Mahdis_Aghili

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    390
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Mahdis_Aghili در می 22

Mahdis_Aghili یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

792 Excellent

درباره Mahdis_Aghili

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    اصفهان
  • سطح تحصیلات
  • بهترین رمان
    سری کتاب های هری پاتر،یک فنجان چای با خدا،بی بهانه، سیزده هشتاد و نه،عذاب دوست داشتن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,024 بازدید کننده نمایه
  1. #پارت_پانزدهم #رزی_برای_تو -پس نیستش؟ منشی بدون نگاه کردن به هونیا همان طور که تند تند چیزی را تایپ می کرد،جواب داد: -نه خانم امینی.امروز یه مناقصه ی مهم برای شرکت داشتیم که پدرتون آقا بهزاد رو فرستادند. شالش را کمی جلوتر کشید و اخم کرد. -نمی تونم برم داخل اتاق کارش؟ منشی که زن جوانی بود سرش را بالا آورد و با حرص به هونیا نگاهی انداخت. -نه خانم.مگه اینجا شهر هرته؟ اجازه نیست...اونجا یک حریم خصوصیه. لبانش را به هم فشرد.خیلی جالب بود که در شرکت پدرش برای هر کاری باید از این دختر بی اعصاب اجازه می گرفت! نفسش را بیرون داد و روی صندلی نشست. با صدای مردی که سرش را از در بیرون آورده بود،به خود آمد و به مرد که قیافه ی آشنایی داشت،زل زد. -خانم صفایی؟ منشی ناخن های بلندش را از روی صفحه ی کیبورد برداشت و صندلی را عقب کشید.صدای کشیده شدن چرخ صندلی روی سرامیک ،مغزش را خراشید. -اومدم مهندس. با شنیدن تق تق پاشنه های بلند منشی که از او دور می شد،لبخندی از سر پیروزی زد و از جایش بلند شد.قدم هایش را آرام برداشت و روبروی اتاق کار بهزاد ایستاد.نفسش را آرام بیرون داد و با ندیدن کسی در این دور اطراف،همان طور که کیفش را بر روی شانه هایش جا به جا می کرد دستگیره ی در را بدون سر و صدا پایین کشید.سریع در را بست و لبخندی زد."همیشه مرتب بودی بهزاد!" و لبخند تلخی روی لبانش نقش بست. زیپ کوله اش را باز کرد و بی توجه به صدای آن گل رز سفید را از درونش برداشت.نمی دانست چرا همیشه ی خدا دلش می خواهد به بهزاد گل رز هدیه دهد!آن هم با رنگ های مختلف...شاید چون خودش هم عجیب عاشق این گل بود و با دیدنش جانی تازه می گرفت،آن را برای هدیه مناسب می دانست. چشمش به یادداشتی با خط خودش افتاد که با ربانی به گل بسته شده بود: -ممنون از بهزاد عزیزم بخاطر کمک در پایان نامه ی دانشگاه... دوستدارت هونیا! طبع شاعری نداشت که بشیند و شعری بلند بسراید و در خیالش از هر قدم بهزاد خیابان را فرش کند،ساده بود و یادداشت هایش را هم ساده می نوشت... با صدای خنده ای که از اتاق کناری به گوش می خورد به خودش آمد و سریع از اتاق کار بیرون پرید.
  2. #پارت_چهاردهم *** انگشتانش را دور جام سرد شربت گره کرد و با استرس روی صندلی باغ نشست.با دیدن چهره ی دختر عمویش که با نفرت به او نگاه می کرد نیشخندی رد و با بی تفاوتی چهره اش را به سمت مخالف برگرداند. بالاخره لیسانسش را گرفته بود و پدرش به همین مناسبت مهمانی ای در باغ خانه اشان ترتیب داده بود.خب چرا باید با توجه به رفتار بقیه این شب خوب را خراب می کرد؟ دیگر کافی بود. نباید اجازه می داد که کسی خوشحالی اش را از او بگیرد و به جای آن آرام آرام غم و ناراحتی را در وجودش تزریق کند.چه می شد اگر زندگی را به خود آسان می گرفت؟ -سلام بر خانم مهندس! با دستپاچگی نگاهش را از ناخن های لاک زده اش گرفت و به صورت رایان چشم دوخت. -اوه...ممنونم از لطفت،اما هنوز اون قدری چیز بلد نیستم که بخوای من رو خانم مهندس صدا بزنی! رایان لبخندی زد و روی صندلی کنار هونیا جا خوش کرد. -خب بالاخره لیسانس داری دیگه!فرقی با ما ها نداری...فقط ما ها یه دو سال ناقابل اضافه تر خوندیم. لب هایش را به هم فشرد و طره ای از موهایش که آزاد بود را با استرس دور انگشت اشاره اش پیچاند.رایان لبخندی زد و صندلی اش را به هونیا نزدیک تر کرد. -دیگه چه خبر؟ نفسش را با درد بیرون داد.زشت نبود اگر به رایان می گفت که از او چندان هم خوشش نمی آید؟ -خبر خاصی نیست. این را گفت و از جایش بلند شد.دیگر تحملش را نداشت.می دانست بی احترامی کرده اما دیگر ظرفیت نداشت.اگر از جا بلند نمی شد چیزی می گفت که ممکن بود تمام حرمت های فامیلی را زیر پا بگذارد! با حرص دندان هایش را روی هم فشرد و به سمت بهزاد نگاهی انداخت که سخت مشغول گل گفتن و گل شنفتن با پسر عمه اش بود.آهی کشید.او خیلی غریب بود!خیلی غریب و البته تنها... از دار دنیا یک بهزاد را داشت که همه او را برادر هونیا می نامیدند .حالا بهزاد هم برایش مهم نبود که این هونیای به اصطلاح خواهر الآن چه کار می کند! -هونیا؟عزیز دلم؟ به سمت عمه اش که او را صدا زده بود برگشت و لبخند تصنعی ای که پشت آن نفرتی خاموش جا خوش کرده بود،زد. -بیا بشین اینجا پیش ما. ما؟مگر چند نفر بودند؟کلافه نگاهی به دو رو اطراف انداخت و با دیدن رایان که با فاصله ی نه چندان دور کنار مادرش نشسته بود با ناراحتی و از سر ناچاری به سمت عمه اش رفت. -چطوری عروس گلم؟ لپش را از درون گاز گرفت تا حرف های نامربوطی که در ذهنش چرخ می خوردند را از فکرش بیرون کند. -ممنون عمه جون. و با حرص لبخندی به رایان زد و لب زد: -بچه ننه. رایان یک تای ابرویش را بالا انداخت و لب هایش را با انزجار جمع کرد. -تبریک می گم بابت تموم شدن دانشگاهت. -ممنون ولی دانشگاه چیز مهمی هم نبود. این حرف را گفت تا از گفتن"به تو ربطی نداره"جلوکیری کند. عمه اش مهربان بود و لطف خاصی نسبت به هونیا داشت ول یهونیا نمی دانست که چرا آب او با عمه اش در یک جوب نمی رود. -نبودی اون روز مهمونی خونمون عزیزم.جاتون خیلی خالی بود.الآن بهتری؟سرت درد نداره؟ انگشت هایش را در هم حلقه کرد و سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. -حیف شد خودمون هم خیلی دلمون می خواست بیایم. و در دل پوزخندی زد. -سرم هم بهتره،ممنون از احوال پرسیتون... و با گرفتن اجازه ای بدون منتظر ماندن برای شنیدن حرفی از جانب عمه اش از جا بلند شد و سرگردان به سمت دیگری رفت.
  3. #پارت_سیزدهم با صدای داد هونیا از خواب پرید. ‌-بهزاد! نمی خوای اون لامصب رو جواب بدی؟ تازه توجهش به موبایلش که بی وقفه با صدای بلند زنگ می خورد، جلب شد و سرش را با خواب آلودگی از روی بالش برداشت. روی تخت نشست و چشمانش را بست. زنگ تماس قطع شد؛ ولی باز شروع به زنگ خوردن کرد. بهزاد فحشی نثار کسی که پشت خط بود کرد و به سمت موبایلش رفت. با دیدن نام رز روی صفحه، خواب از سرش پرید؛ گلویش را صاف کرد و تماس را وصل کرد. -سلام رز. خوبی؟ - من می تونم بیام. سکوت کرد. چقدر بی مقدمه! مگر آمدن به این سفر اجبار بود؟! -زمان و آدرس جایی که میخواین برین رو برام پیامک کن. ‌بهزاد چشمانش را گرد کرد و گفت: -نه لازم به این کار ها نیست! خودم میام دنبالت! رز مکثی کرد و نفس عمیقی کشید. -باشه. پس زمانش رو برام پیامک کن. -باشه. و بدون خداحافظی قطع کرد. حوصله ی هیچ چیز را نداشت. پس از چهل و هشت ساعت بالاخره خوابش برده بود و در کل نیم ساعت هم نخوابیده بود که رز زنگ زده بود. نمی توانست موافقتش را در پیامک اعلام کند؟ یا بعدا زنگ بزند؟ "بی عقلی"نثار رز کرد و خود را روی تخت انداخت. *** از اتاقش بیرون آمد، پله ها را دوتا یکی کرد و به سالن رسید. هونیا روی کاناپه دراز کشیده بود و با هندزفری آهنگ گوش می داد. عمویش هم میزی زیر پای خود گذاشته بود و پای شکسته اش را روی آن قرار داده بود. زن عمو هم مشغول گشت در موبایلش بود. بهزاد سلامی داد و کنار هونیا روی کاناپه نشست. همه جواب سلام او را دادند و هونیا از میوه های داخل ظرف به او تعارف کرد. بهزاد سیبی برداشت و مشغول گاز زدنش ‌شد. نگاهش را به تلویزیون دوخت و به زنی که با شوهرش بحث می کرد نگاه کرد. مدتی بعد از دیدن آن سریال هم خسته شد و به سمت عمویش رفت. -عمو؟! میخواستم بگم که من یک هفته ای نیستم. اگه می شه بر گه ی مرخصیم رو امضا کنید. آقای امینی عینک سیاه رنگ مطالعه اش را از چشم برداشت و روزنامه را روی کاناپه گذاشت. خود را در جایش جا به جا کرد و با چشمان عسلی اش که درست مانند چشمان هونیا بودند به بهزاد نگاه کرد. تنها تفاوت در چشمان آن دو، طرز نگاه کردنشان بود. آقای امینی با جدیت نگاه می کرد ولی مهربانی از نگاه هونیا می بارید. همین طرز نگاه کردن زیبایی خاصی به صورت هونیا داده بود. صدای آقای امینی رشته ی افکارش را پاره کرد. - برای چی مرخصی می خوای؟ بهزاد لبانش را روی هم فشرد. جلوی هونیا چه می گفت؟ اگر قضیه را همین الآن می گفت معلوم نبود، هونیا تا کی بهزاد را اذیت می کرد. وجدانش به او نهیب زد :"بس کن بهزاد، هونیا که اینطوری نیست" نفس عمیقی کشید و حرفش را شروع کرد: -برای عوض شدن حال و هوامون با بچه ها سفر شمال چیدیم. یک هفته ای طول می کشه... آقای امینی سری تکان داد. هونیا هم که با این حرف بهزاد حواسش به مکالمه ی آن دو معطوف شده بود خودش را جلو کشید و گفت: -می شه منم بیام؟ بهزاد اخم کمرنگی کرد و گفت: -تو کجا می خوای بیای؟ بین دوستای من؟ اونم دوستایی که همه اشون مجردن؟ چیزی در دل هونیا تکان خورد و پایین ریخت. لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. بهزاد که فهمید هونیا نرم تر شده، نیش خندی زد و ادامه داد: -حالا از اونم که بگذریم... به سر هونیا اشاره کرد. -با این وضعت که نمی شه بیای مسافرت... آسیب می بینی. هونیا سری تکان داد و با گفتن"ببخشید " به طبقه ی بالا رفت. نمی خاست ذوقش را جلوی بهزاد نشان دهد و آتویی دست پدر و مادرش یا حتی بهزاد بدهد! حالش آن موقع خیلی دیدنی بود...
  4. #پارت_دوازدهم از جیب شلوار گشادش گوشی سفیدش را برداشت و به بهزاد داد. -میشه بذاریش داخل شارژ؟ بهزاد دستش را دراز کرد و با انگشتان کشیده اش گوشی را از دست هونیا گرفت. زمزمه کرد: -باشه. و از اتاق بیرون رفت و در را با احتیاط و بی سر و صدا بست. گوشی را در دستش تاب داد و به اتاق خودش که کنار اتاق هونیا بود رفت. دکوراسیون یک رنگ مشکی اتاقش چشمش را نوازش کرد. از بچگی عاشق این رنگ بود و از دیدن هر چیزی که حتی یک لکه ی سیاه هم روی آن بود لذت می برد. سیاه رنگ بدبختی بود. رنگ سیاه بختی...سرنوشت او را از کودکی عجین کرده بود با این رنگ نحسی که بهزاد کم کم عاشق آن شد. به سمت میز تحریرش که در سمت چپ اتاق قرار داشت رفت و گوشی هونیا را روی آن گذاشت. قاب عکس کوچکی را که مدت ها بود روی میز تحریر بهزاد جا خوش کرده بود را برداشت و با انگشت شستش چهره ی مادرش را نوازش کرد. به پدرش نگاه کرد که عجیب شکل بهزاد بود و عاشقانه دست مادرش را گرفته بود‌‌؛ و در آخر خودش که چهار سال بیشتر نداشت و رو به دوربین لبخند زیبایی زده بود. خوشبختی اش خیلی کوتاه بود. به وسعت عمر گل! کلافه گوشی هونیا را برداشت و قفلش را باز کرد. قفل موبایلش همیشه تاریخ تولدش بود! آیکون نارنجی رنگ مخاطبین را لمس کرد و واردش شد. سر جمع بیست مخاطب داشت که شامل خانواده و دوستانش بود. روی "آر" اینگلیسی ایستاد و نام رز را پیدا کرد. با دیدنش لبخندی زد. "خودشه" شماره ی رز را برداشت و در گوشی خودش سیو کرد. بعد هم موبایل هونیا را قفل و در شارژ قرار داد. صبر کرد. یک بوق، دو بوق، سر بوق سوم همان صدای پر از ناز در گوشی پیچید: -بفرمایید؟ بهزاد همان طور که به ساعتش که ساعت 6عصر را نشان می داد، زل زده بود‌؛ جواب داد: -سلام! رز نفس عمیقی کشید و با لحن خوشحالی گفت: -سلام!خوب هستید؟ بهزاد با دستش موهایش را به عقب هدایت کردو احوال پرسی های کلیشه ای ادامه پیدا کرد. رز بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد: -شما... شما شماره ی من رو از کجا آوردید؟ بهزاد دستپاچه جواب داد: -خوب راستش... از گوشی هونیا برداشتم! رز خندید: -عجب. هونیا روی گوشیش حساسه بفهمه دیگه هیچی! جالب اینجا بود که این موضوع برای رز هیچ فرقی نمیکرد! -می دونم. و بعد با هیجان ادامه داد: -راستش برای این بهتون زنگ زدم که من و دوستان برای یه سفر چند روزه ی شمال برنامه ریزی کردیم و من خواستم به شما هم بگم که اگه دوست داشتید بیاید! -هونیا هم میاد؟ بهزاد همین را کم داشت! که هونیا هم بیاید و سفر را به دهن او زهرمار کند. -با این وضعش که دیگه نمی تونه بیاد. -راست می گی.من فکرام رو می کنم و جوانب رو می سنجم،دیگه نهایتاً تا شب بهت خبر می دم. بهزاد ابرویش را بالا انداخت. یک دفعه از دوم شخص جمع به مفرد رسیده بود‌! نفس عمیقی کشید: -باشه. پس فعلاً. -فعلاً. گوشی را روی میز پرت کرد. این دختر چه داشت که بهزاد تا این حد جذب او شده بود؟
  5. #پارت_یازدهم -بفرمایید. نگاهش را از میز سفید رنگ بیمارستان گرفت و برگه ای که در دست حسابدار بود را گرفت. کارتش را از کیف پول قهوه ای رنگش برداشت و به سمتش گرفت. حسابدار به سمت کارت خوان رفت و کارت را کشید. -رمزتون؟ بهزاد کلافه سری تکان داد : -چهل و شش، هفتاد و دو. خدا می دانست چرا این رمز را که هیچ ربطی به هیچ چیز نداشت انتخاب کرده! با این حال بی خیال شد و کارت را از دست حسابدار گرفت. مهر ترخیص روی برگه زده شد و آن را به دست بهزاد دادند. تمام شد! نفس راحتی کشید و شقیقه هایش را با دست ماساژ داد.خواست به سمت اتاقی که هونیا در آن بستری بود برود، که صدایی آشنا او را میخکوب کرد. -آقا بهزاد؟ نفسش در سینه حبس شد. مگر می شد صاحب این صدای پر از عشوه را نشناسد؟ به عقب برگشت و سرش را بالا گرفت. رز را دید، مثل همیشه سر تا پا مشکی! رنگ مورد علاقه ی بهزاد. تضاد پوست روشنش با رنگ سیاه رز را خواستنی تر می کرد... ریملش کمی پخش شده بود و زیر چشمانش گود افتاده بود. چشمان سیاهش به قرمزی می زدند و آثار گریه در چشمانش هویدا بود. خستگی از سر و صورتش می بارید و لبخند بی جانی روی لبانش که از ضعف به سفیدی می زدند، نشانده بود. دل بهزاد لرزید برای آن نگاه زیبا. لرزید برای آن چشمان خسته. جلو تر رفت. -سلام. رز لبخند کمرنگی زد و سرش را از خجالت پایین انداخت. -سلام! بهزاد نگاهش را از چشمان رز گرفت و به کفش هایش دوخت: -خوبید؟ رز سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد.در آن لحظه دوست داشت آن احوال پرسی کلیشه ای که همراه با احترام خاصی بود، تا ابد ادامه پیدا کند. -شما برای چی اومدید اینجا؟ و به بهزاد نگاه کرد بلکه بتواند چیزی در صورت جذابش پیدا کند. همان موقع پیرزنی به سمت رز آمد که باعث شد رز دست از تحلیل صورت بهزاد بردارد. -خانم ببخشید از اینجا برید کنار من رد بشم. رز خود را از مقابل راه پله کنار کشاند. بهزاد نگاهش را از پیرزن که به سختی از پله ها بالا می رفت گرفت و به نقطه ای کنار سر رز چشم دوخت. نفسی عمیق کشید تا بلکه کمی حرارت درونیش را خاموش کند. به سمت اتاق هونیا اشاره کرد: - تصادف کردیم. هونیا سرش شکسته بود. و برگه ی ترخیص را در هوا تکان داد. -ولی الان دیگه مرخص شد. رز با شنیدن خبر چشمانش را گرد کرد و با لحن متعجبی گفت: -واقـعا؟ صدمه ی شدیدی که ندیده؟ و با خجالت و نگرانی ادامه داد: _خودتون که آسیب ندیدید؟ بهزاد سرش را به نشانه ی مفی تکان داد. -نه. من چیزیم نشد...هونیا هم الان خوبه. رز نفس عمیقی کشید. -خدا رو شکر! اگه زودتر می فهمیدم می اومدم دیدنش. حالا بعد باهاش هماهنگ می کنم می آم خونه تون عیادتش! بهزاد لبخندی زد. -قدمت روی چشم. رز کمی این پا و آن پا کرد. گویی می خواست چیزی به بهزاد بگوید. چندین بار هم برای گفتن چیزی دهانش را باز کرده بود ولی با تردید دوباره آن را بسته بود! بالاخره بی خیال شد. دوست داشت تا ابد آن جا بماند و به چهره ی جذاب بهزاد زل بزند. ولی نه وقت این کار را داشت و نه شجاعتش را... شوهر خاله اش اگر می فهمید شر به پا می کرد. دیگر تضمینی برای زنده ماندنش نمی ماند! صدای زنی رز را از افکارش جدا کرد و به زمان حال کشاند. صدای خاله اش را می شنید که با اخم به او می توپید: -رز! تو اینجا چی کار می کنی؟ و نگاه بدی به بهزاد انداخت. بهزاد یک تا از ابرویش را بالا انداخت و با جسارت به خاله ی رز نگاه کرد. رز لبخند پر از ترسی به خاله اش زد و دست لرزانش را به سمت بهزاد گرفت: -ایشون برادر هونیا هستن، دوستم. و تند تند توضیحش را شروع کرد : -به من گفتن که هونیا تصادف کرده و الان بیمارستانه. فقط همین! خاله ی رز زیر لب چیزی گفت که هم بهزاد و هم رز به خوبی آن را شنیدند: -همین هونیاست که تو رو به راه خلاف می کشونه. بهزاد اخم هایش را در هم کشید و مانند برج زهر مار به خاله ی رز نگاه کرد. رز با چشمانی که شرمندگی از آن می بارید به بهزاد نگاه کرد و با خود گفت:"هونیا پاک تر از اینیه که بخواد من رو به راه خلاف بکشونه... اگه بار من این کار رو می کردم یه چیزی! " ولی خاله ی رز دیگر مجالی به رز نداد‌، دستش را گرفت و او را به سمت در خروجی کشاند...
  6. ‌#پارت_دهم *** -میای دیگه؟ موهایش را به سمت عقب راند. لبخندی روی لب نشاند و دستش را روی شانه ی بهزاد گذاشت. -گفتم که. نمی تونم مرخصی بگیرم از بیمارستان. این ماه مرخصیم رو گرفتم. بهزاد سری به نشانه ی تایید تکان داد. -حیف شد... همه ی بچه ها هستن. -سلام من رو بهشون برسون بهزاد. بهزاد لبخند کج و کوله ای زد و به سمت یخچال کوچک سفید رنگی که گوشه ی اتاق جا خوش کرده بود رفت. به یخچال که به لطف هونیا پر از انواع آب میوه ها و کمپوت ها با طعم های مختلف بود زل زد. بالاخره انتخابش را کرد و آبمیوه ای با طعم پرتقال برداشت. -آبمیوه؟ آرمان همان طور که نگاهی به پرونده ی هونیا می انداخت سری به نشانه ی منفی تکان داد. -میل ندارم. بهزاد بی حرف روی کاناپه نشست. آرمان هم نگاهش را به پلک های ظریف هونیا که برای باز شدن تقلا می کردند دوخت. لبخندی مهمان لبانش شد. این دختر بیش از حد شیرین بود. -من کجام؟ و آهی کشید و دستش را روی سرش گذاشت. آرمان آرام دست هونیا را از سرش جدا کرد. -به سرت دست نزن خانم کوچولو. بیمارستانی. هونیا نگاه بی حالش را به سمت آرمان سر داد. -چرا؟ و در همان حین نام آرمان را از روی سنجاق سینه ی طلایی رنگی که به روپوش سفید رنگش وصل بود خواند:دکتر آرمان هدایت، متخصص مغز و اعصاب. بهزاد مجالی به آرمان برای جواب دادن نداد و همان طور که به سمت هونیا می آمد گفت: -تو راه تصادف کردیم. تو هم سرت شکسته. و به آرمان اشاره کرد. -آرمان هم یکی از دوستان منه. هونیا سری تکان داد. دیدش هنوز تار بود و تشنگی امانش نمی داد. -می شه به من آب بدید‌؟ آرمان بی حرف به سمت یخچال رفت تا چیزی برای هونیا بردارد. هونیا که با نگاهش او را دنبال می کرد، منتظر شد که آرمان به اندازه ی کافی از آن دو دور شود. از بهزاد پرسید: -مامان بابا کجان؟ و بعد به لباس های راحت و گشادی که در خانه می پوشید اشاره کرد: -کی لباس هام رو عوض کرده؟ لب های بهزاد کش آمد و خنده ای تصنعی کرد: -همه خوبن. بابات پاش شکسته شده که اونم وقتی به هوش بیاد مرخص می شه. من و مامانت آسیب چندانی ندیدیم. مامانت لباس هات رو از خونه اینجا آورد و عوض کرد! الانم پیش باباته. هونیا با بغض سرش را تکان داد و بیشتر به زیر پتو فرو رفت.مثل دختر گوشه گیری شده بود که دوست داشت از همه کس دور باشد. -می تونم برم پیش بابام؟ آرمان که حالا به هونیا رسیده بود سری تکان داد و بطری آب را به دستش داد. -فعلا نه. اگه دیدم مشکل خاصی نداری مرخصت می کنم و وقت ملاقات می تونی بری پیش پدرت. -وقت ملاقات کی هست؟ آرمان لب هایش را روی هم فشرد و گفت‌: -فردا بعد از ظهر. قطره ای اشک از چشمان هونیا روی گونه اش لغزید و زمزمه کرد: -خیلی دیره‌! آرمان به سمت هونیا آمد و با احتیاط سرم تمام شده را از دست هونیا بیرون کشید و با پنبه ی الکلی آن را تمیز کرد. همه ی این کار ها را در آرامش انجام می داد. بالاخره هونیا تحمل نکرد و پرسید: نمیشه زودتر ببینمش؟ آرمان که دلش برای هونیا سوخته بود جواب داد: -چند ساعت دیگه! می دونستم دختر ها بابایی هستن ولی دیگه اینجوریش رو ندیده بودم‌‌! هونیا لبخند تلخی زد. با اینکه اکثر مواقع با پدرش اختلاف نظر و بحث داشت ولی آن قدر دوستش داشت که راضی به دیدنش در تخت بیمارستان نباشد. حتی با آنکه آرمان به او قول داده بود که پدرش صحیح و سالم است و فقط پایش شکسته! باید می رفت و پدرش را می دید. تا مطمئن می ‌‌‌شد که هنوز حمایتگری به اسم پدر دارد که مانند کوه پشتش بایستد... باید مطمئن می شد...
  7. #پارت_نهم فنجان قهوه‌اش را در دست جا به جا کرد و گرمایش‌،افکار بیهوده ی مغزش را سوزاند. پا روی پایش انداخت و فنجان را به دهانش نردیک کرد. -می‌بینم که خونواده دور هم جمع‌اند. با صدای بلند و شاد بهزادی که به جمع آن ها نزدیک می‌شد،فنجان قهوه ی تُرک‌اش را روی میز گذاشت و لبخندی هر چند مصنوعی، مهمان لبانش کرد. -بدون من خوش می‌گذره؟ ریز خندید و با چشمان عسلی روشنش به بهزاد نگاه کرد. دستش را زیر چانه زد ونگاه خیره‌اش را بر روی بهزاد انداخت. بهزاد دکمه ی اول بلوز سبز رنگش را باز کرد و روی صندلی چوبی باغ جا خوش کرد. -این چه حرفیه پسرم. بشین تا راضیه خانم برای تو هم قهوه بیاره. با صدای مادرش، موهایی که روی پیشانی‌اش ریخته بود را با دست به پشت گوشش هدایت کرد و از جایش بلند شد. -من براش میارم. و لبخندی به روی بهزاد زد. دستی به لباسش کشید و با قدم های بلند از آن جا دور شد. وقتی مطمئن شد که در دید بهزاد نیست، خودش را به دیوار بیرونی خانه چسباند و لپش را از درون گاز گرفت. هیجانش غیر قابل وصف بود.امروز بیست و سوم تیر و تولد بهزاد بود. نفسی عمیق کشید و لبخند زد. به سمت خانه رفت و با عجله از پله ها بالا رفت؛اما با یادآوری موضوعی، دستانی که از زور استرس و هیجان عرق کرده بودند را به نرده ی سرد فشار داد و فریاد زد: -راضیه خانم؟ راضیه خانم؟ راضیه تن فربه اش را تکان داد و همان طور که دست های خیسش را با حوله خشک می‌کرد به سمت سالن اصلی دوید. -یه فنجون قهوه آماده کن و بذارش داخل سینی. میام ازت میگیرمش. و بدون منتظر ماندن از شنیدن حرفی از جانب زن مسن،با عجله از پله ها بالا دوید. از راهرویی که به اتاق بهزاد ختم می‌شد عبور کرد و در اتاق خودش را باز کرد. دستش را به دیوار گرفت و خم شد. برجستگی گل کاغد دیواری بنفش دستش را آزرد اما اهمیتی نداد و میان وسایل خصوصی‌ای که در جعبه ی کنار میز تحریرش بود دنبال پاکت کوچک گشت. با دیدن پاکت چشمانش برقی زد و آن را از میان وسایل بیرون کشید. روی میز تحریرش گذاشت و گل رز سیاه رنگی که جلوه ی گلدان را صد چندان کرده بود را از داخل آب برداشت. نامه را به ربان تزیئنی گل وصل کرد و آن را آرام در دستش فشرد. *** -اول آرزو! با شنیدن این حرف هونیا نگاهی به او انداخت و با لبخند، سری به نشانه ی تأیید تکان داد. شمع بیست و شش سالگی را با نفسی فوت کرد و چشمانش را بست. در دل آرزویش را تکرار کرد و با طمانینه چشمانش را به روی زندگی دیگری باز کرد.دلش زندگی جدید می‌خواست...گ*ن*ا*هی نداشت که زندگی این طور همه چیز را به کام او زهر کرده بود! اما این بار خودش برای همه چیز می‌جنگید و زندگی را به دست می‌آورد! اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، چشمان هونیا بود که در تاریکی برق می‌زدند. برق می‌زدند و همین چشمانش را زیباتر و صد البته گیرا تر نشان می‌داد. لبخندی به چشمان هونیا و این بهزاد جدید زد و با خوشحالی گفت: -کادو می‌خوام!
  8. #پارت_هشتم به لباس بنفشی که در ویترین می‌درخشید خیره شد و از روی رضایت لبخندی زد. لباس زیبایی بود و هونیا مطمئن از این که اندامش در آن لباس فوق العاده می‌شود، به سمت آن مغازه قدمی برداشت. بهزاد هم که نگاه خیره ی هونیا را دید، رد نگاهش را دنبال کرد تا به لباس رسید. اخمی کوچک روی پیشانی‌اش جا خوش کرد. خب! این اخم همیشه و در همه جا خود را نشان می‌داد! ذات بهزاد همین بود... نفسش را بیرون داد و آستین مانتوی هونیا را گرفت و او را به سمت مخالف کشاند. -هونیا این لباس که خیلی بازه‌‌! نگو میخوای این رو بخری که به عقلت شک می کنم. هونیا با یادآوری این موضوع پنجر شد و لب برچید. -حیف شد. خیلی قشنگ بود. -بیا این یکی هم بریم ببینیم چیز مورد پسندی پیدا می شه یا نه. هونیا نگاه حسرت زده اش را از لباس بنفش رنگ برداشت و همان طور که آستینش را از دست بهزاد بیرون می‌کشید، در بوتیک را باز کرد و به داخل رفت.عطری که در بوتیک دختر فروشنده که آرایش غلیظی داشت با عشوه سلامی کرد و گفت‌: -خوش اومدید آقا. برای خواهرتون لباس میخواید؟ کاملا مشخص بود که مخاطب آن دختر بهزاد است و بس! خیلی شیک و مجلسی وجود هونیا را نادیده گرفته بود. بهزاد اخمی کرد‌. -برای خانمم یه لباس شیک و ساده میخواستم. بهزاد کاملا بی منظور و فقط برای از سر خود باز کردن آن دختر این حرف را زد، ولی نفهمید که چه بر سر دل هونیا آورد. هونیا برای کنترل کردن خود نفس عمیقی کشید و به سمت رگال ها اشاره کرد. -بهتر نیست اونجا رو نگاه کنیم عزیزم؟ و چشمکی به بهزاد زد. چشمان سیاه رنگ بهزاد پر از شیطنت شدند، دستش را روی کمر هونیا گذاشت و او را همراهی کرد. پس از گشتن بالاخره لباسی به سمت هونیا گرفت. -بهتره امتحانش کنی. هونیا با نگاه تیزبینش لباس را ارزیابی کرد. لباسی سیاه که در عین زیبایی فوق العاده ساده بود. دامن لباس تا زیر زانو می آمد و کت حریر زیبای روی آن، لباس را از بقیه متمایز می کرد. لبخندی به سلیقه ی بهزاد زد و سایز خود را از فروشنده گرفت. *** لبخند بی جانی رو به بهزاد زد. -ممنون بابت امشب. خیلی خوب بود. -قابلت رو نداشت... حالت بهتره؟ تب که نداری؟ هونیا سرش را به نشانه ی نفی تکان داد. -بهترم ممنون. بهزاد به سمت قفسه ی قرص ها رفت و قرص مورد نظرش را برداشت. -کار از محکم کاری عیب نمی کنه.یه قرص سرماخوردگی بخور. نگاه هونیا پر از قدردانی شد. بهزاد حواسش به همه چیز بود. لبخند مهربانی به بهزاد زد وآرام در آغوشش فرو رفت... این روز ها دلش عجیب آغوش بهزاد را طلب می کرد‌. بعد از چند لحظه از بهزاد جدا شد. قرص را از روکش جدا کرد و همراه با لیوانی آب آن را خورد. می خواست از پله ها بالا برود و برسد به آن اتاقی که همدم هونیا شده بود، اما ناگاه با صدای بهزاد ایستاد. -هونیا؟ برگشت و مانند رباتی که از قبل به او دستور داده اند و برنامه نویسی کرده اند به سمت کاناپه رفت و کنار بهزاد نشست. -بله؟ بهزاد موهایش را با دستش به عقب هدایت کرد. نمی دانست حرفش را چگونه شروع کند. -اوم. هونیا این دوستت، رز، چرا اینقدر ناراحت بود؟ و همان موقع تصویر دخترکی که لباس های تماماً سیاهی که با چشمان بی فروغش هارمونی خاصی داشتند، جلویش جان گرفت. هونیا هم که نمی خواست موضوع را برای بهزاد بیشتر از این ها باز کند کوتاه و مختصر گفت: -مشکل خانوادگی پیش اومده براش... چیزی نیست رز دختر قوی و مستقلیه. و در دل به حرفی که زده بود پوزخند زد. رز و قوی بودن‌؟ در نظر هونیا رز ضعیف ترین دختری بود که می شناخت، فقط ابراز نمی کرد و نقاب قوی بودن بر چهره می زد. ولی خوبی رز این بود که تمام درد هایش را در خود می ریخت... ولی گاهی فشار درد ها باعث می شد که رز... صدای بهزاد مانع از به فکر فرو رفتن هونیا شد. -آهان. کمکی از دست من بر میاد‌؟ هونیا بی حوصله گفت: _شاید! فردا موضوعی رو مطرح می کنم بیین می تونی کمکی بهش بکنی یا نه! و با شب بخیر کوتاهی از بهزاد دور شد... گمان می کرد که بهزاد هم مانند پسران دیگر کم کم جذب رز خواهد شد و سعی می کرد جلوی همچین چیزی را بگیرد‌!ولی مگر می شد؟! با خراب کردن وجهه ی رز هم که چیزی درست نمی شد. پس تصمیم گرفت از واقعیت های زندگی رز چیزی به بهزاد نگوید... "رز اگه خودش بخواد به بهزاد می گه. هر چند بعید می دونم. "
  9. #پارت_هفتم -آدرس می‌دید؟ رز سری تکان داد و آدرس خانه را به بهزاد داد. چندان هم از آن پاساژ معروفی که قصد داشتند بروند هم دور نبود، ولی مجبور می شدند حدود نیم ساعتی ترافیک سرسام آور تهران را تحمل کنند. رز سرش را پایین انداخت و خودش را به هونیا نزدیک تر کرد. -برای مقاله ای که استاد شاکری گفت... میخوای چی کار کنی؟ هونیا ماجرا را برای رز توضیح داد و هر دو سرگرم حرف در مورد دانشگاه و گهگاهی غیبت استاد ها شدند؛ به گونه ای که گذر زمان را حس نکردند و زودتر از آنچه فکر می کردند به مقصد رز رسیدند. رز پس از تشکر مفصلی که از بهزاد و هونیا کرد، از ماشین پیاده و به سمت خانه رفت. دستی برای هونیا تکان داد و به ماشین بهزاد که از پیچ کوچه خارج می شد چشم دوخت،تا موقعی که دیگر چشمانش ماشین را ندید... *** -وای بهزاد چه بارونی می آد توی این تابستون! من عاشق بارونم. پایه ای قدم بزنیم زیرش؟ بهزاد بدون این که نگاهش را از جلو بگیرد گفت: -که چی بشه؟ خیس بشیم و تا چند روز تب و لرز شدید کنیم؟ فک نکنم بیارزه. هونیا که ذوقش کور شده بود زیر لب زمزمه کرد: -نه خیر!برای اینکه خیس بشیم و برای گرم شدن به آغوش هم پناه ببریم... بعدم بریم یه کافه و قهوه ی ترک سفارش بدیم و... حرفش را قطع کرد و آهی کشید. بهزاد واقعاً شدت علاقه ی هونیا به خودش را نمی فهمید یا خود را به نفهمی می زد؟ یا شاید برای اذیت کردن هونیا نقاب بی تفاوتی بر چهره اش می زد و وانمود می کرد که از رفتار هونیا پی به احساسش نمی بَرَد. هر چه بود هونیا را شدید آزار می داد. خب او هم آدم بود. آدمی پر از شور، هیجان و احساسات. برای او تحمل این رفتار ها تا جایی آسان بود. "یعنی امشب بهش بگم چه حسی دارم؟ " زشت نبود اگر یک دختر ابراز علاقه می کرد؟ یا درخواست می کرد به شروع رابطه ای جدید؟ مسلماً زشت بود. حرف های چند روز پیش رز در گوشش اکو شد. -از این افکار مزخزف دست بردار هونیا. دختر باید غرور داشته باشه... همین کم مونده که یه دختر به یه پسر پیشنهاد بده. له میشه غرورت. باید غرور به تاراج رفته ات رو با کارهای دیگه ای جبران کنی که گاهی هم جواب نمی ده... آه سوزناک دیگری کشید. حیف که به رز قول داده بود. همیشه اعتماد به نفس و غرور زیاد رز را تحسین می کرد. البته رز در عین مغرور بودن هم گاهی نیاز به یک تکیه گاه و حمایتگر محکم داشت. مثل همین امروز! هونیا بعد از چندین سال دوستی، دومین یا شاید سومین باری بود که رز را گریان می دید‌! نه این که رز دختر قوی و محکمی باشد، نه! فقط مغرور بود! -رسیدیم هونیا. رشته ی افکارش پاره شد. با بدخلقی چشمانش را ریز و به پارکینگ پاساژ که جای سوزن انداختن هم در آن نبود نگاه کرد. -بریم. بهزاد سری تکان داد و دست کوچک رز را در میان دستان بزرگش جا داد. -حالت خوب نیست؟چشمات مریض می زنه. شایدم خسته ای. هونیا با بی حالی زمزمه کرد. -حالم خوب نیست بهزاد. نگرانی در چشمان سیاه بهزاد لانه کرد. -هونیا... میخوای برگردیم خونه. نه، نه. یه درمونگاه این نزدیکی ها هست. می ریم اونجا. -لازم نیست. بریم خرید. حالم بهتر می‌شه. بهزاد سری تکان داد. -امیدوارم...
  10. #پارت_ششم با صدای "خسته نباشید"استاد گویی تمامی دنیا را به دانشجوهای کلاس دادند؛البته اگر چند نفری که تازه از خواب بیدار شده بودند را فاکتور می گرفتند... رز خمیازه ای کشید و کش و قوسی به بدنش داد. -خدایی این کلاس خیلی خسته کننده اس. فقط به امید پاس شدن میخونم. هونیا در تایید حرف رز سری تکان داد و وسایلش را بی حوصله در کیفش ریخت. با اینکه همیشه دختر منظمی بود، ولی این بار از فرط خستگی حال و حوصله ی هیچ کار را نداشت. از حنا که مسیرش جدا از آن ها بود خداحافظی کرد و همراه رز به سمت خیابان به راه افتاد. هنوز از محوطه ی دانشگاه خارج نشده بود که صدای ویبره ی گوشی در جیبش او را به خود آورد... عکس خندان بهزاد روی صفحه خودنمایی می کرد. رز با تعجب به گوشی رز اشاره کرد‌: -فکر می کنم برادرته. هونیا با دست روی پیشانی اش زد. -آره باهاش قرار دارم. اصلا یادم نبود... قراره برای خرید مهمونی آخر هفته بریم بیرون. همان موقع هم دکمه ی سبز رنگ اتصال تماس را لمس کرد و گوشی را به سمت گوشش برد. صدای بهزاد حرف هونیا را در گلو خفه کرد. -کجایی هونیا؟ سه ساعته اینجا برای خانم معطل شدم. بجنب دختر. رز هم که به دلیل بلند بودن صدای گوشی هونیا همه چیز را شنیده بود از سر بی اعصابی پوفی کرد. هونیا هم چیزی مانند "ببخشید"زیر لب زمزمه و تماس را قطع کرد. هونیا قدم هایش را تند کرد: -بهزاد با کسی شوخی نداره... مطمئنم تا دو دقیقه ی دیگه نیام رفته. رز سری تکان داد. -خیلی بداخلاق و بی حوصله اس. بهتره بری. منم باید برم ایستگاه اتوب*و*س ببینم به اتوب*و*س میرسم یا نه. هونیا چشمانش را ریز کرد. -اتوب*و*س‌؟ امکان نداره.بعدشم کجا میخوای بری؟ مگه نگفتی با خانواده ی خالت دعوات شده؟ رز آهی کشید. -نمیدونم. بالاخره به ماشین بهزاد رسیدند. رز از هونیا جدا شد که هونیا او را به سمت ماشین کشاند. -تو هم با ما میای. رز چشمانش را گرد کرد و با وحشت دستش را از هونیا جدا کرد. -ولم کن هونیا. تو با داداشت داری می ری خرید. قرار نیست منم مثل یه مزاحم همراه شما باشم. من امروز قرار بود برم خونه ی عمه ام. -عمه؟ مگه عمه داری؟ رز سری تکان داد: -عمه ی خودم نیست عمه ی بابای خدا بیامرزمه. میرم اونجا. بهزاد بوقی زد که دختر ها خودشان را جمع و جور کردند. هونیا به سمت بهزاد برگشت. بهزاد اشاره ای کرد که سریع باشد. هونیا هم برو بابایی نثار بهزاد کرد و به رز گفت‌: -تا اونجا می رسونیمت. و در عقب ماشین را باز کرد. -بهزاد... رز با ما میاد. اشکالی که نداره؟ بهزاد با عصبانیت سری تکان داد. رز هم که در عمل انجام شده قرار گرفته بود سوار ماشین شد. -آخه هم مسیر نیستیم. بهزاد از آینه نگاهی موشکافانه به رز کرد. -هم مسیر می شیم‌! و لبخندی زد.
  11. #پارت_پنجم رز با بغض سرش را تکان داد. -خودت که می دونی خاله و شوهر خاله ی من نسبتا مذهبی ان و خاله هم آدم معتقدیه. هونیا با عصبانیت چشمانش را ریز کرد: -رز به این کارها نمی گن پایبندی به مذهب... می گن تعصب خیلی زیاد! خاله و شوهر خاله ی تو با این کاراشون دارن دین اسلام رو زیر پا میذارن! رز جوابی نداد و به روبرو زل زد. با یادآوری دیشب بغضش برای بار هزارم شکست و این بار هم بی صدا گریه کرد. -دیشب شوهر خاله ام نزدیک بود من رو بکشه... می گفت اصلا دختر رو چه به دانشگاه رفتن! باید بشینی تو خونه اون قدر بپوسی تا بلکه یکی بیاد بگیرتت! هونیا پوزخندی زد و با لحن نفرت انگیزی گفت. -اون ها فقط میخوان از شر تو خلاص شن رز. دستمال را به رز داد و با عصبانیت اشاره ای به اشک هایش کرد. -پاکشون کن... وای به حالت ببینم داری گریه می کنی! بعد با لحن متفکرانه ای گفت: -اصلا چرا نمیای با خودمون زندگی کنی؟ رز ایستاد. چشمانش را گرد کرد و به هونیا با تعجب نگاه کرد : -چی می گی برای خودت؟! اینطوری که نمیشه. هونیا با بی خیالی دستش را در هوا تکان داد. -چرا نشه... خونوادم هم تو رو میشناسن. رز اخمی کرد: -بی خیال هونیا. یه فکری به حال خودم می کنم... -خب میتونم یکی از آپارتمان های پدرم رو بهت بدم. رز با لحن زاری گفت: -وای هونیا! چرا نمی فهمی؟! -خیلی هم خوب می فهمم! اصلا اگه فکر می کنی که به ما زحمَـ... -دقیقا همین فکر رو می کنم. -خب اجاره می دی! نترس همه اشو ازت می گیرم... رز این بار قانع شد و لبخندی را مهمان لب هایش کرد. -نمیدونستم اگه تو رو نداشتم باید چی کار می کردم. و هونیا را محکم و پر احساس بغل کرد. صورتش را ب*و*سید و با محبت در چشمانش زل زد. هونیا هم لبخند پررنگی زد و دست رز را گرفت و او را بلند کرد. -ریملت ریخته ها. بیا بریم آرایشمون رو تمدید کنیم. و نگاهی به ساعت مشکی رنگش کرد. -تا یه ربع دیگه ام کلاس بعدی شروع می شه! و به صورت نمایشی چهره اش را در هم کشید. رز همان طور که اشک هایش را پاک می کرد، با بغض خندید. -از این کلاس که حذف شدیم. امیدوارم از بقیه جا نمونیم! و همراه هونیا به سمت راست محوطه کشیده شد. "معجزه ای وجود دارد که دوستی نامیده می شود و در میان دل اقامت دارد ؛ شما نمی دانید که چگونه بوجود می آید و چگونه آغاز می شود اما شادمانی که برایتان به ارمغان می آورد همیشه موهبتی خاص می بخشد و شما متوجه می شوید که دوستی ارزشمندترین نعمت خداوند است"
  12. #پارت_چهارم رز آرام سرش را روی شانه ی هونیا گذاشت. -خب من اصلا فکرش رو نمی‌کردم که وقتی از خونه بیرون بزنم و بخوام با خاله‌ام زندگی کنم اینطوری بشه! و با حرصی که در آرامش به آن غلبه کرده بود، مشت آرامی روی پایش کوباند. -فکرش رو نمی کردم! و مثل کودکی که شدیدا آغوش مادرش را طلب می‌کند، گفت: -من دلم مامانم رو میخواد هونی... هونیا آرام کمر بهترین دوستی که همیشه در همه حال پشتش بود را نوازش کرد. -آروم باش و قشنگ بهم بگو چی شده... هونیا آرام بود. آرام بود و مهربان. این چیزی بود که شخصیتش را از همه متمایز می‌کرد. -این راهیه که خودت انتخابش کردی. رز پایش را روی زمین کوبید. در موقع ناراحتی و عصبانیت هیچ کسی نباید چیزی به او می گفت. اما او هونیا بود‌!هونیایی که رز نمی‌توانست حرفی روی حرفش بیاورد. هونیایی که برای خوب کردن حال دیگران دست به هر کاری می زد... -من چه می دونستم! رشته‌اش ریاضی بود،اما قلب و مغرش را برای رشته ی روانشناسی ساخته بودند.شاید بخاطر همین بود که همه، همیشه از حرف زدن با او آرامش می‌گرفتند. -هیس آروم باش. هونیا زیپ کیف قهوه ای رنگش را باز کرد و بطری آب معدنی را از داخل آن برداشت. -یه ذره آب بخور که بتونی باهام حرف بزنی. رز با دستانی لرزان در آب معدنی را باز کرد و به زور جرعه ای از آن را نوشید. -حالا چند تا نفس عمیق بکش. رز دستوراتش را انجام داد و به چشمان عسلی رنگ رز که در عین جدیت مهربان بودند زل زد. درست بود که هونیا گاهی بداخلاق می شد و بدخلقی می کرد، ولی همیشه حمایتگر خوبی بود. لبخند کمرنگ و بی روحی مهمان لبانش شد.هونیا هم لبخند اطمینان بخشی زد. -خب. حالا میتونی به من اعتماد کنی.منطقی باش. با گریه هیچی حل نمی شه. منطقی بودن هم یکی دیگر از خصوصیات او بود. او در اوج احساسات به منطق اهمیت می‌داد. خوب می‌دانست چگونه قلبش را بردارد و زیر رادیکال بگذارد یا ریشه ی سوم عشق را از اعماق قلبش بیرون بکشد. رز سرش را با قدردانی تکان داد، دستمالی از جیبش برداشت و اشک هایش را پاک کرد. -این پسره رو می شناسی؟ مرادی؟! هونیا کمی در مغزش جستجو کرد و بالاخره از کوچه پس کوچه های ذهنش پسری به نام مرادی را یافت. پسری بود که در بعضی از واحد ها با آن ها همکلاس بود. پسر خوشتیپ و شوخی بود و اکثراً سر کلاس ها شوخی های به جایی می کرد. ناگهان جرقه ای در ذهنش خورد. - نکنه همین پسره که بهت ابراز علاقه کرد؟! رز سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. -چند باری که بهم گفت با بی میلی بحث رو عوض می کردم.یعنی از رفتار های سردم باید می‌فهمید که بهش میلی ندارم. ولی چند روز پیش... هونیا که حس کنجکاوی اش تحریک شده بود خودش را به رز نزدیک تر کرد و با اشتیاق پرسید: -چی شد؟!چی کار کرد؟ رز با خشم دستانش را مشت کرد و به دسته ی آهنی نیمکت کوبید. گویا که در خیالش فک آن پسر لجباز را شکانده بود. -احمق بهم یه نامه داد و با هزار تا خجالت و این پا اون پا کردن گفت که وقتی رفتم خونه بخونمش... منم گفتم طوری نیست جوونه کَله اش باد داره.ازش گرفتم شاید دیگه بی خیال بشه. هونیا چشمانش را گرد و با نگرانی پرسید. -خدایا. چی کارت کرده؟ چیزی گفته؟ رز چشمانش را بست و هونیا قطره اشکی را دید که از میان مژه های پرپشت و فر رز بر روی گونه اش سر خورد. -نه، اصلا ربطی به اون نداره. گذاشته بودمش ته کیفم که بعدا بندازمش دور یا شایدم برای ارضای حس کنجکاویم بخونمش... ولی خاله ام دیروز چشمش به نامه ی داخل کیف می خوره و اون رو بر می داره. هونیا چشمانش را ریز کرد و لب هایش را به هم فشرد. -وای نه!
  13. #پارت_سوم پله ها را دوتا یکی کرد و با عجله از آن ها پایین آمد. -بهزاد!دانشگاهم دیر شده.می‌تونی من رو برسونی؟! این حرف را گفت و با دیدن بهزاد در آشپزخانه، راهش را به آن سمت کج کرد. بهزاد لبخند بدجنسانه ای زد و فنجان خالی قهوه اش را روی میز گذاشت. -نه،مسیرم از اون طرف نیست. هونیا نفسش را بیرون داد و با عجله، لقمه ی پنیر و گردویی برای خودش پیچید. -خب مشکلی نداره. پشتش را به بهزاد کرد و از کابینت سفید رنگی که رنگش شدیداً حس خوبی را به او القا می‌کرد، کیسه فریزری برداشت. -من خودم می‌رم. لقمه اش را درون کیسه انداخت و کلید ماشین گران قیمت بهزاد را از روی میز قاپید. بهزاد نفس عمیقی کشید و با برداشتن کیف سامسونت مخصوص کارش، به دنبال هونیایی راه افتاد که بند کفش های کتانی اش را گره می‌زد. بدون توجه به او به سمت پارکینگ راه افتاد و با شنیدن قدم های هونیا که پشت سر او می‌دوید، لبخند محوی زد.به او حسادت می‌کرد، این دختر هنوز بزرگ نشده بود و در خیالات و افکار خام کودکانه ی خود مانده بود. کودک مانده بود و کارهای کودکانه انجام می‌داد. بهتر از بهزادی بود که حق کودکی نداشت. بهتر از اویی بود که از شش سالگی منتظر مانده بود و به یک باره در همان کودکی بزرگ شده بود. دل او هم بچگی می‌خواست. آهی کشید و در ماشین را باز کرد. بی توجه به هونیا ماشینش را روشن کرد و همان طور که سعی می‌کرد خنده را در کوچه پس کوچه های دلش خفه کند، به هونیا گفت : -مقنعه‌ات رو بر عکس پوشیدی هونیا! هونیا آینه ی جیبی‌اش را از داخل کوله برداشت و به خود نگاهی انداخت. با دیدن مقنعه‌اش خندید و دست به مقنعه برد. بهزاد هم لبخندی زد و کمربند ایمنی را بست. *** با سرعت از میان دانشجوهایی که در محوطه پرسه می زدند، عبور کرد تا به کلاس رسید. با ندیدن استاد نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و به سمت جای همیشگی اش رفت. کوله اش را روی صندلیِ کنار رز انداخت و با ندیدن رز چشمانش را گرد کرد. به سمت دوست مشترک او و رز که در ردیف جلو نشسته بود، کرد و از او پرسید: -حنا، رز رو ندیدی؟ حنا سرش را از روی جزوه هایش بلند کرد و عینک مطالعه اش را از چشم برداشت. -چیزی گفتی عزیزم؟ همان موقع از سمت دیگر یکی از پسر های همکلاسی گفت: -رز که امروز نیومده. نفس عمیقی کشید و چشمانش را ریز کرد. -کیفش که اینجاست! پسر شانه اش را بالا انداخت. -خب پس حتما من ندیدمش. هونیا بی تفاوت نگاهش را از روی پسر برداشت و رو به حنا کرد. حنا با حالتی متفکرانه گفت: -چرا اتفاقاً. صبح با ناراحتی وسایلش رو گذاشت و گفت وقتی تو اومدی بهت بگم رز توی محوطه اس. جای همیشگی... هونیا سرش را تکان داد و همان طور که کوله ی خود و رز را بر می داشت؛ تشکری کرد. به محوطه رفت و رز را روی نیمکتی که در جای دنجی بود و همیشه روی آن می نشستند، دید.با دیدن لباس های یک دست مشکی و ساده اش و همین طور آرایشی که بر اثر گریه روی صورت رز پخش شده بود،فهمید که باید اتفاقی افتاده باشد. با نگرانی کنارش نشست و شانه هایش را فشار داد: -خدای من!رز.چه اتفاقی برات افتاده؟ رز لب های خشکیده اش را با زبان تر کرد: -الان استاد می ره سر کلاس. هونیا در چه فکری بود و رز نگران چه!پوفی کشید و گفت: -من و تو که نمی تونیم با این وضعیت بریم. و به اشک های رز اشاره کرد. -چرا گریه می کنی؟ رز در میان هق هق های آرامش گفت: -اگر غیبت بخوری حذف می شی. با تحکم و بی تفاوتی نسبت به کلاس ادامه داد: -مهم نیست. تو رو خدا بگو چی اینقدر تو رو به هم ریخته؟ برایش مهم بود. سر این کلاس خون دل ها خورده بود و امروز قرار بود حذف شود!اما چطور می‌توانست رز را اینجا تنها بگذارد؟
  14. #پارت_دوم آرام چنگال و قا‌شقش را روی بشقاب نقش داری که غذای درونش دست نخورده باقی مانده بود، گذاشت و با دستمال دور دهانش را پاک کرد. لیوان بلند و بدون دسته را پر از دوغ کرد و آن را به سمت خود کشید اما با صدای پدرش آرام حلقه ی دستانش را از لیوان جدا کرد. -هونیا، برای آخر هفته برنامه نچین. کنجکاو نگاهی به بهزاد انداخت و با ندیدن هیچ حس خاصی در صورت او،نگاهش را به سمت پدرش سوق داد. -خب، چرا؟ پدرش با آرامش دستانش را روی میز گذاشت و آن ها را به هم حلقه زد. -عمه‌ات مهمونی گرفته و ما هم دعوتیم. خونه باغ لواسون. بهزاد بعد از تمام شدن حرف آقای امینی رو به هونیا کرد و محتاط گفت: -عمه سمیه. هونیا چهره اش را در هم کشید و فکرش را به کار انداخت.دنبال بهانه ای جدید برای شرکت نکردن در مهمانی می‌گشت و طبق معمول بهانه هایش برای نیامدن به مهمانی هایی که همه ی آن ها شامل مهمانی های خانواده ی پدری می‌شد، تمام شده بود. نفسش را بیرون داد و با من و من شروع به بهانه آوردن کرد. -امتحان دارم. امتحانـ.... -هونیا! با صدای جدی و هشدار دهنده ی مادرش که با چشم غره حرفش را قطع می‌کرد، سرش را پایین انداخت و با دستش شروع به کشیدن خطوط فرضی روی میز کرد. -نمی‌دونم چه حکمتیه که تو این‌قدر با خانواده ی پدریت مشکل داری. با ناراحتی چشمانش را بست و سکوت کرد.برای بار چندم به مادرش توضیح می‌داد که حال و حوصله ی دخترعموهای افاده ای یا پسرعمه هایی که مدام در حال تیکه زدن بودند را ندارد؟برای بار چندم به مادرش می‌گفت که خوشش نمی‌آید عمه هایش او را "عروس گلم" صدا بزنند و او را برای پسرعمه هایش نشان کنند؟ هر چقدر هم که این ها را به مادرش می‌گفت، او می‌خندید و با شوخی موضوع بحث را عوض می‌کرد.می‌دانست که از قبل رایان را برایش نشان کرده بودند و پدرش با بی میلی گفته بود در این باره فکر می‌کند.اما حالا حال و حوصله نداشت که همه، جوری برنامه ریزی کنند که رایان و او تنها شوند و در مورد آینده خیال بافی کنند. نمی‌توانست نگاه حسادت دخترعموهایش را روی خود ببیند و دم نزند. نمی توانست به آن مهمانی برود و به جای شربت، زهر نخورد. زهری که بند بند وجودش به آن مبتلا می‌شد و آرام آرام روحش را از کالبد بیرون می‌کشید. نفسی عمیق کشید و با تشکری آرام از جایش بلند شد که صدای پدرش باعث شد ناخودآگاه روی صندلی جا خوش کند. -هر وقت خواستی بری خرید مهمونی باهام هماهنگ کن تا توی حسابت پول بریزم. هونیا با حرص لب هایش را روی هم فشار داد. -من تنهایی نمی‌رم خرید. آقای امینی که می‌دانست هونیا آخرین تلاش هایش را برای نیامدم به مهمانی می‌کند،با آرامش جواب تک دخترش را داد. -بهزاد باهات میاد. و از رضایت لبخندی روی لبانش نشاند، چون هونیا دیگر هیچ بهانه ای نداشت‌‌. از جایش بلند شد و بدون توجه به بهزادی که غذا در گلویش گیر کرده بود و چهره اش از سرفه رو به سرخی می‌زد، با اقتدار به سمت اتاق کارش رفت. هونیا لیوان دوغ دست نخورده‌اش را به سمت خود کشید و آرام به دست بهزاد داد و با نگرانی به او نگاه کرد. در این طول از نگرانی مرد و زنده شد. گویا که قلبش را کسی در مشت گرفته بود و با تمام قوا می‌فشرد؛و با هر نفس نگرانی که می‌کشید، قلبش را از حصار آن مشت بیرون می آورد. بالاخره با آرام شدن بهزاد نفسی عمیق کشید و به او نگاه کرد. -خوبی؟ بهزاد سری تکان داد و چشمانش را با دست فشرد. -خوبم. -پس فردا ساعت چند منتظر باشم؟! بهزاد چشم هایش را بست.هیچ وقت حال و حوصله ی این را نداشت که با یک "زن" به خرید برود. -تا کی دانشگاه داری؟ هونیا خوشحال از پیروزی‌اش، لبخند زیبایی زد که ردیف دندان های سفیدش نمایان شد. -ساعت پنج آخرین کلاسمه. بهزاد همان‌طور که از پله ها بالا می‌رفت،تیر آخر را خلاص کرد. -یه خواهر که بیشتر نداریم. همین جمله ی کوتاه تبدیل به هزاران میخی شد که در قلب هونیا فرو می‌رفت...
  15. #پارت_اول پاهای بی جانش را روی سنگفرش لوزی شکل باغ کشید و با شنیدن صدای لخ لخ دمپایی ها، پاهایش را محکم به آن ها چسباند تا آن صدای وحشتناک را که تداعی کننده ی خاطرات تلخ بود را نشنود و افکارش را از اینی که هست آشفته تر نکند. از تاریکی وهم داشت، اما امشب برای خلاص شدن از آن افکار آزاد دهنده‌اش، حاضر به هر کاری بود. حتی قدم زدن در دل تاریکی. تاریکی‌ای که از آن می‌ترسید؛ازآن می‌ترسید و نمی‌خواست که بختش هم مانند شب تاریک و سیاه باشد.او از جنس روشنایی بود. از جنس روزنه های خورشید،با چشمانی به رنگ آن. نفس عمیقی کشید و با دیدن تاب سفید رنگی که دنیای کودکی و نوجوانی‌اش را با آن ساخته بود لبخند عمیقی زد و روی آن نشست. هرکدام از دمپایی های قرمز رنگ را به گوشه ای انداخت و با تکان دادن تاب، خود را در دل تاریکی رها کرد. جسمش را رها کرد، افکارش را رها کرد و همه را به تاریکی شب سپرد. با هر تکانی که می‌خورد، در قسمت به قسمت مغزش جست و جو می‌کرد و افکار و خاطراتی که موجب ناراحتی‌اش شده بودند را از مغزش بیرون می‌آورد و با هر بالا رفتنی آن ها را به ماه می‌سپرد. عاری از هیچ گونه ناراحتی پایش را روی زمین مستطیل مانند زیر تاب کشید و نمایش خود را متوقف کرد. پاهایش را جنین وار در خود جمع کرد و سرش را به میله ی آهنی تاب تکیه داد.حس سردی آهن در آن فصل گرم، شادی را برایش به ارمغان آورد و لبخند را روی لب های غنچه‌ای اش نشاند. صدای جیرجیرک داخل باغ، برایش چون لالایی تنهایی می‌نمود و با تمام شدنش، پلک های بی جانش روی چشم های خمار از خواب هونیا فرود آمدند. صدای شیرین و مردانه ای، او را از عالم خیال و رویا بیرون کشاند و در زمان حال، روی آن تاب سفید رنگ پرتاب کرد. -هونیا؟! چرا اینجا خوابیدی دختر؟ چشمان خواب آلودش را به بهزادی دوخت که او را از خواب بدون کاب*و*س و شیرینی بیرون کشانده بود. -خوابم نمی‌برد.اومدم یه حال و هوایی عوض کنم که خب خوابم برد. بهراد با تمام وجود درکش می‌کرد. هونیا اولین شبی بود که به بی خوابی افتاده بود‌،اما بهزاد چه؟اویی که یک شب نتوانسته بود با خیال راحت و فکری آسوده بخوابد و یک بار هم از خواب بیدار نشود؟ یا هونیا بیش از حد خوشحال بود و غمی نداشت که با این اتفاق ساده ناراحت شده بود، یا بهزاد واقعا از جنس سنگ بود! سنگی که حتی اگر روی آن اسید هم می‌ریختند از هم فرو نمی‌پاشید. او همین بود! بهزادی که گویا از همان اول،شرط به دنیا آمدنش سیاه بختی او بود. -حالت خوبه هونیا؟ آهی کشید.بهزاد نمی‌دانست که اگر حال هونیا خوب بود، این قدر از اویی که همیشه برایش وقت داشت، دوری نمی‌کرد؟ -خوبم. خوب نبود اما تظاهر به خوب بودن کرد. آن هم وقتی کسی که بیست و دو سال همراه او بوده،نمی داند که حالش خوب نیست.اما صدای از گوشه های مغزش فریاد بلندی کشید. "مگه تو هر وقت حال بهزاد بد بود و کاری برا‌ش کردی که اون بخواد جبران کنه؟ " لبخندی اطمینان بخش زد و دستش را روی دستان بهزاد گذاشت. -من خوبم، ولی فکر می‌کنم تو زیاد سر حال نیستی... بهزاد با افسوس سری تکان داد و چشمانش را با مکث بست. -عادت کردم. و بدون منتظر ماندن از سوی هونیا برای شنیدن هیچ گونه حرفی، از جایش بلند شد و به سمت در خانه رفت. پایش را روی اولین پله ی مرمر گذاشت و دستانش را به نرده ی طلایی رنگ گرفت.قلبش یخ بست،اما نه از سردی نرده‌ها... از سردی زندگی‌ نحسی که دچارش شده بود. بوی گل رز مشامش را نوارش کرد. آرام دستش را از نرده برداشت و به سمت آن گل رزی که دوست داشتنی ترین گل برای هونیا بود، برد.درد تیغی که در دستش فرو رفت را به جان خرید و همان طور که به سمت تاب می‌رفت، گل رز قرمز رنگ را در دستش جا به جا کرد. آرام و بدون توجه به چهره ی متعجب هونیا آن را روی موهای به رنگ شبش گذاشت. لبخندی زد و با دو از پله ها بالا رفت. هونیا با مکث گل را از سرش برداشت و در دستش چرخاند. از جا بلند شد و نفهمید کسی پشت پنجره نظاره گری گلی است که روی زمین افتاد و زیر پا له شد....