Malihnaz

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    245
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد Malihnaz در آپریل 13

Malihnaz یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

553 Excellent

5 دنبال کننده

درباره Malihnaz

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    اصفهان
  • سطح تحصیلات
    لیسانس
  • بهترین رمان
    یک شاخه گلایل سرخ برای پانته آ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

280 بازدید کننده نمایه
  1. پارت 201 نزدیک نیم ساعت بود که امیر حسام رفته و خبری نشده بود . کلافه کنار جدول خیابان راه رفتم . هوا سرد شده بود یا من غیرعادی سردم بود ؟ یقه ی کاپشنم را بیشتر جمع کردم و دستانم را زیر بغلم زدم . آمد . از در که بیرون آمد بدون توجه به ماشین هایی که از خیابان در حال رفت و آمد بودند به آن طرف رفتم که اخم کرد . _ خودتون رو بکشید سپهر آزاد می شه ؟ جوابی ندادم و فقط سؤال خودم را پرسیدم . _ چی شد ؟ به ماشینش اشاره کرد . _ بریم سوار شیم بهتون می گم . صدایم بالا رفت . _ یعنی چی بریم ؟ سپهر چی شد ؟ دستی در موهایش کشید . _ باید ببینیم می شه سند جور کرد . موبایلم را درآوردم . _ باید به بابا زنگ بزنم . قبل از آن که شماره ی بابا را بگیرم گوشی را از دستم گرفت . متعجب و پر اخم نگاهش کردم . کلافه سرش را تکان داد . _ بریم سوار شیم . جمله اش را کامل کرد و بی توجه به من به آن طرف خیابان رفت . سوار ماشین شدم و در را محکم به هم کوبیدم . _ یعنی چی این کارها ؟ پر صدا و سخت نفسش را بیرون داد . _ باید بریم شرکت به مهرداد بگم ببینم می تونه سند جور کنه . دوباره صدایم بالا رفت . _ یعنی چی ؟ چرا نمی ذارید به بابام بگم سند بیاره؟ _ پدرتون نمی تونه سند بذاره . از دادی که زد جا خوردم و فقط برای چند ثانیه خفه شدم .آب دهانم را قورت دادم و با ناله پرسیدم . _ چرا؟ دستی به شقیقه اش گذاشت و کمی فشار داد . _ سند کارخونه اشون برای وام آزمایشگاه آقا سپهر گروی بانکه . _ خب سند خونه... سخت پلک بست و باز کرد . _ خونه تون یک بیستم مبلغ چک آقا سپهره . خانه ی ما حداقل سه چهار میلیارد قیمت داشت . مگر چک سپهر چه قدر بود ؟
  2. پارت 200 _ سلام سنا خانم . نتوانستم از سنا خانم گفتنش ذوق کنم . حتی نتوانستم درست و واضح سلام بگویم . _ سنا خانم خوبید ؟ با این سؤالش دوباره اشک هایم جاری شد . نمی توانستم حرف بزنم . اگر کلمه ای می گفتم حتما به هق هق می افتادم . _ خونه اید ؟ _ آر... نگذاشت جوابم کامل شود . _ باشید من دارم میام . بدون اینکه منتظر جوابی باشد قطع کرد . می دانستم امیر حسام وقتی که بفهمد تنهایم به داخل نمی آید . کیف و موبایلم را برداشتم و به حیاط رفتم که صدای زنگ در آمد . قبل از آن که بگویم آمدم با مشت به در کوبید . _ سنا خانم ، خانم صیامی . امیر حسام طاهری آن قدر نگران بود که دیگر مراعات همسایه و محله را نمی کرد . در را باز کردم و مشتش در هوا ماند . قدمی جلو آمد . اگر بهنام بود در این مواقع حتما مرا در آغوش می کشید اما امیر حسام به این حرکات نیاز نداشت . چشمان مهربانش خود از هزار آغوش آرامش بخش تر بود . _ چی شده ؟ هق زدم . _ سپهر رو بُردند . بهت زده چند لحظه بدون پلک زدن خیره ام شد . _ کجا بُردند ؟ چشمانم می سوخت و صدایم خش دار شده بود . _ کلانتری . خودش را از چهار چوب در کنار کشید و به ماشینش اشاره کرد . بدون حرفی در را بستم و سوار ماشین شدم . روبروی کلانتری ای که به سختی آدرسش را پیدا کرد ایستاد . _ بشینید تا برم ببینم جریان چیه ؟ دستش به دستگیره ی در نرسیده بود که با حرف من خشمگین به طرفم برگشت . _ من هم میام . _ جای خانم ها این جا نیست ، مطمئنا برادرتون هم خوشحال نمی شه از دیدن شما توی همچین جایی . بدون این که اجازه ی اظهار نظر دیگری دهد پیاده شد و به طرف کلانتری رفت .
  3. پارت 199 کارهای دانشگاهم که تمام شد ساعت 2 بعد از ظهر بود . گرسنه بودم اما چیزی نخوردم تا به خانه بروم . مطمئنا سپهر تا الان رسیده بود . امروز این قدر درگیر امضا بازی ها بودم که سپهر را فراموش کردم . _ یه غلطی بکن . صدای سپهر بود . با کسی دعوا می کرد . آرام وارد خانه شدم . گوشی اش را بر روی میز پرت کرد و سرش را به دست گرفت . این قدر در حال خودش نبود که حضور مرا متوجه نشد . بالای سرش ایستادم . _ سپهر . سرش را بالا آورد . صورتش سرخ و کلافه بود . لبخندی زورکی زد . _ اومدی ؟ ناهار نخوردم من . برخاست که دستم را بر شانه اش گذاشتم و هولش دادم . تعادلش به هم خورد و دوباره روی مبل افتاد . _ همین حالا کامل می گی چته . سرش را به طرفین تکان داد . _ چیزی نی.. صدای زنگ خانه ساکتش کرد . به طرف آیفون رفتم . تصویر مردی مقابل آیفون مشخص بود . گوشی را برداشتم . _ آقای سپهر صیامی هستش ؟ _ بله ، شما ؟ برگه ای را مقابل آیفون آورد . _ حکم بازداشتش رو داریم ، بگید بیاد پائین . خشک شدم . مات شدم . یخ کردم . سوختم . بازداشت ؟ مگر سپهر چه کار کرده بود ؟ از کلافگی دیروز تا حالایش معلوم بود که خبرهایی هست . گوشی آیفون که از دستم افتاد سپهر نگران کنارم ایستاد . _ سنا . چشمانم پر از آب شده بود و صورتش را درست نمی دیدم . گوشی را در دست گرفت و مشغول حرف زدن شد . بعد از کمی حرف زدن گوشی را آرام سر جایش گذاشت و به طرفم چرخید . بازوانم را در دست گرفت و تلخ خندی زد . _ چیزی نیست زشت بدترکیب . یه اشتباهی توی حساب کتاب های آزمایش گاهم شده درست می شه . ناباور فقط به چشمانش زل زده بودم . دستی به صورتم کشید . _ این اشک ها واسه ی منه ؟ سرش را تکان داد . _ تو قراره برای رسیدن به یه نفر با دنیا بجنگی پس محکم باش . بازوانم را رها کرد و به طرف در هال رفت و کاپشنش را برداشت . _ میرم و زود بر می گردم نگران نباش . با بی حالی به سمتش رفتم و در چشمانش خیره شدم . خودش هم به حرف خودش اطمینان نداشت . آرام دستم را فشرد و به بیرون رفت . در حیاط را کامل نبسته بود که به طرفش دویدم . _ برو داخل سنا . محل ندادم و رو به مأموری که آن جا بود پرسیدم . _ کدوم کلانتری می برینش . قبل از آن که سپهر حرفی بزند مأمور اسم کلانتری را گفت . اخم های سپهر در هم رفت . _ سنا پا نشی بیای ، من زود بر می گردم . _ فکر نمی کنم بتونی به این زودی ها بر گردی . وحشت زده به طرف مردی که همراه مأمور بود و پوزخندی بر لب داشت چرخیدم . مأمور فشاری به کمر سپهر وارد کرد و خواست که راه بیفتد . سپهر با خشونت به صورت مرد بُراق شد . _ خفه شو . مرد نیشخند بی خیالی زد و به طرف ماشینش رفت . _ زود بر می گردم سنا . نگران نباش . ماشینشان که به راه افتاد جان از پاهایم رفت و به دیوار تکیه دادم . حالا باید چه می کردم ؟ باید به بابا زنگ می زدم . آرام آرام دستم را به دیوار گرفتم و وارد خانه شدم . گوشی را برداشتم اما قبل از این که شماره ی بابا را پیدا کنم ، اسم امیر حسام جلوی چشمم آمد . آرام اسمش را لمس کردم و دکمه ی تماس را زدم .
  4. پارت 198 وارد هال که شدم سپهر را دم در دیدم . داشت کفش هایش را به پا می کرد . _ کجا ؟ سرش را بالا آورد . _ علیکِ صبح بخیر . چشمانم را مالش دادم . _ صبحانه نخوردی ؟ _ توی راه یه چیزی می خورم . سوئیچش را از روی جا کفشی برداشت و در را باز کرد . دستی سریع در موهایش کشید که کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم . سپهری که حداقل یک ربع قبل از رفتن به موهایش می رسید با موهای ژولیده خداحافظی کرد و رفت. یک چیزی این وسط سر جایش نبود که این قدر ذهن او را در گیر کرده و اجازه نمی داد به ظاهرش توجه کند . امروز باید برای پرینت پایان نامه ام به دانشگاه می رفتم . مسلما باید به شرکت زنگ زده و به خانم رضایی می گفتم که نمی روم اما ناخودآگاه به امیر حسام زنگ زدم . هنوز یک بوق هم نخورده بود که جواب داد . مانند همیشه . آرام و سنگین در عین حال مهربان . _ با اجازه تون امروز رو مرخصی می خوام دیروز فراموش کردم بهتون بگم . _ اگه اجازه ندم چی ؟ دلم می خواست بگویم اگر اجازه ندهد با سر به طرفش پرواز می کنم اما نگفتم . یعنی وقتی که خندید نتوانستم بگویم . هر چند که اگر نمی خندید هم باید حرفم را می خوردم . بعد از کمی خندیدن چیزی گفت که خدا را شکر کردم نزدیک ماشین بودم و توانستم بر روی صندلی ولو شوم . _ خیلی وقته اجازه ی کلِ زندگی من هم دست شماست . اگر قربان و صدقه اش می رفتم خیلی بد می شد ؟ نیشگونی از لپم گرفتم و فقط خواهش می کنمی گفتم . بعد از چند دقیقه حرف و تعارف قطع کردم و نفس کشیدم . " خدا رو شکر که کنارش نبودم " با فکری که به ذهنم آمد با لبخند و شرم لبم را گاز گرفتم و ماشین را به راه انداختم .
  5. پارت 197 پول پیتزاها را که حساب کرد با سر و صدا به داخل آمد . _ سنا سنا ، بدو پیتزا . انگار با یک بچه ی چهار ساله حرف می زد . _ دیوونه . جعبه ها را بر روی میز گذاشت و خود را بر روی صندلی رها کرد . _ بیا ببین عمو واسه ات چی کار کرده . دو لیوان از آب چِکان برداشتم و بر روی میز گذاشتم . _ کل عشق نوشابه به اینه که با بطری سر بکشی . با تأسف سر تکان دادم . گازی از اولین تکه ی پیتزایش که زد صدای زنگ موبایلش بلند شد . به صفحه ی گوشی نگاهی انداخت و اخم هایش در هم رفت . گوشی را برداشت و از پشت میز بلند شد . تماس را وصل کرد و با یک اَلوی کوتاه به بیرون از هال رفت . هوای بیرون سرد بود . از سپهرِ به شدت سرمایی تعجب کردم . چه کسی پشت خط بود و قرار بود در مورد چه چیزی صحبت کنند که نمی خواست من چیزی بشنوم ؟ صحبتش زیادی طول کشید . پیتزاها یخ کرند . بلند شدم و خواستم به طرف در بروم که وارد هال شد . نگاهی متعجب به من انداخت . _ جایی میری ؟ _ داشتم میومدم دنبال تو . لبخندی زد و به طرف میز آشپزخانه رفت . _ تو چرا شامت رو نخوردی ؟ پیتزا دوست نداری ؟ بر روی اُپن خم شدم . _ سپهر . نشست و مشغول خوردن شد . _ سپهر . همان طور که نگاه از من می دزدید هان گفت . _ به من نگاه کن . سرش را بالا آورد و با دست به پیتزاها اشاره کرد . _ بیا شامِت رو بخور . بر روی صندلی نشستم و به او خیره شدم . مصنوعی و به زور لبخند می زد و شام می خورد . _ سپهر حرف بزن داری دِقم میدی . کمی از نوشابه را با بطری سر کشید . _ چی رو ؟ _ چته تو سپهر ؟ از عصر تا حالا تو فکری . الان هم که با یه نفر نزدیک بیست دقیقه توی سرما حرف زدی . سرش را تکان داد و نیم لبخندی زد . _ دوست دختر جدید پیدا کردم نمی خواستم لو برم . _ سپهر جدی پرسیدم . آخرین تکه را برداشت و بلند شد . _ من برم بخوابم . فردا صبح زود کار دارم . با چشمان گرد شده نگاهش کردم . _ ساعت یازده هم نشده . کِی تا حالا این قدر زود می خوابیدی ؟ به طرف اتاق رفت . _ گفتم که ، فردا صبح زود کار دارم. قبل از آن که به اتاق برسد دویدم و مقابلش ایستادم . _ جواب من رو ندادی . سرش را خاراند و چشمانش را خمار کرد . _ الآن خوابم میاد ، باشه برای فردا . خواستم دوباره حرفی بزنم که پیشانی ام را ب*و*سید و به اتاق رفت . سرم تیر می کشید اما با فکر کردن به جایی نمی رسیدم . باید صبر می کردم تا خودش به حرف بیاید .
  6. پارت 196 سپهر دروغگوی خوبی نبود . _ سپهر به چی فکر می کنی ؟ جدی به صورتم خیره شد . _ من مثل کوه پشتتم . تعجب کردم . یک دفعه و بدون هیچ مقدمه ای حرف از کوه بودن می زد ؟! _ سپهر چی شده ؟ لبخند زد . لبخندی کاملا زورکی . _ هیچی زشت بدترکیب . سرش را به طرفین تکان داد . _ یه پیراهن و شلوار باید بخرم . برای این که موضوع را عوض کند ناگهانی شروع به حرف زدن در مورد خرید کرد . _ باشه بابا ، من اصلا نفهمیدم که پیچوندی . خندید . یک خنده ی تلخ و بدتر از صد گریه . می دانستم اگر نخواهد هر چقدر هم پا پِی اش بشوم حرفی نمی زند . نباید به چیز های بد فکر می کردم . امروز روزِ خوبی بود . امروز بعد از چند وقت آزاد شده بودم . خنده ام گرفت . هر کس می شنید فکر می کرد یک عمر با بهنام زندگی کردم و الان رها شده ام . از فکر زندگی با بهنام تمام تنم گز گز کرد . چندشم شد . بهنام سه سال پیش هم این قدر چندش بود ؟ سرم را تکان دادم و بر روی تخت دراز کشیدم . امروز علاوه بر آزادی ، یک روز خاطره انگیز با امیرحسام بود . پس نباید به چیزهای بد فکر می کردم . _ تو کِی میری ؟ سرش را به طرفم چرخاند. . _ هان ؟ دلت میخواد زودتر برم ؟ لبم را کج کردم و ادایش را در آوردم . _ چه قدر لوس و بیمزه شدی . سرش را تکان داد و اوهوم گفت . _ شام چی داریم ؟ با خشم نگاهش کردم . _ من باید از تو بپرسم که صبح تا حالا توی خونه خواب بودی . کوسن را بر دسته ی مبل تکیه داد و سرش را بر روی آن گذاشت . _ به جون بچه هام خسته ام ، سر و کله زدن با اون اُزگَل کل انرژی ام رو گرفته . دستم را آرام بر سرش زدم . _ نه که وقتی اون نبود خیلی توی خونه کار می‌کردی ! چشمانش را به هم فشار داد . _ من خوابیدم ، وقتی بیدار شدم زنگ می زنیم پیتزا بیارند .
  7. پارت 195 وارد شرکت که شدیم خانم رضایی با لبخند اول نگاهی به امیرحسام و بعد به من انداخت . خجالت زده از لبخند خاصش به او سلام کردم و به داخل اتاقم رفتم . پرونده ها را جابه جا کردم که تلفنم زنگ خورد . _ بله ؟ _ سلام سنا دیشب که دیر اومدی امروز هم زود رفتی من اصلا نتونستم بهت بگم ، امروز من و بابات و بهنام میریم اصفهان . نفس زد . _ سپهر رو نمی دونم چی کار می کنه اما بابات رو می شناسی که عجوله ، گفته ناهار رو که خوردیم میریم . احساس کردم مامان از شدت رگباری حرف زدن نفس کم آورد . _ علیک سلام ، مامان یه نفس بگیر . _ آخه باید غذا درست کنم و وسایلمون رو هم جمع کنم وقت ندارم . کمی فکر کردم . _ شما فقط برای خودتون ناهار درست کن و وسایل رو ول کن ، من که اومدم اگه سپهر بود وسایلتون رو جمع می کنم می دم بهش بیاره . خاطرش جمع شد و نفس راحتی کشید . _ آره چرا به فکر خودم نرسید ؟ خندیدم . _ انگار از یه کشور غریب دارم میرم که این قدر هولم . کاری نداری ؟ بر روی صندلی نشستم . _ نه برید به سلامت . مامان برای چند ثانیه ساکت شد . _ چی شد مامان ؟ _ هیچی بهنام صدام کرد . نفسم را کلافه بیرون دادم . _ مامان یه کاری کن این بشر دیگه پاش رو توی خونه من نذاره . مامان خنده ی کوتاهی کرد. _ این جور که معلومه حالا حالاها ایرانه . سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم . _ از بدبختی منِ دیگه . _ من برم سنا بهنام داره می گه غذا سوخت . دندان قروچه ای رفتم . _ فلجه ؟ خب زیر گاز رو خاموش کنه . _ وای مهمونه ، من رفتم . گوشی را قطع کردم و بر روی میز انداختم . "هه مهمون ؟ اون دیگه میزبان شده " با خیال راحت کلید را بر در انداختم و وارد خانه شدم . نفسم را با حرص بیرون دادم . آخر بدبختی این بود که به خاطر وجود یک مزاحم در خانه ی خودت هم آسایش نداشته باشی . _ اومدی ؟ دستم را بر روی قلبم گذاشتم . _ ترسیدم سپهر . نیشش را باز کرد . _ فکر کردی رفتم ؟ اما کور خوندی من حالا حالاها هستم . کفش هایم را از پا کَندم . _ دیوونه ، خب باش اما آدم باش . چشمانش گرد شد. _ بله ؟ من هم نیشم را تا بناگوش باز کردم و برایش زبان در آوردم . کیفم را روی اُپن پرتاب و خودم را بر روی مبل رها کردم . _ آخِیش ، خداروشکر چه قدر خوبه آزادی . چیزی نگفت . به قیافه اش که در فکر فرو رفته بود نگاه کردم . _ سپهر چیزی شده ؟ گیج به من نگاهی انداخت . _ نه نه چیزی نیست ، آره خدارو شکر که شَرش کم شد . سپهر هرگاه که می خواست چیزی را پنهان کند به تته پِته می افتاد .
  8. پارت 194 _ خیلی بدجنسید . چراغ که سبز شد ماشین را سریع به به حرکت درآورد و میدان را دور زد . _ حالا که این جوریه میریم یه صبحانه ی شاهونه دربند می خوریم مهمون شما . به صندلی تکیه دادم و بی خیال به جلو نگاه کردم . _ من اصولا صبح ها صبحانه نمی خورم . این را که گفتم دوباره شروع به خندیدن کرد . بر لبه ی تخت نشست . _ سفارش نیمرو با سرشیر محلی دادم . کِش و قوسی به بدنش داد . _ با پررویی تمام ازتون نظرخواهی نکردم چون می دونستم می خواهید تعارف کنید و بگید نه . _ نه نمی گفتم ، چون گرسنمه . اول مبهوت نگاهم کرد و بعد یک دفعه زیر خنده زد . _ فکر کنم شما چند دقیقه ی پیش گفتید صبح ها صبحانه نمی‌خورید . نگاهم را به اطراف چرخاندم . _ هوای این جا جوریه که آدم گرسنه می شه . با خنده سرش را تکان داد و دستانش را به هیتری که پائین تخت بود نزدیک کرد . _ کاش چای داغ رو زودتر می آوردند. یک دفعه سر جایش صاف شد . _ برم بگم یکی اش رو قهوه بدند . دستم را مقابلش تکان دادم . _ نه ، لازم نیست . دست چپش را بر زانویش گذاشت و با یک یا علی برخاست . _ امکان نداره ، بلاخره مهمون شمائیم نمی شه که صبحانه باب میلتون نباشه . قدمی به سمت جلو برداشت . _ چقدر هم که انتخابش با من بوده و میل من مهم . سریع برگشت و کمی جدی نگاهم کرد . وقتی دید رگه‌هایی از شیطنت در چهره ام نمایان است لبخند دندان نمایی زد و رفت . بعد از چند دقیقه برگشت و باز بر لبه ی تخت نشست که همزمان گارسون سینی صبحانه را بر روی تخت گذاشت . امیرحسام تشکر کرد و سینی را به سمتم نزدیک کرد . _ بسم الله. نگاهی به فنجان ها کردم که کف قهوه بر روی هر دو مشخص بود . پرسش گر نگاهش کردم . _ اشتباه آوردند ، هر دو قهوه است . لقمه اش را نزدیک دهانش برد و با تعجب به فنجان ها نگاه کرد . _ واقعاً ؟ در صورتش دقیق شدم که دیدم چشمانش می خندد . _ فکر کردید فقط خودتون با چای میونه ی خوبی ندارید ؟ هرچند که مانند امیر حسام طاهری باهوش نبودم اما در این مدت حدس زده بودم که علاقه ی چندانی به چای ندارد . _ اما من دو دفعه ای که براتون چای آوردم ... _ من خوردم ؟ کمی شکر در فنجانش ریخت و مشغول هم زدن شد . _ چایی که از دست شما باشه از هزار تا اسپرسو خوش طعم تره . هنوز صدای به هم زدن قاشق درون فنجان می آمد اما به جای شکر در قهوه با حرفش قند در دل من آب کردند . دست از هم زدن کشید و سرش را بالا آورد و با اخم نگاهم کرد . _ هنوزم خونه ی شماست ؟ نگاهی به رگ باد کرده ی شقیقه و ابروان درهمش کردم . به سختی جلوی خودم را گرفتم که قربان صدقه ی غیرتی شدنش نروم . _ امروز میره اصفهان . به آنی دیدم که چهره اش از هم باز شد . _ الحمدلله . قاشق را در سرشیر زدم. _ اگه می دونستم این قدر از رفتنش خوشحال می شید بهش می گفتم زودتر گمشه . لقمه‌ای در دهانش گذاشت و شروع به جویدن کرد . _ شما فکر می‌کردید از بودنش نزدیک شما خوشحالم ؟ دوباره اخم کرد و فکش منقبض شد . _ مخصوصاً که می دیدم شما با حضورش اذیت می شید . سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم . _ فقط نمی تونستم چیزی بگم . _ چرا خُب ؟ می گفتید . سرش را بالا آورد و با چشمان ریز شده به صورتم که سعی داشتم لبخندم را پنهان کنم نگاه کرد . دست چپش را بلند کرد و سرش را به سمت دیگری چرخاند . _ آقاجون ، ایها الناس ، من بدم میاد این آدم دور و بر این خانم باشه . خندیدم اما با چیزی که گفت خنده که هیچ کل وجودم ماسید . _ مخصوصاً که به خاطر علاقه ی پدرتون بهش یک هیچ از من جلوتره . اگر امیرحسام ناامید می شد من حتماً می مردم . برای چند لحظه صورتم را با چشمانش اسکن کرد . _ اما من مرد روزهای سختم . به چوب کنار تخته تکیه داد و دست چپش را بالا آورد. _ با یه دست . دستش را بر روی چشم چپش گذاشت . _ با یه چشم و یه پا . انگشت اشاره اش را به سینه اش زد . _ من با نصف توانایی‌های یه آدم سالم به خواسته هام رسیدم و برای رسیدن به مهمترین فرد زندگی ام با همین توانایی هام مقابل دنیا می ایستم . این امیر حسام بود . غیر از این رفتار می‌کرد به امیرحسام بودنش باید شک می کردم . _ بریم ؟ نگاهی به ساعتش انداخت . _ چقدر زود گذشت . راست می گفت . یک ساعت این‌جا بودیم اما گویا پنج دقیقه هم نگذشته بود .
  9. پارت 193 از خواب بلند شدم و ساعت گوشی را خاموش کردم . لباس هایم را عوض کردم و به بیرون از اتاق رفتم . ساعت شش صبح بود و مطمئنا این موقع همه خواب بودند . در اتاق را که قفل کردم با صدای بهنام با وحشت به عقب برگشتم . _ کسی این جا دزد نیست که در اتاقت رو قفل می کنی . جیغ کوتاهی کشیدم و دستم را بر روی قلبم گذاشتم . کمی فکر کردم تا ببینم اگر سپهر بود جوابش را چه می داد . مطمئناً در صورتش خیره می شد و با خونسردی می گفت از دزد بدتر الآن توی خانه است . پوزخندی زد . _ ترسوندمت عزیزم ؟ یک تای ابرویش را بالا داد و با چشمانی که از آن ها شرارت می بارید وراندازم کرد . _ نترس چون از این به بعد خیلی با هم کار داریم که اگه بترسی لذت نمی بری . جوابش را ندادم و از کنارش رد شدم . این بشر عاشق کَل کَل کردن بود . _ امروز می رم اصفهان . چشمانم ستاره باران شد . اگر مطمئن بودم که مامان و بابا از اتاق بیرون نمی آیند همین حالا سجده ی شکر به جا می آوردم . _ با عمو و زن عمو میریم و با مامان و بابام برمی گردیم . تمام تنم یخ کرد . این موجود دو پا ، یک لحظه هم نمی‌گذاشت انسان احساس آرامش کند . کمی جلوتر رفتم و محکم مقابلش ایستادم . _ قدمشون روی چشم . تک خندی زد . _ اگه بدونی برای چی میان هم می گی قدمشون روی چشم ؟ شانه ای بالا انداختم و به طرف در رفتم . _ فرقی نمی کنه مهمون مهمونه . عمو و ایراندخت جون هم برای هرچی میخوان بیان فقط... کفش هایم را به پا کردم و چشمانم را ریز . _ امیدوارم پسرشون یه کم عقل داشته باشه و پدر و مادرش رو نکشه برای کاری که ممکنه مثل سه سال پیش دلخوری پیش بیاره . خندید . خنده ی مطمئنی که دلم را لرزاند . _ این دفعه فرق می کنه سنا جون ، مطمئن باش . آب دهانم را به سختی قورت دادم و بدون این که چیزی بگویم از در بیرون زدم . در حیاط را که بستم صدای بوق ماشینی مرا متوجه خودش کرد . به طرف صدا برگشتم . امیرحسام این موقع صبح این جا چه کار می کرد ؟ از ماشین پیاده شد و با لبخند جلو آمد . _ سلام . _ سلام اتفاقی افتاده ؟ چشمانش رنگ تعجب گرفت . _نه چه اتفاقی ؟ _ آخه این وقت صبح این جا ! گوشه ی لبش کمی بالا رفت و دستی بر سرش گذاشت و مانند پسر بچه های خطاکار سرش را خاراند . _ اگه بخوام دروغ بگم از این جا رد می شدم اما راستش... سکوت کرد و با خجالت خاصی لبخند ریزی زد . این پسر سی و چند ساله که در حال حاضر مانند یک پسر بچه ی ده دوازده ساله جلوی من ایستاده بود صبح به دنبال من آمده بود ؟ به طرف در ماشین حرکت کردم و دستگیره را گرفتم . _ نمی خواهید سوار شید ؟ سرش را تند تند تکان داد و سوار شد . کمربند را بستم و به طرفش چرخیدم . _ از کجا می دونستید کِی میام بیرون . دکمه ی استارت را زد . _ نیم ساعتی که اینجام که هیچ اگر ده ساعت دیگه هم نمیومدید منتظر می موندم . چشمانم درشت شد . _ نیم‌ساعته این جا منتظرید ؟ ماشین را به راه انداخت . _ فدای سرتون . لبم را به دندان گرفتم . _ خب تلفن می‌کردید زودتر بیام . پشت چراغ قرمز متوقف شد . _ انتظارش قشنگه . ناخن هایم را در کف دستم فرو کردم تا از ذوق قهقهه نزنم . _ اما من صبحانه نخوردم و خیلی هم گرسنمه . چشمانم را ریز کردم . _ میخواهید من پیاده شم و خودم برم شرکت تا شما برید صبحانه بخورید ؟ کمی مکث کرد و بعد سرش را عقب داد و بلند شروع به خندیدن کرد .
  10. پارت 192 فشار بر کلیه هایم باعث شد شالم را بر روی سرم انداختم و لباس بلندی به تن کردم . در را که باز کردم چشمان چلچراغ باران بهنام جلویم درخشید . باز هم خنده ای که تا عمر داشتم لج مرا در می آورد بر صورتش نقش بست . _ پارسال دوست امسال آشنا سنا جون ! محل ندادم و به سمت دستشویی رفتم که مقابلم قد علم کرد . دستش را بر آهنی کنار چهارچوب در گذاشت و با اخم بر روی صورتم بُراق شد . _ خیلی عمر ناز کردن هات و ناز کشیدن هام طول نمی کشه ، این رو مطمئن باش . چقدر فاصله بود بین اطمینانی که امیرحسام از وجود خدا در زندگی ام می داد و اطمینان دادن بهنام در تهدید کردن . سپهر کجا بود ؟ _ نگهبان توالتی ؟ به سمت صدای سپهر برگشتم . با آن اخمی که آدم را به وحشت می انداخت کنار در ورودی ایستاده بود و موبایل در دستش نشان می داد برای جواب دادنِ گوشی اش به حیاط رفته بود . بهنام دستش را انداخت و کمی از در دستشویی فاصله گرفت . انگشت اشاره اش را به طرفین تکان داد و بی خیال بر روی مبل ولو شد . _ آ آ . حرص نخور پسر عمو ، تو هم خیلی اُلدورَم قُلدُرمت طول نمی کشه . سپهر موبایلش را بر روی اُپن پرتاب کرد و قدمی به سمت جلو برداشت که باز شدن در اتاق مامان و بابا و خروج بابا باعث شد بر جایش بایستد . سلامی زیر لب به بابا کردم و وارد دستشویی شدم . آب یخ را باز کردم و به صورتم پاشیدم . این طور که معلوم بود با این بشر حالا حالاها کنتاکت داشتم .
  11. پارت 191 کمی شیطنت مطمئنا حال هردویمان را عوض می کرد . _ چه زود به خودتون گرفتید . چند ثانیه چیزی نگفت و یک دفعه به خنده افتاد . _ راست می گید من چقدر پر رو و خوش خیالم . _ نفرمائید شوخی کردم . کلماتش از شدت خنده بریده بریده ادا می شد . _ می دونم هرچند که اگه جدی هم گفته بودید من ناراحت نمی‌شدم چون ... نفسی عمیق کشید . _ اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟ مثل که در مقابلم بود و هر آن ممکن بود کنترلم را از دست بدهم ، برای همین به رو تختی چنگ زدم . از کی تاحالا من این قدر بی جنبه شده بودم ؟ _ یه کم استراحت کنید و مطمئن باشید که خدا همیشه و همه جا هست ، شاه عبدالعظیم و خونه و غیره نداره . آرام لب زدم . _ همین طوره . _ برید ، دیگه مزاحمتون نمی شم . بعد از کمی تعارف خداحافظی کردیم . گوشی را قطع کردم و به سینه چسباندم . امکان نداشت عاشق کسی که با چند جمله ی ساده آدم را سرحال می آورد نشد. خواستم دراز بکشم که تقی به در اتاق خورد . _ بله ؟ _ سنا بیا شام . _ شام خوردم مامان . گرد شدن چشمان مامان را از پشت در هم می توانستم حس کنم . _ وا ، تازه سر شبه . کِی شام خوردی ؟ مطمئنا وقتی به مامان گفتم که با دوستم چیزی می خورم فکر نمی کرده منظورم شام باشد . _ بیرون که بودم خوردم شما بخورید . گویا شک داشت که صدایش را پائین آورد . _ می خواهی بیارم توی اتاقت به خاطر بهنام ... _ نه مامان باور کنید خوردم . تُن صدایش دوباره عادی شد . _ باشه پس ما می خوریم . بر روی تخت رها شدم . مطمئنا بابا از این برخورد ناراحت می‌شد اما چاره‌ای نبود . من اگر شام هم نخورده بودم تحمل گرسنگی تا صبح را به سر میز نشستن با بهنام ترجیح می دادم .
  12. پارت 190 پشت دستش را بر سینه ی بهنام زد و با هر کلمه ای که می گفت ضربه‌ای به سینه ی او می نواخت . _ شوهر خواهر من اونیه که اون جا ایستاده و مردونگی از سر و صورتش می باره . رد دست سپهر را گرفتم و به امیر حسامی رسیدم که کنار ماشینش با حالتی مضطرب ایستاده بود . هنوز نرفته بود . اگر آن جا نمی ایستاد و رفته بود باید به امیرحسام بودنش شک می کردم . سپهر سرش را به طرف امیرحسام خم کرده و دستش را به نشانه ی این که همه چیز رو به راه و تحت کنترل است به طرف امیرحسام گرفت . امیر خان هم با دست چپ همین علامت را داد و با لبخند سوار ماشین شد . چراغ زد و با دنده عقب از کوچه بیرون رفت . سپهر دست به کمرم گذاشت و به طرف در خانه راهنمایی ام کرد . _ اگه یهو ، یه موقع ، احیانا صورت اینی که می گی شوهر خواهرته هم جوری شد که دخترها توی صورتش فقط تُف انداختند چی ؟ با چیزی که شنیدم وحشت زده به عقب برگشتم و چهره ی سرخ از عصبانیت سپهر که سعی داشت خونسرد نشان دهد را دیدم . سپهر چند ثانیه نفس عمیقی کشید و آرام و با لبخند به طرفش برگشت . برگشتن سپهر همان و پخشِ زمین شدن بهنام همان . سپهر کمی مشتش را مالش داد و گردنش را به چپ و راست تکان داد . _ به اون جاها نمی رسه داداش . داداش را به تمسخر گفت و به داخل خانه هولم داد و در را پشت سرش به هم کوبید . به در ورودی که رسیدیم دهانش را به گوشم نزدیک کرد . _ میری توی اتاقت و تا نگفتم بیرون نمیای . در هال را باز کرد و وارد شد . _ خوشم نمیاد جلوی چشم این عوضی باشی . سرم را به نشانه ی تأیید بالا و پائین کردم . سلامی به مامان که با دیدن سپهر جلو آمد و قربان صدقه ی او رفت دادم و وارد اتاق شدم . در اتاق را از داخل قفل کردم . به این عوضی جذاب نمی‌شد اطمینان کرد که در نزده دوباره به اتاقم نیاید . البته جولان دادنش بیشتر به دور از چشم سپهر بود و وقتی سپهر در خانه حضور داشت کم تر دور و بَرم می پِلِکید . بعد از چند دقیقه صدای زنگ خانه به صدا درآمد . مادر در را باز کرد و صدای وای صورتت چی شده را از اتاق شنیدم . _ هیچی زن عمو صورتم خورده به مشت یکی . صدای زنگ تلفنم که بلند شد با دیدن اسم امیر حسام بر روی صفحه ی گوشی دیگر صدای آن عوضی جذاب را نشنیدم . _ بله سلام . _ سلام خوب هستید ؟ بهتر شدید ؟ برای بار چندم بود که از بهتر شدن حالم در این دو ساعت خبر می گرفت . به خاطر نگرانی زیاد از حدش نیشم تا بناگوش باز شد . _ بله خیلی ممنون خوبم . _ خدا رو شکر . صدایش آرام شد . _ مشکلی پیش نیومد ؟ می‌دانستم منظورش بهنام است . _ بعد از فرود اومدن مشت سپهر توی صورت بهنام تا حالا چیز خاص دیگه ای نشد . کمی سکوت کرد . _ هیچ وقت از این که کسی بلایی سرش بیاد خوشحال نمی‌شم اما انکار هم نمی کنم که خیالم به خاطر بودن برادرتون راحته و دلم قرص . سرفه ای کرد و ادامه داد . _ شما غمت نباشه ، به غیر از پدر و برادرتون ، من مثل کوه پشتتونم . صدایش آرام و کمی گرفته شد . _ هرچند که این کوه یه تیکه هایی اش سخت ریزش داشته . ساکت شد و من نظر قلبم را به زبان آوردم . _ بعضی ها کوه که هیچ ، اگه یه سنگ کوچیک هم باشند مایه آرامشند . ممنونمی با شعف و ذوق فراوان گفت .
  13. پارت 189 به چهارراه نزدیک خانه ام که رسیدیم کنار خیابان نگه داشت و به طرفم سر گرداند . _ خوبید ؟ نگاهش کردم . _بله خوبم . _ خوبِ خوب ؟ لبخند زدم و سرم را بالا و پائین کردم . _ خوبِ خوب . خدا را شکر گفت و دوباره ماشین را به حرکت درآورد . سر کوچه که نگه داشت کمربندم را باز کردم . _ زحمت کشیدید . اخم کرد . _ زحمت ؟ شما سرتاپا رحمتید . _ شما هم . گوشه ی لبش بالا رفت اما چیزی نگفت . دستم را به دستگیره ی در گرفتم و آن را باز کردم . _ روز خوبی بود . _ آخری اش نیست . به چشمان آرام و مهربانش خیره شدم . _ مطمئن باشید . چشم از او گرفتم و خواستم با اجازه‌ای بگویم اما با دیدن آدمی که با ژست خاص خودش و خنده ی همیشگی به ماشینش تکیه داده بود حرف در دهانم ماسید . با هول و بُهت به طرف امیر حسام چرخیدم . اخم تمام صورتش را پر کرده بود . _ خدایی که یکی دو ساعت پیش آرومتون کرد همیشه هست . یک پایم بیرون از ماشین و پای دیگرم داخل بود . _ در عین آرامش محکم باشید . نالیدم . _ سخته . _ زن من باید محکم باشه ، من زن وارفته نمی خواهم . به صورت جدی اش نگاه کردم . زن من ؟ اوف ، امیر حسام امروز قصد کشتن مرا داشت . _ برید به سلامت و بدونید با یاد اونی که آرومتون کرد باز هم آروم می شید . آب دهان خشک شده ام را به سختی قورت دادم . _ مطمئن باشید اون همیشه و همه جا هست . حرف های محکم امیرحسام طاهری همیشه آرامش بخش بود و مگر می شد این مایه ی آرامش و اقتدار را دوست نداشت ؟ _ خدای امیر حسام و امیر حسام همیشه پشتتون هستند . ساعتش را بالا آورد و ساعدش را جلویم تکان داد . _ هر ساعت از شبانه روز که کار داشتید ، اول با خداش بعد با خودش تماس بگیرید . آرام شده بودم . سرم را تکان دادم . _ مواظب خودتون باشید سنا خانم . جوابش را دادم و خداحافظی کردیم . در را بستم و یک قدم از ماشین فاصله گرفتم که سرش را از پنجره ی ماشین بیرون کرد و فریاد زد . _ محکم ، همیشه محکم . چند ثانیه ایستادم و دوباره به راه افتادم . به نزدیک بهنام که رسیدم خواستم بدون نگاه کردن به او رد شوم اما با شنیدن چیزی که گفت خشک شده ایستادم . _ رئیس مهربونت می دونه من همه ی حرف هام رو به عمو زدم و قول و قرارها گذاشته شده ؟ سرش را به گوشم نزدیک تر کرد . _ می دونه فقط منتظرم مامان و بابام بیاند تا دست زنم رو بگیرم ... چه قدر تفاوت بود بین زنم گفتن بهنام با امیر حسام . _ و ببرم جایی که دست هیچ بی پدر و مادر ناقصی بهش نرسه ؟ اگر این بار هم دستم بر روی صورت جذابش می خوابید بار چندم بود ؟ دهان باز کردم اما با صدایی که شنیدم و دستی که بر سینه ی بهنام خورد دهانم بسته شد . بهنام هم که مانند من انتظار نداشت جا خورد و کمی جا به جا شد . آن موقع در دل قربان صدقه ی صدایش رفتم که با خش دار بودنش ناجی ام شد . مرا به ترس انداخت چه برسد بهنام که می دانست سپهرِ رزمی کار به خونش تشنه است . بعد از چند ثانیه از شوک خارج شد و صاف ایستاد و دستی به تیشرت جذب مارک دارش کشید . _ سلام داداش . قبلا ها دو نفر هم رو می دیدند به هم دست می دادند نه که بزنند تخت سینه ی هم . سینه به سینه ی بهنام ایستاد و از از ما بین فک منقبض شده اش غرید . _ دست دادن برای مَرده نه نامرد . تو رو همین که با لگد نیومدم توی سینه ات خُدات رو هم شکر کن . بهنام پوزخندی زد . _ فکر نمی کنی این رفتار با شوهر خواهر آینده ات یه کم خشنه ؟ با شنیدن کلمه ی شوهر خواهر دست سپهر مشت شد و بالا رفت و من به آنی جلویش ایستادم . _ سپهر عزیزم بریم تو . نگاهی به صورت نگرانم انداخت . مشتش را باز کرد و انگشتش را تهدید وار مقابل بهنام گرفت . _ یک بار دیگه ، فقط یک بار دیگه همچین زِری ازت بشنوم کاری می کنم دیگه هیچ دختری توی صورتت تُف هم نندازه .
  14. پارت 188 امیرحسام کمی به طرفش خم شد و صدایش را پائین آورد . _ شیرینی توی عروسی کمه چون خانوم خرجش زیاده . با چشمان گشاد شده اول به صاحب مغازه و بعد به امیرحسام خیره نگاه کردم . بعد از چند دقیقه چانه‌زنی و اصرار از امیرحسام و انکار از صاحب مغازه حساب کرد و با خداحافظی گرمی از مغازه بیرون رفتیم . هنوز گیج جمله‌ای که چند دقیقه ی قبل گفت بودم . ایستاد و در صورتم دقیق شد . _ قانون دوم ، شما هم نباید بذارید سؤالی توی ذهنتون بمونه . شانه بالا انداختم و یک قدم برداشتم . _ الان که نمی خوام سؤالی کنم . دروغ نگفتم . با آن که سؤال در ذهنم می چرخید اما دلم نمی خواست بپرسم . با صدایی که کمی خنده در آن بود پرسید . _ سؤالی ندارید ؟ به طرفش چرخیدم . _ خیلی مهم نیست . راه افتاد . _ پس سؤال دارید اما نمی خواهید بپرسید . دلم می خواست بگویم خب خودت بگو ، چون اگر من بپرسم ممکن است دوباره با شیطنت خاص خودت جواب بدهی و من دوباره مجبور شوم زبانم را به زیر دندان بکشم یا ناخن هایم را در ران هایم فرو کنم که به طرفت نَدَوند . _ باشه این دفعه جوابتون رو بدون سؤال می دم اما دفعه ی بعد همچین خبرهایی نیست . حرصم را درآورد و همین باعث شد ناخودآگاه پُر صدا نفس بکشم که به خنده افتاد . _ الان خیلی دلتون می خواد چشم‌های من رو در آرید ؟ همان طور که حواسم به راه رفتن بود سرم را تکان دادم . _ چشم هاتون رو نه . دوباره به خنده افتاد و شروع به خندیدن کرد .آن قدر که نتوانست روی پا بایستد و بر روی جدول کنار خیابان نشست . بعد از چند دقیقه که خوب خندید سرش را بلند کرد . _ زبونم رو ، نه ؟ خندیدم اما چیزی نگفتم . دست چپش را بر زانوی پای چپش فشار داد و با یا علی گفتن به سختی برخاست . _ به حاج رحمان گفتم خرجتون زیاده . دروغ نگفتم . منتظر بقیه حرفش ماندم اما ادامه نداد . ماشین را دور زد و در راننده را باز کرد . _ برای شما باید دنیا رو خرید . گفت و سوار شد و من برای چند ثانیه نفسم رفت و برگشت . با صورتی که احساس می‌کردم در سرمای دی ماه از آن بخار داغ بلند می‌شود سوار ماشین شدم . جانی در دست و پاهایم نمانده بود اما به هر سختی و جان کندنی بود کمربند را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم . با آن که به جلو خیره شدم حس کردم نگاهش به من است . بعد از چند ثانیه بدون هیچ حرفی ماشین را روشن کرد و به راه افتاد .
  15. پارت 187 دندان نما لبخند زدم . _ می دونم ، تو ناراحت نباش . حالا هم زنگ بزن به مامان نگرانته . _ خب بهش بگو دارم میام خونه . لبه ی شالم که روی میز افتاده بود را جمع کردم . _ من خونه نیستم . _ کجایی ؟ نیم نگاهی به امیر حسام که او هم همزمان با دست کشیدن من از خوردن دست کشیده بود انداختم . _ شاه عبدالعظیم ، الان هم دارم کباب می خورم . خنده ای کرد . _ خوبه ، بیام دنبالت ؟ _ نه برو خونه یه کم استراحت کن . کلافه سر تکان دادم . _ احتمالا اون پسره امشب میاد خونه که مامان خواسته میرزاقاسمی مورد علاقه ی اون رو درست کنه ، باید جون کَل کَل و دعوا باهاش رو داشته باشی . پشت گوشی بلند خندید . _ کاش می شد امشب بری خونه ی آنا . با حرص و کلافه اوفی گفت . _ آخه حالا وقت شمال رفتن بود ؟خوبه چند روز هم نیست که از مشهد اومدند . شوهرش کار و زندگی نداره ؟ لبخند زدم . _ شوهرش پس فردا که تعطیله میره ، آنا با خواهر شوهرش رفته . بلند یا خدایی گفت . _ چقدر هم که چشم دیدن خواهر شوهرش رو داره . _ نترس کم نمیاره . کاری نداری ؟ خداحافظی که کردیم گوشی را قطع کردم و با گفتن معذرت می خواهم آن را در کیفم انداختم . زیرلب خواهش می کنمی گفت و شروع به خوردن ما بقی غذایش کرد . قیافه اش گرفته شده بود و سعی می کرد بی توجه به من غذا بخورد . _ شما همیشه این جوری هستید که سؤال توی ذهنتون رو به زبون نمی یارید ؟ دست از غذا خوردن کشید . _ خیلی خوشحال نشید ، همیشه این جوری نیستم . کمی مکث کرد و از دوغش نوشید . _ قانون اول توی زندگیمون ، هر سؤالی توی ذهنم باشه در ثانیه ازتون می پرسم و شما هم هر چی ذهنتون رو مشغول کرده بهم می گید . چنگالی که کنار بشقاب گذاشته بود را برداشتم و کباب را گاز زدم . _ به این می گن دموکراسی . با آن که خنده اش گرفته بود اما سعی کرد نشان ندهد . شانه ای بالا انداخت و قیافه ای جدی گرفت . خوردنمان که تمام شد برخاستیم و به طرف صندوق رفتیم . به صندوق نرسیده زیر لب پرسیدم . _ حساب کنم ؟ ایستاد و با ابروان گره خورده نگاهم کرد . _ بار آخرتون باشه . محکم به راه افتاد . _ تا یه مرد هست یه زن دست توی کیفش نمی کنه . لبخند زدم و سرم را پایین انداختم . در مقابل صلابتِ در عین مهربانی امیر حسام طاهری عجیب دختر خجالتی و سربه زیری می شدم . به پیشخوان رسیدیم . صاحب مغازه حواسش به گوشی موبایل بود و توجهی به اطراف نداشت . _ اَخوی پیش مَنی ؟ صاحب مغازه چشمانش را از گوشی گرفت و با خنده به امیرحسام نگاه کرد . _ تا آخر دنیا . امیر حسام بلند خندید و استغفراللهی گفت . _ حساب ما چقدر شد دلاور ؟ مرد ایستاد و دستش را بر روی دست امیرحسام گذاشت . _ باشه کادوی عروسی ات . با چشم به من اشاره کرد و من فقط لبخند زدم . _ عروسی که حتماً دعوتی . کارتش را از جیب کتش با دست چپ در آورد . _ کادو را ان شاءالله بذار اون موقع بده ، الان با شیرینی ای که باید می‌آوردم حساب کن . _ پس شیرینی هم باشه توی عروسی ات می خورم .