zolfa.khalili

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    293
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد zolfa.khalili در ژانویه 7

zolfa.khalili یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

590 Excellent

10 دنبال کننده

درباره zolfa.khalili

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    مازندران آمل
  • سطح تحصیلات
    زیر دیپلم
  • بهترین رمان
    اعدام یا انتقام گ*ن*ا*هکار

آخرین بازدید کنندگان نمایه

741 بازدید کننده نمایه
  1. با نگاه ِ خشمگینی به سمت ِ طوفان برگشت و زمزمه کرد -ببین خودت نمیدونی اما ناخواسته پا به منجلآبی گذاشتی که هر چقدر بیشتر تکون بخوری بدتر توش غرق می شی؛ اول رز و حالا هم ادرینا پس بهتره تحمل کنی تا خودم پیداش کنم. طوفان متعجب به اترس ذل زد. او بدون ِ آنکه بداند چه رازی را جلوی طوفان فاش کرده است از کنارش گذر کرد. قدمی برداشت تا از پله عبور کند که صدای آرام و تحلیل رفته ی طوفان را شنید. -یعنی دزدیدن رز هم کار ِ اون... اون بی شرف ِ ... و نفسش را سنگین بیرون داد. -طوفان بعدا برات توضیح میدم الان آدرینا مهم تره... و پله ها را بالا رفت. *** با اخم سرش را به سمت ِ در ِ ورودی ِ سالن برگرداند. دلش همچون سیر و سرکه می جوشید اما به خاطر ِ اعتمادش نسبت به سامان بیکار مانده بود و منتظر... سامان با سر و روی خیس شده وارد ِ سالن شد و با لبخند به اترس نگاهی انداخت. -سلام کت سیاه رنگش که خیس شده بود را از تن در آورد و به دست پریچهر داد. با قدم های محکم به طرف اترس به راه افتاد. -این سالار انگار خیلی از خودش مطمئنه، کلا چهارتا محافظ برای کلبه گذاشته که راحت از پسشون بر میایم. عجیب بود؛ سالار و این بی احتیاطی ها؟ اترس که می دانست سالار بی گدار به آب نمی زند با لحن ِ مشکوکی پرسید -سالار چهار تا محافظ گذاشته؟ عجیبه! سامان با لبخند مرموزی ادامه داد -آره اما مسلحن، اون میدونست که تو افراد زیادی اینجا نداری اما نمیدونست که من اینجام. اترس با غرور خاصی به سمت ِ سامان برگشت. -بیش از اندازه از خودت مطمئنی. سامان با آرامش خاص خودش رو مبل نشست و به اترس نگاه کرد. -هرچی نباشه یه زمانی یکی از بزرگ ترین باندهای تهران زیر دست من بوده. پوزخند ِ محوی بر روی لب های اترس نشست -آها، آره؛ یادم نبود یه قاتل کنارم نشسته. و از روی مبل بلند شد و همانطور که به سمت در ِ خروجی می رفت ادامه داد -می رم یه سر به طوفان و علیزاده بزنم و برگردم. و از سالن خارج شد سامان مسیر رفتنش را نگاه کرد و سپس خنده ی کوتاهی کرد. -تو هیچوقت آدم نمیشی اترس. هنوز هم دلش با سامان صاف نشده بود، سامانی که زمانی صمیمی ترین دوستش بود، سامانی که همچون برادر کنارش بود. اما پس از آنکه سامان راه ِ اشتباهی را انتخاب کرد و در آن بیراهه ای که برای خود ساخته بود غرق شد اترس نیز از او فاصله گرفت. از باند و دم و دستگاهش فاصله گرفت و به جایی رسید که پس از سال ها خبر ِ مرگ ِ دروغین سامان را برای اترس آوردند. به طبقه ی دوم رسید و وارد ِ سالن آن طبقه شد. طوفان کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود. علیزاده نیز بر روی مبل چرت می زد و در توهماتش سر می کرد.
  2. از میان دندان های کلید شده اش رو به پریچهر غرید -صداتو ببر و برو تو اتاقت. طوفان عصبانی با چهره ی در هم رفته به سمت اترس حرکت کرد و گفت -چی چی و برو تو اتاقت؟ آدرینا کجاست؟ صدای نسبتا بلند طوفان همچون نمک بر روی زخم ِ اترس ریخته شد و اترس به حالت جنون وار به سمت طوفان حمله ور شد و یقه اش را در مشتش فشرد -رفته، دزدیدنش، همینو میخواستی بشنوی؟ خواهرتو دزدیدن و تو اومدی منو مأخذه می کنی؟ خودت کجا بودی؟ صدای سرفه ی سامان، اترس را به خودش آورد. نیم نگاهی به صورت جدی سامان انداخت و یقه او را رها کرد. طوفان با اخم دستی به یقه ی پیراهنش کشید و حق به جانب گفت -خواهر من و تو این خراب شده دزدیدن اونوقت تو از من میپرسی کجا بودم؟ اترس با عصبانیت دستی میان موهایش کشید و همان لحظه صدای سعید را شنید که گفت -خان چراغ های کلبه ی جنگلی روشن شده چی دستور میدین؟ با چشمانی سرخ به سمت ِ سعید که در چهارچوب در ایستاده بود برگشت و گفت -کدوم کلبه؟ کلبه ی سالار؟ سامان تکیه اش را از دیوار گرفت و با لحن جدی گفت -منظورت کدوم سالاره؟ اترس هنوز هم نفس های کشداری می کشید و عصبانی بود. -بهتره دخالت نکنی پوزخندی زد و به طرف در اصلی به راه افتاد. -فهمیدم کدوم سالار رو میگی، میرم حلش کنم. اترس با لحن خشمگینی غرید -بهت یاد ندادن تو کار این و اون دخالت نکنی؟ سامان خنده ی بلندی کرد و دم در ایستاد. -این و اون ؟ من اینجا غریبه ای نمیبینم. و نگاه اطمینان آمیزی به اترس انداخت و گفت -بهم اعتماد کن، من کارم رو بلدم. اترس که می دانست سامان در لجبازی کم نمی آورد سر تکان داد و رو به سعید گفت -همراه سامان برید. سامان لبخندی زد و سرش را تکان داد و همراه با سعید از خانه خارج شد
  3. پریچهر با ترس قدمی به داخل اتاق برداشت. -آق..آقا؟ و آب دهانش را پر سر و صدا قورت داد. اترس پرده را کنار زد و همانطور که به حیاط نگاه می کرد دستش را بالا آورد و گفت -بگو پریچهر جرعتش را جمع کرد و با صدایی که کمی می لرزید گفت -آقایی اومدن میخوان شما رو ببینن.. اترس سرش را برگرداند نگاهی به پریچهر انداخت. -مگه نگفتم کسی و نمی بینم؟ پریچهر باز هم آب دهانش را قورت داد و گفت -آقا خیلی اصرار کردن گفتن حتما باید ببیننتون... اترس اخم هایش را جمع کرد و سر تکان داد و همراه با پریچهر از اتاق خارج شد و سه طبقه را آرام آرام پایین رفت. بر روی آخرین پله ایستاد و به مرد رو به رویش خیره شد سامان آهسته موهای خیسش را بالا برد و پوزخند تلخی زد. -سلام رفیق ، میدونم تعجب کردی از دیدنم برای لحظه ای تعجب در چشمانِ اترس نمایان شد اما سریع خودش را جمع کرد و با لحن ِ بی تفاوتی جوابش را داد -فکر می کردم سال ها پیش مُردی و دستش را به نرده ی پله گرفت و به سامان خیره شد. خنده ی تلخ و کوتاهی کرد و جواب ِ اترس را داد -من نه تا جون دارم آخرین پله را هم طی کرد و قیقا رو به روی سامان ایستاد. -حرفت رو بزن پوزخندی بر روی لب های سامان نشست و گاهش را به پنجره ی گوشه ی سالن چرخاند. همانطور که آرام آرام به طرف پنجره می رفت گفت -ازت کمک میخوام عصبی نفسش را بیرون داد و با صدای خش داری گفت -ببین سامان من و قاطی ِ کارای مزخرفت نکن. و دست هایش را به زیر پالتویش برد در جیبش فرو کرد و به حرکات سامان خیره شد. انگشت اشاره اش را روی شیشه بخار گرفته کشید و با لحن طعنه آمیزی گفت -فکر میکردم دوستیم طبق معمول ثانیه ای طول نکشید تا اخم هایش در هم گره بخورد. -من از اولش هم بهت گفته بودم قاطی ِ کارای کثیفت نمیشم یادته که؟ سامان پوزخندش را عمیق تر کرد و با چشمان ِ نافذش به اترس زل زد. -واقعا این جوابیه که به یه دوست قدیمی میدی اترس؟ تا جایی که یادمه من و تو مثل برادر بودیم. اترس با دیدن ِ چهره ی سامان کمی دلش فشرده شد اما هیچ از خشونت ِ صدایش کم نکرد. -خودت هم داری میگی برادر بودیم اما اون مال ِ وقتی بود که آدم بودی نه الان که... صدای فریاد عصبی ِ سامان بلند شد - د لعنتی چرا نیش و کنایه میزنی؟ اگه تو این منجلاب گیر کردم بخاطر اینه که کسی رو نداشتم، من چهارسال پیش مردم، وقتی خبر مرگم بهت رسید چیکار کردی؟ هان اترس؟ چیکار کردی؟ اترس نیم نگاهی به چشمان ِ سرخ ِ سامان انداخت و گفت -نکنه انتظار داشتی تا الان واست غمباد بگیرم؟ تو تاوان گ*ن*ا*هات و دادی تاوان کارایی که کردی و آدمایی که کشتی... صدای خنده ی جنون آمیز سامان بلند شد و پس از ثانیه ای گفت -اترس همچین میگی گ*ن*ا*ه انگار خودت خیلی پاکی پسر ، در ضمن اگه کسی رو کشتم... و قدمی جلو‌ گذاشت و رو به روی اترس ایستاد و با حرص از میان دندان هایش غرید -لیاقت مرگ رو داشت با غرش سامان، اترس اخم هایش را بیش از قبل در هم کشید. نبض شقیقه اش تند تر از هر زمان ِ دیگری می زد. -منم جانماز آب نمی کشم اما مطمئن باش خیلی کثیف تر از اونی هستی که فکرشو بکنی، چنان تو اون منجلآبی که اون بزرگ مهر بی پدر و مادر برات ساخته غرق شدی که حتی خودتم گم کرد. و دستی به گردنش کشید و به چشمان ِ سامان زل زد. -و اینو هرگز فراموش نکن اونی که لیاقت مرگ رو تعیین میکنه تو نیستی سامان با شنیدن اسم بزرگ مهر لبخند تلخی زد. حوادث گذشته همانند فیلمی از جلوی چشمش عبور کرد. -بزرگمهر آدم خوبی بود اترس، اون کشته شد، آرشام کشتش. خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد -آره شاید من عزراییل نباشم اما خوب میدونم کی لیاقت مرگ رو داره اترس که قلبش جای دیگری می کوبید کلافه به سامان نیم نگاهی انداخت و همانطور که به سمت ِ مبلی می رفت گفت -بزرگ مهر هم لنگه ی خودتون بود سامان پوزخند صداداری زد و به سمت مبل ها به راه افتاد. -اترس، اعصابت از چی داغونه که داری سر من خالی میکنی؟ رو به روی اترس روی مبل سفید رنگ نشست. -چیشده رفیق؟ می خواست حرف بزند اما غرورش مانع می شد. -بگو چی می خوای و زودتر برو - من تا نفهمم چیشده پام رو از اینجا بیرون نمیزارم اترس همانند همیشه خودخواهانه پایش را بر روی پای دیگرش گذاشت و گفت -میدونی که به تو مربوط نیست. سامان لبش را با حرص گاز گرفت. این همه غرور اترس دیوانه اش کرده بود. -همیشه بهت میگفتم که خیلی شخصیتت رو مخه، این غرور بیش از حدت باعث آزارم میشه، من و تو برادریم پس به من مربوطه. ناخودآگاه پوزخندی بر کنج لبانش نشست -اترسی که می شناسی هیچ وقت تغییر نمی کنه هیچ وقت. سامان لبش را کج کرد و با لحن حرصی گفت -خوبه حالا، بگو ببینم چیشده؟ اترس دهان باز کرد چیزی بگوید که صدای فریاد طوفان متوقفش کرد -آدرینا کجاست پریچهر؟ به ثانیه نکشید که اترس از سالن خارج شد و مقابل طوفان ایستاد. پریچهر با صدای بلند هق هق می کرد و بر اعصاب نداشته ی اترس خط می کشید. باز هم رگ های پیشانی اش برجسته شده بود.
  4. پوزخند ِ محوی گوشه ی لب ِ اترس نشست. -نه؛ اما اومدم یه چیز ِ کوچیک و یادآوری کنم. سالار به وضوح از پوزخند ِ اترس ترسید و کمی عقب کشید. به دیواره ی کنارِ شومینه تکیه داد و با لحن محکمی گفت -اگه بفهمم آدرینا به واسطه ی تو دزدیده شده باید پارچه ی سیاه بزنی در ِ خونت. و در مقابل چشمان ِ متعجب ِ سالار راه رفته را پیش گرفت و خواست از سالن خارج شود که صدای سالار بلند شد -ببینیم چه می کنی خان... اترس لبخند ِ محوی زد و گفت -یاحق و از ویلای سالار خارج شد. گویا صحبت با سالار از عصبانیتش کم کرده بود. با قدم های محکم راه رفته را برگشت و هنگامی که از دروازه عبور می کرد رو به پیرمرد ِ سرایدار گفت -حلال کن حاجی؛ یاعلی و از حیاط خارج شد و سوار اسبش شد. افسار اسب را محکم کشید و اسب شیهه کشان حرکت کرد. نمی فهمید قصد سالار از دزدیدن ِ آدرینا چیست و چه هدفی از این کار دارد اما حال وقت ِ فکر کردن به آن را نداشت. باید آدرینا را پیدا می کرد. نباید می گذاشت حتی یک تار ِ مو از سر ِ آدرینا کم شود. با رسیدنش به عمارت از اسب پایین پرید و اسب را به یکی از نگهبان هایش سپرد تا او را به اصطبل ببرند. با قدم های بلند وارد ِ خانه شد و سعید و سهراب را بر روی مبل در خانه دید. ناگهان خشمش به جوشش در آمد و وارد سالن شد. چون مبل ها دقیقا رو به روی در بود به سادگی می شد افراد داخل سالن را دید. سعید و سهراب با دیدن ِ اترس سریع بلند شدند و پریچهر که کنار ِ شومینه ایستاده بود هق هق اش را خورد و به اترس خیره شد. اترس با دیدن ِ وضعیتشان صدایش را پایین آورد اما با خشم غرید -چیه اینجا نشستین زانوی غم بغل گرفتین؟ سهراب نیم نگاهی به اترس انداخت و باز سرش را پایین برد -ببخشید خان... صدای پریچهر به گونه ای پشیمان بود که سهراب نگاهش را به پریچهر انداخت و به او زل زد. -تو برو تو آشپزخونه تا صدات نزدم بیرون نمیای شیرفهمه؟ پریچهر اشک هایش را پاک کرد و تند تند سر تکان داد و از سالن خارج شد. اترس نگاهی به سهراب و سعید انداخت و گفت -میرین بیرون هرجایی که مربوط به سالار هست و نامحسوس می گردین باید بدونم آدرینا رو کجا بردن سعید مطیعانه سر تکان داد. -چشم خان اترس که دید آن دو تکانی نمی خورند صدایش را کمی بالا برد و گفت -دِ چرا ایستادین؟ زود باشین برین ***
  5. با رسیدنش به ویلای سالار با چهره ای که بیش از انداره در هم بود به عمارت خیره شد. عمارتی که شاید به بزرگی ِ عمارت خودش نبود اما زیبایی ِ باور نکردنی ای داشت. از روی اسب پایین پرید و به آسمان خیره شد؛ آسمان از هر شب ِ دیگری تاریک تر و ترسناک تر بود. از اسبش پایین پرید و به سمت ِ در ِ آهنی ِ ویلا حرکت کرد. همه ی اهالی محل می دانستند اترس عصبانی را کسی نمیتواند آرام کند. دستش را بر روی زنگ گذاشت و فشرد. صدایی آرام گفت -بله؟ و در توسط ِ پیر مردی با قد خمیده باز شد. اترس بی توجه به پیر مرد دستش را به در گرفت و در را باز کرد و وارد حیاط عمارت شد. سالار بادیگارد های زیادی داشت که به واسطه ی آموزش های بی نقص ِ سینا فوق العاده ماهر بودند؛ چه در مهارت های رزمی و چه در تیراندازی... با اولین قدمی که برداشت دو اسلحه دقیقا در کنار ِ شقیقه اش نشست. -چی میخوای؟ اترس با خشم نفسی کشید و محکم جواب داد -باید سالار و ببینم. یکی از آن ها اسلحه اش را کمی شل گرفت و با تلفنش تماسی با داخل ِ خانه گرفت -اترس خان اومده میخوان ببیننتون. چشم، چشم. و ثانیه ای نگذشته بود که هر دو نفر اسلحه را پایین گرفتند و یکی از آن ها گفت -بفرمایید اترس خان، آقا منتظرتونن. اترس سری تکان داد و با قدم های محکم به سمت ِ ویلا حرکت کرد. در بین راه خودش را ارام کرد به طوری که دیگر از آن ببر خشمگین چیزی نمانده بود. حوصله ی نگاه کردن به چیزی را نداشت و به همین دلیل با بی تفاوتی از همه جای عمارت عبور کرد و داخل شد. دیوار های کرم رنگ ِ سالن ِ اصلی ِ عمارت دلش را زده بود. مستقیم به سمت ِ جایی که بادیگارد گفته بود حرکت کرد. مبلی در کنار ِ شومینه قرار داشت و به گفته ی بادیگارد سالار انجا بود. به شومینه نزدیک شد و دقیقا رو به روی مبل ایستاد. سالار با لبخند ِ عریضی به اترس خیره شده بود. سری تکان داد گفت -خوش اومدی جانم و خندید و سرش را تکان داد که باعث شد موهای یک دست سفیدش به سمتی ریخته شود. -چی شده تو اومدی اینجا؟ قراره زمینا رو بهم بدی؟
  6. عصبی قدمی به عقب برداشت،صدای علیزاده با ترس بلند شد: _خان جسارت نباشه؛چی شده؟کمکی از دستم برمیاد؟ بی توجه به حرف علیزاده با حرص بهدسمت در اصلی خانه دوید و در را باز کرد و ثانیه ای بعد صدای فریاد بلندش بنیان خانه را لرزاند _سعید؟سهراب؟کدوم قبرستونی هستید؟ هوا به طرز مرموزی سرد و نم نم باران داشت تندتر و شدیدتر میشد.سعید همانطور که با ترس به سمت ویلا میدوید جواب اترس را با کنترل لرزش صدایش داد: _بله خان اترس با عصبانیت پله ها را گذراند و رو به روی سعید ایستاد،نگاهش گویای همه چیز بود،طولی نکشید که سهراب هم پیدایش شد و کنار سعید ایستاد،هردو با تعجب به چشمان به خون نشسته اترس چشم دوختند ارباب نیم نگاهی با حرص روانه ی هردو کرد و ناگهان مامند ببر زخمی رو به هردو غزش کرد: _کدوم گوری بودید بی خاصیت ها؟ سعید نگاهی به رگ برجسته ی پیشانی اربابش انداخت و با لکنت گفت: _اق...آقا...ما.... و آب دهانش را با سر و صدا غورت داد و زبانش بند آمد،اترس دوباره فریاد زد: _کدوم قبرستونی بودین شما؟فقط برای مفت خوری زرنگین احمق ها؟ سهراب با استرس دست هایش را در هم قفل کرد و بدون نگاه به چشم های عصبانی اربابش گفت: _خ...خان ما رفته بودیم...ش...شام بخوریم اترس با عصبانیت به تخت سینه ی سهراب کوبید،برگشت و لگد محکمی به گلدان کریستال روی پله کوبید و گلدان روی هوا هزار تکه شد _زهرمار بخورید؟من شما رو آوردم تا خیالم از آدرینا راحت باشه،گفتم شما هواشو دارین،مگه نگفتم شیفتی وایسین؟هان؟آدرینا کو؟کجاست سعید؟هان؟سهراب آدرینا کو؟ سعید با تعجب و ترس سر بلند کرد: _مگه...مگه تو....خونه....نی....نیست؟ اترس با خشمی که به وضوح چهره اش را سرخ و رگ دوشاخه پیشانی و گردنش را متورم تر کرده بود به سمت سعید خیز برداشت و یقه ی پیراهنش را در مشت فشرد و سرش را نزدیک صورتش گرفت و از لا به لای دندان های کلید شده اش غرید: _فقط برو دست به دعا شو یه تار مو از سر آدرینا کم نشه وگرنه جنازتو میندازم جلوی در خونه ات سعید با شنیدن این حرف از اترس پشتش لرزید و عرق سردی تیره ی کمرش را خیس کرد،اترس با انزجار او را رها کرد و سعید قدمی به عقب برداشت و خیره ی اترس شد اترس چنگی میان موها و گردنش کشید و به داخل برگشت و بعد از پوشیدن چکمه هایش از خانه بیرون زد و بی توجه به صدا زدن های پریچهر و سهراب سوار بر اسبش به سمت ویلای سالار تاخت بی شک نبود آدرینا نقشه ی آنها بود.
  7. پله ها را به سرعت طی کرد و وارد ِ سالن ِ اصلی شد. همزمان با رسیدنش در اصلی توسط ِ پریچهر باز شد و علیزاده وارد خانه شد. در هنوز باز بود و اترس مشغول ِ سلام و علیک با علیزاده شده بود که صدای جیغ ِ فردی از جایی دور تر از خانه به گوش رسید. صدا کمی کلفت و مردانه بود به همین خاطر اترس با اخم رو به پریچهر اشاره کرد تا در را ببندد. -سلام آقای سهرابی احوال ِ شما سر تکان دادم. -تشکر اقای علیزاده بفرمایید داخل. و همانطور که او را به سمت ِ سالن ِ اصلی هدایت می کرد به پریچهر گفت -خانم و صدا بزن بیاد پایین... پریچهر اما با چشمانی گشاد شده و با لکنت رو به اترس گفت -آق..آقا و آب دهانش را با سر و صدا قورت داد. اترس روی پاشنه ی پا چرخید و مشکوک پرسید -چیه؟ پریچهر گره ی روسری اش را کمی باز کرد. -خا..خانم رف..رفتن اترس اخم هایش را در هم کشید و قدمی به سمت ِ پریچهر برداشت که پریچهر هم متقابلا قدمی به عقب برداشت. -کجاست؟ پریچهر با چشمانی ترسیده زمزمه کرد -نم...نمیدونم علیزاده با بهت ایستاده بود و به مکالمه ی پریچهر و اترس گوش می داد. اترس دهان باز کرد و با صدای بلندی گفت -یعنی چی که نمیدونی؟ پس تو این خونه چه غل... سرش را پایین انداخت و دستی به ته ریشش کشید و زیر لب گفت -استغفرالله
  8. نفس ِ عمیقی کشید و دستی به صورتش کشید. تمام ِ لوازم آرایش و حتی سطل آشغال کوچک ِ مخصوص نیز بر روی زمین افتاده بود. عقب گرد کرد و بر روی تخت دقیقا رو به روی آینه نشست. دست هایش را به پایش تکیه داد و با خشم به آینه زل زد. کمی که گذشت آرام تر شده بود و حال آتش ِ درونش به خاکستر تبدیل شده بود؛ خاکستری که هر لحظه امکان ِ روشن شدن ِ دوباره اش وجود داشت. صدای زنگ ِ تلفنش بر روی مغزش خطی کشید و باعث شد با عصبانیت به سمت ِ تلفنش حرکت کند و آن را به سمت ِ دیوار پرت کند. تلفنش به قسمت تبدیل شده بود و بر روی زمین افتاده بود. اخم هایش را به شدت در هم کشید و بعد از گرفتن حوله اش به سمت ِ حمام رفت. اما نمی دانست که چه چیزی در انتظارش است... *** دراز کشید و با ابروانی در هم کشیده به سقف ِ چوبی ِ اتاق خیره شد. حاج خانم کارش را خراب کرده بود و به این زودی ها مجبور به گفتن ِ همه چی به او شده بود. نباید به این سرعت اتفاق می افتاد. حال اگر آدرینا می رفت چه می کرد؟ دیگر نمی شد او را به این عمارت برگرداند. همه چی به حرف های علیزاده بستگی داشت و تنها امید ِ اترس نیز علیزاده بود. به پهلو خوابید و نگاهی به پنجره انداخت. شب شده بود و ماه زیبایی اش را به رخ کشیده بود. چه زیبا و دلنشین بود. همانطور که به ماه خیره شده بود صدای ماشین و بوق را از بیرون عمارت شنید. سریع از روی تخت بلند شد و به امید آنکه علیزاده آمده است از اتاق خارج شد و به سمت ِ طبقه ی پایین حرکت کرد.
  9. اترس که حالا بیش از اندازه عصبانی شده بود به سمت ِ طوفان رفت و فریاد کشید -اولا بهتره زر ِ مفت نزنی ثانیا تو اینارو از کجات در میاری؟ *** نیم نگاهی به طوفان انداخت. طوفان هم اخم هایش را در هم کشیده و به او خیره شده بود. طوفان متوجه ی آتش درون ِ آدرینا شده بود و منتظر بود هر لحظه دهان باز کند و تمام ِ اتفاقات را در چهارچوبی آتشین به آتش بکشد. اترس هنوز هم اخم کرده بود اما گفت -خب این واقعیت ِ ... حالا تصمیمش با خودته میمونی یا میری، قراره بمونی بمون و این کار و تموم کنیم اما اگه قراره بری برو به سلامت. آدرینا نفسش را محکم به بیرون فوت کرد و با صدای خش دار و عصبی رو به طوفان گفت -زنگ بزن علیزاده بیاد اینجا؛ تا شب اینجا باشه یک دقیقه دیر کنه اخراج ِ ... و در مقابل چشمان ِ متعجب طوفان از سالن خارج شد و با قدم های محکم به سمت طبقه ی بالا حرکت کرد. باور نمی کرد اترس این چنین او را بازی داده باشد. حرف هایش با اینکه با خشم و عصبانیت همراه بود اما صداقت در میانشان دیده می شد. برای همین گفته بود علیزاده وکیل ِ ساناز خانم به آنجا بیاید و آدرینا بتواند حقیقت را از زبان او بشنود. به طبقه ی دوم که رسید نگاهی به اطرافش انداخت و خواست به سمت ِ راه پله برود که صدای دو خدمتکاری که در کنار ِ میز ِ غذا خوری ایستاده بودند توجه اش را جلب کرد. -نه بابا توام حرف ها می زنی ها، خان اصلا از هیچ دختری خوشش نمیاد. دختر ِ دیگری که کنارش ایستاده بود و به میز تکیه کرده بود گفت -بابا به خدا خودم شنیدم که به آقا پارسا گفتن از این دختره خوششون اومده تازه رسم ِ قدیم و یادت نیست؛ قراره با هم ازدواج کنن. به نرده های چوبی تکیه کرد و با پوزخند به حرف آن دو نفر گوش سپرد. -آره حاج خانمم می گفت به جز دختر ساناز خانم نمیذاره با کسی ازدو... هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای فریاد اترس آن ها را به خودشان آورد. آدرینا نیز از صدای اترس ترسیده بود و قدمی به سمت ِ دیوار پشت سرش برداشته بود. -ببرید صداهاتونو... دختر ها با ترس به سمت ِ اترس برگشتند و لرزش بدنشان به وضوح مشخص بود. با آن چکمه های مشکی و بلندش قدمی به سمت ِ آن دو دختر برداشت و با تن ِ صدای پایینی غرید -یک بار دیگه؛ تنها کافیه یک بار دیگه این حرف ها رو بشنوم بی برو برگرد اخراجید شیرفهمه؟ آدرینا که دیگر حوصله ی این بحث های بیخود را نداشت برگشت و خواست قدمی بردارد که صدای اترس متوقفش کرد. -این دختر تا هر زمانی که اینجا هست دختر عمه ی من ِ و اگر نسبت ِ دیگه ای هم پیدا کنیم به هیچ بنی بشری مربوط نیست حله؟ دختر ها با ترس سر تکان دادند و با اشاره ی اترس به سمت ِ طبقه ی پایین حرکت کردند. آدرینا نیز راه ِ اتاق خود را در پیش گرفت. در اتاقش را با خشم باز کرد و وارد شد. امروز بیش از اندازه سکوت کرده بود و با سکوتش آتش درونش را به شدت شعله ور می کرد. به سمت ِ میز ِ آرایشش حرکت کرد و رو به رویش ایستاد. به چهره ی خودش در آینه خیره شد. زیر چشم های ِ قهوه ای اش کمی قرمز شده بود و این نشان دهنده ی خشم بیش از اندازه اش بود. یعنی امکانش بود اترس او را بازی داده باشد؟ امکانش خیلی کم بود و همان رصد ِ کم به یک باره آدرینا را به جنون کشاند که باعث شد تمام لوازم ِ روی میز را به سمت ِ پایین پرت کند.
  10. ترسیده بودم و هول شده بودم. نمی دونستم چه کار کنم هنوز مشغول فکر کردن بودم که صدای اترس بلند شد -پریچهر قرصای حاج خانم و بیار به سمت ِحاج خانم حرکت کردم و بر روی مبل نشستم. دستم را بر روی دست ِ حاج خانم گذاشتم و با دست ِ دیگرم کمی کمرش را ماساژ دادم. هنوز هم حرف های عجیب و غریب حاج خانم در ذهنم اکو می شد. اصلا این زن چه کسی بود؟ چه صنمی با اترس داشت؟ حرف هایش چه معنی می داد؟ یعنی چی که دختر ساناز و بیاری؟ پریچهر لیوان به دست وارد سالن شد و با ترس به سمت ِ حاج خانم دوید. اترس با حرص و عصبانیت پیش دستی و لیوان ِ رویش را از پریچهر گرفت و قرصی که بر روی پیش دستی بود برداشت و در دهان ِ حاج خانم گذاشت. حاج خانم سرفه ای کرد و سرش را بر پشتی مبل تکیه داد. پشت سر هم نفس می کشید و سعی می کرد خودش را ارام کند. اترس با اشاره ی سر رو به پریچهر گفت -حاج خانم و ببر اتاق ِ تو اشپزخونه؛ حالشون بهتر شد برن اتاق خودشون... پریچهر سری تکان داد و به حاج خانم کمک کرد تا از سالن خارج شوند. طوفان با چهره ای سرخ از خشم بر روی مبل نشسته بود و به اترس نگاه می کرد نمی فهمیدم که اترس چه هیزم تَری به او فروخته. نیم نگاهی به اترس که بر روی میز ِ وسط ِ سالن نشسته بود انداختم. با دیدن ِ چهره اش باز هم صدای حاج خانم را در سرم شنیدم. سرم را به سمتش برگرداندم و با اخم دهان باز کردم حرفی بزنم که دستش را بالا برد و با صدای خش داری گفت -بعدا... و از روی میز بلند شد و خواست از سالن خارج شود که صدای غرش طوفان متوقفش کرد -برگرد ببینم اترس با اخم هایی در هم برگشت و گستاخانه به طوفان ذل زد. بر روی دسته ی مبل نشستم و به آن دو نفر که با خشمی توصیف نشدنی به هم خیره شده بودند نگاه می کردم. طوفان عصبانی شده بود به حدی که چشمان ِسبز رنگش کم رنگ تر شده بود و رگه های قرمز هم در آن ها دیده می شد. صدایش را کمی بالا برد و گفت -اون زن چی می گفت؟ منظورش چی بود؟ اترس پوزخندی زد و ساکت ماند طوفان اما با اخم چند قدمی به او نزدیک شد و یقه ی اترس را گرفت و چون خیلی غیر منتظره بود اترس نتوانست جلویش را بگیرد و با هول ِ طوفان اترس به شدت با دیوار پشت ِ سرش برخورد کرد. جیغ ِ خفیفی کشیدم و به سمتشان دویدم. در بین ِ راه پایم با مبل برخورد کرد و نزدیک بود بر روی زمین بیافتم اما خودم را به مبل گرفتم و به سمتشان رفتم. دستم را بر روی دستان ِ طوفان گذاشتم و زمزمه کردم -طوفان بس کن این چه کاریه؟ تو خونه ی طرف باهاش دست به یقه میشی؟ عصبی بدون آنکه نگاهی به من بیندازد گفت -برو اونور... اترس همه ی اینا با نقشه بود نه؟ اترس اما پوزخند ِ صدا داری زد و دستش را بر روی مچ دست ِطوفان گذاشت که با دست ِ من برخورد کرد وباعث شد دستم را بکشم. صدای غرش مانند اترس را شنیدم -ببینم جوجه به تو نباید جواب پس بدم اونی که باید این سوالا رو بپرسه آدریناست و به توام مربوط نیست شیرفهمه؟ و با اخم دست ِ طوفان را از یقه اش جدا کرد. طوفان عصبی باز هم به سمتش یورش برد که ما بینشان ایستادم و صدایم را بالا بردم -چه خبرتونه؟ چی شده؟ چرا عین ِ موش و گربه افتادید به جون ِ هم؟ طوفان قدمی عقب رفت و گفت -همه ی اینا نقشه ی این بی شرف بوده صدای اترس بلند شد -حرف دهنتو بفهم مرد طوفان بدون ِ آنکه نیم نگاهی به ارتس بیاندازد رو به من گفت -اوردنت به اینجا و اون سالار و اینا همش نقشه ی این مرتیکه بود تا تورو بیاره به این خراب شده
  11. ترسیده بودم و هول شده بودم. نمی دونستم چه کار کنم هنوز مشغول فکر کردن بودم که صدای اترس بلند شد -پریچهر قرصای حاج خانم و بیار به سمت ِحاج خانم حرکت کردم و بر روی مبل نشستم. دستم را بر روی دست ِ حاج خانم گذاشتم و با دست ِ دیگرم کمی کمرش را ماساژ دادم. هنوز هم حرف های عجیب و غریب حاج خانم در ذهنم اکو می شد. اصلا این زن چه کسی بود؟ چه صنمی با اترس داشت؟ حرف هایش چه معنی می داد؟ یعنی چی که دختر ساناز و بیاری؟ پریچهر لیوان به دست وارد سالن شد و با ترس به سمت ِ حاج خانم دوید. اترس با حرص و عصبانیت پیش دستی و لیوان ِ رویش را از پریچهر گرفت و قرصی که بر روی پیش دستی بود برداشت و در دهان ِ حاج خانم گذاشت. حاج خانم سرفه ای کرد و سرش را بر پشتی مبل تکیه داد. پشت سر هم نفس می کشید و سعی می کرد خودش را ارام کند. اترس با اشاره ی سر رو به پریچهر گفت -حاج خانم و ببر اتاق ِ تو اشپزخونه؛ حالشون بهتر شد برن اتاق خودشون... پریچهر سری تکان داد و به حاج خانم کمک کرد تا از سالن خارج شوند. طوفان با چهره ای سرخ از خشم بر روی مبل نشسته بود و به اترس نگاه می کرد نمی فهمیدم که اترس چه هیزم تَری به او فروخته. نیم نگاهی به اترس که بر روی میز ِ وسط ِ سالن نشسته بود انداختم. با دیدن ِ چهره اش باز هم صدای حاج خانم را در سرم شنیدم. سرم را به سمتش برگرداندم و با اخم دهان باز کردم حرفی بزنم که دستش را بالا برد و با صدای خش داری گفت -بعدا... و از روی میز بلند شد و خواست از سالن خارج شود که صدای غرش طوفان متوقفش کرد -برگرد ببینم اترس با اخم هایی در هم برگشت و گستاخانه به طوفان ذل زد. بر روی دسته ی مبل نشستم و به آن دو نفر که با خشمی توصیف نشدنی به هم خیره شده بودند نگاه می کردم. طوفان عصبانی شده بود به حدی که چشمان ِسبز رنگش کم رنگ تر شده بود و رگه های قرمز هم در آن ها دیده می شد. صدایش را کمی بالا برد و گفت -اون زن چی می گفت؟ منظورش چی بود؟ اترس پوزخندی زد و ساکت ماند طوفان اما با اخم چند قدمی به او نزدیک شد و یقه ی اترس را گرفت و چون خیلی غیر منتظره بود اترس نتوانست جلویش را بگیرد و با هول ِ طوفان اترس به شدت با دیوار پشت ِ سرش برخورد کرد. جیغ ِ خفیفی کشیدم و به سمتشان دویدم. در بین ِ راه پایم با مبل برخورد کرد و نزدیک بود بر روی زمین بیافتم اما خودم را به مبل گرفتم و به سمتشان رفتم. دستم را بر روی دستان ِ طوفان گذاشتم و زمزمه کردم -طوفان بس کن این چه کاریه؟ تو خونه ی طرف باهاش دست به یقه میشی؟ عصبی بدون آنکه نگاهی به من بیندازد گفت -برو اونور... اترس همه ی اینا با نقشه بود نه؟ اترس اما پوزخند ِ صدا داری زد و دستش را بر روی مچ دست ِطوفان گذاشت که با دست ِ من برخورد کرد وباعث شد دستم را بکشم. صدای غرش مانند اترس را شنیدم -ببینم جوجه به تو نباید جواب پس بدم اونی که باید این سوالا رو بپرسه آدریناست و به توام مربوط نیست شیرفهمه؟ و با اخم دست ِ طوفان را از یقه اش جدا کرد. طوفان عصبی باز هم به سمتش یورش برد که ما بینشان ایستادم و صدایم را بالا بردم -چه خبرتونه؟ چی شده؟ چرا عین ِ موش و گربه افتادید به جون ِ هم؟ طوفان قدمی عقب رفت و گفت -همه ی اینا نقشه ی این بی شرف بوده صدای اترس بلند شد -حرف دهنتو بفهم مرد طوفان بدون ِ آنکه نیم نگاهی به ارتس بیاندازد رو به من گفت -اوردنت به اینجا و اون سالار و اینا همش نقشه ی این مرتیکه بود تا تورو بیاره به این خراب شده
  12. کمی از عصبانیت اش کاسته شده و آرامش را در وجودش حس می کرد. افسار ِ اسبش را در دست فشرد و کمی بالا کشید زیر لب زمزمه کرد -برگردیم پسر... *** *آدرینا* صداهای گنگی از طبقه ی پایین می آمد و من را بیدار کرده بود. دستی به پیشانی ام کشیدم و خمیازه ای کشیدم و مستقیم از اتاق خارج شدم. دیشب برای آنکه مشکلی پیش نیاید در اتاق طوفان که طبقه ی دوم بود خوابیدم برای همین وقتی از اتاق خارج شدم صدای ِ فریاد و شکسته شدن ِ چیزی به وضوح شنیده شد. پله ها را دو تا یکی گذراندم و وارد ِ سالن ِ اصلی شدم. با چشمانی که هنوز هم خواب در آن ها به وضوح حس می شد به رو به رویم خیره شدم. اترس گوشه ای ایستاده بود و سه تاری که در گوشه ی سالن به دیوار نصب شده بود وسط ِ سالن بر روی پارکت های قهوه ای رنگ افتاده بود. طوفان با تعجب نیم نگاهی به من و سپس به اترس انداخت و چیزی نگفت. خانم ِ قد کوتاه ِ چادری ای رو به روی اترس و پشت به من ایستاده بود. صدای آرام اما محکم اش را شنیدم -من نمیدونم اترس تو با اون دختر میمونی همین جا فهمیدی؟ اترس دستش را از روی صورتش برداشت و عصبی بر روی صورت ِ زن خم شد و زمزمه کرد -هیچ کس نمی تونه برای من تصمیم بگیره یادتون که نرفته؟ من قوانین ِ خودم رو دارم؛ هرچقدرم جای مادرم رو داشته باشید بهتره تو قوانین ِ من دخالت نکنین سرش را که بلند کرد نگاهش به نگاهم برخورد کرد و اول تعجب را به چشمانش راه داد اما بلافاصله که حالت ِ قبلش برگشت. خانم ِ مسن نگاه ِاترس را دنبال کرد و سپس به من رسید. با دیدنم گل از گل اش شکفت و لبخند جای اخمش را گرفت و به سمتم آمد. چشمان ِ سبز و بینی ِ بی نقصش باعث شد با تعجب به زن خیره شوم. چین و چروک زیادی روی صورتش نشسته بود اما به وضوح معلوم بود در جوانی اش بسیار زن ِ زیبایی بود. به سمتم آمد و لبخندش به وضوح کش آمد. از پاهایم تا موهایم که باز و رها بود را کاوش گرانه نگاهی انداخت و دو دستش را بلند کرد و دو طرف ِصورتم گذاشت. هنوز گیج و منگ ِ خواب بودم اما با این حرکتش ناگهان لرز کردم. قدمی به سمت ِ عقب برداشتم که زن گفت -به به اترس جان نگفته بودی عروس گلمم آوردی به جرعت میتونم بگم نزدیک بود چشم های از حدقه بیرون بزنه. قبل از اینکه دهان باز کنم و حرفی بزنم زن دستش را دور ِ گردنم انداخت و من را در آغوش گرفت. به خاطر قد ِ کوتاهش مجبور شدم خم شوم و همانطور که دستم را دور ِ کمر ِ زن حلقه می کردم گفتم -اما من... هنوز حرف ام تمام نشده بود که صدای فریاد مانند اترس بلند شد -حاج خانم بهتر نیست بس کنی؟ اون یه سنت ِ قدیمی بود تموم شد و رفت. حاج خانم دستش را از دور ِ گردن ِ من برداشت و برگشت. صدایش دیگر آن تُن ِ قبلی را نداشت. عصبی و خشن شده بود. با صدی بلندی گفت -ببین پسر از اولم بهت گفتم دختر ِ ساناز و میاری و میمونی شرطم همین بود. پس بهتره بهانه نیاری اترس خواست حرفی بزند که حاج خانم دستش را بالا برد و بر روی سمت ِ چپ ِ سینه اش گذاشت. خس خس می کرد و صدای ِ نفش هایش به وضوح شنیده می شد. با این حالش اترس با چشمانی متعجب به سمتش دوید و او را به بر روی مبل نشاند.
  13. تنها به تکان دادن ِ سر اکتفا کرد و گفت -فعلا بریم شام... آدرینا سر تکان داد و بلند شد و این کارش طوفان را مجبور به بلند شدن کرد. به سمت ِ سالن غذا خوری که اتاق ِ مجاور ِ آشپزخانه بود رفتند و بر دور ِ میز که چند نوع غذا روی آن چیده شده بود نشستند. خدمتکار ها غذا برایشان کشیدند و بلافاصله از سالن خارج شدند. گویا اترس از این مزاحمت ها خوشش نمی آمد و اگر مهمانی نداشت تنها شامش را می خورد. قاشق ِسوپ را در دهانش گذاشت و به طوفان و آدرینا نیم نگاهی انداخت و با اخم رو به طوفان اشاره کرد -چرا نمی خوری؟ طوفان شانه ای بالا انداخت و شروع به خوردن کرد. آدرینا هم کمی با غذایش بازی کرد و در نهایت تحمل نکرد و بلند شد و با اخم گفت -من میل ندارم ممنون. اترس ابرویش را بالا داد و گفت -بشین. آدرینا با تعجب سر بلند کرد و نگاهی به اترس که با خیال راحت شامش را می خورد انداخت و گفت -چی؟ اترس قاشق اش را که بلند کرده بود پایین آورد و سر بلند کرد و با همان لحن ِ همیشگی اش گفت -قانون ِاینجا اینه تا وقتی همه شامشونو تموم نکردن حق بلند شدن نداری حتی اگه مهمون باشی. آدرینا شانه بالا انداخت و روی صندلی نشست اما بی توجه به جمع سرش را بر روی میز گذاشت و به رو به رویش خیره شدِ طوفان زمزمه کرد -آدرینا حالت خوبه؟ قرصاتو خوردی؟ چشم غره ای به اترس رفت و بلند شد و به سمت ِ آدرینا حرکت کرد. بالای سرش ایستاد و با لحن ِ نگرانی دستی بر روی موهای دختر کشید. -پاشو بریم بالا قرصاتو بهت بدم. آدرینا سری تکان داد و با چشمان ِ به خون نشسته سر بلند کرد و به کمک ِ برادرش ایستاد اما هنوز قدمی برنداشته بود که تعادل اش را از دست داد و دستش را به دست ِ طوفان گرفت و سعی کرد با نگه داشتن ِ طوفان تعادل ِ خودش را حفظ کند. سرش را به شانه های درشت هیکل ِ طوفان تکیه داد و بدون ِ توجه به اترس از سالن خارج شدند. اترس هم که متوجه ی حال ِ بد ِ آدرینا شده بود ساکت ماند و سعی کرد بی اهمیت باشد. سوالی در مغزش همانند ناخنی بر روی در یخچال کشیده می شد. بیماری ِ آدرینا چه بود که اینگونه حالش دگرگون شده بود؟ چه بود که به ناگهان از این رو به آن رو شده بود؟ عصبی قاشقش را در بشقاب ِ سوپش انداخت که باعث شد چند قطره از سوپ بر روی رومیزی ِ سفید و تمیز ِ میز بریزد. به صندلی تکیه داد و طبق ِ عادت دکمه ی بالای پیراهنش را باز کرد و زیز لب زمزمه کرد -لعنت به همتون... پنجه ای میان ِ موهایش کشید و از روی صندلی بلند شد و صندلی را با خشونت به سمت ِ دیگری انداخت که برخورد ِ پایه هایش با سرامیک باعث کشیده شدن ِ پریچهر به سالن شد. پریچهر با دیدن ِ چهره ی سرخ از خشم ِ اترس دستش را محکم به صورتش زد و گفت -واه، خدا مرگم بده آقا خو... اترس با عصبانیت و خشونتی که به وضوح از تک تک کارهایش معلوم بود دست بلند کرد و با صدایی که از سر ِ خشم می لرزید زیر لب زمزمه کرد -فقط جمعشون کن و ساکت و با قدم های بلند از کنار ِ پریچهر عبور کرد و به سمت ِ پله ها حرکت کرد. گاهی اوقات از اینکه چیزی را نداند عصبی می شد و چه بسا که حال بیماری ِ شخصی را نمی دانست که ... با خشونت به نرده ی چوبی کنار پله ها تکیه داد برای چندمین بار دستی میان ِ موهایش کشید و راه ِ رفته را برگشت و بعد از برداشتن ِ پالتوی بلند اش مستقیم به سمت ِ در ِ خروجی حرکت کرد. همانند همیشه به سمت ِ جایی کی رفت که می توانست در آنجا و با تنها دوست ِ صمیمی اش درد و دل کند. تنها موجودی که در سکوت به حرف هایش گوش می داد و گاهی اوقات نیز او را همراهی می کرد. بعد از پوشیدن ِ چکمه ی بلند و چرمی اش به سمت ِ اصطبل حرکت کرد. وروت (نام ِاسبش) را خیلی وقت بود ندیده بود و دلش برای او پر می کشید. اما فکر ِ بیماری ِ آدرینا نیز هنوز هم در ذهنش رژه می رفت و مغز او را همانند مته ای سوراخ می کرد. در ِ تقریبا قدیمی ِ اصطبل را گشود و به داخل ِ رفت. راهرویی شبیه تمام ِ اصطبل ها داشت که دو طرفش پر از اتاق های مخصوص ِ اسب بود. بدون ِ توجه به بقیه ی اتاق ها به اخرین اتاق که مختص به وروت بود حرکت کرد. نام ِ وروت را پدر بزرگ اش انتخاب کرده بود و به معنی ِ خشم و غضب بود. پشت در ایستاد و دستی به سر ِ وروت کشید. گویا اسب نیز هیجان زده شده بود. سرش را به ناگه بالا برد و خودش را به دستان ِ اترس کشاند. اترس که همیشه اسبش را همانند انسان ها فرض می کرد و باور داشت او فکر می کند و می فهمد زمزمه کرد -بازم وقتی اومدم پیشت که حرف بزنم و خودمو خالی کنم. و چشمک تقریبا غمگینی به چشمان ِ درشت و درخشان ِ اسب ِ مشکی رنگش زد و در را باز کرد. اسب را به سمت ِ بیرون هدایت کرد؛ خودش هم خوب می دانست با این حال و این وقت ِشب بیرون رفتن شاید به او آسیب بزند اما برای آنکه کمی از عصبانیتش کم شود و مانند همیشه بیخیال باشد مجبور به این کار بود. اسب را از اصطبل خارج کرد و مستقیم بالای جای ِ مخصوص نشست. پالتویش را جمع کرد و با تکان دادن ِافسار ِ اسب به سمت جنگل حرکت کرد. همه جا را تاریکی فرا گرفته بود و تنها صدای تکان خوردن ِ درختان و برخوردشان به هم شنیده می شد. اسب به آرامی حرکت می کرد و اترس نیز با برخورد باد به صورتش کمی احساس ِ آرامشش را بیشتر می کرد. دور ِ خانه اش جنگل ِ بزرگی داشت که زمین ها و تمام ِ املاک او را از ملک های ِ سالار جدا می کرد.
  14. خیلی وقت بود او را دورادور می شناخت اما هیچ وقت نتوانست به او نزدیک شود. دستی پشت گردن اش کشید و به یاد ِ اولین باری که آدرینا را در یکی از معاملاتش با ساندرا دیده بود افتاد. هیچ وقت فکرش را نمی کرد آدرینا، دختری که زبان زد ِ هرکسی بود این چنین روحیه ی لطیفی داشته باشد و با این وضعیت و روحیه کار هایش را پیش ببرد. به پهلو خوابید و پتو را روی سرش جا به جا کرد. دختری با یک تیشرت ِقرمز رنگ و شلوار جین ِ مشکی بدون ِ آنکه در بزند وارد اتاق معامله شد. همه متعجب به هم دیگر نگاه می کردند و بهت زده بودند. ساندرا با دیدن ِ ورود دختر با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و زمزمه کرد -تو اینجا چه غلطی می کنی؟ دختر با لبخند ِ حرص دراری بر روی نزدیک ترین صندلی به خود نشست و ابرو بالا انداخت و گفت -کار ِ من تو معاملات تو چیه؟ و بعد شروع به قهقهه کرد. کاغذ هایی را بر روی میز انداخت و با لبخند رو به فلورا گفت -ببینم بعد ِ دیدن ِ اینا بازم می خواین این معامله سر بگیره یا نه. و از روی صندلی بلند شد و به سمت ِ ساندرا که سمت ِ راستش ایستاده بود خم شد و گفت -با اجازه و با همان کفش های پاشنه بلند اش برگشت و رو به جمع دستش را بر روی پیشانی اش زد و گفت -خدانگهدار پوزخندی زد و نگاهی به ساندرا که از حرص پوست ِ لبش را می جوید انداخت و از اتاق خارج شد. بلافاصله بعد از خروج دختر فلورا بلند شد و با اخم شروع به داد و بی داد کرد و معامله را به هم زد و از اتاق خارج شد. با به یاد آوردن ِ آن معامله و اولین دیدارش با آدرینا لبخندی بر روی صورتش جای گرفت و به خواب فرو رفت. *** با شنیدن ِ صدایی چشم هایش را گشود و سریع بلند شد و روی تخت نشست. به اطرافش نگاهی انداخت اما با جسم ِ گربه ای زیر پنجره رو به رو شد. با اخم دستی به پشت ِ گردنش کشید و از روی تخت بلند شد و به سمت ِ گربه حرکت کرد. گربه وقتی متوجه نزدیک شدن ِ اترس به خودش شد بلافاصله به سمت ِ تراس حرکت کرد و از اتاق خارج شد. پوف ِ کلافه ای کشید و به جای خالی ِ گربه چشم غره ای رفت و خواست راه ِرفته را برگردد که پشیمان شد و راه ِ تراس را در پیش گرفت. وارد ِ تراس شد و خودش را روی نرده ها خم کرد. حیاط عمارت مرطوب بود و این نشان دهنده ی بارانی بود که قبل از بیدار شدنش باریده بود. درختان با خشونت از سمتی به سمت ِ دیگر می رفتند و سوز ِ سردی را ساخته بودند. دستی پشت ِ گردنش کشید و خواست برگردد که دروازه باز شد و ماشین ِ شاسی بلندی داخل خانه شد. با کاوش گری به ماشین که حال پارک شده بود خیره شد. طوفان با اخم از ماشین پیاده شده و با خشونتی که مشهود بود دستی پشت ِ گردن و موهایش کشید و به خانه نگاهی انداخت. اترس را بالای تراس دید و سر تکان داد. گویا اترس آدرس ِ عمارت را برایش پیامک کرده بود. در جوابش هیچ عکس العملی نشان نداد و برگشت و به داخل اتاق رفت. لباسش را با یک پیراهن سفید و شلوار و جلیزقه ی مشکی رنگ عوض کرد و از اتاق خارج شد. از پله ها دو تا یکی عبور کرد و به طبقه ی اول آمد. با رسیدنش صدای پریچهر را شنید که با ذوق خوش آمد می گفت و چای تعارف می کرد. با بیخیالی وارد ِ سالن اصلی شد و آدرینا را در کنار برادرش بر روی مبل دید. -خیلی خوش اومدین اقا بفرمایید بفرمایید بردارید با اخم به سمتشان حرکت کرد. پریچهر و آدرینا با شنیدن ِ صدای پا رو برگرداند و به اترس خیره شدند. پریچهر حرف اش را قطع کرد و وقتی به خودش آمد صاف ایستاد و زمزمه کرد -سلام خان اترس سرش را تکان داد و به سمت ِ طوفان حرکت کرد. طوفان هم بلند شد و ایستاد. -سلام. اترس سرش را تکان داد و دست ِ طوفان را در دست گرفت و محکم فشرد. طوفان اما با گستاخی ِ تمام با نگاهی همچون خواهرش به اترس زل زد. دست ِ طوفان را رها کرد و بر روی مبل رو به رویشان نشست. پای ِ راستش را بر روی پای چپ اش گذاشت و با اشاره به پریچهر فهماند که قهوه ای برایش بیاورند. پریچهر سری تکان داد و بلافاصله بعد از گذاشتن ِ چای برای طوفان و آدرینا از سالن خارج شد طوفان دستش را دور ِ گردن ِ آدرینا حلقه کرده بود و با اخم به جای نامعلومی خیره شده بود. آدرینا هم با بخار ِ چایی اش مشغول بود و دستش را با آن گرم می کرد. اترس که از این سکوت کلافه بود هوفی کشید و با اخم به طوفان زل زد. -خب؟ دست هایش را روی زانویش قلاب کرد و منتظر به طوفان زل زد. -چی خب؟ اترس نگاه ِ کلافه ای به طوفان انداخت و گفت -چرا باید من و می دیدی؟ طوفان دستش را بر دور ِ گردن ِ آدرینا محکم تر کرد و گفت -سالار خیلی قدرتمند تر از من ِ، نمیتونم به تنهایی رز و برگردونم. اترس دستی به چانه اش کشید و به طوفان زل زد. پریچهر با لبخند قهوه را برایش آورد و بر روی میز گذاشت و زمزمه کرد -آقا شرمنده خامه نداشتیم شکر ریختم علی و فرستادم خامه بگیره اترس سری تکان داد و زمزمه کرد -ممنون با خارج شدن ِ پریچهر از سالن اترس نگاه ِ مرموزش را به طوفان دوخت و زمزمه کرد -خب؟ طوفان عصبی جرعه ای از چای اش را نوشید. -خب به جمالت. اترس به مبل تکیه داد و گفت -پس کمک می خوای؟ قهوه اش را در دست گرفت و منتظر به طوفان زل زد. طوفان هم سر تکان داد -هی یه جورایی اترس نیشخندی زد و قهوه اش را سر کشید و کشیده گفت -خب... و نگاهش را از بخار ِ قهوه گرفت و به آدرینا که منتظر نگاهش می کرد چشم دوخت و گفت -کمک در برابر کمک طوفان متعجب به اترس زل زد و گفت -چه کمکی از من بر میاد؟ آدرینا با لبخند به مبل تکیه داد و قبل از آنکه بگذارد اترس دهان باز کند گفت -باید کمک کنی انتقام بگیریم از سالار. طوفان نگاه ِ گذرایی به اترس انداخت و رو به آدرینا پرسید -انتقام؟ واسه چی؟ اترس دهان باز کرد حرفی بزند که تلفن ِ موبایلش زنگ خورد. کلافه بدون آنکه نگاه بیندازد و بفهمد چه کسی است پاسخ داد. -بله؟ صدای خندان ِ سالار را شنید -به به اترس خان چه عجب اترس با اخم رو به آدرینا اشاره زد تا ساکت باشند. تماس را بر روی بلندگو گذاشت و جواب داد -چی می خوای؟ سالار خنده ی بلندی کرد. -شنیدم با اون دختره ی خنگ برگشتی روستا طوفان اخم کرده خواست جوابی بدهد که آدرینا مانع شد. -مقدمه چینی و بذار کنار سالار بگو ببینم باز چی می خوای سالار تک سرفه ای کرد. -ببین من اون زمینا رو نتونستم از ساناز بگیرم اما مطمئن باش به زودی از اون دختره می گیرم توام بهتره از موضع ات فاصله بگیری و زودتر اون زمینا رو برگردونی وگرنه باید فاتحه تمام ِ اموالت و بخونی مثل همیشه که عصبانی می شد رگ روی پیشانی اش برجسته شد و رنگ چشمانش رو به سرخی رفت و گفت -ببین سالار پا فراتر از حدت نذار می دونی که الانشم منتظر ِ آتو ام که انتقام ِعممو ازت بگیرم پس بهتره دم پر ِ من و آدرینا نپری که از زندگی ساقطت می کنم. سالار بلند زد زیر خنده و حین خندیدن گفت -شتر در خواب بیند پنبه دانه، تو رویاهاتو بباف من بشکافمش و با خنده قطع کرد. اترس عصبانی از روی مبل بلند شد و به سمت ِ پنجره ی چوبی حرکت کرد و کنارش ایستاد. نیم نگاهی به طوفان که متعجب به آدرینا خیره شده بود انداخت و گفت -زمینای شمال که از طرف ِ ساناز به آدرینا رسیده رو می خواد. سه دونگ ِ اون زمینا به نام ِ منه و سه دونگ دیگه اش به نام ِ آدرینا. طوفان منتظر نگاهش می کرد. اترس پرده قهوه ای رنگ را کنار زد و ادامه داد -توام رز و ازشون می خوای اگه با هم باشیم به راحتی می تونیم جلوی سالار و بگیریم. من به تنهایی می تونم اما به آدرینا و در اصل وارث ساناز نیاز دارم. طوفان سر تکان داد و گفت -چرا سه دونگش به نام ِ توعه؟ اترس به حالت ِ عادی خود برگشته بود و برجستگی رگ ِ روی پیشانی اش کمی کمتر شده بود. -چون من نوه ی سهرابی هام و برادرزاده ی سانازم. آدرینا مشغول خوردن جرعه ای از چای اش بود که حرف ِ اترس را شنید و چای در گلویش پرید. طوفان هول شد و با ترس ضربه ای به پشت ِ گردن ِ آدرینا زد که کارساز هم بود و نفس اش برگشت. با صدای خش داری رو به اترس گفت -پس چرا ما ندیدیمت تو اون سال ها؟ اترس شانه بالا انداخت و زمزمه کرد -چون خانواده ها با هم مشکل داشتن و به خاطر ِ یکی از اشتباهای عمه پدربزرگم هیچ وقت نبخشیدش و تا لحظه ی مرگش نتونست برگرده. طوفان با اخم زمزمه کرد -پس چرا فامیلیت سهرابی ِ؟ باز هم شانه بالا انداخت و با لحن محکم ِ مختص به خودش گفت -چون عمه فامیلیشو عوض کرد. -چرا؟ اترس اخم هایش را بیش از پیش در هم کشید و گفت -به خاطر همون مشکل طوفان هم همانند اترس اخم هایش را در هم کشید و گفت -پس چرا انتقام مامان و بگیریم؟ مگه چه بلایی سرش آوردن؟ اینبار نوبت آدرینا بود. با اخم شروع به تعریف کرد -چون قبل از اینکه مامان سکته کنه تنها کسی که باهاش حرف زد سالار بود سکته ی مامان بر اثر شوک بود و احتمالا شوک هم بر اثر حرف های اون کفتار ِ پیر بود. حجم اطلاعاتی که به طوفان داده شده بود زیاد بود و تصمیم گیری برایش سخت شده بود. اما با این حال سر تکان داد و با صدای تحلیل رفته ای گفت -این وسط من فقط به خاطر ِ رز باهاتون همکاری می کنم. اترس سر تکان داد و آدرینا خواست چیزی بگوید که پریچهر وارد سالن شد و با سر به زیری رو به اترس گفت -خان ببخشید مزاحمتون شدم اما شام حاضره.
  15. خنده اش که اتمام یافت لبخندی زد و زمزمه کرد -نه ما نامزد نیستیم و بلافاصله به در ِ قهوه ای رنگی که در سالن بود اشاره کرد و گفت -این اتاق ِ؟ پریچهر با لبخند دستی به صورت گل انداخته اش کشید و سر تکان داد. آدرینا با لبخند قدمی به سمت ِ در اتاق برداشت که پریچهر گفت -خانم ببخشید اونقدر حرف زدم سرتونو خوردم مسئله اصلی و یادم رفت. و به سمت ِ آدرینا حرکت کرد و دستش را در دست گرفت و با چشمان ِ به اشک نشسته با لحنی غمگین گفت -خانم پریزاد خوبه؟ چی کار می کنه اونجا؟ اشک از گوشه ی چشمان ِ عسلی رنگ اش پایین ریخت. آدرینا با چشمان ِ متعجب به پریچهر زل زد و گفت -مگه پریزاد چیه تو می شه؟ پریچهر با سر انگشت قطره اشک را از کنار ِ چشمانش برداشت و زمزمه کرد -خواهرمه؛ آقا خدا بیامرز تو وصیت نامه اش از خان خواسته بود بذاره پریزاد درس بخونه و خان هم الان به وصیت ِآقا عمل کرده... آدرینا با تعجب به پریچهر چشم دوخت اما سریع به خودش آمد و گفت -خدمتکار ِ من بود، زیاد بهش بد نمی گذشت نگران نباش پریچهر سر تکان داد و زمزمه کرد -باشه خانم با اجازه برم مزاحمتون نشم. آدرینا تنها به تکان دادن ِ سرش اکتفا کرد و فشاری به کفش اش را که در دستش بود آورد و وارد اتاق شد. اما در چهارچوب در ایستاد و با تعجب به داخل ِ اتاق خیره شد. پرده های قهوه ای پنجره ی چوبی بزرگ را پوشانده بود و تخت ِ وسط اتاق به رنگ ِ قهوه ای تیره بود و چندین بالش ِ قرمز رنگ نیز وسط از بزرگ به کوچک بر روی تخت قرار داشت. دیوار پوش سنگی نمای زیبایی به اتاق داده بود و آباژور های روشن ِدو طرف تخت به زیبایی اتاق افزاییده بود. آدرینا پارچه شلوارش را که کثیف شده بود بالا کشید و همانطور با بهت بر روی تخت نشست. واقعا اتاق رویایی بود و در باور ِ دختر نمی گنجید. اینطور اتاق ها را تنها در موزه های فرانسه دیده بود. بی هیچ حرفی پالتویش را در آورد و خودش را بر روی تخت انداخت. *** اترس رو ترش کرد و نیم نگاهی به حاج خانم انداخت و سپس زمزمه کرد -حاج خانم کافیه دیگه این خان و خان بازی... حاج خانم با شنیدن ِ حرف اترس اخم هایش را در هم کشید و با صدایی که بر اثر گذر ِعمر می لرزید گفت -حرفشم نزن تو خانی و باید تو این محل خان باقی بمونی به خاطر فکر توعه الف بچه همه خانشون و فراموش نمی کنن و در ضمن و همانطور که به سمت ِ پنجره حرکت می کرد ادامه داد -به دعای گربه سیاه بارون نمیاد پسر جان اترس دستی میان ِ موهایش کشید و بی حرف از خانه ی دایه اش خارج شد و مستقیم به سمت ِ عمارت سهرابی رفت. اینجا را خیلی دوست می داشت اما اگر قرار بود به قول خودش این داستان خان و خان بازی ادامه پیدا کند طاقت نمی آورد و تحمل نمی کرد. تنها به خاطر ِ اینکه یک خان زاده بود چندین و چند نفر دشمن داشت از جمله سالار و سینا... و چون عمه اش؛ ساناز ارثی از تمام ِ این زمین ها داشت و آن ها را به نام دختر و پسر خوانده اش زده بود او مجبور شده بود از دختر عمه ی ناتنی اش هم محافظت کند. با فکر به این قضیه لبخندی کنج لبش جا خوش کرد و به یاد ِ آدرینا و گرسنگی اش در ماشین افتاد. به ناگه قلبش شروع به تپیدن کرد و قدم هایش را بلند تر برداشت. گویا کمی دلشوره گرفته بود. پایش را در زمین گلی فرو می کرد و با عصبانیت به سمت ِ عمارت حرکت می کرد. کوچه های روستا کاملا قدیمی بود و دیوار هایش از خشت ساخته شده بود. در این فصل هم هوا سرد بود و باران نم نم می بارید و زمین را بیش از آنچه که بود گِل می کرد. چکمه های اترس به کل گلی شده بود و پالتوی بلند اش را تا حدی کثیف می کرد. اترس با عصبانیت نگاهی به پالتویش انداخت و سپس سرش را رو به آسمان بلند کرد و گفت -خدایا کرمت رو شکر. قدمی بلند برداشت که صدای مرد ِ مسنی را از کنارش شنید -سلام خان اترس برگشت و به مرد نگاهی انداخت. کدخدا بود. سر خم کرد و زمزمه کرد -سلام کدخدا خوبی؟ کدخدا که مرد ِ مهربانی بود به سمت ِ اترس حرکت کرد و دست ِ اترس را گرفت و گفت -خوش برگشتی خان خیلی وقته این ورا نمیای و با چشمانی که می خندید به اترس نگاه کرد و گفت -الانم که به خاطر نامزدت اومدی ابروی اترس بالا پرید. به چه سرعت خبر آمدن ِ آدرینا در روستا پیچیده بود. اترس با همان اخمش سر تکان داد و زمزمه کرد -دخترخونده ی عمه ساناز ِ کدخدا لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که پسر بچه ای با قد و قواره ی کوچک آمد و بلند فریاد زد -آقا جون بریم دیگه... کدخدا با لبخند به تنها نوه اش نگاهی انداخت و گفت -باشه پسرم خوشبخت بشید یا علی و با سرعت به سمت ِ نوه اش رفت و دستان ِ کوچکش را در دست گرفت و رفت. اترس با اخم هوفی کشید و قدمی دیگر به سمت ِ عمارت برداشت اما همان لحظه تلفن اش به صدا در آمد، از جیب خارجش کرد و به شماره نگاه کرد. ناشناس بود، بلافاصله جواب داد و تلفن را کنار ِ گوشش گذاشت. -بله؟ صدای نفس های عمیق کسی را شنید و منتظر شد تا حرفی بشنود. -اترس منم طوفان. با تعجب ابرو بالا انداخت و زمزمه کرد -طوفان؟ چی شده؟ دروازه ی بزرگ ِ عمارت را باز کرد و همانطور که به سمت ِ خانه می رفت منتظر بود تا طوفان جواب دهد. -اترس رز و پیدا کردم اما به هیچ وجه نمی تونم بگیرمش شما کجایین؟ باید ببینمت. اترس که دیگر به در ِ ورودی خانه رسیده بود در را باز کرد و همانطور که چکمه اش را به سختی در می آورد گفت -باشه اما ما شمالیم! صدای فریاد ِ طوفان باعث شد تلفن را کمی کنار ببرد و با عصبانیت جواب دهد -شمال؟ -صداتو بیار پایین اگه می خوای ببینیم بیا چالوس هروقت رسیدی خبرم کن یاحق و بلافاصله تلفن را قطع کرد. با دیدن ِ پریچهر که در کنار ِدر آشپزخانه ایستاده بود به سمتش حرکت کرد و گفت -خانم غذا خوردن؟ پریچهر با تعجب سر بلند کرد و به چشمان ِاترس نگاهی انداخت و بلافاصله با شرم سر پایین انداخت و گفت -نه خان چیزی نگفتن. اترس سر تکان داد. -غذا آماده کنین خانم گرسنه اشه. پریچهر تنها سر تکان داد که اترس با اخم گفت -حواستون باشه چیزی براش کم و کثر نباشه. پریچهر لبخندی زد و همانطور که با روسری اش بازی می کرد زمزمه کرد -چشم خان حواسمون به نامزد... سریع حرف اش را خورد و ادامه داد -حواسمون به خانم هست. اترس که تیز تر از آن بود که نفهمد خبر را پریچهر در روستا پیچانده بود و تنها به خاطر احترامش به پریچهر و حاج علی (همسر پریچهر) ساکت مانده بود بی هیچ حرفی عقب گرد کرد و از پله ها بالا رفت. آخرین پله را نیز طی کرد و وارد طبقه ی سوم شد. به سمت اتاق خودش به راه افتاد و خواست در اتاقش را باز کند که در ِ کناری باز شد و آدرینا با چشمانی به اشک نشسته از اتاق خارج شد. اترس با دیدن ِ آدرینا بهت زده اخم هایش را باز کرده بود و به او خیره شده بود. آدرینا اما بی توجه به اترس به سمت ِ پله ها دوید و بلند شروع به هق هق کرد. اترس که از بی خبری متنفر بود سریع با قدم های بلند به سمتش حرکت کرد و توانست به او برسد. دست ِ آدرینا را کشید و با صدای نسبتا بلندی فریاد زد -چته تو کجا می ری؟ آدرینا هنوز هم هق هق می کرد و با ترس به اترس خیره شده بود. دهان باز کرد و زمزمه ی آرامی کرد -طوفان نیست بچه ها همه جا رو گشتن و بلافاصله صدایش را بالا برد و با جیغ گفت -همش تقصیر ِ توعه تو من و آوردی اینجا و با هق هق دست اش را بالا آورد و محکم به سینه ی اترس کوباند. اترس اما بدون ِ کوچک ترین حرکتی با بیخیالی زمزمه کرد -با طوفان حرف زدم و همان دو پله ای را که پایین آمده بودند را بالا رفت و همانطور که در اتاق اش را باز می کرد گفت -تا سه چهار ساعت دیگه می بینیش و وارد اتاق شد و در را بست. با بیخیالی پالتویش را از تن در آورد و بر روی مبل ِ کنار ِ تخت پرت کرد و خودش هم بر روی تخت دراز کشید. چهار ساعت بکوب رانندگی کرده بود و حال خسته بود. چشم هایش را بست تا بخوابد اما چهره ی آدرینا در پشت پلک هایش نمایش داده شد.