zolfa.khalili

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    316
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد zolfa.khalili در ژانویه 7

zolfa.khalili یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

736 Excellent

درباره zolfa.khalili

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    مازندران آمل
  • سطح تحصیلات
    زیر دیپلم
  • بهترین رمان
    اعدام یا انتقام گ*ن*ا*هکار

آخرین بازدید کنندگان نمایه

924 بازدید کننده نمایه
  1. گ*ن*ا*هکار تباهکار ببار بارون صحرای ویرانگر معشوقه ماه دل تو را حکم می کند دو سنگ یکی کهربا (همشون از فرشته تات شهدوست ) اعدام یا انتقام (شیوا بادی)
  2. سلام خسته نباشید رمان من تموم شده ویرایش شده و جلد هم تو پارت اول هست اسم رمان پرواز
  3. ما یاد گرفته ایم عشق را به چشم حسرت غم و اندوه و دلتنگی ببینیم دریغ از آنکه عشق حسی است پر از زیبایی... عشق حسی است که می توانی در آسمانش پرواز کنی و دوست داشتنت را فریاد بزنی در آسمان ِ عشق که باشی فراز و نشیب ها به چشمت نمی آیند و تنها یک چیز می شود باورت می شود ایمانت می شود دینت و آن چشمان ِ معشوقت است. ۰۴:۰۰ ۱۶/۱۰/۱٣٩۶ پایان
  4. ارام و اراد و بنیا همراه با سرهنگ وارد اتاق شدند. هنوز تو بهت ِحرف های دکتر بودم و حال ِخودم را درک نمی کردم. به بچه ها نگاهی انداختم و زیر لب گفتم -این دکتره راستشو گفت؟ آرام بعد از مدت ها بلند زد زیر ِ خنده و به سمتم آمد و من را در آغوش گرفت و گفت -هرچقدرم ازت تشکر کنم کمه... با ذوق بغلش کردم و بلند زدم زیر ِ خنده بعد از یک ماه آروان ِ من تغییر کرده بود وضعیتش تغییر کرده بود. بدون ِ دلیل می خندیدم و به اطراف نگاه می کردم. بچه ها از اتاق خارج شدند و من هم بر روی تخت دراز کشیدم دوباره و با لبخند به او خیره شدم و دستم را بر روی شکمش گذاشتم و با آرامش به خواب رفتم. * با کاسه ای آب و پارچه و ریش تراش بالای سرش ایستادم و با لبخند گفتم -خب خب صبحت بخیر زندگی ِ من منتظر جواب نشدم و گفتم -خب امروز زدیم تو کار ِ تمیز کاری... با لبخند به سمت ِ صورتش رفتم و پارچه را دوری گردنش گذاشنم و با ریش تراش تقریبا ریشش را کوتاه کردم. با ناخن گیر ناخن هاشو کوتاه کردم و با لبخند پارچه ها را جمع کردم و در سطل آشغال انداختم و دستم را شستم. به سمتش خم شدم و ب*و*سه ای بر روی گونه اش نشاندم به طوری که دستش دقیقا زیر ِ شکمم قرار داشت با برخورد یکی از انگشتانش با شکمم متعجب سرم را عقب کشیدم. با بهت به انگشتانش خیره شدم. بار ِ دیگر تکان خورد. قدمی به عقب برداشتم و ناگهان با صدای نسبتا بلندی فریاد زدم -دکتر و از اتاق خارج شدم و با لبخند در بخش دکتر را صدا می زدم. دکتر با اخم از اتاقش خارج شد و خواست مؤاخذه ام کند که با جیغ و شوق گفتم -دکتر به خدا تکون خورد انگشتش تخون خورد تکون خورد دکتر با ترس به سمت ِ اتاق دوید و پرستار های مخصوص را هم با خود به اتاق برد و من را بیرون از اتاق نگه داشت. *آروان* گنگ به اطراف نگاه می کردم. در سرم احساس ِ سنگینی می کردم و چشم هایم اطراف را تار می دید. مرد سفید پوشی را بالا سرم دیدم که با لبخند گفت -به به مرد قوی پس بالاخره به هوش اومدی سرم را تکانی دادم که شروع به معاینه کرد کارش که تمام شد قدمی به عقب برداشت و عینکش را از روی چشمانش برداشت و گفت -خداروشکر که برگشتی پسرم وگرنه خانمت بیمارستان و جهنم می کرد. و با لبخند از اتاق خارج شدند. بلافاصله بعد از بیرون رفتن ِ دکتر و پرستار ها در باز شد و وانیا وارد ِ اتاق شد با دیدنش گویا داغ کرده بودم. با ذوق به او خیره شدم که گفت -آروان... و همانطور که گریه می کرد خودش را در آغوشم پرت کرد دستم را بر روی موهایش کشیدم و زمزمه کردم -صداتو شنیدم و برگشتم؛ الان وقت ِ رفتن نیست الان وقت ِ پرواز ِ
  5. غم زده وارد اتاق شدم. آروان با چهره ای رنگ پریده و بالا تنه ی لخت بر روی تخت دراز کشیده بود. به سمتش حرکت کردم. ریشش بلند شده بود و موهایش هم دیگر آن حالت ِ تمیزی اش را نداشت. اشک ریزان دستش را در دستم گرفتم و سرم را بر روی دستش گذاشتم -آروانم؟ جوابی نیامد. و من هم با اشک ادامه دادم -سرگرد فرد؟ فرد؟ نمی خوای چشاتو باز کنی؟ واسه آخرین بار ببینیم؟ اشکم را پاک کردم و نفس ِ عمیقی کشیدم و بلند شدم. خودم را کنارش بر روی تخت جای دادم و زمزمه کردم -میشه نری میشه چشاتو باز کنی فقط یه بار یه لحظه مثل همون اولین نگاهت که برای همیشه نگاهمو به روی همه بست ببین دستام یخ کرده دارم میلرزم نمیخوای دستامو بگیری؟ نمیخوای گرمم کنی؟ قرار ما این نبود قرار نبود تنها بری بی معرفت قرار نبود من کنارت صدات کنم و یه جانم نگی پاشو بیدار شو الان وقت خواب نیست کلی کار واسه انجام دادن هست من تنهایی نمیتونم میشنوی صدامو الان وقتش نیست سرپرستار از پشت ِ شیشه متوجه امدنم شده بود اما حرکتی نکرد. لبخند ِ بی جانی زدم و گفتم -ببین آروانم ببین همه فهمیدن چقدر دوست دارم، ببین عاشقتم، برگرد... نگاهی به ساعت ِ رو به رویم انداختم و گفتم -ببین ساعت دو ِ بعد از ظهره تا ساعت هفت وقت داری بیدار شیا منم همین جا منتظرتم قول می دم و بلافاصله انگشت ِ کوچیکم را در انگشت ِ کوچیک او حلقه کردم. -آروان بیدار شیا... ناراحتم نذار بیدار شو بذار همه بفهمن تو محکمی تو قوی ای تمام ِ خاطراتمون از اولین روزی که داشتیم در پشت ِ پلک هایم نمایش داده می شد -اولین باری که برات غذا درست کردم و یادته؟ اون ماکارانی ِ خوشمزه بود؟ همیشه دوست داشتم بپرسم اما نشد... خنده ای کردم و گفتم -می دونی که سرگرد سهیلی بودما به قول ِ یه نفر کثر شأن می شد برام دوباره خندیدم و اشکم را پاک کردم -یادته اون روزی که با عصبانیت منو کشوندی تو اتاق و گفتی لباسمو عوض کنم یادته چقدر عصبانی بودی؟ وای عشق ِ غیرتی ِ من... قطره اشکم بر روی سینه اش افتاد. دستم را به سمتش بردم و قطره را بر روی سینه اش به حرکت در آوردم. -اون روزو یادته که لاله گفت مارو دیده؟ یادته چیکار کردی؟ از همون موقع دلمو لرزوندی از همون موقع من و شیفته ی خودت کردی تورو نمی دونم اما دوست دارم آروان... *** صدای دکتر را بالای سرم می شنیدم -واقعا عجیبه این پسر چطوری تو یک روز انقدر ضریب هوشیش بالا رفته؟ چطور ممکنع واقعا؟ صدای سرپرستار را واضح از بالای سرم شنیدم -عشق معجزه می کنه آقای دکتر... چشم هایم را باز کردم. همانند جنینی خودم را جمع کرده بودم و سرم را بر روی سینه ی آروان گذاشته بودم. رد ِ اشک هایم را بر روی سینه اش به جای گذاشته بودم. متعجب سرم را برگرداندم و به ساعت نگاهی انداختم هفت بود. دکتر همراه با سرپرستار بالای سرم ایستاده بودند. با تعجب به آن ها خیره شدم. دکتر لبخندی زد. اشک دیدم را تار کرده بود زمزمه کردم -اومدین که ازم بگیرینش؟ حرفایشان را شنیده بودم اما یک درصد هم فکر نمی کردم مربوط به آروان باشد. دکتر خندید و گفت -نمیدونم چیکارش کردی و چی بهش گفتی که اینطوری عکس العمل نشون داده اما تبریک می گم ضریب هوشیش به شصت درصد رسیده. متعجب به دکتر خیره شدم که سرپرستار خنده ای کرد و گفت -از هر عاشقی باید انتظار معجزه داشت.
  6. آروان در آن اتاق با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و من اینجا در حال ِ مرگ... زندگی چه بازی هایی با انسان می کند می زند می شکند می کشد و سپس می گذارد و می رود... دکتر از اتاق خارج شد و به سمت ِ منی که بر روی زمین نشسته بودم آمد -دخترم می تونم باهاتون صحبت کنم؟ سری تکان دادم و بلند شدم. دستی به ریش ِ سفید رنگش کشید و گفت -ببین دخترم می دونم شرایط ِ خوبی نیست اما باید بگم که... به دیوار تکیه دادم و با صدایی که هر لحظه تحلیل می رفت گفتم -دکتر می شه برین سر ِاصل ِ مطلب؟ سرش را تکانی داد و عینک ِ ته استکانی اش را از چشمانش برداشت و گفت -همسر ِ شما یک ماهه که اینجا بستری ِ و هیچ تغییری هم نکرده متاسفانه باید بگم ایشون اگر تا دو روز ِ آینده به هوش نیان باید دستگاه ها رو ازشون جدا کنیم. سرم را با تعجب بالا آوردم با خشمی وصف نشدنی به سمتش حرکت کردم و دستم را بر روی یقه های پیرمد کشیدم و با صدای نسبتا بالایی گفتم -چی داری می گی؟ می خوای دستگاها رو از شوهر من جدا کنی؟ آره؟ اون هنوز داره نفس می کشه هنوزم زنده اس... دکتر سرش را تکان داد و با بی رحمی گفت -آره اما با کمک اون دستگاه ها جیغ زدم -تو حق نداری دست به شوهرم بزنی چیکارش داری بذار با دستگاه نفس بکشه بذار باشه بذار بدونم زنده است ازم نگیرش توروخدا... نفس کم آوردم و آرام آرام بر روی زمین افتادم. -توروخدا نگیرش... *** صدای گریه های جیغ مانند آرام بر عصابم یورتمه می کشید. بنیا با چشمانی به خون نشسته به سمتم آمد و دستم را گرفت اشک ریختم اما نخواست که بمونه التماسش کردم اما نخواست دعا کردم اما نخواست... بنیا با خشونت من را در آغوشش گرفت. آراد سرش را بر چهارچوب ِ در تکیه داده بود و اشک می ریخت. سرهنگ کنار ِ تختم ایستاده بود و به زمین خیره شده بود آرام هم که بر روی زمین خود زنی می کرد. قطره اشکی بر روی صورتم نشست دکتر چه راحت از کشتن ِ همسرم صحبت می کرد چه راحت زندگی ِ یک آدم زنده را می گیرد. هق هق ام را از سر شروع کردم. دستم را دور ِ گردن ِ بنیا حلقه زدم و فریاد زدم -نگفتم بنیا نگفتم دوسش دارم نگفتم و اون داره تنهام می ذاره بنیا اگه بره من چیکار کنم؟ من دوسش دارم خدا بهم برش گردون... صدای هق هق های آرام اوج گرفتند و آراد مشتی به دیوار کوبید و از اتاق خارج شد. سرم را به سینه ی بنیا تکیه دادم و فریاد زدم -گفته بود نمی خواد جدا شه به سرهنگ گفته بود درخواست طلاق نده اما رفت خودش حکم ِ جداییمونو امضا کرد بنیا رفت رفت... دست ِ مشت شده ام را بر روی سینه ی بینا می کوبیدم و کلمه ی رفت را تکرار می کردم. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. با یک حرکت خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و از اتاق خارج شدم من باید واسه ی آخرین بار آروانمو ببینم. باید بهش بگم دوسش دارم باید بگم با گریه و پای برهنه از وسط بیمارستان عبور کردم. همه ی افراد با تعجب به من خیره شده بودند من اما بدون ِ توجه به بقیه به سمت ِ سی سی یو حرکت کردم. با دو از پرستار ها رد شدم و خودم را به اتاق رساندم اجازه ی داخل شدن نداشتم اما وقتی که می خواستند همسرم را از من بگیرند چه فایده ای به حالشان داشت که وارد شوم یا نه...
  7. محمدی هم همراهش آمده بود و با غم به من خیره شده بود. وقتی نگاهم را روی خودش دید سرش را تکانی داد و به دیوار تکیه داد. یگانه را از خودم دور کردم. متعجب به من خیره شد و گفت -ببخشید که نتونستم بهت سر بزنم درگیر بودم. سری تکان دادم و دوباره به سمت ِ شیشه برگشتم. یگانه اما قدمی به سمتم برداشت و با لحنی محزون و معصوم زیر لب زمزمه کرد -معذرت می خوام تنها این جمله باعث شد سد ِ اشک هایم دوباره شکسته شود و به آغوش یگانه پناه ببرم. * با ترس به چشمانش خیره شدم -آروان پس چرا نمیان؟ دستش را به دور شانه ام پیچاند و زمزمه کرد -آروم باش می رسن الان با اتمام ِ حرفش صدای آژیر ماشین های پلیس کل ِ خانه را در بر گرفت. لبخند ِ محوی بر روی لب هایم نشست. کوله ام را صاف کردم. ثانیه ای نگذشته بود که آروان دستم را در دستش گرفت و سریع از پشتِ تک درخت ِ حیاط خارج شد. به سمت ِ زیر زمین ِ خانه حرکت کردیم. صدای جیغ دختر ها را که بر اثر پخش شدن صدای شلیک اسلحه بود می شنیدم. به سمت ِ در حرکت کردیم. آروان دستم را رها کرد و اسلحه اش را در آورد و گفت -برو عقب قدمم همراه شد با شلیک تیر به سمت ِ قفل ِ در در ِ زیرزمین باز شد و دختر ها با ترس و لرز به هم نگاه می کردند. همه شان کم سن بودند شاید کمتر از هجده سال داشتند. آروان دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت -مواظب باشین همان لحظه فرهمند و چند نفر به سمت ِ ما دویدند. آروان دختر ها را به آن ها سپرد. درگیری شدید بین ِ پلیس و افراد ِ لهراسب و منصور پیش آمده بود. صدای شلیک تیر کل ِ محوطه را در بر گرفته بود. با آروان به سمتِ همان درخت دویدیم. پشت ِ درخت ایستادیم. لهراسب و منصور اسلحه به دست پشت ِ میز و صندلی ها پناه گرفته بودند و به هر کسی که در دیدشان بود شلیک می کردند. صدای کشیده شدن ِ ماشه ای را پشت ِ سرم شنیدم. متعجب برگشتم که با چهره ی اخم آلود کیان مواجه شدم. بی اراده دستم را به سمت ِ آروان بردم. آروان همانطور که حرف می زد برگشت و با دیدن کیان ساکت شد. اسلحه اش را به سمت ِ من آورد می ترسیدم. اگر تیر به من برخورد می کرد چه؟ زندگی تمام؟ زندگی و اتفاقاتی که برایم افتاد همانند فیلمی که روی دور ِ تند است بر پشت ِ پلکم نمایش داده می شد. دستم را مشت کردم. زمزمه ی کیان را شنیدم که گفت -بالاخره به هم رسیدیم نه؟ دستم را جلو بردم و زمزمه کردم -نه کیان نکن جرمتو سنگین نکن تنها پوزخند زد. جلو آمد و اسلحه را بر روی پیشانی ام گذاشت. آروان به سمتمان حرکت کرد که کیان فریاد کشید -یه قدم بیای جلو تر یه گلوله حرومش می کنم. آروان خشمگین ایستاد. -خب خب گفته بودم به هم می رسیم نه؟ گفته بودم با دم ِ شیر بازی نکن نه؟ لرزش تنم را به راحتی حس می کردم. با تته پته زمزمه کردم -کیان چی کار داری می کنی؟ خنده ای سر داد و با قدمی خودش را به من نزدیک کرد و اسلحه را بر روی سمت چپ سینه ام گذاشت. دوباره اخم هایش را در هم کشید و گفت -این قلبی که داره واسه یکی دیگه می زنه باید بمیره چیزی که من بخوام و برای من نباشه باید از بین بره قطره اشکی لجوجانه از چشمانم فرو ریخت. به چشم هایم زل زد و گفت -آره آره گریه کن اشک بریز که آخرای عمرته... چشم هایم را بستم و همزمان صدای فریاد آروان بلند و طولی نکشید که صدای شلیک گلوله در اطراف که تازه آرام شده بود پیچید. *
  8. آروان به من قول داده بود قول ِ یک زندگی ِ خوب، یک حس ِ خوب. بیرون از سی سی یو بر روی صندلی نشستم و سرم را مابین دستانم گرفتم. اشک امانم نمی داد. سرپرستار به کنارم آمد و نشست. زمزمه هایش را می شنیدم -خوب می شه دختر نگران نباش همانطور که هق هق می کردم چشمانم سیاهی رفت و از حال رفتم... * سرم را بر روی بازو های تنومندش کشیدم و زمزمه کردم -تو واقعا واقعیتو گفتی؟ نفس کشیدنش را حس می کردم. بالا و پایین رفتن ِ سینه اش لبخند را به لبانم می آورد. -آره دو سه روزی بود می خواستم بهت بگم نمی تونستم، وقتی سرهنگ اونطوری گفت دیگه ترسیدم دیر بجمبم. خندیدم و با انگشت ِ اشاره ام خط های فرضی بر روی سینه ی ستبرش کشیدم و گفتم -اوهوم؛ فکرشو نمی کردم. دستش را بر روی شانه ام کشید و من را به خودش چسباند و گفت -تو چی؟ وانیا توام می خوای؟ لبخند به روی لب هایم کِش آمد. خندیدم. محکم تر از قبل من را به خودش فشرد و گفت -حرف بزن دختر دستم را بر روی سینه اش نگه داشتم و گفتم -خب منم می خواستم بگم... به زور خودم را از دستانش رها کردم و روی تخت نشستم خندید و نگاهم کرد -منم می خواستم بگم که حالا هی بگی نگی ازت خوشم اومده بلند خندید و به سمتم آمد. قصدش را فهمیدم و از روی تخت بلند شدم. می خندید؛ می خندیدم. * دکتر وارد ِ اتاقش شد و مشغول چک کردن ِ وضعیتش شد. اشکم بی اراده می ریخت. سرگرد سهیلی بزرگ که صلابتش زبانزد همه بود حالا به خاطر ِ کسی که عاشقانه می پرستتش اشک می ریخت. میان ِ اشک و آه لبخندی زدم. آروان ِ من تا قبل از اینکه دیر شود بر می گشت. مطمئن بودم. دکتر از اتاق خارج شد. با قدم های سست شده به سمتش حرکت کردم. با دیدنم ایستاد و با لبخند گفت -دختر خسته نشدی؟ یک ماهه اینجایی... لبخند ِ بی جانی مهمان ِ لب هایم کردم و بی توجه به حرفش گفتم -حالش چطوره؟ چشمانش رنگ ِ غم به خود گرفت. -هیچ تغییری نکرده هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم روزی در واقعیت این جمله ی کلیشه ای بشنوم. آن هم در برابر ِ عشقم... دکتر رفت و من را تنها گذاشت. نزدیک به بهار بود و او چشمانش را باز نکرده بود. صدای یگانه را از پشتِ سرم شنیدم. لبخند ِ بی جانی زدم و برگشتم. من را در آغوش گرفت و شروع به گریه کرد. من اما بدون ِ هیچ حرکتی ایستاده بودم.
  9. دختر با مهربانی و چشمانی اشک آلود گفت -نه عزیزم گفتم اینجا نخوابی اذیت می شی سری تکان دادم و تن ِ خشک شده ام را از روی مبل بلند کردم. به ساعت دیواری نگاهی انداختم. هفت و چهل دقیقه را نشان می داد. با ترس دفترچه را بر روی مبل انداختم و از کنار ِ دختر عبور کردم. به سمت ِ سالن ِ اصلی رفتم. آروان منتظرم بود و من خواب بودم؟ دستی به چشمان ِ خواب آلودم کشیدم و به سمت ِ سی سی یو رفتم. دیگر پرستار ها به حضور وقت و بی وقت من در این قسمت عادت کرده بودند. وارد شدم سر پرستار آن بخش کنار ِ در ایستاده بود صدایش را شنیدم که به دوستش می گفت -امیدوارم حالش بهتر بشه دلم برای این دختر می سوزه دختر ِ کناری ش زمزمه کرد -نمیدونم دکتر که دیدی چی گفت... دیگر منتظر نماندم تا به حرف هایشان گوش دهم و مستقیم به سمت ِ اتاق ِ آروان حرکت کردم چهره ی زیبایش بین ِ آن همه دم و دستگاه باز هم اشک را مهمان ِ چشمانم کرد. آرام دست ِ مشت شده ام را عقب بردم و به شیشه کوبیدم. لعنتی نمی خوای بیدار شی؟ نمی خوای دل من و آروم کنی؟ اون دوست دارمی که گفتی قبول نبودا... مشت ِ بی جانم را بار ِ دیگر به شیشه کوباندم و زمزمه کردم -دلم برات تنگ شده تو رو خدا برگرد اشک هایم یکی پس از دیگری از چشمانم فرو می ریخت. دو سه هفته ای می شد نبض قلبم آرام می زد آرام تر از هر وقت ِ دیگری... دو سه هفته ای می شد چشمانم چیزی به جز اشک به خود ندیده بود. مشت ِ دیگری به شیشه کوباندم -لعنتی نمی خوای برگردی؟ نمی خوای ببینی چطوری دارم بال بال می زنم واسه برگشتنت؟ ببین منو دلم برات تنگ شده لعنتی برگرد توروخدا برگرد دو سه روز بیشتر نمونده ها؛ بشه اول ماه منم همرات میاما... هق هق می کردم و جملاتم را بر زبان می آوردم. برگشتم و به شیشه ی بیمارستان تکیه دادم. اشک امان نمی داد و می ریخت. همانطور که مشت های بی جانم را با دستانی افتاده به شیشه می کوباندم بر روی زمین ِ سرد ِ بیمارستان نشستم کار ِ هر روزم همین بود اینجا می نشستم و اشک می ریختم. همدمم یچیزی جز اشک نبود. صدای لرزان ِ آرام را شنیدم که گفت -ببین توروخدا داره خودشو می کشه... و دستی به بازو هایم خورد و من را بلند کرد. به چشمان ِ بنیا خیره شدم در این زمان کسی جز بنیا نمی توانست تکیه گاهم باشد. دست هایم را دور ِ گردنش حلقه کردم و هق هق ام را از سر گرفتم. آرام هم در آغوش ِ برادرش آراد اشک می ریخت. زمزمه کردم -من اما به برگشتنش ایمان دارم بنیا آروان بر می گرده اون همون پسری بود که می گفت نمی خواد جدا بشه. اون همونِ که... دیگر نتوانستم ادامه دهم. هق هق جلوی حرف زدنم را گرفته بود. صدای آرامش بخش ِ بنیا را شنیدم -آروم باش عزیزم آروم؛ چیزی نمیشه بر می گرده نگران نباش. صدایش می لرزید او هم به برگشتنش ایمانی نداشت. او هم ایمان نداشت. او هم همانند همه ی کارکنان این بیمارستان ایمان نداشت. به سرعت خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و به سمت ِ در ِ اصلی دویدم و به صدا کردن هایشان توجهی نکردم.
  10. لرز کردم می ترسیدم اگر پیدا می شد و مأموریت تمام می شد چه؟ بعدش هم این عقد از بین می رفت و طلاق... اشک جمع شده در چشمانم را پس زدم و گفتم -از کجا پیداش کردی؟ از من فاصله گرفت و بلند شد و گفت -تو حیاط متعجب نگاهش کردم که ادامه داد -زیر ِ یکی از سرامیک های ِ پله بود. سرم را تکان دادم که گفت -اون دخترا رو هم دیدم! دست هایم را در هم گره کردم و گفتم -خب همانطور که سوییشرت ِ خاکستری رنگش را در می آورد ادامه داد - یکیشون اومد و باهام حرف زد نگهبانشون و فرستادم دنبال نخود سیاه ... مثل ِ اینکه زیاد از حد بی توجه ان و همه چی و دست ِ کم می گیرن و این ما بودیم که فکر می کردیم خیلی خفنن سرم را تکان دادم و باز هم ساکت شدم. برگشت و رو به روی من بر روی مبل نشست. دستی به موهایش کشید و کلافه هوفی گفت. دیگر از آن حس ِ خوشحالی اش خبری نبود. به چشمانش خیره شدم چیزی می خواست بگوید و در گفتنش تردید داشت. -چیزی می خوای بگی؟ سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و نفس عمیقی کشید و گفت -سرهنگ گفته که درخواست ِ... عصبی صدایم را کمی بالا بردم و گفتم -جون می کنی حرف بزنی؟ اخم هایش را در هم کشید و گفت -درخواست طلاق داده احساس می کردم چیزی در قلبم فرو ریخت. زمزمه اش را شنیدم که گفت -اما من گفتم دست نگه داره... متعجب سرم را بالا آوردم و با لحن ِ لرزانی پرسیدم -چرا؟ باز هم دستش را میان ِ موهایش کشید و گفت -آخه... صدایش را پایین تر آورد و گفت -من نمی خوام. متعجب سرم را بالا آوردم و به او خیره شدم. چه می گفت؟ اون خبر از حال ِ من داشت؟ اون می فهمید و می دانست من چه مرگم شده؟ هجوم اشک به چشمانم را حس می کردم. نالیدم -چی گفتی؟ بلند شد و قدمی به سمت ِ من آمد و با چشم های بسته گفت -من نمی خوام طلاق بگیریم نمی خوام جدا بشیم... سخت بود برام بگم اینارو اما الان احساس ِ خطر می کنم نمی خوام جدا شیم واضحه؟ *** لحن ِ ناراحت پرستاری که بالا سرم ایستاده بود را شنیدم -خانم بلند شو... خانم چشم هایم را باز کردم و به دختر خیره شدم. با صدای ِ گرفته ای که نشان از گریه ام می داد گفتم -چیزی شده؟
  11. لبخندی زدم و سرم را تکان دادم -ممنون خندید. چال ِ گونه اش لبخندم را بیشتر کرد. با لبخند گفتم -میشه بشینی؟ تعجب کرد اما نشست. اتاق گرم ِ گرم بود و حس می کردم از گرمای زیاد در حال ِ آب پز شدنم. برگشتم و به او خیره شدم. هنوز هم با تعجب به من خیره شده بود. انگشت اشاره ام را سمت صورتش بردم و گفتم -بخند متعجب سر بالا انداخت و گفت -چرا؟ دستم را روی صورتم کشیدم -می خوام چال ِ گونه ت و لمس کنم تعجب کرده بود. خون ِ جهیده شده در صورتش باعث تغییر رنگ ِ چهره اش شد. خندیدم و گفتم -بخند دیگه با شیطنت ابروانش را بالا داد و گفت - خواب زده شدی دست به سینه شدم و گفتم -نچ خندید. انگشتم را به سمت ِ صورتش بردم و بر روی چال ِ گونه ش فشردم تازه فهمید خندیده است. چیزی نگفت و من با خوشحالی انگشتم را برداشتم و به آن سمت ِ صورتش نزدیک کردم. چالی نداشت. متعجب به او خیره شدم که گفت -مادرمم همین ِ ، یک سمت ِ صورتم چال ِ داره و سمت دیگه اش نداره لبخند زدم و گفتم -خب خبری نشد؟ ابرو هایش را بالا داد و خواست بلند شود ناگهان ایستاد. انگشتش را بالا برد گفت -یه چیزی! -چی؟ -لاله و لهراسب با هم از خونه رفتن بیرون از پنجره دیدم سرم را تکان دادم -ساعت چنده؟ -هفت و نیم اهانی گفتم و بلند شدم. *وانیا* بر روی مبل ِ کنار ِ پنجره نشستم. دفترچه ی خاطرات ِ آروان را کنار گذاشتم و دفتر ِ خودم را باز کردم که صدای ناله ی کسی توجه ام را جلب کرد اما بی توجه دفترم را باز کردم و ادامه ش را خواندم *** بر روی مبل نشستم و به پنجره خیره شدم. حالم خوب نبود. احساس می کردم افسرده شدم. صدای باز شدن در و بلافاصله نفس های آروان در اتاق پیچید با تعجب به سمتش برگشتم که آرام زمزمه کرد -هیچی نگو سرم را تکان دادم و او به سمت تخت امد رنگش پریده بود. به سمت تخت حرکت کردم و کنارش نشستم -چی شده؟ همانطور که نفس نفس می زد سرش را بلند کرد و گفت -پیدا کردم چشم هایم را باز کردم و به او خیره شدم -چی و؟ آروان لبخند ِ محوی گوشه ی لبش نشاند و گفت -مدارک و با تعجب به او خیره شدم که به سمتم آمد و همانطور که در آغوشم می گرفت با خنده ی کوتاهی گفت -بالاخره پیدا شد
  12. سرم را تکانی دادم و گفتم -نمی دونم اما اگه پیدا کرده باشه کار ِ ما آسون تر میشه و این دفترم به صفحه اخرش می رسه! چیزی نگفت بلند شد و خواست از اتاق بیرون بره. -آروان؟ برگشت و نگاهی به من انداخت. *آروان* صدایش آرام بود اما لرزشش حس می شد. برگشتم و نگاهش کردم. چشمانش برق ِ خاصی داشت. خوشحال بود؟ حرفی نزد و فقط نگاهم کرد. می فهمیدم چه اتفاقی افتاده و من چه احساسی دارم اما قدرت ِ بیانش را نداشتم. نمی توانستم حرف ِ دلم را به او بزنم. نمی توانستم چیزی بگویم و دلم را سبک کنم. نه، نمی توانستم. دهانش را باز کرد -کجا بری؟ سرم را پایین آوردم و شانه بالا انداختم که با همان لحن آرام گفت -نرو متعجب سرم را بالا آورم که با تته پته گفت -ام، چیزه، تو این وضعیت بیرون نری بهتره سری تکان دادم و به جای قبلم برگشتم. ذهن و قلبم به این دختر ختم می شد و نمی دانستم چطور این اتفاق افتاده است اما دل ِ من ِ دیگه! وانیا دراز کشید و پتو را روی خودش بالا کشید و سرش را مخفی کرد. زمزمه کردم -سرتو بیار بیرون تعجب کرد و پتو را کشید پایین و با چشمان ِ متعجب به من خیره شد -چرا؟ شانه بالا انداختم و او هم پا پیچم نشد. چشمانش را بست. به صورت ِ او زل زدم چهره ی دلنشینش غرق در خواب معصوم تر می شد. دست به سینه به مبل تکیه دادم و به او خیره شدم. صدای نفس های آرامش نشان می داد به خواب فرو رفته است. لبخندی زدم. تا الان سه روزی می شد که در این خانه مانده بودیم و به گفته ی منصور تا چهار روز ِ دیگه وقت داشتیم تا این مأموریت و تموم کنیم وگرنه باید برای آزمایش اون مواد به سوله بریم. دستی به صورتم کشیدم. چقدر زود تموم شد. شانه بالا انداختم و موبایلم را درآوردم و تمام اطلاعاتی که دریافت کرده بودیم را برای سرهنگ ارسال کردم که سرهنگ بلافاصله جواب داد -آفرین همینطوری پیش بره زودتر تموم میشه و راستی... پیامی برایش فرستادم -چی شده سرهنگ؟ طولی نکشید که جواب داد -درخواست طلاق بدم؟ آب ِ دهانم را پر سر و صدا قورت دادم و بی هیچ جوابی ایمیل را بستم بگذار فکر کند نمی توانم جواب دهم... بر موهایم پنجه کشیدم. به احساسم اطمینان نداشتم و فکرش را هم نمی کردم که بتوانم دهان باز کنم. قلبم محکم می زد گویا می خواست بفهماند عشقم واقعی است. چشم هایم را بستم و سعی کردم با خواب خودم را آرام کنم. *** با حس کردن ِ چیزی بر روی خودم چشمانم را باز کردم و به رو به رو خیره شدم. وانیا پتو را بر روی من انداخته بود.
  13. مریم نگاه ِ خشمگینی به لاله انداخت و بدون ِ توجه به ما از لهراسب پرسید -لهراسب لاله رو فرستادی شالیزار؟ نگفتی خطرناکه؟ لهراسب چیزی نمی گفت و مریم هم بی تفاوت رو به لاله پرسید -با چی برگشتی؟ لاله شانه بالا انداخت و گفت -با هواپیمای شخصی ِ لهراسب... آروان پوزخندی روی لب هایش نشست و ابرویش را بالا داد. لهراسب با چشم و ابرو به مریم شاره کرد و مریم هم ساکت شد. موندن را جایز ندانستم و بدون ِ هیچ حرفی دست ِ آروان را کشاندم و از سالن خارج شدیم. نگاهی به چهره اش انداختم. چشمانش برق می زد. همراه با لبخند چشمکی حواله ام کرد و من را به سمت ِ اتاق کشاند و بلافاصله در را بست. دلم برای چشمکش ضعف رفت و به قول ِ معروف در دلم قند آب می کردند. بر روی تخت نشستم. او هم رو به رویم ایستاد و با خنده گفت -چهارمیش متعجب سرم را بالا اوردم که گفت -لاله رفته بود شالیزار و شالیزاری که می گن تو لاوان نیست. سر تکان دادم و قهقه زدم متعجب نگاهی به من انداخت و بر روی کاناپه نشست. -آخه عزیز ِ من تو لاوان چطوری می تونن برنج بکارن؟ اونم اینجا که آب وضعیتش معلوم نیست. آروان هم خنده ای کرد و گفت -خب در هر صورت... دستم را بر روی صورتم کشیدم و گفتم -یه چیزی اینجا نمی خونه آروان جدی شد و پرسید -چی؟ -چطور منصور میگه لاله عاشق ِ لهراسب شده؟ مگه لهراسب برادرش نیست؟ آروان سرش را تکانی داد و گفت -نه؛ لهراسب پسر عموی لاله است یعنی برادر زاده ی منصور متعجب به او خیره شدم که تنِ صدایش را پایین اورد و گفت -سرهنگ گفته؛ اون عکسه رو یادته؟ سرم را تکان دادم که گفت -به احتمال ِ نود و نه درصد اون کسایی که از عکس پاک شده بودن پدر و مادر ِ لهراسبن از تعجب نزدیک بود چشم هایم از حدقه بیرون بزنند. سرش را پایین انداخته بود و سرگرم گوشیش شده بود کم کم حالت ِ عادی پیدا کردم و گفتم -وقتی داشتم میومدم صدای کیان اخمِ کم رنگی بین ِ ابرو هایش نشست و سرش را بالا اورد و با صدای دو رگه ای گفت -خب از تغییر ناگهانی ِ چهره اش تعجب کردم اما ادامه دادم -داشت با لهراسب حرف میزد اون مدارکی که گم شده حکم مرگ ِ همشونو امضا می کنه به مبل تکیه داد و پنجه ای لای موهایش کشید و گفت -و الان سوال ِ من اینه که لاله پیدا کرده اون مدارک و یا نه...
  14. بی حرف به دست هایم زل زده بودم و فکر می کردم. نمی فهمیدم با این وضعیت باید چه کنم هرچند که هنوز هم مطمئن نبودم. هنوز نبودم؛ نه نبودم. ثانیه ای نگذشته بود که لهراسب با اخم های در هم تنیده وارد ِ سالن شد. خدمتکار ها سریع تر کارشان را به اتمام رساندند و به قول معروف جیم زدند. ناخودآگاه نگاهم به سمت ِ آروان کشیده شد. اخم هایش را در هم کشیده بود و در جواب ِ سلام ِلهراسب به تکان دادن ِ سر اکتفا کرد. تک تک همه وارد ِسالن شدند اما لاله همراهشان نبود. دور ِمیز نشستیم. همه به هم دیگر نگاه می کردند و ساکت بودند. جالب بود هیچ کدامشان دست به غذا نمی زدند و ما هم به طبیعت از انان هیچ حرکتی انجام ندادیم ناگهان صدای ناله مانندی در سالن پیچید. همه برگشتیم. بهت زده به چهره ی خون آلود ِ لاله خیره شدم. صدای منصور را شنیدم -یا خدا گوشه ی ابرویش خراش افتاده بود و روی صورتش پر از خراش های کوچک بود. لباسش کاملا گِلی شده بود و مانتوش کاملا خیس شده بود. سهیلا با گریه سر ِ لاله را در آغوشش گرفته بود و جیغ می کشید. لاله اما بی تفاوت ایستاده بود. لهراسب با صلابت از روی صندلی بلند شد و به سمت ِ لاله رفت. مریم با اخم به منظره نگاه می کرد و من هم در کنار آروان ایستاده بودم. منصور با اخم به سمت ِ لهراسب رفت و با عصبانیت دو دستش را بر روی شانه های لهراسب گذاشت و او را به سمتی هل داد و گفت -تو فرستاده بودیش تو اون خراب شده؟ آره؟ همش کار ِ توعه لهراسب که تکان ِ کوچکی خورده بود دهان باز کرد تا حرفی بزند که لاله به طرفداری از برادرش دهان باز کرد و با صدای ِ لرزان و نسبتا بلندی گفت -بسه بابا بس کن تقریبا همه ی خدمتکار ها در سالن جمع شده بودند و به این بلبشویی که راه افتاده بود نگاه می کردند. منصور با چشم هایی به خون نشسته برگشت و برگشتنش همراه شد با سیلی ای که به صورت ِ لاله نشست. متعجب قدمی به عقب برداشتم. صدای سیلی ای که منصور به لاله زده بود کل ِ سالن را لرزاند. آروان دستش را پشت ِ کمرم گذاشت و جلوی قدم هایم را گرفت. صدای جیغ مانند سهیلا بلند شد که منصور را صدا می کرد. یکی از خدمتکار ها به سمت ِ سهیلا رفت و او را بر روی مبل نشاند. لاله متعجب دستش را بر روی گونه اش گذاشت و دهان باز کرد اما منصور جلویش را گرفت و فریاد زد -چیه؟ چی می خوای بگی؟ تو داری به خاطر ِ کارای این پسره ی احمق زندگیتو به فنا می دی می فهمی؟ من از عشق و عاشقی و این دری وری هایی که راجب ِ این احمق می گی هیچی نمیفهمم و انگشت اشاره اش را به سینه ی لهراسب کوبید و فریاد زد -چند بار گفتم پای لاله رو به این ماجرا باز نکن؟ چند بار؟ هان؟ لهراسب دست به سینه به این جنگی که منصور راه انداخته بود خیره شد. لاله مثل بید می لرزید اما هم چنان با صلابت خاصی به سمت ِ لهراسب حرکت کرد و کنارش ایستاد و رو به منصور گفت -همینیه که هست من خودم خواستم تو این ماجرا باشم و به اونجا برم پس بسه منصور با اخم به سمت ِ لهراسب برگشت و گفت -نمیدونم چی تو گوش ِ دخترم خوندی که اینطوری عاشق پیشه ی تو شده اما بدون اگه یه تار ِ مو از لاله کم بشه تمام ِ پته مته هاتو میریزم رو اب... و با قدم های بلند از سالن خارج شد.
  15. *وانیا* منتظر راهِ فرار بودم و این حرفش باعث شد به سرعت بلند شوم و به سمتِ سرویس بهداشتی بروم. داخل شدم و جلوی رو شویی ایستادم و به خودم در آینه خیره شدم. من چی کار کردم؟ گریه کردم؟ ان هم جلوی یک پسر؟ این ها به کنار من در آغوش آروان بودم؟ خدایا... شیرِ آب را باز کردم و مشتی آب به صورتم پاشیدم خدای من این چه کاری بود؟ احساسِ عجیبی نسبت به آروان داشتم و سعی می کردم حدس هایی که مغزم میزند و قلبم مهر تأیید بر رویش می زند را نادیده بگیرم. دوباره مشتی آب به صورتم پاشیدم. خدا خدا می کردم مغزم اشتباه کند. اشتباهی که سال ها پیش در برابر کیان کرده بودم را اینجا بارِ دیگر انجام ندهم. عصبی دستی به صورتم کشیدم و بعد از خشک کردنِ صورتم با حوله از سرویس بهداشتی خارج شدم. آروان هنوز هم بر روی تخت نشسته بود. با بیرون آمدنم نگاهش را به من انداخت و گفت -تو سالن منتظرتم. سرم را تکان دادم و او از اتاق خارج شد. لباسم را با یک تونیک سفید و شلوار مشکی رنگی عوض کردم و شالِ مشکی ام را بر روی سرم انداختم و با حالی گرفته از اتاق خارج شدم. قلب و مغزم دست به یکی کرده بودند تا من را به چاهی بی اندازند که مطمئنا آخرش به هیچ ختم می شد. داشتم به سمتِ سالن حرکت می کردم که صدای بم و مردانه ی کیان را شنیدم. اتاقِ لهراسب؛ دقیقا رو به روی اتاق ما بود. -لهراسب می فهمی چی داری می گی؟ اون همه مدرک همراه اون هفت دختر گم و گور شده و تو داری اینجا کیف و حالتو می کنی؟ اون لعنتیا کجا گم شدن؟ کمی خودم را به درِ اتاق نزدیک کردم و به حرف هایشان گوش کردم -نه نمی فهمم. خوب گوش کن ببین چی می گم من اینجا رئیسم و تو حقِ این برخورد رو نداری فهمیدی؟ خودم را مشغول درست کردنِ شالم نشان دادم اما گوشم پشتِ درِ آن اتاق سِیر می کرد. -ببین لهراسب به علاوه ی تو و خاندانت پای منم گیره درک کن اگه کسی اون مدارک و دستِ پلیس برسونه راسین و من که هیچ تو و باندت هم به درک واصل می شین صدایِ دستگیره درِ کناری بلند شد و من هم دیگر ماندن را جایز ندانستم و از راهرو خارج شدم و وارد سالن شدم. فکرم به سمتِ حرف های آن دو نفر کشیده شد. پس حق با من بود. آن مدارک می توانست کارِ ما را راحت تر تمام کند. اما باید چطور متوجه شویم مدارک کجاست؟ ما که نمی توانیم از اینجا خارج شویم. چه کار کنیم؟ به کنارِ آروان حرکت کردم و نشستم. طبق معمول هیچ کس در سالن نبود و خدمتکار ها مشغول چیدن میز برای صبحانه بودند. با چشم های نگران به رو به رو خیره شدم. اون ها هفت دختر را به همراهِ مدارکشان در شالیزار گم کرده بودند. اما شالیزارِ کجا؟ چه مدارکی؟ و کدوم دخترا؟ ناگهان لرز کردم. دستِ آروان دورِ کمرم نشست و من را به خودش نزدیک کرد. داغ شدم. سرم را بلند کردم و با تعجب به او خیره شدم. چیزی نگفتم و سعی کردم خودم را آرام کنم اما نشد تمام افکارم به هم ریخته بود و فقط اسمِ او در ذهنم بود. خدایا نجاتم بده! دستم را مشت کردم. چه اتفاقی می افتاد؟ قلبم چه می خواست؟ اسم خدا را صدا می زدم و از او کمک می خواستم تا من را از این سردرگمی که چندی نیست به سراغم آمده نجات دهد. زمزمه اش را کنار گوشم شنیدم که گفت -چقدر داغی تب داری؟ متعجب سرم را بلند کردم و به او خیره شدم. لعنتی! می ترسیدم از آنکه نگاهم به نگاهش بی افتد و متوجه دردم شود. به همین خاطر چشم از او گرفتم و. با صدایی که می لرزید گفتم -نه! او هم دیگر سوالی نپرسید.