تهمینه ورکانه

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    131
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آخرین بار برد تهمینه ورکانه در جون 17

تهمینه ورکانه یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

913 Excellent

9 دنبال کننده

درباره تهمینه ورکانه

  • درجه
    سه ستاره

آخرین بازدید کنندگان نمایه

445 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت_صد_و_بیست_و_سوم بغضم در گلو جابه‌جا شد، سرم را به نشانه‌ی ناباوری حرف‌های اردوان به چپ و راست تکان دادم. تصویرش تار شد و یک قطره بزرگ و گرم از گوشه‌ی چشمم چکید. _چند روز پیش یه پیام عاشقانه از گوشی تو از شماره‌ی تو برای علیرام اومده...جز تو آخه کار کی می‌تونه باشه؟ متعجب‌تر از پیش خیره‌ی صورت اردوان شدم و به ذهن کوچکم فشار آوردم برای به یاد آوردن آن چیزی که اردوان به زبان آورده بود. هرچه به ذهنم فشار می‌آوردم چیزی نبود و حافظه‌ام مثل یک برگه سفید سفید بود. _من پیامی بهش ندادم، نمی‌فهمم چی داری می‌گی اردوان متوجه حال خرابم شد که آغوشش را به روی خستگی‌هایم گشود و من شکسته را در ساحل سنگی آغوشش مخفی کرد اما من طوفانی شده بودم. کشتی شکسته‌ام کنار این ساحل ناامن پهلو نمی‌گرفت. آغوشش را پس زدم و با عصبانیت خیره‌ی چشم‌هایش شدم. _می‌خوای امتحانم کنی؟ داری یه دستی می‌زنی دو دستی تحویل بگیری؟ حالم ازت بهم می‌خوره مثلاً دایی منی آخه... صدایم بلند شده بود و پشت سر هم اردوان را متهم می‌کردم و اردوان در سکوت حرف‌هایم را تأیید می‌کرد. دلش می‌خواست صحبت کند اما من نمی‌شنیدم، درد تیره‌ای معده‌ام را قفل کرد و من به ناچار سکوت کردم. در اتاق باز شد و علیرام بدون توجه به وضعیت من وارد اتاق شد. شال نخی سیاهم را که قبلاً روی صندلی میز توالت انداخته بودم سرم کردم. با دیدنش بغضم مجال خودداری نیافت و آرام شکست. روی همان صندلی نشستم و از چهره‌ی غمگین اردوان و اخم‌های درهم علیرام رو گرفتم. _من نمی‌دونم چی می‌گی، حتماً بعضی‌ها گوششون پر شده از حرف بعضی دیگه قصد کردن من رو خراب کنند و کنایه‌وار به علیرام اشاره کردم که اردوان هم عصبی‌تر از من با صورت سرخ شده از خشم فریاد زد. _دِ دروغ می‌گی آخه... با گریه رویم را گرفتم که مادرم با سر و صدای ما وارد اتاق شد و با ناراحتی سمت من آمد. _اردوان برام عزیزی اما اگر بخوای بچه‌ام رو اذیت کنی و مقصر بدونی چشم روی خواهر برادری‌مون می‌بندم اردوان متعجب خیره‌ی مادرم شد و من اشک پای چشمم را با گوشه‌ی شال نخی‌ام پاک کردم. هیچ حدسی درباره‌ی این پیام و این حرف‌ها نداشتم و از علیرام هم خجالت می‌کشیدم. جرأت بالا آوردن سرم را نداشتم، نمی‌فهمیدم چرا حالا که من سعی داشتم علیرام را خط بزنم چنین اتفاقی در زندگی‌ام افتاده بود؟ هرچه فکر می‌کردم نمی‌فهمیدم چه زمانی پیامی برای او نوشته و ارسال کرده بودم. علیرام سمت اردوان رفت و با خشم بازویش را گرفت و سمت در ورودی هُل داد. _یعنی حتماً باید بگم غلط کردم بهت گفتم؟ گفتم باهاش آروم حرف بزن ببین کار خودشه یا نه، نگفتم متهم‌اش کن اردوان غمگین نگاهم کرد و من خسته و عصبی سعی کردم افکار نا به سامانم را کمی مرتب کنم. مادرم پیشانی‌ام را ب*و*سید و آرام نگاهم کرد. مادرم به من امید داشت اما نگاه اردوان پر از ناامیدی از من بود.
  2. #پارت_صد_و_بیست_و_دوم احساس می‌کردم چیزی سرجایش نیست، اخم‌های درهم اردوان، صورت غمگین علیرام، چشم‌های گریان مادرم و نگاه‌های زیر چشمی صنم و تابان گواه خوبی نداشتند. از آمدن بی‌موقع علیرام و اردوان متعجب بودم، ساعت نزدیک سه ظهر بود و حضور بی موقع علیرام و اردوان چیزی را در دلم کشته بود که مثل یک احساس نازک بود. کفش‌هایم را در پاگرد درآوردم و با سلام زیر لبی به آشپزخانه رفتم. یک لیوان آب نوشیدم و دست‌هایم را بر خلاف میل مادرم در سینک شستم که بازویم از پشت کشیده شد. متعجب خیره‌ی اردوان شدم که دندان‌هایش را عصبی به هم می‌فشرد. به ذهنم فشار آوردم تا بدانم چه چیزی می‌تواند باعث خشم اردوان شود، اما هرچه فکر کردم چیزی دستگیرم نشد. بازویم را میان مشت قدرتمندش فشرد و مرا تا اتاقم کشاند. در اتاق را باز کرد و مرا با خشونت داخل اتاق پرت کرد که عصبی شدم. _چته؟ وحشی شدی؟ عصبی نگاهم کرد و من خسته و کلافه مقنعه‌ی سیاهم را درآوردم و روی تخت انداختم، اردوان همچنان سکوت کرده بود و من با خودم و افکارم درگیر بودم و این سکوت اردوان هم داشت دیوانه‌ام می‌کرد. _تو هنوز به علیرام فکر می‌کنی؟ مانتویم را داخل سبد لباس چرک‌ها انداختم و برگشتم. نگاهش پر از علامت سؤال بود و نگاه من پر از دلهره‌ی دلیل این سؤال که چرا باید به چنین چیزی اشاره کند؟ _جواب من رو بده دلبان، بهش فکر می‌کنی؟ متعجب شده بودم از صدای بلندش و لرز به جانم ریخته بود از هراس اتفاقی ناگوار... _اردوان...حالت خوبه؟ یعنی چی این سؤال؟ من نمی‌فهمم چی داری می‌گی؟ روی تخت نشست و آرنج هردو دستش را روی زانوهایش گذاشت و من با دست‌های لرزان شانه‌اش را فشردم. _چیزی شده؟ داری نگرانم می‌کنی اردوان...من به خدا کاری با کسی ندارم به هیچکس هم فکر نمی‌کنم. نمی‌دانم چرا بغضم گرفته بود از این حرف‌هایی که خودم زده بودم. سرش بالا آمد و خیره‌ی چشم‌هایم شد، می‌دانست حقیقت را می‌گویم؟ _این چند روز کجا رفتی چه کارها کردی؟ _من درگیر ثبت نام دانشگاه بودم حتی مامان و لیلان و سروشان هم شاهد هستن اگر باور نداری بیا ببرمت دانشگاه از روی تخت بلند شد و دستش را به کمرش زد، چیزی این وسط درست نبود و دلم مدام هشدار می‌داد که قرار است خبر بدی بشنوم. _اگر تو به علیرام فکر نمی‌کنی پس اون پیام چی بوده؟ چشم‌هایم درشت شد و در یک لحظه دهانم تلخ شد. اردوان درباره‌ی کدام پیام صحبت می‌کرد؟ ته دلم پیچ زد و چیزی شبیه جرقه در ماهیچه‌ی سمت چپم قلبم را آتش زد. _کدو.....کدوم پیام؟
  3. #پارت_صد_و_بیست_و_یکم فصل دهم: پرونده‌ام را داخل کوله گذاشتم و با خستگی روی یکی از صندلی‌های چرم داخل سالن نشستم. لیلان هم بالاخره از آموزش خارج شد و با خستگی خودش را کنار من انداخت. _بالاخره تموم شد لبخندی خسته به صورتش زدم و کلافه از شلوغی و هیاهوی اطراف از جا بلند شدم. _پاشو بریم خونه دیگه کاری نداریم، بریم یه لقمه غذا بخوریم حداقل با هم از ساختمان اصلی دانشگاه خارج شدیم. باران سیلابی باریده از ابرهای سیاه لبخند را مهمان لب‌هایم کرد و سرمای دلنشینش پوستم را نوازش داد. نگاهی به آسمان و نفس‌های آخر باران انداختم، ابرها هنوز دلگیر بودند اما باران تمام شده بود و چاله‌های کنار باغچه پر از آب بود. یک قطره کنار چشمم چکید که بلند خندیدم و عمیق نفس کشیدم. _نریم خونه لیلی...بریم یه کم خرید کنیم. بابا بهم پول زیاد داده هنوز یه کم ازش مونده لیلان نگاهی به آسمان و نگاهی به چشم‌های مصمم من انداخت و با سر تأیید کرد. دلم هوای روزهای آفتابی نداشت. دلم سرما و بهمن و باران و برف می‌خواست. زمستان فصل عاشقانه‌های من بود. محوطه‌ی دانشگاه بزرگ و پر از باغچه‌هایی بود که حالا در این فصل کمی خشک و بی روح شده بودند. نیمکت‌های خیس و باران شبنم زده روی شاخه‌ی درختان دلخواه من بود و من حالا یک قدم به آینده‌ام نزدیک‌تر شده بودم. سوار تاکسی‌های پارک شده در محوطه‌ی بیرونی دانشگاه شدیم. لیلان خسته بود اما من با سرمای هوا خستگی در جانم یخ زده بود. هردو نزدیک مرکز خرید پیاده شدیم، لیلان با دیدن مغازه‌ها و مردم لبخند زد و هردو مشغول تماشای ویترین مغازه‌ها شدیم. پول خیلی زیادی همراهم نداشتم اما همین خرید جزئی برای دانشگاه و خرید کتانی سفید مورد علاقه‌ام مرا سر ذوق آورده بود. پاهایم از راه رفتن زیادی تیر می‌کشید اما با دیدن باقالی‌های آن طرف خیابان چشم‌هایم برق زد. لیلان هم لبخند شیطنت‌باری زد و باهم سمت آن طرف خیابان دویدیم. با لبخند با لیلان روب*و*سی کردم و با تردید گفتم: _انتخاب واحدمون کی شد؟ _خبرت می‌کنم، انتخاب واحد رو سروشان انجام می‌ده برامون لازم نیست بریم کافی نت سری به تأیید تکان دادم و با خداحافظی از او سمت خانه راه گرفتم. باران دوباره باریدن گرفته بود و من دختری بودم از تبار تنهایی که ترک برداشته بود و ذره ذره داشت از خلوت کدر و بد رنگش خارج می‌شد.
  4. #پارت_صد_و_بیست (ادامه) _من کاری با این‌که با کی هستی با کی نیستی ندارم، من فقط فرصت می‌خوام...هنوز با خودم و احساسم درگیرم نمی‌تونم انتخابی داشته باشم با این حرفم رگه‌های خشم در وجودش پدیدار شد و کف دستش را محکم به دیوار پشت سرم کوبید. خوشحال بودم که در سایه روشن کوچه رگ‌های برجسته گردن و پیشانی‌اش را نمی‌دیدم. _احساس به کدوم.... حرفش با باز شدن در خانه‌مان ناتمام ماند و علیرام با تعجب خیره‌ی صورت من و سروشان شد. با ترس یک قدم عقب رفتم و خودم را به دیوار مرمری و سرد خانه تکیه دادم. لب‌هایش بالا پرید و با نگاه نافذش من و سروشان را زیر نظر گرفت. _به به آقا سروشان، پارسال دوست امسال آشنا سروشان کلافه لبخند زوری زد و دست علیرام را فشرد و سر من پایین افتاد برای ندیدن برق نگاهش در تاریکی کوچه که شاید زیر نور متوسط کوچه اینطور به نظر می‌رسید. _ممنون، شرمنده ما سعادت دیدار نداشتیم _این چه حرفیه، می‌بینم که دلبان ما رو رسوندی خونه _بله هوا تاریک شده بود گفتم خودم بیارمش علیرام لبخند زد و سروشان با اخم خیره‌ی پوزخندش شد. دوئل چشم‌هایشان مرا به طرز عجیبی می‌ترساند. برای پایان دادن به جنگ نگاهشان خودم را ما بین آنها انداختم. _سروشان ممنون که من رو رسوندی، لیلان تو ماشین معطل تو شده نگاه هر دو سمت من چرخید و من در خفگی نگاهشان سخت نفس کشیدم. سروشان بدون حرف خودش را دور کرد و علیرام آرام ولی عصبی سمت من برگشت اما من بدون نگاه به چشم‌هایش سریع خودم را داخل حیاط انداختم و در را به روی نگاه سختش بستم. "پایان فصل نهم"
  5. #پارت_صد_و_بیست تا غروب راجع به همه چیز صحبت کردیم. از آشنایی و ازدواج ژاله خانوم با آقای محمدی تا خواستگاری که جدیداً برای لیلان آمده بود و با وجود موقعیت بسیار عالی که داشته لیلان حاضر به ازدواج با وی نشده و با آمدن آن‌ها به منزل مخالفت کرده بود. هم صحبتی با ژاله خانوم و لیلان برایم دلچسب بود ولی بدترین قسمت بودن در این خانه حسرتی بود که همیشه داغش در دلم تازه بود....حسرت خانواده خانواده‌ای که یک پدر داشت، یک مادر داشت و لیلان و سروشان با هم خواهر و برادر ناتنی نبودند اما در خانه‌ی ما همه چیز رنگ و بوی تفاوت داشت. از لحن صحبت و نگاه و پوزخندها گرفته تا محبت کردن و مادری و عشق و خواهر و برادر... همه چیز در خانواده‌ی من وارونه بود و این بدترین درد من بود که خانواده‌ی محکمی نداشتم. با آمدن آقای محمدی و سروشان که به نظر خوش اخلاق‌تر می‌رسید جمع صمیمی‌تر شد و من و لیلان باز شیطنت را آغاز کردیم و در یک حرکت یک ظرف پر از یخ را داخل یقه‌ی پیراهن سروشان که روی مبل جلوی تلویزیون چرت می‌زد، ریختیم. صدای فریاد سروشان میان خنده‌های من و لیلان گم شد و سروشان هم به تلافی پیراهن خیس و سرمای تنش کوله‌ام را تحریم کرد. آقای محمدی و ژاله خانوم هم با لبخند خیره‌ی ما بودند و سعی داشتند بیشتر طرفدار شیطنت‌های من و لیلان باشند تا زور بازوی سروشان که لیلان را روی دست بلند کرد و لب پنجره برد تا او را بترساند. سر میز شام لبخند از لب‌هایم پاک نمی‌شد و سروشان هم گاهی با نگاه‌های زیر چشمی‌اش سعی داشت نگاهم را شکار کند که موفقیت چندانی کسب نکرد. لیلان هم با خنده مشغول غذایش بود که سروشان سرش را بلند کرد و حین گذاشتن تکه‌ای مرغ روی برنجم با جدیت نگاهم کرد. _راستی دلبان هنوز هاکان داروهای اعصابش رو برای اِم اِس مصرف می‌کنه؟ کمی از لیوان دلستر کنارم نوشیدم و مثل خودش با جدیت نگاهش کردم. _من نمی‌دونم راستش، هاکان هیچ‌وقت راجع به بیماری‌اش با کسی صحبت نمی‌کنه _یکی از دوستام پدرش پزشک هست. امروز که پیشش بودم درگیر یه بیمار اِم اِس بود، ناخواسته یاد هاکان افتادم ظرف غذا را کناری گذاشتم و بدون این که نگاهم حتی ثانیه‌ای روی چشم‌هایش مکث کند، ادامه دادم. _دوست نداره راجع به بیماری‌اش کسی چیزی بدونه، به ما هم نمی‌گه مراحل درمانش چی شده و به کجا رسیده فقط می‌دونم یه آمپول‌هایی می‌زنه...همین سری به تأیید تکان داد و من هم حین تشکر از ژاله خانوم سمت اتاق لیلان رفتم و پالتویم را پوشیدم و از اتاق سروشان کوله‌ی سیاه همیشگی‌ام را با احتیاط برداشتم. بعد از خداحافظی با خانواده محمدی همراه لیلان و سروشان داخل ماشین سروشان نشستم. هنوز لبخند داشتم و بعد از مدت‌ها خوشی را زیر پوستم احساس می‌کردم. سروشان از آینه نگاهم می‌کرد و هر از گاهی چشمکی نثارم می‌کرد. هم معذب شده بودم و هم خنده‌ام گرفته بود اما سعی کردم جلوی لیلان خود دار باشم. جلوی در خانه همراهم از ماشین پیاده شد و چند قدمی که از ماشین دور شدیم بازویم را کشید. _دلی من اون دختر رو نمی‌خوام، جریانش مفصله اما من قبل از اون ماجرای پارک کم و بیش یه چیزایی در مورد تو به مامانم اینا گفته بودم. بازویم را خلاص کردم و چشم‌هایم را کلافه در حدقه چرخاندم.
  6. #پارت_صد_و_نوزدهم ژاله خانوم بی رمق خودش را روی راحتی کنار لیلان انداخت و با نگاهی به صورت من بغض گلویش را قورت داد. _می‌بینی توروخدا، نمی‌دونم چه کار کنم براش، حالش خیلی خرابه به ما هم که یک کلمه حرف نمی‌زنه حداقل کمکش کنیم. لیلان دست ظریف مادرش را در دست فشرد و با لبخند غمگینی نگاهش را سمت نگاه مادرش معطوف کرد. _مامان نگران نباش، بچه که نیست خودش می‌دونه چه کار کنه ژاله خانوم سری به تأیید تکان داد و لیلان دست من را کشید و به سمت اتاقش حرکت کرد. هردو وارد اتاق شدیم، لیلان نگاهی سخت به صورتم کرد و روی تشک تختش نشست. _دلبان من از آینده‌ی تو و سروشان می‌ترسم، هردوتون دل به عشقی دادید که محاله با بغض سرم را تکان دادم و سه پله‌ی کوتاه نیم دایره‌ای را طی کردم و کنارش روی تشک نرم دونفره نشستم. _می‌دونم لیلی ولی اگر با فکر علیرام بیام تو زندگیش خیانت نیست؟ من هیچی نمی‌گم خودت قضاوت کن _چی بگم والا...سروشان آدم کوتاه اومدن نیست من می‌ترسم کله خراب بازی دربیاره موقعیت تو بد بشه ترسیده و نگران به صورتش چشم دوختم، نگاهش رنگ شوخی نداشت و این جدی بودنش تارهای دلم را دچار پس لرزه‌هایی شدید می‌کرد. _من می‌گم راجع به همین دخترِ که الان باهاش صحبت می‌کرد تحقیق کنید خدا رو چه دیدی شاید خوب بود. لیلان از کنارم بلند شد و من به پهلو روی تشک تختش دراز کشیدم و ملحفه‌ی سفید تا شده‌ی پایین تختش را زیر سر گذاشتم. _نمی‌شه دلی...من می‌دونم سروشان دلش با اون نیست فقط می‌خواد خودش رو تخلیه کنه، هر شب صدای دعواهاشون تا اتاق من میاد. غمگین بودم، مشکلات خودم از یک طرف و مشکلات خانواده‌ی لیلان هم از یک طرف دیگر باعث عذابم شده بودند. به هر راهی برای گم کردن خودم چنگ می‌زدم آخرش خط چین‌ها به خودم می‌رسید. سرم درد گرفته بود و باز درد خفیف معده‌ام داشت اعلام وجود می‌کرد. زیر لب لعنتی به درد معده‌ام فرستادم و به سروشان فکر کردم. پسر بدی نبود اما سرسخت و غیر قابل انعطاف بود. اخلاق‌های خاصی داشت و نوع نگرشش به زندگی با من تفاوت‌های عمده‌ای داشت. عشقی که در وجود سروشان نسبت به خودم دیده بودم یک عشق شوریده و بدحال نبود اما محکم و پایدار بود. می‌دانستم سروشان دوست دارد من انتخابش کنم اما با وجود کوه محکمی چون علیرام که تازه تازه دیوارهای وجودی‌اش در من داشت ترک برمی‌داشت، آمادگی روبه‌رو شدن با سروشان را داشتم؟ می‌توانستم به عنوان مرد آینده‌ام به شانه‌اش تکیه کنم؟ گیج و منگ بودم و هزاران علامت سؤال در سرم بود که برای هرکدام هزار جواب وجود داشت و من نمی‌دانستم جواب درست واقعاً چیست و انتخاب درست چه کسی می‌تواند باشد. با صدای زنگ تلفن همراهم که از فاصله‌ای نزدیک به گوشم رسید متعجب نگاه لیلان کردم. موبایلم را از جیب جین آبی آسمانی‌اش بیرون کشید و گفت: _از داخل کوله‌ات برش برداشتم گفتم بابات زنگ بزنه ببینه جواب نمی‌دی دوباره می‌خواد غُر بزنه، یادم رفت بهت بدم با لبخند قدرشناسانه خیره‌اش شدم و به تماس پدرم پاسخ دادم.
  7. #پارت_صد_و_هجدهم سکوت مرموز لیلان و در فکر بودن سروشان کلافه‌ام کرده بود. ژاله خانوم در سکوت نگاهی به صورتم کرد که به قصد رفتن بلند شدم. _با اجازه‌تون من دیگه رفع زحمت کنم، ببخشید امروز خیلی زحمت دادم سروشان نگاهی پر گلایه به صورتم کرد اما اهمیتی به نگاهش ندادم و سعی کردم تند باد احساسم را آرام کنم. این دوری برای هردومان بهتر بود. لیلان هم ایستاد و من خیره به در ورودی آرزوی دویدن و بیرون رفتن داشتم، احساس می‌کردم دیوارهای خانه نزدیکم می‌شوند. لیلان کنارم آمد و دستی به بازویم کشید. _کجا می‌خوای بری؟ ناهار بمون دیگه با سر نفی کردم ولی لیلان شانه‌ام را فشرد و مرا مجبور به نشستن کرد. ژاله خانوم هم با نگاهی کوتاه روی صورتم سمت آشپزخانه راه گرفت. _دلبان فکر رفتن رو از سرت بیرون کن...ناهار درست کردم در سکوت چشم‌هایم را بستم ولی با صدای زنگ تلفن همراه سروشان نگاهم ناخواسته سمت او کشیده شد. _جانم؟ نگاهش قفل نگاه من شد که با پوزخند رو گرفتم و خیره‌ی لیلان در فکر فرو رفته شدم. حتماً بعد از رفتن من از اتاق سروشان با حرف‌هایش لیلان را اذیت کرده بود. _دارم میام عزیزدلم...صحبت می‌کنم باهاشون، نگران نباش ردیف می‌شه به محض پایان تماسش ژاله خانوم با اخم و جدیت از بالای پیشخوان آشپزخانه به سروشان خیره شد. _سروشان با اون دختره‌ی احمق تموم کن، محاله بابات بره خواستگاری چنین دختری متعجب خیره‌ی صورت سروشان شدم که حالا با اخم و غیظ نگاه مادرش می‌کرد. _مامان رو اعصاب من راه نرو...خودم می‌دونم با زندگیم چه کار کنم. ژاله خانوم عصبی از آشپزخانه خانه بیرون آمد و روبه‌روی سروشان ایستاد. _مگه نگفتی یه دختری رو می‌خوام معرفی کنم شما می‌شناسید....چی شد پس؟ قلبم ایستاد و نگاه سروشان میخ گل‌های فرش شد. لیلان با تأسف سری تکان داد و من به زحمت آب دهانم را فرو دادم. _نشد...اون دختر نخواست _یعنی چی نخواست؟ سرخود بلند شدی رفتی خواستگاریش معلومه می‌گه نمی‌خوام، تو خانواده‌ات رو ببر بذار بابات حرف بزنه ببینه مزه‌ی دهنش چیه‌؟ پس بزرگ‌تر چه کاره‌ست؟ عصبی از روی مبل بلند شد و چنگی به موهای سیاه پرپشتش زد. دلم داشت کنده می‌شد ‌و جرأت بالا آوردن سرم را نداشتم. حتماً نگاه خیره‌ی سروشان حرف‌های زیادی برای گفتن داشت. با صدای قدم‌هایش روی پارکت‌های قهوه‌ای سالن نگاهم را بالا آوردم و مسیر حرکتش را تا نزدیکی در ورودی دنبال کردم. _مامان با من بحث نکن، بذار برای زندگی نکبتم خودم تصمیم بگیرم. لیلان عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و من با صدای بلند کوبیدن در خانه به هم از جا پریدم. دلم می‌خواست از آن محیط خفه فرار کنم اما توانایی هر حرکتی از من سلب شده بود. من باید با این قسمت از زندگی چه کار می‌کردم؟ حال سروشان را درک می‌کردم اما قدرت انتخاب کردن او را نداشتم. این باتلاق لعنتی آفرینشم را به لجن کشیده بود و تنها کاری که از دست من ساخته بود سکوت بود و سکون... "‏جهان باتلاقی گندیده و مرگ‌بار است که نباید دست و پا زد، ‏آرام آرام باید زندگی کرد و مُرد و رفت... (عباس معروفی)"
  8. #پارت_صد_و_هفدهم با استرس خیره‌ی صورت خونسرد سروشان شدم که مدام چیزی را وارد سایت می‌کرد و من پر از استرس ناخن‌هایم را در گوشت دستم فرو می‌کردم. لیلان عصبی در اتاق قدم زد و نگاهش را سمت من دوخت. _اگر این نشه باید تا سال دیگه مرداد صبر کنیم تا جزو ورودی مهر بشیم کلافه پوف کلافه‌ای کشیدم و سعی کردم نسبت به هرچیزی در این دنیا بیخیال باشم. در دلم انگار بساط آش رشته و در سرم بساط طبل و دهل بود. پرینتر یک برگه داخل کشید و نگاه من با هر سانتی مترش رفت و برگشت. بدون نگاه به برگه دوباره مشغول شد که لیلان سمت برگه خیز برداشت اما قبل از رسیدنش به پرینتر سروشان برگه را برداشت و لیلان با غیظ کنار من نشست. پر از نگرانی چشم روی هم گذاشتم که صدای سروشان داخل سرم چنگ کشید. _صبر داشته باش پرینتر یک بار دیگر صدا داد و یک کاغذ دیگر داخل خودش کشید. چشم‌هایم را باز کردم که سروشان هر دو برگه را سمت من گرفت و حین بیرون رفتن از اتاق نگاه خندانی به صورتم کرد. _تبریک می‌گم، امیدوارم موفق باشی متعجب نگاهش کردم و برگه را از دستش گرفتم. از اتاق بیرون رفت و من و لیلان هردو خیره‌ی جواب شدیم و با دیدن نام دانشگاه که هردو یک جا قبول شده بودیم جیغ بلندی از شادی کشیدیم. لیلان مرا در آغوش گرفت و هردو بالا پایین پریدیم. با خوشحالی صورتش را ب*و*سیدم که ژاله خانوم با صدای سر و صدای ما وارد اتاق شد و با خنده نگاهمان کرد. _بیاید پایین شیرینی قبولی رو بخوریم برگه را داخل کوله‌ام گذاشتم و کوله را همان جا روی صندلی که نشسته بودم رها کردم. سروشان وارد اتاق شد و با نگاهی جدی سمت لیلان برگشت. _لیلان بمون کارت دارم سری به تأیید تکان داد و من با عجله زیر نگاه خیره‌ی سروشان از اتاق بیرون رفتم. از پله‌ها سرازیر شدم که ژاله خانوم با ذوق نگاهم کرد. _مبارک باشه خانوم، حالا اشکالی نداره دولتی هم نشد همین که پیشرفت داشته باشید تو زندگی مهمه _ممنون، دولتی برای خودمم مهم نبود، چون بابا اجازه‌ی کار به من نمی‌ده فقط برای دل خودم می‌خوام برم روی صندلی‌های راحتی نزدیک آشپزخانه نشستم و ژاله خانوم با ظرف بستنی و میوه از آشپزخانه خارج شد. لیلان و سروشان هم پایین آمدند. سروشان رو به رویم نشست و نگاهش را مستقیم به چشم‌هایم دوخت لیلان هم کنارم نشست‌، انگار از چیزی مشوش شده بود. نگاه سروشان به من خیلی عمیق و پر از کنایه بود، بی تفاوت به نگاهش رو گرفتم که پوزخندی زد و سرش را چندباری بالا پایین کرد.
  9. #پارت_صد_و_شانزدهم ذوق زده سمت کمد هجوم بردم و به اولین پالتویی که جلوی دستم بود چنگ زدم. از شادی زیاد روی ابرها بودم. تماس تلفنی چند دقیقه پیش لیلان و خبر آمدن جواب نهایی دانشگاه و انتخاب رشته مرا از جنون شب گذشته دور کرده بود و باز شوق زندگی در من ایجاد شده بود. شال بافت سیاهم را روی موهایم تنظیم کردم و با خوشحالی بیرون رفتم. تابان با اخم‌های درهم روی مبل نشسته بود و سرگرم تلفن همراهش بود. سریع راهی اتاق مادرم شدم و با ذوق در اتاق را باز کردم که مادرم با تعجب نگاهم کرد. _چیزی شده دلبانم؟ _جواب انتخاب رشته‌ها اومده می‌خوام برم خونه لیلان اینا _باشه عزیزم فقط تو راه به پدرت خبر بده سری به تأیید تکان دادم و گونه‌اش را ب*و*سیدم و به سمت در خروجی پرواز کردم. بوت‌های کوتاه قهوه‌ای رنگم را پوشیدم که هاکان در خانه را گشود و با پوزخند گوشه‌ی لبش خیره‌ی حرکاتم شد. _کجا به سلامتی؟ نگاهش کردم و بعد از بالا کشیدن زیپ بوت بلند شدم. شالم را مرتب کردم و بدون پاسخ به هاکان بیرون زدم. مطمئن بودم هاکان پیگیر نیست و همین یک سؤال هم برای درآوردن حرص من پرسیده بود. کوله‌ام را روی دوش انداختم و سریع راهی خیابان اصلی شدم. دلم مثل شن‌های لب ساحل روی یک خوشی سیال در رفت و آمد بود و همین طراوت و تازگی مرا به هیجان آورده بود. داخل تاکسی مدام فکرم درگیر دانشگاه بود که یکی از آنها مسیرش به نسبت مابقی دورتر بود و من مدام در دلم دعا می‌کردم که گزینه‌ی قبولی ما آن دانشگاه نباشد. با استرس و شادی مدارکم را چک کردم و با دیدن خیابان‌های آشنا به سمت راننده برگشتم. _آقا لطفا همین کنار نگه دارید...ممنون کرایه را پرداخت کردم و سریع از جوب آب خشک و پهن سر خیابان رد شدم. زنگ را فشردم که ژاله خانوم مادر لیلان پاسخ داد. _خوش اومدی دلبان جان...بیا تو در با تیکی باز شد و من مجال پاسخ دادن نیافتم. سریع محوطه‌ی ساختمان را طی کردم و وارد خانه شدم. لیلان با دیدنم لبخند بزرگی زد و محکم مرا در آغوش گرفت. _وای دلی چقدر دیر اومدی این سروشان مگه گذاشت من برم تو سایت گفت باید صبر کنی دلبان هم بیاد صورتش را ب*و*سیدم و با ژاله خانوم هم احوال پرسی کردم. _چه عجب دلبان جون ما شما رو دیدیم _شرمنده من خونه نبودم، چندوقت پیش پدر بزرگم بودم، لیلان خبر داره _عجب... باقی صحبت‌های ژاله خانوم با جیغ لیلان ناتمام ماند. _مامان...وقت برای این حرف‌ها زیاده اول بذار به کارمون برسیم با استرس نگاهی به صورتش کردم و او محکم دستم را کشید و از پله‌های بالا برد. _سروشان منتظرته لبخند کجی زدم و سعی کردم مقابل نگاه غیر عادی سروشان مثل همیشه عادی باشم. چند ضربه به در اتاقش زدم و با صدای "بفرمایید" گفتن آرامش دستگیره را سمت پایین هل دادم. زانوانم می‌لرزید اما مثل همیشه آن نقاب کهنه اما جدی را به صورتم منگنه کردم و وارد شدم و با صدای آرامی سلام کردم. _سلام خوش اومدی از جایش بلند شد و با نگاهش وجب به وجب وجودم را نگاه کرد تا واکنشی باب دلش در وجودم پیدا کند. لیلان با خونسردی روی صندلی میز کامپیوتر که درست رو به روی در ورودی بود نشست و مدارکش را روی میز پخش کرد. _بجنب سروشان استرس من رو کُشت...دوست دارم ببینم کجا قبول شدم سرم را پایین انداختم بلکه مسیر نگاهش منحرف شود و موفق هم شدم. رویش را برگرداند و با پوزخند صدا داری سمت میز کامپیوترش رفت. _دانشگاه بدون کنکور که دیگه این حرف‌ها رو نداره بدون توجه به کنایه‌اش روی صندلی‌های راحتی کنار میز کامپیوترش نشستم و باقی مدارکی که احتیاج بود دست لیلان دادم.
  10. #پارت_صد_و_پانزدهم با سکوت تابان صورتش رنگ خشم گرفت و سرخ شد. رگ دوشاخه‌ی پیشانی‌اش نبض زد و با عصبانیت سمت صنم برگشت و فریاد زد. _تو این حرف‌ها رو نزنی این یه الف بچه هم نمی‌زنه، خیر سرت شوهرش دادی اما یادش ندادی هر حرف مفتی رو نزنه با انگشت اشاره به من اشاره کرد و رو به تابان و صنم که گوشه‌ی دیوار در خودشان جمع شده بودند غرید. _این بچه مریضه، خوبه احوالش رو دیدید، خجالت داره بخدا که خواهر به خواهر روز نمی‌ده و از خونه خودش بیرونش می‌کنه، به ولای علی قسم یک‌بار فقط یک‌بار دیگه چنین حرفی رو از کسی بشنوم خونش رو حلال می‌کنم و با حرص قدم‌هایش را سمت اتاق مادرم کج کرد و در را پشت سرش کوبید. تابان با چشم‌های گریان و صنم با نفرت خیره‌ی صورتم شدند که زبانم کار افتاد. _چیه؟ ارث بابای هیچی ندارت رو خوردم اونجوری نگاهم می‌کنی؟ چشم‌هایش را دزدید و من با خشم و گُر گرفتگی سمت اتاقم رفتم. این اخلاقم درست مثل پدرم بود. با این که حاضر جواب بودم اما خیلی کم پیش می‌آمد که عصبانی شوم اما به وقت عصبانیت دنیا را ویران می‌کردم و الان هم جزو همان اوقاتی بود که همه باید از من فاصله می‌گرفتند تا آرام شوم و ذره ذره‌ی این طوفان را کناری بچینم تا ترکش‌هایش سمت کسی پرتاب نشود. در اتاقم را پشت سرم کوبیدم و با خستگی روی تختم فرود آمدم. تمام تنم از خشم و حرص می‌لرزید و ته گلویم بخاطر فریادهایی که زده بودم می‌سوخت و بوی خون در حلق و بینی‌ام پیچیده بود. حرص داشتم از این زندگی نکبتی اما کاری جز سخت جنگیدن از دستم ساخته نبود. نمی‌دانم چقدر اما با صدای ضربه‌هایی که به در اتاق خورده شد چشم از پنجره‌ی خیس اتاق گرفتم و با صدای گرفته "بفرمایید" گفتم. پدرم با اخم‌های درهم وارد اتاقم شد، از روی تخت بلند شدم که آرام لب زد. _راحت باش کنارم لبه‌ی تخت نشست و با نگاهی سمت صورت خشمگینم آرام و شمرده شروع به صحبت کرد. _وقتی به صورتت نگاه می‌کنم خودم رو می‌بینم که جوون شدم، انگار نه انگار دختری و چند صباح دیگه باید شوهرداری کنی...شاید کوتاهی من باعث شده این حرف‌ها رو بشنوی اما وقتی شنیدی به جای اینکه اون کار رو باهاش بکنی که الان روش نشه تو صورت شوهرش نگاه کنه میومدی به خودم می‌گفتی _اگه می‌گی عین خودتم پس باید بدونی من مثل آتشفشان دیر به جوش میام اما وقتی فوران کنم دیگه خاموش نمی‌شم، سرزنشم نکن چرا این کار رو نکردی اون کار رو نکردی کلافه موهایش را چنگ زد و باز رگ دوشاخه‌ی وسط پیشانی‌اش تپیدن گرفت. _اردوان باهام صحبت کرد برای دانشگاه، با این که نظرم رو می‌دونی اما با این اتفاقات صلاح می‌بینم کمی از جو این خونه دور باشی، پس اجازه می‌دم بری ولی به شرطه‌ها و شروطه‌ها که بعداً می‌گم الان وقتش نیست با خوشحالی خیره‌ی صورتش شدم و دست‌هایم را جلوی دهانم مشت کردم. با خوشحالی دست دور گردنش انداختم و صورتش را ب*و*سیدم. تمام احوال بدم با این حرف پدرم آرام گرفته بود. ****
  11. #پارت_صد_و_چهاردهم قامتش کمی از من بلندتر بود اما لاغری بیش از اندازه‌اش می‌گفت که زوری برای مقابله با من ندارد. با حرص گیس بافته شده‌ی موهایش را که از سر شانه روی سینه‌اش انداخته بود کشیدم و با صدای بلندی کنار گوشش فریاد زدم. _حرف دهنت رو بفهم آشغال...اونی که تا الان هرزه بازی درآورده تو بودی نه من، تو بودی که با بهرام سیرابی ریختی رو هم، کی بود که سوار ماشین خارجی شد افسانه خانوم دید و اومد به مامان من گفت؟ می‌خوای دسته گل‌های دوران مجردی‌ات رو پیش همون شوهرت رو کنم بفهمی دنیا دست کیه؟ تابان با گریه مچ دستم را چسبید و صنم و مادرم هم با صدای سر و صدای ما بیرون آمده و دستم را گرفته بودند و سعی داشتند از موهای تابان جدا کنند اما دل من همچنان آرام نگرفته بود. _ولم کن دیوونه موهام همش کنده شد...تو دزدی، مثل مادرت خونه خراب کنی، این جا یا جای منه یا جای تو محکم‌تر موهایش کشیدم و سمت در ورودی کشاندم و با فریاد گفتم: _پس زودتر هری... و مثل یک تکه زباله پرتش کردم که چند قدم سکندری خورد، داخل پاگرد زانوهایش با زمین اصابت کرد و با گریه در خودش جمع شد. _بذار بابا بیاد بخدا بهش می‌گم _باشه بگو، اصلاً بگو بیاد خودم بهش می‌گم ولی بعدش زیر دستش جون دادی به من ربطی نداره ها مادرم بازویم را چسبید و با قربان صدقه مرا عقب کشاند. _ولش کن مادر، اون با شوهرش بحثش شده می‌خواد دق و دلی‌اش رو سر تو خالی کنه _غلط کرده...زبونش رو از حلقش می‌کشم بیرون اونی که به تو حرف بزنه، به خودم بگه عیب نداره ولی به مادرم نگه مادرم مرا کناری کشید و من گر گرفته از خشم و عصبانیت با نفس نفس روی مبل نشستم. حالم از صورت کریحش به هم می‌خورد و اگر پای علیرام وسط نبود صورتش را با ناخن می‌کندم. خسته بودم، خشمگین بودم و حرف‌های تابان دریچه‌ای کثیف و نجس سمت زندگی من باز کرده بود و افکاری به نحسی حضورش را در ذهن درمانده‌ی من ریخته بود. با صدای "اینجا چه خبره؟" پدرم سر بلند کردم و عصیان‌گر و دریده خیره‌ی صورتش شدم. تابان با گریه سعی داشت چیزی‌هایی به پدرم بگوید ولی زبانش به خاطر هق هق زیادی بند آمده بود. پدرم با دلسوزی بازوی تابان را گرفت و با خشم سمت من برگشت. _تو این کار رو باهاش کردی؟ _آره سر تابان را روی شانه‌اش گذاشت که صنم با حرص نگاهم کرد و دستش را محکم روی دست دیگرش کوبید. _عارف بشکنه این دست ما که نمک نداره، اینم جواب خوبی‌های من در حق این دوتا، ببین چه بلایی به روز دخترم آورد... پدرم بدون نگاه به صورت صنم دستش را به معنای سکوت بالا آورد و همان طور که خیره به من بود و تابان گریان را در آغوش داشت سمتم قدم برداشت. _لابد پنج دقیقه دیرتر می‌رسیدم باید جنازه‌اش رو تحویل شوهرش می‌دادم. _آره پنج کلمه گنده‌تر از دهنش می‌گفت شک نکن جنازه‌اش رو می‌نداختم همین وسط _چرا؟ موهای خیس از عرقم را که از زیر کلیپس بیرون زده بودند با دست جمع کردم و سینه به سینه پدرم ایستادم که تابان از ترس در آغوش پدرم خودش را جمع کرد. _چون بهم تهمت زد، گفت شوهرم رو می‌دزدی، مادرت دزده بابام رو دزدید توأم میای شوهر من رو می‌دزدی، برگرد خراب شده‌ی بابا بزرگت همون‌جا بمون، چون... پدرم نگاهی ناباور به تابان انداخت و او را از آغوشش بیرون کشید. حالا من بودم که بغض داشتم. دلم شکسته بود اما تاوان شکستن دلم را خوب گرفته بودم. _تابان این حرف‌ها درسته؟
  12. #پارت_صد_و_سیزدهم طبق همان چیزی که خودم احساس کرده بودم برگشتنم به خانه چیزی را تکان داده بود و آن هم نگاه‌های معنادار این روزهای تابان و صنم بود که هر چه فکر می‌کردم دلیلی برای آن پیدا نمی‌کردم. احساس آرامش داشتم. درست مثل تنه‌ی پر از خراش یک درخت گیر کرده وسط گردباد که حالا بعد از طوفان جایی برای خودش آرام گرفته است. درد داشتم، زخم داشتم اما هنوز روی پاهای خودم ایستاده بودم و با بغض‌هایم جنگیده بودم. من آدم قبول شکست بودم. قبول داشتم ازدواج تابان و علیرام برای من حکم یک چکش روی ظرف کریستال بود اما من احساس آرامش این روزهایم را مدیون اردوان و راهنمایی‌هایش بودم. او بود که به من یاد داد زندگی نبرد خواستن‌ها نیست بلکه نبرد توانستن‌هاست و برای هرکاری باید تلاش کرد. اتاق کوچکم به لطف دست‌های مادرم مثل همیشه تمیز و مرتب مانده بود و حتی چمدان سیاهم که قبل از تصادف پاکان کنار میز توالتم مانده بود حالا آن جا نبود و این برای من خیلی معنای خوبی داشت. لبخند به لب موهای بلندم را شانه زدم و سعی کردم لختی و بی حالتی‌اش را که کلافه‌ام کرده بود، زیر کلیپس جمع و جور کنم. یک نوار باریک از طره‌های سیاه پر کلاغی‌ام را کج داخل صورتم ریختم و به خودم، به دلبانی که پروانه‌وار به این زندگی پیله کرده بود لبخند زدم. از اتاق بیرون رفتم، صدای غرغرهای زیر لبی تابان خم به ابروهایم نیاورد و فکر تلفن صبح لیلان و منتظر ماندن برای جواب کدرشته‌های ارسالی برایم یک شادی مرموز و دلنشین به ارمغان آورده بود. وارد آشپزخانه شدم و به تابان در حال آشپزی نگاه عاری از احساسی انداختم و یک سیب زمینی خلال که برشته و ترد شده بود از بشقاب کنار گاز برداشتم. _می‌بینم ازدواج کردی آدم شدی _من آدم بودم منتهی انسانیت رو خرج هر حیوونی نمی‌کنم _فکر کنم صنم بفهمه دختر دلبندش بهش گفته حیوون خیلی بدش بیاد با حرص نگاهم کرد که شانه‌ام را با لاقیدی بالا انداختم و روی صندلی مادرم که همیشه پای گاز بود نشستم. _چرا برگشتی اینجا؟ _عشقم کشید...سؤال بعدی سیب زمینی‌های در حال سرخ شدن را هم زد و با خشم دندان‌هایش را روی هم فشار داد. _کاش برنمی‌گشتی...اومدی که چی؟ تو همون خراب شده می‌موندی دیگه _اینجا خراب شده با وجود تو اون مادر مار صفتت، در ضمن حالیت نمی‌شه بگو خر فهمت کنم اینجا خونمه...حالیت شد؟ از صدای بلندم صنم وارد آشپزخانه شد و با اخم نگاهی به من و بعد به تابان انداخت. _چرا سر به سر این عفریته می‌ذاری؟ خوشت میاد صداش رو دربیاری؟ بشکنی روی هوا زدم و انگشت اشاره‌ام را سمت صنم گرفتم و با خونسردی هر چه تمام‌تر نگاهم را به چشم‌های سرخ تابان دوختم. _ببین این با همه کند ذهنیش فهمید توی خاک بر سر نفهمیدی....واقعاً خاک بر سرت و کف دستم را به همان نشانه سمتش پرتاب کردم که صدای جیغش بلند شد و صنم دستش را روی گوشش فشرد و من با خنده‌ای از ته دل بیرون آمدم. مأموریتم با موفقیت به پایان رسیده بود و اشک تابان حالا روی گونه‌های زیتونی و برجسته‌اش روان بود. خونسرد روی مبل سه نفره رو به روی تلویزیون نشستم و پاهایم را روی میز وسط دراز کردم. لاک خوش رنگ زرشکی انگشت‌های پایم را زیباتر نشان می‌داد. بدون توجه به صدای گریه‌ی گوش خراش تابان و غرغرهای صنم مشغول بالا پایین کردن شبکه‌های تلویزیون شدم که تابان با حرص کنارم آمد و با گونه‌های خیس از اشک غرید. _گمشو برو همون خونه‌ی پدربزرگت برای همیشه بمون همون‌جا...حالم از بودنت تو این خونه بهم می‌خوره _راست می‌گی؟ پس برای همیشه جلوی چشمت می‌مونم تا جونت بالا بیاد به امید خدا با پشت دست اشک‌های روی گونه‌اش را پاک کرد و کنترل را از دستم کشید. تلویزیون سیاه شد و من کلافه ولی سرخوش از این حالت تابان صورتم را سمتش گرفتم و به چشم‌های سبز لجنی‌اش خیره شدم. _تا وقتی تو توی این خونه باشی می‌ترسم شوهرم رو بیارم، توأم مثل مادرت نمک به حرومی دیروز مادرت به مامان من خیانت کرد فردا دخترش به من خیانت می‌کنه و شوهرم رو از چنگم درمیاره تک تک حرف‌هایش خشمی باورنکردنی میان رگ‌های تنم تزریق می‌کرد. با تمام شدن حرفش از روی مبل بلند شدم و سینه به سینه‌اش ایستادم.
  13. #پارت_صد_و_دوازدهم تمام طول صرف شام علیرام ساکت بود و گاهی به سؤال‌های اردوان درباره‌ی سوله یا مغازه پاسخ‌های کوتاه می‌داد. من هم مشغول بازی با غذای خودم بودم و سعی داشتم راهی برای رضایت پدرم پیدا کنم . ظرف‌های شام را با کمک هم جمع کردیم و من سینی به دست وارد پذیرایی شدم. اولین نفر علیرام فنجان چای را برداشت اما نیمه‌ی راه با زنگ خوردن تلفن همراهش با اخم نگاهی به تلفنش انداخت. دیدن اسم "همسریم" روی تصویر تابان دلم را در هم مچاله کرد. سریع رد شدم تا شاهد این صحنه نباشم اما چیزی در دلم تکان خورد و از جایش کنده شد. با خونسردی تصنعی باقی چای‌ها را پخش کردم و سعی کردم نسبت به رفتن علیرام به اتاق اردوان برای صحبت با تابان بی‌تفاوت باشم. کنار مادرم روی شزلون زرشکی کنار دیوار نشستم. مادرم دستم را با محبت گرفت و نگران نگاهم کرد. _چیزی شده دلبان؟ انگار ناراحتی _امروز لیلان اومد اینجا ثبت نامم کرده دانشگاه، می‌خوام برم مادرم با حفظ لبخندش خیره‌ام شد و به تأیید سری تکان داد. _چرا پس به ما نگفتی؟ _خودم هم خبر نداشتم، لیلان هردومون رو ثبت نام کرده بود. باید با بابا حرف بزنم _راضی می‌شه، نگران نباش نگاهم با بیرون آمدن علیرام از اتاق سمت او کشیده شد. قامت بلندش در آن پلیور زرشکی و شلوار کتان مشکی زیباتر شده بود. رنگ چشم‌هایش تیره شده بود و این یعنی چیزی ناراحتش کرده بود. بدون لب زدن به فنجان چای کتش را از روی صندلی برداشت و رو به اردوان کرد. _اردوان من باید برم پدربزرگم بلند شد و من گنگ و متعجب خیره‌ی اخم‌های درهمش شدم. _کجا علیرام جان؟ چایی‌ات رو نخوردی پسرم _ممنون آقا یوسف باید برم کاری برام پیش اومده، انجامش واجبه پدربزرگم دستی در هوا تکان داد و با دست دیگرش دست علیرام را گرم فشرد. _اصرار نمی‌کنم، حتماً کار واجبی داری، برو به کارت برس از رفتارش مشخص بود که برای رفتن عجله دارد. به حرکاتش پوزخند زدم و سعی کردم بغض بالا آمده‌ام را نادیده بگیرم. بعد از رفتن علیرام پدرم هم قصد بلند شدن کرد و با تشکر از مادربزرگ به من اشاره کرد. _ما هم دیگه کم کم باید بریم به سمت اتاق اردوان رفتم و پالتو و شال گردنم را از روی تخت برداشتم و روی آرنج انداختم. اردوان مرا در آغوش گرفت و پیشانی‌ام را برادرانه ب*و*سید که من با لبخند زیر گوشش زمزمه کردم. _دانشگاه من یادت نره _نه برو خیالت راحت خودم می‌رم مغازه باهاش حرف می‌زنم سری به تأیید تکان دادم و با مامان ماهگل و بابا یوسف روب*و*سی کردم و بابت زحماتی که برایم کشیده بودند تشکر کردم. داخل ماشین‌، پدرم مدام لبخند می‌زد و بابت برگشتن من به خانه اظهار خوشحالی می‌کرد. با دیدن لبخندهایشان دلم شاد می‌شد فقط اگر بغض بالا آمده تا قلّه‌ی چانه‌ام و آن احوال آشوب علیرام را بعد از صحبت کردن با تابان، نادیده می‌گرفتم. "آدم... عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید غم انگیز نیست؟! (عباس معروفی)"
  14. #پارت_صد_و_یازدهم می‌دانستم حق با اردوان است اما من هم مثل خودش روی موضع خودم پافشاری کردم چون این تنها راه من بود و من باید برای رسیدن به آرزوی چندساله‌ام این راه را تا آخرش می‌رفتم. _دلیل عصبانیت تو و این جوشی شدن فقط اینه که من اسم علیرام رو آوردم تیز نگاهم کرد و من سمت باغچه راه گرفتم تا کمی بوی خوش خاک و چوب خیس را به مشامم دعوت کنم. سردی هوا را دوست داشتم، حتی با وجود اینکه استخوان‌هایم به لرزش افتاده بود اما باز هم میل به ماندن در حیاط داشتم. _آره حق با توئه...دلبان فکرات رو بکن، اینجا موندن تو به صلاح نیست، من با اردلان حرف می‌زنم برو اصفهان درست رو بخون _من نمی‌خوام سربار کسی باشم اردوان، همین جا کنار همین آدم‌هایی که نصفشون دوستام هستن نصفشون دشمنم می‌خوام درسم رو بخونم. برم اونجا قرار ندارم، دستم تو سفره دایی درازه...بعدش هم من برم اونجا همه شک می‌کنند اوضاع بدتر می‌شه دوباره فندک زد و من عصبی سیگار بلند و سفیدش را از بین لب‌هایش بیرون کشیدم و روی زمین انداختم. _بس کن دیگه...من کاری با زندگی علیرام و تابان ندارم، برم دانشگاه کمتر فکر و خیال میاد سراغم، من هرطور باشه راضیش می‌کنم نشد هم برام مهم نیست بدون اجازه‌اش می‌رم دانشگاه در سکوت خم شد و سیگار روشنش را از روی سنگ ریزه‌ها برداشت و پُک محکمی به آن زد. _خودم راست و ریسش می‌کنم تو فقط زبون به دهن بگیر و لجبازی نکن هر چند من فکر می‌کنم اصفهان بری برای خودت بهتره روی پنجه‌ی پا بلند شدم و گونه‌اش را آرام ب*و*سیدم که پلک‌هایش روی هم افتاد و من سعی کردم با حرف قانعش کنم. _باور کن مشکلی پیش نمیاد اردوان، تا الان که زن نداشت خطا نکردم وای به حال الان که زن داره و زنش هم خواهر خودمه سری به تأیید تکان داد و دستم را گرفت و به سمت آخر حیاط کشید. باغچه‌های بابا یوسف زمستان زده و لخت به من دهن کجی می‌کردند اما من با سوز سرمایش هم دلخوش بودم. تمام این شاخه‌ها برایم یادآور دست‌های پدربزرگ بود. _دلی وضعیت معده‌ات خوبه؟ داروهات اثری داشته یا نه؟ _نگران نباش من خوبم معده‌ام هم خیلی بهتر شده، شکر خدا اینجا آرامش دارم سری به تأیید تکان داد و دستم را سمت خانه کشاند. از ناراحتی‌اش ناراحت بودم اما همین که وقت ناراحتی‌هایش یاد من بود و مشکل من به مشکلات خودش ارجحیت داشت برایم دنیایی ارزش داشت. با هم وارد خانه شدیم که بابا یوسف کنجکاو خیره هردومان شد ولی بعد از دیدن لبخند روی لب‌های ما با خیال راحت مشغول کشیدن برنج شد. _بیاید سر شام...سفره پهن شده هردو کنار هم نشستیم و نگاه من سمت علیرام رفت که سخت در فکر فرو رفته بود و خسته به نظر می‌رسید. از علیرام پر حرف این سکوت و در این خود فرو رفتگی خیلی عجیب و دور از ذهن به نظر می‌رسید.
  15. #پارت_صد_و_ده اردوان یک صندلی لهستانی از کنار شومینه که نزدیک به من بود برداشت و کنار دست من نشست. دستم را روی موهای نرم برادرزاده‌ام کشیدم که اردوان امیر را بلند کرد و روی زمین گذاشت. _دایی جون فکر کنم مامان ترنم کارت داشت امیر بی‌تفاوت نگاهی به اردوان کرد و لگد محکمی به ساق پایش کوبید. _دروغگو...مامانم که من رو صدا نکرد اردوان ساق پایش را با درد چسبید. من هم خندیدم و صورت نازش را ب*و*سیدم. شباهتش به پاکان شگفت آور بود ولی رنگ چشم‌هایش را از مادرش به ارث برده بود. _می‌ری برای عمه یه لیوان آب بیاری؟ _چشم به سمت آشپزخانه دوید و من با نگاهی به اردوان سعی کردم آرام صحبت کنم. _بچه رو چرا می‌فرستی پی نخودسیاه؟ _آخه این بچه ضبط و پخشه، خدا نکنه چیزی بشنوه همه جا جار می‌زنه دستم را زیر چانه گذاشتم و سعی کردم نگاهم فقط متمرکز صورت و نگاه نگران اردوان باشد. نگرانی که حاصل از حضور علیرام در این خانه بود. _اگر مجبور نبودم نمی‌آوردمش _چه اهمیتی داره، حالا اینجا نه جای دیگه، می‌شه نیاد؟ می‌شه نرم؟ کلافه موهایش را چنگ زد و من با یادآوری اتفاقات صبح بازویش را چنگ زدم. _اردوان من دانشگاه همون رشته‌ی مورد علاقه‌ام قبول شدم، گیرم باباست، کمکم می‌کنی؟ متعجب سر بلند کرد و با نگاهی به چشم‌های مصمم و پر اراده‌ام پوزخند کجی زد. _نگو معماری قبول شدی _دقیقاً معماری قبول شدم دانشگاه آزاد بدون کنکور کدرشته‌ها رو وارد سایت کردیم ولی هنوز معلوم نیست کدوم دانشگاه باشیم کلافه بلند شد و با عصبانیت سمت بقیه قدم برداشت و پشت به من حرکت کرد. _رو کمک من حساب نکن _چه حیف...پس مجبورم از علیرام کمک بخوام، چون اون هم موافق درس خوندن و دانشگاه رفتن زن‌هاست با این حرفم با حرص به عقب برگشت و چند قدم دور شده را عقب گرد کرد و با اخم نگاهم کرد. _جرأت داری این کار رو بکن تا ببین چی کارت می‌کنم. خندیدم و با شیطنت ابروهایم را بالا انداختم. _امتحانش مجانیه با حرص پوست لبش را جوید و دست به کمر خیره‌ام شد. می‌دانستم به علیرام آلرژی دارد پس باید دست روی نقطه‌ی ضعفش می‌گذاشتم تا مجبور به کمک شود. آرام بلند شدم و او را در بهت تنها گذاشتم تا با افکارش جدال کند و بین تمام گرفتاری‌هایش راهی برای دانشگاه رفتن من و تحقق آرزوهایم پیدا کند. سفره شام را با کمک مادرم و ترنم چیدم و سعی کردم نسبت به حضور علیرام که مشغول صحبت با پاکان بود، بی اعتنا باشم اما دریچه‌های قلبم سمت او باز و بسته می‌شد و این حقیقت انکار نشدنی در من باعث عصبانیتم از خود ضعیف النفسم می‌شد...حقیقت دوست داشتن این مرد خاص مشغول چیدن ترشی‌ها سر سفره بودم که امیرکیان با هیجان میان سفره دوید و خودش را در آغوشم پنهان کرد. اردوان با لحن عصبی رو به امیرکیان کرد. _بچه بشین دیگه چقد وول می‌خوری....اَه با عصبانیت سمت اردوان برگشتم و به زبان درازی امیرکیان سمت اردوان لبخند زدم. _به خدا ترنم خیلی خانومه هیچی به تو نمی‌گه من بودم با دیس برنج می‌زدم تو سرت انقد با این بچه کل کل نکنی...چه کارش داری؟ _آخه ببین ترشی رو داغون کرد تو سفره _فدای سرش اردوان کلافه راهی حیاط شد و ترنم با لبخند نگاهم کرد. _آخیش کنج دلم مونده بود حال این بچه پررو رو بگیرم، بچه‌ام میاد اینجا ذوق می‌کنه خب _خودم ادبش می‌کنم برات بلند خندید که علیرام سمت من برگشت و با نگاهش اشاره کرد که دنبال اردوان بروم. بدون جلب توجه بلند شدم و به حیاط رفتم. به اردوان در حال سیگار کشیدن پیوستم و هوای سرد دی ماه را عمیق نفس کشیدم. _چته باز امروز هاپو شدی؟ تا دیروز خوب بودی _کلی بدشانسی آوردم چندتا چکم پاس نشد. کارگرم دستش رفت زیر سوزن چرخ خیاطی لِه شد، توأم که تهدیدم می‌کنی _کاری به موضوعات کاری و گرفتاری‌هات ندارم اما عقده‌هات رو سر کسی خالی نکن ته مانده سیگار را زیر پا له کرد و دودش را به سیاهی شب داد. من هم نفسم را مثل بخار بیرون دادم و نگاهش کردم. _من می‌خوام جزو ورودی‌های بهمن برم سر کلاس، نمی‌تونی راضیش کنی بگو تا لیلان رو بفرستم سر وقتش با این حرفم بلند خندید و با سری که با تمسخر بالا پایین می‌شد به سمت راه سنگی جلوی در خانه حرکت کرد. _چقدر هم بابات به حرف لیلان گوش می‌کنه با نگاه حرصی بدرقه‌اش کردم و در دل به خودم قول دادم تا راضی کردنش پا پس نکشم.