alone

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    145
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد alone در می 21

alone یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

435 Excellent

5 دنبال کننده

درباره alone

  • درجه
    سه ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  1. سلام و تشکر می کنم خدمت تک تک عزیزانی که تا اینجا منو همراهی کردن و رمان رو خوندن... ازتون خواهش میکنم اگر نقد یا پیشنهادی دارید در این تاپیک با من در میون بزارید؛ از انتقاداتتون خوشحال میشم.
  2. به حال برگشتم، لبخندم پر کشید و نفسم تنگ شد هوایی آزاد تر از پنجره می خواستم شاید کنار حوض... چشم هایم گرم شدند از فرط نبودن پدر... قدم هایم را شمردم تا به درخت زردآلو رسیدم. صدای جیر جیرک ها تنها طنین آنجا بود، چقدر تغییر کرده بود، چقدر بزرگ شده بود... نبود مرتضی، نبود پدر... بهانه هایم برای اشک ریختن کافی بود؟ کنار حوض نشستم؛ ماهی ها می خوابیدند؟ بغض راه نفس را گرفته بود، چنگ زدم به قفسه ی سینه ام و اشک ریختم و بغض، سر باز کرد. کجایی که ایام به کام نیست، کجایی آغوشت را به رویم باز کنی؟ کجایی گوش رسول را بکشی که در کمد اتاقش پاکت سیگار پیدا نکنم؟ کجایی که پدر زن باشی برای مرتضی؟ کجایی؟ بابا دلم تنگته کاش می شد صداتو بشنوم... _دیوونه شدی دختر؟ گریه ام قطع شد با پشت دست اشکم را پس زدم و بینی ام را بالا کشیدم: _شما چرا بیدار شدی مامان؟ _یکم دیگه اذان میگن مشکوک نگاهم کرد و از سه پله پایین آمد _گریه کردی؟ راه فرار داشتم؟ شاید دلم محبت می خواست: _یکم دلم تنگ بابا شد. کنار حوض رفت زیر لبی چیزی میخواند شاید فاتحه ای می فرستاد. _روحش شاد نا وقت رفت. با آب حوض وضو گرفت و نگاهم کرد: _خب اون یکیش چی؟ سوالی خیره اش شدم. _دردت فقط دل تنگی آقات نیست که نصف شبی اومدی تو حیاط و گریه میکنی. شانه هایم سنگینی می کرد، بار دلم نیز زیاد شده بود. _با آقا مرتضی حرفتون شده؟ دل به دریا زن طوفان دلت آرام گیرد. _چند وقته درگیر دختر خالشه. _خب مهمونه؛ از اون سر دنیا اومده کسی رو نداره. سرم پایین بود، روی نگاه کردن به چشمانش را نداشتم: _زیادی درگیرش شده اصلا برای من وقت نداره. تک خنده ای کرد؛ _حسادت تو ذات خانم هاست. _نه مامان اگه فقط وقتش برام کم شده بود می گفتم حسادته اما مرتضی خیلی عصبی شده، بداخلاقی میکنه؛ زنگ نمیزنه حرفامو نمیفهمه برداشت بد میکنه و دعوا میکنه. _پس دعوای امشبم سر همین بود؟ متعجب نگاهش کردم: _خدامرگم بده صدامون اومد؟ _صداتون که نه ولی از قیافه ی هردوتون مشخص بود. نفسی کشیدم _نه درواقع امشب بحثمون چیز دیگه بود _بحث و دعوا عادیه بین زن و شوهر، الانم شرایطش بده این زنه که باید آرامش شوهرش باشه تو باید کوتاه بیای تا سنگ صبورش بشی. _درسته اما چند روز پیش که رفتیم نمایشگاه داریوش بعد از اونجا داریوش ازم خواست باهم صحبت کنیم. _داریوش؟ یادم نمیاد. _همکلاسم؛ شوهر بهار. ابرویش را بالا داد انگار یادش آمد: _مگه جدا نشدن؟ _چرا اما هم رو پیدا کردیم یکم در مورد بهار و مرتضی حرف زدیم سرشب بهار پیام داد که چی گفتین مرتضی هم پیامش رو دید. سرش راپایین انداخت و تکانی داد: _خوبیت نداره با مرد غریبه هم کلوم شی. _میدونم اما بخاطر زندگیش با بهار بود شاید آشتی کردن، داریوش رو هم که می شناسی. _ولی شوهرت نمی شناسه؛ خب مرتضی چی گفت؟ _هیچی صحبت خاصی نکردیم، حالش خراب شد. _تو نگران نباش فردا یکم بهتر شد برو براش توضیح بده لازم شد خودمم باهاش حرف میزنم. صدای آرامش بخش اذان فضا را پر کرد، مادر زیر لب ذکر گفت و صلوات فرستاد: _پاشو یه وضو بگیر نماز بخونیم دستش را به زانویش گرفت و یا الله گویان بلند شد بعدم ادامه داد: _تو ام دیگه شوهر کردی باید با دلش راه بیای وقتی نمی خواد با مرد غریبه ارتباط نگیر.
  3. *** به صفحه ی گوشی نگاهی انداختم باز هم خبری نبود گوشی را روی میز کنار تخت گذاشتم و به جهت مخالف چرخیدم. "همه چی خوب بود چرا یکباره و بی دلیل اوضاع اینطوری شد؟ " مرتضی، محبوب قلب من، حامی همیشگیم، همسرم... چرا انقدر عصبی شده چه چیز در ویدا بود که مشکلات زندگی او انقدر مرتضی را از من دور کرده؟ "شاید قبلا عاشق هم بودند. " یخ کردم و سریع روی تخت نشستم حتی فکر کردن بهش باعث می شد مو به تنم سیخ شود. عشق ما باید انقدر محکم باشد که هیچ عشق قدیمی او را از من جدا نکند. نفسم تنگ شد دمای بدنم بالا رفت، به سمت پنجره رفتم و بازش کردم نسیمی بی جان وزید؛ شب های تابستان نیز گرم بود. چطور بهش بگویم دلم آشوب است؟ چطور حال بدم را برایش معنا کنم؟ حال بدم از دوریش نیست از آشفتگی است. به باغچه خیره شدم درخت زردآلویی که زردآلو هایی به ثمر داشت مرا به ۱۶سال پیش برد، دقیقا روزی که به سمت مادر دویدم: _مامان رسول رو میدی بغلم بازی کنیم؟ _نه مادر برادرته اسباب بازی که نیست. کمی به بدنم پیچ و تاب دادم: _آخه مامان معصومه عروسک خوشگلم رو گرفته داریم با مهتاب اینا خاله خاله می کنیم بخدا حواسم بهش هست. _نه آرام، رسول کوچیکه، نمیشه. _بخدا مراقبشم قول میدم قول قول. صدای دلنشین پدرم درگوشم پیچید: _آرام بابا اون سبد رو بده. غمگین بودم جلوی دوستانم با معصومه جنگی را آغاز کرده بودم که با بردن رسول به جای عروسک پیروز آن نبرد می شدم، که مادر بادم را خالی کرد سبد را با چهره ای در هم سمت پدر بردم، نردبانی به دیوار تکیه داده بود و از آن بالا زردآلو می چید. _بفرما بابا جون. سبد را بالا گرفتم و پدر تا حد ممکن دستش را پایین آورد قدم کوتاه بود و کوچک بودم، به تازگی روسری رنگی به سر میکردم که موی تا کمر بافته شده ی مشکی ام از زیر آن بیرون میزد. _بیا نزدیک تر بابا. نزدیک تر شدم و او هم جایش را تغیر داد، روی نوک انگشتانم ایستادم. پدر سبد را گرفت قدم برداشتم که بروم. _دختر بابا، چرا سگرمه هات تو همه بابایی؟ _خواستیم با مهتاب اینا خاله بازی کنیم معصومه اون عروسکی که می خواستم من باهاش بازی کنم رو برد به مامان میگم رسول رو بده. سرم را پایین انداختم و گوشه ی روسریم را درد دست فشردم: _میگه نمیدم. _معصومه رسولو بغل گرفته؟ _نه اون عروسک خوشگل جدیده. _پس توام عروسک بگیر، رسول برادرته اسباب بازی نیست دختر بابا یهو وسط بازی گریه میکنه اونوقت باید بیاریش بدیش به مادرت بازیت خراب میشه. می دانستم اما دلم بازی با رسول چند ماهه را می خواست؛ بغلش کنم، تکان بخورد، گریه کند، غذا بخورد، کاری که عروسک های آنها نمی کرد. _بیا دختر خوشگلم این برا تو. رویم را بالا گرفتم زردآلوی زرد با که انگار از شرم گونه اش قرمز شده بود؛ درشت و رسیده. لبخند زدم روی نوک انگشتانم ایستادم زردآلو را گرفتم پدر لبخند زد من هم خندیدم و جای خالی دندان جلویم را به نمایش گذاشتم. _اینم بگیر واسه خودت و بچه ها یه چیزی بخر. اسکناس را گرفتم و رفتم. صدای معصومه آمد: _آرام چی شدی؟ عروسک زیبایم بغلش بود و لبخند پیروزمندانه هم بر لبش. _من بازی نمی کنم. به سمت در رفتم و از کنار زیلویی که مهتاب و مهصومه و زینب کنار در انداخته بودند و وسایل بازیشان را رویش چیده بودند رد شدم. صدایش از پشت سر به گوشم رسید: _پس قهر قهر. پول را در مشت فشردم و به او ندادم. به سمت بقالی به راه افتادم پسرهای همسایه یا در حال دوچرخه بازی بودند یا کارت بازی یا فوتبال. برای رسیدن به بقالی باید از زمین فوتبالشان رد میشدم. _بچه ها وایسین. مرتضی پسر حاج محمود بود توپ را زیر بغل زد تا من از زمین رد شوم موهای سرش کوتاه بود شلوار ورزشی پایش بود که سه خط در کنار داشت و آن دمپایی های سورمه ایش...
  4. کیفم را در دستم مشت کردم و به سمت حاجی برگشتم: _ممنون پدر جون، زحمتتون دادیم. نگاه نگرانش را زیر مهر پدرانه اش گم کرد،الحق که مانند پدر بود برایم: _خوش اومدید دختر گلم. به سمت مادر مرتضی رفتم و در آغوشش گرفتم، آرام در گوشم زمزمه کرد: _خیلی خوشحالم که تو عروسم شدی مادر. شرمنده شدم از کاری که کردم. ای کاش هیچوقت داریوش را به مهمانی دعوت نمی کردیم. *** مشتم را با سنگ پر کردم و دوباره شروع کردم؛ یکی یکی سنگ های کوچک و ریز را در آب طاقبستان پرت می کردم، گویا که دارم افکارم را دور می ریزم. _میگی چکار کنیم؟ نه که نخواهم اما، حال جواب دادن نداشتم. _بیا یه روز دربارشون حرف نزنیم و بهشون فکر نکنیم. یه روز بدون اینکه چیزی را ببینم و یاد مرتضی نیوفتم؛ مگر امکان داشت؟ _نظرت چیه؟ قطعا منفی بود. _ببین آرام، من به داریوش فکر نمی کنم تو ام به مرتضی فکر نکن. بی حس نگاهش کردم و آخرین سنگ را توی آب انداختم، خودش ادامه داد: _بعدش فردا دست به کار میشیم. شاید هم ایده ی جالبی بود، گوش هایم تیز شد. _فردا تو باید بری و همه چیز رو با شوهر جونت درست کنی؛ منم وارد کار میشم، میرم رو مخ داریوش. خنده ام گرفت؛ جالب بود. _یه چیزی بگو دیگه چرا ساکتی؟ زبونت کار نمی کنه؟ لبم به لبخند باز شد: _خیلی خب، الان کجا بریم؟ دستم را گرفت و کشید: _خیابون گردی و دور دور.
  5. _داریوش نداشتیم، یادم نمیاد. کمی من من کردم و در آخر راهی برای رهایی نیافتم: _خب داریوش، من دیروز باهاش حرف زدم. اخم هایش در هم شد: _چی؟ سرم را تکان دادم: _نه نه مرتضی اصلا فکر بد نکن... کلافه شد و فاصله اش کمتر را کمتر کرد: _من هنوز فکری نکردم و منتظرم توضیح بشنوم؛ که داریوش کیه؟ _داریوش دوست دوران دانشگاهمه. گوشی را در دستش محکم کرد و چهره اش متعجب شد: _دوست دوران دانشگاه چه ربطی به الان داره؟ به خودم آمدم، این دقیقا بدترین توضیحی بود که می توانستم بدهم. عصبانی شدم، از کار اشتباهی که کرده بودم. _خواهش می کنم هولم نکن. عصبانی شد از اشتباهی که فکر می کرد انجام دادم: _درست صحبت کن بفهمم چی میگی؟ من دارم میگم داریوش کیه؟ یعنی چی دوست دوران دانشگاه؟ آب دهانم را قورت دادم، سعی کردم استرسم را کنترل کنم: _مرتضی در واقع من دیروز با داریوش تو پارک حرف زدم. _پارک؟ ابروهایش بیشتر از این به هم نزدیک نمیشد: _ و من خبر ندارم زنم توی پارک با پسری که نمی شناسم نشسته. گوشی را روی تخت پرت کرد و شروع کرد به قدم زدن: _من خبر ندارم زنم تا یک نصفه شب مهمونیه. روی مبل نشست و پاهایش را تند تند تکان داد: _اونم با دوست هایی که من نمی شناسم. این دیگر بی انصافی بود، ناراحت شدم و کمی عصبی، خودش با آمدن دختر خاله اش مرا از یاد برد و از من غافل شد. _من که بهت گفتم بیا، تو نیوم... میان کلامم پرید؛ انگار این جمله ام عصبی ترش کرد: _شاید نتونستم بیام، وقتی من نمی تونم بیام تو ام نباید تا ساعت یک تو اون لعنتی باشی. دهانم را باز کردم و اما صدایی خارج نشد، چه می گفتم؟ هیچی به ذهنم نمی رسید اما باید چیزی می گفتم: _مرتضی اجازه میدی؟ رو به رویم ایستاد و دست به کمر شد: _بفرمایید خانوم؛ اجازه دادم. رگ پیشانیش بیرون زده بود و چهره اش چه عجیب قرمز شده بود، بغض گلویم را چنگ زد و اشک بر گونه ام آوار شد: _توروخدا این طوری باهام حرف نزن. دستش را روی صورتش کشید؛ می توانستم حدس بزنم چقدر ناراحت است و خشمگین... _هیچی نمیگی، هیچی. به سمت دیوار رفت و مشت آرامی رویش کوبید: _خبر نداشتم دیروز زنم قرار داشته با داریوش خان. دیوانه شده بود یا غیرتی؟ به سمتش رفتم و دستش را گرفتم، گونه ی خیس شده ام را با دست دیگرم پاک کردم: _مرتضی من می خواستم بگم ولی اصلا می فهمی چقدر از هم دور شدیم؟ می فهمی آخرین خنده ام تو فصل بهار بود؟ اصلا می فهمی دیگه وقت واسم نداری؟ مشتش را سه بار در دیوار کوبید؛ دقیقا سه بار: _من دارم بهت میگم این داریوش کیه که تو می بینیش، که باهاش حرف زدی، که من نمی شناسمش. کلافه شدم، بحث را از ویدا به داریوش و از داریوش به آن شب می کشید: _انقدر نگو داریوش؛ بحث من ویداست. نگاهم کرد، عمیق. _حتی حاضر نیستی توضیح بدی. _من می خوام آروم بشی بعد توضیح بدم. انگشت اشاره اش را بالا برد اما قبل از اینکه صدایی از گلویش در بیاید؛ آخی گفت، نگران شدم، انقدر به در و دیوار کوبید دستش مشکلی پیدا کرد؟ به دستش نگاه کردم اما مرتضی دستش را درست جایی در نزدیکی معده اش قرار داد و فشارش می داد: _مرتضی، مرتضی چی شد؟ خوبی؟ چی شد یهو. دستم را که برای کمک کردنش رفت؛ پس زد و به تنهایی قدم برداشت و خودش را روی تخت پرت کرد: _برو بیرون. کم نیاوردم، مگر الان وقت کم آوردن بود؟ _چی میگی؟ کجا برم؟ حالت خوبه؟ چرا اینجوری شدی یهو؟ ساعدش را روی پیشانیش گذاشت و هنوز هم در حال مالش دادن معده اش بود. _مرتضی پاشو بریم دکتر، شاید مسموم شدی. صدایش آرام شده بود و دلگیر: _برو بیرون آرام. بروم، بروم! دستم کنار تنم افتاد؛ باید بروم؟ چیزی شکست، چیزی شبیه قلبم... چشمانم پر شد؛ با چیزی شبیه اشک. در را که بستم چشمم به خانواده ای خورد که در حال تعارفات معمول با یکدیگر بودند و در این میان هیچکس حواسش به حال بدم نبود.
  6. مادرم نگاهی به خانوم کلانتری انداخت: _حاج خانوم ماشالله عجب سفره ی رنگا رنگی بود، دستتون درد نکنه؛ ژله رو کی درست کرده بود؟ عجب طعمی داشت. مادرجون دستش را دور شانه ی ویدا انداخت و بغلش کرد: _ویدا جون زحمتش رو کشیده؛ ماشالله از هر انگشتش یه هنر می باره این دختر. لبخند زورکی زدم و به این اندیشیدم که آیا ویدا برای خیانت شوهرش داغدار بود؟ صفحه ی تلفنم که کنار مرتضی بود روشن شد؛ مرتضی نگاهی به من کرد و بعد از اینکه تایید کردم پیام را باز کرد؛ تغییر چهره ی ناگهانیش کمی ترساندم، بلند شدم که به سمتش بروم که مادرم دستم را گرفت: _آرام جان مادر پاشو کیفت رو از اتاق بیار تا بریم، خیلی زحمتتون دادیم. بلند شدم که به سمت مرتضی بروم اما مادرم دوباره تکرار کرد: _آرام جان کیفت رو بیار بریم مادر. کلافه به سمت اتاق رفتم، صدای تعارفات می آمد و حواس من پیش رنگ پریده ی مرتضی بود، برگشتم که به پذیرایی بروم اما مرتضی داخل شد؛ گوشی ام نیز در دستش بود: _آرام؛ این پیام چی میگه؟ من داریوش می شناسم؟ آب دهانم را قورت دادم و مطمئن بودم صدایش را شنیده، استرسم و دلشوره ام دو برابر شده بود، پاهای یخ زده ام را تکان دادم و جلوتر رفتم، لامپ کم سو شده بود یا بینایی من ایرادی داشت؟ گوشی را از دستش گرفتم و به پیام خیره شدم؛ از طرف بهاره بود: _میگی داریوش چی گفت یا نه؟ چشمانم را بستم و در دل به همه ی این اتفاقات لعنت گفتم؛چطور بگویم برایش؟
  7. انگشت های خیس از عرقم را در هم می پیچاندم، دلشوره ی عجیبی در دلم افتاده بود، دستم برای برداشت لیوان چای بلند شد اما در کسری از ثانیه رسول به ارنجم زد و چای ریخت، دستم را جلوی دهانم گرفتم و از جا پریدم: _ببخشید تروخدا مامان جون الان پاکش می کنم. به سرعتم افزودم و دستمالی برداشتم، روی فرش می کشیدم تا چای پاک شود، گویا که حرص دلم را از رفتار های ویدا روی فرش خالی می کردم؛ دست مردانه ی مرتضی روی دستم نشست، به سویش چرخیدم و لبخند مطمئنی زد: _خب بابا، حالا انگار چی شده؛ بده به من. دستمال را در دستش گذاشتم و او زور بیشتری روی فرش خالی کرد. _مامان جون ببخشید. _عزیزم این چه حرفیه؟ چیزی نشد که. آرنجم را در پهلوی رسول فرو کردم و آرام زمزمه کردم: _اگه یه جا بشینی من اینطور آبروم نمیره. خنده ی پر معنای ویدا روی اعصابم رژه می رفت: _چکار اون بیچاره داری؟ خودت ریختی. جوابش را ندادم و دندان قروچه ای کردم. _حالا خودش یا رسول فدا سرشون. از ابتدای شب تاکنون این تنها جمله ی زیبایی بود که از مرتضی شنیدم
  8. چشم هایم را روی هم گذاشتم؛ بیدار که شدم به مادر می گویم. * _آرام جان. گوشه چشم باز کردم مادرم بود که روی تخت نشسته بود. _پاشو حاضر شو. چند بار پلک زدم و در جایم نشستم که هوشیار شوم سرم کمی سنگین شده بود: _ساعت چنده؟ به دنبال گوشیم گشتم چند تماس بی پاسخ و یک پیام. _پاشو آرام خونه ی حاج محمود دعوتیم. هوشیاریم برگشت و گوش هایم تیز شد: _چرا اونجا؟ _تو که خوابیدی خودم زنگ زدم به حاج خانم گفت اگه بیان مهمونشون موذب؛ ما رو دعوت کردن که اینجوری با دختر خالش آشنا بشیم. _چرا قبول کردی؟ اگه قراره موذب باشه چه ما بریم چه اونا بیان فرقی نداره به هرحال موذبه. _خودمم نمی خواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کردن دیگه روم نشد روش رو بزنم زمین. دستش را به پایش گرفت و از روی تخت بلند شد. _تا تو حاضر بشی رسولم از حموم در میاد. باشه ای گفتم و به گوشیم نگاه کردم بهاره بود و محبوب قلبم پیام ها را باز کردم بی قراری بهاره درمورد صحبت های داریوش و پیام مرتضی که نوشته بود؛ خوابیدی؟ به پیامش زل زده بودم که گوشی زنگ خورد؛ بهاره بود، بعد از احوال پرسی های معمول حرف اصلی را زد: _چی گفتین با داریوش؟ _حالا میگم بهت، الان باید برم. صدایش استرسی بود: _چرا چیزی شده؟ _نه باید حاضر شم دعوتیم؛ فعلا. *
  9. _کاش برای امشب ازشون وعده بگیریم مادر. روی مبل نشستم و مادرم ادامه داد: _جز خانواده شوهرته، باید دعوت کنیم شته خودمون رو به اون راه بزنیم، زنگ بزن به مرتضی اگه جایی وعده ندارن به حاج خانم زنگ بزنم. کاش نیایند دلم نمی خواهد آن دختر را ببینم، آن هم حالا که از صبح بخاطر دعوا در اداره سردرد داشتم. بلند شدم به سمت تلفن بروم رسول روی کاناپه خوابیده بود به ساعت نگاه انداختم ساعت سه بعد از ظهر بود به سمت رسول رفتم وتکانش دادم: _رسول بیدار شو تکان نخورد: _رسول پاشو باید یکم دیگه بری سر کار صدایی نا مفهوم از گلویش بلند شد و تکان خورد اما بیدار نشد. بازهم می خواستم از کوره در بروم چرا انقدر کلافه بودم؟ سردی مرتضی تا این حد روی من تاثیر گذاشته بود؟ محکم تر تکانش دادم و صدایم را کمی بلند کردم: _رسول بهت میگم پاشو دیگه یکم دیگه باید بری پیش حاج سید دیرت میشه. بیدار شد و به ساعت نگاه کرد به سمت اتاق رفتم و با مرتضی تماس گرفتم بوق سوم جواب داد: _سلام جانم _سلام مگه حتما باید کاری داشته باشم؟ _چند لحظه صبر کن. حدس زدم داررد مکانش را برای صحبت کردن با من تغییر می دهد؛ لابد پیش دختر خاله اش بود. _خوبی خانوم؟ _ممنون عزیزم؛ به مامان گفتم دختر خالت اومده. چند ثانیه ای سکوت کرد، انگار نمی دانست چه بگوید و در آخر گفته اش مانند پتک شد و بر سرم کوفت: _آرام جان من بهت اعتماد کردم مشکلاتم رو گفتم، چرا به مادرت گفتی؟ سرم تیر کشید و چشمم سوخت عصبی بودم و طاقت نداشتم: _چی میگی مرتضی؟ من کی این حرف رو زدم؟ چشمم را روی هم گذاشتم و ادامه دادم: _گفتم دخترخالت از سوئد اومده مامان گفت ازت بپرسم اگر برنامه ای ندارین امشب تشریف بیارید اینجا. _فکر نمیکنم بیایم جاخوردم از این جواب صریح و قاطع، کمی خود را جمع کردم: _چرا؟ _ویدا یکم رو به راه نیست شما رو هم خیلی نمیشناسه فک کنم موذب بشه _بی احترامی به مامانه، تنها که قرار نیست بیاد. _از طرف من عذر خواهی کن باشه یه وقت دیگه. عصبی تر شدم: _باشه، برم به مامان بگم؛ کاری نداری؟ _مطمئنی خوبی؟ _سرم درد می کنه. _استراحت کن. نه قربان صدقه ام رفت و نه خواست آرامم کند؛ شاید بهتر است مثل خودش رفتار کنم: _باشه کاری نداری؟ حالم اصلا خوب نبود، تلفن را قطع کردم و مسکنی از کشوی میز برداشتم خوردم و روی تخت دراز کشیدم.
  10. _خانم صفائی مشکلی پیش اومده؟ روی مبل کنار میز آقای امیریان نشسته بودم و نگاهم به ظرف شکلات روی میز بود و فکرم جای دیگر... حرف های بدی شنیده بودم اما خودم هم مقصر بودم اگر جوابش را نمی دادم اینگونه با من رفتار نمی شد. _خانم صفائی شرمنده بودم، سرم را بلند کردم. _شما همیشه از بهترین کارمندای مایید همیشه آرام بودید چند وقته تو حال خودتون نیستید اگر کمکی از دستم برمیاد بفرمایید، دریغ نمی کنیم. _خیر آقای امیریان چیزخاصی نیست. خندید: _خوش اومدین. نگاهی به در انداختم کسی نبود. _منظورم خودتونید به دنیای متاهل ها خوش اومدین. لبخند روی لب من نیز نشست و تشکری کردم. _آدم متاهل فکرش درگیره ذهنش‌ مشغوله مثل مجردی حال و حوصله نداره اولشه دخترم تا خلق و رفتارتون دست هم بیاد طول میکشه. چه عجیب دردم را فهمیده بود...
  11. _ازت شکایت میکنم. چشمم از عصبانیت تار شد، دستم را روی میز کوبیدم و تن صدایم بالا بود: _هرکاری از دستت میاد کوتاهی نکن برو ببینم برای کی بد میشه. جناب امیریان با دستش اشاره می کرد ساکت باشم چند لحظه یک بار گردنش را کج میکرد و دستی به ریشش می کشید که حرمت را نگه دارم اما این ارباب رجوع دیگر از حدش گذشته بود، سعی کردم خود را آرام کنم نفسی عمیق کشیدم و نشستم آقای امیریان به سمت ارباب رجوع برگشت و سعی کردآرامش کند اما گوشش بدهکار نبود با سبیل جو گندمی و لباس محلی و لهجه ی کردیش داد میزد: _یکی دیه زده کشتتش ای بری ما آوردتش، حرصشه رو سر ما خالی مکنه. _باشه برادر من شمام بی تقصیر نیستی این چه طرز رفتار و صحبت کردنه؟ _چه صحبت کردنی آقا ای خانمه ببر دیوانه خانه بستریش کن یکیه بیار بلد باشه حرف بزنه. دوباره از کوره در رفتم: _هر عملی یه عکس العملی داره، هر چقدر با آرامش برای شما توضیح میدم نمی فهمی. انگشت اشاره ام را به سینه فشردم: _ منو بستری کنن؟ توخودت بیشتر از همه نیاز به درمان داری. باز هم امیریان به سمتم برگشت: _خانم صفائی خواهش می کنم بفرمایید بشینید شما. ارباب رجوعی دیگر بلند صلوات فرستاد و ما را به سکوت دعوت کرد آقای رحمانی و امیریان پیرمرد را بیرون بردند تا آرامش کنند و او همچنان حرف میزد. خانم آستان یک لیوان آب قند برایم آورد. دستانم می لرزید بلند صحبت کردن با ارباب رجوع آن هم بزرگتر از خودم بی سابقه بود؛ دعوا در محیط کار کاملا بی سابقه بود. راست می گفت حرصم را روی سر او خالی کردم، اما او هم بی تقصیر نبود.
  12. _ایام به کامه؟ کمی موذب بودم و کمی هم نگران: _می گذره دیگه. کتش را در دست گرفت و کنارم با فاصله ی مناسبی نشست: _شوهرت خوبه؟ چطور پسریه؟ چهره اش جلوی چشمانم نقش بست، دلم برایش تنگ شده بود، لبم کش آمد: _عالیه. _از چهرت مشخصه. می خواستم به یاد قدیم بر بازویش مشت بکوبم اما؛ من دیگر متاهل بودم. _یکم اذیت میشم می بینم اون دختر شیطونی که ازش مراقبت می کردم الان انقدر ازم فاصله گرفته. _تو خودت از هممون فاصله گرفتی. دست راستش را پشت صندلی گذاشت و دست چپش را بینمان: _دلیلش رو می دونی، اما بحث من الان اینه که حس می کنم یه دردی تو دلته. شاید باید با داریوش درد و دل می کردم او بهترین گزینه بود، مادرم را نمی توانستم دو دل کنم، بهاره نیز دیدش با من به زندگی فرق داشت و معصومه کمی بیخیال بود، رسول هم که؛ بچه بود، پس به حرف آمدم: _چند روزی هست که با مرتضی شکر آبیم. سکوت کرد و من چقدر این سکوت را دوست داشتم. _همه چی خوب بود یهو سرد شد، دلیلش هم نمی دونستم. آبمیوه ی در دستش را کمی تکان داد و با دقت به حرف هایم گوش داد، به درد و دل هایم... _شلخته شده بود، دیر سر قرار می رسید، زنگ نمی زد، زنگ می زدم جواب سر بالا می داد... سکوت کردم و نفسی گرفتم، کمی از آبمیوه نوشیدم: _دیدی که دیشب هم نیومد، ساعت یک که اومد خونه بهار دنبالم خیلی عصبانی بود می گفت که چرا تا یک شب بیرون بودم با اینکه بهش گفته بودم مهمونیه و دورهمی. داریوش از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به قدم زدن رو به رویم؛ درست مثل بازپرس ها. گفتم، از تمام حرکات مرتضی که ناراحتم می کرد و در آخر از دختر خاله ی سوئدیش گفتم و چقدر سبک شده بودم. _حس خوبی به این دختر ندارم. _به گذشته نچسب. لبخند تلخی زدم: _ببین کی این حرفو میزنه؟ تو خودت تو گذشته زندگی میکنی. طعنه ام را گرفت، تیز بود و باهوش: _من زندگیم تو گذشته جا مونده. _اگه بخاطر همین گذشته ازم جدا بشه چی؟ _تو همسرشی، جدا شدن انقدر ها هم آسون نیست. به فکر فرو رفت و لحظه ای بعد گفت: _حرفم رو پس می گیرم؛ جدایی برای بعضی ها خیلی آسونه. بغض کرده بودم؛ بخاطره خودم، بخاطره داریوش، بخاطره اشتباهه نکرده ی بهاره. بحث را در دست گرفت: _خودت فکر می کنی ممکنه مرتضی بخاطره اون تو رو ول کنه؟ فکر کردم مرتضی چنین آدمی بود؟ قطعا نه، مسئولیت پذیر بود و منطقی: _اینجور آدمی نیست. _پس به کسی که بهش اعتماد داری شک نکن. جرعه ای نوشیدم، دو دل بودم بگویم یا نه؛ اما گفتم: _می ترسم الان بدش بیاد من با تو بیرون اومده باشم. دستی به ته ریشش کشید، غرور داشت و برایش سخت بود: _می خوای باهاش حرف بزنم؟ به هرحال که ازدواجم کنی میام پیشت، یا شایدم نمی خوای دعوتم کنی. _خونه ی خواهرته، چرا دعوت نکنم؟ _پس داماد این وسط چی میگه؟ خندیدم و او هم لبخندی روی لبش سبز شد. _شاید اصلا باهم دوست شدیم _تا چی بشه. لیوان خالی را کنار گذاشتم و کیفم را جا به جا کردم، هوا واقعا گرم بود: _تعریف کن. ساکت شد و بعد بحث را عوض کرد: _موقعی که ازتون جدا شدم رفتم تهران پیش مادر و پدرم، می دونی که دانشگاهم افتاده بود کرمانشاه، اما دوباره برگشتم و کارم رو اینجا شروع کردم، البته گه گداری ام باید به شرکتم توی تهران سر بزنم، اما بابا هم اونجا هست... وسط حرفش پریدم: _چرا تابلوی خاصت چهره ی بهار بود. انگار فهمید راه فراری ندارد: _سوال سختی پرسیدی. _داریوش دوسش داری مگه نه؟ تیز نشست و به سمتم برگشت: _هرچی بوده تموم شده. دقایقی به یکدیگر وقت دادیم، سکوت کردیم و فکر هم... _تا به خودم اومدم دیدم طرحی که زدم اونه. بازهم ساکت ماندم که ادامه دهد: _دستم رفت که پارش کنم اما دلم باهاش راه نیومد. صدای این مرد میلرزید؟ _هنوزم درک نمی کنم کیفم را برداشتم و بلند شدم: _شاید یه چیزایی رو نمی دونی. او هم به تبع من بلند شد. _اگر مربوط به گذشته ست و یه داستان دیگه همون بهتر که ندونم، من همیشه براش بهترین ها رو خواستم. کمی شقیقه اش را ماساژ داد: _به رفتنش عادت نکردم که باز برگشت، حلقه شو توی دستش نمی بینم. _جدا شده. نگاهم کرد، نمی دانستم چی در ذهنم موج. میزند. _اگه دوست داشتی باهاش حرف بزن پوزخندی زد، سرد شده بود و منقبض: _این موضوع به فکرت نزنه آرام، من یه پسر بچه ی احمق نیستم که هر وقت بخواد بیاد و هر وقت بخواد بره این رابطه خیلی وقته تموم شده ست. به سمت خیابان حرکت کردم، درست بود مرا برساند؟ _خودتو کنترل کن درموردشم فک کن. _حتی اگه برگردمم هیچی مثل قبل نمیشه، اعتماد ندارم. دستم را برای تاکسی بلند کردم: _پس بچرخ تا بهاره ام بچرخه، می دونی که کم نمیاره. دستش را سمت ماشینش بلند کرد: _برسونمت. _ممنون، خودم میرم. ***
  13. صدای بم مرد جوانی در گوشم پیچید و مگر می شد من این مرد را نشناسم؟ بهار بستنیش را تمام کرد و اشاره کرد که کیه لبخندی نثارش کردم. _شمارم رو از کجا آودی؟ _از ارغوان گرفتم. سکوت کردم؛ نگران عکس العمل مرتضی بودم. _شوهرت هر چی می خواد بگه، بگه؛ من یه زمانی تو رو بزرگ کردم. خندیدم بهار دستم را گرفت باز اشاره داد کیه و باز هم جوابش را ندادم: _کجایی؟ همانطور که ضربه های دست بهاره را تحمل می کردم جواب دادم: _همین جا. _جلوی شوهرت اینجوری رفتار نکنی، پست میاره. صورتم متعجب شد و خودش ادامه داد: _خب من از کجا بدونم همون جا کجاست؟ بازهم خندیدم حتی این بار کمی بلند تر: _تو پارک نشستم. _پول می خوای حرف بزنی؟ کدوم پارک؟ می خوام بیام حرف بزنم باهات. نکند مرتضی خوشش نیاید؟ _آخه... _آدرس؟ نفسم را فوت کردم، مگر می شد جلوی خواسته های داریوش کم آورد؟ _پارک معلم. تماس قطع شد و تقلا های بهاره تمام نشد: _کی رو می بینی مثلا من الان بهت نیاز دارما؛ میخوای بری؟ _داریوش بود. محکم دستم را گرفت: _چی می گفت؟ _گفت کارم داره میاد دنبالم تو برو، ما هم بشینیم حرف بزنیم. _باشه باشه آرام فقط در مورد منم حرف بزنی ها. به سرعت دور شد و من نمی دانستم باید مرتضی را از این دیدار خبر کنم یا نه؟ اگر زنگ بزنم و بگوید نرو چی؟ اگر عصبانی شود؟ آن هم امروزی که تازه بهتر شده بودیم...
  14. پشت چراغ قرمز توقف کرد نمی خواستم چیزی بگویم که حالش را خراب تر کنم اما خودش دهان باز کرد: _آرام؟ سکوت کردم تا ادامه دهد، تا فقط او بگوید و خالی شود: _اون تابلو رو قبلا کشیده بود، داریوش که نمی دونست من به نمایشگاهش میرم، درسته؟ درست بود، داریوش یه شبه آن تابلوی خاص را نکشیده بود، منتظر تاییدم نشد و خودش ادامه داد: _این کارش یعنی چی؟ سکوت را جایز ندانستم: _یعنی هنوزم بهت فکر میکنه یعنی فراموشت نکرده، هنوز دوستت داره. _پس این حرکاتش چی؟ این سردیاش از چیه؟ چرا تمام کاراش ضد نقیضه؟ _گفتم هنوز فراموش نکرده نه خاطرات باهم بودنتون رو نه اینکه ترکش کردی و رفتی با یکی دیگه... _اما تو می دونی به خواست خودم نبود زور بابا بود مجبور بودم. دستم را روی دستش گذاشتم: _اما اون که نمی دونه، تو یهو حلقه رو گذاشتی جلوش و گفتی نمی خوایش؛ مگه اینطور نبود؟ حتی منم نمی دونستم چرا داریوش رو ول کردی؛ تا همین چند وقت پیش که خودت دلیلش رو گفتی... اشک از چشمش سر خورد همزمان ماشین پشتی بوق زد، ماشین را به حرکت در آورد: _قربونت برم قبول کن برای داریوش وغرورش سخت بود. _برای منم آسون نبود. حرف های مرتضی اینکه بالاخره زبان باز کرده بود و دلیل این دوریش را گفته بود مرا کمی آرام کرده بود و به قدرت دلداریم افزوده بود: _الهی من فدات بشم من که میدونم اما خب برای اونم سخته، خیلی سخت تر؛ یکم بهش زمان بده برگشتت رو درک کنه شاید بازم همه چی مثل قبل شد. درکنار پارکی متوقف شد و کامل به سمتم برگشت: _تو اینطوری فکر میکنی؟ _اره اون دوستت داره اما خب فعلا یکم رو حالت تدافعیه سر جنگ داره کلافه ست. _یعنی میشه برگرده؟ _تو فعلا قوی باش لجبازی هاش رو قبول کن، سردی هاش رو نادیده بگیر. _آره سردی میکنه اما حلقه رو داره، نقاشی منو میکشه؛ پس دوستم داره. با چشمان قرمز و اشکی لبخند زد: _می خواد بجنگه؟ منم می جنگم می جنگم براش، بالاخره رام میشه این همه ازش دور بودم، داریوش سهم منه این قسمت بوده من جدا شم و برگردم همینجا مهمونی بگیرم و داریوش بیاد آره قسمت همین بوده درسته آرام؟ _آره عزیزم درسته تو قوی باش همه چی درست میشه. درماشین را باز کرد و پیاده شد سوالی نگاهش کردم. _بیا بریم بستنی بخوریم هوا خیلی خوبه. _کجاش خوبه تو این گرما دیوونه شدی؟ باز هم اصرار کرد: _بیا دیگه آرام پیاده شدم و همراهیش کردم بستنی گرفت و روی نیمکت کنار آبنما نشستیم. _می جنگم براش من سرسخت تر از این حرفام. لبخند میزد و شاد بود انگار تصمیمش را جدی جدی گرفته بود: _اون نمی دونسته من میام نمایشگاه، حتی نمی خواست دعوتم کنه پس تو خلوتش به فکر منه، برای همین منو کشیده. به سمتم برگشت با چشم های برق زده زمزمه کرد: _چون دوستم داره. لبخند زدم حال و هوای بهاره واقعا بهاری بود لحظه ای ابری و بارانی لحظه ای آفتابی و آرام... _تو چکار میکنی؟ مرتضی خوبه؟ با آمدن اسمش لبخندی لبم را فرا گرفت: _چه عجب بالاخره یاد من افتاده؛ آره اونم خوبه امروز خونشون بودم. جوابم را نداد و بازهم فکری به سرش زد: _ببین آرام؛ تو و داریوش که خیلی صمیمی بودین چرا الان باهاش حرف نمیزنی؟ کمی در جایم جا به جا شدم و به بچه هایی که یکم دور تر از ما بازی می کردند خیره شدم: _می ترسم مرتضی خوشش نیاد. _بابا تو این همه همکار مرد داری یه همکلاسی هم روش. خندیدم انگار می خواست من را با داریوش صمیمی کند تا جاسوسی داریوش را کنم. تلفنم زنگ خورد و شماره ی آشنایی رویش نشست، تماس را برقرار کردم.
  15. همه داخل اتاق بزرگی رفتیم که داریوش تابلوی خاصش را رونمایی کند تابلویی بزرگ روی دیوار بود و پارچه ای روی آن داریوش کنارش ایستاده بود و مشغول توضیحات بود: _این تابلو یه جورایی خاصه، وقتی که توی بحرانی ترین لحظه ی زندگیم بودم کشیدمش و اسمش رو امید گذاشتم. مکثی کردو گوشه لبش کمی کش آمد: _خیلی هم خاص نیست اما انرژی و زمان و احساس زیادی براش خرج کردم. بازهم کمی سکوت کرد انگار دنبال جمله ی خاصی بود و نمی دانست چه بگوید، کیانوش میان جمع کمی صدایش را بالا برد: _داریوش برنده ی مسابقه رو می خوای اعلام کنی؟ چرا میری رو حالت صحنه آهسته؟ صدای خنده در اتاق پیچید و بیشتر از همه بهاره خندید، داریوش به خنده ی عمیق بهاره اخمی کرد و به سمت تابلو برگشت و نگاهی به پارچه ی سفیدش انداخت. انگار دو دل بود و شکاک، به سمت بهاره برگشت و به چشم هایش زل زد، دلیل این کار هایش چه بود؟ همانطور که نگاهش به بهاره بود دستش را بالا برد و پارچه را کشید؛ دخترکی با چشمان آبی ابرویی کشیده و بادی که موهایش را به رقص درآورده بود، با دستش پارچه ای را روی صورتش گرفته بود که بینی و دهان و استخوان گونه اش را پوشانده بود پارچه ای نازک که برجستگی بینی و لبش را نیز به نمایش گذاشته بود. آن دخترک خاص قطعا چهره ای از بهاره بود. تابلوی خاص داریوش چهره ی بهاره بود؟ بهش نگاه انداختم چشمانی خیس و نگاهی که به تابلو بود؛ جسم در اتاق و فکر در جایی دور، شاید جایی حوالی خاطرات...