نادیاسیف

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    91
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

270 Excellent

درباره نادیاسیف

  • درجه
    دو ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    یزد
  • سطح تحصیلات
  • بهترین رمان
    قاتلی در شهر، اگر فردا بیاید(سیدنی شلدون)

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,216 بازدید کننده نمایه
  1. عاشقانه

    از روی میز پایین آمدم و رو حساب عادت شالم را کمی جلو کشیدم. _تو فرنگ بهت یاد ندادن درست بشینی؟ پاهایش را از روی میز برداشت و آرنج هر دو دستش را روی زانو هایش گذاشت. با آن استایل خاص خودش باز تای ابرویش را بالا انداخت و آن یکی چشمش را ریز کرد. _ما توی فرنگ خیلی چیزا بهمون یاد دادن. مثلا تو کارهایی که بهمون مربوط نیست دخالت نکنیم. با خون سردی آرام آرام شروع به کف زدن کردم. دستی در موهایش کشید و ریشخند زنان سرش را داخل لب تاپش کرد. نگاه دنباله داری به هیکل درشت و مردانه اش کردم و به طرف سینی فنجان های قهوه رفتم. آمدم سینی را بردارم اما نگاهم به فنجانی که دمیر در آن قهوه خورده بود افتاد. کمی به سمت لیوانش خم شدم. چطوری فال می گرفتند؟ کاش بلد بودم! چون ته فنجان دمیر خط های کج و معوجی داشت که احساس می کردی، سرنوشتش از حالا تغییر خواهد کرد. صدای ناسزاگویی های دمیر، مرا از خطوط فنجانش بیرون آورد. سرم را بالا آوردم به سمت دمیر چرخیدم. دمیر مدام روی دکمه ی اینتر کلیک می کرد و زیر لب بدون شک سازنده ی لب تاپ و نرم افزار را مورد عنایت قرار می داد. _سوراخ شد از بس روی اون دکمه ی بدبخت کوبیدی. بدون اینکه متوجه بشود طرف صحبتش با کیست جواب داد. چون اگر حواسش بود که من هستم محال بود به من جواب بدهد. _این لعنتی بدجوری داره اعصابم رو خط خطی می کنه. به سمت دمیر رفتم و کنارش روی مبل نشستم. با دیدن مانیتور لب تاپش که ارور داده بود، شصتم خبردار شد. اما این مرد بی اعصاب چرا اینتر می زد؟ اخم هایم را درهم کشیدم و با شانه به بازوی عضله ایش که در زیر پیرهن مردانه اش خودنمایی می کرد، طعنه زدم. دست پیش بردم و لب تاپ را به طرف خودم کشیدم. _چیه هی اینتر می زنی. داغون شد. دمیر دست پیش برد تا لب تاپ را از من بگیرد. _بده من این لب تاپو کلی نقشه روش سیوه اسباب بازی نیست که بخوای روی این ترفندهات رو امتحان کنی. با دو دستم لب تاپ را گرفتم و با شانه ام به او اجازه ندادم که لپ تاب را از دستم بگیرد. _اِ یه دقیقه بیخیال این لب تاپت شو من درستش کنم. دمیر دستش را پس کشید و سرش را به صورتم نزدیک کرد. انگشت اشاره اش را تهدیدگرانه بالا آورد. _وای به حالت اگه بلایی سرشون بیاد. صورتش نزدیک صورتم بودو هرم نفس هایش صورتم را سرخ می کرد و من سرخیش را به قلبم سرازیر می کردم که مبادا نمایان شود. آب دهنم را قورت دادم و با دست های سردم محکم تر لب تاپ را گرفتم. با چشم های گرد شده سرم را تکان داد که سرش را عقب کشید. نفس عمیقی کشیدم و چشم هایم را برای حفظ آرامش بستم. یعنی فرخ هم وقتی به چشم های من نگاه می کرد اینجوری می شد؟ این دیگر که بود؟ ماری که با چشم هایش جادو می کرد؟ لب تاپ را روی پایم گذاشتم و دستم را با دقت روی کیبورد به حرکت در آوردم. منتظر بودم تا آن ویروسی که روی لپ تابش بود حذف شود برای همین نگاهم را کمی به اطراف دوختم. نگاهم آرام به دمیر کشیده شد که متفکرانه دست زیر چانه اش زده بود و به صفحه ی لب تاپش چشم دوخته بود. چند شاخه از موهای سیاهش پیشانیش را گرفته بود. چشم های قهوه ای و موهای مشکی، چه پارادوکس قشنگی داشت. چشم هایم را بالا آوردم که با چشم های بازش رو به رو شدم. شوکه شده سرم را کمی عقب بردم و پنجر شده به لب تاپ خیره شدم. یعنی فهمیده بود!؟ دستپاچه پاهایم را جمع کردم و کنار هم دیگر گذاشتم. _کی تموم میشه؟ سوال بیخودی پرسیده بود اما من خوشحال بودم که از آن هایی نبود که دنباله ی حرفی را کش بدهد. به طرفش چرخیدم. _داری می بینی که. هر وقت این صد در صد پاک بشه. دمیر سرش را تکان داد و موبایلش را بیرون آورد. نگاهم به کامپیوتر بود و گاهی زیر چشمی به دمیر نگاه می کردم. دوست داشتم از این محیط مسکوت بیرون بیایم و بحث جدیدی راه بندازم. حوصله ام سر رفته بود. _دِمیر! تا حالا نشنیدم اسمت رو. یعنی چی؟ با اخم به صفحه موبایلش خیره شده بود. شانه هایش را بالا انداخت. _نمی دونم. تا حالا به معنی اسمم فکر نکردم. مامانم تُرک بوده. بابام میگه اون انتخاب کرده. ابروهایم را بالا انداختم و سرم را تکان دادم. بعد از حذف شدن ویروس دکمه ی اینتر را زدم و لب تاپ را به سمت دمیر کشاندم. _مهندس. تموم شد. دمیر سرش را بالا آورد و به مانیتور لب تاپ نگاهی انداخت. موبایلش را داخل جیبش گذاشت و لب تاپ را به طرف خودش کشید. وارد برنامه اتوکد شد و نگاهی به محیط برنامه اش انداخت. سرش را به طرفم چرخاند و باز تای ابرویش را بالا انداخت چشمش را ریز کرد. لبخند کجی گوشه ی لبش شکل گرفته بود. _ممنون. گوشه گوشه ی قلبم فردی گل می کاشت و شیرینی پخش می کرد. غرور آمیز به چهره اش نگاه کردم. _کار ساده ای بود نیازی به تشکر نیست. دمیر سرش را تکان داد و با چشمش به در اشاره کرد. _خوب می تونی بری. اخم هایم را در هم کشیدم. _من هر وقته که دلم بخواد می تونم از اینجا برم. نیازی نیست تو بگی مهندس.
  2. عاشقانه

    به سمت برگه ها خم شدم. کمی با زبانم انگشتم را تر کردم و منظم برگه ها را ورق زدم. فرخ قهوه اش را برداشت و کمی از آن را نوشید. _دمیر! بیا قهوه ت رو بخور بقیه ش رو بعدا ادامه بده. سرم را بالا آوردم و به دمیری که با اخم به مانیتور لپ تابش خیره شده بود، نگاه کردم. دمیر سرش را تکان داد. _صبر کن ببینم این درست میشه. تند تند برگه ها را ورق زدم که سربرگ ورقه ای که تایپ کرده بودم معلوم شد. از بین ورقه ها بیرون کشیدم و به فرخ دادم. _بفرما پیدا شد. فرخ صندلی را چرخاند و برگه را از دستم گرفت. _آره همینه. ممنون اگه تو نبودی معلوم نبود من اینو پیدا می کردم یا نه. پرونده را بستم و کنار گذاشتم. بی رودربایستی خودم را بالا کشیدم و روی میز نشستم. دمیر کش قوسی به خودش داد که نگاهش به من افتاد. تای ابرویش بالا رفت و آن یکی چشمش ریز شد. با پوزخند از روی مبل بلند شد و قهوه اش را از روی میز برداشت. فرخ که قهوه اش را تمام کرده بود، فنجانش را داخل سینی گذاشت. _تموم شد؟ دمیر قهوه اش را مزه مزه کرد و فنجانش را پایین آورد. _لپ تاب قاطی کرده. باید بشینم درستش کنم. یکم وقت می بره وگرنه کارهای نهاییش رو انجام دادم. دمیر از بالای فنجانش به من نگاه کرد و قبل از اینکه قلوپ دیگری از قهوه اش بنوشید حرفش را زد. _منشی های قبلی هم روی میز می شستن؟ دوست داشت نیش کنایه بزند و نفهمید من زیبایی هستم که سرم درد می کند برای دعوا. دو دستم را از پشت روی میز گذاشتم و ستون بدنم کردم. _دمیر بهت گفتم که زیبا... به سمت دمیر مایل شدم و حرف فرخ را قطع کردم. نگاهم به استایل مردانه ی دمیر با آن فنجان دستش بود ولی روی صحبتم با فرخ بود. به در می گفتم که دیوار بشنود. _نه نه فرخ. بذار حرفش رو بزنه اون که نمی دونه. اون با ماشین به منشیش نزده. برای عذرخواهی به خاطر اینکه با ماشین بهش زده از منشیش درخواست شام نکرده و همین طور منشی های قبلی هم سن تو بودن و هیچ وقت به خودش اجازه نمیدادن وقتی میگی قهوه، دم نوش بیارن. چرا؟ چون من با منشی های قبلی فرق دارم و مثل بقیه ی منشی ها از سر کول فرخ به خاطر دم دستگاهش بالا نمیرم. به فرخ نگاه کردم. لبخند محوی روی لب هایش نقش بسته بود چون متوجه شده بود حرف هایی که به خودم زده بود را به دمیر برگردانده بودم. _غیر از اینه؟ فرخ با لبخند سرش را تکان داد. به طرف دمیر چرخیدم. _خب پس با این حال من علاوه بر منشی، دوست صمیمی رییسمم هستم. فکر می کنم تو که فرنگ رفتی معنی دوستی که دختره و دوست دختر رو خوب درک می کنی. دمیر تای ابرویش را بالا انداخت و چشم مخالف ابرویش را ریز کرد. گمانم وقتی می خواست به یک چیز دقیق شود این حرکت را انجام می داد. پوزخند عمیقی روی لب هایش طرح انداخته بود. _تو فرنگ خیلی چیزها بهم یاد دادن. یک قدم به میز نزدیک شد و سرش را به سمتم خم کرد. دست هایم را روی میز مشت کردم و به ته ریش و صورت سفیدش خیره شدم. نفسم در سینه حبس و او بی تفاوت به چشم هایم خیره رفته بود. _مثلا بهم یاد دادن از توی چشم های آدم های اطرافمون قصد و نیتشون رو بفهمیم. هرچند فرق دوست و دوست دختر رو بدونیم. صاف ایستاد و قهوه اش را نوشید. نفسم را نامحسوس بیرون فرستادم.‌ دمیر فنجان را بالا اورد... _ممنون بابت قهوه. و آن را روی سینی گذاشت و روی مبل نشست. آب دهنم را قورت دادم و دست هایم را جمع و روی پایم مشت کردم. فرخ دستش را روی پایم گذاشت. _دمیر اینطوریه. زیاد توجه نکن. پایم را کنار کشیدم و سرم را تکان دادم. دمیر با حرف هایش ضربان قلبم را بالا می برد. انگار حرف هایش مغزم را بیرون می آوردند و از او حرف می کشید. زنگ تلفن فرخ مرا از فکر خیالات بیرون آورد. _جانم صالح. پس بیخیالش شو خودم میرم دنبال نقشه ها. فرخ تلفن را قطع کرد و سرش را به طرف دمیر چرخاند. _بلندشو برو توی اتاقت که تمرکز بهتری داشته باشی. دمیر که دو دستش را متفکرانه جلوی دهنش گرفته بود سرش را تکان داد. فرخ به طرفم چرخید. _بهتره تو هم بری به کارات برسی عزیزم. من دارم میرم بیرون. احساس کردم به صورت محترمانه مرا از دفترش بیرون کرد. اما حالا که اینگونه گفت بود اصلا پایم را از اینجا بیرون نمی گذاشتم. _برو به سلامت. انگار متوجه عصبانیت در جمله هایم شده بود. سرش را نزدیک اورد و زیر گوشم زمزمه کرد. _من که چیزی نگفتم. ناراحت نشو. اصلا تا هروقت خواستی اینجا باش بانوی من. بعد ب*و*سه ی نامحسوسی که از دید چشم های قهوه ای دمیر پنهان نماند، روی گونه ام زد. فرخ که از در بیرون رفت دستم را محکم روی گونه ام کشیدم. _این ب*و*سه ها توی فرنگ عادیه و زیادم جالب نیست که کسی ب*و*سه ی دوستش رو پاک کنه. به طرف دمیر که به مبل لم داده بود و با پوزخند به من نگاه می کرد چرخیدم. _لپ تابت کارت داره بهتره منتظرش نذاری. پوزخندش به نیشخند تبدیل شد و دست به سینه بیشتر به مبل لم داد و پاهایش را روی میز گذاشت.
  3. عاشقانه

    کیف و پلاستیک لباس و کفشم را از زیر پایم برداشتم و دستم را به دستگیره گرفتم. نمی دانستم چرا حالت تهوع دارم. _ممنون دستتون درد نکنه. تا همینجا زحمت دادم. ایلیا لبخندی زد و به طرفم چرخید. _خواهش می کنم چه زحمتی شما سرتا پا رحمتی. منیرخانم با مشت خیلی نامحسوس به بازوی ایلیا زد. هه! فکر می کرد که من این حرکتش را ندیدم. _ زیباجان حق با ایلیاست می گفتی بذاریمت دست مامان بابات. دستمون امانتی. محتویات معده ام هر لحظه دهنم را ترش می کرد. دستگیره را گرفتم و از ماشین پایین آمدم. در ماشین را بستم و از داخل شیشه ی منیر خانم با صدایی که هر لحظه تحلیل می رفت جوابشان را دادم. _ممنون منیر خانم دیگه برم. شما بفرمایید! _نه دیگه ماهم بریم ایلیا تازه اومده و خسته ست. ایلیا سر جلو آورد تا کاملا از پشت پنجره ماشین به من دید داشته باشد. _کمکی چیزی خواستین به لعیا بگین... منیر خانم مشت دیگری زد تا حرف ایلیا را قطع کند. _خب دیگه زیبا جان برو خونتون پدرت ناراحت نشه که چرا مادرت رو تنها گذاشتی. لبخند تلخی زدم. _باشه. بازم ممنون. منیر خانم و ایلیا سر تکان دادند و ایلیا با بی میلی تمام ماشینش را روشن و حرکت کرد. پلاستیک و کیفم از دستم افتاد و دو زانو به زمین برخورد کردم. دستم ستون بدنم بود و حالت تهوعم بیشتر می شد. حالم خراب بود. نه به خاطر شام های رنگارنگی که روی سفره هایشان خودنمایی می کرد. نه! من به آنها فکر نمی کردم. من به لباس هایی که هر کدام درآمد سالانه ی ما هم به زور می شد فکر نمی کردم. به طلا و جواهراتی که جلوه ی پوست کرم خورده شان شده بود، فکر نمی کردم. به حقیر بودنم در بین آن جمع فکر نمی کردم. این فکر نکردن ها حالت تهوعم را بیشتر کرده بود. کاش می شد همین الان بدبختی هایم را بالا بیاورم. دستم را روی این آسفالت های سرد مشت کردم و اجازه دادم روکش سیاه و سخت این زمین پوستم را خراش بدهد. هیچکس اینجا نبود. من بودم و حال خرابم و بازم من بودم یک خراب حال. می خواستم گریه کنم. اما اشکی نبود... اشک هیچ دردی از دل بی درمان دوا نمی کرد. سرم را بالا آوردم و و پلاستیک و کیفم را برداشتم. دست خراشیده ام را روی زمین گذاشتم و بلند شدم. باید بیخیال بود در این دنیایی که خیال های شیرینمان را مچاله می کرد. تاکسی گرفتم و مستقیم به سمت خانه مان حرکت کردم. خداراشکر کردم که عطیه نرفته بود و من مجبور بودم که غرغرهای "چرا دیر اومدی"ش را تحمل کنم. مادرم خوابیده بود طبق گفته ی عطیه قرص هایش را هم به اصرار او خورده بود. من هم پلاستیک لباسی که فرخ خریده بود را گوشه ی اتاق گذاشتم تا فردا یه فکری به حالش بکنم. **** لعیا دست هایش را جلو آورد. _تازه این دستبندهامم از حراجی خریدم. مامان منیر میگه زشته عیبه ولی من توجه نمی کنم. من هم به حرف های او توجه نمی کردم. مدام نگاهم به سمت اتاق فرخ می رفت که دمیر در آن حضور داشت. _حواست کجاست با توئم ها؟ نگاهم را از درب اتاق فرخ گرفتم و به لعیا که دست به کمر ایستاده بود، دوختم. _حواسم اینجاست. داشتی چی می گفتی؟ _اگه حواست اینجاست پس چرا نفهمیدی من چی گفتم؟ کلافه دستم را روی میز کوبیدم و از میز فاصله گرفتم. گویی لعیا متوجه شده بود حوصله بگو مگو با کسی را ندارم. دستبند هایش را از روی میز برداشت و داخل جیبش گذاشت. لپ هایش را باد کرد. _همه ش من باید بیام پیش تو، توئم حوصله نداشته باشی. من رفتم. نگاهم را از او گرفتم و سرم را روی میز گذاشتم. لپم روی میز سرد و نگاهم به در بسته ی اتاق فرخ. تلفن زنگ خورد. تغییری در حالتم ایجاد نکردم و فقط دست دراز کردم و تلفن را روی گوشم گذاشتم. _زیبا به آبدارچی بگو دوتا قهوه برای من و دمیر بیاره. تلفن را سریع گذاشتم و بلند شدم. یک حس شعف در وجودم پرواز می کرد. شاید به خاطر این بود که بلاخره توانستم از روی صندلیم بلند شوم. یا شاید هم نه! قهوه را از آبدارچی گرفتم و گفتم خودم برای آن ها می برم. کمی سر و گوش به آب دادم و صدایی نشنیدم. مسکوت بدون هیچ صدایی. پس جر و بحث هایشان مختص به دیشب بوده و امروز پایان یافته است. سینی را با یک دستم گرفتم و سه ضربه ی ممتد روی در کوبیدم. مثل همیشه منتظر جواب نماندم و وارد دفتر فرخ شدم. دمیر روی مبل نشسته بود و لپ تابش را روی میز جلویش گذاشته شده بود. فرخ سرش را بالا آورد. _خودت آوردیش؟ ممنونم. بذارش رو میز. دمیر سرش را بالا آورد و وقتی مرا دید دوباره سرش را در کامپیوترش فرو کرد. سینی را روی میز گذاشتم. فرخ پرونده ها را روی میز گذاشته بود کلافه آن ها را زیر رو می کرد. به سمتش خم شدم. _دنبال چی می گردی؟ _دنبال اون برگه ای که دیروز بهت دادم تایپش کنی. میز را دور زدم و کنار فرخ ایستادم و پرونده ها را از دست فرخ گرفتم. _بدش به من. اینطوری بیشتر گمشون می کنی.
  4. عاشقانه

    _نه متاسفانه هر کاری کردم حرف حرف خودش بود. فرخ از جایش بلند شد و من هم به تبعیت از او بلند شدم. دست دور کمرم انداخت و شروع به حرکت کرد. _لجباز. درست مثل جوونی های خودم. بهتره بریم پایین مهمونا رو یه جوری دست به سر کنم. دست فرخ را به آرامی از دور کمرم باز کردم و لبخند تصنعی زدم. _به نظر منم بریم مهمونا رو منتظر نذاریم. پایین که رفتیم به سوالات پی در پی لعیا و مادرش که"تو که دستشویی نبود"،"چه خبر بود اون بالا"،"دمیر چرا رفت؟" توجهی نکردم. به گفته ی فرخ مهمان ها را بعد از سرو کردن شام دست به سر کردیم. ساعت تقریبا یازده و نیم بود. عطیه گفت تا ساعت یازده می ماند. یعنی نیم ساعت بود که مادرم تک و تنها در خانه بود؟ لباس هایم را همانجا در اتاق دانیال که کیف و پلاستیکم آنجا بود عوض کردم. از اتاق که بیرون آمدم با دانیال رو به رو شدم. _باید در اتاقم رو قفل کنم. اول که لعیا بعدشم تو. اتاق من که رختکن نیست ای بابا. "ای بابا" اش را کشیده گفت وارد اتاقش شد و درب اتاقش را محکم بهم کوبید. سریع از پله ها پایین رفتم و از لعیا خواهش کردم که اگر میشود مرا تا خانه ام برساند. _یه ده دقیقه ای صبر کن منم ماشین ندارم. ایلیا گفت میاد دنبالمون. کلافه به اطراف نگاه کردم و "باشه"ای گفتم. بعد از گذشت چند دقیقه منیر خانم به طرف من و لعیا آمد. -بلندشید بچه م پشت در وایساده میگه تو نمیام. لعیا دو دستی رو پاهایش زد و بلند شد. با خداحافظی از فرخ از عمارت بیرون آمدیم. ماشین مشکی رنگی با چراغ هایی که نورش مستقیم چشمت را می زد؛ کنار عمارت پارک کرده بود. منیر خانم با آن دست هایی که تا مچ النگو داشت روی سینه اش کوبید. _الهی دورت بگردم مادر. بچه م خسته و مونده اومده دنبالم الهی خوشبخت بشی مادر فدات بشه. لعیا یک چیزهایی می گفت که مادرش از برادرش زیادی تعریف می کند من می گفتم"برو بابا مگه میشه مادری یکی بچه ش رو از اون یکی بیشتر دوست داشته باشه و او می گفت"چون خودت تک بچه ای اینو میگی". به سمت ماشین ایلیا حرکت کردیم و منیر خانم جلو نشست و من لعیا عقب ماشین. لعیا خودش را بین دو صندلی کشید. _داداش یه مهمونم داریم باید برسونیمش خونشون. زیبا دوستم. ایلیا دست پشت صندلی منیر خانم گذاشت و سرش را به طرف ما چرخاند. لبخند کی بر روی لب داشت باعث شده بود چال محوی روی لپ هایش نمایان شود. _سلام دوست لعیا. لبخندی به چشم های همرنگ لعیایش زدم و سرم را تکان دادم. _سلام. از آشنایی باهاتون خوشبختم. ایلیا دستش را برداشت و به جلو نگاه کرد. چه چهره ی شیرینی داشت! _همچنین. زیبا خانم بفرمایید خونه ی ما. _نه ممنونم. مادرم خونه تنهاست دوستم پیششه. باید سریع برم اونجا. استارت ماشین را زد و آرام آرام ماشین را از پارک بیرون آورد. با یک دست فرمان را چرخاند و دور زد و با آن یکی دستش آینه را طوری که تنظیم کرد که نگاهش به من باشد. نگاهم را از آینه گرفتم و از داخل پنجره به خیابان دوختم. _زیبا خانم. آدرستون رو لطف کنید. نمی توانستم مثل فرخ با لعیا یا برادرش راحت باشم و بگویم در قعر محله های پایین شهر تهران زندگی می کنم. آدرس مرکز شهر را دادم که بعد خودم را با یک تاکسی به خانه مان برسانم. ایلیا دستی به موهایی که بلندیش به اندازه ی یک بند انگشت بود و به تعبیری مدل های امروز کوتاه کرده بود، کشید. _زیبا خانم. کار می کنید یا درس می خونید؟ یا هردو؟ نگاهم را از جاده هایی که با نور چراغ ماشین ها روشن شده بود، گرفتم. لعیا سرش روی شانه ام بود و در این ترافیک به خواب رفته بود. _فقط کار می کنم. درسمم رو دیپلم که گرفتم ول کردم. از داخل آینه به من نگاهی انداخت. _خوبه. شغلتون چیه؟ با دست کله ی لعیا را گرفتم و به آن طرف انداختم. شانه ام درد گرفته بود، بهتر بود سرش را جای دیگری می گذاشت. لعیا تکانی خورد و سرش را به صندلی تکیه داد. _توی شرکت آقای مظفری، همونجایی که لعیا کار می کنه منشی هستم. _هوای آبجی مارو داشته باشید. پوزخندی زدم. _من هوای لعیا رو داشته باشم؟ ماشالله پارتی لعیا کلفته خودش مهندس شرکته اون باید هوای مارو داشته باشه. حرفی نزد. منیر خانم کمی به سمت من خم شد. _مامانت چرا نیومد زیبا جان. لبخند تصنعی زدم و شیشه ی ماشین را کمی بالا دادم. _والا منیر خانم مهمونی یه جوری بود که همه تقریبا هم رو میشناختن. منم اضافی بودم دلیلی نداشت مامان منم باشه. منیر خانم قهقهه ای زد که لعیا از جا پرید و "استفرالله"ی زیر لب گفت و دوباره خوابید. _وای خدا نکشتت زیبا نگو اینو. چقدر مسخره بود! چه حرف خنده داری زدم مگر؟ چشم هایم را بی تفاوت از منیر خانم گرفتم و و مستقیم از شیشه ی جلو به خیابان دوختم. سنگینی نگاه ایلیا احساس می شد و من خودم را به بی خیالی زده بودم. گوشه ای از خیابان ایستاد و من متوجه شدم که اینجا آخر راه است می بایستی پیاده شوم. _زیبا خانم می خواستین دقیق آدرس می دادین جلوی خونه‌ تون پیاده تون کنم.
  5. عاشقانه

    با دمیر سینه به سینه شدم که دمیر یک قدم به عقب برداشت. نیم نگاهی به دمیر انداختم و بعد به فرخ نگاه کردم. از ترس اینکه لو بروم ضربان قلبم بالا رفته بود و با باز کردن در، هنوز هم پایین نیامده بود. _فرخ. مهمون ها منتظر شمان. دمیر سویچ ماشین را در دستش جابه جا کرد و به طرف پدرش چرخید. نیم نگاهی به من و بعد به پدرش انداخت و سرش را با تاسف تکان داد. مرا کنار زد و به سمت پله ها رفت. فرخ خودش را روی مبل ها انداخت. _زیبا برو دنبالش نذار بره. زشته. مهمونی برای اونه. برو... به من چه آخر؟ ناچار با آن کفش های پاشنه بلند پله ها را پایین رفتم. نگاه جمع به من بود اما من به راهم ادامه دادم و از درب عمارت بیرون رفتم. شال را بیشتر دور خودم پیچاندم. هوا سرد بود. سرم را به این طرف آن طرف چرخاندم و دمیر را پیدا کردم. داشت به سمت ماشینش حرکت می کرد. پا تند کردم و صدایش زدم. دمیر توجهی نکرد و به سمت ماشینش رفت. کفش های مزاحمم، پایم را اذیت می کرد. ایستادم کفش هایم را در آوردم و به دست گرفتم و دویدن را از سر گرفتم. روی سنگ فرش های خنک تند تند دویدم. دمیر درب ماشین را باز، به طرفش دویدم و دست روی در ماشین گذاشتم و بین ماشینش و او ایستادم. دمیر اخم هایش را درهم کرد. _برو اون ور می خوام سوار شم. تای ابرویم را بالا انداختم. _جلل خالق مگه من فکر کردم می خوای چیکار کنی؟ نمی ذارم سوارشی. چشم هایش گرد شد و با دست به شانه ام فشار آورد که کنار بروم اما کنار نرفتم. -بیا برو اونور چقدر تو پرویی. به شانه ام بیشتر فشار اورد اما من در را گرفته بودم و از جایم تکان نمی خوردم. _برو اون ور من مثل بابام نیستما. یهو دیدی پرتت کردم خوردی زمین. صورتم را مچاله کردم. _اوهو سردیت نکنه. نه تو نه بابات هیچ کدوم ناخونتونم نمی ذارم بهم بخوره. بچه بازی رو بذار کنار بابات میگه برگردی خونه، مهمونی واسه توئه. احساس می کردم با دانیال پونزده ساله دارم بحث می کنم. البته با دوبرابر سن. _اون مهمونی هیچ ربطی به من نداره. اون این مهمونی رو بدون هماهنگی من گرفته. پس براشم نباید مهم باشه که من میرم یا نمیرم. دستم را از روی در ماشین برداشتم و زیر سینه ام قلاب کردم. هوای سرد اینجا و بادی که از طرف درخت های بلند عمارت می وزید مو به تن آدم سیخ می کرد. _اولیا حضرت شما پدرتون رو ببخشید. زمونه عوض شده پدر باید منت بچه ش رو بکشه. دمیر کلافه پوفی کشید. _باشه برو کنار حوصله ندارم می خوام برم. از جایم تکان نخوردم و همانطور دست به سینه به چشم های قهوه ای و موهای مجعدش نگاه کردم. نگاه دمیر به پایین کشیده شد. رد نگاهش را گرفتم و به یقه ی لباسم که شال دورش کنار رفته بود، رسیدم. دستپاچه سریع شال را دور خود پیچیدم. _هوی چیه نگاه می کنی؟ از کنار ماشین فاصله گرفتم تا به در ماشین راه داشته باشد. _بیا برو ماشینت ارزونی خودت، نباش تو مهمونی راحت باشیم. دمیر بی تفاوت به من نگاه کرد و سرش را تکان داد. _واقعا دیوونه ای. و سریع بعد از گفتن این جمله سوار ماشینش شد. با مشت به شیشه ماشینش کوبیدم که شیشه ی ماشین را پایین آورد. _دیگه چیه؟ لبخند حرصی ای زدم. _هیچی! دیوونه هم خودتی. نگذاشتم حرفی بزند و سریع با قدم های بلند و با پاهای برهنه به سمت پله های عمارت حرکت کردم. از پله ها که بالا رفتم به سمت ماشین دمیر چرخیدم و دیدم که داشت ماشینش را از درب عمارت بیرون می برد. دم در کفش هایم را پا کردم و وارد عمارت شدم. _داداشم خوشتیپه نه؟ رمیده به سمت راست درب عمارت چرخیدم. تازه از در تو آمده بودم که دانیال مثل اجل معلق کنار در ایستاده بود. دستم را روی قلبم گذاشته. _چقدر تو خنکی بچه. ترسیدم. سرش را کج کرد و شانه هایش را بالا انداخت. _به هر حال نمی خواستم بترسونمت. می خواستم یه چیزی رو بهت بگم. با استفهام نگاهش کردم. _چی؟ تکیه اش را از دیوار گرفت. -بابت اون روز معذرت می خوام. بچه بازی کردم. اما بدون هنوز هم ازت خوشم نمیاد. تک خنده ای کردم. _باشه باشه. منم دل خوشی از تو ندارم با اون دهن سردت. دهن کجی کرد. _دیگ به دیگ میگه روت سیاه. ختم کلام من بهت اعتماد ندارم نمیشه الکی کسی یهو بیاد وسط زندگیمون چادر بندازه و انقدر با بابای من خوب باشه که بهش بگه تو. می دونم یه چیزایی تو سرته. بهتره بندازیش بیرون. نگاه عمیقی به من کرد و رفت. نفس عمیقی کشیدم و به سمت پله های عمارت رفتم. هنوز مانده بود که کسی مرا بشناسد. من خودم تازه خود را شناخته بودم؛ او که دیگر یک پسربچه ی تازه به بلوغ رسیده بود. مردم هنوز مشغول مراسم بودن و بعضی ها هم در گوش هم دیگر پچ پچ می کردند. از پله ها که بالا رفتم به سمت اتاق حرکت کردم. فرخ روی مبل نشسته و سرش را بین دست هایش گرفته بود. جلویش زانو زدم و دست روی سرش کشیدم. _عزیزم حالت خوبه؟ فرخ سرش را بالا آورد و امیدوارانه من را نگاه کرد. _دمیر موند؟ چهره ی ناراحتی به خودم گرفتم و سرم را تکان دادم.
  6. عاشقانه

    همه بلند بلند شروع به خوش آمد گویی با دمیری کردن که شوکه شده وسط سالن ایستاده بود. حتی صدای لعیا که کنار من ایستاده بود هم بلند شد و گفت"خوش اومدی دمیر" دمیر اخم هایش را در هم کشید و سرش را تکان داد. فرخ به طرف دمیر رفت و زیر گوشش چیزی را گفت. اما دمیر اخم هایش را بیشتر در هم کشید. دمیر سرش را کلافه بالا گرفت و با سر حرف پدرش را رد کرد. انگار فرخ داشت از دمیر چیزی را تمنا می کرد و دمیر ناچار آن را قبول می کند. دمیر با اخم های درهم به سمت سالن آمد و فرخ که هم پایش راه می آمد لبخند بر لب داشت. دمیر فرخ به سمت میز بزرگ آن طرف سالن رفتند و جمعیت مشغول خوردن، رقصیدن و حرف زدن شدند. چون موسیقی ملایمی بود نیازی ندیدم که با صدای بلند با لعیا حرف بزنم. _لعیا دمیر و فرخ چرا رفتن اون طرف؟ لعیا که نگاهش مثل من سمت میز آن ها بود جواب داد. _مثل اینکه سرمایه گذارها و رقبا اونجا نشستن. دمیر همراه عمو فرخ رفت اونجا. سرم را تکان دادم و به دانه ی انگور داخل بشقابم نگاه کردم. چند ساعتی می شد که دمیر آمده بود و با چهره ی عب*و*سش به جمعیت نگاه می کرد. _مامان ایلیا چی گفت؟ منیر خانم موبایلش را داخل کیف دستیش انداخت و به سمت میزمان آمد. _میگه نمیاد. خسته ست خب راست میگه. لعیا چشم هایش را چرخاند. _بهتر. لعیا سمت من چرخید و به مرکز سالن اشاره کرد. _زیبا میای بریم برقصیم؟ همینم مانده بود که با این لباس تنگ و این شال دور شانه هایم بروم وسط سالن و مرکز توجه این و آن باشم. _نه خودت برو حال ندارم. لعیا پنجر شده جواب داد. _باشه اگه تو نمیری منم نمیرم. دانیال به سمت میزمان آمد و با دست کمی کربات قرمز رنگش را شل کرد. روبه لعیا ایستاد. _چطوری بانوی خپل؟ لعیا دختر تو پری بود اما چاغ نبود. لعیا ته چاقو را به طرف چشم های دانیال گرفت. _حرفت رو پس بگیر تا چاقو رو برنگردوندم کورت کنم. دانیال خندان دست هایش را تسلیمانه بالا آورد. _باشه باشه بابا رم نکن چیزی نگفتم که. لبخند کجی زد و نیم نگاهی بهم انداخت. _ساده ای. اما خوشگل شدی. و بعد از آن رفت. لعیا بادی به لپش داد. _دیوونه به من میگه خپل به تو میگه خوشگل شدی. دانیال شخصیت جالبی داشت. دمیر که از در تو آمد احساس کردم شخصیتش می تواند کپی برابر اصل دانیال باشد. نگاهم به دمیر افتاد. روی مبل نشسته و سرش داخل موبایل و ابروهایش درهم بود. فرخ به سمت دمیر رفت و زیر گوشش چیزی گفت که دمیر از جا برخواست و با قدم های بلند به سمت پله ها حرکت کرد. فرخ به آرامی چند بار دمیر را صدا زد و دوان دوان به دنبالش راه افتاد. لعیا کنجکاوانه به پله ها نگاه کرد. _یعنی میگی چی شد که دمیر اینجوری رفت بالا؟ من کنجکاو تر از او شانه هایم را به نشانه ی ندانستن بالا انداختم. کمی این پا و آن پا کردم و به طرف لعیا چرخیدم. _لعیا من باید برم دستشویی، زود میام. لعیا سرش را تکان داد و به دیدن زدن پسرهای جمع مشغول شد. با کفش های پاشنه بلندی که چند سال پیش برای عروسی یکی از بچه های مدرسه مان گرفته بودم، به سمت پله ها دویدم. نگاهی به جمعیت انداختم و وقتی خیالم راحت شد کسی حواسش به این قسمت نیست از پله ها بالا رفتم. رد صدا ها را گرفتم و فهمیدم که در همان اتاق قبلی است که با دانیال بحثشان شده بود. به طرف در رفتم و فال گوش ایستادم. _واسه چی مهمونی گرفتی؟ مگه من گفتم اصلا نمیام خونه که خواستی مثلا با مهمونی گرفتن منو ترغیب کنی که هتل رو بیخیال شم بیام خونه؟ فرخ مسالمت آمیز جواب داد. _من این جشن رو به خاطر ورود تو گرفتم. _اِ واسه ورود من گرفتی؟ چرا برای ورود های دیگه م نگرفتی که این یکی ورودم رو گرفتی؟ چرا نمیری به بقیه بگی این یکی ورود پسرم خروجش بخاطر کارهای من بوده؟ چقدر رفتارهایش مثل دانیال بود. نه! رفتارهای دانیال مثل او بود! گوشم را دقیق تر روی در چسباندم. _پسرم! دمیر! بس کن کوتاه بیا. من یک اشتباهی کردم و دیگه تکرارش نمی کنم. از خر شیطون بیا پایین برگرد خونه و شرکتت. _پس بگو دلت واسه من و دانیال نسوخته واسه شرکتت سوخته که رو هوا و زمین معلقه. به نظر من دمیر راست می گفت! طوری که فرخ برخورد می کرد هر آدمی جای دمیر بود متوجه می شد که او را فقط فقط به خاطر مدیریت صحیح شرکتش می خواست. _دمیر چرا الکی کشش میدی؟ من کی گفتم تو رو به خاطر شرکت می خوام؟ صدای دمیر کمی پایین تر آمد. _بهتره این جنگولک بازی و این مهمونی رو تمومش کنی. خودمم نیومدم اینجا بیکار باشم و شرکتم رو ول کنم به امون خدا. صدای فرخ کمی ترسان به نظر می رسید. _دمیر جا نذار بری مهمونی رو ول کنی. این مهمونی به خاطر توئه؟ این چه مهمونی میشه تو نباشی؟ _برام مهم نیست. صدای قدم های محکمی که به در نزدیک میشد، می آمد که شک نداشتم صدای این قدم های پر صلابت برای دمیر است. نمی توانستم فلنگ را ببندم، چون کفش هایم سرعتم را پایین می آورد. در یک تصمیم آنی دستگیره ی در را گرفتم و در را باز کردم.
  7. عاشقانه

    _ نه نمی خواد. همینطوری خوبه. بیا بریم بیرون. -بابا فقط یکم. _یکمم نه بیا بریم. لعیا شانه هایش را بالا انداخت و همراهم به پایین آمد. فرخ که پایین داشت به خدمتکار ها می گفت چی را کجا بگذارند، نگاهش به من افتاد. لبخند عمیقی زد و با چشم هایی که براقی اش هر لحظه بیشتر می شد به سمتم آمد. _به به. چقدر امروز زیبامون زیبا شده. سعی کردم لبخندی بزنم. هرچند معذب بودم... _ممنونم شما هم خیلی خوشتیپ شدین. لعیا گلویش را صاف کرد. در عرض این یک ماه، متوجه راحتی بین من فرخ شده بود و احساس می کردم این او را آزار می داد. _سلام عمو فرخ. حق با زیباست. خیلی خوشتیپ شدین. فرخ نگاهش را از چشم هایم نگرفت و جواب لعیا را داد. _ممنون لعیا جان. نظر لطف هردوتونه. نیم نگاهی به لعیا انداختم. سرش را به زیر انداخته بود. _زیبا من میرم سالن رو ببینم که کم کسری نداشته باشه. خواستی بیا. خسته نباشی عمو فرخ. فرخ سرش را تکان داد و باز نگاهش را از چشم هایم نگرفت. ارتباط چشمیم را قطع کردم و به میز های پایه داری که در جای جای سالن قرار داشت، خیره شدم. _قشنگ شده. به میزهایی که رومیزی سفید و چین داری داشت، نگاه کرد. _ممنون توئم. رومیزی های خیلی قشنگین. کجا سفارششون دادی؟ تابی به موهایم دادم و دست به سینه شدم. _کجاش رو که اصلا نمیگم اما طراحش حرفه ای بوده و فارق التحصیل انگلیسه. _خیلی عالی شدن واقعا ممنونم. من برم به کارها رسیدگی کنم. راحت باش. فرخ که رفت نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. سرم را پایین انداختم و ریز ریز خندیدم. فارق التحصیل انگلیس کجا بود؟ فقط بدبخت چند دوره آموزش دیده بود آن هم کجا؟ در یکی از شهرستان های دورافتاده. وقتی فرخ گفت می خواهد یک چیز متفاوتی در جشنش باشد، رومیزی را به آن پیشنهاد کردم و به کارگاه مادرم سپردم که برای بیست میز طرح مورد نظرم را بدوزند. آن ها هم وقتی پیش پرداخت را دیدند آب از لب و لوچه شان چکید. عوضش به صاحب کارگاه گفتم با این کارم حواسش بیشتر به مادرم باشد و کاری کند قرص هایش را آنجا سر موقع بخورد. کم کم مهمانان سالن را پر می کردند و من کنار لعیا و مادرش نشسته بودم و به داستان ازدواج فرخ و خواهرش گوش می دادم. می گفت خواهرش جوان بود و نتوانست با فرخ بسازد برای همین بچه را پس انداخت و پول ها را به جیب زد و رفت آن ور آب. البته او اینگونه نمی گفت. او از خواهرش تعریف می کرد ولی من چیز هایی که از حرفش برداشت کرده بودم همین بود. لعیا کمی آب پرتقالش را مزه مزه کرد. _مامان ایلیا کجاست؟ نمیاد؟ منیرخانم قری به گردنش داد و دستی به به موهای شینیون شده اش که با تاجی مزین شده بود، کشید. _بچه‌م تازه از بوشهر اومده. خستگیش در بره میاد. اینطور که فهمیده بودم منیر خانم ایلیا و لعیا را داشت و ایلیا در جنوب ایران کار می کرد و نفتکش داشت. به قول لعیا، برادرش "تاج سر منیر خانم" است که وقتی منیر خانم کلمه تاج سر را از زبان لعیا می فهمد رو ترش می کند و می گوید"من هردوتون رو به یک اندازه دوست دارم" _وا. حالا یه امشب رو زودتر میومد انقدر واسمون کلاس نمی ذاشت. منیر خانم که در همین جلسه ی اول فهمیده بودم آدم پرچونه ای هست شروع به غرغر کردن، کرد. _اینجوری نگو واسه بچه م. تو خودت فکر می کنی همه ی کار ها مثل کار خودت آسونی فقط مداد دستت میگیری چهارتا خط میکشی. کار بچه ی من سخته تو نمی فهمی. لعیا صورتش را به سمت من کج کرد ولی نگاهش به جمعیت بود. _میبینی تو رو خدا. انگار من رو از تو جوب پیدا کردن. چون به حرف هایشان علاقه ای نداشتم سرم را تکان دادم که حرف لعیا را تایید کرده باشم. منیر خانم که بشقاب دومی کیکش بود رو به من کرد. _میگم زیباجان این دستمال دور شونه ت رو در بیار چیه خودت رو بقچه پیچ کردی. دست روی شال دور شانه هایم انداختم. _به نظرم همینطوری خوبه. یقه م زیادی بازه. یک تکه از کیک پرخامه را در دهنش گذاشت. اصلا با خامه میانه ی خوبی نداشتم. _والا یه نگاه به دور برت بنداز. شالت رو برداری هم شاه توشون میشی انقدر که لباساشون تا یه وجب بالای رون و گردنشونه. بد هم نمی گفت ولی باز هم تا همین جاش هم که پیش رفتم وجدانم با مشت به اعصاب و روح روانم می کوبید. یکباره جمعیت ساکت شد. به سمت لعیا چرخیدم. _چی شد که انقدر ساکت شدن؟ لعیا لیوانش را روی میز گذاشت و با چشم های ریز شده به درب ورودی عمارت نگاه کرد. _نمی دونم گمونم اومد. صبر کن برم ببینم. لعیا به طرف پنجره ی بزرگ عمارت حرکت کرد و بعد از دید زدن از پشت پنجره به طرف میز آمد. _وای وای دمیر اومد. ساکت باشین عمو فرخ می خواد ورودش رو اعلام کنه. همه ساکت ایستاده بودن و چراغ های عمارت را به حالت نیمه خاموش در آورده بودند. درب عمارت باز شد و مردی قد بلند و چهارشانه در چهار چوب در پدیدار شد. مرد درب عمارت را بست و قدم اولش را که برداشت چراغ ها روشن شد. صدای بلند فرخ طنین این عمارت بزرگ شد. _دمیر! پسرم! خوش اومدی.
  8. عاشقانه

    _دمیرخان دوست ندارن که بهشون بگم رییس. خودشون اینطور صلاح دیدن. دندانم را روی شکلات گذاشتم که شیرینیش به گلویم سرازیر شد. _اوهو. کی میره این همه راه رو. صالح بی حرف تا عمارت فرخ یک سره راند. از ماشین پیاده شدم و دیگر مهلت به صالح ندادم درب ماشین را برایم باز کند. از پله ها بالا و درب عمارت را باز کردم. _اه منیر خانم خفه شدم انقدر سفت نکنید اینو. سرم را به طرف صدا چرخاندم. دانیال زیر دست خانم لاغر و مسنی بود که داشته پاپیونش را سفت می کرد. _انقدر نق نزن دانیال برادرت می خواد بیاد قشنگ باید تر و تمیز باشی. سلام بلند بالایی دادم که دانیال و آن خانم مسن که منیر خانم بود به سمتم چرخیدند. دانیال دست منیر خانم را پس زد و به سمت مخالفم حرکت کرد. مسخره! اما منیر خانم زیر لبی جواب سلامم را داد. بدبخت گمانم فکر می کرد که من با این لباس های دمده و پایین شهری از موسسه برای کار در اینجا آمدم. _وای زیبا تو هم هستی؟ به پله ها نگاه کردم. لعیا خندان از پله ها پایین آمد و مرا در آغوش گرفت. _وای خیلی خوشحالم که اینجا تنها نیستم. _لعیا ایشون کی باشن؟ لعیا از آغوشم بیرون آمد و سمت منیر خانم چرخید. _مامان ایشون زیبا منشی شرکت و دوست صمیمی من هستش. منیر خانم نگاهی به سرتا پایم انداخت و لبخند تصنعی زد. _خوش اومدی عزیزم. زیر لب تشکری کردم. به سمت لعیا چرخیدم. _میشه راهنماییم کنی لباسم رو عوض کنم؟ لعیا لبخند زد وبازویم را گرفت و به طرف مادرش خم شد. _مامان من زیبا رو راهنمایی می کنم که کجا لباسش رو عوض کنه. بیا بریم. لعیا مرا به سمت طبقه ی بالا کشاند. درب یکی از اتاق ها را باز و مرا به داخل هدایت کرد. نگاهی به اطراف انداختم. چقدر کثیف بود. پوست چیپس و پفک یک طرف ریخته بود و طرفی هم سی دی بازی های ماشین و کشتی و فوتبال. به طرف لعیا چرخیدم که او شوکه تر از من بود. _این اتاق کیه؟ سرش را تکان داد تا ناباوری هایش پَر بکشند. _اتاق دانیالِ دیوونه، فکر نمی کردم اوضاع اتاقش انقدر داغون باشه. شالم را از روی سرم برداشتم و روی تختی که لباس هایش روی آن تل انبار شده بود انداختم. _چه شلخته هم هست. لعیا به سمت آینه ی اتاق حرکت کرد. و دستی صورت آرایش کرده اش کشید. _اصلا نمی ذاره کسی بیاد تو اتاقش. گمونم یادش رفته در اتاقش رو قفل کنه. دکمه های مانتویم را باز کردم. _لعیا اون پلاستیکی که کنار تخت انداختم رو میدی؟ لعیا پلاستیک را برداشتم و کمی داخلش را نگاه کرد. _لباست سیاهه؟ چرا سیاه آخه؟ به سوالش توجهی نکردم و پلاستیک را از دستش گرفتم. لباس را که از داخلش بیرون آوردم لعیا با تعجب به آن نگاه کرد. _این که خیلی قشنگه. خودت خریدی؟ باز هم جواب سوالش را ندادم. مانتو را از تنم بیرون آوردم. _لعیا روت رو بکن اونور می خوام لباسمو بپوشم. لعیا چشم هایش را گرفت و پشت به من ایستاد. لباس را پوشیدم و زیپ لباس را که کنار لباس بود، بالا کشیدم. لعیا که هنوز پشت به من بود. _زیبا پوشیدی؟ برگردم؟ دستی به لباسم کشیدم. _آره برگرد. لعیا به سمتم برگشت و ناباورانه سرش را تکان داد. _وای خدا. چقدر این لباس بهت میاد. به کت و دامن سفید خودش نگاه کردم. کت و دامن سفید منجوق دوزی شده ی او هم زیبا بود. _ممنون. لباس تو هم قشنگه. فقط باید شالمو بندازم. یقه ی لباسم بازه. لعیا نگاهی به موهایم انداخت و به سمتم خیر برداشت. _این کلیپس رو در بیار چیه اون توی سرت. خواستم دستش را بگیرم تا کلیپس را باز نکند اما کلیپس را از سرم کشید و موهایم پایین ریخت. _حالا خوب شد. تو که انقدر موهات بلنده چرا می بندیش بالا. هیچ وقت موهایم را باز نمی گذاشتم. تنها جایی که موهایم باز بود داخل حمام بود. دستی به موهایم که تا پایین کمرم بود کشیدم. _به نظرت اینجوی خوبه؟ پلاستیکم را برداشت و مانتو شلوارم را مچاله کرد و داخل آن انداخت. _آره موهات بلنده حیفه به بقیه نشون ندی و... آن زمان ها که کنار پدرم می نشستم. دست روی موهایم که مادرم بافته بود می کشید و می گفت"یه دختر دارم شاه نداره، مبادا موهای خوشگل دخترم‌ رو کسی ببینه. چشم هاش رو در میارم". کاش هنوزم زنده بود و برایم شعر می خواد و از من می خواست که موهایم را کسی نبیند. _هی زیبا با توئم. سرم را تکان دادم. -ها؟ چیزی گفتی؟ لیلا سرش را با تاسف برایم تکان داد. _اون موقع تا حالا پس برای کی حرف می زدم من؟ یاد پدرم قلبم را مچاله کرده بود. مغموم سرم را تکان دادم. _بهتره بریم بیرون. وقتشه که مهموناتون کم کم بیان. به سمت تخت حرکت کردم تا شالم را بردارم اما لعیا بازویم را گرفت. _کجا با این عجله. صبر کن رژ لبم رو برات بیارم بزنی به لبات. صورتت انقدر بی رنگ و حال شده. بازویم را آرام از دست هایش جدا کردم و شالم را روی تخت برداشتم و دور شانه هایم انداختم.
  9. عاشقانه

    _مامانم دستت رو بردار فدات شم چیه تو دستت ببینم. در آن گرمای زیر زمین و هوای دم دار دانه دانه انگشت هایش را از قاب عکس جدا کردم. قاب عکس را برگرداندم. ابروهای بلند و کشیده و صورت گندم گون. من هم دلم برای پدرم تنگ شده بود اما این راهش نبود که هم من را هم خودش را اینگونه مغموم کند. قاب عکس را به آرامی روی زمین گذاشتم و بازوی مادرم را گرفتم. _بلندشو مامانم. بلندشو. آخ کمرم درد گرفت. کمرم تیر کشید و مادرم هم از جایش بلند نشد. بازویش را رها کردم و مثل او به دیوار تکیه دادم و اجازه دادم خاک های آلوده ی روی زمین مانتو شلوارم را همرنگ خودش کند. پاهای جمع شده ام را روی زمین کشیدم تا صاف شود. صدای خاک و سنگی که زیر کفشم سر می خورد شنیده میشد. هق هق مادرم با سکوت این انباری نیمه تاریک همراه شده بود و بغض های خفته در گلویم را صدا میزد. مستقیم به بخاری زهوار در رفته ی صاحب خانه مان نگاه کردم. _خیلی پُرم مامان. هق هقش با این حرف من اوج گرفت. دستم را روی زمین خاکی کشیدم. _زندگیم مثل این زمین خاک گرفته و سیاه شده. هیچ جوری نمیشه لکه های روی اون رو پاک کرد. نگاهی به مادرم انداختم. سرش را به صندوقچه تکیه داده بود و طره ای از موهایش در بین انگشتانش خود نمایی می کرد. دستم را به سمتش بردم و موهایش را از حصار انگشت هایش آزاد کردم. _چه خوبه که گریه می کنی! هق هق هایش تبدیل به گریه شد. دستش را گرفتم و سرش را را روی سینه ام گذاشتم. با دستم آرام آرام موهای خاکستری بلندش را نوازش کردم. _یدونه آهنگ دانلود کرده بودم خیلی قشنگ بود. می خوای واست بخونمش؟ هیچ نگفت و آرام با اشک هایش مانتویم را خیس کرد. با بغضی که در گلویم آشیان کرده بود شروع به خواندن کردم. _گریه کن گریه قشنگه. گریه سهم دل تنگه. با دستش لباسم را در مشت گرفت و فشار داد و مویه کرد. _گریه کن گریه غروره. مرحم این راه دوره. بغض گلویم آرام و قرار نداشت. چشمم نرم نرمک لبریز از اشک می شد اما خالی نه. _سر بده آواز هق هق. خالی کن دلی که تنگه. گریه کن گریه قشنگه. گریه قشنگه. گریه سهم دل تنگه. کاش اشک هایمان دیواره ی بختمان را می شست و سفید می کرد... **** موبایلم را در بین دست هایم گرفتم و شماره ی عطیه را وارد کردم. _بله؟ ابروهایم بالا رفت. چقدر رسمی؟ _سلام. خوبم. مرسی تو خوبی؟ سلامتی. عطیه بغ کرده جواب داد. _سلام یادم رفت. سلام. بفرمایید. با جمع کردن لب هایم سعی در این داشتم که خنده ام را پنهان کنم. _ببخشید با عطیه خانم کار داشتم. _اَه زیبا لوس نشو چیکار داری؟ چشم هایم را چرخاندم. بدبختانه کارم به عطیه گیر کرده بود. _عطیه یه خواهشی دارم. اوم... می تونی امشب پیش مامانم باشی؟ صدایش کمی نگران شد. رفیق رفیق که می گفتم الکی نبود. _اتفاقی افتاده؟ با انگشت شصتم گوشه ی ابرویم را خاراندم و رفت آمد ماشین ها را نگاه کردم. _نه اتفاق که نه فقط شب کار دارم باید شرکت بمونم. می تونی بری پیشش؟ _باید از مامانم اجازه بگیرم. با پا، پوست کیک کف پیاده رو را له کردم. _خاله که هیچی نمیگه. صدایش کمی آرام شد. _باشه ببینم چی میشه. تا خواست گوشی را قطع کند سریع صدایش زدم. _بابت اون روز که ازم سوال داشتی متاسفم. یکم بهم ریخته بودم. صدایش ردی از خوشحالی بر رویش جا ماند. شاید بخاطر معذرت خواهیم بود. _فهمیدم که اعصابت خورد بود. راستی! شب تا یازده خوبه اونجا باشم؟ خندیدم. _ما که مخلص رفیقمونیم. دستت درد نکنه. آره ممنون میشم. گوشی را قطع کردم و در جیبم گذاشتم. هوا امروز خنک شده بود و آن گرمای خر تب کن را نداشت. فرخ گفته بود امروز شرکت به خاطر مهمانی تعطیل است. من هم توانستم با خیالت راحت مادرم را مجبور کنم که خانه بماند و باهم یک ناهار مفصل و خوشمزه بخوریم. موبایلم را بالا آوردم به ساعت گوشیم نگاه کردم. زیر لب آرام زمزمه کردم. _پس چرا نیومد پوف. ماشین سفید رنگ جلویم ترمز کرد. فردی از ماشین پیدا شد و درب عقب را برایم باز کرد. _زیبا خانم رییس نتونستن بیان گفتن من امروز بیام دنبالتون، بفرمایید. دست به سینه وایسادم. _اگه گفتی رییست کیه؟ راننده ابروهایش را با تعجب بالا انداخت. _خوب آقای مظفری چطور مگه؟ خوب! شکم برطرف شده بود مطمئن شدم از طرف فرخ است. سوار ماشین شدم و راننده در را برایم بست. ماشین که حرکت کرد خودم را بین دو صندلی راننده و کمک راننده کشاندم. _اسم آقای راننده چیه؟ و اینکه چرا من تا حالا ندیدمش؟ راننده قطرات عرق را با پشت آستین کت مارک دارش پاک کرد و خجل وار جواب داد. _صالح هستم. من همراه دمیر خان بودم برای همین من رو ندیدید. شکلاتی از جیبم بیرون آوردم و با پوست در دهنم گذاشتم و با دندان کشیدم تا شکلاتش در دهنم بیفتد. شکلاتم را از این لپ به اون لپ فرستادم. _آها اون وقت چرا آقای مظفری رییس و دمیر، دمیر خان؟ بدبخت از خجالت داشت ذره ذره آب میشد. مگر می خواستم در ماشین با او کاری داشته باشم که انقدر خجالت می کشید؟
  10. عاشقانه

    موهایش را برای خودنمایی تا حلقش پایین آورده بود؟ _بله بفرمایید! فرخ از فروشنده درخواست کرد که لباس مجلسی مشکی پشت ویترین را برایمان بیاورند. فروشنده نگاهی به سر تا پایم انداخت و لبخند ملیحی زد. _خیلی هیکلت خوبه گمونم این سایز اندازه ت باشه. لباس را به سمتم گرفت. با اکراه لباس را از دستش گرفتم و به سمت رختکن حرکت کردم. لباس را بالا آوردم و کمی چرخاندمش. این لباس تنگ را باید تنهایی می پوشیدم؟ بدون مانتو و شال؟ واقعا مزخرف بود من نمی توانستم چنین کار را انجام بدهم. دستم را به طرف دستگیره بردم تا بیخیال پوشیدن این لباس بشوم اما دستم در بین راه ماند. "زیبا برای مادرت. تو کار خاصی نمی خوای بکنی فقط می خوای این لباس رو برای چند ساعت بپوشی." با این فکر دستم را عقب کشیدم. کاش گفته اش را برای انتخاب این لباس تایید نمی کردم. لباس هایم را دونه دونه بیرون آوردم و لباس مشکی شب رنگ را به تن کردم. آستین بلند و تنگی داشت و لباس به بدنم چسبیده بود. ناله وارانه با خودم حرف زدم. _خدایا من چطور اینو بپوشم. پوف. دستی به گردنم کشیدم و نگاهم به سمت یقه ی قایقی لباس کشیده شد. شاید یقه ام با شال حریری پوشیده میشد. اما نه کامل. لباس را از تنم بیرون آوردم و لباس های خودم را پوشیدم که تقه ای به در خورد. _زیبا پوشیدی در رو باز کن ببینمت. شالم را روی سرم انداختم و لباس را روی دستم انداختم. در را که باز کردم با چشم هایی مترصد نگاهم کرد. با دیدن من در مانتو و شلوار بادش خالی شد. _می خواستم ببینمت. _داری می بینی که! پوفی کشید و لباس را از دستم گرفت. _منظورم با این لباس بود. اصلا بیا بریم حساب کنیم. خوشحال از اینکه بیخیال دیدن لباس در تنم شد همراهش حرکت کردم. فروشنده با دیدن ما سر از موبایلش بیرون آورد و لبخند زد. _مورد پسند بود؟ فرخ لباس را روی میز فروشنده گذاشت. بعد از تایید فرخ نسبت به زیبایی لباس؛ قیمت لباس را گفت. با شنیدن قیمتش گوش هایم سوت کشید. می خواستم به فرخ بگویم"بیخال شو" اما وقتی کارتش را بیرون آورد و حساب کرد، دیگر چیزی نگفتم. فرخ کیسه ی لباس را به من داد و خواست خداحافظی کند که برویم اما فروشنده صدایمان کرد. _لطفا این کارت رو داشته باشید کارهای جدید اومد بهتون پیامک بزنیم. کارت را از کشویش بیرون آورد و از پشت میز به سمت ما خم شد تا کارت را بدهد ام کارت از دستش افتاد. موهایش کنار رفته بود و صورتش... فقط من صورتش را دیدم و فرخ متوجه ی آن نشده بود. فروشنده سریع موهایش را درست کرد و من خم شدم و کارت را برداشتم. لبخند تصنعی زد. _ببخشید یکم دست و پاچلفتیم، کارت افتاد. خوشحالم که اینجا رو انتخاب کردید و... او هنوز داشت حرف می زد ولی من به موهایش که نصف صورتش را گرفته بود خیره شده بودم. چرا انقدر زود قضاوت کردم؟ در ماشین فکر ذکرم اطراف آن دختر فروشنده ای بود که نصف صورتش گویی سوخته بود، پرسه می زد. من فکر می کردم که موهایش را برای خودنمایی و جلب توجه بیرون می گذارد. باید قضاوت ها را جابه جا کرد که قضاوتی بی جا نماند. فرخ کنار ایستگاه اتوب*و*س نگه داشت. _خوب رسیدیم. به پلاستیک دستم اشاره کردم. _ممنونم بابت لباس. با دو انگشت لپم را کشید. _قابل تو رو نداره. فقط یادت باشه، خونتون رو نگفتی کجاست. خندیدم. _خونه ی ما مهم نیست. عمارت شما مهم بود که اونم شکر خدا رویت کردیم. دستم را به دستگیره ی ماشین گرفتم و قبل از اینکه پیدا بشم خداحافظی کردم. به طرف خانه حرکت کردم. داخل خانه که شدم مادرم نبود. _خدا خدا چیکار کنم با این مادری که من دارم. من دارم جای اون پیر میشم. پلاستیک لباس و کیف را گوشه ی حال رها کردم و به سمت آشپزخانه رفتم اما آنجا نبود. به سمت گاز رفتم و در قابلمه را باز کردم. خورشت مرغ درست کرده بود. از آنجایی که هیچی نخورده بودم بال مرغی را برداشتم و همانجا سرپایی کنار گاز خوردم و دست و صورتم را با مایع ظرفشویی شستم. به خیال آنکه مادرم کارگاه باشد به سمت اتاق رفتم اما صدایی از حیاط خلوت بلند شد. دستم از روی دکمه هایم سر خورد. با قدم های بلند وارد آشپزخانه شدم و در حیاط خلوت را باز کردم. چراغ انباری روبه روی حمام روشن بود. کفش های پلاستیکی را پوشیدم. درب انباری را باز کردم. با اینکه چراغ روشن بود اما هنوز تاریک می زد. دستم را به دیوار گرفتم آرام آرام پله های بلند را پایین آمدم. _مامان. مامان اینجایی؟ نگاهم را از رد چرب روغن روی زمین گرفتم و کمی به اطراف نگاه کردم. گوشه ی صندوقچه چیزی مچاله شده بود. به صندوقچه نزدیک شدم. شخص کز کرده در گوشه ی صندوقچه کسی نبود جز مادرم... به سمتش رفتم و بی توجه به خاکی شدن مانتو و شلوار مشکی رنگم، کنارش زانو زدم. _مامانم. دوباره چی شده؟ دورت بگردم چرا اینجا نشستی؟ سرش را از روی صندوقچه برداشت. صورتش خیس اشک بود و قاب عکسی را در آغوشش می فشرد. دستم را به طرف قاب عکس بردم.
  11. عاشقانه

    اصلا گذشته و حالش برایم مهم نبود. به سمتش چرخیدم. _انقدر رفت و آمد تو با این و اون مهمه که بچه هات اینجوری می کنن؟ فرخ چشم هایش را باز کرد و چشم های مرا نشانه گرفت. _از کجا می دونی سر قضیه ی رفت آمد من بچه هام اینجوری کردن؟ سوتی داده بودم. سعی کردم دستپاچه نشوم و خودم را خون سرد جلوه بدهم. _از...از حرف های دانیال معلوم بود. فرخ کمی صورتش گرفته شد. _گذشته ی من ناراحتت می کنه؟ حالش خوب بود؟ برای چه باید مرا ناراحت می کرد؟ _گذشته ی تو چه ربطی به من می تونه داشته باشه؟ اصلا به من ربطی نداره. فرخ نگاهش را به پایین دوخت و پایش را روی زمین کشید. _یعنی گذشته ی من برات مهم نیست یا کلا من برات مهم نیستم؟ یک آن احساس کردم مادرم اینجا نشسته است و باز بهانه گیری می کند. دستم را پیش بردم و روی چانه ی فرخ گذاشتم. صورتش را به طرفم برگرداندم. چرا احساس کردم مادرم است؟ احساس کردم ناراحتیش قلبم را به درد می آورد. _چی ناراحتت می کنه فرخ؟ با بلند شدنش حرفم بی جواب ماند و دستم در بین زمین هوا معلق. _باید با دمیر حرف بزنم. اینطوری نمیشه. وقتی که اون نیست اوضاع شرکت همینه. از روی مبل بلند شدم. _شرکت به اون چه ربطی داره؟ _مدیریت اینجا، برسی نقشه ها و همه چیز دست اونه. خم شدم و رومیزی عسلی کنار مبل را مرتب کردم. _اون وقت چی دست توئه؟ _بعضی از کارها. خیلی دوست داشتم زودتر دمیر را ببینم. _دمیر از مامان دانیاله؟ شروع به متر کردن دفتر کرد. _نه. از همسر اولم. آخ زیبا من باید یک مهمونی ترتیب بدم شاید دمیر از خر شیطون بیاد پایین. مثل اینکه هر دو ازدواج موفق بوده است و هیچکدام ناموفق نبوده. به سمت میز فرخ حرکت کردم و با یک جهش روی آن نشستم. _گمون نکنم این قضیه چیز چندان مهمی بوده باشه که اون بخواد بذاره بره. وسط دفتر ایستاد و رو به من جواب داد. _برای اون، دانیال خیلی مهمه. با اینکه از یک مادر نیستن خیلی همو دوست دارن. میگه کارهات روی دانیال تاثیر می ذاره. عجب زمانه ای شده بود. ندیده نشناخته احساس می کردم دمیر مثل خودم می ماند. پدرش مثل مادرم و من مثل او. با خودکار روی میز، شروع به بازی کردن کردم. _نمی دونم. اگه می دونی جشن بگیری خوب میشه پس بگیر. _کمکم می کنی؟ خودکار را برداشتم و در دستم گرفتم و شروع به چرخاندن کردم. _کمک رو که می کنم ولی نمی تونم تو مهمونی باشم. دست به سینه شد و اخم هایش را در هم کشید. _چرا؟ چطور مادرم را تنها می گذاشتم. مادری که زدن و نزدن قلبش اصلا مشخص نبود و تنها به کاری که من در آینده می خواستم انجام بدهم بستگی داشت. بهانه ای الکی سر هم کردم. _لباس ندارم که مهم نیست. نبود یک منشی توی یک جمع احساس نمیشه. فرخ تک خنده ای کرد و به سمتم حرکت کرد. با همان لبخند کم جونی که روی صورتش نقش بسته بود با دو انگشت لپم را کشید. _خوب این که ناراحتی نداره. می تونم یه لباس برات بخرم که توی مهمونی بپوشی. وای نه! چه می گفتم؟ لبخند تصنعی و دندان نمایی زدم. _فرخ بس کن من به حقوقم احتیاج دارم. نمی خوام از حقوقم کسر کنی. فرخ دستش را پس کشید و دوباره ابروهایش را درهم کرد. _دیگه این حرف رو نزن زیبا. من واسه خرید این لباس اصلا نمی خوام از حقوقت کسر کنم. عمیق به چشم هایش نگاه کردم چون می دانستم همیشه در برابر چشم هایم کم می آورد. _چرا می خوای مفت و مجانی برام این کار رو بکنی؟ و فرخ عمیق تر به چشم هایم خیره شد. _این رو به عنوان یک هدیه از دوستت قبول کن. می تونی؟ چشم هایم را از او گرفتم و به کاغذ دیواری های شکلاتی دوختم. چاره ی دیگری جز این نداشتم. _آره می تونم. فرخ لبخندی زد و سرش را رضایتمند تکان داد. قبول کردن پیشنهادش فقط به خاطر همان دلیلی بود که در سرم جولان می داد... بعد از اتمام ساعت کاری بدون بی میلی سوار ماشین فرخ شدم تا به سمت آن لباس فروشی مدنظرش حرکت کنیم. _اینطور که معلومه بلدی چی و کجا بخریا؟ نگاهش را از جاده گرفت و نیم نگاهی به من انداخت. _منظورت لباسه؟ خودمم نمی دونم کجا باید برم. همسر دومم کارت رو بر می داشت واسه خودش لباس می خرید. هیچ وقت با هم برای انتخاب لباس نرفتیم. لبخند پیروزمندانه ای زدم و پا روی پا انداختم. _پس با این حال من جزو اولین هام. تک خنده ای زد. _آره تقریبا. رو به روی یک پاساژ نگه داشت. از ماشین پیدا شدیم و به سمت پاساژ حرکت کردیم. فرخ ویترین ها را نگاه می کرد و درمورد لباس ها نظر می داد. من هم بی حوصله با نهایت بی توجهی حرف هایش را تایید می کردم. _ببین زیبا این چطوره. نگاهم را از دختر بچه ای که چادر مادرش را می کشید و گریه می کرد گرفتم. به لباسی که فرخ به آن اشاره کرده بود نگاه کردم. یک لباس بلند تمام مشکی ساده. برایم مهم نبود! _اره قشنگه به نظرم. فرخ شادمان از تایید انتخابش به سمت لباس فروشی حرکت کرد. دختر فروشنده که کاملا نصف صورتش را موهایش پوشانده بود، سر از موبایلش بیرون آورد.
  12. عاشقانه

    _اوضاع که مثل همیشه ست. یکم ریخته بهم. خواستم دهن باز کنم و بگویم" تو که اوضاع شرکتت بهم ریخته ست و کاری از دستت بر نمیاد چطور شرکت زدی؟ اصلا چطور این شرکت رو سر پا نکه داشتی؟" اما تلفنش زنگ خورد و مرا از گفتن بی نصیب کرد. _جانم... چی؟... دروغ میگی؟... یعنی از خر شیطون پایین اومد؟... باشه باشه اومدم. فرخ سریع گوشیش را قطع کرد و و داخل جیب شلوارش گذاشت. میزش را دور زد و به طرف مبل ها برای برداشتن کتش رفت. _چی شده فرخ؟ اتفاق بدی افتاده؟ همانطور که دست هایش را داخل آستین کتش می کرد با لبخند جواب داد. _نه. بلعکس. اتفاق خیلی خوبی افتاده. منتظرم برم راست و ریستش کنم و سریع برگردم اینجا. اصلا باید بابت این اتفاق خوب جشن گرفت. به طرفم آمد و گونه ام را ب*و*سید و با برداشتن کیفش سریع از اتاق، بیرون زد. با کف دستم محکم روی گونه ام را سابیدم. هیچ وقت از این حرکت ها نمی کرد که گونه ام را بب*و*سد. حتما زیادی آدرنالینش ترشح شده بود. از روی میز پایین آمدم و با فکر اینکه چه اتفاق به قول فرخ "خیلی خوبی" می تواند بیوفتد که او چنین شادمان شود؛ از اتاقش بیرون آمد. چند ساعتی شده بود که پیام ها را به ایمیل های گفته شده فرستادم و تماس ها را با گفتن "آقای مظفری جلسه دارن" قطع می کردم. قلوپ قلوپ از چای داغ می خوردم و با کامپیوتر پاستور بازی می کردم. قند آرام آرام روی زبانم آب می شد و با چایی پایین می رفت و دهنم را شیرین می کرد. لیوان چایی تمام شده را روی میز گذاشتم و بازی را بستم. انگشت هایم را به هم دیگر قلاب و قولنجش را شکاندم. داشتم رفته رفته خواب می رفتم که در یک باره باز شد و فرخ با قدم های بلند با چهره ای گرفته به سمت دفترش حرکت کرد. اخم هایم را متفکرانه در هم کشیدم و از پشت میز بیرون آمدم که در چهارچوب در لعیا را دیدم. از رفتن به اتاق فرخ منصرف شدم و سمت لعیا رفتم. _می دونی چی شده؟ چرا آقای مظفری این وضعی اومد اینجا؟ لعیا سرش را تکان داد. _آره فکر می کنم بدونم چی شده. اما مطمئن نیستم. می خوام برم از عمو بپرسم اما می ترسم عصبانی بشه. سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و نگاهم را به در بسته ای که فرخ آن را محکم بهم کوبیده بود، دوختم. _به نظرم نرو. شاید عصبانی بشه. لعیا نفس عمیقی کشید و دستم را گرفت. سوء استفاده گر! نگاهی به دستم کردم و بعد به لعیا. _بهتره بری به کارات برسی و مهندسا رو یکم جمع و جور کنی. گمونم فضولی اونا هم گل کرده. دستم را از دست لعیا بیرون کشیدم که لعیا سرش را تکان داد و در را بست. همانجا کنار دیوار با تردید به در بسته ی دفتر فرخ نگاه کردم. "یعنی باید می رفتم؟" نمی دانستم. اما مطمئن بودم که به اتفاق خیلی خوب مربوط بود. به سمت میزم قدم برداشتم اما کنجکاوی امانم را برید. تمام فکرها را کنار گذاشتم و به سمت دفتر فرخ حرکت کردم. بدون اینکه در بزنم در را باز کردم. فرخ وسط دفترش ایستاده بود و این طرف و آن طرف می رفت. در را بستم و به آن تکیه دادم. مدام این طرف آن طرف می رفت. _وای فرخ یه جا وایسا سرم رفت. بگو چی شده هم خودت خالی شی هم من بفهمم چی شده. فرخ ایستاد و دو دستش را داخل موهایش فرو کرد. تکیه ام را از در گرفتم و به طرف فرخ رفتم. باید چکار می کردم در کنارم احساس امنیت و آرامش کند؟ روبه رویش ایستادم و دستم را روی سرشانه هایش گذاشتم و آرام آرام به سمت بازوهایش سر دادم. روی نوک پاهایم ایستادم زیر گوشش نجوا کردم. _بهتره بشینیم حرف بزنیم. این طوری راحت میشی. دست فرخ روی کمرم نشست و خودش را به من نزدیک کرد. آب دهانم را با ترس قورت دادم. حس خوبی به این همه نزدیکی نداشتم. فقط می خواستم با این حرکت حرفی از زیر زبانش بیرون کشیده باشم. آرام خودم را کنار کشیدم و دست فرخ را گرفتم. فرخ به چشم هایم نگاه کرد. _بیا بشینیم. به سمت مبل ها کشاندمش و وادارش کردم یک مبل با من فاصله داشته باشد. دستم را روی دسته ی مبل چرمی دفترش گذاشتم و به سمتش مایل شدم. _خب می شنوم. فرخ سرش به مبل تکیه داد و چشم هایش را بست. _پسرم! چشم هایم گرد شد. _دانیال؟ اتفاقی براش افتاده؟ همانطور که چشم هایش بسته بود سرش را تکان داد. _نه. منظورم اون نیست. منظورم دِمیره. دمیر؟ دمیر دیگر که بود؟ اسمش مثل فیلم های ترکیه ای بود که با موبایل و اینستاگرام عطیه دنبال می کردم. سرم را گنگ و ناباورانه تکان دادم. _نـِ... نمیفهمم. مگه اسم پسرت دانیال نبود؟ استایلش تغییری نکرد. _دمیر برادر بزرگتر دانیاله. سر یک موضوعی جا گذاشت رفت. سر همون موضوعی که باعث شده دانیال انقدر بهونه گیر بشه. چطور ممکن بود؟ چرا هیچ وقت حرفی ازش نمی زد؟ _فرخ من واقعا گیج شدم. تو اگه یه پسر دیگه هم داشتی، چرا... چرا تا حالا در موردش حرفی نزدی؟ _مگه تو تا حالا خواستی در موردم چیزی بدونی؟ نگاهم را به گوشه ای نامعلوم دوختم. انقدر در هدفم غرق بود که اگر فرخ فردی معتادم می بود نقشه هایم را روی آن عملی می کردم.
  13. عاشقانه

    _آبجی تو رو خدا بیا مثل اون وقتا بازی کنیم. توپ دولایه شان را از روی زمین برداشتم و به دست یکی از بچه ها دادم. _به خدا حسش نیست وگرنه باهاتون بازی می کردم. تازه حسشم باشه کار دارم حسابی، باید سریع برم سرکار. قول میدم یه وقت سر فرصت باهاتون بازی کنم خوبه؟ بچه ها پنجر شده و پکر سرشان را تکان دادند و با اشاره ی من به ادامه ی بازیشان رسیدند. موبایلم را بیرون آوردم تا نگاهی به ساعت بیاندازم، دیدم که مرخصیم از چند ساعت هم بیشتر شده است. دو انگشت هر دو دستم را داخل دهنم کرد و سوت بلند بالایی زدم. بچه ها که مشغول بازی بودند سرشان را به سمتم برگرداندند. _شما ها بازیتون رو بکنید با حبیب کار دارم. حبیب به بچه ها اشاره کرد که به بازی ادامه بدهند تا او برگردد. سریع به طرفم دوید و نفس نفس زنان جوابم را داد. _جونم آبجی. دستم را داخل کیفم کردم و سه تا ده تومنی بیرون آوردم و کف دست حبیب گذاشتم. _ببین حبیب جَلدی میری بقالی این چیزایی که میگم رو می خری... کلید را از داخل کیفم بیرون آوردم و به او دادم. _بیا اینم کلید. وقتی خریدی در رو وا می کنی می ذاری پشت در و درم می بندی. کلیدم می کنی تو شکاف دیوار. حبیب سرش را تکان داد. دماغش را که خاراند صورتش چین خورد. _ولی آبجی پنج شش تومنش زیاد میادا اونو هم بذارم پشت در؟ دردش را فهمیدم. لبخندی زدم و موهایش را بهم ریختم. _پنج شش تومنش واسه خودت برو چیز میز بخر حال کن. اگر خواستی دوستاتم مهمون کن. نیشش را باز کرد و احترام نظامی گذاشت. _اطاعت میشه قربان. دوستامم کوفت بخورن همه ش رو واسه خودم بر می دارم. از دست حبیب خندیدم و خداحافظ کنان عزمم را جزم کردم تا به سمت شرکت حرکت کنم. **** قوطی قرص را محکم به گوشه ای پرت کردم و صدایم را بالاتر بردم. _نخور نخور به جهنم. فقط یهو مُردی تو برزخ منو دیدی خودمو کشتم اون دنیا یقه ت رو گرفتم نگو چرا. به کیفم چنگ زدم و چهره ی بی تفاوتش را از ذهنم پاک کردم. از پله های سیمانی خانه مان پایین آمدم و به دل کوچه ها زدم. دو هفته بود که بعد از گفتن ملاقتم با دکتر، ناسازگاری هایش شروع شده بود. مدام می گفت"چرا رفتی؟ مگه نگفتم من خوبم؟ مگه من نگفتم عمل نمی کنم؟" سرم را تکان دادم. نمی خواستم سر صبحی اوقات خودم را تلخ کنم. من که قرار بود به زور هم شده آن قرص ها را توی حلقش فرو کنم، حالا می خواست غر غر کند می خواست نکند. لرزش موبایلم مرا از فکر و خیالات بیرون آورد. موبایلم را بیرون آوردم و بدون نگاه کردن به شماره برداشتم. با صدایی طلبکارانه جواب دادم. _الو بله؟ صدای درگیر عطیه از پشت تلفن شنیده شد. _سلام زیبا. زیبا ببخشید مزاحمت شدم اما یه مشکلی واسه برنامه م پیش اومده توی منوی... چشم هایم را کلافه چرخاندم. _عطیه واقعا متاسفم اما من کار دارم بعدا می تونی سوالت رو بپرسی؟ صدای مغمومش از پشت تلفن مشهود بود. _اها. ول کن. نمی خواد دیگه زنگ بزنی اذیت میشی. به کارت برس. دهنم را باز کردم که جوابش را بدهم اما با شنیدن صدای بوق ممتد دهنم بسته شد. سرم را با تاسف برای خودم تکان دادم و به سمت خیابان حرکت کردم. با تاکسی مستقیم به سمت شرکت حرکت کردم. حقوقم جدیدم را تازه گرفته بودم و نمی خواستم با اتوب*و*س بروم. سعی کردم بخشی از حقوقم را برای عمل مادرم نگه دارم و بخشی را برای نیاز روزانه مان مصرف کنم. کرایه را حساب کردم و وارد شرکت شدم. از پله ها بالا رفتم که با لعیا سینه به سینه شدم. خواستم از کنارش رد شوم که بازویم را گرفت. _زیبا خواهش می کنم وایسا. وایسادم و بی تفاوت به چشم هایش نگاه کردم. چشم هایش هم رنگ چشم های مستانه بود. مستانه... با لب بالایش لب پایینش را تر کرد. _زیبا الان دو هفته ست که باهام حرف نمی زنی. من که معذرت خواستم گفتم که یهو عصبانی شدم اون حرکت رو انجام دادم. با دو دست شانه های لعیا را گرفتم و مصمم در چشم هایش نگاه کردم. _لعیا بازم بهت میگم من از قهر کردن خوشم نمیاد و به نظرم کار بچگونه ایه. جون مادرت بیخیال شو گفتم که دوستیم و انگار اتفاقی نیوفتاده. با دستش، دستهایم را کنار زد. _اما چشمات اینو نمیگه زیبا. چشم هایم را چرخاندم. کاش چشم هایم نبود که یکی به آن خیره شود و یکی حسم را از آن بفهمد. _چشمام لال شدن. خیلی وقته کسی نمی تونه حرفاش رو بشنوه. بهتره بریم داخل. لعیا سر جایش ایستاد ولی من پله ها را از سر گرفتم و بالا رفتم. کیفم را روی میزم گذاشتم و به سمت اتاق فرخ حرکت کردم که حضورم را در شرکت اعلام کنم. سه تقه ممتد روی در زدم و وارد شدم. فرخ که می دانست من هستم سرش را از پرونده هایش بیرون نیاورد. _خوش اومدم. با صدایم سرش را بالا آورد و تک خنده ای کرد. _سلام عزیزم. خوش اومدی. بیا بشین. به سمت میزش رفتم و جاخودکاری را کنار دست فرخ گذاشتم و روی میز نشستم. _چیکار می کنی؟ اوضاع رو به راهه؟ فرخ دستش را به لبه ی میز گرفت تا از میز فاصله بگیرد.
  14. عاشقانه

    _وقت قبلی داشتین؟ _نه ولی کارم واجبه می خوام ببینمشون. چشم هایش را به طرفم چرخاند و صریح جوابم را داد. _اینایی که اینجا نشستن هم کارشون واجبه بشین روی صندلی اگه مریضی نیومد جاش رو میدم به تو. با دست "برو بابایی" بهش نشان دادم و با قدم های ستوار به سمت اتاق دکتر احمدی رفتم. _وایسا وایسا نرو تو. میگم نوبت تو نیست. وایسا بهت گفتم. به حرف های منشی دماغویش که مردم می توانستن با کوهان روی سرش شتر سواری کنند، توجهی نکردم. دستگیره ی درب اتاق دکتر احمدی را کشیدم و در را باز کردم. مریضی که آماده ی رفتن بود و دکتر احمدی با تعجب به منی که در چهارچوب در ایستاده بودم، نگاه می کردند. بیمار به سمت دکتر احمدی چرخید. _پس هر شش ساعت یک بار می خورم. خدانگهدار دکتر. از چهارچوب در کنار رفتم تا مریض کاملا رد شود. منشی کنارم وایستاد و با همان صدای مزخرفش رو به دکتر کرد. _آقای دکتر نوبت ایشون نیست ایشون سرخورد سرخورد سرشون انداختن زیر اومدن تو. دکتر احمدی عینک طبی اش را بیرون اورد و با عینکش به منشی اشاره کرد. _مشکلی نیست شما می تونید برید. منشی سر را تکان داد و با شانه اش به بازویم کوبید و در را بست. یک قدم نزدیک میز دکتر شدم. _امیدوارم برای این کارتون دلیل خوبی داشته باشید خانم نیلچی. با چشم های افسارگسیخته به چشم های قهوه ای دکتر احمدی نگاه کردم. _معمولا واسه خوشگذرونی نمیان مطب، دکتر احمدی. حتما دلیل اومدنم در مورد یک مریضی یا یک نوع بیماریه که مزاحم شدم. مگه دلیل دیگه ای هم هست؟ دکتر احمدی که گمان کنم جوابی برای حرف منطقیم نداشت به صندلی اشاره کرد که بنشینم. روی صندلی نشستم و نگاهم را از دم و دستگاه های روی میزیش گرفتم و به صورتش نگاه کردم. _جناب دکتر حالیه ی مادرم اصلا ساز نیست. عینکش را جمع کرد و روی میز چوبیش گذاشت. _قرص هاش رو مرتب مصرف می کنه؟ کیفم را روی پایم گذاشتم و کمی به سمت دکتر خم شدم. _مشکل منم همینه. نمی دونم چشه. قرص هاش رو نمی خوره و مدام میگه ولم کن می خوام بمیرم. دیشب که رسیدم خونه توی جاش، خیس عرق خوابیده بود و ناله می کرد. اخم هایش را درهم کرد و متفکر دست به ته ریشش کشید. _عجیبه و باید بگم این توی تخصص من نیست که درباره ش نظر بدم. حتما باید این موضوع رو با یک روان پزشک در میون بذارید. در صدایم عجز فریاد می زد و روی شیشه ی بختم را ترک می انداخت. _یعنی شما در این باره هیچی نمی دونید؟ آخه من چیکار کنم؟! دکتر سرش را تکان داد و به صندلی تکیه زد. _متاسفم واقعا کاری از دست من بر نمیاد. اما اینطور که معلومه حال مادرتون خیلی وخیمه. البته نه اونقدر چون اگر قرص هاش رو مرتب مصرف کنه حال بهتری خواهند داشت. چشم هایش را ریز کرد. _نمی خواین واسه جراحی اقدامی بکنید؟ چقدر راحت حرف می زد. انگار بانک منتظر بود که من میلیون ها پول را از آنجا برداشت کنم و برای عمل مادرم حاضر شوم. کیفم را روی دوشم انداختم و بلند شدم. _پول جور بشه حتما اقدام می کنم. دکتر از داخل جیبش خودکار بیرون آورد و کاغذ سفیدی روی میزش گذشت. _خانم نیلچی این شماره رو داشته باشین. شماره یکی از دوستان که کارش مرتبط با احوالات مادرتونه. کاغذ را به طرفم گرفت. کاغذ را گرفتم و نیم نگاهی به آن انداختم. _به منشی هم بگو پول ویزیت رو ازتون نگیره. پوزخندی زدم و قدمی به عقب برداشتم. _نمی گفتین هم حساب نمی کردم. خداحافظ. تای ابرویش را با تعجب بالا انداخت و خداحافظی متقابلی کرد. از اتاق دکتر که بیرون آمدم از کنار منشی رد شدم و گفته ی دکتر را تکرار کردم. _دکتر گفت پول ویزیت رو ندم. مهلت اعتراض به او ندادم و سریع از مطب به خیابان زدم. هوای گرم امروز با دود ماشین ها و کامیون ها مخلوط شده بود و حس خفگی به آدم دست میداد. انگار سرنوشت این قسمت زندگیم را کپی پیست کرده بود. چند هفته پیش در همین خیابان بیهوده راه می رفتم و مثل امروز نا امیدی را از گوشه و کنار این شهر جمع می کردم. به کاغذی که دکتر احمدی به من داده بود نگاه کردم. حتما دوست هایش هم مثل خودش پولکی بودند. کاغذ را مچاله کردم و در جوب انداختم. می خواستم مستقیم به سمت شرکت بروم اما یک لحظه ذهنم به طرف یخچال خالی خانه مان کشیده شد. با اتوب*و*س دیر می شد برای همین خسیس بازی را کنار گذاشتم و با تاکسی تا محله مان رفتم. از کوچه گذشتم که صدای توپ بازی بچه ها را شنیدم. جیغ و داد می کردند و توپ را از هم دیگر می قاپیدند. یکی از بچه ها شوت بلندی کرد که توپ از دروازه ی آجریشان رد شد و جلوی پایم قرار گرفت. بچه های تیم برنده که قرمز پوشیده بودند بالا و پایین می پریدند و برای تیم بازنده کری می خواندند. حبیب که یکی از بچه های کوچه ی ما بود نگاهش را به توپ و بعد به من دوخت. وقتی مرا دید گل از گلش شکفت و دندان های افتاده اش معلوم شد. _بچه ها اونجا رو باشید. آبجی زیبا. بچه ها وقتی به صحت حرف حبیب رسیدند با جیغ و خنده به طرفم دویدند.
  15. عاشقانه

    دست پشت کمر مادرم انداختم و وادارش کردم که بنشیند تا دارو دواهایش را به او بدهم. _بلندشو مامانم. بلندشو. آفرین. چرا قرصت رو نخوردی دورت بگردم؟ قرصش را که دادم سریع به سمت اتاق رفتم تا از کمد لباسی بیرون بیاورم و لباسش را عوض کنم مبادا سرما بخورد. یکی از لباس های بلند دکمه دارش را برداشتم و دوباره کنار مادرم برگشتم. چشم هایش نیمه باز بود. دستم را که روی قلبش گذاشتم، منظم می تپید. نفس عمیقی کشیدم و دکمه های لباسش را باز کردم. لباسش را که تنش کردم خودم را روی زمین انداخت و نفس های عمیقی کشیدم. این طور نمی شد! باید یک فکری به حال مادرم می کردم. روی زمین نشستم و چهار دست پا به گوشه ی حال رفتم و کیفم را برداشتم. از داخل کیفم موبایلم را بیرون آوردم که قابش بیرون افتاد. کلا در همه حال اسمم در لیست بدشانس ترین انسان روی زمین نوشته شده بود. گوشی را روی کیف انداختم و کلافه دست روی زمین کوبیدم. به دنبال بهانه بودم که باز از خدا شکایت کنم که شکستن قاب گوشی قدیمیم آن را مهیّا کرد. _خدایا خسته شدم یه نگاهی بکن دیگه اه. دستم را روی پیشانیم گذاشتم و بعد از چند دقیقه گوشیم را از روی کیفم چنگ زدم. قاب گوشیم را می چرخاندم تا سر جای اولش قرار بگیرد. با انگشت هایم سریع شماره ی فرخ را گرفتم و خدا خدا کردم تا موبایل را بردارد. _جانم زیبا. صدایش کمی خسته می زد. اما شرط می بستم خستگیش به اندازه ی من نبود. من کیلو کیلو بدبختی ها را روی دوشم تحمل می کردم اما او، سنگین ترین چیزی که بلند می کرد روان نویس مارک دارش بود. _سلام فرخ. میگم یه خواهش دارم ازت. _این چه حرفیه با من راحت باش عزیزم. با ناخونم گوشه ی چرم کیفم که بلند شده بود را به بازی گرفتم. _می خواستم اگه میشه صبح چند ساعت مرخصی بگیرم. کار واجب دارم. کشیده شدن پایه ی صندلی از پشت گوشی شنیده شد. _احساس می کنم باهام راحت نیستی. چرا نمیگی چی شده؟ باهام راحت باش. چیزی نگفتم و بغضم را قورت دادم. من با کسی که حاضر نبود یک قرون به یک موسسه ی خیریه بدهد چه حرفی می توانستم داشته باشم؟ دست و دلم می رفت دست نیازمو رو به رویش دراز کنم؟ نه! _چیزی نشده فرخ. چیز مهمی نیست. می تونم اون چند ساعت رو مرخصی بگیرم؟ صدای نفس عمیقی که کشید، آمد. _باشه. عیب نداره. چشم هایم را با خیال آسوده بستم و گذاشتم کمی امید به رگ هایم تزریق شود. _ممنونم که درک کردی. امیدوارم یه روز جبران کنم. خداحافظ. تماس را قطع کردم و همانطور نشسته خودم را روی زمین انداختم. دست هایم را باز کردم و نگاهم را به سقفی که رد تیرآهن بر رویش خودنمایی می کرد، دوختم. نفهمیدم که چطور سفیدی سقف خانه مان سیاهی خواب را به چشمانم سرازیر کرد و من به خواب عمیقی فرو رفتم. **** انگار روی قایقی بودم که مدام تکان می خورد. _زیبا. زیبا بلندشو چرا این ریختی روی زمین خوابیدی. پلک هایم را کمی از هم باز کردم که نور تابیده شده چشم هایم را اذیت کرد. با دست آب دهنم را پاک کردم و چشم های چین خورده ام را گرفتم. دستم را ستون بدنم کردم و روی زمین نشستم. تمام بدنم درد می کرد. کش و قوسی به بدنم دادم که استخوان هایم شروع به نواختن ساز های ناهنجار کردند. _آی آی آی. بدنم کوفته شده. خمیازه ای کشیدم و کمی به اطراف نگاه کردم. مادرم در حال بستن گیره ی زیر روسریش بود و زیر چشمی من را نگاه می کرد. _دختر چرا رو زمین خوابیدی؟ اگر می گفتم که دیشب با چه اوضاع و احوالی دیدمش حرفم را رد می کرد و مهر بی اعتباری روی آن می زد. دستم را به زانو زدم و با تحمل کردن درد بدن روی دو پاهایم ایستادم. _مامان ساعت چنده؟ با شنیدن زمان ساعت از زبان مادرم درد بدنم فراموش کردم و چشم هایم از تعجب گرد شد. سریع کیفم را که در همان جای دیشبی بود، برداشتم و روی دوشم انداختم. _کجا با این عجله؟ به سمت آشپزخانه رفتم و از کتری و قوریِ داغ برای خودم چایی ریختم. کمی صدایم را بالا بردم که صدایم به مادرم برسد. _بگم کجا دارم میرم همراهم میای؟ وقتی " نه" ی کشیده اش را شنیدم؛ درب قندان را برداشتم و سرم را با تاسف تکان دادم. چایی را داغ داغ از گلویم با قند بزرگی پایین کردم و سوزش گلویم را به فراموشی سپردم. هوای گرم بیرون از خانه را پس زدم و پله ها را یکی یکی بالا رفتم. درب شیشه ای را که باز کردم و خنکای هوای مطب را به جان خریدم. همیشه بوی اینجا مرا تحت تاثیر قرار می داد. نمی دانستم چرا ولی بوی مطب و بیمارستان ها را که بوی الکل می داد، دوست داشتم. چند نفر روی صندلی نشسته بودند و منشی هم پشت میزیش نشسته بود و ناخنش را سوهان می کشید. به سمت میز منشی رفتم و با دست چند تقه به میز کوبیدم تا متوجه حضورم شود. منشی کلافه نگاهش را از ناخون هایش گرفت و طلبکارانه گفت"بله". خیلی دوست داشتم بگویم بله و بلا اما جلوی خودم را گرفتم و کمی مودبانه برخورد کردم. _می خوام دکتر احمدی رو ببینم. به طرف کامپیوتر خم شد و چند ضربه بیهوده به موس زد.