alone

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    88
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

139 Excellent

2 دنبال کننده

درباره alone

  • درجه
    دو ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  1. _ادبیات رو دوست داری؟ سوالی بهش نگاه کردم که ادامه داد: _مگه رشته ات نبود؟ ذوقم بالا زد و جمله هایم با شادی و رقص کنار همدیگر چیده شدند: _من عاشق ادبیاتم، مامانم میگه این ذوق رو از بابام به ارث بردم، خودمم یه چیزایی یادم میاد، که من نشسته بودم و بابا واسم از پروین میخوند. _پروین اعتصامی؟ _اوهوم. لبخندی زد، دستهایش که دور شانه ام بود مرا به او نزدیک کرد، گوشش را جلو تر آورد: _میخوام واسم بخونی. با دهان باز نگاهش کردم، مادرم تنها کسی بود که برایش شعر می خواندم، حتی صدایم را رسول هم نشنیده بود و حالا من باید برای مردی که نامزدم بود؛ پروین اعتصامی میخوندم؟ _بخون دیگه. سکوت را بیش از این جایز ندانستم اما مغزم خالی شده بود از هر نام شعری. سکوتم که طولانی شد خودش پیشنهادی داد: _دختر تیره بخت رو بخون. نگاهم کرد، با لبخند، با عشق، با محبت. _اون شعرش رو خیلی دوست دارم. دست دیگرش دست هایم را گرفت، لبریز شدم از حس خوب عشق، لب هایم به حرکت در آمدند و تار های صوتیم، رقصیدند: _دختری خرد شکایت سر کرد که مرا حادثه بی مادر کرد دیگری آمد و در خانه، نشست صحبت از رسم و ره دیگر کرد... ***
  2. با ترمز ماشین سرم را بلند کردم دستم به دستگیره چسبید اما صدای مادرم مانع شد: _شما کجا مادر؟ برید یکم هوا بخورید دو نفری. لبخند زیبایی رو لبش نشست و من هم، لب هایم کش آمد. این بار را از من نپرسید، خودش رانندگی کرد و خودش انتخاب کرد؛ هنگامی که ایستاد به سلیقه اش ایمان یافتم، کافی شاپ باغی تنها چیزی بود که بعد از محبوب قلبم، خوشحالم می کرد. به سمت باغ رفتیم و سفارش کیک و قهوه دادیم، حرفی زده نشد، تنها رشته ی نگاهمان بود که انگار نمی خواست پاره بشه. تاب نیاوردم و سرم را به زیر انداختم، بالای تخت به پشتی تکیه داده بودم و او هم کنارم بود، دستش دور شانه ام پیچیده شد و کمی مرا نزدیک تر کرد: _سکوتت رو میزارم به حساب خجالتت. سکوت شکست و خجالت من نه، من به این دست های همیشه گرم و مهربان عادت نداشتم. سرش نزدیک تر آمد و من با خودم فکر کردم این مرد از فاصله ی دور، نمی تواند حرف بزند: _زبونت رو موش خورده؟ با حرص بهش نگاه کردم، گویا او هم همین را می خواست: _مگه من بچه ام. لبخندش عمیق تر شد و حرص من هم... کیک و قهوه را آوردند، به یاد پس فردایم افتادم، روزی که تولدم بود و آیا مرتضی؛ یادش بود؟ به خودم نهیب زدم "مردا این چیزا یادشون نمیمونه." پس چرا جایی در کنج قلبم میخواست، یادش باشد.
  3. رسول گوشیش را کنار گذاشت و رو به مرتضی گفت: _خیلی زود اومدیم، نصف بازی ها رو رفتیم شامم خوردیم تازه ساعت هشت شده. _برگردیم خونه دیگه، مامانم خسته شده. صدای اعتراضشان بلند شد و من به معصومه ی بچه شده خندیدم. _ما مادر رو می بریم خونه شما خوش باشید. بعد از بحث های متوالی حرف همان حرف مرتضی شد و ما به سمت خانه راه افتادیم، دستش دراز شد و ضبط را روشن کرد، صدایش را کم کرد و می دانستم نمی خواهد آرامش مادرم را به هم بزند. بدون توجه به اصرار های مکرر من برای اینکه جلو بشیند عقب نشسته بود و اجازه داد ما کمی، خلوت کنیم. سرم را به سمت شیشه برگرداندم، شب زیبایی بود، کمی فکر کردم، فکر کردم که در این شب زیبا برای من، چند نفر جانشان را به دنیا باختند؟ دستم داغ شد، برنگشتم حس دستهایش به من آرامش می داد و من اکنون، در اوج آرامشم بودم، انگشت سبابه اش دستم را نوازش می کرد و من می دانستم تنها کسی هستم که این دست ها؛ نوازش می کند. دنده را عوض کرد و کمی شیشه را پایین تر کشید، او هم فکر میکرد؛ به چی؟ به آینده ای که میخواهم شاد بسازمش؟ به قلبی که در نزدیکی او تاب نمی آورد و می خواست بیرون بزند؟ سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم چشم بستم، دیدم تاریک شد هنگامی که پلک هایم روی هم افتاد اما، اما نور امید از دریچه ی قلبم بازتاب شد و من جایی در نزدیکی این صندلی، در نزدیکی خانه مان، در نزدیکی قلبم؛ عاشق شدم.
  4. *** نوشابه ام را باز کردم بعد، ساندویچم را به دست گرفتم و گاز کوچکی زدم، چشمم به رسول افتاد "یعنی همه چی به خیر گذشت؟" همه را از نظر گذراندم من خوشبخت بودم خانواده ی کوچکم را عاشقانه دوست داشتم؛ به مرتضی خیره شدم خانواده ی من قرار بود بزرگ تر هم بشود. به ساندویچش گازی زد دلم برایش قنج رفت. عاشقش بودم؛ بهترین بود برایم و به راستی که محبوب قلبم بود. لقمه را قورت داد نوشابه را برداشت و جرعه ای نوشید گاز بعدی را که زد صورتش جمع شد،ترسیدم و با چشمان ترسانم بهش نگاه کردم و لب زدم: -چیزی شده؟ سرش را به معنای نه تکان داد و لقمه را قورت داد. دلم آرام نگرفت، نمی دانستم مشکل چیست و نگران بودم، چشم هایش در چشم هایم رخنه کرد و نگاه مطمئنش نفوذ کرد به قلبم، باز هم آرامم کرد. حواسم پرت تعریفات حمید شد که با شوخ طبعی از محل کارش می گفت با خنده اول به مرتضی نگاهی انداختم و سپس به ساندویچ نصفه و نیمه اش. رنگش پریده بود اینبار قبل از من مادر پرسید: _مرتضی جان خوبی مادر؟ -اره چیزی نیست فقط یکم معدم اذیت شد فک کنم بخاطر سسش بود زیادی تند بود. تعجب کردم، می دانستم تندی را دوست دارد و در عجب بودم، او که سس زیادی نریخت! _نخور پسرم، فلفل و تندی جات سمه واسه معده.
  5. صدای جیغ دختران رو به رو بیشتر عصبیم میکرد. نمی خواستم جیغ بزنم اما به شدت ترسیده بودم،تمام عضلات بدنم را منقبض کرده بودم صدای جیغ شاد معصومه هم در سرم بود و عصبیم می کرد. حمید فریاد زد: -این دور آخره خودتون رو محکم بگیرین. و بعد از این حرف دستگاه غول پیکر همه ی ما را در رای اژدها نگه داشت، کلمه ی ترس برای یک لحظه اش بود، چشم هایم را بستم و دندان هایم را به هم فشار دادم. چند ثانیه طول کشید یا چند ساعت نمیدانم. از نگاه کردن به مرتضی هراس داشتم، فکر میکردم به من میخندد و به تمسخرم میگیرد، شاید هم فراموش کرده بودم که مرتضی از این اخلاق ها نداشت. کم کم و آرام دستگاه پایین آمد و به حالت اول بازگشت نفسم را حرصی فوت کردم، آدرنالین بدنم بالا رفته بود صدای باز شدن قفل ایمنی دستگاه که آمد سریع خودم را از شر صندلی رها کردم اما سرگیجه نمی گذاشت درست راه بروم. _من دو باره میخوام حمید. مرتضی بازویم را گرفت و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. رسول پاسخ معصومه را داد: _نه جان خودم،کافیه من دارم بالا میارم. نگاهم را از مرتضی نگرفتم، لبهایش کش آمد و لبخند مطمئنی نثارم کرد و آرام لب زد: _کوچولوی ترسو. خجالت کشیدم، نه بخاطره ترسی که داشتم تنها بخاطره صفتی که تا به حال؛ هیچکس بهم نداده بود. به سمت خروجی رفتیم و خارج شدیم، مادرم پرسشگرانه پرسید: -معصومه چی شد؟ -یه دور دیگه میرن، من برم واسشون بلیط بگیرم. رسول رفت و مرتضی مرا خطاب قرار داد: _پیش مادرت بمون تا بیام. سوالی بهش نگاه کردم اما بدون جواب دادن رفت، به سمت مادرم رفتم: _بشینیم رو نیمکت مامان. چندی بعد مرتضی را با دست های پر دیدم، پلاستیک هایی حاوی از تنقلات خوشمزه. به سمتم آمد و پلاستیک ها را دستم داد، آبمیوه ای از توی آن در آورد و پس از زدن نی به دستم داد: _بخور فشارت نیفته. حق نداشتم از این محبت های زیر پوستیش عاشق شوم؟ در دل قربان صدقه اش رفتم و هزار بار ب*و*سه زدم بر رویش.
  6. نشستم و مرتضی هم کنارم جای گرفت، کمی بیشتر از کمی دلهره داشتم کمربند را بستم و به جلویم نگاه کردم چند دختر و پسر نشسته بودند و صدای خنده ی سرخوششان بالا رفته بود. خنده هایشان کمی آرامم کرد. "تا به حال که کسی نیوفتاده این وسیله ی وحشتناک ایمنه پس ترسی نداره که آرام." به مرتضی نگاه کردم دستم را گرفت و لبخند زد؛ حالا آرام تر بودم... معصومه و رسول و حمید هم درحال بحث با هم دیگر بودند و مادر هم پایین منتظرمان بود. _تموم شد یه دور دیگه بریم پیاده نمیشم من. و من همیشه این نترس بودن معصومه را تحسین می کردم. _عزیزم اگه سرگیجه دوست داری بگو... دیدم که ادامه ی حرفش را در گوش معصومه گفت و معصومه پشتی به بازویش زد. زمزمه ای نزدیک به گوشم شنیدم: -خوش میگذره بانو؟ باصدای قفل صندلی ها هول شدم دستم را فشار داد: -آروم باش، من پیشتم.
  7. با خنده سبد را از دستم گرفت و رو به مادرم گفت: _مادر جان ساندویچ ها رو تقسیم نمی کنین؟ جمله اش چرخید و چرخید و لبخندی شد بر روی لب های مادرم و من می دانستم مادر جان گفتن مرتضی چقدر برایش عزیز است. _اره پسرم بزارش همینجا. حمید حصیر به دست نظری داد: _به نظر من بزارید اول مستقر بشیم بعد. _مگه پادگانه؟ رسول اول از همه زیر خنده زد از این جمله ی معصومه، حمید بی مهابا شانه ی معصومه را در آغوش گرفت: _پادگان من تویی خانوم. تعجب ساختگی کرد و با دلخوری گفت: _یعنی من ازت کار میکشم؟ شاید دلیل خنده مان تنها؛ کنار هم بودن، بود. _من بگما میخوام برم اژدها، هرکس میترسه نیاد. صدای اعتراض معصومه بلند شد و پس سری ای به رسول زد: _تو بیخود میکنی بدون من بری بچه. دو تا کودکش را خانه ی مادربزرگشان گذاشته بود و حالا می خواست کمی، فقط کمی بچگی کند. مرتضی دستش را روی شانه ام گذاشت، به سمتش برگشتم و سوالی نگاهش کردم. _عزیزم، برای تو ام بلیط بگیرم؟ چهره اش لبخند داشت و چشمانش برق شیطنت. _اخه میترسم غش کنی بیفتی رو دستم. اخم تصنعی کردم: _سرگرمی دوران بچگی من شهربازی بود آقا. لب زیرینش را در دهان برد، در این چند وقت متوجه ی تمام تیکه هایش شده بودم. _پس نمیترسی؟ اتفاقا برعکس، می ترسیدم، فکر میکنم سه باری را به زور معصومه سوار شده بودم و هر سه بار سرگیجه ی شدید می گرفتم، شانه ای بالا انداختم و با سرتقی جواب دادم: _نه نمیترسم. بلیط ها را گرفتند و به دستمان دادند، اژدها ایستاد و مسافر های قبلی پیاده شدند، بعضی ها خندان و بعضی ها هم حالشان بد بود، سعی کردم از کسایی که به دلیل سرگیجه درست راه نمی رفتند چشم بگیرم. زیر گوشم گرم شد و چندی بعد صدای بهترینم لاله ی گوشم را نوازش داد: _مجبور نیستی. لبهایم را غنچه کردم و به سمتش گردن کج کردم: _خودم میخوام برم، نمیترسم. نگاهش چسبید به لبهایم، دمای بدنم بالا رفت و پر شدم از حس خوب خواسته شدن.
  8. با صدای آلارم ساعت از خواب بیدار شدم، کمی گیج میزدم اما تا نگاهم به ساعت روبه رویم خورد از جا بلند شدم؛ ساعت یازده ظهر بود؟ از اشپزخانه ی کوچکمان صدای خنده می آمد، بلند شدم و شانه ای به خروار موهای خرماییم زدم و بیرون رفتم، بدون توجه به کسی مثل همیشه ابتدا راه سرویس را رفتم. برگشتم و به سمت آشپزخانه راهی شدم، صدای خنده قطع شده بود، سر بلند کردم که در راس نگاهم؛ مرتضی را دیدم، چشم هایم دو سکه ی پول شده بود و با خود فکر کردم که این اولین باریست بدون پوشش جلویش سبز میشوم. رنگ نگاهش مرا به خجالت انداختم، حداقل جلوی مادرم و معصومه و رسول. نمی دانستم باید چکار کنم کمی این پا و اون پا کردم که مادرم به کمکم شتافت: _صبح بخیر مادر جون، بیا صبحونه بخور، آقا مرتضی سنگک آورده. کمی جلو رفتم: _سلام، صبح بخیر. معصومه چشمکی نثارم کرد: _بیا راحت باش حمید نیست. نگاهش همچنان رویم میخ شده بود جلو تر رفتم که از جایش بلند شد: _بشین اینجا صبحونه ات رو بخور. قصد رفتن کرده بود؟ به سمت اپن رفت و بهش تکیه زد. "خوبه که نمیره." _آرام خانوم دوران مجردیت داره به سر میرسه ها، از این به بعد باید ساعت شش صبح بیدار باشی. با حرص نگاهی به معصومه کردم. _دخترم و اذیت نکن، یه امروز جمعه کار نداشت میخواست بخوابه. به مرتضی نگاه کردم که لب پایینش را داخل دهانش برده بود، نگاهم را که دید چشمکی زد: _دیشب دیر خوابید. رسول که تا آن موقع ساکت بود، گفت: _تقصیر من شد آبجی. نگاهم رنگ گرفت، رنگ محبتی از جنس خواهرانه. _ببخشید، بخدا دیگه تکرار نمیشه. و لبخند روی لبهایم نشست و نگاه قدردانم مرتضی را نشانه گرفت. معصومه خنده ای کرد: _خوب از آقا مرتضی کتک خوردی؟ اخمی کردم و برای یاری برادر کوچک ترم گفتم: _اونم زد. صدای خنده ی رسول بالا رفت و با هیجان شروع به تعریف کردن کرد، انگار نه انگار که این زد و خورد باعث از بین رفتن غرور نوجوانیش شده بود: _آره راست میگه، دو تا میخوردم یکی میزدم. امروز بوی شادی میداد، جمعه بود و چه زیبا؛ دلگیر نبود. ****
  9. نگاهش چرخید، روی بند بند وجودم مکث کرد و من تازه به معنی خجالت پی بردم، گونه های رنگ گرفته را هدف گرفت و لبهایش همانجا توقف کرد، نفسم را در گلو حبس کردم. "اولین باره" قلبم به تپش افتاد از گرمای لبی که عاشقانه روی گونه هایم نشست. از گونه هایم بالاتر رفت و خط ب*و*سه اش را امتداد داد در جایی در نزدیکی، شقیقه ام. زمزمه کرد و من چقدر زمزمه هایش را دوست دارم: _حق نداری آسیب بزنی به چیزی که مال منه. آب دهانم را قورت دادم، لبخند روی لبش کاشته شد، زمزمه کردم و در بین این زمزمه هایم چقدر خجالت بود: _به چی آسیب زدم؟ دستش پشت سرم نشست، آغوشش شیرین ترین خلسه بود: _چشم هات. **** تکیه گاهم شده بود و تکیه اش را به تاج تخت داده بود، سرم را از سینه اش بلند کردم و به ته ریشش نگاه کردم، با اینکه چند ساعتی می گذشت همین حال بودیم اما، من هنوز خجالت داشتم. دستش را از روی شانه ام برداشت و ساعتش را نگریست بی حرف پایش را زمین گذاشت و می خواست بلند شود که دستم بی اختیار روی بازویش نشست: _میری؟ لبخند شیرینی زد، لبخندی که می دانستم از بین تمامی دختران تنها سهم من است: _ساعت سه شده. بازویش را ناخودآگاه کمی فشار دادم: _یعنی باید بری؟ نگاهش میخ دستم روی بازویش شد، گویا تازه متوجه ی موقعیت دستم شدم، عقبش کشیدم اما قبل از اینکه روی تخت بنشیند در دست مردانه ی مرتضی؛ اسیر شد. دستم را بالا برد، بالا برد و من در عین فروتنیش دیدم که لبهایش دستانم را لمس کرد، لمس کرد و چشمان من تنها خجالت داشت و شاید هم عشق... دستم را پایین آورد اما رهایش نکرد: _آره دیر وقته، باید برم خونه. دلم می خواست باشد، می خواستم بازهم بهم آرامش تزریق کند و من خجالت بکشم از حرف های درگوشیش. _یکم بیشتر می موندی. خنده اش را در گلو خفه کرد، و گردنش را به سمتم برگرداند و عمیق نگاهم کرد، پس از چند دقیقه ای که برای من یک عمر گذشت، گفت: _نمی تونم که شب رو بمونم، میتونم؟ چشمانم گرد شد و به خودم نهیب زدم برای این همه اصراری که کردم، چرا اخیرا خنگ شده ام؟ کمی نزدیک تر شد: _منتظر عروسیم، دیگه نیازی به خودداری و کنترل نیست. به سرعت سرم را پایین انداختم، به گونه های قرمز شده ام خندید و ب*و*سه ای کاشت رویشان و رفت. به خودم آمدم، شوهرم بود و باید برای بدرقه اش میرفتم تا در که رفتم برگشت به سمتم: _برو داخل. کمی متعجب نگاهش کردم، هوا که سرد نبود، چرا برم؟ چشم هایش را بهم دوخت و لحن جدیش مرا به فکر برد: _برو آرام جان، برو. ****
  10. آب دهانم را قورت دادم، بغض در گلویم مانند خورده شیشه حنجره ام را می‌خراشید. سرم را پایین انداختم، دلم گذر زمان می‌خواست و شاید هم کمی تنهایی، ولی تنهایی من این روز ها با دست های حمایتگرش ویران شده بود؛ بدون تو تنهایی هم طعم زهر می‌دهد. کنارم روی تخت نشست و تشک کمی فرو رفت. دستش را کنار دستم، روی تشک گذاشت. نفسش را با شدت بیرون فرستاد دستش را برداشت و نوازش گونه روی بازویم گذاشت: -که نیام... سکوتم پاسخش بود، خیره ماندم به کشوی دوم پاتختی، جایی که آلبوم خاطرات از دست رفته ام را در خودش جای داده بود. -من نیام کی بیاد؟! و باز هم سکوتم را هدیه اش کردم، می‌خواستم حرف بزنم، فریاد بزنم ولی گریه و استرس بی حال تر از آنم کرده بود که پاسخی به او بدهم؛ هرچند دلم مایل بود بخاطر برخورد تندش با برادرم تشرش بزند، کمی هم ناز می‌خواستم اما رمغی در وجودم نبود. دل‌آزردگی و نیاز روی دو کفه ی ترازوی قلبم بالا و پایین می‌رفت. دستهایش را می‌خواستم و شانه‌هایش تا کمی آرام بگیرم ولی نمی‌توانستم، نمی‌توانستم برخوردش را فراموش کنم. موهایی که جلوی صورتم ریخته شده بود را کنار زد: -آرام؟ به جلوی پایم زل زده بودم. بی مقدمه شروع کردم: -زیادی تند رفتی. گوشه چشمی نگاهش کردم که لب گزید و لحظه ای چشم بست. -بابا هم روش دست بلند نکرده بود. سعی کرد لبخند بزند ولی او هم کلافه بود و این را من نه با چشمم که با قلبم می‌فهمیدم. -لازم بود یه ‌کم جدیت ببینه، دلگیر نباش بودم؟ نبودم؟ روی برادر کوچکم دست بلند کرده بود و ما را حمایت کرده بود، خانواده ام را. باید دلخور می‌ بودم یا نه؟ گردنم را به سمت مخالفش چرخاندم، خب دلم ناز کردن می خواست: -سرم داد زدی... دستش را لابلای موهایم سر داد و نوازشش به قلبم جان داد. -کنترلم رو از دست دادم. نمی‌خواستم توجیهاتش را بشنوم، من او را می‌خواستم، بدون فریاد، بدون چشم های ترسیده ی برادرم، بدون بغضی که گوشه ی قلبم لانه کرده بود. -همیشه کنترلت رو از دست میدی؟ روز سختم مرا بهانه گیر کرده بود یا واقعاً شاکی بودم؟ دستش را پایین اورد و زیر چانه ام گذاشت. سرم چرخید و نگاهم بالا آمد. چشمهایش، چشم هایم را نشانه گرفت و قلبم زیر و رو شد. -نه همیشه، اما عصبانی میشم از هرچیزی که تو رو ناراحت کنه. انگشتش را روی گونه ام گذاشت، انگار تازه متوجه نوازش هایش شده بودم اما او متوجه بود که چطور مرا آرام کند. -چکار کردم که رسول اینجوری شد؟ افسوس داشت که جان بگذاری و جانت را بگیرند. -تا وقتی من هستم نگران هیچی نباش، مثل برادر بزرگ تر هواش رو دارم. صدایش بود، نوازش هایش، آرامشی که به بند بند وجودم القا میکرد و من بودم ک یک قلب که تنها برای او میتپید.
  11. صدای قدم هایش آمد و من جمله ی آخرش را شنیدم: _خواهرت عقده ی حمایت نداره، که اگه داشته باشه خودم نوکرشم اما تو حمایتش کن تا دلش خوش باشه اگه بابا نداره، یک داداش داره که مثل مرد، جلوی دومادشون وایمیسه و میگه تو بیجا کردی از گل نازک تر به خواهر من گفتی. به سمت اتاقم دویدم و رو تخت دراز کشیدم، و من عقده داشتم، عقده ی حمایت داشتم زمانی که خودم حمایتگر بودم، صدایم تمام اتاق را در بر گرفت و من چقدر دلم میخواست قطره های اشکم را پتکی کنم و بر سر کسی فرود بیاورم، از روی تخت بلند شدم و بی هدف قدم برداشتم توی اتاق، کمی از اشک هایم را پاک کردم اما امشب چشم هایم بارونی بود و طوفانی هم. با صدای در به سمتش برگشتم، رگ های بیرون زده اش، چشم ها و صورت قرمزش و موهای آشفته اش اولین چیزی بود که به چشمم آمدند و آن قطره ی کوچک خون روی لبش بدجور به من دهان کجی میکرد، قدمی به سمتم برداشت و من امشب فوران کردم: _نیا. غصه دار بودم، از صدایی که برایم بلند شده بود یا از مشتی که به صورت برادرم خورده بود را نمیدانم. در چارچوب در مکث کرد اما پس از ثانیه ای داخل شد و در را پشت سرش بست.
  12. مادرم کمی جلو آمد و شاید تنها او بود که شهامت بریدن این رشته ی سکوت را داشت: _دخترم چی شده؟ رسول کجا بود؟ گویا لب هایم را به هم دوخته بودند و یا شاید هم تار های صوتیم متعجب بودند از چیزی که دقایق پیش نظاره گرش بودم. رسول به سمت در خانه رفت که مرتضی دست روی شانه اش گذاشت و اجازه نداد وارد خانه شود، نگاهی به سوی مادرم کرد: _حاج خانوم شما بفرما داخل، این بحث ها مردونه اس فردا آرام بهتون میگه. و مادرم انگار عاشق و شیفته ی این مرد است که بدون کلامی وارد خانه شد. نگاهی سنگین به من کرد، انگار می خواست با زبان بی زبانی به من بفهماند که بروم، چند قدمی به سوی در برداشتم و هنگامی که مطمئن شدم حواسش پیش من نیست گوشه ی در خانه در خودم جمع شدم، من نمیتوانم رسول را با مرتضی خشمگین تنها بگذارم. به سوی رسول برگشت و آتشفشانی شد و بر سر رسول فوران کرد: _چیه؟ فکر کردی بزرگ شدی؟ فکر کردی دو تا نخ بگیری دستت و دو تا دود بدی هوا دیگه مرد شدی؟ صدای همسر همیشه آرامم؛ کمی بالا رفت: _کی این غلطا رو یادت داده که با افتخار داشتی این زهرماری رو میکشیدی؟ و من شاید اولین بار بود این کلمات را از کودکی تا کنون، از زبانش می شنیدم. رگ های بیرون زده ی گردنش را دیدم و در خود جمع تر شدم، چهره ی قرمزش را دیدم و باز هم در خود جمع تر شدم. پاکت سیگار را از جیبش در آورد و به سینه ی رسول کوباند: _بگیر، بکش، انقدر بکش تا بمیری، بکش تا بگن مرد شدی اون نامردایی که این چیزا رو ازشون یاد گرفتی. دستی به صورتش کشید و رو برگرداند، هنوز هم متوجه ی من نشد؛ برگشت و محکم تخت سینه اش خواباند: _چشمات ندید خواهرات رو؟ مامان مریضت رو ندیدی چه نفس نفسی می کشید به اصطلاح مرد؟ اون دختر نصفه شبی باید پاشه بیاد دنبال داداش مثلا مردش؟ و من اینبار از تن صدای بلندش ترسیدم، از آبروی مادرم ترسیدم؛ هلش داد و او به دیوار خورد و چرا رسول انقدر ساکت شده است؟ _بیا، بیا بزن، بیا بزن ببینم چقدر مرد شدی، بزن ببینم کدوممون زورمون بیشتره، تو که سیگار به دست به خودت افتخار میکنی یا من؟ تعداد قطره های اشکم از دستم در رفته بود، به صورت زرد شده ی رسول نگاهی انداختم و دلم سوخت. یقه ی رسول را گرفت و او را به سمت مخالف هل داد، هین بلندی کشیدم و به سمت رسول پرواز کردم اما تا قبل از اینکه به رسول برسم، صدای دادش مرا از جا پراند: _برو تو خونه. با چشم هایی از حدقه در آمده نگاهش کردم، حجم عصبانیتش خیلی خیلی بالا بود و من دلیلش را مسئولیتی که به عهده ی او بود می دانستم، عقب روی کردم اما نگاهم روی رسول خشک شده بود، برادرم نقش زمین شده بود و گویا قصد بلند شدن نداشت، چند قطره ای اشک هم دیدم روی گونه هایش. داخل خانه شدم و به در تکیه دادم، سرم را روی زانوهایم گذاشتم و با هر جمله اش هق هقم بیشتر میشد و بیشتر. _پاشو. فریاد کشید: _پاشو گفتم. صدای درگیریشان می آمد، می دانستم که رسول هم دعواییست اما هیکل مرتضی کجا و هیکل او کجا؟ با صدای فریادی که رسول کشید در جایم لرزیدم، دلم ریخت و هق هق منم بالا رفت. بعد از دقایقی صدای آرام شده ی مرتضی را شنیدم، چقدر تن این صدای آرام و محکم و خش دار را دوست داشتم: _تو مرد خونه ای، شونزده سال سن کمیه ولی واسه ی مرد بودن باید از بچگی تلاش کرد، از همون وقتی که دیگه نمیزاری مامانت ببرت حموم، از اونجا تو باید مرد بشی. صدایش لحظه ی قطع شد، دیگر نه صدای هق هق مادرم که در اتاق رسول بود می آمد و نه صدای ناله ی خفیف برادرم. _خواهرت پدر نداره، کار میکنه خرج زندگی رو در میاره، خرج تحصیل تو رو در میاره، جواب زحمتاش این بود؟ دیدی ترس تو چشماش رو؟ دیدی دستاش می لرزید؟ میبینی همشون چقدر دوستت دارن و بازم این کار ها رو میکنی؟ پدرم، یاد پدرم در جایی در نزدیکی قلبم زنده شد و باز هم من اشک ریختم و من امشب، چقدر اشک داشتم. _تو باید بشی دایی واسه خواهرزاده هات، باید بشی سرپناه آرام و سایه ی مادرت، با دود کردن چی بهت میرسه پسر؟
  13. **** سکوت تلخی کل ماشین را در بر گرفته بود، دستهایم می لرزید؛ شاید از ترس، ترس از عصبانیتی که چشمان مرتضی را پر کرده و شاید هم ترس از آینده ی نه چندان دور برادرم. با دستهایم بازی می کردم و پاهایم را مدام تکان می دادم اینبار من جلو نشسته بودم و حمید کنار رسول نشسته بود، صدای نفس کشیدن های نامرتب و آشفته ی رسول قلبم را می فشرد. گرمایی را روی دستانم حس کردم، به دست هایم نگاه کردم که اسیر دست های مرتضی شده بود و من آرامش را در دست های او یافتم. دستم را روی دنده گذاشت و دنده را عوض کرد، پاکت سیگاری که دست رسول بود را در جیب پیراهنش دیدم و باز هم به خود لرزیدم، متوجه ی لرزم شد، نیم نگاهی حواله ام کرد و سپس نگاه خشمگینی در آیینه به رسول انداخت؛ برادرم را اینطور نگاه نکن، او بی گ*ن*ا*ه است. با توقف ماشین از فکر در آمدم و باز هم ترس وجودم را لرزاند، دست هایم را رها کرد و در ماشین را باز کرد و حمید را مخاطب قرار داد: _حمید جان دستت درد نکنه. حمید به سمت معصومه رفت و این شاید اعلام جنگ بود از طرف همسری که از قدیم در برابر ما احساس مسئولیت میکرد و رسول زیر دست او نیز تربیت شده بود... پیاده شدم اما پاهایم یاری نمیکرد، معصومه و مادر هر دو به پیشوازمان آمدند و نگاهشان که به صورت من افتاد، نگران تر شدند، اشک هایم را پاک کردم و کمی جلو رفتم، حمید، معصومه را به اتاق برد و دقایقی بعد معصومه با چهره ای در هم و متعجب رفت و بازهم سکوت ما نشکست.
  14. ماشین حرکت کرد و به کوچه غفوری نزدیک شدیم "خدایا، خدایا صدتا صلوات نذرت میکنم، مشکلی پیش نیومده باشه" چشمم به تسبیح توی دستم بود که حس کردم ماشین پیچید و سپس ایستاد؛ نگاهم را از تسبیح شب رنگ گرفتم و سرم را بالا گرفتم. چشم هایم داغ شد و دستم روی دهنم جا گرفت با هین بلندی که کشیدم حمید به خودش آمد و از ماشین پیاده شد و مرتضی هم؛ اما من... اما من نگاهم تنها به دستی بود که خیلی شب ها در دست هایم جا داشت، نگاهم به دستی بود که برادرانه در آغوشم می کشید و امشب، امشب شئی در این دست ها جا دارد که نه به برادر من می آید و نه به خانواده امان. گونه هایم تر شد و لبهایم شور، قدرت خارج شدم از ماشین را نداشتم و می دیدم که حمید و مرتضی هیچکدام جلو نمی روند، شرم کردم؛ شرم کردم از برادری که سیگار به دست جلوی شوهرم به چشمانش چشم دوخته بود و من چرا باورم نمیشد؟ پاهایم همت کردند و دست هایم به حرکت در آمدند، از ماشین پیاده شدم. "نه امکان نداره، این که رسول نیست." و امکان نداشت این رسول من باشد، پسری که در دستان من بزرگ شده بود و در کودکی خیلی از وقت ها مرا مادر صدا میزد. قدم برداشتم، چشمانش روی من چرخید و من چرا هنوز باور نداشتم؟ چرا در چشمانش پشیمانی نبود؟ ولی ترس، ترس را می دیدم و شاید من بانی این حرکت ناپسند رسول شدم، نزدیکش که شدم دست کشیدم به دست هایش، و نگاهم میخ سیگاری بود که میسوخت بین انگشتان برادر شانزده ساله ام. چشم هایم اشک داشت و گلویم بغض و در سرم نیز هزاران جمله رد و بدل میشد، واژه ها چقدر پررنگ شده بودند، دستانم یاری نداشت. چه باید می کردم؟ باید سیلی میزدم؟ داد میزدم؟ به غفوری نگاه کردم، به چشم های شروری که مرا گستاخانه می کاوید، به مدل مویی که به مدل موی جدید رسول شباهت داشت و به زخم گوشه ی ابرویش، رسول با چه کسی هم نشینی میکرد؟ یاری نکرد، پاهایم یاری نکرد و من دقیقا همانجایی که خاکستر سیگار ها ریخته شده بود، فرود آمدم.
  15. **** _نه امکان نداره، منم میام. به سمتم برگشت و در ماشین را باز کرد: _شما میمونی تو خونه تا ما بیایم. اخم کردم، رسول برادر من بود و من در قبال همه ی کارهایش مسئول بودم، تکیه ام را از چارچوب در گرفتم و دستم روی دستگیره ی ماشین نشست. _من با شما نبودم؟ _منم میخوام بیام، باید بیام. نفس عمیقی کشید، دلیل این مخالفت سفت و سختش را نمی دانستم. _آرام جان، بمون پیش مادر و خواهرت، اجازه بده ما بیاریمش بعد هر کاری خواستی بکن. بغض کردم. "اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟ " _می دونی چی از من میخوای؟ _بله می دونم، خیلی هم سخت نیست. _اما من میخوام بیام. کله ام کمی کج شد و لحنم رنگ خواهش گرفت، با بغض گیر کرده در گلویم گفتم: _خواهش میکنم. **** زیر لب ذکر می گفتم و دعا می کردم تنها قهر کرده باشد، می ترسیدم از هرچیزی که در ذهنم غلت میزد، انگشتانم را در هم می پیچاندم بلکه این استرس را از من دور کند و این وسط تنها نگاه های گاه و بی گاه مرتضی بود که مرا کمی تسلی می داد. به آدرس نزدیک شدیم و سرعت ماشین کمتر و کمتر شد و در آخر دستی را کشید، بی توجه به حضور حمید به سمتم چرخید و چقدر محتاج این لحن آرامش بودم: _آرام جان، عزیزم اون نوجوونه، ممکنه هر کاری ازش سر بزنه، باید قول بدی هر چی دیدی خودت رو کنترل کنی، باشه؟ مطمئن نبودم، من در کنترل کردن خودم مطمئن نبودم و مرتضی از من قول می خواست، از خواهری که دلش برای برادر بی رحمش مثل سیر و سرکه می جوشید قول میخواست و من نامطمئن؛ قول دادم.