدن عصایش روی زمین خبر نزدیکی اش را داد و با نشستنش کنارم تخت کمی بالا و پایین شد،من هم شروع به بازی با حلقه توی دستم کردم و تازه فهمیدم این چندروز که مسیح نبود چقدر من تندخو شده بودم و اهمیتی به آدم های اطرافم نداده بودم اول مسیح حال هم که صدف احتمالا الان هم متین بابا! مثل همیشه به عصایش تکیه کرد. -چیشده بابا؟‌چندروزه چت شده؟ بین گفتن و نگفتن مانده بودم اما لحن لطیف او برای گفتن قانعم کرد. -مسیح اصرار داره زود ازدواج کنیم... لبخند مهربانی زد که چین و چروک های صورتش را نمایان کرد. -اینکه خوبه بابا،من هم قبل از مرگ خوشبختی همه نوه هام رو می بینم. زیر لب "خدا نکرده" ای گفتم و در ادامه لب زدم. -من هم مخالف نیستم ولی برای ازدواج نیاز به رضایت پدرم هستش برای همین... با تکان دادن سرش فهماند که تا ته حرفم را خوانده و من هم برای تعریف ماجرا امتناع نکردم. عمیق به فکر فرو رفت و در آخر لب زد. -من هم دل خوشی از پدرت ندارم ولی اسمش روشه "پدر"‌ هرچقدرم بد باشه باید احترامش رو نگه داشت! مثل همان که گویند: "پدر ميان بهشت است اگر خواهي آن را نگهدار و اگر خواهي آن را ضايع دار. اين بدان معناست که رسيدن به تبلور لطف الهي در گرو رضايت پدر است. جايگاه او و احترام به آن طوري سفارش شده که نمي توان به سادگي گذشت." سال ها پیش هم با خواندن این جمله عمیق به فکر فرو رفته بودم در حدی که در ذهنم حک شده بود و اکنون یادم آمد یعنی می شد از گ*ن*ا*ه پدری که از راز نامزد دخترش باخبر بوده و برای سود خودش نه دخترش آن را مخفی نگه داشته گذشت؟آن هم به دلیل اینکه نام "پدر" را یدک می کشد؟! اگر می شد هم برای من سخت بود شاید هم غیرممکن. به چشمانش خیره شدم. -یعنی می گید قبول کنم مسیح با... من حتی نمی توانستم او را به عنوان "پدر" یاد کنم من حتی از این کلمه متنفر شده ام چطور بگذارم مسیح با حمیدسعادت روبه رو شود. دستان پرمو و چروک خورده اش را روی دستان ظریف من گذاشت. -می دونم داری به چی فکر می کنی اینکه اگه مسیح با پدرت روبه رو بشه قضیه آرتا تکرار بشه ولی یادت نره مسیح آرتا نیست... شاید واقعا دلیل ترس من این بود اینکه پدرم به روشی مسیح هم گول بزند گذشته مرا ترسانده بود و حالم را درگیر کرده بود و اکنون پای آینده ام وسط بود،آینده مشترکم با مسیح. ***
  10. مثلا موبایلم زنگ بخورد؛ همان آهنگ زنگی که هربار می شنیدیم می خندیدیم... اسم تو روی صفحه چشمک می زند و من به آن "م" مالکیت آخر اسمت خیره ام و دلم قنج می رود و می دانم تو آن طرف خط به عکسی که روی شماره ام ثبت کرده ای خیره ای به همان عکس مو فرفری من...تماس را که وصل می کنم از صدای بوق های ممتد ماشین ها می فهمم در خیابانی و تو در نقش مالکیت من می گویی"عشق جانم چیزی لازم نداری" خودت هم می دانی همه چیز در خانه است و این عادت قشنگ مرا به وجد می آورد،من هم از آن طرف خط با فرفری هایم بازی می کنم و می گویم "فقط تو" و تو وقتی به خانه می یایی با یک پلاستیک پر از انواع تنقلات دوست داشتنی من هستی من هم مثل بچه ها آنهارا که می بینم تو را از یاد می برم تو هم با تفاوت سنی ده سال از من در کنارم به بچگی هایم می خندی و از اینکه می بینی پیراهن چهارخانه تو در تنم است ذوق می کنی من هم اخمی مصلحتی می کنم و به اینکه به من می خندی بچگانه رو بر می گردانم می دانم در این پیراهن که در تنم از گشادی زار می زند و این موهای فرفری مسخره شده ام و به نصیحت های مامان که می گفت خوب لباس بپوشم گوش نکرده ام و تو با همه بچگی هایم مرا "ببعی" ات می خوانی... حال یک سال از آن روزها با آن دغدغه های کوچک گذشته تو به اندازه یک شیشه از من دوری و من پشت این شیشه منتظرم تا باز هم بپرسی "عشق جانم چیزی لازم نداری؟" و من باز هم بگویم فقط تو قول می دهم این بار اگر با تنقلات بیایی فقط تو را ببینم قول می دهم بچگی نکنم و طبق حرف های مامان خانمانه رفتار کنم تا تو دیگر چشمت را از روی من نبندی... اینجا بیمارهارا که می بینم با آن درد هایشان گاهی خداراشکر می کنم که چشم بستی تا درد نکشی تا یک آخ نگویی و من زجر واقعی را نچشم... در این شب لیلة الرغائب تنها آرزویم اول شفای مریض هاست حتی شفای قلب بیمار من شفای تویی که یک سال است لیلة الرغائب ام شدی!
  11. بام تهران را دوست داشتم می توانستم کل این شهر آلوده را در این روزهای بارانی پاک ببینم. دستانم را ها کرد که از سرمایش کم شد. -چرا صدف و الیار نیومدن؟ به مناظر روبه رو چشم دوختم به برج هایی که بزرگی شان از اینجا با دست من برابر بود. -درگیر کارهای عروسیشونن قراره آخر اسفند ازدواج کنن. -چه خوب کاش ما هم تا اون موقع ازدواج کنیم نظرت چیه؟ لیوان کاغذی را در دستم جا به جا کردم. -داری به پیشنهاد صدف فکر می کنی؟اینکه گفت تو یه شب عروسی بگیریم. طبق عادت چانه اش را روی سرم گذاشت و موهایم را بو کشید. -نه عروسی ما باید جدا باشه. لبخندی برای خیال پردازی هایش زدم برای آخرین بار لابه لای موهایم ب*و*سه کاشت و به صورتم خیره شد. -خب الان چیکار کنیم؟برای رفتن به خونه لیزا و سهراب دوساعت وقت داریم تا اون موقع کجا بریم؟ کمی فکر کردم و بعد گفتم: -من رو ببر پیش مامانت. سر تکان داد. -خوبه بریم. در تمام مسیر چشمانم را بسته بودم و سعی داشتم کمبود خوابم را در طول راه جبران کنم،ماشین که توقف کرد با باز کردن چشمانم خودم را آنجا که تصور می کردم ندیدم جلوی خانه سوبلکسی بودیم خانه ای شیک و تقریبا نو ساز. متعجب مسیح را نگاه کردم. -اینجا کجاست؟ کمربندش را باز کرد. -مگه نگفتی می خوای مامانم رو ببینی؟اینجا خونه پدریمه. تازه فهمیدم منظور مرا اشتباه فهمیده لبخندی زدم شنیده بودم که نامادری اش در بچگی رابطه خوبی با او نداشته با این حال او مادر تبسم را مادر خود می دانست. -من منظورم پیش مامان خودت بودم،گفتم بریم سرمزارش ولی اشکالی نداره فردا صبح بریم اونجا،گل هم می خریم. پشت دستم را ب*و*سه ای گرم کاشت. -تو فوق العاده سمرا،اگه هماهنگ نکرده بودم می رفتیم ولی خب... میان حرفش پریدم. -نه بد میشه فردا می ریم اونجا الان بریم پیش فاطیما خانوم. هردو با هم وارد خانه شان شدیم،خدمتکار جوانشان ما را تا سالن پذیرایی همراهی کرد،پذیرایی گرد که کنجش به طبقه بالا پله می خورد. فاطیما خانم شیک پوش تر از همیشه با کت و دامنی که به آن نمی خورد خانگی باشد به سمتمان آمد برخلاف آنچه که تصور می کردم در آغوشم گرفت و با من روب*و*سی کرد در تمام مدتی که صحبت می کردیم از برنامه هایش برای عروسی می گفت و خوشحال بنظر می رسید برخلاف آنچه از او می گفتند زن آرام و خون گرمی بود. تبسم چند دقیقه ای پیشمان نشست که در تمام مدت اخمی در صورت داشت حسابی پریشان بود و معلوم بود رفتن آرتا افسرده اش کرده. برخلاف رابطه غیرصمیمی مان درخواستی از او کردم. -تبسم جان میشه با هم صحبت کنیم. مسیح و فاطیماخانم نگاهی بین من و تبسم که بی هیچ عکس العملی به من خیره بود رد و بدل کردند. بی هیچ حرفی به سمت طبقه بالا راه افتاد که من هم همراهش بلند شدم برای آرامش مسیح پلکی زدم و دنبال تبسم راه افتادم. اتاقش با کاغذدیواری های بنفش برایم آرامش بخش بود تخت یک و نیم نفره اش کنج دیوار و کنار پنجره مرا یاد تخت خودم در خانه پدری ام می انداخت. روی صندلی میز آرایشی اش نشستم و او روی کاناپه های راحتی اتاقش نشست. با انگشت هایش بازی کرد. -منتظرم چه حرفی با من داری. نفسی گرفتم و بالاخره شروع به حرف زدن کردم. -می دونم رابطه خوبی با هم نداشتیم البته من تا حالا از تو چیزی نشنیدم و هرچی بوده از ماندانا بوده... میان حرفم پرید. -ماندانا به حز فامیل دوست من هم هست. با آرامش سرتکان دادم. -می دونم قصد توهین ندارم ولی خب من هم قرار زن برادرت بشم نمیشه که دلخوری باشه نه؟ طبق آنچه که فکر می کردم سکوت کرد و چیزی نگفت برای گفتن حرف هایی که می خواستم بزنم تردید داشتم با این حال تصمیم به گفتن کردم. -ما شروع خوبی نداشتیم و می دونم تو هم همین حسی رو داری که من یه روز به آرتا داشتم البته شاید حس تو عمیق تر باشه. از جایم بلند شدم و به سمتش رفتم. -من تو این مدت خیلی چیزها یاد گرفتم اینکه اون چیزهایی که راجع به آدما میگن ممکنه درست نباشه. به فاطیماخانم فکر کردم و حتی به رویا آنها مثل حرف هایی که می زدند نبودند. -شاید بگی دارم بهت درس میدم ولی نه فقط می خوام یک بار خودت رو جای من بزاری تصور کن هیچ محبتی از پدر و مادرت ندیده باشی... روی کاناپه روبه رویش نشستم. -بعد یکی بیاد تو زندگیت و بهش اعتماد کنی کسی که حتی از پدرت که اولین مرد زندگیته برات مرد تر باشه... به پشتی آن تکیه زدم و در آن فرو رفتم. -بعد بفهمی اونی که بهش اعتماد کردی یه دروغ بوده باشه یکی باشه مثل پدرت که با حیله کارش رو پیش برد دیگه توان داری اونجا بمونی؟ بغض گلویم را تکان داد. -دیگه می تونی تحمل کنی؟من وقتی اومدم اینجا ضعیف تر از تویی بودم که در حسرت دوری آرتایی من میون آدمایی بودم که بخاطر گ*ن*ا*ه مادرم من رو مجازات می کردند. اولین قطره اشکم چکید به چرم مبل چنگ زدم و نگاهم را از لبهای جمع شده تبسم گرفتم. -مسیح اولین کسی بود که بهم گفت سکوت نکن کسی که بهم فهموند من هم صدایی دارم نمی خوام اینارو بگم که دلت برام بسوزه البته باخودته ولی... منتظر به من چشم دوخت و من با لحنی غمگین تر لب زدم. -من رو مقصر اشتباهات بقیه ندون. احساس کردم باری از روی شانه هایم کم شد از جایم بلند شدم و به صورت مغموش خیره شدم. -اگه دوست داشتی فردا بیا خونه خاله سمیه قراره دور هم باشیم. از اتاقش خارج شدم و نفسی راحت کشیدم آسوده به طبقه پایین رفتم. با لبخندی که به فاطیما خانوم و مسیح زدم به آنها فهماندم همه چیز مرتب است بعد از آن با خداحافظی با فاطیما خانم به سمت منزل لیزا و سهراب رفتیم مسیح هیچ سوالی راجع به حرف هایم با تبسم نپرسید من هم بخاطر اطمینانش خرسند شدم،خانه لیزا و سهراب بوی عشق می داد بوی یاس های سفید و آرامش موسیقی چای های مخصوص لیزا مثل طبع خودش گرم بود و سهراب حسابی خوش مجاز بود حرفی که سهراب زد حسابی ما را به فکر فرو برد و تازه یادمان انداخت که برای ازدواج نیاز به رضایت پدرم دارم و من آن موقع در این فکر بودم که هیچ خوش ندارم با پدرم روبرو شوم غافل از اینکه مسیح فکرهایی در سر دارد! *** تند تند سلفون را روی پیرکس های شیشه ای کشیدم و آن ها را داخل سبد پلاستیکی سبز رنگ گذاشتم. منیژه آنها را از دستم گرفت و تا دم در همراهم آورد نیم بوت هایم را تند تند پوشیدم و بعد از نگاهی کوتاه به خودم در آینه راهرو سبد را از دست منیژه گرفتم و بی توجه به اخطار منیژه که می گفت آرام راه بروم دویدم و از حیاط خارج شدم با دیدن ماشین مسیح به سمتش رفتم با نشستن در ماشینش بعد از گفتن سلام نفس نفس زدم و در آخر با کشیدن نفسی عمیق خودم را آسوده کردم مسیح به رویم خندید. -چرا انقدر عجله کردی خب منتظر می موندم. کمربندم را بستم و آماده رفتن شدم. -کل شب رو بیدار بودم همین دم آخری خوابم برد. ماشین را به حرکت در آورد. -چرا تا صبح بیدار بودی. دلم برای اخم هایی که میان ابروهایش می نشست تنگ شده بود،لبخندی زدم. -این هارو درست کردم. به سبد نگاه کرد. -شیرینی؟ -آره خواستم با دستای خودم درست کنم البته برای مزار شیرین بانو هم می بریم. بی توجه به رانندگی به سمتم خم شد و سریع گونه ام را ب*و*سه زد. -می دونستی عاشقتم؟ پشت سر هم پلک زدم و غرق در خوشحالی شدم. -تا حالا نگفته بودی! لبخندش عمیق شد. -دیگه زیاد میگم عادت کن. با رسیدنمان به آنجا اول فاتحه ای برای تمام مردگان و اهل قبور خواندم و بعد به سمت مزار مادر مسیح رفتیم با نزدیک شدنمان سست شدن قدم هایش را احساس کردم دستش را در دسته سبد مشت کرده بود قرمزی انگشت هایش را می دیدم غمی در دلم ایجاد شد و خودم را برای همدردی به او نزدیک کردم. سنگ قبری که به لطف باران کثیف شده بود را شست و من هم گل های رز را پر پر کردم و روی آن ریختم زیر لب فاتحه ای خواندیم دستش را همین طور روی سنگ قبر سفید گذاشته بود. -همیشه لیزا و سهراب برام از عشق می گفتن وقتی به درس عشق می رسید من کلافه می شدم نگاهاشون رو که به هم می دیدم نمی خواستم باور کنم اسم اون طرز نگاه عشق. به نام حک شده روی سنگ قبر خیره شدم "زهرا محمدی". -یاد بابام که می افتادم تمام درس های لیزا و سهراب راجع به عشق رو فراموش می کردم. او از چه حرف می زد که من بی خبر بودم؟ -با خودم می گفتم اگه مادرم اون روز پدرم رو در حال عشق بازی با معشوقش نمی دید هرگز دو ماه قبل از وقت زایمانش من رو به دنیا نمیورد. اولین بار بود که بغض را در صدایش حس می کردم متاثر نگاهش کردم و زانوهایم را در آغوش گرفتم او هم همینطور سرش را پایین انداخته بود و حرف می زد. -می گفتم اگه مامانم عاشق بابام نبود هیچوقت نمی موند و منی به وجود نمی اومد که باعث مرگ بشه تا جونش رو بگیره خودش رو فدای من کنه. هم دوست داشتم آرامش کنم هم دوست داشتم بگوید و با حرف زدن به آرامش برسد. کنارش نشستم و دستش را گرفتم که باز هم سرش پایین ماند. -یادته می خواستی بدونی چرا همچین بازی راه انداختم؟ زیر لب "بسه" ای گفتم و اما او انگار او تصمیم گرفته بود از حقیقت ها بگوید. -سمرا فهمیدم موقعی که مامانت نامزد بابام بوده،بابام همون طور که به مامانم خیانت کرده به اونم کرده! چشمانم دو دو می زدند و صحت آنچه را که می شنیدم نمی دانستم او گفت،گفت از مادرم که از شدت رنجور بودن خیانت پدرش به مجید خان پناه برده و او به جای حامی بودن او را به دام حمیدسعادت انداخته اینکه به جای اینکه در گوش پسرش بزند مادر مرا سمیرای بیچاره و کوچک را خام کرده و ترسانده که پدرش اگر بفهمد حرفش را باور نمی کند و او را مقصر می داند او بخاطر باور نشدن هایش پیشنهاد حمیدسعادت را پذیرفته و فرار کرده مادر من بدبخت شد من و سپنتا بی محبت ماندیم مسیح بی مادر تر شد و مجیدخان بی هیچ عذاب وجدانی زندگی کرد سهیل رادوند بی هیچ عذابی زندگی کرد سرم به دوران چرخید نفهمیدم چطور مسیح شیرینی هارا پخش کرد و من چنددقیقه به سنگ قبر زهرا محمدی خیره بودم نفهمیدم کی دستم کشیده شد و با مسیح به خانه بازگشتم نفهمیدم آن شب تا کی در تب سوختم فقط فهمیدم دارم می سوزم و می سوزم و این سوزش در قبال سوزش های چندین ساله مادرم هیچ بود دوست داشتم داد بزنم نفهمیدم تا کی اسم مادرم را تکرار کردم و دست مسیح تا کی نوازشانه روی موهایم کشیده شد،گریه های منیژه تمام شد و سوزن های الیار کی دست از دست بی جانم برداشت کی صدای عصای متین بابا از دور شنیده شد سوختن را به جان خریدم به جای تمام سوختن های چندین ساله مادرم.
  12. می دانستم مهمانی برای موفقان دنیای کار برگزار می شود اما اطلاع نداشتم مهمانی بالماسکه است. از آسانسور خارج شدیم و سوار ماشین شدیم بعد از بستن کمربند لب زدم. -اگه اینطور زودتر ببرم خونه مشتاقم لباسم رو ببینم. چشمش را از مسیر روبه رویش گرفت و نگاهی کوتاه به سمتم انداخت. -یعنی تو خوردن عصرونه همراهیم نمی کنی؟ در همان حال برای صدف پیامکی فرستادم تا به خانه متین بابا بیاید. -نه چون همین الانش وقت کم آوردم برای آماده شدن. چانه اش را خاراند. -یعنی از همون خانوم ها هستی که لفتش می دن. به دختر گلفروشی که برای خرید گل به شیشه ماشین ها می زد و ملتمسانه درخواست خرید می کرد چشم دوختم. -همه خانوم ها همین طورن. -نه رویا اینجوری نیست. به سرعت به سمتش سرچرخاندم اخمی میان ابروهایم جا گرفت بی توجه به حرف هایی که رویا زده بود گفتم: -که اینطور؟ماندانا چی؟ انگار متوجه آزرده خاطری ام شد که پاه در میانی کرد،دستم را گرفت. -منظوری نداشتم سمرا خیلی وقته رویا رو می شناسم بخاطر همین عادت هاش رو می دونم. سکوت کردم و چیزی نگفتم از دختر بچه گل رزی خرید و به سمتم گرفت با عشق گل را بو کشیدم و حسودی ام را پس زدم. *** عکس سلفی گرفتیم و من دوباره حساسانه به سمت آینه رفتم و بار دیگر خودم را نگاه کردم تا اگر کم و کسری است برطرف کنم. اما انگار همه چیز کامل بود لباس پرنسسی کرم رنگ با بندی سبز که دور کمرم می خورد و دور آستین هایم با پارچه سبزی لبه دوزی شده بود کفش های سبزم راحت بود و بار لباس پفم را کم کرده بود موهای فر شده ام کمی جمع شده بود و اندکی دورم ریخته شده بود با آن رژ زرشکی رنگ و خط چشم مخصوص صدف خودم را تحسین کردم،صدف نقاب را به سمتم گرفت که از دستش گرفتم نقاب طلایی رنگ با پرهای سبز که هم دسته داشت و هم بندی برای بستن. نقاب را که زدم یک لحظه خودم،خودم را نشناختم. صدف سوتی زد. -عالی شدی دختر معرکه ای فکر کنم مسیح امشب بدزدتت. -شلوغش نکن. -ببین یه فکری دارم. ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت. -به مسیح می گیم نیاد دنبالت تو هم خودت برو،ببین می شناستت یا نه. فکر خوبی بود اما اگر مرا نشناخت چه؟همین را به زبان آوردم که گفت: -می تونی باهاش قهر کنی اونم نازت رو بکشه. غش غش خندید و من زیر لب "مسخره" ای گفتم. -از بس خودت الکی با الیار قهر می کنی فکر می کنی من هم لوسم. لبانش را جمع کرد. -خیلی خب بابا،من میرم به مسیح زنگ بزنم بگم خودت میای. مخالفت نکردم خودم هم دوست داشتم ببینم واقعا مسیح مرا می شناسد یا نه انگار مسیح اول مخالفت کرده بود اما بعد از اصرار صدف راضی شده بود. صدف بعد از بوقی که برایم زد ماشین را به حرکت در آورد و رفت در دل آرزو کردم کاش می آمد و تنها نمی ماندم. نگاهی به ویلای روبه رویم انداختم تا به حال ویلایی به این بزرگی ندیده بودم چراغ های سفیدش عظمت و شکوهش را بیشتر جلوه داده بودند،نگهبان های دم در تا نیمه خم شدند و به داخل دعوتم کردند بعد از دادن پالتو و شالم به خدمتکار به دو طرف لباسم چنگ زدم و از راهرو طویل گذشتم صدای موسیقی لایتی که در حال پخش بود بسیار دلنواز بود جمعیت زیادی دور تا دور سالن پخش شده بودند باید برای رسیدن به آنها از پله هایی با فرش قرمز عبور می کردی همه زنان لباس های اشرافی مثل من به تن داشتند و مردها کت و شلوار و پشت کتشان بلندتر از جلویشان بود مهمانی درست شبیه مهمانی که در فیلم های انگلیسی و فرانسوی دیده بودم بود برایم جالب بود با احتیاط از پله ها پایین رفتم نگاه چندنفری که سمت پله ها ایستاده بودند به من جلب شد بی توجه به آنها به دنبال مسیح گشتم متاسفانه مردها هم نقاب به صورت داشتند اما خب اگر نمی توانستم مسیح را تشخیص بدهم خودم را نمی بخشیدم. گروه موسیقی دلفریبانه می نواختند مردی که ویلن می زد نگاه هارا به سمت خود جلب کرده بود و پیانویی که همراهش زده می شد بسیار گوشنواز بود و خواننده مرد اپرا می خواند همان جا ایستادم و به آنها خیره شدم. بعد از تمام شدن قطعه همراه جمعیت تشویقشان کردم همان موقع نگاهم به میزی کشیده شد مردی بلندبالا با کت و شلواری مشکی و نقاب مشکی نقره ای در حال گفت و گو با مرد مسنی بود. حتم داشتم خود،خود مسیح است منتظر ماندم تا حداقل نگاهش به سمتم کشیده شود بالاخره بعد از پنج دقیقه سنگینی نگاهم را احساس کرد و به من خیره شد حبس شدن نفسش را احساس می کردم یعنی مرا شناخته؟چنددقیقه بدون توجه به حرف های مرد روبه رویش به من خیره بود در آخر چیزی به او گفت و به سمت من آمد. روبه رویم که ایستاد کمی هول شدم سعی کردم لبخندی مصنوعی بزنم. -سلام. نمی دانستم مرا می شناسد یا نه اما اگر حرف می زدم از صدایم تشخیص می داد،صدایم را تو دماغی کردم و سعی کردم تغییرش بدهم. -سلام. چشمانش از پشت نقاب می خندید. -می تونم باهاتون آشنا بشم بانو؟ لبخند روی صورتم ماسید یعنی واقعا مرا نشناخت و همچین پیشنهادی به کسی که نمی شناسد داد؟ خودم را کنترل کردم. -منتظر کسی هستم آقای محترم. لبخند کجی زد. -ولی فکر نکنم هنوز فرد مورد نظرتون اومده باشن. این همه پاه فشاری برای چه بود! -اومدن منتها منتظرشونم. دستش را به سمت دستم آورد که سریع پس کشیدم. قدمی عقب رفتم. -مراقب رفتارتون باشید،شما نامزد ندارید؟ یک قدم فاصله را بینمان طی کرد. -دارم ولی اینجا نیست نگران نباشید نمی بینه بین خودمون می مونه. خشمگین بدون اینکه لحن مصنوعی ام را کنترل کنم دستم را بالا بردم و حلقه ام را نشانش دادم. -ولی من نامزد دارم هیچ خوشم ندارم حلقه به این بزرگی رو ندیدین؟ لبخندش پررنگ تر شد سرش را به سمت آورد و لبش را به لاله گوشم چسباند که لرزی بر تنم افتاد. -صورتت انقدر زیبا شده که متوجه حلقت نشدم متاسفم بانو. حتم پیدا کردم می داند منم و بازی اش گرفته صدایی که آمد باعث عقب رفتن مسیح شد. -مشکلی پیش اومده خانوم جوان؟ مردی به بلندی مسیح و با سیبیلی اروپایی شکل و کلاهی بر سر جلویمان ایستاده بود با دیدن مسیح ابروهایش بالا پرید. مسیح سرفه ای کرد و به جای من جواب داد. -مشکلی نیست آقای شکوهی ایشون نامزد بنده هستن. دستش را پشت کمرم گذاشت و مرا به خودش نزدیک کرد لبخندی که زدم نشان مهر تایید بر حدسم بود،مرد بعد از اظهار آشنایی و خرسندی از کنارمان گذشت. -خب آقا مسیح پس داشتی یواشکی شیطونی می کردی چشمم روشن چندمین نفر بودم؟ خنده ای کرد. -سمراخانوم شما هم برای اینکه بشناسمت نزاشتی بیام دنبالت،دیدی شناختمت. این بار من خندیدم. -نه بخدا بیا نشناس وگرنه تا عید باهات قهر می کردم. حلقه دستش دور کمرم تنگ تر شد،گروه موسیقی دوباره مشغول نواختن شدند. -این فکرها مال تو نیست صدف تو سرت انداخته حالا چرا تا عید؟ چشمانم را ریز کردم و نگاهم را از پیرمرد و پیرزنی که عاشقانه می رقصیدند گرفتم. -چون اون موقع باید ازت عیدی بگیرم. با هم خندیدیم و دور سالن چرخیدیم حین راه مسیح مرا با دوستانش آشنا کرد و همه از نامزدی اش شوکه شدند. در آخرین جا مرا به سمت همان پیرمرد و پیرزن برد که چنددقیقه قبل در حال رقصیدن بودند. پیرزن و پیرمرد با دیدن مسیح لبخندی از ته دل زدند و او را به آغوش کشیدند من هم گوشه ای ایستادم و به آنها چشم دوختم معلوم بود مسیح رابطه ای عمیق با آنها دارد. جالب بود که آن دو نقابی بر صورت نداشتند،پیرزن با چشمهای سبزش به من زل زد. -اوه مسیح جان ایشون سمرا هستن؟ حرف زدنش تو دماغی بود انگار زبانش می گرفت. مسیح لبخندی به روی من زد. -بله لیزا. به سمت آن دو اشاره کرد. -لیزا و سهراب استادهای من هستن سمرا. لبخند مهربانی به پیرمرد با چشمهای بادامی زد. -سهراب طراحی رو به من آموزش داد و دلیل موفقیت های الانم اون... به زن چشم سبز چشم دوخت. -و لیزا استاد پیانو من بوده غیر از این ها اونا مثل پدر و مادر من می مونن من همه چیزهایی که می دونم رو از اونا یادگرفتم استاد زندگی من بودن. قدرشناسانه نگاهشان کرد که لیزا و سهراب لبخندی عمیق زدند. -بزرگش نکن پسرم تو خودت بااستعداد بودی. لیزا دست مرا گرفت. -معلومه پشت این نقاب یه چهره زیبا پنهون شده. ناخودآگاه احساس خوبی از او گرفتم و در آغوشش کشیدم در گوشش زمزمه کردم. -مرسی که مسیح رو انقدر خوب تربیت کردید. نخودی خندید. -از همین الان شیفته ات شدم،حتما باید بیای خونمون و مهمونی چای و کیک من رو قبول کنی. "چشم" ای گفتم،لیزا بحث جدیدی وسط کشید. -خب تعریف کنید،مسیح تو چطور از سمرا خواستگاری کردی؟ شروع به خندیدن کردم. سهراب متعجب نگاهمان کرد. -خیلی بامزه بوده حتما که می خندیدی. -نه راستش مسیح... به او چشم دوختم که باز هم چشمانش می خندید. -اون ازم خواستگاری نکرد یکدفعه اومد حلقه رو دستم کرد من خبر نداشتم. لیزا سریع واکنش نشان داد و توبیخانه مسیح را نگاه کرد. -اوه مسیح تو چیکار کردی! مسیح را هیچوقت انقدر مظلوم ندیده بودم معلوم بود از لیزا و سهراب حساب می برد. سهراب نگاهی به لیزا کرد. -لیزا انگار ما تو آموزشش کاستی کردیم جلوی سمرا شرمندمون کرد. سریع پاه در میانی کردم. -نه ،نه چیزی نیست من ناراحت نیستم تازه خیلی برام جالب بود این چیزها برام مهم نیست. مسیح عاشقانه نگاهم کرد و لیزا اشک در چشمانش جمع شد. -تو واقعا برازنده مسیح ما هستی دخترم. سهراب لبخندی زد. -لیزا یادت میادت چطور از تو خواستگاری کردم. لیزا با عشق خندید. -مگه میشه یادم بره!اون شب فراموش نشدنی بود. عشق را می شد در نی نی چشمانشان دید. مسیح گونه لیزا را ب*و*سید. -فهمیدم چیکار کنم لیزا جون ممنون ازت. سهراب خندید و روی شانه مسیح زد. -آفرین پسر برو. گنگ به آنها نگاه کردم از چه حرف می زدند که من نفهمیدم مسیح دستم را کشید و مشغول رقصیدن شدیم. -از لیزا و سهراب بهم نگفته بودی. سرش را به سرم چسباند. -می خواستم حضوری آشنا بشی. لیزا و سهراب از دور مارا تماشا می کردند و می خندیدند در آخر مسیح برای آنها سری تکان داد و مرا به سمت درب خروج برد قطرات باران نم نم می چکید و بوی خاک مرطوب در هوای آلوده تهران مستم کرده بود،ماسک را در آوردم و صورتم را به سمت آسمان گرفتم باران صورتم را شست و قطراتش را شلاقانه کوبید. دست مسیح که روی شانه ام نشست چشمانم را گشودم دستانم را گرفت و هردو فارغ از بارانی که شدید تر و تندتر و تندتر می شد زیر آسمان بارانی و روی زمین تر قدم زدیم در کنار سکوت کوچه ای طویل با چراغ هایی که سو سو می کردند بی توجه به لباس بلند من بی توجه به آرایش صورتم که حتم داشتم به هم ریخته آسوده از هرچیز و دلبند و وابسته به هم دست به دست در کنار نگاهایی عاشقانه دستانی یخ کرده و دلهایی گرم. میان را بی اینکه دستانم را رها کند روبه رویم ایستاد باران بی رحمانه خودش را به صورتش می کوبید. -سمرا. صدایش گیرا تر از هروقت شده بود انگار می خواست حرفی مهم را به زبان بیاورد. جلوی پایم زانو زد و به دامن لباسم چنگ زد متعجب نگاهش کردم که دستم را در دستش گرفت. -با من ازدواج می کنی؟ شنیدن این حرف از مسیح آن هم وقتی که زیر باران بی توجه به خیس شدن شلوارش روی زمین زانو زده باشد برایم محال بود. -مسیح دیوونه شدی ما قراره ازدواج کنیم. -آره ولی خواستم یه خاطره داشته باشیم تا برای بچه هامون تعریف کنیم. به دیوانگی اش خندیدم انقدر خندیدم که اشک شادی با قطره باران آمیخته شد. -تا جواب ندی بلند نمی شم. دستش را گرفتم. -بله. چشمانش را ریز کرد. -نشنیدم. با خنده دوباره "بله" گفتم که دوباره خودش را به نشنیدن زد بلند داد زدم. -بله من باهات ازدواج می کنم. با خنده بلند شد مرا در آغوش کشید و چرخاند و چرخاند من هم جیغ می کشیدم و می خندیدم این خاطره را هیچوقت فراموش نمی کنم بهترین خاطره من با او بود قبل از زمانی که سردی زمستان واقعی را حس کنم!
  13. تماس تلفنی با الیار را قطع کرد و موبایلش را به روی داشبورد برگرداند کمربندش را بست و "بسم الله"ای برای رفتن گفت. منتظر به او چشم دوختم تا جزئیات حرف هایش با الیار را بگوید. ماشین را به حرکت در آورد و در همان حال شروع به حرف زدن کرد. -همه منتظرمونن،نگران نباش. مگر می شد نگران نشد وقتی که می دانستی هرچقدر هم که ما شوی باز کسانی هستند که این ما شدن را باور ندارند! - حالا چی میشه؟اگه رابطه ها خراب... -نمیشه فکر همه جارو کرده بودم همه چی با رضایت متین بابا بود. یادم رفت!یادم رفت که وقتی او است یعنی اعتماد یعنی اطمینان یعنی یک سکوتی داشتنی و فقط اعتماد به آن نگاه گیرا به آن دست های گرم به آن آغوش و نفس هایی که خودِ،خود آرامش است. پوست لبم را جویدم و به مسیر بازگشت چشم دوختم به دریایی که داشتیم از آن دور و دور تر می شدیم دریایی که شاهد عشق مان بود و حال بعد از دوروز در کنارش بودن "خداحافظ" ای را برایش زیر لب زمزمه می کردیم. صدایش در فضای مسکوت ماشین طنین انداخت. به سمتش چرخیدم و به نیم رخش خیره شدم. -می دونم استرس داری و الان به این فکر می کنی که ممکن همه چی خراب شده باشه ولی...ولی راجع به اون موضوع که گفتی من فقط برای اون دلیل باهات همکاری نکردم باید بگم... به سرعت انگشت اشاره ام را روی لبانش گذاشتم و "هیس" کشیده ای گفتم بی اختیار نگاهش را از خیابان پر رفت و آمد شهر گرفت و سرش را به سمت من و نگاهش را به نگاه آرام من دوخت. مردمک هایش تعجب را داد می زد. سمرای پروانه و آغاز شده لب زد. -نیازی نیست بگی من...من بهت اعتماد دارم مهم نیست مسیح فقط می خوام به این خوشبختی که دارم فکر کنم نمی خوام فکر دیگه ای تو سرم باشه. چشمانش درخشید و لبخندی زد دیگر لبخندهایش کج نبود دستم را گرفت پشت دستم ب*و*سه ای زد. باز هم مثل بار اول دلم لرزید و قلبم کوبنده تر از هروقت کوبید و کوبید. آلوچه هایی که خریده بودیم را از پلاستیک در آوردم و کاسه پلاستیکی را دستم گرفتم،ترشک انار بی رحمانه به من چشمک می زد و لب و لوچه ام را آب می انداخت بی توجه برای پیدا کردن قاشق پلاستیکی انگشتم را به آن آغشته کردم و طعمش را مزه کردم دستانم سرخ شده بود و رنگ خون انار را به خودش گرفته بود ترش بود و هربار بعد از اینکه جرعه ای می خوردم صورتم جمع می شد اما بی معطلی با عشق بیشتر می خوردم. ملچ و ملوچ ای که با دهانم ایجاد کرده بودم بیشتر از قطعه پیانو که در حال پخش بود صدا ایجاد کرده بود. *** گوسفند سر بریده ای که نفس های آخرش را می کشید و خون از گردن پشمالویی اش فواره می کرد به من دهان کجی می کرد. همانطور مبهوت به او خیره شده بودم و پوست لبم را می جویدم. صدای صلوات که بلند شد دست مسیح هم روی شانه ام نشست،صورت او هم جمع شده بود. -حالت خوبه؟رنگت پریده؟ بی توجه به اطرافیان به پیراهنش چنگ زدم و خودم را به سمتش کشیدم. -چرا اینکار رو باهاش کردن. لرزش صدایم و مظلومیتی که در آن موج می زد دل خودم هم لرزاند چه برسد به مسیح که مثل بچه های کوچک مرا در آغوشش چلاند. قفسه سینه اش که تکان خورد سرم از آغوشش جدا شد و چشمهایم به چشمهای خندانش گیر کرد. -خیلی بامزه شده بودی! مشت آرامی به بازویش زدم و زیر لب "ای بدجنس" ای گفتم و به حالت قهر از او رو برگردانم و به سمت صدف و الیار رفتم. صدف برعکس من در حال بحث با قصاب بود و خنده را روی لبهای همه با حرف های بامزه اش آورده بود. دست به کمر جلوی قصاب که پیرمردی با کلاه نمدی بود ایستاده بود و برای اینکه گوسفند را چطوری تقسیم کند چانه می زد -خوش گذشت؟ به یاد دوروزی که با مسیح کنار ساحل بودیم و آن خانه ویلایی با اتاق های مجاورمان لبخند روی لبم شکل گرفت. -جوابم رو گرفتم. -مرسی الیار،بابت کمکت. قدرشناس پلکی زد. -وظیفه بود. -چه گرد و خاکی راه انداختید. -الکی که نیست دو تا نامزدی پشت سر هم داشتیم گوسفند که کمه باید شتر می کشتیم. خنده آرامی کردم و از کنارش گذشتم میان راه منیژه برای بار سوم اسپند را دور سرم چرخاند و داخل جا اسپندی ریخت قاسم هم کلاه برت اش را به نشانه احترام در آورد و سر تاسش را نمایان کرد. سپنتا هنوز اینجا حضور داشت و کنار متین بابا در حال خوش و بش بود. با دیدن من دستم را کشید و کنار خودش نگهم داشت. دستی به موهایش کشیدم. -چه خوبه که نرفتی. -منتظر تو بودم،مثل تو که نیستم یه دفعه برم مسافرت. گونه اش را ب*و*سیدم. -ببخشید،جبران می کنم داداشی. مثل دخترها پشت چشمی نازک کرد. -لازم نکرده من امشب بر می گردم تازه مثل بچه ها با من رفتار نکن. می دانستم به غرور نوجوانی اش بر می خورد ولی خب برای من هنوز همان پسرک لپ گل انداخته دو ساله بود که صدای خنده هایش مرا از خواب بیدار می کرد و همین مرا مجذوب می کرد،تا به حال بچه ای ندیده بودم که بخندد و همه را بیدار کند انگار با گریه قهر بود و لبخند از لبانش جدا نمی شد. متین بابا دستش را پشت کمرم گذاشت. -اشکال نداره بابا،تو چرا نمیری چندروزی پیش مامانت. گوش هایم درست می شنیدند؟این متین بابا بود که این را می گفت؟ متوجه نگاه متعجبم که شد خودش سوال را از نگاهم خواند و جوابش را به زبان آورد. -بالاخره مادرته،من که نمی تونم بخاطر دلخوری ها از هم جداتون کنم. متاثر شدم و در جواب سکوت کردم او هم پیشانی ام را ب*و*سید و از کنارم گذشت. خیلی زود خالیه سمیه و منیژه مشغول درست کردن غذا با گوشت گرم و تازه گوسفند شدند و در نهایت همه مان دور یک سفره بدون تشریفات همیشگی ویلا روی زمین نشستیم و مشغول خوردن خورش قیمه شدیم و بعد از آن بی صبر برای استراحت با الیار و صدف و مسیح و سپنتا به سمت قزوین حرکت کردیم. ماشین که جلوی خانه مان توقف کرد خاطرات دوباره مثل قبل به صورتم سیلی کوباند و شدت دردش انقدر زیاد بود که به مدت چنددقیقه از نمای بیرون به خانه خیره بودم انگار از این به بعد هربار که بیایم قرار است جولان خاطرات آزارم بدهند! و خوب این را می دانم که من اولین کسی نیستم که از خانه پدری اش فراری است. همه چیز بوی گذشته را می داد اما این بار مسیحی هم بود که سمرائش را تغییر داده بود،بابا مثل همیشه به سفر کاری رفته بود و مامان با همدم قدیمی خود فخری خودش را به تجملات خانه مشغول کرده بود پذیرایی خوبی در سه روزی که آنجا بودیم شد تازه آن موقع بود که فهمیدم مسیح برای کسب اجازه به اینجا آمده و مرا از مامان خواستگاری کرده آن موقع بود که فهمیدم مسیح احترام گذار خوبی است آن روزها روزهای خوب زندگی بود روزهایی که من نمی دانستم هر عشقی امتحانی دارد و تا در آن قبول نشوم آرامش واقعی نصیبم نمی شود. *** -خانوم سعادت آقای رادوند یه جلسه مهم دارند لطفا منتظر بمونید. در جواب منشی جوان لبخندی زدم و به سمت درب خروج رفتم اول تصمیم گرفتم تا زمان تمام شدن جلسه مسیح در کافه بغل منتظر بمانم اما نگاهم که به راهرو بغل افتاد فکری به سرم افتاد دوباره مسیر در تا میز منشی را طی کردم و رو به منشی ایستادم. -رویا خانوم هستن؟ پلکی زد. -بله خانوم داوودی تو اتاقشون هستن. "ممنون" ای گفتم و از کنارش گذشتم خوب شد که نام خانوادگی رویا را گفت و فهمیدم،راهرویی قرار گرفته کنار درب اصلی با دو اتاق، درب اول اتاق آرتا بود و احتمالا بعد از رفتنش خالی مانده و درب دوم اتاق رویا می توانست باشد،جالب بود که اتاق مسیح در راهرویی مجزا قرار داشت ترکیب بندی و ساخت این شرکت به کارهای آرتا نزدیک بود پس آرتا خیلی وقت است که با مسیح کار می کند و من بی خبر هستم. یاد آن شبی افتادم که به مسیح گفتم شراکتش با آرتا را به هم بزند چه توقع ها داشتم که کار بی نظیر آرتا را پس بزند آن هم بخاطر اینکه فکر می کردم حال که در زندگی خصوصی اش رفتارش آشکار شده در زندگی کاری اش هم همینطور است! رویا استقبال گرمی از من کرد در تمام نیم ساعت با تعرفه از مدل لباس های جدید بازار گذشت،جرعه ای از چای سبزم را نوشیدم و سعی کردم بحثی جدید راه بیندازم. -مسیح بهم گفت چه کمکی بهش کردین ازت ممنونم رویا جون. قدرشناس نگاهش کردم که لبخندی زد. -وظیفه بود به هرحال مسیح دوست چندین چندساله من، وقتش بود که خوبی هاش رو جبران کنم هرچند که کار خاصی نکردم. برعکس ماندانا از رویا حس بدی نمی گرفتم اما حرف هایی که صدف راجع به رابطه رویا با مسیح می زد با این طرز رفتارش کمی برایم شوک برانگیز بود. -پس شما دوستای قدیمی هستین؟ فنجانش را روی میز شیشه ای گذاشت و به صندلی چرمی تکیه کرد. -آره از دوران دانشگاه تا الان. -من یک سری حرف ها شنیدم یعنی فکر می کردم رابطه بیشتری از دوستی داشته باشید البته منظورم گذشته است. طبق آنچه تصور می کردم باز هم خونسردانه رفتار کرد انگار وجود این دختر پر از آرام بودن بود. -بعضی از آدما دوست دارند یک سری چیزها واقعیت داشته باشه برای همین با یک سری حرف ها اون چیزهایی که نبوده رو زنده نگه می دارند. گنگ نگاهش کردم که در ادامه لب زد. -من این رو یاد گرفتم دوست خوبی بودن خیلی بهتر از یه عاشق بد بودنه،من و مسیح نمی تونستیم ما بشیم چون یه حس یک طرفه بود. کمی مکث کرد. -نخواستم ازت پنهون کنم ولی مطمئن باش من تهدیدی برات حساب نمی شم فکرکنم بتونیم دوست های خوبی باشیم. به یک لبخند بسنده کردم و در قبال حرفش "همینطور" ای گفتم و در ادامه چایمان را بی سر و صدا نوشیدیم. صدای در که آمد مسیح وارد شد لبخندی بر رویم پاشید و بعد از سلام و احوال پرسی همراهش از اتاق رویا خارج شدم. -خب برای مهمونی امشب آماده ای؟ دستم را دور بازویش حلقه کردم و همراه هم سوار آسانسور شدیم. -هنوز برای اینکه چی بپوشم فکری ندارم. سرش را به سرم نزدیک کرد لبخند مرموزش را از داخل آینه دیدم،در گوشم نجوا کرد. -هرچی بپوشی عالی میشی. خودش را عقب کشید. -امشب مهمونی بالماسکه است به رویا گفتم برات لباس بفرسته.
  14. بی توجه به مانی به سمت صدف و الیار رفتم ماندانا بلندبلند همراه تبسم می خندید باید هم خوشحال باشد دیگر مرا خطری برای خود نمی بیند. آخرین باری که مرا در شرکت کنار مسیح دید انقدر بچه گانه رفتار کرد که از خاطرم پاک نمی شود حتما به مانی هم گفته ولی با این حال او بی تفاوت برای بدست آوردن من خوشحال است. خسته کنار صدف نشستم و به گروه دی جی خیره شدم نور سالن خاموش شد و رقص نورها روشن شد برای اولین بار از صدای کرکننده آهنگ خوشحال شدم چون من و مسیح را نجات داده بود و صدای بلندمان در اتاق را در خودش گم کرده بود. صدف دستش را روی دستم گذاشت و در تاریکی لبخندش را نمایش گذاشت. -خوبی سمرا؟ الیار خنده ای کرد و گفت: -بایدم خوشحال باشه نامزدیشه. چپ چپ نگاهش کردم و نفس را با حرص بیرون دادم. سپنتا کنارم نشست و دستش را دور گردنم حلقه کرد و شروع به تعریف از متین بابا کرد جای خالی مامان را حس می کردم حتما خیلی دلش می خواسته بیاید اما بخاطر کدورت ها نتوانسته من می خواستم چه کنم؟با به هم زدن این نامزدی مسخره هیچ شانسی برای مامان وجود نداشت یعنی روزی می رسید که متین بابا مامان را ببخشد؟ مانی به این سمت آمد و نگاهی بین من و سپنتا رد و بدل کرد. -سمرا نمی خوای معرفی کنی؟ بلندشدم و دست سپنتا را همراه خودم کشیدم تا بلند شود انگار تمایلی به آشنایی با مانی نداشت. -سپنتا داداشم و مانی... به سختی آن کلمه مزخرف را به زبان آوردم. - نامزدم. دست هم را گرفتند و مانی شروع به حرف زدن با سپنتا کرد اما سپنتا با سردی جوابش را می داد این نوع رفتار از او بعید بود. مانی دستش را به سمتم دراز کرد. -عزیزم بریم؟ می دانستم منظورش همان آشنایی مسخره با آدم هایی که از بالا همه چیز را می بیند است الیار به جای من جواب داد. -هرکاری میخوای کنی بزار برای بعد مانی الان وقتشه حلقه ها رو بندازید. ذوقش را درک نمی کردم مشکوک می زد حتما کاسه ای زیر نیم کاسه بود رفتار مشکوک صدف و الیار و حتی سپنتا دوست داشتم زودتر معنی حرف مسیح که می گفت امشب همه چیز تمام می شود را بفهمم. صدای صدف در میکروفون پیچید تازه عدم حضورش در کنارم را فهمیدم شروع به خوش آمدگویی کرد و در آخر گفت: -زوج عزیزمون رو برای مراسم حلقه انداختن به سن دعوت می کنم. صدای کف زدن جمعیت بلند شد مانی با لبخند دستم را گرفت و همراه خودش کشاند بغض در گلویم پدیدار شد باورم نمی شد همه چیز داشت تمام می شد. دور و برم را نگاه کردم مسیح نبود یعنی هنوز در آن اتاق مشغول دود کردن سیگار است؟ آهنگ ملایمی پخش شد و همه در سکوت به ما خیره بودند سرم پایین بود و دست های مانی در دستانم قفل بود. صدف با جعبه حلقه به سمتمان آمد مانی دست دراز کرد تا جعبه مخملی قرمز رنگ را بگیرد اما دستی از کنار صدف آن را گرفت و دست مانی در راه خشک شد. مسیح با لبخندی پررنگ بدون هیچ اخمی دستم را از دست مانی جدا کرد و مرا به سمت خودش کشید. خشکم زده بود او می خواست چه کند؟ در جعبه را باز کرد و حلقه تک نگین الماس را از آن در آورد و جعبه خالی را به صدف برگرداند با چشمان درشت شده به او خیره بودم اما او بدون اینکه به من نگاه کند دستم را نزدیک تر کرد و حلقه را به سمت انگشتم برد. حبس شدن نفس اطرافیانم را حس کردم. نه این امکان ندارد حتما می خواهد از طرف مانی حلقه را دستم کند مزخرف نگو سمرا،مزخرف نگو. حلقه را در انگشتم نشاند و بالاخره چشمانش را به چشمان متعجبم دوخت چشمانش می خندید. سرش را به صورتم نزدیک کرد و روی پیشانی ام ب*و*سه ای محکم مهر کرد. دوباره صدای دست زدن جمعیت بلند شد باورم نمی شد هنوز در بهت بودم که چه اتفاقی افتاده. چشمان صدف از اشک شادی پرشده بود، مانی از خشم سرخ شده بود و در جای خود ثابت مانده بود ماندانا سریع جمع را ترک کرد رویا که تازه دیده بودمش با کمال تعجب لبخندی محو بر لب داشت. آرتا را ندیدم نبود حتی تبسم هم نبود. دستم را گرفت و به سمت پیانو سیاه رنگ وسط سالن برد انگار در این دو خانواده برای دکوراسیون خانه هم که شده بود پیانو داشتند. هر دو روی صندلی طویل پیانو نشستیم و با نگاه هایمان با هم حرف می زدیم جمعیت باز در سکوت رفته بود. با نور سفیدی که روی قسمتی که ما نشسته بودیم افتاد صدای پیانو به دست مسیح بلند شد. انگشت های کشیده و مردانه اش را به نوازش کلاویه ها در آورد همان انگشت هایی که گاهی وقتها حسودی ام می شد که روی کلاویه ها کشیده می شود. همان قطعه دوست داشتنی را می نواخت همانی که خاطره خوشی را به یادم می آورد یک هفته تمام مسیح این قطعه را با من کار کرد و کار کرد. به نیم رخش خیره شدم چطور توانستم به او شک کنم؟سمرای دیوانه انگشتانم را به سمت اکتاو (کلیدهای سیاه پیانو) بردم و در نواختن با او همراهی کردم. انگشت هایمان بهم می خورد و تب وجودم بیشتر و بیشتر می شد آن لحظه بود که معنی خوشبختی را درک کردم. با تمام شدن قطعه نگاهمان به هم کشیده شد سرش را به سمت گوشم خم کرد و با زمزمه اش لاله گوشم را قلقک داد. -دوست دارم. صادقانه بود و لبخند را برروی لبم کشاند لبخند کم بود دوست داشتم در آغوشش فرو بروم انگار حرف دلم را خواند که آرام بغلم کرد کوتاه بود اما مثل نگاهش آرامش داشت. دستم را گرفت و هردو بی توجه به نگاهایی که سوال و تعجب از آن می بارید از ویلا خارج شدیم. *** موج دریا صدایش آرامش داشت اما امشب به من ثابت شد آرامش صدای مسیح خیلی خیلی بیشتر است. "عاشق که باشی صدای معشوقت از صدای موج دریا و حتی صدای باران برایت آرامشبخش تر است" یک ماه از آن شبی که مسیح احساساتش را اعتراف کرد گذشته بود و حال من و او دوباره به اینجا آمدیم به همان مکانی که این رابطه شکل گرفت. حلقه ام را لمس کردم و باز لبخند زدم. -هنوز باورم نمیشه چطور این کارو کردی؟ تکیه سرش را از سرم گرفت و به من چشم دوخت. -به کمک چندنفر این کار رو کردم. پرسشگرانه نگاهش کردم که خودش گفت: -نقشه صدف بود قرار بود کارت های دعوت از طرف شرکت من پخش بشه رویا تو تموم کارت ها اسم تو و مانی رو نزده بود و برای همه پست کرد. رویا اما مگر او مسیح را... -صدف و الیار هم تموم مدت با تو مثل آدم هایی که اصلا براشون مهم نیست رفتار کردند. با یادآوری رفتار صدف و الیار که چقدر عصبی ام کرده بود خنده آرامی کردم. -آرتا تموم مدت مهمونی کنار مانی بود تا مهمون ها یک موقع بهش تبریک نگن یعنی به حرفش گرفته بود. آرتا چرا این کار را کرده بود؟پس حرف هایش حقیقت داشت. -می گفت می خواد آخرین کار رو برات کنه امشب پرواز داشت رفت پیش آنا،کانادا. آنا وقتی که فهمید الیار و صدف نامزدی کردند همان شب به کانادا بازگشت و حال آرتا هم پیش خواهرش رفته بود! اگر بگویم تحت تاثیر قرار نگرفتم دروغ است! دستانم را گرفت و برای گرم شدنش ها کرد. -حالا بهم اعتماد داری؟ -برات مهمه؟ حرکت دستش متوقف شد. -مهمه چون اعتماد پایه رابطه رو قوی می کنه. لبخندم پررنگ شد. -دارم،بهت اعتماد دارم. -نشنیدم بلندتر بگو. کمی صدایم را بالا بردم. -بهت اعتماد دارم. ابروهایش را بالا انداخت. -صدای موج زیاده هنوز هم چیزی نمی شنوم. فهمیدم چه می خواهد از کنارش بلند شدم و رو به دریا ایستادم و به ماه چشم دوخت بلند داد زدم. -دنیا صدام رو می شنوی من به این مردی که کنارمه اعتماد دارم. انقدر بلند گفتم که صدایم از موجی که به سرعت به سنگ ها خورد هم بلند تر بود. از پشت در آغوشم کشید و گرمای وجودش را تقسیم کرد. -دیوونه. آری دیوانه بودم سمرای دیوانه ای که با مسیح آغاز شد. پلاک پروانه را لمس کردم و باز آن جمله دوست داشتنی را تکرار کردم. -باتوآغازشدم.
  15. ترسیم لبخندش را از داخل آینه میز آرایش دیدم،به سمتم خم شد و چانه اش را روی شانه ام گذاشت بی توجه به تعریف هایی که از چهره ام می کرد کلافه بلند شدم. شاید،شاید حالا که صدف به عشقش رسیده بود حال مرا درک نمی کرد یعنی نمی دانست چه دردی در سینه ام حس می شود؟! مثل عروسک کوکی که کم کم داشت مدت کوک اش تمام می شد یک جا ثابت ایستاده بودم و با لبخند محوی که بر لب داشتم در برابر تبریک هایی که از اشخاص مختلف می شنیدم جواب می دادم. دلخور بودم نه از مانی که بی توجه به احساسم می خندید نه از پدری که مرا مجبور کرد به اینجا بیایم نه از مادری که حال محبت کردن را یاد گرفته نه از متین بابا که همان یک بار بله گفتنم را شنید و دیگر تا آخرش همان را به یاد آورد از صدف و الیار هم دلخور نبودم حتی از مسیح...بودم اما نه به آن اندازه ای که از خودم بودم من از خودم دلخور بودم از بغض هایی که خفه شد از حرف هایی که گفته نشد از سکوت های کل بیست و سه سال زندگی ام خسته بودم امشب،امشب باید آن سمرایی که با مسیح آغاز شد پیش چشم همه دیده می شد امشب باید این سمرای ضعیف به دستم خودم کشته می شد. دستی لیوانی جلویم گرفت که با دنبال کردن دستش به چشمان وحشی آرتا رسیدم. به لیوان آب آلبالو اشاره کرد. -رنگت پریده،بخور. کاش می فهمید این محبت کردن ها بعد از خرابه بغداد دیگر هیچ چیز را درست نمی کند. لیوان را از دستش گرفتم و قلوپی از آن نوشیدم. -هیچوقت خودم رو نمی بخشم سمرا. حرف دل مرا می زد من هم هیچوقت خودم را بخاطر سکوت هایم نمی بخشم انگار تازه متوجه حرف های مسیح شده بودم آن زمان که می گفت سکوت نکن. -اشتباه کردم دیگه ازت توقع ندارم پیشم برگردی ولی...ولی نجاتت می دم،همین امشب. جنس حرف هایش متفاوت شده بود انگار آن آرتایی بود که روزی دوستش داشتم. -نمی خوای چیزی بگی؟! بالاخره سرم را به طرف او چرخاندم و گفتم: -خیلی احمقم نه؟ نیشخندی به خودم زدم. -شاید...شاید اون زن داشت به من دروغ می گفت من چرا نیومدم بپرسم چرا سکوت کردم؟ گیج نگاهم کرد و من بی توجه به حالت سردرگم نگاهش می گفتم و می گفتم به جای تمام سکوت هایم. -شاید دروغ گفته بود که پدرم من رو به تو... حتی نمی توانستم آن جمله نفرت انگیز را به زبان بیاورم،اصلا مگر در کدام دوره بودیم که پدرها دخترانشان را به پول بفروشند! -سمرا همه چی اونطور که تو فکر می کنی نیست آزیتا از همه چی باخبر نبود. مگر دیگر مهم بود اگر می دانستم چه می شد؟ -من مهریه تو قبل از ازدواج به پدرت دادم مثل اینکه برای برنده شدن تو دادگاه با موکلش شرط کرده بود و وقتی هم شکست خورد مجبور شد به من رو بزنه. نیشخند روی لبم پررنگ تر شد. -چه فرقی داره من و تو فقط نامزد بودیم مهریه این وسط چی میگه؟ -درسته باید بهت می گفتم ولی... ادامه حرفش را گفتم: -ولی تصمیم گرفتی مثل موضوع ازدواجت پنهون کاری کنی. -من و آزیتا خیلی وقت بود می خواستیم جدا بشیم ولی اومدن تو به زندگیم تلنگری شد... با حرص از زیر لب غریدم: -بسه. دیگر صبرم داشت تمام می شد باز هم من مقصر می شدم. -من نمی زارم تو مثل من بشی سمرا من تصمیم خواسته مادرم شدم و با آزیتا ازدواج کردم ولی نمی زارم تو هم... انگار ما همه تصمیم خواسته های اطرافیانمان شده بودیم اصلا من باید اشتباه مادرم را جبران می کردم او چه مگر بچه بود که به اجبار مادرش... -نمی خوام کاری کنم ببخشیم می خوام از عذاب وجدانم کم بشه چون خوب فهمیدم لیاقت بخشش ندارم. در سرم فقط یک چیز تکرار می شد"دیگه دیر بود" چطور می خواست مرا از این نامزدی خلاص کند. نفهمیدم کی از کنارم رفت و چه مدت است حرف هایش در ذهنم اکو می شود. دستی دور کمرم حلقه شد دستی آشنا این دست هارا می شناختم دست هایی که داشتند شکل مردانه می گرفتند اما او اینجا چه می کرد؟! خودش بود،سپنتای من با ذوق در آغوش کشیدمش، ب*و*سه بارانش کردم و بوییدمش. -تو اینجا چیکار می کنی دیوونه. انگشتانش را به دکمه جلیقه مشکی اش قلاب کرد و ژست گرفت. -داداش مسیح آوردتم. داداش مسیح؟از کی مسیح داداش شده بود اصلا خودش کجا بود. تا اسمش آمد کنار سپنتا ظاهر شد بالاخره دیدمش عشق فراری ام را این بار به نشانه سلام برای هم سر هم تکان ندادیم. بی توجه به او با سپنتا مشغول حرف زدن شدم. -چرا بهم نگفتی می خوای نامزدی کنی؟ چه می گفتم اینکه بدون میل خودم قرار است حلقه دستم کنم؟ بازدمم را پرصدا بیرون دادم. مسیح چه به خودش هم رسیده بود کجا بود پس عشقش کجا بود آن جمله های اطمینان بخشش،نمی دانستم می توانم اعتماد کنم یا نه اگر حرف هایش درست بودند پس چرا... "یادت نره اون از اول با تو شرط گذاشت برای این نامزدی" ولی گفته بود همه چیز مصلحتی است. سوال های بی جواب ذهنم را آشفته کرده بود. صدف و الیار به سمتمان آمدند صدف که اولین بار بود سپنتا را می دید حسابی با او گرم گرفته بود آخر هم دستش را کشید و پیش متین بابا برد ترسیدم از اینکه سپنتا را برنجانند. تا قدم برداشتم مسیح سد راهم شد. بی اینکه به چشمانش نگاه کنم از او خواستم کنار برود که گفت: -باید حرف بزنیم. دست خودم نبود اما حرف هایم برنده شد. -نامزدم می بینه بد میشه جناب رادوند. می توانستم حرص نگاهش را بخوانم اینکه الان خودش را کنترل کرده بازی با اعصابش را دوست داشتم. -بیا اتاق پشت راه پله منتظرم. انگار امشب دوام خونسردی اش زیاد شده بود،در لحظه رفتن نگاهم به سمت مانی سوق پیدا کرد مشغول گپ زدن با مهمان ها بود با دیدنم به سمتم آمد. -سمرا عزیزم خیلی خوشگل شدی. دیگر شوق اول را نداشت البته بی ذوق هم نبود مثل همیشه پشت دستم ب*و*سه نشاند. -بریم با مهمون ها آشنات کنم. از مسیح دلخور بودم اما باید حرف هایش را می شنیدم البته می توانستم با همراهی با مانی حرصش را در بیاورم اما نه بچه بازی بود. برای همین بهانه آوردم: -میرم آرایشم رو درست کنم میام. ناچار قبول کرد و گفت منتظرم است و به جای قبلی اش برگشت من هم راه اتاق را پیش گرفتم. در را باز کردم و بی توجه به فضای نیمه تاریک اتاق داخل رفتم فکر کردم مسیح زودتر از من آمده ولی نبود یکدفعه دستم کشیده شد جیغ کوتاهی کشیدم و به دیوار چسبانده شدم مسیح لبخند یک طرفه ای بر لب داشت که ابروهای چسبیده اش چاشنی صورتش شده بود اگر می دانست چقدر ژستش را دوست دارم انقدر سر به سر قلبم نمی گذاشت. دستش را کنار سرم به دیوار چسباند این صحنه برایم آشنا بود همان روزی که به رستوران رفته بودم و او در اتاق این طور مرا در حصار دست هایش محب*و*س کرد. -قصد داری بازی کنی سمرا؟ لحنش خونسرد بود اما از نگاهش آتش حرص می بارید. نگاهش را در صورتم چرخاند و به چشم هایم که رسید مردمک هایش ثابت ماند. -این آرایش... انگشتش را روی لبانم کشید. -این لبای سرخ... با دستش به موهایم چنگ زد. -این موهایی که عطر یاس ازشون می باره... مکث کرد و با نگاهش آتش چشمانش را به من منتقل کرد گر گرفتم او داشت چه می کرد قلب مرا به بازی گرفته بود بازی که شروع کننده اش خودش بود. احساساتم را کنترل کردم و با دستم به سینه اش فشار وارد کردم تا از من دور شود البته بی فایده بود نیمچه زور من کجا و او کجا با میل خودش عقب کشید و نفس را به ریه ام برگرداند کنار او نفس کشیدن هم دشوار بود هم آسان. -هنوزم بهم اعتماد نداری بی اعتمادی و شک رو تو چشمات می خونم. راست می گفت حرفش را قبول داشتم. -دلیل این بی اعتمادی خودتی مسیح. -عجولی سمرا. قدمی به او نزدیک شدم. -نه تو خونسردی. هیچی نگفت و فقط دود سیگارش را از پنجره بیرون فرستاد. از سکوتش استفاده کردم و سوال هایم را به زبان آوردم. -می تونی با جواب به سوال هام اعتمادم رو به بدست بیاری. -جواب دادن به سوالات چند درصد از اعتمادی که باید بهم داشته باشی رو کسب می کنه؟ -خیلی نه ولی خودتم می دونی باعثش خودتی با حرف های نگفته ات. روبه رویش ایستادم. -مثلا اینکه بهم گفتی برای آشتی خانواده ها با مانی طبق خواسته اون ها نامزدی کنم البته قرار بود این نامزدی صورت نگیره ولی.. کلافه نگاهم کرد. -چی می خوای بگی سمرا؟ سیگار را از دستش کشیدم و لای انگشتانم گرفتم. -اینکه دلیلی که ازم خواستی باهات همکاری کنم فقط به صلح میون دوخانواده مربوط نمیشه. سکوتش حدسی که می زدم را ثابت کرد پس درست بود موضوع دیگری هم بود. بی توجه به سوالم حرکت دستم را که سیگار را بین لبانم گذاشتم و پک زدم دنبال کرد دود در گلویم ماند و قبل از اینکه بیرون بفرستمش به ریه هایم راه پیدا کرد تمام سعی ام را کردم تا سرفه نکنم اما نشد. سیگار را از دستم کشید و بعد از خاموش کردنش به بیرون از پنجره،میان درخت ها پرتش کرد. چهره عب*و*سش را به من دوخت. -الان وقتش نیست سمرا بعدا همه چی رو بهت میگم ولی در قبالش می خوام بهم اعتماد داشته باشی. کاسه صبرم لبریز شد و صدایم بالا رفت. -نمی تونم چطور اعتماد کنم وقتی کلی جواب بهم بدهکاری من نمی تونم مثل تو خونسرد باشم اصلا می دونی نمی تونم این نامزدی کوفتی رو تحمل کنم میرم همه چی رو تموم می کنم. به سمت در رفتم که بازویم را قفل کرد. با خشم غرید. -اینکار رو نمی کنی. با جسارت به چشمانش خیره شدم و لب زدم. -نه می کنم چون الان فهمیدم دلیل این بازی ها یک چیز دیگست پس اگه تموم بشه هیچی عوض نمیشه منم مجبور نیستم نقش بازی کنم. نفسی عمیق کشید و سعی کرد خودش را کنترل کند. -سمرا بخاطر حسی که بینمون هست لال مونی بگیر فهمیدی؟ صدای بلندش ستون فقراتم را لرزاند. کمی آرامتر لب زد. -امشب همه چی تموم میشه فقط آروم باش الانم برو بیرون کار الکی هم نکن. انقدر محکم جملاتش را بیان کرد که دیگر حرفی به ذهنم نیامد تا به زبان بیاورم. دستم را رها کرد و به سمت پنجره بازگشت و سیگار دیگری آتش زد.