Malihnaz

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    268
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد Malihnaz در آپریل 13

Malihnaz یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

682 Excellent

9 دنبال کننده

درباره Malihnaz

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    اصفهان
  • سطح تحصیلات
    لیسانس
  • بهترین رمان
    یک شاخه گلایل سرخ برای پانته آ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

529 بازدید کننده نمایه
  1. پارت ۲۲۴ در راهروی ساکت بیمارستان فقط صدای کشیده شدن پاهای من بر روی موزائیک ها می آمد . چند قدم دیگر برداشتم و یکی از بدترین تابلوهای دنیا را جلویم دیدم . «اتاق عمل» خودم را به صندلی های انتظار پشت در اتاق رساندم و نشستم . سرم را به دیوار پشتی تکیه دادم و چشم‌ بستم . ویبره ی گوشی در جیب مانتو مجبورم کرد با همان حال چشم باز کنم . به صفحه ی گوشی نگاه کردم . بهنام بود . این قدر به رفت و آمد خط و خطوط سبز و قرمز برای وصل یا رد تماس نگاه کردم که تماس قطع شد . ۱۰ تماس از دست رفته ! با تعجب صفحه ی تماس ها را باز کردم . به جز بهنام کس دیگری تماس نگرفته بود آن هم ۱۰ بار . به فکر سپهر افتادم . نکند خبری از سپهر دارد ؟ خواستم شماره اش را لمس کنم اما با به یاد آوردن کسی که در دو سه متری ام روی تخت افتاده منصرف شدم . امیر حسام خوشش نمی آمد با بهنام زیاد کُنتاکت داشته باشم ، در ثانی اگر خبری بود مامان و بابا به من می گفتند . گوشی را روی صندلی گذاشتم و بلند شدم . شایان فر به موازات در ، رژه می رفت برای همین من فاصله ی بین صندلی تا در را چندین بار رفتم و آمدم . نگاهی به ساعتم انداختم . چرا عقربه ها درست تکان نمی خوردند ؟ عقربه های ساعتم با آن که خواب نبودند ، اما کار نمی کردند . فکر می کنم عقربه های ساعتم مُرده بودند . مانند صاحبشان که مُرده بود . نه ، صاحبشان فلج شده بود . راه می رفت اما فلج شده بود . نفس می کشید اما خفه شده بود . نگاه می کرد اما کور شده بود . کاش حرم عبدالعظیم بودم . امیر حسام گفته بود خدا همه جا هست ، عبدالعظیم یا بیمارستان ندارد . امیرحسام در این مواقع چه می خواند ؟ چه می گفت ؟ نه ، چیزی نمی گفت . لبخند می زد و محکم چشم می بست و باز می کرد و با نگاهش دریا دریا «الا بِذِکرِالله ، تَطمَئِنَ القلوب » برایم می خواند . دهان باز کردم و زمزمه کردم که در باز شد . شایان فر ایستاد و من به طرف اتاق ایستادم . _ چی شد آقای دکتر ؟ چه سؤال بیخودی . چقدر با آنا ، وقتی فیلم و سریالی می دیدیم و به همچین صحنه ای می رسید ، می خندیدیم که الآن می پرسند چه شد ، دکتر ؟ اما این دفعه خنده دار نبود . خدایا غلط کردم اگر به این صحنه خندیدم . قول می دهم تا آخر عمر دیگر به شان نخندم . خدایا... _ عملش تموم شد ، خونریزی زیاد داشت اما خدا رو شکر به خیر گذشت . شایان فر چشم بست و بلند نفس کشید و من دست به دیوار کشیدم و بر روی زمین نشستم .
  2. پارت ۲۲۳ مقابل درِ بازشوی بیمارستان ایستادم . اندازه ی چند ساعت طول کشید تا در باز شود . پایم را که داخل بیمارستان گذاشتم بوی تند الکل با وایتکسی که بر موزائیک های سالن ریخته شده بود و کسی با لباسی سر تا پا سورمه ای با تی مشغول تمیزکاری زمین بود ، به دماغم هجوم آورد و به جای آن که وارد ریه ام شود مستقیم داخل مری و معده ام رفت . تمام محتویات معده ام زیر و رو شد . ایستادم و نفس عمیقی کشیدم تا بالا نیاورم . شایان فر مقابل میز پذیرش ایستاد و اسم و فامیل امیرحسام را گفت . قبل از آن که پرستار پشت میز حرفی بزند مردی با لباس سفید ، دست بر شانه ی شایان فر گذاشت و سلام کرد . مطمئنا شایان فر نمی شناختش چون چند ثانیه در صورتش زل زد و بعد آرام و با تردید جواب سلامش را داد . جلوتر رفتم . _ امیرحسام رو بردند اتاق عمل . وا رفتم و به میز سنگی پذیرش تکیه دادم . امیر حسام اتاق عمل بود ؟ خدایا مگر چه شده بود ؟ _ من امیرحسام رو چند بار توی شرکت پسرعموم دیدم و از اون جا می شناسمش برای همین با مسئولیت خودم فرستادمش اتاق عمل چون اگه صبر می کردیم کسی بیاد دیر می شد . برای چه دیر می شد ؟ چرا این دکتر یا پرستار یا هر چه که بود خفه نمی شد و بیشتر از این نمی گفت که امیرحسام در خطر بوده . نه ، کاش تند تر حرف می زد و می گفت چه شده و چه بلایی سر امیر حسام آمده . آن مرد که با خبر بد آمد ، لبخند زد . چه طور می توانست لبخند بزند وقتی امیرحسام روی تخت بیمارستان بود آن هم در اتاق عمل ؟ _ نیم ساعت دیگه عملش تمومه . پرستاری کنارش ایستاد و با لوندی اسمش را با پیش وند دکتر صدا کرد . نگاهی خریدارانه به صورت پر آرایش دخترک کرد و با لبخند گشادی سر تکان داد و رفت . کجا رفت ؟ امیرحسام را زیر تیغ جراحی فرستاده بود و خودش دنبال خوشی هایش رفت ؟ امیرحسامِ من داشت در اتاق عمل با مرگ می جنگید و او دنبال هرزه بازی هایش رفت . با چرخش کلمه ی هرزه بازی در ذهنم یادم به بهنام افتاد و حالم بدتر شد . دیگر نتوانستم بایستم و سُر خوردم و کنار میز سنگی پخش زمین شدم . پرستار پشت میز ، میز را دور زد و کنارم زانو زد . _ خوبی خانم ؟ با صدای پرستار ، شایان فر به سمتم چرخید . دستم را به سنگ پائین گذاشتم و به سختی بلند شدم . _ یه آژانس می گیرم برید خونه . بروم خانه ؟ چه طور بروم خانه وقتی امیرحسام در بیمارستان است ؟ آن هم خانه ای که سپهر ندارد تا آرامشم دهد . خانه ای که مامان و بابای مضطرب و بهنام دارد . من حالا به این خانه نمی روم . بدون این که حرفی بزنم سر تکان دادم و راه افتادم . باید خودم را به اتاق عمل می رساندم . باید نزدیکترین جا به امیرحسام می ایستادم . شایان فر دنبالم راه افتاد و به سمتی اشاره کرد . با هر مردنی بود دست بر میله ی کنار پلکان گذاشتم و خودم را بالا کشیدم .
  3. پارت ۲۲۲ با سرعت سرسام آوری بدون توجه به داد و فریاد و گاهاَ فحاشی راننده های دیگر بین ماشین ها حرکت می کرد و لایی می کشید . شایان فر مانند امیر حسام نبود که با احتیاط رانندگی کند و اگر خطایی بکند با لبخند برای راننده ی شاکی سر تکان دهد ، من هم سنایی نبودم که بگویم یواشتر برود . اصلا کاش تند تر می رفت . کاش آن قدر تند می رفت که هیچگاه به بیمارستان نمی رسیدیم . بیمارستانی که یک تختش وزن بدن یکی از عزیزترین هایم را تحمل می کند که دیدن ندارد . اصلا هیچ بیمارستانی دیدن ندارد مگر موقعی که پدری منتظر به دنیا آمدن بچه اش است . مثلا بچه ی من و امیرحسام . دیگر اشک نمی ریختم و فقط هق هق می کردم . مقابل در بیمارستان پارک کرد و پیاده شد . این دفعه منتظر نماندم که در را برایم باز کند و من هم سریع پیاده شدم . در را به هم کوبید و دزدگیر را زد و بدون توجه به داد و بیداد نگهبان بیمارستان که داشت هنجره اش را پاره می کرد که روبروی پل پارک کرده ای از جوی پرید و با قدم های بلند به طرف در بیمارستان رفت . شایان فر مانند امیرحسام نبود که خیلی مراعات قوانین و بقیه را بکند . شاید اگر امیرحسام هم در شرایط او بود همین قدر هول بود و فکر چیزی را نمی کرد . شاید اگر امیرحسام بود ... نه ، امیرحسام هیچ وقت فرق نمی کرد . امیرحسام در خوشی و ناخوشی ، بعد از آب خوردن ، محکم «یا حسین » می گفت . امیر حسام برای هرکاری وضو می گرفت . امیرحسام ... در که به هم خورد دویدم تا به شایان فر برسم . نه نه ، به امیرحسام برسم . من برای امیر حسام آمده بودم که مرا بیند ، دست چپش را بر روی سینه اش بگذارد و لبخند بزند تا چال گونه اش پیدا شود و بعد محکم «سلامُ علیکم » بگوید .
  4. پارت ۲۲۱ پاهایم شل شد و بهت زده به صورتش زل زدم تا هضم کنم چه گفت . بیمارستان ؟ امیرحسام بیمارستان بود ؟ پس آشوب دلم از صبح بیخود نبود . « لطفا مانع بسته شدن در نشوید » امیرحسام بیمارستان بود و این زن نگرانِ در ؟ دهانم خشک شده بود و سرم گیج می رفت . جفتمان خشک شده فقط به هم نگاه می کردیم و هیچ حرفی نمی زدیم . یعنی حرفی نداشتیم که بزنیم . اصلا در این مواقع کسی می توانست حرفی بزند ؟ خودش را کنار کشید و با دست اشاره کرد . _ بیاید داخل . مانند یک بچه که منتظر دستور پدر و مادرش است ، با شنیدن فرمانش ، پاهایم را به داخل آسانسور کشیدم . دکمه را که زد دیگر نتوانستم بایستم و کنار دیوار سُر خوردم و نشستم . صدای آهنگ آسانسور مانند نِی در مراسم عزاداری بر روی مغزم خط می کشید . دلم می خواست داد بزنم و خفه اش کنم . چه کسی حالش این قدر خوش بوده که به این نتیجه برسد برای یک آسانسور آهنگ بگذارد؟ چقدر پنج طبقه طولانی شده بود . آرنج هایم را روی کاسه ی زانوانم گذاشتم و سرم را بین دستانم گرفتم . چرا شایان فر حرفی نمی زد ؟ چرا نمی گفت امیرحسام حالش خوب است و مشکل زیادی ندارد ؟ مگر چه قدر موضوع جدی بود که شایان فر ساکت ، مانند یک نگهبان بالای سرم ایستاده بود ؟ آسانسور ایستاد و شایان فر به طرف در رفت . سرم را به سختی از دستانم جدا کردم . سرم به اندازه ی یک هندوانه ی بزرگ بر روی بدنم سنگینی می کرد . بین دو لنگه ی در ایستاد و منتظر شد تا بلند شوم . دست بر زانوهایم گذاشتم و «یا علی » گفتم . نمی دانم چندمین عادتی بود که از امیر حسام یاد گرفته بودم اما با گفتنش اشک هایم که تا آن موقع درون چشمم می جوشید به بیرون راه پیدا کرد . از آسانسور بیرون رفتم و دوباره ایستادم . پاهایم توان زیاد راه رفتن نداشتند . بند کیفم دستم بود و کیفم بر روی زمین کشیده می شد . شایان فر نزدیکم ایستاد و کیف را از دستم کشید . نه توان مقاومت داشتم نه حوصله ی تعارف . بند کیف را رها کردم و راه افتادم . دستانم را به هر چه که آن جا بود از ستون و دیوار گرفته تا ماشین و موتور ، چنگ می زدم تا بتوانم جلو بروم . چقدر ماشینش را دور پارک کرده بود . احتمالا چند کیلومتر با آسانسور فاصله داشت چون فکر می کنم چند ساعت پیاده روی کردیم تا برسیم . هم من خسته شده بودم و نمی توانستم جلوتر بروم هم شانه های شایان فر افتاده بود . صدای دزدگیر ماشینش که بلند شد در دل با زجٓه ، قهقهه زدم . بالاخره رسیدیم . در عقب را باز کرد و کیف خودش و کیف من و بقیه ی وسایلش را بر روی آن پرت کرد . در سمت شاگرد را باز کرد و منتظر به من زل زد . دست به بدنه ی ماشینش گذاشتم و جلو‌ رفتم . بر روی صندلی نشستم و سرم را به پشتی آن تکیه دادم . در را که بست ، ماشین را دور زد . نشست و بدون توجه به کمربند من ماشین را به راه انداخت . شایان فر مانند امیر حسام نبود که به کمربند بستن و نبستن من توجه کند . ماشین را با سرعت از پارکینگ خارج کرد ، آن قدر سریع که ماشین با شتاب بر روی سرعت گیر اول پارکینگ رفت و نیم متر پرواز کرد . شایان فر مانند امیر حسام نبود که وقتی به در پارکینگ می رسد سرعتش را کم کند و با احتیاط از آن خارج شود مبادا مورچه ای را له کند یا صدای ویراژش کبوتری را بترساند .
  5. پارت ۲۲۰ صبح موقعی که برای نماز بلند شدم دیدم بهنام بیرون رفت . مطمئنا برای نماز جماعت به مسجد نمی رفت . نماز خواندم و روی تخت دراز کشیدم . امروز به اصرار امیر حسام مرخصی بودم . امروز هیچ کس شرکت نبود . آقا نادر به شهرستانشان رفته بود و خانم رضایی مهدکودک دخترش . امیر حسام و شایان فر هم می خواستند برای یک قرارداد به شهریار بروند . چشمانم را بستم تا دوباره بخوابم اما چیزی در دلم فرو می ریخت . فکر کردم با شام نخوردن دیشب گرسنه ام برای همین به آشپزخانه رفتم و یک تکه کیک و یک لیوان شیر خوردم ، اما حالم بهتر نشد . در دلم رخت می شستند . طول آشپزخانه تا هال را چند بار رفتم و برگشتم اما فرقی در اوضاع نکرد . بر روی مبل ولو شدم و چشمانم را بستم اما با چیزی که یادم آمد صاف سر جایم نشستم . برای قرارداد با شرکت اندیشه باید تراز سال پیش شرکت دست امیرحسام می بود و پرینت تراز در کمد میزم بود و کمد قفل . هیچوقت کلیدهای اتاق و میز را با خودم به خانه نمی آوردم اما در این چند روز این قدر گیج بودم که همه چی به هم ریخته بود . ساعت ۷ بود . تا زمانی که امیر حسام به شرکت برود یک ساعت وقت بود . بر روی کاناپه ی مقابل تلویزیون دراز کشیدم و سعی کردم حداقل نیم ساعت بخوابم . هر چند که آشوب دلم نگذاشت بخوابم اما فرصت نیم ساعته را روی مبل بی هدف گذراندم و بلند شدم و لباس هایم را عوض کردم . ماشینم را داخل پارکینگ شرکت نبردم و نزدیک شرکت پارک کردم . از آسانسور که بیرون رفتم شایان فر از شرکت بیرون آمد و در را با بی حواسی به هم زد . آن قدر هول و گیج بود که چند برگه لابلای در گیر کرد و مجبور شد در را دوباره باز کند . در که باز شد برگه ها بر روی زمین پخش شد و او با حرص لگدی به برگه ها زد و اَه بلندی گفت . نشست و برگه ها را مچاله چنگ زد و در کیفش چپاند و در را به هم کوبید . به طرف آسانسور چرخید و من که متعجب فقط به او زل زده بودم را دید . آب دهانش را سخت قورت داد و سنگین پلک زد . آن قدر سنگین که انگار پیش خودش گفت « این رو کجای دلم بذارم ؟ » سلام که کردم با تته پته جواب داد و گفت که برگردم چون کسی شرکت نیست . خواستم بگویم آمده ام تا کلید کمدم را بدهم اما بدون توجه به من به سمت آسانسور رفت . دست بر دکمه ی آسانسور گذاشت و چند بار پشت سر هم با ضربه ، فشار داد . با مشت چند ضربه ی کوتاه به در آسانسور زد و زیر لب زود باش را تکرار کرد . مطمئنا برای رفتن به شرکت مورد قرارشان این قدر دیرش نبود که این طور عصبی بود و عجله داشت . با سؤالم سر چرخاند و چند ثانیه بدون پلک زدن نگاهم کرد . _ آقای طاهری نیومدند ؟ منتظر نگاهش کردم که در آسانسور باز شد و داخل آن رفت و تند تند نه گفت . دکمه ی طبقه ی مورد نظرش را زد و با اخم به در نگاه کرد تا بسته شود . رفتارش زیادی عصبی بود و از شایان فر در این چند ماه ، جز در مشکلات شخصی یا مربوط به امیر حسام این قدر عصبی و‌ کلافه نبود . وقتی در مورد حضور امیرحسام پرسیدم با گیجی نه گفت و این نشان می داد مشکل مهمی پیش آمده . نکند امیرحسام برای کارهای دادگاه سپهر گرفتار شده ؟ با فکر به امیرحسام جلو رفتم و قبل از آن که آسانسور بسته شود خودم را مابین دو لنگه ی درِ آن قرار دادم . در آسانسور با برخورد به من دوباره باز شد و دو لنگه به چپ و راست خورد . شایان فر نگاه از دکمه ها گرفت و چند ثانیه به صورتم نگاه کرد اما سریع چشم دزدید . حس کردم از سؤال و جواب من فرار می کند . _ آقای طاهری خوبند ؟ دوباره انگشت بر روی دکمه گذاشت و بدون آن که به چشم هایم نگاه کند بله ی نیم بندی گفت . صدای هوشمند داخل آسانسور بلند شد که مانع بستن در نشویم . نه به صدا اهمیت دادم نه به عجله ی شایان فر توجه کردم و از جایم تکان نخوردم . _ آقای طاهری کجاند ؟ نفسش را با حرص بیرون داد و با مشت به دکمه کوبید . _ گفتم که خوبه . دوباره صدا میان کلام من و شایان فر آمد . « لطفا مانع بسته شدن در نشوید » اخم کردم و با چشمان ریز شده به صورتش زل زدم . _ اتفاقی افتاده ؟ با سگرمه های در هم سر بلند کرد و نگاه خشمگینی به من انداخت . _ نه ، خواهشا برید کنار خانم صیامی . نه خانم نه صیامی هیچ کدام یک تشدید هم نداشت که شایان فر این قدر سخت و محکم تلفظ کرد . _ آقای طاهری کجاند ؟ « لطفا مانع بسته شدن در نشوید » خم شد و کیفش که‌ کنار پایش انداخته بود چنگ زد و خواست از آسانسور بیرون بیاید . _ برید کنار تا من با پله برم . _ گفتم امیر حسام کجاست ؟ با گفتن اسم امیر حسام بی پسوند و پیشوند در چشمانم زل زد و چشم هایش را بست . جلوتر آمد و سعی کرد با کیفش کمی هولم دهد و راه باز کند . _ گفتم حالش خوب... با داد وسط حرفش پریدم . _ نیست . _ بیمارستانه .
  6. پارت 219 با ضربه ای که به در خورد ، خواب آلوده چشم باز کردم و‌ بله گفتم . مامان گفت که بهنام خان امشب سفارش پیتزا داده و از من خواست که به هال بروم . نخواستن پیتزا را بهانه کردم و گفتم نمی روم . دروغ نگفتم . پیتزا نمی خواستم . یعنی با وجود بهنام هیچ چیز نمی خواستم . بعد از یکی دو دقیقه دوباره صدای در آمد و با صدای بلند جواب دادم . _ گفتم که مامان ، پیتزا نمی خو... _ خب پس چی می خوری؟ احساس کردم ته صدایش پوزخند معناداری است و سؤالش هزار معنای مزخرف و مختص بهنام داشت . خدایا . من هیچ وقت برای هیچ کس آرزوی مرگ نکردم اما نمی شود کاری کنی که تا آخر عمر دیگر چشمم به صورت جذاب و چندش این بشر نیفتد و صدای اعصاب خوردکنش را نشنوم ؟ جواب ندادم که دوباره ملایم به در ضربه زد . گِل این بشر را با چه چیزی قاطی کرده بودند که یک ذره هم به او بر نمی خورد ؟ من دیگر باید چه می کردم تا بفهمد حالم از او به هم می خورد ؟ سیلی خورد ، از سپهر مشت خورد ، فحش خورد ، ضربه ی کاری ای خورد اما باز هم پایش را وسط زندگی ما گذاشته و یک ذره هم تکان نمی دهد . بهنام صیامی آن قدر دور و بَرَش دختر همه چی تمام ، زیاد هست که برایش بال بال می زنند اما نمی دانم چرا دو دستش را روی خرخره ی من گذاشته و قصد کرده که خفه ام کند . دوباره در زد که روسری ام را سرم کردم و در را با خشونت باز کردم . _ زهرمار می خورم ، داری ؟ ابرویش را بالا داد و گوشه ی لبش کج شد . نگاهی به پائین انداخت و خم شد و سرش را نزدیکم کرد . _ نمی دونم ، باید نگاه کنم . با مشت محکم تخت سینه اش زدم و بی شرف بلندی گفتم . آن قدر محکم و ناگهانی که بهنام جا خورد و صدای آخش را نتوانست کنترل کند و صدای من آن قدر بلند بود که مامان با چشمان درشت شده از آشپزخانه به هردومان زل زد و بابا بُهت زده به طرفمان آمد . _ چی شده ؟ بهنام با صورت در هم که نشان می داد درد دارد قفسه ی سینه اش را فشرد و زورکی لبخند زد . _ هیچی عمو داشتیم شوخی می کرد... با شجاعت عجیبی که در این چند روز پیدا کرده بودم کلامش را با داد بُریدم . _ آره داشتیم شوخی می کردیم ، اما اگه یک‌ بار دیگه... انگشتم را جلوی همه تکان دادم . - فقط یک بار دیگه این عوضی دور و بر من بِپِلکه ، به همون خدای احد و واحدی که سپهر یک بار بهش قسم خورد ، می شم سنای سه سال پیش که یه فامیل رو شستم و گذاشتم کنار و ... به سمت بهنام چرخیدم و انگشتم را تهدید وار جلوی صورتش گرفتم . آن قدر نزدیک که اگر یک میلی متر تکان می خورد انگشتم در چشمش فرو می رفت . _ و این آشغال رو از روی زمین محوش می کنم . حرفم را زدم و بدون توجه به صورت مات و مبهوت بابا و مستاصل و رنگ پریده ی بهنام به اتاق رفتم و در را به هم کوبیدم . حتما بهنام داشت به این فکر می کرد چه چیزی سر هم کند و دوباره مامان و بابا را خام کند . برایم مهم نبود چه چیزی به هم می بافد مهم این بود که امشب خود بهنام باعث شد تا گل بزنم و الآن سه یک جلو بودم .
  7. پارت ۲۱۸ شربت غلیظ پرتقالی درست کردم و دو لیوان به مامان و بابا دادم . لباس هایم را عوض کردم و به دستشویی رفتم که زنگ خانه را زدند . دست و صورتم را گربه شور کردم و از دستشویی بیرون پریدم تا بگویم اگر بهنام است در را باز نکنند چون اصلا حوصله اش را ندارم اما دیر رسیدم و بابا کلید آیفون را زد . خودم هم نمی دانم چرا در این چند روز این قدر پر دل و جرات شده بودم که می توانستم علنا جلوی بابا و مامان به بهنام چشم غره بروم یا با حضورش مخالفت کنم یا پنهان شوم و یا حتی ضربه ای اساسی به او وارد کنم . در دستشویی را بسته و نبسته به اتاقم پناه بردم و در را قفل کردم . دو تکه پنبه ی بزرگ را از کشوی میز آرایشم برداشتم و در گوش هایم چپاندم . یک ذره هم تحمل صدایش را نداشتم . هیچ کس حال و حوصله ی شام پختن نداشت پس یا بهنام دوباره خودشیرینی می کرد و شام دعوتمان می کرد یا بابا غذا سفارش می داد . برای آن که به بیرون نروم با بطری آبی که نمی دانم چند روز در کیفم مانده بود و اندازه ی یک استکان ته آن بود کنار گلدان نزدیک پکیج وضو گرفتم . با نصف آب مانده وضو گرفتم و وقتی تمام شد به این فکر کردم که یک استکان پلاستیکی همیشه در دستشویی شرکت بود و الآن می فهمیدم پیمانه ی وضوی امیر حسام بود که حتی یک قطره آب هم اسراف نشود . امیر حسام خسیس نبود . این را وقتی مطمئن شدم که دیدم یک روز صبح یک پلاستیک پر از چیپس و پفک و تنقلات در ماشینش بود و ظهر آقا نادر سر وقت ماشین رفت و از پنجره دیدم همه ی پلاستیک را یک جا به یک کودک کار داد و جالب این بود که هر دفعه به شرکت می آمدم و امیر حسام زودتر از من به شرکت آمده بود پلاستیک پر را در ماشینش می دیدم اما موقع رفتن ، اثری از پلاستیک نبود و این کار هر روز امیرحسام بود . پس مراعاتش در هدر ندادن آب ، به خاطر خساست یا تنگ نظری اش نبود . نمازم که تمام شد به سجده رفتم و برای امروز که رفتار بابا با امیرحسام ملایم تر شده بود خدا را شکر کردم .
  8. پارت ۲۱۷ امیر حسام صبح زود تلفن کرد و گفت توانسته اجازه بگیرد که سپهر را ببینیم . مامان و بابا بال در آوردند و همگی با هم به کلانتری رفتیم . دم در کلانتری ، امیر حسام با دیدنمان جلو آمد و سلام محکمی گفت و دستش را جلوی بابا دراز کرد . بابا چند ثانیه به دستش خیره شد و آرام دست در دست امیر حسام گذاشت . امیر حسام لبخند زد و گفت به داخل برویم که سپهر منتظر است . بابا و مامان که جلوتر رفتند امیر حسام کنارم قرار گرفت و گفت امروز دیگر باید مطمئن باشیم که خدا نمی میرد . لبخند زدم و حساب کردم با بهنام چند چندیم ؟ امروز امیر حسام یک گل زد و ما دو یک جلو افتادیم . وارد اتاقی شدیم که میزی آهنی وسطش بود و سپهر با لباس هایی که چند روز پیش دستگیرش کرده بودند روی صندلی نشسته بود . دادگاه سپهر به خاطر حاضر نشدن شاکی اش به تعویق افتاده بود و ما مجبور نبودیم سپهر را با لباس و شلوار پارچه ی آبی و طوسی ای که نقش ترازو بر آن بود ببینیم . سپهر همه مان را در آغوش کشید و خواست که بنشینیم . مامان دستمال جلوی دهان خودش گذاشته بود تا صدای گریه اش بلند نشود و من ناخن هایم را کف دستم فرو می کردم تا اشک نریزم اما بابا با اقتدار شروع به حرف زدن کرد هر چند افتادگی شانه هایش و دست لرزانش که زیر میز پنهان کرده بود خبر از ناراحتی عمیق مردانه ای می داد . بعد از چند دقیقه ، وقتی گفتم امیرحسام هم با ماست اما چون نمی خواست مزاحم جمع خانوادگی مان شود بیرون است ، چشمان سپهر درخشید . _ خیلی مَرده . وقتی اومدم بیرون حسابی از خجالتش در میام . محکم ان شاالله گفتم و بعد از چند دقیقه ی دیگر حرف زدن مجبور شدیم از هم جدا شویم . از در که بیرون زدیم مامان دیگر نتوانست جلوی هق هقش را بگیرد و از پله ها پائین دوید و بابا دنبالش رفت . مقابل امیر حسام ایستادم و با آن که چشمانم خیس بود لبخند زدم . لبخندم هزار تشکر در خودش داشت و امیر حسام طاهریِ باهوش همه ی تشکر ها را از نگاه و لبخندم فهمید و با لبخند مطمئنی خواهش می کنم گفت و خواست که ما هم به بیرون برویم . مامان بر روی جدول خیابان با یک بطری آب به دست نشسته بود و بابا با آن که خورشید اواخر اسفند سوزان نبود ، بالای سرش ایستاده و سایبانش شده بود . همراه امیر حسام به طرفشان رفتیم . مامان آرام شده بود و دیگر گریه نمی کرد و چهره ی بابا هم نسبت به یکی دو روز پیش بازتر شده بود . اگر سپهر جای من بود حتما سر به سر مامان و بابا می گذاشت و می گفت میس و مِستِر صیامی ، دردانه شان را دیده اند ، حالشان بهتر شده اما من سپهر نبودم و روابط بابا هم با من به روشنی سپهر نبود مخصوصا با حضور امیر حسام . هر چند که امروز امیر حسام با خوشحالی بابا و مامان یک گل زده بود اما باید منتظر ضد حمله ی بهنام می ماندیم . امیر حسام به ماشینش اشاره کرد و از مامان و بابا خواست که سوار شوند اما بابا گفت خودمان می رویم و یک مزاحمتان نمی شویم هم تنگ جمله اش بست . امیر حسام با آرامش لبخند زد و گفت دست فرمانش حتی با یک دست هم خوب است و مامان که احساس ضعف می کرد قبل از آن که بابا دوباره چیزی بگوید باشه ای گفت و بی توجه به همه به طرف ماشین رفت .
  9. پارت ۲۱۶ وارد کوچه که شدیم اتومبیل موهاوی بهنام با آن هیبت گنده و رینگ و لاستیک های جدیدش که هر دفعه با تِیک آف اش ، بر روی مغز من رژه می رفت ، کنار دیوار خانه ام به من و امیر حسام دهان کجی می کرد . لبخندی زورکی به لب چسباندم و با آرامشی که به سبک امیر حسام باز از نمردن هیچ وقته ی خدا گفتم خداحافظی کردم . امیر حسام با اکراه خداحافظی کرد و از کوچه بیرون رفت . جلو رفتم و وقتی ماشین بهنام را درست مقابل در حیاط دیدم خدا را شکر کردم که ماشینم را در شرکت گذاشتم . بسم الله گفتم و « حسبی الله » که همیشه و در همه حال ذکر لب امیر حسام بود را زمزمه کردم و وارد شدم . خیلی آهسته در هال را باز کردم طوری که کسی حضورم را متوجه نشد . بهنام مقابل مامان و بابا نشسته و به طرف آن ها خم شده بود . آرنج هایش را در کاسه ی زانوهایش گذاشته و شمرده شمرده با چرب زبانی برای مامان و بابا می گفت که می تواند سند جور کند . تا این جای حرفش با آن که دلم نمی خواست بهنام کاری کند و دوباره یک گُل بزند و دو هیچ جلو بیفتد ، مشکلی نبود اما وقتی گفت سنا به یک ناقص بی عرضه دل خوش کرده که یک هفته است هیچ غلطی نکرده در را محکم به کوبیدم تا برای چند ثانیه هم که شده خفه شود . مامان و بابا کمی جاخورده به طرفم سرچرخاندند و جواب سلامم را عادی دادند اما بهنام یکهو بلند شد و ایستاد و با چشمانی عصبی و مقداری وحشت زده نگاهم کرد . خنده ام گرفت . از کی تا حالا من این قدر ترسناک و پر ابهت شده بودم که بهنام صیامی که دخترها جلویش خم و راست می شدند ، با وحشت جلوی پای من بلند می شد ؟ یعنی ضربه ی دیشبم کار خودش را کرده بود ؟ یا این بشر کلا از چیزی می ترسید ؟ با صدای مامان که به او گفت چرا ایستاده به سختی چشم از من گرفت و نشست . در چشمانش زل زدم و گفتم کسی بدون اجازه ی من وارد اتاقم نشود . سرش را تکان داد و چیزی نگفت و من بدون توجه به نگاه پر بهت بابا و لب گزیدن مامان که یعنی این طور رفتار زشت است نیشخندی زدم و به اتاقم رفتم . لباس هایم را از کمد برداشتم و به طرف در رفتم . در را قفل نکردم چون می خواستم نتیجه ی اقتدارم را ببینم اما پشت در ایستادم و مواظب بودم موقع عوض کردن لباس هایم بهنام به اتاقم حمله نکند . با بی خیالی به آشپزخانه رفتم و قهوه دم کردم . نطق بهنام که از زمان ورودم کور شده بود باعث شد تلفن زدن را بهانه کند و با اجازه ی مامان و بابا به اتاق آن ها رفت . آماده شدن قهوه ها همزمان شد با برگشتن بهنام . سینی را بر روی میز گذاشتم و نشستم . فنجانی برداشتم و پا روی پا انداختم . _ خب چی داشتی می گفتی بهنام خان ؟ دستش به فنجان روی سینی نرسیده نفس عمیقی کشید و گفت چیز مهمی نبود . چقدر دلم می خواست بگویم هیچ کدام از حرف هایت مهم نیست اما جلوی مامان و بابا دلم نمی خواست حرفی بزنم که جو متشنج شود . مامان و بابا به اندازه ی کافی عصبی بودند . _ اما من یه خبر مهم دارم . توجه مامان و بابا به من که با لبخند این را گفتم جلب شد و بهنام که به سختی داشت وانمود می کرد اهمیتی نمی دهد صورتش جدی شد یعنی منتظرم اما فنجانش را به لبش نزدیک کرد که یعنی هر چه هست مهم نیست . شکلاتی برداشتم و دوباره تکیه دادم . _ جاعل امضای سپهر به زودی گیر میفته . بابا با صدا نفس راحتی کشید و مامان با ذوق یا خدایی گفت اما قهوه در گلوی بهنام پرید و به سرفه افتاد و کمی از قهوه ی داغ بر روی شلوار راحتی آدیداسش ریخت . نتوانست سرفه اش را ساکت کند و به طرف دستشویی رفت . بعد از یکی دو دقیقه صورتش را آب زده و آرام شده به هال برگشت . در چشمانش خیره شدم که نگاه از من دزدید و نشست . بهنام صیامی از دیروز تا به حال زیادی مشکوک و ترسو شده بود و هر واکشنش مرا مطمئن تر می کرد که کاسه ای زیر نیم کاسه ی این خدای اعتماد به نفس همیشگی بود که با یک جمله ی من وحشت زده عکس العمل نشان می داد . با سؤال بابا چشم از صورت رنگ پریده و دست های لرزان بهنام گرفتم و توضیح دادم که‌ امیرحسام همراه با سرهنگ فاضلی پی برده اند که جاعل کیست . بهنام موقع توضیح دادن من جیک نزد و حتی سرش را بالا نیاورد اما مامان گفت اگه سپهر آزاد شود باید از امیر حسام تشکر ویژه ای بکنیم و بابا با آن که چیزی نگفت اما با نگاه آرامی تائیدش کرد . آن لحظه احساس کردم با توجه به حالت های عصبی بهنام و واکنش آرام و قدرشناسانه ی بابا و مامان ، ما یک گل زدیم و الآن یک یک با بهنام مساوی هستیم . هنگام خواب بابا خواست برای بهنام یک دست تشک و پتو ببرد اما قبول نکرد و گفت خانه ی دوستش راحت تر است و من آن چنان با ذوق از شنیدن حرفش گفتم به سلامت که مامان دوباره لبش را کج و معوج کرد که یعنی زشت است اما نیش من بیشتر باز شد و به چشمان پر اخم بهنام خیره شدم . خداحافظی کرد و بی حواس به طرف در رفت آن قدر گیج که کاپشن آلپاین پرو اش با آن عطر کِرید که مطمئنا با آن دوش گرفته بود را فراموش کرد . قبل از آن که بابا برش دارد و برایش ببرد ، مقابل چشمان متعجب مامان و بابا برداشتم و به سمتش رفتم . سر بالا آورد و او هم با تعجب نگاهم کرد که سرم را به طرفش خم کردم و نزدیک گوشش پچ پچ کردم . _ فقط دعا کن اون چیزی که توی ذهنمه در مورد این که یه دستی توی گرفتاری سپهر داشته باشی ، غلط باشه وگرنه یک ثانیه هم نمی ذارم راحت زندگی کنی بهنام صیامی . چند ثانیه مبهوت نگاهم کرد که صاف ایستادم و سرم را عقب بردم . کت را به تخت سینه اش پرت کردم که سوئیچش بر روی دم فرشی افتاد . با تردید و آرام خم شد و سوئیچ را برداشت و بدون آن که نگاهم کند بیرون رفت .
  10. پارت ۲۱۵ با سرهنگ فاضلی که صحبت کردیم خیلی امیدواری داد و گفت از طریق دوست و آشناهایش همه ی تلاشش را می کند تا جاعل امضای سپهر گیر بیفتد . قبل از رفتنمان پیش او به امیر حسام گفتم کاری کند تا سپهر را ببینم و وقتی امیر حسام موضوع را گفت او باز هم قول داد که سعی اش را بکند . بودن با امیر حسام حتی اگر هیچ حرفی هم نمی زد یا کاری نمی کرد خود به خود آرامش به وجودم‌ تزریق می کرد چه برسد حالا که آرامش و صلابت سرهنگ فاضلی بیشتر امید و آرامشم داد . نزدیک چهارراه خانه ام که رسیدیم سرعتش را بی مورد کم کرد . به چهره اش که در هم رفته بود و آن امیر حسام صبح تا حالا نبود نگاه کردم و بدون رو در بایستی دلیل گرفتگی ناگهانی اش را پرسیدم و وقتی با اخم مثل بچه های تخس گفت نروم خانه فهمیدم ناراحت حضور بهنام است . بی تعارف و بلند خندیدم . _ نمی تونم اصلا نرم چون مامان و بابا خونه اند اما می تونم دعوتتون برای ناهار رو قبول کنم و دیرتر برم . فرمان را کج کرد و کنار جدول خیابان ایستاد . به طرفم سرچرخاند و ابرویش را بالا داد . _ من کِی ناهار دعوتتون کردم که خودم یادم نیست ؟ شانه بالا انداختم و دستم را به دستگیره ی در گرفتم و گفتم پس خداحافظ . سریع ماشین را به راه انداخت و تند تند سر تکان داد و گفت اصلا شام هم مهمان او . به پیشنهاد من رفتیم در بند اما به جای آن که کباب بخوریم دو تا ساندویچ بزرگ کالباس خریدیم و من چه قدر خندیدم وقتی امیر حسام با دیدن مغازه ی کوچک ساندویچی که بوی روغن سوخته اش هفت خیابان را برداشته بود گفت ساندویچ فقط در ساندویچ فروشی کثیف خوشمزه است . ساندویچ به دست رفتیم دربند اما به خاطر شرایط امیرحسام خیلی بالا نرفتیم چون با این که می گفت می تواند بیاید اما هر دفعه می ایستاد و از ته دل یا علی می گفت و من می فهمیدم پای مصنوعی اش اذیتش می کند . بر روی نیمکتی نشستیم و مقابل رفت و آمد مردم ساندویچ های گنده مان را گاز زدیم و چقدر این ساندویچ از همه ی ساندویچ هایی که در مغازه های شیک آپادانا و جلفای اصفهان یا نیاوران تهران خورده بودم خوشمزه تر بود با آن که هیچ چیز خاصی حتی یک سس عجیب غریب هم نداشت . دو ساعتی که با امیر حسام بودم همه ی بدبختی هایم را فراموش کرده بودم و چقدر فرق بود بین امیر حسامی که نهایت نزدیکی اش با من وقتی بود که می خواست دری را برایم باز کند با بهنام یا خیلی پسرهای دیگری که همین حالا از کنارمان رد می شدند و نقطه ای از وجود دخترهای همراهشان نبود که مورد دست درازی آن ها به بهانه ی عشق نشده باشد و چقدر بعضی دخترها ساده بودند که فکر می کردند هر چه در اختیارتر باشند دوست داشتنی ترند وَ نگاه پسر کنارشان به یک دختر دیگر هنگامی که آن پسر با تمام هیکلش سلول به سلول دختر همراهشان را لمس می کرد ، نمی دیدند یا شاید هرز پریدن پسر کناریشان را می دیدند و خوش باورانه فکر می کردند بعد از ازدواج عوض خواهند شد، ازدواجی که در اکثر موارد هیچ گاه به وقوع نمی پیوست .
  11. پارت ۲۱۴ کیفم را برداشتم و قفل اتاق را باز کردم و با احتیاط بیرون رفتم . با آن که دیشب صدای محکم کوبیده شدن در حیاط نشان می داد بهنام بعد از ضربه ای که نوش جان کرد ، از خانه ام رفته اما باز هم نمی شد به این دزد آرامش و مامور سلب آسایش اطمینان کرد که به نحوی راهش را به خانه باز نکرده باشد مخصوصا که به قول امیر حسام به خاطر علاقه ی بابا به او ، یک هیچ از ما جلو بود پس امکان داشت با مظلوم نمایی و چاخان خواندن در گوش بابا و ننه من غریبم درآوردن احساسات مامان و بابا را تحریک کرده و برگشته باشد . مانند کسی که برای دزدی آمده پاورچین و با نگاه به این طرف و آن طرف به سمت در رفتم و کفشم را به پا کردم . با اخم در آینه به صورت رنگ پریده و کلافه ام نگاه کردم و برای بهنام فرضی ، خط و نشان کشیدم . موهایم را با خشونت زیر مقنعه فرستادم و با فکر به اسیر بودن در خانه ی خودم مانند بدبخت ها با کف دست ضربه ای به سرم زدم که مامان با چشمانی ورم کرده و سرخ که نشان می داد دیشب تا صبح گریه کرده و درست نخوابیده متعجب پرسید که چه کار می کنم . لبخندی زورکی زدم و سلام کردم . سوئیچم‌را از گیره ی بالای آینه برداشتم و در جیب مانتویم سُراندم . خداحافظی کوتاهی کردم که این بار بابا سؤال کرد که کجا می روم . سعی کردم خونسرد باشم و عصبانی نشوم وقتی بابا می دانست هر روز این موقع شرکت می روم و باز سؤال می کرد یا بهتر است بگویم در اصل با سؤالش دستور می داد که نرو و بمان . به طرف بابا برگشتم و به چشمان خسته اش که او هم مشخص بود بی خوابی داشته زل زدم و جوابی دادم که خودم هم از میزان اعتماد به نفس و راحتی ام تعجب کردم . _ دارم می رم پیش امیرحسام تا ببینیم برای سپهر چه کار می شه کرد . بابا در عین خشم ، متحیر چند بار پلک زد تا بتواند جوابم را برای خودش هضم کند و مطمئن شود درست شنیده است و بعد از چند ثانیه حرفی زد که کفرم را بالا آورد . _ بهنام گفت می تونه حلش کنه . با یادآوری ضربه ی دیشب و بیرون کردن محترمانه اش از خانه خنده ام گرفت . او چه طور می توانست با این وضعیتی که برایش پیش آمده ، کاری بکند ؟ _ باشه ، پس من شرکتم . اگه کاری کرد به من خبر بدید . قبل از آن که چیز دیگری بشنوم بیرون رفتم و داخل ماشین نشستم . با آن که آزادی سپهر برایم در این لحظه از همه چیز مهم تر بود اما دلم می خواست مسبب این آزادی ، فقط و فقط امیر حسام باشد نه بهنامی که همین طور از ما جلوتر بود . با حرص جوری که انگار کله ی بهنام جای دنده است خلاصش کردم و به راه افتادم . ریموت را زدم و از خانه بیرون رفتم و باز هم مانند کسی که از خانه ی خودش ، ماشین خودش را دزدیده دو طرف کوچه را با نگرانی نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم هیچ جانور مزاحمی بالاخص از نوع جذابش آن اطراف کمین نکرده با نفس راحت و البته عصبانی ای به شرکت رفتم . امروز کلیدم در کیف بود و مجبور نشدم زنگ بزنم . سلام آرامی به آقا نادر و خانم رضایی کردم و از هر دو مانند همیشه جواب گرمی شنیدم . دم در اتاق امیر حسام ایستادم و به او که قرآنی را با دست چپ بالا آورده و با آرامش و صدای دلنشینی می خواند نگاه کردم . امیر حسام طاهری در قرآن و نماز چه می دید که از دنیای بیرون کَنده می شد و بدون توجه به زمین و زمان با تضرع با خدایی که هیچگاه نمی مرد حرف می زد و به حرفش گوش می کرد ؟ خواستم مزاحم حال خوبش نشوم اما فکر به سپهر و این که ممکن است بهنام کاری کند مجبورم کرد به داخل بروم . متوجه حضور من نشده و من مطمئن بودم تا بلند سلام نکنم دل و چشم از قرآنش نمی گیرد . با صدای من مانند خود همیشگی اش ، سر بلند ،کرد . قرآن را بست و با آرامش ب*و*سید و بر روی میز گذاشت . جوابم را به سبک امیر حسام با لبخند آرام و محکمی داد و اشاره کرد تا بنشینم . بر روی مبل مقابلش که نشستم لب باز کرد تا بپرسد حالم چه طور است اما در کسری از ثانیه اخم هایش در هم رفت و حرفش را عوض کرد . _ مشکلی پیش نیومد ؟ مطمئنا سؤالش در مورد بهنام بود و من با آن که انتقام این چند وقت تازاندنش را سخت از او گرفته بودم اما با یادآوری فهمیدن گرفتاری سپهر توسط مامان و بابا لُپم را پُر و خالی کردم و مستاصل جواب دادم که مامان و بابا موضوع را فهمیده و به تهران آمده اند . دست در انبوه مشکی قرار گرفته بر سرش بُرد و بلند شد . چند قدمی به سبک امیر حسام ، آرام اما محکم ، موازی میز رفت و برگشت . ایستاد و با شکم به میزش تکیه داد . _ خب البته اگه متوجه نمی شدند برای خودشون بهتر بود اما حالا کاریه که شده . دست چپش را بالا آورد و نگاهی به ساعت مچی اش کرد . _ بیست دقیقه ی دیگه می رم با سرهنگ رو در رو حرف بزن... سریع وسط حرفش پریدم . _ من هم میام . دندان نما لبخند زد و دستی به ته ریشش کشید . _ اگه نمی گفتید میاید به این که واقعا خودتون باشید شک می کردم . خندیدم . راست می گفت . در هر ماجرایی که یک پای من در آن گیر بود امکان نداشت نگویم با او می روم . _ این جور که فهمیدیم کسی که سپهر رو انداخته زندان با خلافکارهای زیادی در ارتباطه . چشمانش برق زد و نور خوشحالی و امید را به صورت زرد و رنگ پریده ی من پاشید . _ و البته چند تاشون جاعل امضاند اما تا حالا به کسی که امضای سپهر رو جعل کرده نرسیدیم و احتمالا فرستادنش از ایران رفته . با لبخند به حرف هایش که مانند یک سرهنگ کارکُشته ی نیروی انتظامی ادا می شد و سرعت عملش در فهمیدن خیلی چیزها گوش دادم اما وقتی گفت جاعل امضای سپهر احتمالا ایران نیست وا رفتم و صورتم آویزان شد . میز را دور زد و مقابلم دست به سینه ایستاد و‌با جدیت به چشمانم زل زد . _ ان شا الله به زودی پیداش می کنیم . « ان شاالله » گفتنش مثل همیشه محکم بود . غلیظ و پر از امید . به سبک امیر حسام طاهری . چه قدر امیر حسام صاحب سبک‌ بود ، برخلاف بهنام که کل زندگی اش در خوشگذرانی و کوفت کردن خوشی به من خلاصه می شد .
  12. پارت ۲۱۳ بدون این که به مامان و بابا نگاه کنم به اتاقم رفتم و مانتویم را با یک تونیک بلند آستین دار عوض کردم . صدای به هم خوردن در هال نشان داد به داخل برگشته . از اتاق که بیرون رفتم نگاهی خونسرد با کج خندی که به صورتش چسبانده بود را تحویلم داد و همان طور که نگاهش به من بود بابا را خطاب قرار داد . _ من شاید بتونم سند جور کنم عمو . خیره اش شدم که بتوانم اثری از اضطراب چند دقیقه پیش را در چهره اش پیدا کنم اما کاملا آرام بود و دوباره همان بهنام لج در آر شده بود . در این رفت و آمد به چه نتیجه ای رسیده بود که دیگر هول نبود و خونسردی همیشگی اش برگشته بود ؟ _ واقعا می تونی ؟ نگاه از او برداشتم و به مامان که با امیدواری به بهنام نگاه می کرد انداختم . جواب مامان را نداد و برای همین دوباره به او نگاه کردم تا بگویم تو غلط می کنی امید الکی می دهی که دیدم خونسرد و با اعتماد به نفس دست به سینه به من زل زده . _ آره یه راهی داره . وقتی حرفش را کامل کرد با چشم و ابرو به من اشاره کرد و از نگاهش یخ کردم . احساس کردم با چشمانش برایم خط و نشان کشید یا شاید هم با نگاهش زخمی ام کرد . قلبم مانند کسی که چاقویی در آن فرو رفته باشد تیر کشید و به آهنی در تکیه دادم . _ خب خیلی خوبه ، چه راهی ؟ خنده ی یک طرفه ای کرد و سنگین چشم از من برداشت و به طرف بابا رفت . دست پشت بابا گذاشت و دست دیگرش را به سمت مامان دراز کرد . _ شما الآن برید استراحت کنید من حلش می کنم . مامان با کمک بابا بلند شد و با چشمانی که برق می زد خوشحال با بابا همراه شد . در اتاقشان که بسته شد بهنام شانه ای بالا انداخت و قدمی به جلو آمد و برای هزارمین بار پوزخند زد . _ مطمئنا من از یه آدم ناقص بی پدر و مادر توانایی ام بالاتره . غیر از چرت گفتنش از کفش هایی که به پا داشت گر گرفتم . بهنام در خانه ی منی که به خاطر امیر حسام نماز می خواندم با کفش چهار نعل می رفت . با وجود مامان و بابا نمی توانستم سرش داد بزنم اما می توانستم با آرامش بیرونش کنم . جلو رفتم و مقابلش ایستادم . حدس زدم منتظر این است که سیلی دیگری از من بخورد که صورتش را عقب کشید اما این بار درست حدس نزد چون با ضرب زانویم که بالا آمد و وسط پایش کوبیده شد ، تلو تلو خوران یک قدم عقب رفت و دست بر دهانش گذاشت و فریادش را در خودش خفه کرد . _ فکر نکن چون سپهر نیست می تونی هر چرتی خواستی بگی . صورتش از درد سرخ شده بود و به طرز وحشت آوری اخم هایش در هم بود . به طرف کاناپه ی مقابل تلویزیون رفتم و کت چرمش که بوی ادکلن سردش همه جای خانه را پر کرده بود بر داشتم . قدمی به طرفش رفتم و بدون توجه به این که از درد به خود می پیچید و یک دست بر دهان و یک دستش را زیر شکمش گذاشته بود ، کت را بر صورتش پرت کردم . _ پس سریع تر از خونه ی من گمشو بیرون . پوزخند زدم و به اتاقم رفتم و در را قفل کردم . بر روی تخت افتادم و سرم را در بالش فرو کردم . هق زدم و اشک هایم را به بالش هدیه دادم .
  13. پارت 212 بهنام جلو آمد و با لودگی کیف را به طرفم گرفت . با دست کیف را به سمتش هول دادم و او را کنار زدم . پاهایم را بر روی زمین کشیدم و مقابل مامان و بابا قرار گرفتم . اول نگاهی به صورت مامان که مانند گچ سفید شده بود انداختم و بعد ببابا که مستأصل نگاهم می کرد . با ناتوانی از کنارشان رد شدم و خودم را به داخل کشاندم . کفش هایم را به کناری پرتاب کردم و بر روی کاناپه ی دو نفره ی کنار پَکیج ولو شدم . احساس سرما نمی کردم اما یخ زده بودم . احساس گرما هم نمی کردم اما سوخته بودم . اصلا چیزی احساس نمی کردم . شاید مرده بودم در حالی که نفس می کشیدم . نفس هم نمی کشیدم فقط ریز گرد وارد ریه ام می شد و بیرون می رفت . هوای خانه تمیز بود اما دهانم پر از گرد و غبار شده بود . وجودم را خاک گرفته بود . همه جای خانه خاک پاشیده بودند . خاک مرگ . مامان با همان صورت رنگ پریده مقابلم نشست و بابا به آشپزخانه رفت . در کابینت با صدا به هم خورد و چند لحظه بعد لیوانی پر آب مقابل مامان قرار گرفت . مامان بدون توجه به دست دراز شده ی بابا اسمم را نالید . با چشمان پر اشک و خاک نگاهش کردم اما جواب ندادم . بابا لیوان را بر روی میز گذاشت و کنار مامان نشست و او هم اسمم را صدا کرد ، نگران و خفه اما محکم تر از مامان . جواب او را هم ندادم . یعنی جوابی نداشتم که بدهم . همه چیز را می دانستند و من نمی دانستم چه بگویم یا چه کنم . بهنام بر روی صندلی آشپزخانه نشست و آرنج هایش را بر روی میز گذاشت . چانه اش را به کف دستش تکیه داد و به صورتم خیره شد اما حرفی نزد . _ کِی گرفتنش ؟ چشم از صورت جذاب و اعصاب خورد کن بهنام گرفتم و به بابا نگاه کردم . _ سه روزه . بابا با خشم به جلو خم شد و داد زد . _ سه روزه گرفتنش و تو هیچی به ما نگفتی ؟ صاف نشستم و سرم را به پشتی مبل تکیه دادم . چشم بستم و شقیقه ام را با انگشت فشار دادم . صدای نفس پر حرص بابا و مضطرب مامان را می شنیدم .آرام چشم باز کردم و به بابا زل زدم . _ سند کارخونه ی شما گِروی بانک بود . صورت بابا آویزان شد و خودش وا رفت . _ خب به دوست و آشنا می گفتم . تلخ و بی حس فقط نگاهش کردم . خودش هم می دانست کسی سند چهل میلیاردی به راحتی در اختیارش نمی گذاشت . _ امیر حسام گفته تا چند روز دیگه یه کار هایی می کنه . صدای پوزخند بهنام و دندان قروچه ی بابا با هم یکی شد . _ با یه سرهنگ باز نشسته صحبت کرده شاید بتونیم بفهمیم کی از امضای سپهر سوءاستفاده کر... حرفم تمام نشده بود که صدای افتادن و خورد شدن لیوان بر روی پارکت آشپزخانه ساکتم کرد . مامان و بابا با هول سر چرخاندند و من فقط نگاهم به دست بهنام که می لرزید و صورت رنگ پریده اش بود . باید با حرفی که زدم عصبانی می شد اما فقط مضطرب شده بود و شوک زده به صورتم خیره بود . واکنشش عادی نبود و مسلما از شکستن یک لیوان این قدر نترسیده بود که مات و مبهوت نگاهم می کرد . با صدای بابا که برخاست و اظهار نگرانی کرد از این که بهنام سالم است یا نه ، چشم از من گرفت و با هول بلند شد و سرش را تند تند تکان داد . بر روی پارکت خم شد و با دست شروع به جمع کردن تکه های شکسته کرد . بابا بالای سرش ایستاد . _ چه کار می کنی بهنام ؟ ولش ک... صدای آخ بهنام همزمان شد با رها کردن تکه هایی که جمع کرده بود . بابا بلندش کرد و دستش را گرفت و مشتش را باز کرد . دست خونی اش که نمایان شد مامان وایی گفت و من فقط با چشمان ریز شده حرکات و واکنش های بهنام را زیر نظر گرفتم . مامان به آشپزخانه رفت و از کابینت کنار یخچال پماد و باند برداشت و من هنوز به چشمان دو دو زنِ بهنام که هرازگاهی به من نیم نگاهی می انداخت زل زده بودم . بابا بر روی صندلی نشاندش و دستش را پانسمان کرد . سر بلند کرد و نفس عمیقی کشید . _ ببخشید اگه ترسوندمتون . مامان پماد و باند را بر روی اُپن گذاشت و با بی حالی لبخند زد و به نشانه ی نه سر تکان داد . _ ما فقط نگران خودت شدیم . سرش را به طرف بابا چرخاند و چون من در مسیر نگاهش بودم با تردید و چند بار پلک زدن کوتاه چشم از من گرفت . دهانش که باز شده بود چیزی بگوید را بست و فقط گوشه ی لبش بالا رفت . رفتار بهنام از این که گفتم به زودی می فهمیم چه کسی از امضای سپهر سوءاستفاده کرده کاملا شک بر انگیز بود . آب دهانش را سخت قورت داد . آن قدر سخت که تکان اساسی سیبک گلویش را حس کردم . انگشتانش را در مشت گرفت تا بتواند لرزشش را پنهان کند و خونسردی اش را بر گرداند . برخاست و به طرف در رفت . _ من یه چیزی توی ماشینم جا گذاشتم بر می گردم . گفت و بدون آن که منتظر حرفی باشد به بیرون رفت . به طرف در رفتم و از پشت پنجره تلو تلو خوردن و راه رفتن بی حواسش را نگاه کردم . دیگر جای هیچ شکی نمی ماند که کاسه ای زیر نیم کاسه است .
  14. پارت 211 بسم الله گفتم و سعی کردم محکم قدم بردارم . هنوز وسط کوچه ایستاده بود و دستانش را در جیب شلوار مشکی مارک کانالی اش کرده بود . بدون توجه به صورت سرخ و ابرو های گره خورده اش از کنارش رد شدم و انتظار داشتم حرف یا متلکی بپراند اما بر خلاف انتظارم ساکت ماند و چیزی نگفت وفقط پشت سرم راه افتاد . با آن که تعجب کردم و از سکوتش ترسیدم اما به راهم ادامه دادم و کلید را در قفل انداختم . باز هم چند ثانیه مکث کردم شاید صدایی از او در آید اما باز هم ساکت بود و فقط صدای نفس کشیدن پر حرصش می آمد . کلید را در قفل چرخاندم و در را هول دادم . وارد حیاط شدم و خواستم در را ببندم که پایش را بین در و لولا گذاشت و هول داد . وحشت زده از در فاصله گرفتم و در با شتاب باز شد و به دیوار خورد . از صدای دل خراشِ در چند لحظه با اخم چشم بستم و باز کردم . بهت زده و عصبانی در صورت شش تیغه اش که بوی افتر شِیوَش از فاصله ای که داشتیم هم به دماغم خورد بُراق شدم . _ چته وحشی ؟ داخل حیاط شد و با پشت پا در را به هم کوبید . جلویش ایستادم و کیفم را به سینه اش زدم . _ کی دعوتت کرد تو ؟ گمشو بیرو... حرفم کامل نشده بود که کیف را چنگ زد و از دستم بیرون کشید و به کنار در پرت کرد . صدا و دستانم از خشم و تعجب می لرزید اما سعی کردم محکم باشم . _ چه مرَضیته ؟ افسار پاره کردی ؟ یک قدم جلو آمد و سینه به سینه ام ایستاد . قد و هیکلش دو برابر من بود و هر بلایی می خواست می توانست سرم بیاورد اما نباید کم می آوردم . _ از خونه ی من گمشو بیرون . جلوتر آمد و آن قدر نزدیکم ایستاد که ضربان قلبش را شنیدم . _ به اندازه ی کافی دو ساعت وسط کوچه هرزه بازی هات رو دیدم... انگشت اشاره اش را جلویم تکان داد . _ پس ساکت شو . به چه حقی به رفتارهای من و امیر حسام می گفت هرزه بازی ؟ صدایم بالا رفت و ترس و مراعات همسایه ها را کنار گذاشتم . _ خفه شو عوضی مگه همه مثل تو اَند ؟ دهان باز کرد اما نگذاشتم و با همان تُن صدا ادامه دادم . _ سپهر بیاد ببینه ایستادی و چِرت بارِ خواهرش می کنی تیکه و پاره ات می کنه . چند ثانیه بلند خندید و دست زد . خنده ای که اصلا جذاب نبود و به نظرم شیطانی بود مانند خنده ی جادوگرها و نقش منفی های فیلم های آلفرد هیچکاک . _ خوشم اومد ، بازیگر خوبی هستی . خنده ی مصنوعی و زشتش یک دفعه ساکت شد و اخم کرد . _ اما دیگه نقش بازی کردن بسه چون هم من ، هم تو می دونیم که خان داداشت داره آب خنک می خوره . ضعف کردم و سرم گیج رفت . لعنتی می دانست . دهانم را مانند ماهی ای که از آب دور افتاده باز و بسته کردم تا بتوانم نفس بکشم اما با چیزی که مانند پتک در مغزم کوفت ضربان قلب و تنفسم ایست کرد . _ و البته عمو و زن عمو هم می دونند . خم شد و کیفم را برداشت . با خونسردی دست بر آن زد و خاکش را پاک کرد . سر بالا آورد و پوزخند زد و با چشم و ابرو به پشت سرم اشاره کرد . بهت زده و با تردید به عقب سر چرخاندم و چشمان خیس مامان و پر اخم و نگران بابا مقابلم رژه رفت .
  15. پارت ۲۱۰ امیر حسام آن قدر دستش را دور فرمان محکم فشار می داد که احساس کردم هر لحظه ممکن است انگشتانش بشکند . صدای سائیده شدن دندان هایش و قرار دادن و برداشتن پا بر روی گاز و گاردی که در طرز نشستن و نگاهش به جلو داشت هر بیننده ای را به شک می انداخت که امیر حسام حتما می خواهد بهنام را زیر بگیرد و با چرخ های ماشین او را پهن کوچه کند و من بدون آن که متوجه شوم چه اتفاقی افتاد پایش را بر روی پدال گذاشت فشار داد و مستقیم به طرف بهنام راند که دو دستم را محکم بر دهانم گذاشتم و وای محکمی گفتم . فرمان ماشین را چند سانتی متری بهنامی که حتی یک میلی متر هم از جایش تکان نخورد چرخاند و بعد از این که از بهنام رد شد محکم ترمز کرد که ترمز سریع و باز بودن کمربندم باعث شد به جلو پرت شوم اما سریع دستانم را بر روی داشبورد گذاشتم تا به شیشه نخورم . با خشم و حرص نفس نفس می زد و اما صدایش نگران بود . _ خوبی ؟ سر بالا آوردم و به صورت سرخ و درهمش نگاه کردم . نگاه از چشمان بهت زده ام گرفت و بی هدف به کیفم دوخت . _ معذرت میخوام ، واکنشم دست خودم نبود . با وجود همه ی ترس و بُهتم چقدر دلم می خواست دست بر زیر چانه اش بگذارم و سرش را بلند کنم و فقط صورتم را به صورتش بچسبانم . با افکارم مانند همیشه کیفم را چنگ زدم که حرکتم باعث شد سر بلند کند و به من زل زد . _ این که بهنام چه اتفاقی براش می افتاد با بی رحمی تمام برای من مهم نبود اما من نمی خوام مشکلی برای شما پیش بیاد . نفس بغض داری کشیدم و بی هدف دست بر مقنعه ام گذاشتم و محکم پلک زدم تا جلوی گریه کردنم را بگیرم . _ یکی از مردهای زندگی من ، گرفتار زندان هست ... در چشمانش که احساس می کردم در عین عصبانیت ، از ناراحتی و نگرانی خیس است زل زدم . _ دلم نمی خواد یکی دیگه شون هم گرفتار بشه . چشمان نگران و کمی عصبانی اش آرام شد و برق زد . در آینه نگاهی به عقب انداخت و دوباره اخم وحشتناکی کرد . _ تنهاست ؟ سرم را به علامت این که نمی دانم کلافه تکان دادم . _ زنگ می زنم به مهرداد برید خونه ی اون ها پیش تارا خانم و خواهر مهرداد . در اوج کلافگی و ناراحتی از دستورالعمل صادر کردنش مانند یک شوهر برای همسرش خنده ام گرفت اما خنده ام را قورت دادم . _ نه لازم نیست ، اگه تنها اومده باشه راهی توی خونه ی من نداره . چشمانش خندید اما هنوز هم نگران بود . نفس محکمی کشید و دوباره به آینه زل زد . _ خیالش راحت بود که نمی زنم بهش... بر روی فرمان زد و لبش را کج و کوله کرد . _ اصلا از جاش تکون نخورد . به چشمان مشکی اش که حالا از هر وقت دیگری تیره و جذاب تر بود خیره شدم و لبخند محکمی زدم . _ هر کی دیگه هم بود تکون نمی خورد . با چشمان ریز شده پر سؤال منتظر بقیه ی حرفم شد . _ چون شما راننده بودید و اگه کسی کوچکترین شناختی از شما داشته باشه می دونه کاری که باعث پشیمونی بشه نمی کنید . گره دستش را از دور فرمان باز کرد . فرو رفتگی جای انگشتانش بر روی فرمان سریع از بین رفت اما سرخی دستش و متورم بودن رگ هایش هنوز باقی بود و با همان حال دستی به ته ریشش کشید . _ اما یه لحظه احساس کردم خواستم دیوونگی کنم . مطمئن چشم بستم و باز کردم . _ امیر حسام طاهری ای که من شناختم هیچ وقت دیوونگی نخواهد کرد . گوشه ی لبش به بالا حرکت کرد و زیر لب ممنونم گفت . دستم را به دستگیره گذاشتم و آرام بازش کردم . به سمتش چرخیدم . صورتش دوباره نگران و کلافه شده بود . _ خدایی که توی شرکت و حرم شاه عبدالعظیم هست ، توی کوچه و خونه ام هم هست . لب باز کرد و خواست چیزی بگوید اما دوباره بست و سکوت کرد . بند کیفم را بر شانه ام انداختم و پایم را از ماشین بیرون گذاشتم . کمی مکث کردم و از ماشین پیاده شدم و قبل از آن که در را ببندم سرم را به داخل خم کردم . _ خدا هیچ وقت نمیمیره . بدون ان که منتظر حرف یا واکنشی از او شوم در را به هم زدم که شیشه را پائین داد . _ امیر حسام هر ثانیه از شبانه روز که کاری اش داشتید در اختیار شماست . با ذوق و چشمانی ستاره باران لبخند زدم و سر تکان دادم و گفتم که خیالش راحت باشد و خداحافظی کردم . به امید خدا گفت و با نگاهی پر خط و نشان به آینه ماشین را به راه انداخت و رفت .