TAYEBEH

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    25
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

44 Excellent

5 دنبال کننده

درباره TAYEBEH

  • درجه
    بدون ستاره

آخرین بازدید کنندگان نمایه

322 بازدید کننده نمایه
  1. صدای کوبیده و کشیده شدن کالج‌هایش روی زمین خاکی روستای مَرَق، توجه همه را جلب کرده بود. چادرش را با یک دست زیر چانه‌اش محکم گرفته بود. باد میوزید و چادرش بالا و پایین میرفت. همچنان اشک میریخت و چیزی جز پدرش، جلوی چشمانش نبود. از کوچه‌های خاکی و خانه‌‌های کاهگلی میگذشت و به باغ‌های گردو و انار می‌رسید؛از جوی‌آب میجست و اهمیتی به خیس شدن چادر گل‌گلی‌اش نمیداد. قفسه‌ی سینه‌اش به شدت عقب و جلو میرفت. تنها کمی از راه نیمه تمامش مانده بود که با یک نفر برخورد کرد و محتوای تمام پاکت‌هایی که فرد حاظر در آن موقعیت در دست داشت پخش زمین شد. سرایی، بدون اینکه به آن مرد نگاهی بکند پشت سر هم عذرخواهی میکرد و مرکبات را از روی زمین جمع و داخل پاکت‌ها میریخت. دستی روی دستانش نشست. _کجا میرفتی با این عجله؟ این صدای آشنا، صدای عمویش بود سرش را بلند کرد.چادر از روی سرش بر روی شانه‌هایش افتاد. هق هقش را از سر گرفت و به یاد پدرش که چگونه دارد درد میکشد، کلماتی نامفهوم را بی وقفه بیان کرد. _درست حرف بزن بفهمم چی میگی! _عمو...عمو...آقاجونم...قلبش... بی اراده ضجه میزد.عمویش گونه هایش را نوازش کرد. سرایی نگرانی را در چشمان شوهر خواهرش میدید. نفس عمیقی کشید و محکم ولی نگران خطاب به سرایی گفت _تو برو دنبال سودابه توی قالیبافخونه پیش مراد و زنش نشسته. ضمن اینکه چادرش را روی سرش می‌انداخت با صدایی که از ته چاه در می‌آمد آرام لب زد _آقاجونم چی میشه؟ عمویش فریاد زد _نمیدونم فقط برو جلال یا همان عموی سرایی که شوهر خواهرش هم میشد با عجله سراغ حکیم‌باشی رفت و هر دو تا خانه‌ی پدر سرایی با دل‌آشوبی و چهره‌ای آشفته دویدند.
  2. مژه های کوتاهش درهم گره خورده و دامن چین چینی سفیدرنگش‌ را روی سبزه های باغ‌ رها کرده بود. نسیم خنک صورت لطیفش را قلقلک میداد و گاهی دامنش را به رقص وادار میکرد ولی این هوا، هوای سَرایی نبود. دلش مثل همیشه بی قراری میکرد. هوای بهاری را نفس کشید و سعی کرد عطر تن مادرش را درون سینه‌اش بکشد. جای خالی بعضی از ب*و*سه‌ها روی گونه هایش، نبود مهر مادری را به رخ قلب ناراحتش میکشید. چشم هایش را گشود و روی سبزه‌های تازه و نمناک غلت زد و بعضی از آن‌هارا با انگشتانش به بازی گرفت. به نقطه‌ای نامعلوم در دور دست‌ها خیره شد. "مامان!کجایی؟کجایی که دخترت، از دو سالگی فقط آغوش پدر داشته. میدونی؟کافی نیست!مهر تو اگه نباشه، یک جای زندگی میلنگه" گیسوان بافته شده‌اش را از زیر چهارقدش بیرون کشید و به نوک موهایش که با گل‌سر قرمز بسته بود نگاه کرد. دلش دست‌هایی را میخواست که نوازشگر موهای پریشانش باشد؛دست‌هایی از جنس مادر! نفسش را با آه و حسرت از ریه‌هایش بیرون فرستاد. چرخید و به آسمان خیره شد؛نور خورشید مستقیم قهوه‌ای چشمانش را هدف گرفت. نشست و کمی به عقب خم شد و روی دستانش تکیه کرد. از دور به خانه‌ی کاهگلی‌‌ زل زد. از این فاصله، گل های کوچک و بزرگ، زیبایی نعمت‌های خدایی را دو چندان میکرد. یکی دو ساعتی میشد که در باغ میچرخید. دیگر بس بود؛باید برمیگشت و برای شام چیزی دست و پا میکرد.مهمان داشتند.سودابه و شوهرش! آخ که چقدر دلش برای تک خواهر زحمت کشش تنگ شده بود. می‌دوید و زیر لب شعر میخواند و از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. انگار نه انگار که چند لحظه‌‌ی پیش در رویای مادرش به سر میبرد. _عروسک چادر به سر کن که هوای رفتنه دیگر به نفس نفس افتاده بود. _خونهٔ بابا نون و انجیر، خون... جثه‌ی ریزش که جلوی چهار چوب در قرار گرفت، چیزی درون وجودش فروریخت و پدرش را با هزاران حلقه‌ی‌ اشک در چشمانش نگریست. عرق به پیشانی داشت و قفسه‌ی سینه‌اش را به چنگ گرفته بود. زبان سرایی قفل شده و دست و پاهایش میلرزید. "چی به روز بابای مهربونم اومده؟" به سمتش هجوم برد و چهره‌ی درهم پدرش را با دو دست ظریفش قاب گرفت. نور آفتاب از پنجره ی خانه‌ی کاهگلی روی صورت پدرش میتابید و حال خرابش را بیشتر نمایان میکرد. به سختی حرف میزد و اشک‌های سرایی یکی در میان روی سیمای پدرش میچکید. _س...را...یی! _جانم آقاجون؟آقاجون چی چی شده؟چیکار کنم من؟توروخدا یک چیزی بگو. هق هق دخترک تنها شروع شد و فقط سعی داشت گوش‌هایش را تیز کند؛تا بفهمد مردی که بی حال بر زمین افتاده آهسته آهسته چه میگوید؟چه میخواهد؟ _برو...برو قالیبافخونه...به مراد بگو آقاجونم حالش خوب نیست. سر پدرش را مویه کنان زمین گذاشت و پیشانی‌اش را ب*و*سید. چادر گل‌گلی‌اش را از روی پشتی کنار اتاق کشید و هرچه توان در بدنش داشت به پاهایش داد تا هرچه سریعتر به قالیبافخانه‌ی پدرش برسد.
  3. به نام خدا قصه‌ی دخترکی به نام سَرایی در عهد رضاشاه؛که در زندگی تمام پستی بلندی‌ها را باتمام وجود لمس میکند. حس‌های عمیق و شیرینش را پس میزند و در قلبش میکشد. با تنهایی انس میگیرد و از جاهایی سر در می‌آورد که هیچگاه به فکرش هم نرسیده است. صبوری را پیشه میگیرد و خودش را به دست خداوند میسپارد. سرنوشتش از بی‌پناهی سرچشمه میگیرد و اینکه تا کجا ادامه میابد را... هیچکس نمیداد.