رویآ

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    180
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد رویآ در جون 11

رویآ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,430 Excellent

درباره رویآ

  • درجه
    چهار ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • سطح تحصیلات
    لیسانس
  • بهترین رمان
    اسطوره

آخرین بازدید کنندگان نمایه

589 بازدید کننده نمایه
  1. پارت نود -حالا اگه اجازه بدید این دو تا جوون برن تو اتاق حرفاشون رو بزنن. نگاه لرزانش را به پدرش که ساکت و در فکر بود دوخت. مصطفی خان بی توجه به چشمان ملتمس آغوش سری تکان داد. -خواهش می کنم. مادرش لبخند ذوق زده ای زد،این پسر به دلش نشسته بود. -مامان سهیل رو به اتاقت راهنمایی کن. آغوش کلافه بلند شد و چادرش را جمع کرد. سهیل ایستاد تا اول آغوش داخل شود. روی تخت نشست و به سهیل تعارف کرد بنشیند. سهیل به اتاق نگاهی کرد و نشست. عرق کرده بود و استرس داشت،خونسردی آغوش هم اضطرابش را بیشتر می کرد. آغوش چادرش را روی شانه هایش انداخت و به پنجره خیره شد،نمی دانست از کجا شروع کند و چه بهانه ای برای جواب منفی اش بدهد. -ببینید آقای آقازاده. نفسی گرفت. -قصد ازدواج ندارم. سهیل متعجب به چشمان عجیب و زیبایش خیره شد -دلیل منطقی دارید؟ اخم کرد. -به هر حال جوابم منفیه! -پای کسی در میونه؟ لب هایش را بهم فشرد،می ترسید چیزی بگوید و به گوش پدرش برسد. -نه! -پس من انقدر میرم و میام تا اجازه بدید با هم آشنا شیم و هم رو بشناسیم. چیزی نگفت و انگشتانش را در هم فشرد. سهیل بلند شد و از اتاق بیرون رفت. میهمانان که رفتند،فاطمه خانوم عصبی چادرش را از سر کند. -چی گفتی به پسره؟ خونسرد پیش دستی ها را به آشپزخانه برد و روی سینک گذاشت. پدرش نیم نگاهی به همسر عصبی اش کرد و پوفی کشید. -من میرم بخوابم،خیلی خسته ام. فاطمه خانوم متعجب از بی خیالی آقا مصطفی رو به آغوش کرد. -چی شد؟ -مامان من فقط گفتم قصد ازدواج ندارم همین.
  2. بله استاد،واقعا غم آغوش و حس می کنم و تک تک لحظات و لمس خیلی خوبه
  3. پارت هشتاد و نه سامیار نگاه گذرایی به دلارام کرد، دستش را به نشانه ندانستن تکان داد و روی پشیانی اش گذاشت و چشم بست. نمی خواست کسی بفهمد با ۳۰ سال سن،تاب دوری برادرش را ندارد. دوسال قهرش را تاب آورد چون کنارش بود. خودش هم نمی دانست این همه وابستگی از کجا نشات گرفته. دلارام کنارش ایستاد و سعی کرد پرانرژی باشد. -سامی من یه جفت حلقه دیدم محشر. سامیار به ذوقش خندید و خواست چیزی بگوید اما پیج اش می کردند. -من باید برم آرام جان،توام برو خونه،غروب میام دنبالت. باشه ای گفت و سامیار بیرون رفت. پوفی کشید و کیفش را برداشت،سامیار را دوست داشت و تمام این کم بودن هایش را به جان می خرید. *** -آغوش جان. آغوش که مشغول چک کردن موبایلش بود،بی حواس بلند شد و داد زد. -بله؟ ناگهان با یادآوری موقعیت دستش را روی دهانش کوبید و حرص زده چشمانش را بست. مادرش لبش را گزید و رو به میهمانان لبخند خجالت زده ای زد و بلند شد و به آشپزخانه رفت. چادرش را جمع تر کرد و بازوی آغوش را گرفت. -ورپریده ببینم میتونی آبروی من و بابات رو ببری. آغوش سرش را پایین انداخت و معذرت خواهی کرد فاطمه خانوم که دلش آرام نشده بود نیشگونی از بازوی لاغرش گرفت و ناله اش را در گلو خفه کرد و اشک در چشمانش حلقه زد. -مامان! مادرش اخم کرد و بیرون رفت. خدا آخر و عاقبتش را بخیر کند. چای ریخت و چادر گل گلی اش را روی سرش مرتب کرد. نفس عمیقی کشید و بی توجه به سوزش بازوی مصدوم اش سینی را برداشت. -دستت درد نکنه عروس گلم. اخم در هم کشید و نگاه رنجیده اش را به پدرش که او هم اخم در هم کشیده بود دوخت و چای تعارف کرد.
  4. پارت هشتاد و هشت -تهمینه من...من... شوکه بود و زبانش بند آمده بود. بلند شد و مستاصل موهای جوگندمی اش را در چنگ گرفت. تهمینه دیده بود او را... شرمندگی کمرش را خم کرد و توان را از پاهایش گرفت. روی صندلی کنار پنجره نشست و چشمانش را مالید. -چی شد؟ صدایش را پایین برد و پر از بغض گله کرد. -چطور تونستی فرهاد؟چی برات کم گذاشتم؟این بود جواب این همه سال زندگی و عشق؟ هق هق اش که بلند شد،بی طاقت به سمتش رفت و جلوی پاهای آویزان از تخت اش زانو زد. -من نمی دونم چرا و چطور شد اونکار رو کردم. اما قسم می خورم هیچ عشقی در کار نبود. پوزخند تهمینه قلبش را فشرد. -ببخش تهمینه،ببخش خانوم؛می دونم اشتباه کردم... سرش را میان دستانش گرفت و سکوت کرد. حتی فکر اینکه تهمینه در آن حالت او را دیده برایش عذاب آور بود و خود را لعنت کرد. -چرا ساره؟ *** سامیار خسته روی صندلی نشست و شقیقه های دردناکش را فشرد. چند تقه به در خورد و دلارام لبخند به لب داخل اتاق شد. -سلام آقای دکتر. لبخند خسته اش زد و بلند شد. -سلام عزیزم،چطور شد اومدی بیمارستان؟ شانه ای بالا انداخت و روی صندلی چرم قهوه ای نشست. -دلم تنگ شد،ناراحتی برم خب. شوخی کلامش را گرفت اما خیلی جدی اخم کرد. -دیگه نشنوم این حرف رو. دلارام مثل همیشه پر انرژی و لبخند به لب،دستش را روی چشمش گذاشت و کمی سر خم کرد. -چیزی می خوری برات بیارن؟ دلارام بلند شد و به سمت میز سامیار رفت. -نه،اینجا آدم دلش نمی کشه چیزی بخوره. شانه ای بالا انداخت و لبخند ملیحی رو به سامیار زد. -بریم بیرون؟ روی صندلی اش نشست و دوباره شقیقه اش را میان انگشتانش فشرد. این درد لعنتی دست از سرش بر نمی داشت. -نه عزیزم الان شیفتم. دلارام روی میز خم شد و قاب عکس را برداشت. -دلت براش تنگ شده؟ سامیار آه کشید و هیچ نگفت. دلارام بی حرف عکس را سر جایش گذاشت و فکر کرد این دو برادر چقدر شبیه هم هستند. نگاهش را بالا کشید و روی صورت عب*و*س اش ثابت نگه داشت. -از دستش دلخوری؟
  5. پارت هشتاد و هفت پنجره را بست و دستی به لباس خواب ساتنش کشید. زیرچشمی تهمینه را که بی توجه به او موهایش را مرتب می کرد نگاهی انداخت و دلش ضعف رفت برای این خوب بودن. مانند پسر بچه های خجالتی و دستپاچه،دستی میان موهایش کشید و لبخند کج و کوله ای بر لبانش نشاند. لبه تخت نشست و عصایش را کنار عسلی گذاشت. امشب اولین شب بعد از بهتر شدن تهمینه بود که دوباره اتاقشان یکی شده بود. سرفه مصلحتی کرد بلکه نگاه تهمینه را شکار کند. اما تهمینه بی اهمیت به مرد بچه شده کنارش،دراز کشید و ملحفه را روی خود کشید. دلخور بود و هنوز یادآوری آن صحنه عذاب محض بود! چشمانش را روی هم فشرد و سعی کرد به بوی عطر عشق جوانی اش که احساسش را قلقلک می داد و اتاق را پر کرده بود اهمیت ندهد. فرهاد خان اخم کرد و دستی به سبیل هایش کشید،نمی دانست تهمینه چرا با همه حرف می زد الا او! تنش را خم کرد و به آرنجش تکیه زد. نفس های نامنظمش بیداری اش را لو می داد. پوفی کشید و دراز کشید. -چرا... تهمینه چشمانش را بیشتر بهم فشرد و میان حرفش پرید. -اگه اینجام به خاطر بچه هامه که بیشتر از این عذاب نکشن. حس کرد غرورش شکست،اخم کرد و نشست. -این رفتارت ینی چی؟ عصبی چشمانش را باز کرد. نمی دانست؟چطور خودش را به ندانستن زده بود. صاف نشست و با تحقیر سرتاپایش را برانداز کرد. -آلزایمر گرفتی؟ در چشمانش خیره شد و ابروهایش بالا پرید. هنوز هم زبانش تیز بود وقتی ناراحت و دلخور بود. اما نمیفهمید دلیلش را! -نه،ولی نمی دونم تو چته. نیشخند زد و با غیض دراز کشید. -فقط کاری بهم نداشته باش همین. پوفی کشید و بلند شد. -تا نگی اجازه نمی دم بخوابی. لب هایش را بهم فشرد مبادا فریاد بزند و خیانتش را جار بزند. -تهمینه! آخ که چقدر زیبا صدایش می زد. آهنگ صدایش را دوست داشت وقتی متنش نام خودش بود. لب های خشکیده اش لرزید و نشست. -من دیدمت. با یادآوری چیزی که دیده بود،آتش خشمش زبانه کشید و صورتش سرخ شد. فرهاد خان متعجب اخم کرد. -کجا؟
  6. من فقط می تونم بگم عاشق این رمانم و عاشقشم و عاشقشم قلم شما هیییییچ ایرادی نداره
  7. پارت هشتاد و شش خون در رگ هایش یخ بست؛چشمانش را روی هم فشرد و سکوت کرد. -عاشق کی؟ جرئت نکرد چشمانش را باز کند،پدرش اخم در هم کشید و رو به آغوش غیظ کرد. -چرا ساکت شدی؟جواب مادرت رو بده.عاشق کی؟ نفس عمیقی کشید و به پدرش نگاه کرد،سرخی چشمانش ترس در دلش انداخت. سعی کرد به خود مسلط باشد،دستش را بند نخ قالی کرد،شاید بهتر بود این موضوع را پنهان کند. کوهیار هم که نبود تا از او و احساسش دفاع کند. -نه! قلبش مچاله شد از این انکار و چشمانش نمناک. فاطمه خانوم چشم ریز کرد و به پشتی سبز آبی تکیه زد. -پس به اولین خواستگار خوبت جواب مثبت می دی. تند سرش را بالا گرفت و بی توجه به ناله مهره های بیچاره گردنش ملتمس به پدرش نگاه کرد. -بابا شما یه چیزی بگید. پدرش دست به زانو زد و بلند شد. -حق با مادرته. -من نمیفهمم چرا انقدر اصرار دارید من رو شوهر بدید. فاطمه خانوم بلند شد و کولر را روشن کرد و استکان کنار تلویزیون را با غر غر برداشت. -مامان! -داری با زندگیت لج می کنی،ما صلاحت رو می خوایم. لب هایش لرزید،بلند شد و کنار طاقچه ایستاد و دیوان حافظ پدرش را برداشت و به اتاقش پناه برد. *** عینکش را برداشت و به تهمینه که مشغول بافتن موهایش بود خیره شد. چون فرشته ای سپید مو با لباس آبی کاربنی گوشه تخت دو نفره شان نشسته بود و زیر لب چیزی زمزمه می کرد. ه*و*س نوازش ابریشم هایش انگشتانش را به کز کز انداخت. بلند شد و به سمت پنجره باز رفت که پرده های حریرش از خوشی همراه نسیم خنک معلق در هوا بازی می کردند.
  8. پارت هشتاد و پنج -بزن فوتبال ببینیم. برو بابایی گفت و کانال ها را بالا پایین کرد. سپهر در یک حرکت کنترل را از دستش کشید و با خنده عقب عقب رفت. نرگس هم با ذوق جیغ کشید. آغوش اما فقط نگاهش کرد و بلند شد،خیلی وقت بود حوصله شیطنت نداشت. آرام و مظلوم به اتاقش پناه برد و آنها را مبهوت از حرکتش بر جای گذاشت. باورشان نمیشد که این همان آغوش پر شیطنت و زورگوست. شب که پدرش و شوهر خاله اش به خانه آمدند،عزم رفتن کردند. -میموندید سوگل جان. در دل خوشحال بود اما سعی کرد بروز ندهد. سوگل مهربان خواهرش را ب*و*سید. -ان شاءالله دفعه بعد واسه امر خیر میایم. و به آغوش اشاره کرد. فاطمه خانوم هول به آغوش نگاه کرد و خنده سرسری کرد. -مواظب خودتون باشید. نرگس آغوش را بغل کرد و کنار لبش زمزمه کرد. -زن داداش خودمی. صورتش از حرص و خشم سرخ شد و آن ها به پای خجالت زدند. -قربون عروس خجالتیم برم. آقا مصطفی جدی شد و سرفه مصلحتی کرد. -هرچی خیره. آغوش اما پر از دلخوری نگاه از پدرش گرفت. حتی متوجه نشد که تمام مدت سپهر با شیفتگی تمام خیره صورت لاغر شده اش بود. در را که بستند،نفس آسوده ای کشید و روی تخت نشست. فاطمه خانوم خواست چیزی بگوید اما همسرش مانع شد. -بابا هروقت حوصله داشتی بیا حرف بزنیم. نگاهش را بالا کشید. -راجب چی؟ لحن جدی اش و فک سخت شده اش گویای جوابش بود. -میفهمی. داخل رفتند و آغوش ماند و هزاران فکر و خیال و دغدغه. بلند شد و دستی به تنه دوست قدیمی اش کشید. -توام فکر می کنی فراموشم کرده؟ قریب به دوسال بود شب و روزش یکی شده بود و زجر می کشید. چند دقیقه بعد روبه روی پدرش نشسته بود و سرش پایین بود. -دخترم،میدونی که جات روی چشمای من و مادرته؟ -می دونم. -می دونی که ما صلاحت رو می خوایم؟ سری تکان داد. آقا مصطفی دستش را گرفت و پیشانی اش را ب*و*سید. -آرزوی هر پدر و مادریه عروسی بچشون رو ببینن،من نمیگم سپهر،ولی انقدر خواستگارات رو پشت سر هم رد نکن. لبش را گاز گرفت و چشمانش را به هم فشرد. دردش را به که می گفت آخر؟ -روشون فکر کن،ماشاالله دیگه بزرگ شدی بابا،وقتشه که بری سر خونه زندگیت. -نمیخوام شوهر کنم. فاطمه خانوم لبش را گاز گرفت و روی دستش کوبید. -خاک به سرم،چرا نمیخوای شوهر کنی؟میخوای پشت سرمون چو بندازن دخترشون ایراد داره؟ مردمک لرزان چشمانش را روی دست مادرش نگه داشت. -من واسه حرف مردم زندگی... فاطمه خانوم دوام نیاورد و پر اخم زمزمه کرد. -عاشقش شدی؟
  9. پارت هشتاد و چهار ساعت کوهیار هم از همین مارک بود. نفس سنگینش را بیرون فرستاد و به سمت سپهر چرخید. -من یکم جلوتر پیاده میشم. سپهر قهر آلود باشه ای گفت و نگه داشت. شرط میبست حتی یک کلمه از حرف هایش را نفهمیده! حتی نفهمید سرسنگین رفتار کرد. پیاده شد و به سمت کتابفروشی رفت،کمی کتاب ها را زیر و رو کرد و بالاخره رمانی انتخاب کرد و بیرون زد. هندزفری اش را در گوش زد و آهنگی پلی کرد. روی نیمکت پارک نشست و به صفحه گوشی اش زل زد. کم کم داشت ناامید میشد از برگشتش. خدایا صبر! آخ که دیگر تاب و تحمل این بی خبری عذاب آور را نداشت. موبایلش را برداشت و به عادت تمام این روز ها و ماه هایی که بی او گذشت شماره اش را گرفت و پر بغض گوشی را کنار گوشش نگه داشت. صدای زن که پیچید بغضش شکست و زمزمه کرد. "با خودم بدون تو چیکار کنم؟" *** در خانه را باز کرد و خسته کیفش را روی تخت انداخت و دراز کشید. نرگس و سپهر که مشغول خنده بودند بیرون آمدند. -عه اینجایی؟کی اومدی؟ سرش را با اکراه به سمتشان چرخاند و به نرگس کنجکاو نیم نگاهی انداخت و نشست. -الان. کیفش را برداشت و بی توجه به سپهر به اتاقش پناه برد. لباس هایش را عوض کرد و به آشپزخانه رفت. مادر و خاله اش مشغول آماده کردن شام بودند. -سلام. -سلام مادر کی اومدی؟ لبخند زد. -کمک نمیخواید؟ خاله سوگل با لبخند گونه اش را ب*و*سید. -نه عزیزدلم برو استراحت کن. اخم کرد،اصلا محبتش به دلش ننشست!این محبت منظور دار حالش را بهم میزد. رو به مادرش کرد و تمام دلخوری اش را در نگاهش ریخت. از پدر و مادرش انتظار نداشت که موضوع به این مهمی را پنهان کنند. از خدا خواسته بیرون رفت و جلوی تلویزیون نشست.
  10. پارت هشتاد و سه خانواده اش خبر داشتند؟ نوچی کرد و کلافه مشتی به بالشش زد. پنجره را باز کرد تا هوای خفه اتاق عوض شود. موبایلش را برداشت و با چشمانی اشکی شماره کوهیار را گرفت. -دستگاه مشترک مورد نظر... حرصی گوشی را کنارش انداخت و سرش را میان دستانش فشرد. یک سال تمام بی خبری کشیده بود. پس کجا بود این مرد بی وفا،اشک هایش جاری شدند و دراز کشید. تقه ای به در خورد و متعاقبش در باز شد. -مامانم اینجا چرا اومدی؟ تند اشک هایش را پاک کرد و سرفه ای کرد تا گرفتگی اش برطرف شود. -الان میام. بلند شد و کمی ریمل زد تا پف چشمانش کم شود. به آشپزخانه رفت و مشغول جمع کردن ظرف شد. -چی شد خاله؟کجا رفتی؟ نیم نگاهی به نرگس در فکر کرد و سری تکان داد. -هیچی خاله،یکم سرم درد می کنه. *** -مامان من رفتم. فاطمه خانوم سرش را از آشپزخانه بیرون آورد. -خدا به همرات مادر. سپهر که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود تند بلند شد. -کجا؟واستا میرسونمت. -خدا خیرت بده خاله. ابرو هایش را در هم پیچید و دستش را مشت کرد. مزاحم خودشیرین! رو برگرداند و کنار حوض نشست؛پس ماهی هایش کجا بودند؟ بغض کرد و سرش را به سمت در چرخاند. سپهر حاضر و آماده پاشنه کفشش را انداخت و سویچش را با لبخند بالا گرفت. -بریم. پشت چشمی نازک کرد و بلند شد. اگر خودش هم برای پیاده روی بی حوصله نبود،محال بود همراهش شود. سپهر از سردی های بیش از حدش متعجب شد،دست برد و اناری از درخت چید و بویید. پا تند کرد و در را برای آغوش باز کرد و حواسش به نگاه پر اخمش که روی انار ثابت بود،نبود. اصلا خوش نداشت کسی به درخت انار نازنینش نزدیک شود. سوار شد و شقیقه هایش را ماساژ داد. یک سال و ۷ماه میشد که از کوهیار بی خبر بود.کجا رفته بود؟مگر نمی دانست یکی چشم به راهش نشسته؟ -شاد یا غمگین؟ گیج به سمت سپهر برگشت. -ها؟ خندید،چه بی ربط! به ضبط اشاره کرد. -آهنگ و میگم. شانه ای بالا انداخت و سرد زمزمه کرد. -فرقی نداره. -چته دختر خاله،خیلی تو خودتی ،اصلا اون آغوش سابق نی... نگاهش قفل مردی بود که پشت رل نشسته بود و روی فرمان ضرب گرفته بود.
  11. پارت هشتاد و دو -این همه تدارکات لازمه؟ فاطمه خانوم اخم کرد و در قابلمه خورش را بست. -نمی دونم نمکش کافیه یا نه. پوفی کرد و چشمانش را در کاسه چرخاند.اصلا حوصله خاله سوگل را نداشت. -حالا چرا تو ماه رمضون دارن میان؟ چای در قوری ریخت و پیچ سماور را باز کرد. -نمی دونم،حالا تو چرا انقدر ناراحتی؟جای تورو تنگ می کنن؟ شانه ای بالا انداخت و پشت میز نشست. چاقو را برداشت و مشغول درست کردن سالاد شد. چطور دوقلو های بی مزه اش را تحمل می کرد؟ *** صدای زنگ بلبلی حیاط که بلند شد مصطفی خان پیراهنش را به تن کرد و بلند شد. -اومدن خانوم. فاطمه خانوم ذوق زده چادر گل گلی اش را روی سرش انداخت و رو به آغوش کرد. -برو یه چیز بنداز رو سرت بیا استقبال. آغوش چشم گرد کرد. -حالا انگار کی داره میاد. اما با چشم غره مادرش سکوت کرد و به اتاقش رفت. جلوی آیینه ایستاد و روسری اش را از کمد بیرون آورد و روی سرش انداخت. دستی زیر چشمان گود رفته اش کشید و از اتاق بیرون رفت. پدر و شوهر خاله اش مشغول احوالپرسی بودند، سلام کرد و به آشپزخانه رفت. -سلام خاله. خاله سوگل با مهربانی جواب داد و در آغوشش کشید. -خوبی خاله جان؟ تشکر کرد و به سمت کابینت رفت و استکان آماده کرد. -پس دوقلو ها کجان؟ مادرش پرسید و او بی توجه چای ریخت و به پذیرایی برد. -دستت درد نکنه بابا. لبخند زد و به سمت آشپزخانه رفت. صدای خاله اش را شنید که پچ پچ می کرد. -این بچه چرا انقدر لاغر شده؟ -چی بگم خواهر من،بچه ام از بین رفته. و صدای لرزان مادرش چقدر درد داشت. چانه اش لرزید و قطره اشکی روی گونه اش راه گرفت. کوهیار بی وفا! دوقلو ها که آمدند خانه شلوغ تر شد؛حوصله شلوغی نداشت اما بقیه که گ*ن*ا*ه نکرده بودند شبشان با تلخی های او خراب شود. نرگس دستش را گرفت و دم گوشش زمزمه کرد. -گلوی داداشم پیشت گیر کرده ها. چشمانش تا آخرین حد باز شد و تند سرش را برگرداند. نرگس متعجب از عکس العملش کمی عقب رفت. -چت شد؟ اخم کرد. -سپهر غلط کرده. نرگس هم اخم کرد و نگاهی به جمع که حواسشان نبود انداخت. -غلط کرد چیه؟خب مگه دست خودشه. لبخند دندان نمایی زد. -قراره بیایم خواستگاری. شوکه به پدرش که مشغول حرف زدن با سپهر و شوهر خاله اش بود نگاه کرد. از سپهر و بامزه بازی هایش به شدت متنفر بود. در آنی صورتش سرخ شد و سرش داغ. بلند شد و بی توجه به نرگس به اتاقش پناه برد.
  12. پارت هشتاد و یک ظرف ها را شست و ظرف میوه را به پذیرایی برد و کنار پدرش نشست. -دلم برات تنگ شده بود بابا. مصطفی خان ب*و*سه ای بر شقیقه اش نشاند و چیزی نگفت. در این ۶ماهی که آزاد شده بود تقریبا هر روز این جمله را بر زبان می آورد. پدرش دلم تنگ شده می شنید و خبر نداشت هزاران درد دل از قلب دخترش بیرون میتپید و از فیلتر عقلش رد میشد و دلم تنگ شده تحویل می داد. فاطمه خانوم اما مشکوک بود و ترجیح می داد چیزی نپرسد. بهتر بود اگر چیزی هم هست خودش بگوید. صدای زنگ موبایلش از فکر بیرون کشیدش،بلند شد و به اتاقش رفت. قلبش در دهانش می تپید و منتظر نشانی از کوهیار بود. شاید خودش باشد! گوشی را برداشت و با دیدن نام راحله ناامید آه کشید و تماس را وصل کرد. -سلام راحله جان. -سلام و کوفت،کجایی دو بار زنگ زدم. بی حوصله دستی به پیشانی اش کشید و روی طاقچه نشست. -چه خبر از اونورا؟ -همون اتفاقای همیشگی،تنها خبر خوب اینه که هفته دیگه نامزدی سامیاره. آه کشید و دلش سوخت برای قلب عاشق سامیار. -بیچاره! کاش میتوانست از کوهیار بپرسد. -بیچاره چیه؟با نازیلا که نه با همون دختری که دوسش داره. خوشحال شد،اما چیزی هم نگفت،دلش به حال خودش سوخت. -ساناز ام حامله اس. مبارکه زیرلبی گفت و سرش را به شیشه چسباند. -یه سری به ما بزن. -از تهمینه خانوم چه خبر؟ وقتی از عمارت رفت که تهمینه خوب شده بود،به طرز عجیبی با فرهاد خان سرسنگین بود اما قفل لب هایش را باز نمی کرد و هنوز هیچکس نفهمیده بود چه شده! -هیچی هرروز بهتر میشه،دکترش میاد اینجا دیگه. آهانی گفت و باز هم سکوت کرد. -اه چقدر بی حالی تو،من برم ساره صدام میزنه،فعلا. گوشی را روی تخت کنار پنجره انداخت و زانوهایش را بغل زد.
  13. پارت هشتاد لبخند زد و عقب عقب رفت،دل کندن سخت بود و رو گرفتن سخت تر. چشمان اشکی آغوش قلب شیفته اش را به آتش می کشیدند. آغوش هول گردنبند و ان یکادش را باز کرد و به سمتش دوید؛ایستاد و متعجب به گردنبند خیره شد. -این رو بابام از کربلا آورده خیلی برام با ارزشه... صدایش لرزید. -مال تو. حسی به شیرینی عسل به آرامی زیر زبانش نشست و طعم تلخ دهانش را از بین برد . نگاهش را قفل رنگین کمان چشمان آغوش کرد. -مگه نمیگی برات باارزشه؟ لبخند نمکینی روی لب هایش نشست و نگاهش را بند دکمه پیراهن کوهیار کرد. -تو باارزش تری. لبخند روی لب هایش دوید و گردنش را کج کرد. -ببندش. سری تکان داد و با دستانی لرزان گردنبند را بست. -میسپارمت به خدا. و آرامش چون نسیمی خنک و بهاری روحش را در آغوش کشید! بالاخره دل کند،دستی تکان داد و رفت. جان از پاهای آغوش هم رخت بست و فرو ریخت. *** -آغوش بابا بیا افطار. نگاه از حوض خشکیده وسط حیاط برداشت و به پدرش که در چهارچوب در ایستاده بود و با لبخند به دختر زیادی آرام شده این روز هایش نگاه می کرد،خیره شد. نگرانی در نگاه پدر و مادرش را می دید و از کنارش می گذشت. چه از دستش بر می آمد وقتی حال دلش بدجور پس بود و دارو لازم بود. دستان یخ زده اش را به زانویش زد و بلند شد. کلمات را گم می کرد و سکوت را ترجیح می داد. روبه روی پدرش ایستاد و سعی کرد لبخند بزند؛لب هایش کج شدند و به هر چیزی شبیه بود جز لبخند. به چین های عمیق پیشانی پدرش خیره شد و اخم کرد. کی انقدر پیر شده بود؟ مصطفی خان غمگین پیشانی آغوش را ب*و*سید و به سمت آشپزخانه برد. حتی زندان هم انقدر که چشمان گود رفته و صورت بی رنگ و روی دخترکش از پا انداخته بودش،پیرش نکرد. آه کشید و نشست. فاطمه خانوم به روی آغوش لبخند زد. -خوبی مادر؟ سری تکان داد و موهایش را از جلوی صورتش کنار زد. صدای اذان که از رادیو پخش شد،با بسم الله شروع کردند. یک سال از رفتن کوهیار گذشته بود و دریغ از یک تماس خشک و خالی. هر لقمه که می خورد،بغض میشد و در گلویش خش می انداخت. سعی کرد جلوی پدر و مادرش خودش را کنترل کند. زمزمه کرد. -خودم جمع می کنم مامان. و استکان ها را از روی سفره جمع کرد. فاطمه خانوم خواست چیزی بگوید اما با اشاره همسرش سکوت کرد. کاش می فهمیدند دردانه شان چه مرگش شده!
  14. خب من قبلش رمان های مورد علاقم رو معرفی کردم اما رمان خودم رو به همه ترجیح میدم یادم تورا هم آغوش بود اسم اصلیش ولی ایراد گرفتن و شد یادم تورا هم قفس ولی در کل بهترین رمانی که خوندم آسمان دیشب آسمان امشب بود
  15. اسطوره محشره من عاشقشم پرستار من دوسش دارم آسمان دیشب آسمان امشب خط به خط تا تو اثر استاد نجمی یه رمان خوندم اسمش یادم نیست ولی خط به خطش زیبا و تحسین برانگیز بوده قلبم را نمیدونم چی چی بود چاپی البته