Zhaleh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    234
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

337 Excellent

درباره Zhaleh

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    اصفهان

آخرین بازدید کنندگان نمایه

275 بازدید کننده نمایه
  1. آدرس وبلاگتون رو دادید، اگه قبول شدید بیشتر فعالیت انجمن داخل تلگرام هستش. راه دیگه ای نیست.
  2. برو خصوصی طراح انجمن
  3. کسی رو دنبال نکن
  4. لحظه به لحظه سرعت ماشین بیشتر می شد. پای چپش را هم که بیرون گذاشت، باد گرم پاییزی در تمام تنش پیچید. چشم هایش را بست، باید دل را به دریا می زد. باید شکستن احتمالی دست یا پایش را نادیده می گرفت و خودش را از دنیای این به ظاهر مسلمان ها بیرون می کشید. همین که تصمیمش را گرفت و توانست نسبت به صدای داد و بیداد های راننده بی تفاوت باشد، صدای آژیر پلیس در گوشش پیچید. نفسی عمیق کشید. نیم تنه اش را داخل ماشین برد ، در را بست و با لبخند به صدای آژیر گوش داد - پراید نوک مدادی بزن کنار، پراید نوک مدادی بزن کنار. صدا در سرش اکو شد، به دیواره های مغزش خورد و درست همزمان با ایستادن ماشین در جاده ی خاکی ، خودش از دیوار های ماشین و صدا از دیوار های مغز بیرون پرید. - خانم این آقا مزاحمتون شدند؟ به لباس سفید پلیس نگاه کرد. سکسکه هنوز ادامه داشت و خودش هم نمی دانست چرا بساط رخت شویی اهالی دلش اختتاميه ندارد. ـ بـ... بله - شما سوار ماشین بشید خانم. پلیس جوان نگاهش را روی راننده انداخت و مدارک ماشينش را با خشونت از او گرفت. با قدم های آرام و کشیده به سمت ماشین پلیس رفت. دست روی سقفش گذاشت و بعد از نیم نگاهی به راننده، همراه با مغز مکیده شده اش وارد ماشین شد. *** به محض اینکه به خانه رسیده به سمت اتاقش رفت. بعد از این که با التماس توانسته بود پلیس ها را راضی کند که پدر و مادری ندارد به سمت بیمارستان رفته و با خشم پدرش مواجه شده بود. به آرامی روی تخت گوشه ی اتاق دراز کشید و به دست مشت شده ی پدرش فکر کرد. محمد نامی که گمان می کرد دخترش از چنگش خارج شده و دیگر تسلطی رویش ندارد. گوشی اش را به شارژ زد و پتو را روی خودش کشید. روی خودی که حالا درگیر مشکلات دیگری هم شده بود و نمی خواست کسی را وارد ماجرا کند. گوشی اش را روشن کرد تا شاید بتواند از دست این افکار کوچک و بزرگ فرار کند. همین که صفحه ی موبایل بالا آمد با سیل پیام های از دست رفته مواجه شد. به صفحه ی گوشی زل زده بود و به تمام اتفاقات یکشنبه ی نحس فکر می کرد. قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش پایین چکید. همزمان با پاک کردن اشک، قفل گوشی را باز کرد و دستش را روی گزینه ی تماس زد. ناگهان به خودش آمد. همین که دستش را روی گزینه قطع تماس گذاشت صدای امید در اتاق پیچید. - الو آیدا... با صدایی خش دار سلام کرد. داد امید که در گوششش اکو شد، نا خودآگاه دستش به سمت چشمانش رفت تا از تر شدن چشم ها جلوگیری کند. - کجایی تو آيدا؟ چرا گوشیت رو خاموش کردی؟ حوصله ی جواب دادن به امید را نداشت. چشم هایش را بست و دوباره همان جمله ی تکراری "شارژ نداشت" را با بر زبان آورد. - شارژ نداشت؟ به همین راحتی آيدا؟ اصلا من به درک این شاهین بیچاره كله منطقه رو زیر و رو کرده که تصادف نکرده باشی. - ازش تشکر کن. بغض که صدای امید را گرفت دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. اشک هایش گونه اش را خیس کردند. تبش شدید تر شده بود؛ پتو را آرام کنار زد و با دست دیگرش گونه اش را از اشک پاک کرد. دهان باز کرد تا حرفی بزند اما امید و بغض صدایش مانع شد. - ازش تشکر کنم آيدا؟ از اون تشکر می کنم؛ باشه. خودم رو چکار کنم که با دلشوره و استرس نشستم سر کلاس. خودم رو چکار کنم که تا مرز سکته رفتم؟چ
  5. البته چندتاییشو خودمم نخوندم ولی از اونجایی که تعریفشون رو زیاد شنیدم پیشنهاد می کنم.
  6. کوری، بینایی، من پیش از تو، فصل توت، دزیره
  7. *** سر درد امانش را بریده بود. تمام روز قبل را بعد از کلاس محمدی به ظاهر کتاب خوانده بود و به این فکر کرده بود که چگونه باید از پخش شدن خبر در فامیل جلوگیری کند. سرش را به در ماشین تکیه داده بود و چشم های بسته اش شده بودند مایه بی خبری. به این فکر می کرد که چرا اصفهان باید همیشه گرم باشد و ناگهان به یاد پایان نامه اش می افتاد. ذهنش پر می کشید به پیشنهاد امید و شروع دوستیشان اما در یک لحظه از پیله های مغزش پروانه بیرون می آمد. پروانه ها با رقص ذهن آشفته اش را بدست می گرفتند و به سمت مبل تیره ی گوشه ی خانه می بردند؛ درست همانجایی که از ترس آبرو گفته بود کسی در زندگی اش نیست و در دل اعتراف کرده که خط به خط قلبش پوشیده از چشم های سیاه امید است. چشم هایش را که باز کرد خود را در مکانی ناشناخته دید. به ساعتش نگاه کرد و همین که عقربه ی بزرگ را چنبره زده بر روی عدد شش دید به خوش آمد. دوباره به اطرافش نگاه کرد و به محض اینکه جاده ی خلوت را دید سرش را به سمت راننده بر گرداند. لبخند كريهه اش لرزی به تن آیدا انداخت. - این جا كجاست دیگه آقا. گفتم می خوام برم بیمارستان شریعتی. ما که داریم از اصفهان خارج میشیم. ساعت یک و نیمه ها؛ من عجله دارم. با قهقهه ی مرد رنگش پرید. سعی کرد خودش را نبازد و اثبات کند که می تواند از پس مشکلاتش بر بیاید. - بیمارستان میخوای بری چیکار خوشگله. یه جا بهتر میریم حالا. با دست های لرزان در کیفش را باز کرد. انگشتانش سر شده بودند و گوشی چند بار کف ماشین افتاد. به محض اینکه خم شد تا گوشی را بردارد دوباره صدای نکره مرد بلند شد. - اینجا که آنتن نمیده عشقم. با انزجار به آینه ماشین نگاه کرد و همین که چشم های سیاه راننده را دید به این فکر کرد که چقدر سياهي ها متفاوت است. چقدر بعضى "انسان" و بعضی از کفتار هم پست فترت تر هستند. هرچه می گذشت ماشین جلو تر می رفت و امیدش کمتر می شد. با دلشوره گوشی را در دست گرفت و سعی کرد با دست دیگرش موهای خرمایی لختش را بپوشاند. سیاهی گوشی را که دید آه از نهادش بلند شد. با کلافگی به اطرافش نگاهی انداخت. سردردش دو برابر شده بود و امان فکر کردن نمی داد. در دلش بساط رخت شویی بود. کرم های بی رحم به جان تکه به تکه ی تنش افتاده بودند و اعصابش را سخت می مکیدند. از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود. تند تند با راننده حرف می زد و هر بار که نگاهش به لبخند كريهه ی مرد در آینه می افتاد حال بدش، بد تر می شد. ناگهان هیستریک جیغ کشید، همه چیز یادش رفته بود؛ نمی دانست چرا ولی جیغ می کشید. مغزش نه دستور فرار می داد و نه دفاع. تنها اراده می کرد که حنجره ها به کار بیفتند تا شاید راه رهایی پیدا شود. خودش هم نمی دانست در بین ابهام هوار هایش چه می گوید اما دست خودش نبود.ترس داشت و همین ترس ها بود که باعث می شد به صندلی های سیاه ماشین چنگ بیندازد. همین ترس ها بود که باعث می شد دلش بخواهد تف بیندازد بر روی این جماعتی که قرآن در ماشینشان می گذارند و نمی دانند با اعمالشان در حال لگد کردن این کتاب هستند. به هوار کشیدنش که ادامه داد طاقت راننده تمام شد. با اخم های گره کرده ، بدون آنکه نگاهی به عقب بیندازد، انگشت های زمختش روی لب های رنگ پریده ی آیدا فرو آمد. دل آیدا از درد دهانش که نه ، از عقیق درون دستان مرد به سوزش افتاد. در صدم ثانیه ای صدا های گوشخراشش دیگر به گوش نرسیدند. اشک های گرم که روی گونه های سردش فرو آمد، به خودش لرزید. اشک ریخت برای سوزش دلش و گریست برای سوزش لب هایش. با هق هق و عصبانیت دست روی لب هایش کشید و حس خیسی کف دستانش، به حال بدش افزود. ـچقدر...چقدر بهت بدم که ول... سکسکه اجازه ی ادامه دادن نمی داد. حالش از بد هم بدتر بود و مغز از كار افتاده اش هیچ دستوری نمی داد. "فرار، باید فرار کنم." دستش که به سمت دستگیره سیاه در رفت تمام تنش از پرت شدن لرزید؛ اما نمی توانست بماند و با چشمان خودش شاهد از دست رفتن آینده باشد و هیچ تلاشی نکند. در را باز کرد. جیغ کشید تا شاید کسی صدای ناتوانی اش را بشنود و کمکش کند. - نگه دار ماشینو. نگهش دار بهت میگم. پایش که از در بیرون رفت سرعت ماشین بیشتر شد. - ببند در ماشین رو خوشگلم. ببندش نمیذارم بهت بد بگذره.
  8. روی صندلی چوبی و سفت کلاس نشسته بود، سرش درد می کرد. از حرف های استاد چیزی نمی فهمید و او برای اولین بار توانسته بود از رنگ شناسی بگذرد و به درس گوش ندهد. - خانم بیاتی، حالتون خوبه؟ سرش را بالا گرفت و با گیجی به مرد جوان رو به رویش نگاه کرد. ـ بله، خوبم. - برید بیرون یه آبی به صورتتون بزنید و برگردید؛ دوست ندارم کسی سر کلاس من گیج خواب باشه. - بله درست میگید. یکم سردرد دارم، معذرت می خوام. همینکه پایش را از در کلاس بیرون گذاشت، صدای استاد با صدای زنگ موبایلش یکی شد؛ سریع در را بست و به شماره ناشناس روی گوشی اش چشم دوخت. - بله؟ همینکه صدای داد پدرش و الو الو کردن های مادرش در گوشی پیچید چشم هایش تا حد ممکن باز شد؛ خواب از سرش پرید و با تعجب و نگرانی به حرف زدن سریع و پشت سر هم مادرش گوش داد - آیدا ما اومدیم دم شریعتی. زود خودتو برسون. ـ شریعتی واسه چی؟ - صبحيه بابات رفته بود پي عمت، زهرا قضيه ازدواج رو به اونم گفته بود. -... - این باباتم داد و بیداد چرا این انگارو به بچه من می چسبونی. - خب من برا چی باید بیام؟ من تا دوازده كلاس دارم بعدشم بیام اونجا یعنی عملا دو تا کلاسامو از دست دادم. لجبازی می کرد؛ با این سردرد بد موقع دیگر کلاس ها برایش مهم نبود اما دلش هم نمی خواست با عمه اش روبرو شود. - من نمی دونم؛ بابات میگه یا میای اینجا با من خودم می کوبم میام اونجا. هرجور می دونی. همین که صدای بوق در سرش بانگ زد کلافه ،نفسی عمیق کشید. با بی حوصلگی از پله ها پايين رفت. در ورودی را باز کرد؛ باد گرم که به صورتش خورد با عصبانیت لگدی به بطری آب جلوی پایش زد. " یک شنبه نحس" سرش را بالا نیاورد، دستی به مانتوی سرمه ایش کشید و مقنعه اش را که از باد پاییز در امان نبود، مرتب کرد. بطری آب که جلوی پایش قلتيد با تعجب سرش را بالا آورد و به محض اینکه امید را در لباس کرم رنگ با آستین های بالا زده دید، درست مثل اینکه تکه های اضافی مغزش از کار افتاده باشند، تمامی حس های بد جایشان را به لبخندی صمیمانه دادند. امید دستش را به علامت سوال تکان داد و لب زد: - چیشده دختر؟ خودش را نزدیک امید رساند و نگاهی به ماشین هایی که با عجله از فلکه رد می شدند انداخت. دلش می خواست ناراحتی ها با همین سرعت از جاده ی زندگی اش رد می شدند تا بتواند بدون سر درد، بدون بی اعتمادی و بدون هیچ حس بد دیگری در کنار امیدش باشد. - هیچی، عمم حالش بد شده باید برم بیمارستان شریعتی. بیتارو دیدی بهش بگو وسایل منه ببره خونشون. -باشه. میرسونمت. - مگه کلاس نداری، برو به کلاست برس. - میگم میرسونمت دیگه. - خدافظ و پیش از آن که چیزی از سمت امید بشنود دستش را برای تاکسی بلند کرد.
  9. ممنون میشم اینجا بیان کنید که نویسنده حداقل از خودش دفاعی بکنه یا اینکه به بهتر شدن قلمش کمکی بشه، هرچند با حرفتون موافق نیستم، نویسنده های این جا با تست قلم و پذیرش اساتید خبره وارد انجمن شدند.
  10. فصل توت
  11. زنگ در را که زد با سر و صدای دخترعمه ی کوچکش با کلافگی دستی به چشمانش کشید."خدایا صبر" با صدای تیک در وارد خانه شد و سعی کرد لبخندی روی لب هایش بکارد. راه پله ها را با خستگی بالا رفت و وقتی در را باز کرد عمه ی اخم آلودش را با آن چادر سیاه همیشگی دید که کمی عقب رفته و موهای بلوند رنگ شده اش را مشخص کرده بود،دید. -سلام عمه،خوش اومدید؛از این طرف ها؟ به ناچار با عمه زهرایش روب*و*سی کرد و سعی بر این داشت که به سرخ شدن گونه هایش با رژ عمه فکر نکند. ـ سلام آیداجان، خیلی بی معرفت شدیا، میدونی کی خونه ما بودی؟ با انزجار خنده ای کرد و به سمت مادرش در آشپزخانه کوچک گوشه اتاق رفت. لیوانی برداشت و آن را زیر شیر آب گرفت: -سام مامان. ـ سلام، چقدر زود اومدی امروز. و به محض اینکه لیوان آب در دسته آیدا را دید دوباره شروع به غر زدن کرد. ـ آیدا، چند بار بگم، تو یخچال آب جوشیده هست. نخور اینارو کلی ضرر داره. - بد مزست.هم آب ها هم اینا. و با چشم به عمه اش اشاره کرد. مادرش چشم غره ای رفت ، صدایش را پایین آورد و لب زد: ـ هیس، آروم تر،میشنوه. من که آخرشم نفهمید تو چرا از عمت بدت میاد ولی تقصیر خودته؛ما نیم ساعته دیگه میریم باغ رضوان. نگفتی چرا انقدر زود اومدی؟ هزاران برای مادرش توضیح داده بود،هزاران بار دلیل راحت نبودنش با عمه زهرا جان را گفته بود و هنوز هم باید هر شب می نشست،مذاکره ای بلند بالا راه می انداخت تا به مادرش بفهماند از وضع عمه خوشش نمی آید، از اینکه با سرخی رژش سیاهی چادر را پایمال کرده است بدش می آید؛همه این ها را گفته بود و خودش هم نمی دانست چرا مادرش حرف های او را نمی فهمد. ـ کلاسم کنسل شد. و از آشپز خانه بیرون رفت: -عمه من یکم خسته ام، اگه اجازه بدید برم یکم استراحت کنم. ـ راحت باش عزیزم. و همین که به سمت اتاقش پا تند کرد دوباره صدای عمه بلند شد. - راستی آیدا... با کلافگی چشم هایش را در حدقه تاباند و به سمت عمه زهرا بازگشت. ـ جانم عمه. -میگم... اوم ـ می شنوم عمه. عمه صدایش را پایین تر آورد و جوری که مادرش متوجه نشود، زمزمه کرد: -من که هرچی از مامانت می پرسم جواب سر بالا میده،آیدا، تو عقد کردی؟یا خبراییه؟ با تعجب کنار عمه نشست: -چی؟من؟ و بعد مثل اینکه تازه محیط را درک کرده باشد جواب داد: ـ نه، هیچ خبری نیست، فعلا هدفم چیزه دیگه ایه؛ چطور؟ ـ آخه... میدونی، چند وقت پیش با یه پسری دیدمت، گفتم حتما خبراییه. ـ من رو؟ اشتباه می کنید عمه، کسی تو زندگی من نیست. و این بار بدون آنکه ذره ای خوابالود باشد، با افکار بزرگ و کوچکش به سمت اتاق رفت. "فکر این جاشو نکرده بودم"
  12. آنقدر مشغله های زندگیش زیاد بودند که نمی دانست به کدامیک فکر کند، رابطه اش با امید از شب قبل شروع نشده بود، خودش هم خوب می دانست که استارت ارتباط او و امید وقتی خورد که آیدا در کنار پل خواجو ایستاده بود و هنگامی که در تلاش بود تا بتواند زاویه ای برای عکس هایش پیدا کند، دستی از پشت بر روی دوربینش گره شده و درست همانجایی که آیدا دوربین را گرفته بود،شات زده شد. - همیشه به خودت اعتماد داشته باش. آیدا کاملا خبر داشت از ربوده شدن دل و دینش ،هنگام دعوای امید با پسر آبمیوه فروشی که نگاه هایش بر روی آیدا سنگینی می کرد، آن هم درست در روز پنج شنبه ی دومین هفته دوستیشان. ناگهان با صدای برخورد چیزی به ماشین به خودش آمد، هر دو عقب را نگاه کردند و بالاخره امید صدای ضبط را کم کرد و دست برداشت از هم خوانی با خواننده محبوبش. به پرشیای سیاهی که سپر ماشین را کنده بود نگاه کرد و پشت سر امید از ماشین پیاده شد. - وای، نمی رسیم به کلاس که امید. امید سرش را تکان داد و رو به سمت مرد میانسالی کرد که با تاسف به ماشین مچاله شده اش نگاه می کرد: -آقا چیکار می کنی؟ واقعا در مورد این خیابون و این ترافیک چی فکر کردی که با این سرعت ویراژ میدی؟ مرد دستی به سبیل های کم پشتش کشید، هیکل درشتش را تکان داد و با لهجه غلیظ اصفهانی شروع به حرف زدن کرد: -عجب، بدهکارم که شدیم؛ شما یهو زدی رو ترمز، حالا باید خسارتتونم بدم حتما؟ نایستاد تا بقیه مکالمشان را گوش دهد و فقط دو قدم به سمت عقب رفت و به ماشین بدون سپر تکیه داد، شال سفید رنگش را جلو کشید و به بی خیال بودن بیش از حد امید فکر کرد. برایش جالب بود که کسی می تواند نه نگران حذف شدنش باشد و نه نگران بی سپر شدن ماشینش اما برای دختری نا آشنا دعوا کند و خون بینی اش را با اخم های گره شده پاک کند. ناگهان دو آیدا از دو جنس متفاوت سر ازگوشه کنار قلبش درآوردند؛ یکی اکو شدن کلمه ی "اعتماد" را برایش یادآوری می کرد و به او بی اعتماد نبودن را یاد می داد و دیگری هوار می کشید و اعتراض داشت از افکار بیهوده ی آیدا. آیدای دوم سعی داشت در سر و صدای تدریس اعتماد، به آیدا بفهماند که زود است برای اندیشیدن به این مسائل،زود است برای دل باختن، زود است برای اینکه بخواهی فکرت را درگیرش کنی اما حیف که آیدای عاشق در این یک سال مغزش را از دست داده بود، مغزش را از دست داده بود و نمی شد به او فهماند که عشق،سرزمینی است در بین آدم و حوا که حتی اگر زلیخا هم باشی، نمی توانی به سادگی به یوسفت برسی. *** امید دستش را مشت کرد و به جالت تفکر روی چانه اش گذاشت؛ آنچنان با عصبانیت حرف می زد که انگار تمام دنیا علیه او قیام کرده اند و او باید با دست خالی در برابر همه ی آن ها بایستد: -دیدی خداییش مرده رو، همچین طلبکار به من میگه تو نباید می زدی رو ترمز انگار اینجا جاده اصفهان شیراز، خلوته خلوته؛ بعد تازه میگه بذار ببینم، این دختره کیه سوار ماشینته؟ خداییش چرا این اصفهانیا اینجورین؟ - ببخشید که منم اصفهانیما. - شما استثنایی جانا. ولی خداییش خیلی آدم های خون گرم و شیرینین، نمی دونم چرا این اینجوری بود. -حالا این جانا قضیش چیه؟ -آهان،ببین جانا بر وزن آیدا اسم جدید شماست. آیدا با غیض به امید نگاه کرد، دختر بود و لطافتش حکم می کرد غش و ضعف کند برای آیدا گفتن ها و جانا شنیدن ها. اما همین دختر بودن دستور می داد به این زودی رابطه شان را صمیمی و از حد خارج نکنند و خودش هم نمی دانست باید قلبش را توقیف کند یا مهر سکوت به مغزش بزند. - آیدا، من تو رو نزدیک خونتون پیاده میکنم، خودم میرم صافکاری یکم به ماشین سر و سامون بدم. و کنار خیابان، نزدیک خانه ی آیدا ایستاد، خود امید هم نمی خواست به این زودی ها وارد ممنوعه های آیدا شود. -باشه مواظب خودت باش، دانشگاه می بینمت. و همین مواظب باش ها نشان می داد که پیروز جنگ پادشاه و امپراطور، فرمانروای سرزمین احساسات است.
  13. یه جایی میرسی ب حرف فرناز ک میگ مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه من چه کردی......