M.rad

معاون انجمن
  • تعداد ارسال ها

    496
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    23

آخرین بار برد M.rad در مارچ 22

M.rad یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,854 Excellent

درباره M.rad

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    مشهد
  • بهترین رمان
    خشم و هیاهو. عقاید یک دلقک

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,529 بازدید کننده نمایه
  1. ممنونم عزیزم @الناز چهارراهی
  2. 30 شام را در محیط صمیمی خانوادگی خوردند و بهناز گویی برای اولین بار معنای خانواده را از نزدیک درک می کرد. بعد از صرف شام، بهناز هم خواست کمک کند که پریسا اجازه نداد و او را به پذیرایی راهنمایی کرد. پدر یاس، برای آنکه او راحت باشد به اتاقش رفت و مشغول مطالعه ی کتاب شد. بی هدف به تلویزیون خیره بود و فکرش اما، حول همه چیز می چرخید. چقدر دلش می خواست جای یاس باشد. -فکر کنم خسته باشی، می خوای بخوابی؟ یاسین دل دل می زد که او بگوید نه! فکر می کرد او هم مثل حدیثه است و می توانند با شیطنت اوقات خوشی با هم داشته باشند، ولی با تاییدش پنچر شد و کنترل را دست به دست کرد. این دختر اصلا شبیه به حدیثه نبود. کم حرف بود و زیاد هم به او اهمیت نمی داد. لب بالا کشید. کاش امشب حدیثه می آمد. -یاسین تو امشب تو اتاق مامان و بابا بخواب. یاسین لج کرد. -نمی خوام. دوست دارم تو اتاق خودم بخوابم. کنارش نشست و نگاه کوتاهی به سمت اتاقش انداخت. -می دونم من و تو اون اتاق رو با هم شریکیم. وقت هایی هم که حدیثه بود همیشه پیشمون خوابیدی. اما امشب رو برو پیش مامان اینا! دفعه های بعد که اومد تو هم پیش خودمون بخواب. امشب ممکنه خجالت بکشه. باشه؟ کمی فکر کرد و سپس به ناچار "باشه ای" گفت. وارد اتاق شد. بهناز چشمانش بسته بود، ولی از نفس هایش می شد متوجه شد که خواب نیست. با این حال به روی خودش نیاورد و بعد از خاموش کردن لامپ اتاق، بی سر و صدا روی تخت یاسین خوابید. -ازت ممنونم یاس! تو برعکس تصورم اصلا لوس و خودخواه نیستی. از اینکه بهم اعتماد کردی و اجازه دادی امشب مهمونت باشم ممنونم! این لطفت رو هیجوقت فراموش نمی کنم. صدایش آن قدر بغض داشت که یاس هم بی اراده احساساتی شد. لبخند اناری شکلی زد. لبخندی که طعم نسیم های دم سحر را داشت. -می تونی از این به بعد به عنوان دوست روی من حساب کنی.
  3. 29 یاس، کلید را در قفل چرخاند و تعارف زد تا اول او وارد شود. نمی دانست چرا بی دلیل شاد است. گویی آرام شدن بهناز، دل او را هم ستاره باران کرده بود. بهناز لبخند زد و وارد شد. اما وارد شدنش همانا و پریدن یکباره ی یاسین با آن ماسک مسخره و "پخ" کردنش به هدف ترساندن خواهرش همانا! تنها واکنشش این بود که دست جلوی صورتش بگیرد و جیغی از سر ترس بزند. یاس، خجالت زده تندی عذرخواهی کرد. -وای ببخشید توروخدا! این برادرم یکم بازیگوشه! خوبی؟ ماسک را با چشم غره از روی سر یاسین کند و هشدار گونه، با چشمانش تهدیدش کرد. یاسین با مظلوم نمایی سر پایین انداخت. از آنجایی که تا به حال این دوست خواهرش را ندیده بود کمی هم معذب شد. -ببخشید! بهناز، لبخند کج و کوله ای زد. -عیب نداره. پیش میاد. یاسین تا روی خوش دید، نیشش را تا بناگوش باز کرد. -اسمت چیه؟ دوست جدید یاسی؟ اخم و اشاره ی خواهرش هم نتوانست مجابش کند که عقب بکشد. -تو دانشگاه دوست شدین؟ با حدیثه هم دوستی؟ تو هم نقاشی بلدی؟ راستی... پریسا از آشپزخانه بیرون آمد و با خنده، سری از تاسف تکان داد. -ساکت باش پسر! انقدر سوال نپرس! سپس رو به دختری کرد که برای اولین بار او را می دید. با لبخند با او دست داد. -خوش اومدی عزیزم! به این وروجکم توجه نکن. اگه بهش بها بدی می خواد تا خود صبح سرت رو بخوره. لب های یاسین آویزان شد و یاس خندید. الناز از این همه محبت و احترام گیج شد. به خاطر شرایط خانوادگیش تا به حال دوست صمیمی ای نداشت که به خانه ی هم رفت و آمد داشته باشند. نمی دانست چرا یک غده ی سنگین روی گلویش نشسته و دائم حسرت ها را به یادش می آورد.
  4. 28 بینی اش را بالا کشید. یاس جیب هایش را گشت و نتیجه ی جستجویش شد یک دستمال مچاله شده ته جیبش! به سمتش گرفت. دستمال را گرفت و پس از تشکری آهسته، ادامه داد: -نمی دونم اصلا چرا دارم اینارو بهت می گم. شاید تنهایی هام از سقف عبور کرده که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. یاس دستش را گرفت و همانطور که نوازشش می کرد، لبخند زد. دستمال را به بینی اش کشید. -از دو سال پیش که تونستم کار پیدا کنم کمی وضعیتم بهتر شد. بیرون موندن از خونه باعث می شد کمتر باهاشون روبرو بشم، از طرفی نیاز نبود برای خواسته هام بهشون رو بندازم و هر لحظه ازشون سرکوفت بشنوم. با این حال کنارشون بودم. غمگین، نگاهش را به آسمان دوخت. -ولی دیگه نمی تونم، می خوام ازشون جدا بشم. می خوام جدا زندگی کنم. ساکت شد و در ذهنش چرخید، احساس سبک شدن دارد، هر چند که هنوز خیلی چیزها را نگفته بود. خاموشی این سکوت، اینبار با صدای یاس شکسته شد. -داره هوا تاریک می شه. بهتره بریم. بی حرف کیفش را برداشت و ایستاد. -ممنون بابت اینکه به حرفام گوش دادی. من درموردت قضاوت خوبی نداشتم. امیدوارم بتونی من رو ببخشی. یاس هم برخاست و دست پشت کمرش گذاشت. -اگه امشب دعوتم رو قبول کنی و بیای خونه امون می بخشمت. متعجب به چشمانش نگاه کرد. به نظر جدی بود. لبخند تعارف مابانه ای زد. -ممنون! برم خونه راحت ترم! یاس اخم مصنوعی ای کرد. -بی خیال! اصلا بهت نمیاد تعارفی باشی. تو بیا، قول می دم بهت بد نگذره.
  5. 27 بی اراده به آغوشش کشید. مطمئن و محکم! چند ثانیه ای گذشت تا اینبار بغض بهناز در آغوش او بشکند، اما متفاوت تر و دردناک تر! آرام به پشتش دست کشید. -هیش! هیچی نیست. الان خوب می شی. آروم باش عزیزم، آروم! زن چادری ای که از کنارشان رد شد مشکوک نگاهشان کرد. یاس توجهی نکرد. تنها خواسته اش در آن لحظه این بود که این دختر را آرام کند. خیابان، چندان شلوغ نبود و جز چند ماشینی که رد می شدند و چند عابر پیاده در آن طرف خیابان، خبر دیگری نبود. دقیقه ای گذشت تا بهناز کمی خودش را جمع و جور کند. از او جدا شد و به زیر چشمانش دست کشید. -معذرت می خوام. یکم کنترلم رو از دست دادم. دستش را گرفت. -حرف زدن حالت رو بهتر می کنه. می خوای یکم حرف بزنیم؟ بهناز بی اعتماد نگاهش کرد و او با اطمینان ادامه داد: -بین خودمون می مونه. یک خیابون بالاتر یک فضای سبز هست. بریم اونجا، هان؟ او سکوت کرد و یاس با اعتماد بیشتری دستش را گرفت. روی سبزه ها نشستند. بهناز سر پایین انداخت. هنوز هم رد قطرات اشک روی صورتش رنگ تازیانه داشت. انگار نمی خواست حرف بزند، فقط می خواست ساکت بشیند و غصه بخورد. غصه ی هر آنچه که یاس داشت و او نداشت. یاس چیزی نگفت، شاید غریب به نیم ساعت یا حتی بیشتر! تا اینکه بالاخره... -دو تا خواهر دارم. هر دوشون ازدواج کردن. من اما دختر ناخواسته ی خانواده ام. فرزند آخری که قرار بود بمیره و تو دنیا نباشه. اما موندم. موندم و شدم ابزار تحمل بدخلقی ها و بی مهریای پدر و مادرم! هر جا هر چی شد من اولین مقصر بودم. این مثل یک قانون بود. دوباره گریه اش گرفت. -احساس تنهایی تو این سال ها عین خوره تموم جونم رو خورد، ولی دم نزدم. نه که نخوام ها، نه! فقط چون حقش رو نداشتم.
  6. 26 بهناز که حتی یک درصد هم انتظار دیدنش را نداشت لحظه ای اشک هایش بند آمد، ولی طولی نکشید که شدت اشک ریختنش بیشتر شد. یاس باز هم تلاش کرد. نمی دانست چرا آنطور از دیدنش به این وضع، غمگین شد. -خواهش می کنم بهناز! نگرانم کردی. زمین خوردی؟ جاییت درد می کنه؟ بهناز احساس کرد بی پناه تر از هر وقت دیگری است و از همه ی دنیا متنفر! عقده های سر باز کرده اش تا حدی تلخ بود که ثانیه ای بی فکر یاس را هل داد و از جا برخاست. -ازت متنفرم! متنفرم که همه چیز داری. یاس، وحشت زده لبه ی دیوار را گرفت و خوشبختانه توانست تعادلش را حفظ کند. نگاهش به قدم های بهناز کشیده شد که به تندی و نامتعادل از او دور می شد. سر پا ایستاد و فکر کرد نمی تواند نسبت به او، و این حال بدش بی تفاوت باشد. از آنجایی که خیلی از او دور شده بود، فقط می توانست با دویدن به او برسد. عزمش را جزم کرد و به دنبالش دوید. -بهناز؟ وایستا! وایستا دختر! صدا زدن هایش بی فایده بود، چون فقط باعث می شد او تندتر از قبل دور شود. سرعتش را بیشتر کرد و با خوش شانسی توانست بازویش را بگیرد. بهناز غیظ کرده، با صورتی خیس از اشک به سمتش برگشت. عصبانی داد کشید. -چیه؟ چی می خوای؟ می خوای گریه کردنم رو ببینی تا دلت خنک بشه؟ خب ببین! می تونی فردا هم بری و همه جا جار بزنی. متاثر از حالش، به نشانه ی تسلیم دستانش را بلند کرد. -به جون خودم اصلا همچین قصدی ندارم. من فقط نگرانتم! اشک های بهناز دیگر جایی برای پرسرعت تر شدن نداشت. -نباش! نگران نباش! صدایش بی جان شد. -هیچکس نبود، تو هم نباش.
  7. 25 از در شرکت بیرون زد و خندان، نفسی کشید. امروز عجیب ه*و*س پیاده روی به سرش زده بود. حالا حالاها هم قصد خانه رفتن نداشت. اینجور قدم زدن دم غروب، آن هم تنها و هم قدم با نسیم های بهاری حسابی روحیه اش را شاد می کرد. کیفش را روی دوشش گذاشت و گام هایش را حرکت داد. باد ملایمی که می وزید حس خوبش را چند برابر کرد. به زمین زیر پایش نگاه کرد و در همان حال فکر کرد، در این لحظه یک قلم و بوم کم داشت تا تمام شوقش را به تصویر بکشد. باز هم لبخندی بی اراده زد. جای حدیثه خالی، در این مواقع که او بی جهت لبخند می زد می گفت"باز رگ شیرنیش زده بالا!" لبخندش، از افکار درون سرش به لبخند دندان نمایی تبدیل شد. در خاطرات و خیال هایش غرق بود که صدایی باعث شد، متعجب بیشتر دقت کند. صدا بیشتر شبیه به گریه بود، آن هم گریه ی یک دختر! به پاهایش سرعت بخشید تا زودتر عامل صدا را پیدا کند. همینکه از مقابل مسجد گذشت، محو و مات ماند. بهناز روی پله های مشرف به مسجد نشسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود. دیواری که مانع از آن می شد تا رهگذران به راحتی او را ببینند. حیرت کرده پیش تر رفت. بهناز آن قدر در حال خودش بود که اصلا متوجه اش نشد. شره های اشک، آرام از گوشه ی چشمانش باریکه راه انداخته بودند و او، او اما از هر زمان دیگری مظلوم تر به چشم می آمد. به خودش آمد و با عجله به طرفش رفت. با نگرانی روی یک پله پایین ترش زانو زد و دستش را گرفت. -بهناز؟ خوبی؟ چت شده؟
  8. 24 لطیفی همانطور که با دوربینش سر و کله می زد زیر چشمی، نیم نگاهی به خانم کرمی انداخت. -فکر کنم خانم کرمی بیشتر در جریان باشن. -من حواسم تو جلسه هم بهش بود. انگار اونجا هم عصبانی بود. اصلا مطمئن نیستم چیزی از حرف های بقیه فهمیده باشه. کرمی دخالت کرد. -از اونجایی که دختر درون گراییه نمی تونم مستقیما علت حالش رو بپرسم، که اگر بپرسم هم جوابی نمی گیرم. به کارتون برسید خواهشا، می دونید که کنجکاویتون بیهوده ست! چیزی نگفت و مشغول تکمیل کارش شد. لطیفی اما کلام را ادامه داد: -فکر کنم مشکل مالی داشته باشه. صبح شنیدم که از خانم بهرامی تقاضای برگه درخواست وام کرد. حتما سپهری جوابش کرده. -نگفت چه مشکلی داره؟ لطیفی چند برگه از کشوی میزش درآورد. -نه! همینم اتفاقی به گوشم خورد. کرمی جهت بحث را تغییر داد. -فکر کنم تو طرح جدید یکم به مشکل بربخوریم. آخه بدجور به این مرد میومد اهل ایراد گرفتن باشه. یاس خوشبینانه گفت: -مگه کارمون ایراد داره. ما که می دونیم تمام تلاشمون رو می کنیم، چرا باید نگران باشیم. لطیفی خنده ای کرد. -هنوز پرت به پر آدم بدقلق نخورده که اینجوری می گی. عوضش من تو این سال ها زیاد تجربه ش رو داشتم. حتی یک مرتبه به خاطر یکی از همین آدم های اطواری نزدیک بود اخراج بشم. یاس همچنان بر سر حرفش پافشاری کرد. -فکر نمی کنم اینطور که شما می گید باشه، فقط یکم زیادی دقیق و حساس بود که البته چندان بد هم نیست.
  9. 23 جلسه تمام شد و یک به یک از اتاق خارج شدند.. یاس آرام نزدیک بهناز شد. -مشکلی پیش اومده؟ انگاری خوب نیستی. بهناز شانه ی چپش را بالا انداخت. -چیزی نیست. فقط یکم خسته ام، همین! با گفتن این حرف، بدون آنکه بیشتر از آن صبر کند با عجله از کنارش گذشت. نامفهوم از رفتار گنگش برای خود، به نشانه ی ندانستن لب پیچ داد. خواست به طرف اتاقش برود که سمیر صدایش زد. -خانم کیانمهر! سرجایش ایستاد و به طرفش برگشت. -بفرمایید! -برای عکاسی، قبل از اومدن با شرکت تماس بگیرید و اطلاع بدید. می خوام اونجا باشم تا کارها بهتر انجام بشه. متعجب سکوت کرد. با خودش فکر کرد این مرد طوری حرف می زند که انگار او ناظر کار است. پس از ثانیه ای سکوت، آهسته اطاعت کرد. -بله، حتما! سمیر کارتی از جیبش درآورد. -این هم کارت شرکت! فراموش نکنید این کار رو بی نقص می خوام، پس دقت عمل از یادتون نره. فعلا خدانگهدار! یاس پاسخش را داد و از پشت سر خیره اش شد. این مرد عجیب بود انگار! خشک، جدی، مطمئن... هوفی کشید. زود بود برای قضاوت! راهش را به طرف اتاق خودشان کج کرد و وارد شد. لبخندی به آقای لطیفی زد و پشت کامپیوترش نشست، همزمان بهناز برخاست و عصبی بیرون زد. با چشمانی گرد شده، کمی بر و بر نگاه کرد. -مشکلی پیش اومده؟ این چرا عصبانی بود؟
  10. 22 *** یاس لیوان چایش را روی میز گذاشت که همزمان خانم کرمی صدایش زد. -جانم؟ کرمی، به اتاق آقای سپهری اشاره کرد. -مثل اینکه طرح تبلیغاتی جدید داریم، اونم با مشارکت گروهی! -من هنوز طرح قبلی رو تموم نکردم. چطوری بیام رو کار جدید؟ کرمی شانه بالا انداخت. -فعلا که طرف قرارداد تو اون اتاق نشسته و قراره برامون توضیح بده که تو چه سبک کاری می خواد. اینطور که معلومه کار سبک نیست، فکر نکنم کمتر از دوماه تموم بشه. فعلا بیا بریم تا ببینیم چی پیش میاد. سری تکان داد و مقنعه اش را مرتب کرد. صفحه ی گوشی اش را بالا آورد تا به اصطلاح نقش آینه را برایش بازی کند. -بهناز اونجاست؟ کرمی به معنای تایید چشم روی هم گذاشت. با هم به سمت اتاق جلسه رفتند و بعد از زدن چند تقه ای، وارد شدند. یاس تا سر بلند کرد که احوالپرسی کند، با همان مردی روبرو شد که چند هفته پیش در پارک دیده بود؛ با این حال سعی کرد تعجبش را عیان نسازد و با متانت رفتار کند. تعارفات که تمام شد همگی نشستند. آقای سپهری دست روی میز گذاشت و سرفه ی مصلحتی ای کرد. -خب با توجه به حرف هایی که آقای میرانفرد گفتن ما با یک پروژه ی... یک ساعتی در اتاق ماندند و بعد از توافق طرفین، قرارداد بسته شد. این میان، تنها کسی که اصلا رازی به نظر نمی رسید بهناز بود. تمام مدتی هم که مشغول گفتگو درباره ی پروژه ی تبلیغاتی بودند او اخم کرده به میز زل زده بود.
  11. 21 حدیثه، نظری خندان به یاس انداخت. -داداش غیرتی داشتن هم داستان داره ها! خب... سر به سمت او برگرداند. -تعریف کن ببینم، عموت اینا چی گفتن اون لحظه؟ اندک اندک، خنده زیر لب های او هم ریشه زد. -عمو هیچی نگفت. ولی عوضش زن عمو خیلی عصبانی شد،بعدشم به مامان گفت خوبه که کتاب های تربیت فرزند بخونی. خندید. -اوه اوه! اونجا فقط یک یاس می طلبید تا ضیافت امشب رو کامل کنه. یاسین خودش را به حدیثه نزدیک کرد و با ذوقی شیطنت آمیز خندید. -یک چیز بگم؟ چشمان منتظرشان باعث شد تا ادامه دهد: -وقتی داشت با مامان حرف می زد پاشنه ی کفشش رو کندم. یاس اخم کرد. -این کارت خیلی زشت بود. اگه مامان بفهمه... حدیثه با آرنج به پهلویش کوبید. -بی خیال دختر! بذار یکم خوش باشیم امشب! دربیا از فاز پاستوریزه بودنت. یاسین که عاشق اینجور شیطنت ها بود، حسابی از طرفداری اش سر شوق آمد. با خنده گفت: -اگه یک روزی کارخونه لبنیات بزنم حتما اسم یاس رو کنار پاستوریزه میارم. به نقاشی روی بوم اشاره کرد. -می خوای تو این رو کامل کن، من و حدیثه هم بشینیم خاطره خنده دار بگیم. یاس پس گردنی نه چندان محکمی به او زد و کنار تخت برای خودش تشک پهن کرد. -شما تا صبح بشینین، من که حوصله اتون رو ندارم. کلی هم خوابم میاد. یاسین با پررویی دستانش را بهم کوبید. -آخجون! پس فیلم ترسناک ببینیم.
  12. "پروژه‌ی ذهنی" زمان‌هایی می‌شود همانطور که یک‌جا نشسته‌ای، با خود فکر‌های عجیب و به نحوی غریب می‌کنی. مثلا در این برهه زمانی این فکر به سراغم آمده که چقدر دلم می‌خواهد یک بازیگر سینما، تلوزیون یا حتی تئاتر باشم. شاید هم در همین لحظه یک بازیگر سینما، تلوزیون یا حتی تئاتر باشد که دلش بخواهد جای من، پشت چرخ خیاطی‌ام بنشیند. کسی چه می‌داند، امکان دارد برخلاف من از صدای خِرخِر چرخ خیاطی خوشش هم بیاید. یا که دوست داشته باشد استکانی را چای بریزد و مابین میله بلند نخ‌ها و میله ماسوره گردان بگذارد تا چای به حد مطلوبش خنک شود. این امکان‌ هم وجود دارد که دلش بخواهد وقتی تسمه سیاه شده چرخ می‌چرخد و پُرز و روغنش را در هوا پخش می‌کند، ذراتی هرچند ریزی و کمی که داخل استکان می‌اندازد را نگاه کند. خب می‌شود که برایش خوشایند باشد. یا که وقتی می‌خواهد چای را سر بکشد، اول انگشت کوچکش را داخل استکان فرو ببرد و پرزهای سفید رنگ نشسته بر سطح چای را با انگشت بگیرد. به نظر من شخص دیگری هم باید باشد. شخصی که از دیدن این صحنه خوشش نیاید. مثلا کسی که از استنشاق بوی روغن، در چند فرسخی‌اش هم حالش بد بشود، چه بسا که پشت چرخ، روی صندلی نشسته و پای روی پا انداخته بخواهد همان مخلوط چای و روغن و پرز را با ولع بخورد. یا که از فرو بردن انگشت میان چای هم مشمئز شود، نمی‌دانم. اصلا چرا دور برویم، همین خود من. شاید من هم بازیگری را فقط از دور دست خوشم بیاید. این امکان وجود دارد که وقتی در عمل انجام شده قرار بگیرم ترجیح بدهم از آن مکان دور شوم و به همان چرخ خیاطی و خِرخِر بی‌امانش پناه ببرم! اما خب این را هم نمی‌دانم. در واقع هیچ کسی از دقایق بعد خود هم خبر ندارد چه بسا که از روزی، ماهی و یا سالی بعد بخواهد حرف بزند و از گفته خود مطمئن باشد. در همین لحظه یک ضرب‌المثل به یادم آمد که می‌گوید هرکسی را بهر کاری ساخته‌اند. حالا فرقی ندارد چه کاری باشد. می‌خواهد یک کار هنری باشد، یا گل فروش سر چهارراه، یا یک دکتر مغر و اعصاب و یا هم یک خیاط ساده، پشت چرخ خیاطی.
  13. 20 یاسین با لب های آویزان سر پایین انداخت. -به خدا از دهنم در رفت. حدیثه دخالت کرد. -شما آروم باشید خاله جون! از این مسائل پیش میاد. همین خواهر من، پارسال یک سوتی ای جلوی کل فامیل پدریم داد که مادرم تا یک ماه کمر به قتلش بسته بود. طبیعیه باور کنید. بچه ان دیگه، گاهی اینطوری می شه. -آخه این خرس گنده کجاش بچه س؟ یازده سالشه هنوز نمی دونه نباید بی فکر دهن باز کنه. راست راست تو چشم های عموش زل زده، جلوی اون همه آدم می گه فرید پیر شده، باید با پیرزن ازدواج کنه نه با خواهر من! دهان حدیثه و یاس باز ماند. پس از گذشت چند ثانیه، در نهایت حدیثه نتوانست خودش را کنترل کند و شلیک خنده اش به هوا پرتاپ شد. غش غش خنده اش یاسین ترسیده را کمی آرام کرد. یاس هم زیر زیرکی می خندید. تمام تلاشش این بود که مادرش را بیش از این عصبانی نکند. -از دست شما! ببینشون تو رو خدا، این ها از صدتا بچه هم بدترن! چشم غره ای به آن ها رفت و از در خارج شد. حدیثه به زحمت توانست کمی از خنده اش بکاهد. چشمکی به یاسین زد. -حالا چی شد که اون رو گفتی؟ -آخه عمو گفت اگه یاس و فرید ازدواج کنن، فرید همبازی خوبی برای یاسین می شه، منم... زیر چشمی نگاهشان کرد. -بدم اومد اونجوری گفتم.
  14. 19 صدای در باعث شد هر دویشان روی تخت بشینند. -فکر کنم اومدن. از جا برخاست و به طرف در رفت. همزمان با باز کردن در، یاسین عین گلوله خودش را توی اتاق پرت کرد. -یاس من رو بگیر که امشب از کنارت تکون نمی خورم. با دیدن یاس و حدیثه که با چشمان گشاده شده نگاهش می کردند شانه بالا انداخت و مستاصل سر خاراند. -فکر کنم بازم مامان رو عصبانی کردم. حدیثه خندید و به کنار دستش اشاره زد. -بیا اینجا تعریف کن ببینم چیکار کردی؟ اگه من رو بخندونه قول می دم امشب ازت محافظت کنم. یاسین مردد کمی فکر کرد و سپس کنارش نشست. -اگه بگم احتمال اینکه یاس هم به مامان اضافه بشه زیاده! حدیثه، هنوز هیچی نشده، خنده ای کرد و با هیجان منتظر شد. -پس زودتر بگو تا حداقل من و تو هم تیم شیم. چشمان قهوه ایش را با تردید از یاس گرفت و کمی به حدیثه نزدیک تر شد. -داشتیم با فرید بازی می کردیم، عمو الکی خندید. بابا فکر کرد من یکاری کردم واسه همین پرسید چی شد، بعد... پریسا عصبی در دهانه ی در ظاهر شد. -زود برو تو پذیرایی یاسین، می خوام باهات حرف بزنم. حدیثه به رسم ادب از جا بلند شد. -سلام خاله جون! حالتون خوبه؟ ببخشید مزاحم شدم. پریسا با دیدن او اندکی نرم شد و بعد از احوالپرسی از خودش و خانواده اش، دوباره به پسرش اشاره زد. یاس دست مادرش را گرفت. -چی شد مامان؟ خونه ی عمو رو با شیطونی هاش بهم ریخت؟ پریسا انگار که از یادآوری دوباره اش عصبانی شده باشد، شالش را از روی سر برداشت و به چشمانش دست کشید. -کاش با شیطنت هاش اونجارو بهم می ریخت. اگه بدونی چطور جلوی خانواده ی عموت من رو سکه ی یک پول کرد.
  15. 18 حدیثه لب پیچاند. -منظورت خواستگاری و ایناست؟ یاس چشم روی هم گذاشت و او دنباله ی حرف را گرفت. -حالا چرا تصمیم اشتباه؟ مگه تو چته؟ خندید. -من چیزیم نیست. اونم چیزیش نیست. منتهی ما بهم نمی خوریم. طرز تفکرش درست عکس چیزیه که تو ذهن منه! ما اونقدر با هم تناقض داریم که فکر به با اون بودن هم من رو می خندونه. پلک هایش را بهم نزدیک کرد و با ادا شکل قلبی در هوا کشید. -در ضمن، من تا کسی از عاشقی زیاد به پام نیفته تو دام نمیفتم. حدیثه با تاسف خندید. -دلت خوشه خواهر! دوره ی شیرین و فرهاد گذشته، الان دور دور پوله! روپوش کارش را درآورد و کنارش روی تخت نشست. -به نظرت پول خوشبختی میاره؟ حدیثه، با ناراحتی نمایشی ای به سوراخ روی تیشرتش اشاره کرد که در واقع مدل تیشرت بود. -پول که داشته باشی خوشبختی میاد. چه بخوای و چه نخوای! مثلا اگه من پول داشتم مجبور نبودم از فقر، تیشرت پاره بپوشم. خنده ای کرد. به پشت، روی تخت دراز کشید و به سقف اتاق خیره شد. -گذشته از شوخی پول هرگز نمی تونه ضامن خوشبختی باشه. حدیثه هم کنارش ولو شد. -ولی قبول کن که عشق تنها هم نمی تونه کسی رو خوشبخت کنه. همین مبین اگه شرایطش رو نداشت بهش آنچنان بها نمی دادم. -حتی همین الان؟ مردد شد و بالش روی تخت را بغل زد. -الان فرق می کنه. این دوست داشتنه یه جوری تو قلبم رسوخ کرده که بتونه ظرفیتم رو نسبت به بعضی مسائل بالا ببره. سرش را به طرف یاس برگرداند. -ولی تو اشتباه من رو نکن. بذار همینطور مستقل بمونی. متعهد شدن خیلی سخته! به عشق بها نده. به قول مامانم یک جا که انتظارش رو نداری می سوزونتت.