M.rad

معاون انجمن
  • تعداد ارسال ها

    535
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

آخرین بار برد M.rad در مارچ 22

M.rad یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,943 Excellent

درباره M.rad

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    مشهد
  • بهترین رمان
    خشم و هیاهو. عقاید یک دلقک

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,850 بازدید کننده نمایه
  1. سلام. باید برید خصوصی مدیر سایت آقای Erosin
  2. تست در تلگرام انجام میشه. اگر تلگرام دارید برای گرفتن آیدی بیاید خصوصی من.
  3. سلام. یک نمونه کار خصوصی بنده بفرستید
  4. باید صبرکنید آنلاین بشن و بخونن
  5. سلام همراهان گرامی، ضمن تبریک سال جدید، امیدوارم سال خوب و سرشار از موفقیت های فراوان در پیش داشته باشید. همچنین امیدوارم که از رمان با وجود همه کم و کاستی‌ها لذت برده باشید و متشکرم که همراهی‌ام کردید. روز و روزگار به کامتون.
  6. سبحان پیش رفت و پشت به من، مقابلم ایستاد. _اینجا چی‌ می‌خوای. صدایش را از میان دندان‌های به هم قفل شده‌اش شنیدم و دست مشت شده‌اش خشمش را برایم هویدا کرد. عمو اسد پیش آمد ونگاه از چشمان خیس و متعجبم گرفت. دانه‌های باران روی کتش می‌نشستند و خیسی‌شان را بر رنگ طوسی کت به نمایش می‌گذاشتند. _می‌دونم برای جبران دیر شده ولی از قدیم گفتن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌ست. ******** نگاهم به دهان دکتر دوخته شده بود و انگشتانم از استرس دسته صندلی را می‌فشردند. _خدا رو شکر وضعیت نوزاد خوبه و تا به دنیا اومدنش یک هفته بیشتر وقت نداره. نگاهش بین من و سبحان چرخید و لبخندی بر لبش نشست. _حال خودت هم خیلی بهبود پیدا کرده و الان فقط لازمه شوهرت بیشتر هوات رو داشته باشه. لبخند کنج لبم نشست و شوق در دلم. سرم چرخید و نگاهم به سبحان دوخته شد. دلم برای خنده‌ای که زینت بخش لبانش شده بود ضعف رفت. سبحان سر تکان داد و با خنده از روی صندلی بلند شد. _خیلی ممنون متشکر. به تبعیت از همسرم بلند شدم. دستش دور شانه‌ام حلقه شد و دست راستش روی سینه‌اش نشست و سرش کمی خم شد. _بازم ممنونم، خدانگهدار. زن به احتراممان بلند شد. او هم می‌خندید. چقدر این خنده‌ها زیبا بود. خداحافظی کردم و همراه سبحان از مطب خارج شدیم. کنار ماشین ایستادیم و سبحان در را برایم باز کرد. ریز خندیدم و چادرم را جمع و جور کردم و روی صندلی ماشین نشستم. قبل از آنکه دست پیش ببرم، سبحان در را بست و خنده‌ام عمیق‌تر شد. ماشین را دور زد و خودش پشت فرمان نشست. گره روسری‌ام را شل کردم و با روشن شدن ماشین، شیشه را پایین کشیدم. _مردم از گرما. با دست خود را باد زدم و سبحان کولر ماشین را روشن کرد. _دو نفسه‌ای. نگاه از عابرین پیاده گرفتم. _تو چله تابستون حوصله‌ دارن پیاده جایی برن؟ ماشین را به راه انداخت و تک خنده‌ای کرد. _کسی قسمت داده غصه دیگران رو بخوری؟ حرصی نگاهش کردم که قهقهه‌ای زد. از خنده‌اش به خنده افتادم و مگر من از زندگی چه می‌خواستم جز لبخند‌های مردی که جان و جهانم شده بود. _سبحانم نگاهی کوتاه به من انداخت و دوباره به خیابان چشم دوخت. _جان دستم روی شکمم نشست و حس لمس فرزندم، خوشی‌ام را تکمیل کرد. _بریم بازار؟ ماشین‌ها پشت چراغ قرمز توقف کرده بود. سرعت ماشین را کم کرد و با فاصله پشت ماشینی ایستاد. به سمتم متمایل شد و روسری‌ام را که کمی عقب رفته بود را جلو کشید. _چرا؟ پسر بچه‌ای دست در دست مادرش ورجه وورجه کنان از خیابان رد می‌شد. _هوس کردم مادر و پدر و پسری بریم خرید. سبحان خنده‌ مستانه‌ای کرد و انگشتانش دور فرمان پیچید و پایش پدال گاز را فشرد. ماشین از جا کنده شد و صدایش روح دمید بر وجودم. _نوکرتم هستم. نمی‌شود که همیشه منتظر ماند تا خوشی بیاید و در خانه‌ات را بزند. گاهی باید تیشه‌ای برداشت و غم را از ریشه قلم کرد و بنای شادی را بی دریغ علم کرد. پایان.
  7. انگشتانم را در هم گره زدم. دندان‌هایم از سرما به هم می‌خورد اما هوا آنقدر هم سوز نداشت. _به حال خودتون گذاشتمتون که پسون فردا نگید دخالت بقیه زندگی‌ ما رو خراب کرد ولی الان می‌بینم اشتباه کردم. در باز شد و نگاهم به سمت در کشیده شد. چشمان قرمزش دلم را به بازی گرفت. تعجب را در نگاهش خواندم، نکند توقع داشت رفته باشم؟ حالا که پای زندگی‌اش در میان بود، توقع ماندنم را نداشت؟ _خبر داشتی زنت اینجاست و رفتی تو؟ با صدای آقاجون نگاهش را از من دریغ کرد و کامل از خانه خارج شد. مقابل پدرش ایستاده بود اما نگاهش را پایین انداخته بود. _فکر می‌کردم رفته. نگاهم تار شد. چقدر فرق میان من و او بود. چهره پدرم پیش چشمم جان گرفت و من کی توانسته بودم مثل سبحان حرمت نگه دارم؟ _حاشا به غیرتت پسر، خوش به حال من با بچه تربیت کردنم. طعنه کلامش سر سبحان را پایین انداخت و دل من را به آتش کشید. حق سبحان نبود. اگر قرار بود کسی ملامت شود، من بودم. _سبحان تقصیری نداره نگاه تیزش که به من افتاد سر پایین انداختم و حرف در دهانم ماسید. _زندگی رو به بازی گرفتید یا خوشی زده زیر دلتون؟ دست سبحان در موهایش فرو رفت و فک منقبض شده‌اش باعث شد گامی به سویش بردارم و دست روی بازویش بگذارم. نگاهش به دستم کشیده شد. _تو رو خدا بهم گوش بده نگاهش بالا آمد و به چشمانم رسید و قطره‌های اشکم فرو ریختند. _می‌دونم اشتباه کردم ولی... نفسم گرفت، دمی عمیق گرفتم _به جون خودت قسم من بچم رو نکشتم. گوشی آقاجون زنگ خورد و فاصله گرفت. باید ادامه می‌دادم، حالا که سکوت کرده بود باید من حرف می‌زدم. _گریه‌هام بخاطر این نبود که بچم رو نخوام، اصلا... پشت دستم را روی چشمم کشیدم. _اصلا مگه می‌شه کسی بچه خودش رو نخواد؟ لب زیرینش را میان دندان فشرد و سرش سمت مخالفم چرخید. بازویش را محکم‌تر گرفتم مبادا برود. _به‌خدا راست میگم، دنبالت اومدم، دلم تیر‌ می‌کشید از یاد آوری‌اش بغضم سنگین‌تر شد. _صدای بوق ماشین رو می‌شنیدم اما نتونستم برم شانه‌اش می‌لرزید. اشک می‌ریخت؟ نزدیک‌ترش شدم. _نمی‌خواستم بچم رو از دست بدم ولی نتونستم مواظبش باشم به سمتم چرخید. دستم از شانه‌اش جدا شد. دو بازویم اسیر دستانش شد و خیسی صورتش به اشک‌هایم سرعت بخشید. _توی بیمارستان ازت پرسیدم، نگفتی؛ اومدم دیدنت اما بهم گفتی برو، گفتی طلاق، چرا افسون؟ تنم می‌لرزید، چانه‌اش می‌لرزید. _باعث عذابت میشم سر تکان داد و شانه‌هایم را رها کرد _چیکار کردم که این فکر رو کردی؟ نالیدم _نه... نه سبحان دو قدم عقب رفت انگشتانش موهایش را چنگ زدند. _پس چرا به خودت اجازه دادی همچین فکری کنی؟ صدای رعد و برق آمد و کی هوای کوچه ابری شده بود؟ از فکر بیماری که من می‌دانستم و او نه، جانم به لبم رسید. نمی‌دانست و این‌طور به‌هم ریخته بود، اگر بگویم چه به روزش خواهد آمد؟ _چون دوستت دارم. خنده تلخی کرد. چرخید و سرش را به سمت آسمان بلند کرد. دوست داشتنم را باور نداشت؟ تحملم تمام شد. این ندیده‌ گرفتن‌هایش در توان من نبود. نمی‌توانستم ببینم کنارم باشد و خودش را از من دریغ کند. چشم بستم و جان دادم تا لبانم تکان خوردند و صدای ضعیفم در مهیبی صدای رعد و برق کم‌‌ جان‌تر شد. _من سرطان دارم. ناباور به سمتم چرخید و زانوانم خم خوردند. روی زمین افتادم و هق زدم. _می‌خواستم بهت بگم ولی نتونستم، نتونستم خوشیت رو بهم بزنم. چادرم را در مشت فشردم و چشمانش آنقدر تیره شده بود که نتوانم نگاهش را بخوانم. _اون شب لعنتی می‌خواستم بهت بگم ولی با اومدن اسماعیل همه چیز به‌هم ریخت. نگاهم چرخید و آقاجون هم مات مانده بود. سرم پایین افتاد. _خواستم بری که زجر نکشی اما اشتباه کردم. با صدای خنده‌اش سر بلند کردم. خنده ناباوری که بر لبانش می‌رقصید قلبم را فشرد و دنیایم را بر سرم آوار کرد. کف دو دستم روی صورتم نشست و دیگر می‌توانستم چه کنم؟ اشک ریختم و قطرات باران پشت دستم را خیس کردند. صدای خنده‌اش ضعیف شد و هق‌هق من اوج گرفت. نمی‌دانم چقدر گذشت که لباس‌هایم خیس شده و رمق از بدنم رفته بود. دستی دور شانه‌ام نشست و در آغوشی فرو رفتم. بوی سبحان مشامم را نوازش کرد. سرم را در آغوشش پنهان کردم و هق زدم. شانه‌هایش لرزیدند. پیراهنش را میان مشت فشردم و عطرش را حریصانه نفس کشیدم دستش روی سرم نشست و سرم را به سینه‌اش فشرد. دستم دور کمرش پیچید و جانی دوباره گرفتم از حس وجودش. با صدای چرخش لاستیک‌های ماشین سبحان مرا از آغوشش جدا کرد. ماشین کنارمان متوقف شد. چشمان خیسم را فشردم و دمی عمیق گرفتم. با صدای در ماشین سرم چرخید و نگاهم روی عمو اسد خشک شد. این سومین بار بود که در یک روز، بی‌آنکه اطلاعی داشته باشم ماشینی در نزدیکی‌ام ایستاده بود اما عجیب‌تر حضور پدرم و عمو اسد بود. نگاهم به پشت سر عمو کشیده شد و وجودم را نفرت گرفت. سبحان بلند شد. دانه‌های باران بر صورتم می‌کوبید. اسماعیل اینجا چه می‌خواست؟
  8. نگاهم از برگ جدا نمی‌شد. خورشید گرم‌تر می‌تابید. شاید فهمیده بود بدن یخ زده‌ام تاب و توان سرما را ندارد. بادی وزید و برگ روی زمی غلت خورد. دلم به‌حالش سوخت. شاید هم برای خودم. با صدای ماشینی که در کوچه توقف کرد، پشت دستم را به صورتم کشیدم و نفهمیدم کی اشک‌هایم جاری شده بودند. در ماشین که بسته شد، پاهایم را بیشتر در شکم جمع کردم و سرم را پایین گرفتم. کاش زودتر برود. صدای برخورد محکم کفش‌هایش بر زمین در کوچه پیچ می‌خورد. در نزدیکی‌ام متوقف شد. چادر را میان مشت فشردم. ترسی در دلم راه باز کرد. به سختی سر بلند کردم و با دیدن آقاجون، نفس حبس شده‌ام را آزاد کردم. اخم در هم کشید و روی دو پا کنارم نشست. _چرا اینجا نشستی باباجان؟ دستش روی پیشانی‌ام نشست و اخمش غلیظ‌تر شد. _از کی اینجا نشستی؟ حظورش دلگرمم کرد و وای از دل بی‌جنبه‌ام. گرمی اشک صورتم را نوازش کرد. بغض گلویم را فشرد. نیم‌خیز شد _پاشو بابا، پاشو بریم تو. دست در جیب شلوار راسته‌اش فرو برد. دست به دیوار گرفتم و به سختی از جا برخواستم. دسته کلیدش را در دست چرخاند و صدای برخورد کلید‌هایش به هم زبانم را به حرکت انداخت. _حاضر نیست من رو ببینه. کلید داخل قفل ماند اما نچرخید. نگاه آقاجون به چشمانم دوخته شد. نگاهش آنقدر نافذ بود که بی‌اختیار سر پایین انداختم. _پس خبر داره اینجایی. دستش روی زنگ نشست و لحظه‌ای بعد صدای عزیز طنین انداز شد. _بله؟ لب گزیدم. سنگینی نگاه آقاجون نفسم را به شماره انداخته بود. _به سبحان بگو بیاد پایین خانم. _خیر باشه، الان میگم. انگشتانم را روی صورت خیسم کشیدم. چانه‌ام می‌لرزید. _شما دوتا حالیتونه دارید چه بلایی سر زندگی‌تون میارید؟
  9. اسماعیل هیستریک خندید. _آره درست میگین دست اردشیر را پس زد _فکر می‌کردم بدون افسون می‌تونم ولی نشد، نتونستم ازش بگذرم. با اتمام حرفش، دست اردشیر روی صورت اسماعیل فرود آمد و صدای بلند شده‌اش ایمان خواب آلود را از اتاق بیرون کشاند _کجا بی‌آبروگیری یاد گرفتی؟ کی انقدر وقیح شدی که نفهمیدم. اسد شرمنده از روی برادرش سر پایین انداخت. نمی‌دانست کجای تربیتش اشتباه کرده بود که پسرش چشم به ناموس دیگری داشت. ایمان متعجب از حرف‌هایی که شنیده بود، با چشم‌هایی درشت شده به صحنه پیش رویش نگاه می‌کرد. دست اسماعیل روی گونه‌اش نشسته بود و سر کج شده‌اش را در همان حال نگه‌داشته بود. سرش سوت می‌کشید. کلمه وقیح در سرش می‌چرخید. نگاه از گل‌های قالی نگرفت و با صدایی که ضعیف شده بود نالید: _همیشه دوستش داشتم دستش از گونه‌اش جدا شد و کنار بدنش افتاد. سرش چرخید و نگاهش را به چشمان پر غضب اردشیر دوخت. _هیچ وقت من رو ندید اسد به دیوار پشت سرش تکیه زد و باید گندی که پسرش زده بود را درست می‌کرد. اسماعیل سرش را کج کرد و صورتش را مقابل اردشیر گرفت. _بازم بزن ولی اگر بی‌آبرو شدم مقصرش خود افسون. سینه‌اش از شدت هیجان بالا و پایین می‌شد و اردشیر نمی‌دانست چه بگوید. چه بگوید اسماعیل بفهمد نباید آنقدر بی‌باک به چشمانش چشم بدوزد و حرفش را ادامه دهد. اسد از دیوار فاصله گرفت. باید سبحان را می‌دید. باید که از دختر برادرش طلب بخشش می‌کرد. هر چه هم که بود، هر قدر هم از افسون دلگیر بود، باز هم او را دختر خود می‌دانست و هنوز هم عزیز کرده عمویش بود. چند گام بلند برداشت و پشت به اسماعیل روبه‌روی اردشیر ایستاد و دست بر شانه برادرش گذاشت. _منت سرم بذار، ما رو ببر خونه دامادت. سرش کج شد و نگاهش به ایمان افتاد اما روی صحبتش اسماعیل بود. _تا پنج دقیقه دیگه حاضر نباشی، با همین لباسا باید بیای. اسماعیل نگاه گرفت از نیم‌رخ پدرش و خوب می‌دانست اسد هرچه بگوید، بی چون و چرا باید عملی شود. اسد از کنار اردشیر گذشت و به در خانه که رسید، بی‌آنکه نیم‌نگاهی به اسماعیل بیاندازد گفت: _الحق که قدیمیا راست می‌گفتن، خدا به آدم سنگ و سفال بده ولی بچه نه. از در بیرون رفت و اسماعیل مبهوت نگاهش به جای خالی پدرش قفل و زنجیر شد. ****
  10. ده دقیقه‌ای گذشته بود و اردشیر دیگر کلافه شده بود و اسد به خوبی می‌توانست از انگشتان در هم پیچیده برادرش این را بفهمد. اسد روی مبل تک نفره‌ای نشسته بود که با مبل دو نفره زاویه نود درجه درست کرده بود. دلیل آمدن برادرش آن هم در آن وقت صبح را نمی‌توانست بفهمد اما به خوبی می‌دانست که هرچه هست، خیر نیست. در اتاق اسماعیل باز شد و قامتش پیش چشمان عصبانی عمویش نمایان. کمی پیش رفت اما نه آنقدر که بخواهد دست پیش ببرد و مردانه حال و احوال کند. _سلام. اردشیر سری تکان داد اما لب‌هایش حتی لحظه‌ای کوتاه از هم جدا نشدند. بالا تنه‌ اسماعیل چرخید و ساعت نقره‌ای روی دیوارِ پشت سرش را نگاه کرد و انگشتانش چشمان پف کرده‌اش را فشردند. اسد که سکوت برادرش را دید لب تر کرد. _موضوع چیه؟ اردشیر تکیه‌اش را به پشتی مبل داد و نگاه نافذش را به چشمان پر تردید اسماعیل دوخت و این نگرانی، شکش را به یقین تبدیل کرد. حتم داشت گندی بر پا کرده‌ است. نگاهش به اسماعیل بود اما روی صحبتش با بردار بزرگ‌ترش. _می‌دونی که واست احترام زیادی قائلم خان داداش. خواب از سر اسماعیل پریده بود و نگرانی و گیج بودن توام با هم به سراغش آمده بودند. خطی میان دو ابروی اسد نشست. _درست. مردمک چشمان اردشیر چرخید و به چشمان اسد دوخته شد. _میدونی‌ که پسرات پسرامن. اسد سر تکان داد. _درست. _اگر اجازه بدی می‌خوام بعضی قضایا رو روشن کنم. اسد کف دستش را روی‌ ریشش کشید و گیج شده بود از حرف‌های برادرش ولی با این حال، با اطمینان کامل گفت: _بسم‌الله. اجازه که صادر شد، چشمان اردشیر به لحظه نکشیده خشمگین شدند و اسماعیل را سلاخی کردند. _یک ماه پیش رفتی خونه افسون، چرا؟ سر اسد متعجب به سمت اسماعیل چرخید و متعجب تر شد از آنکه اسماعیل به خانه افسون رفته بود و چیزی به او نگفته بود. اسماعیل نیم نگاهی به اسد انداخت و نباید این موضوع را پدرش می‌فهمید. _تا جایی که یادمه کسی منعم نکرده بود. اردشیر ابرو بالا انداخت و از روی مبل بلند شد. ترس را در سیاهی چشمان اسماعیل می‌خواند و این گستاخی ذاتی‌اش بود که سعی داشت نگرانی‌‌اش را پنهان کند. _دوست دارم تمام اتفاقات رو مو به مو تعریف کنی. اسماعیل نفس عمیقی کشید. سرش چرخید و چانه‌اش نرسیده به شانه‌اش مسیر آمده را بازگشت. _رفتم دیدنش،شوهرش نبود، یکم موندم و بعد از خونه رفتم. گام‌های محکم اردشیر مقابل پنجره متوقف شدند و دست‌هایش پشت سرش یکدیگر را اسیر کردند. هنوز حرف را شروع نکرده، اسماعیل دروغ گفته بود. _خوشم اومد، بزرگ شدی ابروهایش سایبانی بر چشمانش شده بودند و آفتاب آنقدر شدت نداشت که چشمانش را بیازارد. روی پاشنه پا چرخید. اخم جذبه‌اش را بیشتر کرده بود. _بزرگ شدی و فکر کردی می‌تونی عموت رو بازی بدی. اسد در سکوت، نگاهش میان آن دو می‌چرخید. اسماعیل سکوت کرد. شک داشت از آنکه عمویش از تمام ماجرا مطلع باشد اما با این حرف، شکش برطرف شده و به یقین رسیده بود اردشیر برای حساب پس گرفتن به خانه‌شان آمده. قدم‌های اردشیر آرام به سمت اسماعیل حرکت کردند اما استوار بر فرش کوبیده می‌شدند. _دلیل کارات چیه؟ _کاری نکردم. اردشیر سینه به سینه‌ اسماعیل ایستاد و نگاه تیز و برنده‌اش اسماعیل را وادار کرد قدمی فاصله بگیرد. _فکر کنم متوجه حرفم نشدی، لازمه دوباره تکرار کنم؟ اسماعیل مانده بود چه بگوید، اگر می‌گفت جواب اسد را چه میداد؟ آن هم وقتی اخلاقیات پدرش را بهتر از هر کسی می‌دانست و اگر نمی‌گفت شک نداشت اردشیر خواهد گفت و همه چیز بدتر از آنچه تصورش را می‌کرد، می‌شد. کلافه چند قدم عقب‌تر رفت. کاری بود که کرده بود، کاری که در نظرش حتی بعد از گذشت یک ماه، درست ترین کار ممکن بود و همین فکر جرعتش را بیشتر کرد. _می‌خوامش پنجه میان موهایش فرو برد و گوشه لبش کمی بالا رفت. _وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم اشتباه کردم پا پس کشیدم. اردشیر دندان سایید از وقاحت پسر رو‌به‌رویش. اسد از روی مبل بلند شد و اخم در هم کشید. حتی اگر راضی نبود که افسون را به غریبه‌ بدهند، اما حالا او زن مردی بود و فکر کردن اسماعیل به افسون را هم گ*ن*ا*ه می‌دانست. اردشیر پیش رفت و یقه تیشرت اسماعیل را در مشت گرفت. _پسره نمک به حروم... اسماعیل نگذاشت اردشیر حرفش را ادامه دهد، دست روی دست مرد مقابلش گذاشت و سعی کرد از خود جدایش کند اما نتوانست. عصبی صدایش را بلند کرد: _ چیه عمو نکنه بدت اومد؟ حتی خودت هم راضی به ازدواجش با اون نبودی صدایش بیش از قبل اوج گرفت و خشم در نگاهش بیشتر خودنمایی کرد. _کاری که باید خیلی وقت پیش انجام می‌دادم رو حالا عملیش کردم، اون عوضی کسی که می‌خواستمش رو ازم دزدید. اردشیر لب گشود تا جوابی دندان شکن به اسماعیل دهد که با صدای برادرش سکوت کرد. اسد پیش رفت و کنار اردشیر، مقابل اسماعیل ایستاد و عصبی غرید: _به گور بابات خندیدی، مگه تو نبودی که عقد رو به هم زدی؟
  11. _من... نمی‌خواستم این کار رو بکنم، من... لب گزیدم، درماندع بودم و نمی‌دانستم چطور بگویم. کلافه شد. انگشتانش میان مشکی موهایش فرو رفت. حس کردم دلم با حرکت انگشتانش زیر و رو و قلبم از بلندای کوه به اعماق دره پرت شد. دلم برای خودم سوخت و برای سبحان بیشتر. _برو افسون، نمی‌خوام روز آخری دل بشکنم. خشک شدم. مبهوت نگاهم بین چشمان و لبان فشرده شده‌اش چرخید و بی هدف باز هم کارم تکرار شد و تکرار. "روز آخر یعنی چی؟" سؤال در سرم چرخید و لحظه به لحظه متعجب ترم کرد. گویا قدرت فهمم را از دست داده بودم. باد تندی وزید. چادر را دور خود پیچیدم و نگاه گیجم میان کوچه چرخ خورد. برگ‌هان نیمه سبز و نیمه زرد، در باد رقصیدند و برگی از شاخه‌های بالا جدا شد و روی چندین برگِ شاخه‌های پایینیِ درخت نشست. به تیله های مشکی چشمانش چشم دوختم و سؤالم را به زبان آوردم. _روز آخرِ چی؟ دکمه بالای لباسش باز بود. مگر هوا سرد نبود؟ سرما نمی‌خورد؟ بی اراده اخم‌هایم در هم تنیدند و در دل حرص خوردم از این بی دقتی‌هایش. _راهی که میرم، برگشتش با خداست. صورتم را به سمت آسمان گرفتم. _ازت می‌گذرم اما‌، نمی‌بخشمت. آسمان مه آلود شد یا نگاهم‌، نمی‌دانم! اکسیژن نبود یا راه گلویم را کسی می‌فشرد، این را هم نمی‌دانستم! حرفش چون پتکی بر سرم و چون سیلی بر صورتم شده بود. رفت و رفت و چون خنجری بر قلبم شد. فکر نبودنش به حد کافی سخت بود و غیر قابل تحمل، حالا فکر برنگشتنش هم... نفس کشیدنم سخت شد و چادر میان مشتم فشرده. نمی‌دانم در چهره‌ام چه دید که قدمی نزدیک شد و دستش به سمت صورتم آمد. صورتم خیس شد و مه آسمان از بین رفت. دستش در حوالی صورتم متوقف شد و پلک بر هم فشرد. دستش مشت شد. نفسم بریده بود؟ توان ایستادن نداشتم. صدایش در سرم چرخ زد. "برگشتش با خداست... نمی‌بخشمت" رو گرفت. کلید انداخت و در را باز کرد. به زحمت سمتش رفتم و پایم تیر کشید، سرم تیر کشید، شاید هم تمام وجودم تیر کشید! دهانم تکان خورد اما صدایم در نیامد، به روسریم چنگ زدم و گره‌اش را شل کردم. وارد خانه شد، لحظه‌ای نگاهم کرد. _سبحان. جان کندم تا اسمش را گفتم. نگاهش برق زد، دیدم. لب هایش در هم پیچید. قدمی دیگر به سمتش برداشتم و از پس بغضم لب زدم. _باور کن من... در بسته شد. دهانم بسته شد، نور امیدم از بین رفت. روی زمین افتادم، برگی بر زمین افتاد. چشمه اشکم خشکیده بود و فقط همان چند قطره را برایم ارزانی داشته بود. نگاهم بالا رفت، جای برگ جدا شده از شاخه، بر برگ‌های دیگر کم بود و حالا، روی آسفالت سرد و تیره به بستر تنهایی تن داده بود. * آفتاب زده بود و مرد بیشتر از آن صبر نداشت. کتش را از روی جالباسی دیواری اتاق برداشت و با چند گام بلند از اتاق خارج شد. کوبش محکم پایش بر پله‌ها مهگل را از آشپزخانه بیرون کشید. دستان نم‌دارش را پایین دامنش کشید. _افسون گفت میره خونه مادر شوهرش. اردشیر سری به نشانه تفهیم تکان داد و دستگیره فلزی در را پایین آورد. نگاه دلواپس مهگل همسرش را بدرقه کرد و زیر لب نجوا کرد "خدا به‌ همراهت" قفل ماشین را زد و از جوی کوچک وسط کوچه رد شد. مقابل خانه ایستاد و زنگ طبقه دوم را فشرد. آواز بلبل‌ها صوت زیبایی برای شروع صبح به وجود آورده بود. مچ دست چپش را مقابل صورتش گرفت و هنوز چند دقیقه به هفت مانده بود. اسماعیل را خوب میشناخت و شاید افسون هنوز آنقدر که باید، اسماعیل را نمی‌فهمید که با سهل انگاری، روبه‌رو شدن او و سبحان را ندید گرفته بود. صدای پر صلابت اسد که از آیفون به گوشش رسید، برای نخستین بار خرسند شد از این عادت سحر خیز بودن برادرش. _بله؟ _باز کن در رو خان داداش. در با صدای تیک آرامی باز شد. وارد حیاط شد و در را پشت سرش بست. خانه دو طبقه بود و طبقه بالا با ردیفی پله، از طبقه پایین جدا شده بود. اسد از خانه بیرون آمد و نگاهش متعجب بود. دمپایی هایش را به پا زد و از پله‌ها پایین آمد. _خیر باشه، راه گم کردی؟ اردشیر جلو رفت و مقابل آخرین پله، روبه‌روی برادرش ایستاد و دست پیش برد. _مزاحم شدم اما باید اسماعیل رو ببینم. اسد دست برادرش را به گرمی فشرد و با سر به خانه پایین که متعلق به اسماعیل و ایمان بود اشاره کرد. _خوابه، بیا تو. دست روی کمر اردشیر گذاشت و با فشار خفیفی بر کمرش، همراه خود به سمت خانه برد. وارد خانه شدند. پرده‌های مخمل آبی، مانع ورود روشنایی به پذیرایی شده بودند. اسد پیش قدم شد و پرده‌ها را از دو طرف کنار کشید، نور بیتاب و بی قرار به سرعت وارد خانه شد و اسد به سمت اتاق اسماعیل رفت. اردشیر روی مبل دو نفره کنار دیوار نشست و دستش را روی دسته چرمی‌اش گذاشت. اخم‌هایش در هم فرو رفته بودند. از اینکه افسون زودتر ماجرا را نگفته بود عصبی بود و بیشتر از خودش که ندانسته دخترش را در امر طلاق حمایت کرده بود، اما با یاد آوری بیماری‌ افسون عصبانیتش از دردانه‌اش تا حدودی فروکش می‌کرد.
  12. _این وقت شب میری چی بگی؟ اردشیر یقه کتش را تکاند و از کنار مهگل گذشت. _اون بچه زیر دست و پای خودم بزرگ شده، میشناسمش مهگل، از چیزی عصبی بشه تا زهرش رو نریزه ول کن نیست. در چوبی جاکفشی را باز کرد و کفش‌های چرمش را برداشت. مهگل نگران افسون بود و حالا باید جدای از تمام دغدغه هایش اردشیر را هم آرام می‌کرد. _من که نمیگم نرو مرد. شانه اردشیر را گرفت و دست دیگرش ساعت را نشانه رفت. _برو ولی نه این وقت شب. اردشیر شانه‌اش را از زیر دست مهگل کنار کشید و اخم در هم تنید. _باید بفهمم چه دست گلی به آب داده. مهگل دست همسرش را گرفت و به دنبال خود به سمت مبل‌ها کشاند. _خیلخب باشه، اصلا همین که آفتاب زد برو ولی فعلا آروم باش. مقابل مبل دو نفره ایستاد. خم شد و جفت کفش را از دست اردشیر گرفت و با نفس عمیقی که از سر کلافگی و ذهن پریشانش کشید، راه آمده را به سمت جاکفشی بازگشت. ***** صدای اذان از مسجد آمد. آنقدر در فکر بودم که گذر زمان را حس نکردم. لباس میان مشتم چروک شده بود. بدنم از فرط سرما یخ زده بود. دستم را روی زمین گذاشتم و به سختی بلند شدم. زخم پایم هنوز هم تازه بود و با فشاری خفیف می‌سوخت. کنار سینک ایستادم. مشت پر آبم را بر صورتم پاشیدم. "باید حقیقت رو بگم". ذکر گفتم و مسح کشیدم. "باید مانع رفتنت بشم" شیر را بستم و با حوله، خیسی دست و صورتم را خشک کردم. "باید سؤتفاهم‌ها رو از بین ببرم" برخواستم و چادر نماز را جمع کرده و نکرده، گوشه‌ای انداختم. هنوز هم مانتو و شلوار به تنم بود. روسریم را مرتب کردم و چادر مشکیم را از وسط پذیرایی برداشتم. آفتاب زده بود‌، اما هنوز آسمان بین تاریک و روشن در جدال بود. گل‌های یاسم خوش بو تر شده بودند. آواز بلبل‌ها جان می‌داد برای شروعی دلپذیر، اما برای من نه تنها دلپذیر نبود، بلکه سوهانی بود بر روح و جانم. چشم از آسمان گرفتم و کش چادر را روی سرم تنظیم کردم. نمی‌دانم چقدر راه رفته بودم که آسمان روشن‌تر از هر زمانش شده بود. ذق ذق پا امانم را بریده بود. مقابل در خانه ایستادم و مستأصل، دستم میان زمین و آسمان ماند. ساعت چند بود؟ شاید شش. طاقت ایستادن نداشتم. به دیوار تکیه زدم و سر خوردم. از کشیده شدن کمرم روی دیوار سیمانی، قلقلکم آمد اما خنده‌ام نگرفت. سرم را روی زانو گذاشتم، زمین سرد بود. همیشه ساعت هفت سر کار می‌رفت، چقدر به هفت مانده بود، نمی‌دانم. انگشتان دستم از سرما، حس نداشتند. چشمانم می‌سوخت. دو روز بود که خواب به چشمانم نیامده بود، جز همان چند ساعتی که از هوش رفته بودم! تا صبح آنقدر به حرف‌هایی که باید بگویم فکر کرده بودم که نتیجه‌اش شد سردرد‌های طاقت فرسایم. شاید با گفتن حقیقت دل سبحان نرم شود اما نمی‌دانم می‌تواند مرا ببخشد یا نه؟ بیزار بود از دروغ و به این همیشه تاکید کرده بود. ولی تنها چیزی که در این موقعیت برایم اهمیت داشت، ماندنش بود. صدای ماشینی آمد، سر بلند نکردم. صدا نزدیک و نزدیک‌تر شد، آنقدر که حس کردم در نزدیکی‌ام ایستاد. به زحمت سرم را از روی زانو برداشتم و نگاهم از رینگ لاستیک‌ها، تا شیشه‌های پراید کشیده شد و به دو گوی مشکی راننده ماشین دوخته شد. دویدن خون را در رگ‌هایم حس‌ کردم. قلبم ریتم گرفت و چادر میان مشتم اسیر شد. نگاه نگرفت و دستش روی دستگیره در نشست و با همان چشمان بی روح و سرد نگاهم کرد. نگاهش تا بند بند استخوان هایم نفوذ کرد و لرز کردم از این حجم بی تفاوتی چشمانش. نیم خیز شدم. پایم تیر کشید. از درد لب گزیدم و چشمانم را محکم فشردم. دستم را به دیوار گرفتم و ایستادم. مقابلم ایستاد. نگاهش میان لب به دندان کشیده و پای پر دردم چرخید و من حس کردم لحظه‌ای نگرانی مهمان چشمانش شد. پوشه‌ای در دست داشت. پوشه‌ای که نمی‌دانم برای چه بود. باید خانه می‌بود اما چرا تازه به خانه برگشته بود؟ موهای آشفته و پریشانش در باد تکان خورد. بغض به گلویم چنگ زد. دیدم تار شد. دلم پر کشید برای لمس چهره خسته‌اش. دست پیش بردم تا تار موهایی که بر پیشانیش افتاده بودند را بالا بزنم. نگاه او به دستم دوخته شده بود و نگاه من، به موهایی که با هر وزش باد تکان می‌خورد. مچ دستم را که گرفت، انگشتانم در نزدیکی صورتش متوقف و دلم در حوالی موهایش به بند کشیده شد. _اینجا چی می‌خوای؟ سرد بود. هم نگاهش، هم لحنش. قطره جمع شده پشت پلکم، خطی از چشمم تا مرز لبانم کشید. دستانم سرد بود مطمئنم، اما نگفت چرا؟ نگرانم نشد؟ یا نگرانی را پشت دیوار بی تفاوتی نگاهش دفن کرد؟ پر از ناگفته‌ها بودم اما زبانم نمی‌چرخید تا حرف‌هایم را بگویم. دستم که از حصار انگشتانش رها شد، بی رمق کنار بدنم افتاد. _اومدی فقط نگاه کنی؟ سعی کردم بغضم را کنار بزنم. _باید...حرف بزنیم. رد غم را می‌توانستم در چشمانش ببینم اما زبانش تلخ شده بود. _چیزی برای گفتن نمونده. چانه‌ام لرزید و چشمانم بی تأمل پر و لحظه‌ای بعد خالی از اشک شد.
  13. _بگید نره، رو حرف شما نه نمیاره. _یک ساله با هم زندگی می‌کنین، چطور هنوز نشناختیش؟ نالیدم، از سر بیچارگی نالیدم. _به حرفتون گوش میده، اجازه ندید بره! _همیشه بهش یاد دادم توی کار خیر حاجت به استخاره نیست، سبحان عاقله، تصمیمات زندگیش رو خودش می‌گیره. سرم بالا آمد. دیگر امیدی نبود، گویا جمله آقاجون آبی شد بر شعله‌های امید دلم. چشمانم به ساعت دوخته شد، پاندول ساعت تکان می‌خورد و عقربه‌هایش قصد حرکت نداشتند! پاندول رفت و برگشت اما جانم رفت و بر نگشت! حرکتش را از سر گرفت و باز هم برگشت اما نفس قطع شده‌ام بر نگشت! انگشتانم بی حس شدند و گوشی از حصار انگشتانم آزاد گشت و افتادنش روی فرش، صدای آرامی از خود برجای گذاشت. صدایش را با اینکه گوشی از گوشم فاصله داشت، اما باز هم به خوبی شنیدم و هیچ نگفتم. _کاری نداری باباجان؟ شنیدم و توان جواب دادن در بدنم نمانده بود. شنیدم اما امیدی نمانده بود. _افسون؟ اگر برود شاید که دیگر هرگز بر نگردد، اگر برود... به سختی از جا برخواستم. دستم را به دیوار گرفتم. گویا راهرو باریک یک متری، طولانی شده بود و عرضش کم. آنقدر کم که دیوار هایش قصد داشتند مرا در خود دفن کنند. سرم گیج شد، دست دیگرم را به دیوار آشپزخانه گرفتم. گویا فرش زیر پایم، توانم را از من می‌دزدید. بی اهمیت به درد مچ پایم جلو ‌رفتم اما پایم، به زور به دنبالم کشیده شدند. در اتاق باز بود، هنوز هم وسایل کشوها روی زمین پخش و پلا بود. عطر سبحان روی دراور خود نمایی می‌کرد. دلتنگ نفس کشیدن عطر وجودش بودم. لباس‌ها زیر پایم لگدمال شدند، درست مانند آرزوهایم. شیشه عطرش را به بینیم چسباندم. تیز بود، مثل خودش. سرد بود و تلخ، همچون رفتارش... نه! ناحقی‌ست، سبحان من سرد نبود. اگر تلخ شده بود، بخاطر من بود. اگر از من رو می‌گرداند، بخاطر خطایم بود. سبحان مرد تر از آن بود که خم به ابرو بنشاند و با تند خویی با من برخورد کند. عطرش را بو کشیدم. تک تک سلول‌هایم وجودش را خواهان بودند و او نبود. به کمد تکیه زدم و بر زمین، روی لباس‌ها نشستم. نفس کشیدم و چشمانم پر شدند و به لحظه نکشیده، دید تارم از بین رفت و شوری اشک بر لبانم نشست. قسم خورده بود باعث اشکم نشود. قسم خورده بودم لحظه‌ای فکر دوری به سرم نزند! عهد بسته بودم و لگد مالش کرده بودم. عهد بسته بود و می‌خواست پا بگذارد بر پیمان مردی که می‌گفت حرفش دوتا نمی‌شود! لباس سبحان را چنگ زدم و بو کشیدم. عطر وجودش که بر تار و پود لباس باقی مانده بود را، زندگی کردم و جان دادم. نگاهم را به پنجره دوختم، خانه تاریک شده بود اما نور ماه، از پشت پرده به داخل نفوذ کرده بود. دلم کمی خواب می‌خواست‌، کمی آرامش! اما خواب به چشمانم نیامد و لحظه‌ای فکر سبحان از ذهنم بیرون نشد... با صدای زنگ موبایلم دستم را تکیه‌گاه بدنم کردم و از جا برخواستم. دستم را به چارچوب در گرفتم و از اتاق خارج شدم. از راهرو گذشتم. نگاهم به در باز خانه‌ افتاد. خم شدم و موبایل را از کنار دیوار برداشتم. نام مامان مهگل روی صفحه خاموش و روشن می‌شد. انگشتم روی صفحه لغزید و قبل از آنکه موبایل را کنار گوشم بگیرم صدای مادرم به گوش رسید. _الو چقدر خانه سرد بود. _سلام _خوبی مادر؟ فکرم مونده پیشت، تنها که نیستی؟ نگاهم به در دوخته شده بود و هوهوی باد و سکوت خانه در سرم جیغ می‌کشید. _حواست با منه افسون؟ لحنش نگران بود، این روزها مدام نگرانم می‌شد. به در نزدیک شدم و بستمش. حواسم نبود، فکر و ذهنم درگیر کسی بود که از من دلگیر بود. فکرم پیش نگاه دلگیر و حرف‌های سبحان جا مانده بود. _میره مامان بغض در گلویم ریشه زده بود ولی چرا تمامم درد داشت؟ _کجا میره؟ حالت خوبه؟ بگم بابات بیاد دنبالت؟ خانه سرد شده بود. مور مورم می‌شد. سبحان که می‌دانست من از تنهایی می‌ترسم، پس چرا رفت؟ بی‌ اختیار به سمت در رفتم و بستمش. راهم را کج کردم و دستم را به دیوار راهرو گرفتم و به سمت اتاق به راه افتادم. _صبح میرم خونه آقاجون، نمی‌ذارم بره. انگشتانم روی دیوار خط می‌کشیدند. خطی ممتد. مثل ضربان قلبی که دیگر نمی‌تپید. از چارچوب در گذشتم و همان جای قبل دراز کشیدم. _تو رو ارواح خاک آرزو، هرکار می‌کنی زندگیت رو از بد بدتر نکن. دستم را از روی گوشی برداشتم. موبایل روی گوش و گونه‌ام می‌لغزید. بی‌اختیار پیرهن مردانه‌اش را چنگ زدم. _همه‌ چیز رو بهش میگم. صدای فین فینش را می‌شنیدم. گریه می‌کرد؟ پس چرا من گریه‌ام نمی‌گرفت؟ _میشناسمش، عاشقمه، من رو می‌بخشه. پیرهنش را به بینی‌ام چسباندم. عطرش را بوییدم. سرم به سمت پیرهنش کج شد، گوشی روی گونه‌ام سُر خورد و با صدای آرامی، مقابل صورتم روی فرش افتاد. صورتم را در تار و پود لباس فرو بردم و پلک بستم و شاید این حرف‌ها نه برای توجیه کردن مادرم، بلکه برای قانع کردن خودم بود. ***** مهگل پا تند کرد و خود را به مردش رساند و قبل از آنکه اردشیر دستش را کامل در آستین کت فرو ببرد خود را مقابلش انداخت.
  14. نمی‌دانم چقدر گذشته بود که آسمان چادر شب را به سر کرده بود. نگاهم به در حیاط ثابت مانده و فکر و خیال همچون زالو در حال مکیدن شیره اعصابم بودند. ستارگان بر دیوار زندگیم نشسته بودند و همچون مرغانی خسته، برای تمامم می‌گریستند. گویا شبم شب تر از حد معمول بود و من پر تاب و تب، حسرت شبی روشن تر از روز را می‌خوردم. سبحان رفته بود و من با ویرانه‌های زندگیم تنها رها شده بودم. من خواستم بروم که او باشد، که شاید بتواند بعد من باز هم زندگی را، زندگی کند اما حالا... همه چیز را خراب کرده بودم، گویا خودم هم باورم شده بود که دلیل نبودنش من هستم و من نه تنها طفلم را بلکه همسرم را هم به نابودی کشانده بودم. رنگی از غم بر وجودمان زده بودم و حالا هیچ راهی برای فرار از این جهنم تاریک نمی‌شناختم جز یک شخص... کسی که هرچه بد کردم با پسرش، اخم به ابرو نیاورد، باباجان بر زبانش بود و من باز هم برایش دخترم بودم! دستم را به موزائیک‌های سرد گرفتم و به زحمت بدن کرختم را تکان دادم. از درد دستم ناله‌ام در نطفه خفه شد و گویا تیری شد در شقیقه‌هایم. دست به زانو گرفتم و ایستادم و خون خشک شده پایم، صدای سبحان را در سرم چرخ داد و چرخ داد و آخر چون آتشی بر جانم انداخت. "_چرا انقدر حواس پرتی؟ شانه بالا انداختم و خمیازه کشیدم. _خوابم میاد. اخم کرد و انگشتانش فشاری به دستم وارد کردند. _عزیز میگه بچه! تو رو دارم چه نیاز به یکی دیگه! ابرو در هم کردم، دستم را کشیدم و روی تخت پهن شدم، ملافه را تا زیر گردنم بالا کشیدم. _چقدر غر می‌زنی‌، چیزیم نشده که. ملافه را کنار زد و بازویم را کشید، بالاجبار نشستم و از حرص مشت بر تخت کوبیدم. _نکن افسون، همه جا رو نجس می‌کنی." خس خس سینه‌ام که بلند شد از خاطرات بیرون پرت شدم، به سمت شیر آب رفتم. سوزشی از سردی آب در پایم پیچید. عطر گل‌های یاس و شب بو، فضای حیاط کوچکم را پر کرده بود و سبحان عاشق شب بو ها بود و من جان می‌دادم برای تمام علایقش. مشتم را پر کردم و بر گل‌های بنفش یاس پاشیدم. گویا خورشید عمرشان رو به وفول بود که تک و توک برگ هایشان تن به سردی خاک باغچه داده بودند. آنقدر این روزها زجر کشیده بودم که دیگر کارم از بغض گذشته بود و درد لحظه‌ای از گلویم دل نمی‌کند. ذرات آب که از شیر بر موزائیک‌ها می‌خورد، چون دانه‌های مرواریدی، روی شلوارم می‌نشستند و من سرما را با تمام وجود حس می‌کردم. وارد خانه شدم، رمقی در بدن نداشتم، کیفم را از روی زمین و تلفن همراهم را از داخلش برداشتم. هوا سرد بود و تنم یخ زده اما درونم چون کوره آتشی داغ و سوزان بود. انگشتانم روی صفحه لغزیدند، گوشی را کنار گوشم گرفتم اما... چه بگویم؟ اصلا با چه رویی شماره گرفته‌ام؟ بگویم مانع پسرش شود؟ نمی‌گوید مگر کیستی که چنین درخواستی داری؟ خطایم را بر صورتم نمی‌کوبد؟ نمی‌دانم کجایم من که این همه نیستم! که درخود گُمَم اما دور از خود، در دیار تنهایی می‌سوزم و کسی نیست که دستم را بگیرد و بگوید پیش برو، حقیقت را بگو. نه خود را زیر آوار درد دفن کن و نه آتش را به جان مردت بیانداز! _بله؟ دستم لرزید، شاید بهتر است بگویم دلم لرزید و لرزشش در دست‌هایم حس شد. دستم را به دیوار گرفتم. _سلام آقاجون. صدای پر صلابتش در وجودم نفوذ کرد. _علیکم والسلام. خوبی بابا؟ صدات می‌لرزه! به دیوار تکیه زدم و بر زمین نشستم. آنقدر این خانواده به من خوبی کرده بودند که جز ندامت، کاری از دستم بر نمی‌آمد و من شرمنده تمام مهربانی هایشان بودم. سعی کردم صدایم نلرزد، اینکه نگرانم شود، بیشتر عذابم می‌داد. _جلوش رو بگیرید، نذارید بره... دیدم تار شد و صدایم لرزید، پاهایم را در شکم جمع کردم و انگشتانم به فرش چنگ زدند. _التماستون می‌کنم. _پدر و مادرت خوبن؟ نمی‌خواست جوابم را بدهد! شاید که واقعا دیگر هیچ چیز به من مربوط نبود اما چطور می‌توانستم دست روی دست بگذارم و نابودی زندگیم را به تماشا بنشینم؟ نالیدم: _آقاجون. سکوت کرد و من نفس نکشیدم. حرفی نزد و قطره‌های اشک از چشمانم سرازیر شدند. _آقاجون شما رو به امام... با صدای کوبنده‌اش دهانم بسته شد و ادامه ندادم. _می‌خوای جلو پسرم رو بگیرم؟ چرا؟ صورتم خیس شد، گویا قلبم میان مشتی اسیر شده باشد! سرم را روی زانوانم گذاشتم. صدایش آرام شد و لحنش خلیق. _تو که دل به رفتن دادی، این صدای پریشونت به‌خاطر چیه؟ از چه بگویم؟ از این‌که نه می‌توانم بروم و نه می‌توانم بمانم؟ بگویم که ماندن و رفتنم هردو باعث عذاب سبحان می‌شود؟ یا از جهنمی بگویم که اسیرش شده‌ام؟ _چه جدا بشین چه نه، همیشه دخترم می‌مونی. اما تیشه نشو، به ریشش نزن، پای موندن نداری آزارش نده! سرم تیر کشید، پیشانیم را بیشتر به پایم فشردم. لرزش چانه‌ام بیشتر شد و قلبم فشرده‌تر. چیزی برای گفتن نداشتم. شاید هم جایی برای گفتن باقی نگذاشته بودم که حالا آنقدر درمانده و بی‌چاره خود را حس می‌کردم و صدایم هر لحظه ضعیف تر می‌شد!