hasti

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    298
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد hasti در جون 2

hasti یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,439 Excellent

درباره hasti

  • درجه
    پنج ستاره

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,405 بازدید کننده نمایه
  1. سلام. ممنون که با رمان گرد پریشانی همراه من بودید. امیدوارم که از خوندنش لذت برده باشید. شمارو دعوت میکنم به رمان قاصدک های پریشان. با موضوعی متفاوت با رمان گرد پریشانی. موفق باشید...
  2. برگشتم و نگاهم را روی کل حیاط سردو نمور که غیر از پیرمردان و پیرزنانی که در آنجا به فراموشی سپرده شده بودند و چند نگهبان و چند نفر بهیار کسی دیگر نبود. تا خواستم دستم را از چنگ دست چروکیده و ضعیفش که هر لحظه شدت لرزشش بیشتر می‌شد بکشم، باز لب زد. -تو دخترمی، یاسمن. اومدی مادرت رو ببینی؟ آره مادر؟خودتی؟ خانومی با فرم سر تا سر سفید با دمپایی‌های سفید به سمتمان دوید. لبخندی به رویم پاشید و از زیر ب*غ*ل پیرزن که دولا شده بود و کوله‌بار تجربه و درد در جانش خمش کرده بود گرفت. -مادر جان ایشون دخترت نیست. ایشون دلارام خانومن که امروز براتون گل آوردن، یادتون نیست؟ تو اتاقتون گل رو بالای سرتون گذاشتن؟ پیر زن از من چشک بر نمی‌داشت. -یاسمن. این یاسمن نیست . پرستار دست پیرزن را از بازویم کشید و آرام آرام از زیر ب*غ*لش گرفت و با خودش به سمت ساختمان بزرگ برد. -نه مادر، این دخترت نیست. حرفش در سرم اکو می‌شد. "یاسمن... دخترم" دلچرکین روی پله‌ی سرد نشستم. "چطوری دلتون میاد آخه؟ این دور از عدالته؟ اون مادر وقتی قادر نبودید غذا بخورید به شکمتون رسید. وقتی تشنه لب بودید آبتون داد. وقتی بلد نبودید راه برید تاتی تاتی کردن یادتون داد." انگار قلبم را فشرده باشند. اصلاً این حرف‌ها را برای که می‌گفتم؟ حس غریبی بهم دست داده بود. بهیار پا تند کرد و به سراغم آمد. انقدر دویده بود که نفسش بریده بریده و حرارت از جانش ساطع می‌شد. -دلارام خانوم، ببخشید فقط یک موضوعی رو بگم. سر پا شدم و مقابلش ایستادم. خیره شدم به لب‌های خوش فرمش که در صورتش فقط همان لبان خوش فرم به چشم می‌خورد. -حقیقتش مهربان مامان ... -مهربان مامان؟ تک ضربه‌ای به شانه‌ام زد. -همون پیرزنی که شما رو با دخترش اشتباه گرفته؛ اسمش مهربانه. الحق که اسمشم برازندشه، ولی این بار اولی بود که یک نفر رو یاسمن صدا می‌زد، برام جالب بود. خنده‌ام گرفت. -یعنی فکر می‌کنید من دخترشم؟ -نه، دخترش فوت کرده؛ چندین ساله که فوت کرده، اما مهربان خانوم به این باورن که یاسمن روزی بر می‌گرده. -خب، من متوجه نمی‌شم. دختری که سالیان ساله مرده، من شبیهشون هستم؟ سر تکان داد. -نه اصلاً. می‌دونید الان هم بهشون گفتم که دختر شما تپله، در حالی که این خانوم لاغر اندام و قدشون کشیده‌ست. دختر شما ابروهای کمانی و پر پشت داشت، اما ایشون ابروهاشون نازکه. می‌بینید هیچ شباهتی بینشون نیست. بعد عکس دخترش رو نشونش دادم، اما... دست گر گرفته‌ام را در دستش گرفت. -اما گفت می‌دونم اون دختر، یاسمن من نیست، اما عطر یاسمن تو وجودشه. بعد به گریه افتاد. تمام تنم کرخت شد. بهیار به گریه افتاد و لبه‌ی باغچه نشست. -اون گفت شما عطر یاسمنش رو می‌دید. دوست داشت شما رو به آغوشش بکشه. نمی‌دونم خانوم. نمی‌دونم تو شما چی دیده، فقط این که حالش عجیبه. الان افتاده رو تخت. خیلی بی‌قراری میکنه، می‌ترسم از پا بیفته. ما به مهربان خانوم واقعاً عادت کردیم. حرف‌هایش برایم گنگ بود. درکش سخت بود، اما باوری در وجودم نشسته بود که پاهایم را به سمت ساختمان و بعد به اتاق پیر زن کشاند. پیرزن روی تختش چشم دوخته بود به پنجره که کرکره‌اش کنار رفته بود و دانه‌های تسبیحش را با انگشت شستش یکی یکی روی نخ رد می‌کرد. تا در آستانه‌ی در ایستادم، بلافاصله برگشت. -یاسمن اومدی؟ دهانم قفل شده بود و زمین زیر پایم انگار سسست و خالی شده بود. پایم لرزید و قطره‌های اشک داخل چشم پیرزن هم لغزید. کنارش که رسیدم روی تخت نشست و همان طور با شوق نگاهم می‌کرد، خیره شدم به دهان بی‌دندانش که لب‌هایش داخل دهانش فرو رفته بود و می‌لرزید. -یاسمن مادر، آخر اومدی؟ دستم را گرفت بالا آورد و تا جایی که بود بوئید. بوئید و قطره‌های اشکش روی دستم چکید. روی سنگ قبر خم شدم و آرام زمزمه کردم. "خوبی نرگسم. اومدم یه خبر خوب بهت بدم دارم برات آبجی یا داداش میارم." نگاهم به سنگ قبر احمد رضا افتاد که همان طور دستم را روی قبر و درست روی تصویر احمد رضا که روی سنگ سیاه حکاکی شده بود. قطره اشکم روی گونه ی احمد رضا چکید و من با انگشت پاکش کردم و در میان همان ردی که بر جای مانده بود نالیدم. "می دونم که راضی ای. این رو از جایی فهمیدم که دیگه خواب های پریشون نمی بینم." چند نفس عمیق کشیدم و به قدم های پر صلابت اهورا چشم دوختم. تا بالای سر دو قبر ایستاد متاثر شد و ابروهایش در هم رفت. بطری آب را روی سنگ قبر ها ریخت و با هم دو سنگ سیاه زندگیمان را شستیم و انگار که نسیمی بوزد اهورا امد کنارم و دستش را روی شانه هایم انداخت. این یعنی بلاخره من هم دیگر با خیال راحت می توانم تکیه بزنم به مردی که کوه پشتم شده است. "پایان"
  3. چند روزی از پیوندمان می گذشت. چند روزی بود که تازه طعم شیرین زندگی را چشیده بودیم. اهورا از هر موقعیتی که پیش می آمد استفاده می کرد می آمد لحظه های ناب عاشقانه می ساختیم. امروز هم از آن روز های خوش بود که قرار بود با بهزاد و شیدای عاشق روز خوبمان را تقسیم کنیم و آن ها هم در لحظات طلایی زندگیمان شریک بشوند. شیدا که از عقدمان با خبر شده بود سر از پا نمی شناخت و از جهتی هم واقعا دلخور بود که چرا او را هم برای مراسم دعوت نکردیم؛ ساعت ها با او حرف زدم تا متقاعدش کنم که مراسم عقد یک مراسم جزئی بود و غیر از دو خانواده مهمان خاصی دعوت نبود و حال که به منزلشان دعوتمان کرده بودند با ب*و*س هایی که روی گونه اش می کاشتم وعده ی مراسم مجلل را به آن داده بودم. شیدا که نازنین را درآغوش کشیده بود و نازنین هم انگشت سبابه ی شیدا را در مشت کوچک سفیدش گرفته بود و با شیطنت سعی داشت انگشت را داخل آن دهان کوچکش ببرد؛ بهزاد هم دستش را روی شانه ی شیدا گذاشته بود و با عشق به این صحنه تماشا می کرد. اهورا خیلی مقعرانه روی مبل جابه جا شد و نزدیک گوشم لب زد. -ما که چند روز بیشتر از عقدمون نمی گذره این طور به هم نگاه نمی کنیم. خنده ام گرفت. باز اهورا با شوخی ها و حرافی هایش مدام سرم را می برد. -بله. بد نیست شما هم یاد بگیرید. ببین چطور دستش رو انداخته دور گردن شیدا. و بعد مثل گربه ای ملوس ناز کردم که اهورا هم بریده بریده خندید و دستم را در دستش گرفت و با دست دیگرش نوازشش کرد. گرم شدم؛ حرارت باز از صورتم ساطع شد و باز هم با هر چه سرخ شدن بیشترم لب فوقانی ام را داخل دندانم کشیدم. همین ها کافی بود که شیطنت اهورا بیشتر شود؛ دستم را بالا آورد و با لب های باریکش روی دستم مهر ب*و*سه نشاند. آنچنان جا خوردم که سریع دستم را کشیدم که مثل پسر بچه هایی که اسباب بازی اش را از دستش گرفته باشند بدخلقی کرد و باز روی مبل جا به جا شد. بهزاد با دیدن این صحنه نیشش باز شده بود و برای کنترل خنده اش بلور شیرینی را مقابلمان گرفت. سلیقه ی شیدا بی نهایت خوب بود این را از سفره آرایی اش می شد فهمید. مخصوصا با دسر های خوشمزه ای که به خوردمان داد به آشپزی اش هم آفرین گفتم. باز نگاهم به تابلو های عروسی اشان افتاد. انگار که نوری در دلم روشن شده باشد از سر ذوق و درست شدن همه چیز و پایان درد ها چشم فشرد و پارچ دوغ را از روی میز برداشتم. کم کم بساط شام هم جمع شد و من که لحظه ای به سرویس بهداشتی رفته بودم و همان طور که با دستمال برجان دست هایم افتاده بودم و خشکش می کردم بهزاد در راهرو جلویم را گرفت و چند بار از سر شوق نفس بلند کشید. -دلارام خانوم واقعا نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم. شما زندگیم رو بهم برگردونید. اگر شما نبودید... بعد دستش را روی پیشانیش گذاشت تا خودش را کنترل کند؛ حس کردم اگر شرایط ایجاب می کرد حال اشک هایش از گونه هایش سُر خورده بودند. -این حرف ها چیه. شما م*س*تحق خوشبختی هستید. حرف ها و تشکر های ساده ی بهزاد دلم را بدجوری لرزاند و هر لحظه که صورت خندانشان را می دیدم چشم هایم پر می شد. به راستی انگار خورشید و گرما هم گذرش به این خانه افتاده بود و شیدا و بهزاد با چنگ و دندان سعی در نگه داشتن خورشید زندگیشان داشتند. یک سال بعد... چند دسته گل سرخ پشت ماشین انداخته بودم و عطرش حال و هوایم را زیر و رو کرده بود. دست پیر زنی را گرفتم که روی چرخش نشسته بود و حتی تکان هم نمی‌توانست بخوردم. شاخه گل را نزدیک بینی‌اش گرفتم، حس کردم عطر گل را به ریه‌هایش کشید. -خوشتون میاد؟ عطرش رو دوست دارید؟ دستم را روی پیشانی عرق کرده‌اش کشیدم و دیدم از این همه محبت قطره اشکش از روی صورت چروکش سُر خورد. بغضم گرفت. "چطور تونستید اینجا رهاش کنید به امان خدا؟" نزدیک هر تختی می‌شدم و شاخه گلی بالای سرشان می‌گذاشتم. این حرکت مرا در تارو پود آرامش حل می‌کرد. نمی‌دانستم چه جوابی به چشم‌های انتظار این پیر زنان و پیر مردان بدهم. چند شاخه گل تر و تازه را به بینی‌ام نزدیک کردم. انگار امروز گل‌ها هم فرق کرده بودند و عطر عجیبی داشتند. دوست داشتم حتی شده یک گلبرگ را بکنم و داخل دهانم بجوم و بخورم. این خیال دیگر از اختیارم ساقط شده بود. روی نیمکت داخل حیاط سالمندان نشستم و گلبرگی خوش رنگ تر و تمیزتر کندم و روی زبانم گذاشتم. طعم عجیبی داشت. گلبرگ دیگر را کندم و داخل دهانم فرو کردم و خوردم که یاد پنج سال پیش افتادم. آبستن شدنم. حسی که به مُهر داشتم. لیسش می‌زدم و با ولع می‌خوردم. حالا همان حس را داشتم. گلبرگ را می‌کندم و می‌خوردم. سعی کردم باز توی گذشته حل نشوم. چنگ زدم به دسته گل‌ها و به سمت پیر مردهایی رفتم که روی نیمکت دسته جمعی شطرنج بازی می‌کردند. کیفم را بالاتر کشیدم و تا قدم دیگری گذاشتم دستم کشیده شد. پیرزنی بازویم را گرفته بود و رهایم نمی‌کرد. -یاسمن، یاسمن مادر؟
  4. -شما رابطه ی خارج از ازدواج دارین و پسرتون، تنها فرزندتون این رو میدونه. +خب که چی؟ همه دارن! -بله! خیلیا دارن...متاسفانه! قربانیای این روابط موازی با طلاق عاطفی بین پدرا و مادرا کیا هستن؟ در اکثر ازدواج ها بعد از یه مدت بحران ها پیش میاد، کافیه یکی از طرفین مدیریت داشته باشن،شرایطی ایجاد کنن که بشه راجع به مشکل حرف زد؛ ولی...متاسفانه بعضی از آقایون بحران براشون تبدیل میشه به یک فرصت مشروط. میشه یا نمیشه؟ +شما تصمیمتون رو گرفتید که فقط از خانم ها دفاع کنید. حرفای منم فایده نداره. - میشه یا نمیشه؟ +میشه یا نمیشه ش رو نمیدونم. فقط من این رو میدونم که من عروسک خیمه شب بازی نیستم که یه روز زنم، پسم بزنه چند سال بعد بیاد سراغم.
  5. -تو مدت هاست که ساکت رو بستی بهرام. +ولی قبل این ماجرا، دلم به رفتن نبود. -بهرام! اگه ده پونزده سال پیش بود ازت می خواستم نری، التماست می کردم؛ خواهش میکردم، به پات میوفتادم؛گریه ی ارمان رو بهانه می کردم. ولی الان توانش رو ندارم. یه ادم قوی الان باید جلوی این در وایسه تا نری، ولی اون ادم قوی من نیستم! چون تو نخواستی من قوی باشم واسه همچین روزی.
  6. حیرت زده به در چسبیدم. مینا شوخی می کرد و نزدیکم می شد. باورم نمی شد. قطعا این یک رویای شیرین بود. رویا مرا در خودت محو کن که هیچ تمایلی به بیدار شدن ندارم. آمد و روی شانه ام کوبید. -زود باش دیگه. ما که علاف تو نیستیم. وقتی دید همان طور با چشم های از حدقه بیرون زده خیره اش شدم مرا داخل اتاق هل داد و در را پشت سرش بست. از مچ دستش گرفتم. انگار تازه از رویا بیرون آمده بودم. -معلوم هست چی میگی مینا؟ تو که به اهورا علاقه داشتی. خونسرد شانه بالا انداخت. -تو هم داشتی. گیج بودم. اصلا تحلیل هیچ چیزی برایم امکان پذیر نبود. مینا رفت و روی تخت نشست و با لبخندی که پر از حرف های دردآلود بود لب زد. -بعد از این حرکتت که فهمیدم تو بخاطر من چشم بستی به اهورا و از علاقت گذشتی واقعا عذاب وجدان گرفتم. وقتی دیدم چطور عاجزانه اومده از ما درخواست کرده که بیایم خواستگاریت و من رو خواهر صدا کرد دیگه نتونستم تو خونه بند شم. کمی مکث کرد و روی صورتم را نوازش کرد. - ببین دلارام نمیشه محبت رو زوری به دست اورد. هیچ وقت اهورا من رو به عنوان همسر نمی پذیره. اما می تونم خواهرش باشم و حالا اومدم بگم که من اهورا رو فراموش می کنم به شرط این که تو هم از این رفتار بچه گانت دست بکشی و جواب بله رو بدی. لبخندی با صورت پر از اشکم زدم و کنار مینا نشستم و با صدایی که خش دار در اتاق نه متری می پیچید گفتم. -باشه. هر چی تو بگی. ولی مینا من همیشه احمد رضا رو دوست داشتم. باور کن بعد از ازدواجمون اهورا رو به کل فراموش کردم. با حرف هایم بغض که پشت شوخی و غرورمندی پنهان بود شکست و مرا به آغوش کشید و هق زد. اینجا پایان تمام کینه ها بود. کینه هایی که بی دلیل در کلاس های دانشکده سراغمان آمده بود. چشم دیدن هم را نداشتیم چون به آن چیزی که در دیگری بود غبطه می خوردیم؛ من دوست داشتم شجاع و مغرور مثل مینا باشم و حرف هایم را رک بزنم اما مینا هم غبطه می خورد که چرا مورد توجه همه نیست و آرامشی در کلامش نیست.
  7. -من رو به غلامی قبولم کنید. دلارام خانوم رو ازتون خواستگاری می کنم. مامان لبخندی زد و چادرش را روی پایش کشید. -والا شما که در جریان هستید که دلارام تو این سال ها چقدر سختی کشیده. مرگ احمد رضا و نرگس... بعد آهی کشید و به گل های فرش چشم دوخت . -من حرفم حرف دل خود دلارامه. هر چی دل دلارام بخواد منم نظرم همونه. و بعد به من خیره شد که سعی داشتم بغضم را بخورم. قورت دهم هر چه که در زیر زبان و در قلبم هست. -مادر جان دلارام تو آقا اهورا رو می شناسی و هر روز هم تقریبا می بینیش. دلت باهاشه؟ لجوجانه پوست دور انگشتم را کندم. دلم؟ دلم سالهاست که با اوست. اما تلخ خندیدم. -من به شما جوابم رو داده بودم. بارها... اهورا سر تکان داد. جو خیلی سنگین و طاقت فرسا بود که هر سه امان نفس کم آورده بودیم. -من جوابی که حرف دلتون باشه نگرفتم. من بهانه تراشی های شما رو شنیدم. این که مینا به من علاقه منده؟ این شد جواب؟ مامانم به سمتم چرخید و دست گرم و پر از آرامشش را روی دستم کشید. -آره مادر؟ آره دلارام؟ اما دلارام چیزی که به خانه واجب است به مسجد حرام است. دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم. -ببخشید اما من جوابم همونه. و بعد ایستادم و به اتاقم پناه بردم. کلید در را چرخاندم و دست هایم را روی گوش هایم فشردم. صدای مامان می آمد که روی در می کوفت صدای اهورا هم می آمد که کمی آهنگ صدای مردانه اش بالا رفته بود. -دلارام من دست نمی کشم. این رو اون روز تو بیمارستان هم گفتم. تا جواب مثبتت رو هم نگیرم نمیرم. و حس کردم آن قدر پایش را روی زمین خانه کوبید که خانه و اثاث و تن من را یک جا لرزاند. یک ساعتی بود که سکوت خانه را فراگرفته بود و غیر از ضرب هماهنگ پاهای مورچه ای که از از درز دیوار گچی بالا می رفت صدای دیگری نبود. کم کم زمزمه و خداحافظی اهورا به گوش رسید و بعد در را روی هم کوبید و رفت. همان لحظه بود که فرو ریختم و سرم را روی تخت گذاشتم و هق زدم. آنقدر اشک ریختم و در خود، تنهایی را با دورم تنیدم که بی توجه به ضرب دست های مامان که روی در کوبیده می شد کم کم چشم هایم گرم شد و به خواب رفتم. هنوز منگ خواب بودم که صدای آقا خلیل پشت در اتاقم از خواب پریدم. بدنم از آن حالتی که به خواب رفته بودم درد می کرد و با دیدن ساعت روی دیوار که یازده شب را نشان می داد با اطرف نگریستم. باز کوبش در و من این بار از جا پریدم. درست شنیده بودم نه خواب بودم و نه در رویا. صدا صدای آقا خیلی بود که پشت در اتاق ایستاده بود و در را می کوفت. سریع شالم را روی سرم مرتب کردم و بلافاصله در را باز کردم. تا من را دید عصایش را در دستش فشرد و لبخندی شیرین زد. -خوبی بابا؟ مامان چادرش را کمی جلو تر کشید طوری در دستش سفت نگه داشت که گردی صورتش هم به سختی دیده می شد. -آقا جون اتفاقی افتاده؟ این وقت شب؟ آقا خلیل بلند خندید. -یعنی منظورت اینه که چرا این موقع شب اومدم خواستگاری؟ بعد مهری خانوم از پشت آقا خلیل بیرون آمد و چادر سیاه گلدار و زرق و ورق دارش را دور کمرش بست. دستم را گرفت و رویم را ب*و*سید. -الهی خوشبخت بشی دلارام جان. حس ام پر کشید به روزی که جواب بله به احمد رضا داده بودم و مهری خانوم در مقابل چشم های شاد احمد رضا من را به آغوش کشید و رویم را ب*و*سید. آن موقع هم همین حرف را زد. "الهی خوشبخت بشی دلارام جان. " کمی عقب رفتم و از آغوشش بیرون آمدم. "پس چرا هیچ وقت خوشبخت نشدم؟" مامان با لبخندی که به نظرم آمد انقدر عمیق هست که دیگر از صورتش پاک نمی شود از دست مهری خانوم گرفت و به سمت مبل ها برد. -بفرمایید بفرمایید تو رو خدا. سر پا ایستادسد. دلارام مادر چند تا چایی بیار برای مهمون ها. لبخند کجی روی صورتم نشاندم. -ببخشید من پاک گیج شدم. این جا چه خبره. آقا خلیل تا دستش را بالا آورد و شروع کرد به توضیح دادن مهری خانوم سریع جلو آمد. -راستش اهورا از ما خواسته که براش بیایم خواستگاری. اهورا که کم تر از احمد رضای مرحوم برام نیست پس ما برای پسر خودمون اومدیم خواستگاری.. و بعد بغضش گرفت و قطره اشکی روی صورت این مادر دلشکسته چکید. با پره ی روسریش اشکش را پاک کرد و باز رویم را ب*و*سه زد. هر سه منتظر ایستادند و به من زل زدند. خجل و دل آشوب سرم را زیر انداختم. -آخه آقا جون...من جوابم منفیه. ببخشید شما هم به زحمت افتادید. دستش را روی شانه ام گذاشت و من پر از مهر پدرانه اش که بی دریغ بود شدم. -چرا بابا جان؟ نکنه دلت باهاش نیست؟ اهورا که پسر خوبیه؟ هوای دلم هوای وصال با اهورا بود اما مینا چه میشد؟ -اما مینا چی؟ من جوابم بستگی به مینا داره. همان لحظه که سکوت خانه را پر کرده بود مینا با در دست داشتن چند شاخه انگور از پشت دیوار سرش را بیرون آورد. -من؟ کسی اسم من رو اورد. مینای پر از غرور باز با همان آرایش غلیظش نزدیکم شد. -دلارام بسه فهمیدیم خوبی. جواب بله رو به این داداشمون بده نصفه شبه باید بریم. خوابمون میاد.
  8. ×××× تقه ای به در زدم که مش رجب خوشحال از دیدن من با سینی چای نزدیک شد. لبخندی زدم و همان طور که پاکت حاوی استعفاء نامه ام را در دستم می فشردم سینی را از دستش گرفتم. -من می برم. شما بفرمایید. دستمال نخی سفید زهوار در رفته ی روی شانه اش را برداشت و دور پیشانی خط خورده اش کشید. باز تقه ای به در زدم و وارد اتاق شدم. اهورا سرش را میان دست هایش گرفته بود و رویش فشار می آورد؛ ناراحتی مشوش از گوش های سرخش هم بیداد می کرد. صدای خشک و خش دارش بلند شد که من از این همه حال داغونش جا خوردم. -مش رجب نگفتم چای نمی خوام؟ آخه چند بار بگم. اما من بی حرفی جلو رفتم و همان طور که سینی چای در دستم می لغزید روی میز بزرگش گذاشتم که فریاد زد و سرش را بالا گرفت. -مگه نمی گم... با دیدنم آن هم این طور رنگ پریده و مضطرب غافلگیر شد و صندلیش را عقب کشید. -تو؟ بلاخره اومدی؟ رنگ نگاهش کم کم عوض شد. اما نمی خواستم بیشتر از این امید واهی بدم؛ بدون هیچ حرفی پاکت را جلوش گرفتم. چشمش بین پاکت و لب های آویزانم در چرخش بود. -این چیه دلارام؟ گلویم خشک بود اما به سختی لبم را تر کردم. -بگیرید. استعفاء ناممه. با حیرت نگاهم کرد و چشم هایش کم کم سرخ شد. چقدر با آن مرد روز های قبل فرق کرده بود؛ غم از چشم هایش فواره می زد. -ببرش. قبول نمی کنم. بعد سرش را چرخاند و نگاهش را از من دزدید. -اما اهورا من دیگه نمی خوام این جا کار کنم. این بار محکم از روی صندلی اش بلند شد و تمام خشمش را سمتم پرتاپ کرد. -دلارام من قبول نمی کنم؛ برو چند روز استراحت کن اما بعدش برگرد؛ اصلا هر چقدر که دوست داری به خودت فرصت بده هر وقت رو به راه شدی برگرد. بعد صدایش ملایم شد و به سمتم مایل شد. -خواهش می کنم دلارام. دستم هنوز خشک بود و پاکت مقابلش گرفته شده بود که با حرفش و آن بغض صدایش پاکت را پایین آوردم و بی حرفی از اتاق بیرون زدم. باید چه می کردم؟ دیگر نایی برای مقابله نداشتم. نمی توانستم ناراحتی اهورا را ببینم و دم نزنم و از طرفی هم حال که به علاقه ی عمیقش پی برده بودم طاقت دیدنش را هم نداشتم و نمی خواستم تمام آن حس و حال زیبایم را که نسبت به آن داشتم را برایش لبریز کنم. با رفتنم از مطب قضیه تمام نشد چون فردای همان شب باز اهورا آمد. این بار با دسته گلی زیبا و به همراه قوطی ای شیرینی. مامان وارد آشپزخانه شد و من همچنان پوست لبم را می کندم و با پایم هم به در کابینت که خود اهورا ترتیب خریدش را قبل از اسباب کشی به این جا داده بود گرفته بودم. تا مامان را دیدم مچ دستش را گرفتم که النگو هایی که به تازگی برایش خریده بودم در دستش شلق شلق کرد. -مامان چرا رضایت دادی بیاد داخل. مامان چشم غرره ای رفت. -دلارام اهورا پسر خوبیه؛ چرا به لج افتادی؟ بعدشم مهمان حبیب خداست نمی تونستم راهش ندم. بعد به سمت سماور محبوبش رفت که همیشه در حال جوشیدن بود. -حالا هم چند تا چایی بریز و بیار. پایم را محکم به کف آشپزخانه کوبیدم و از میان دندان هایم غریدم. -مامان. خم شدم و خیره چشم هایم را ریز کردم که اهورا را شفاف تر در آن کت و شلوار خوش دوختش که کیپ تن آن اندام عضلانی و برجسته اش بود را بهتر ببینم. طبق معمول دستش را در هم قلاب کرده بود و تیزی برق ساعت استیلش از همین جا هم چشم را میزد. صاف شدم و دستی به تونیک سبز رنگم کشیدم و شالم را روی سرم مرتب کردم و پشت دستم را روی لپ هایم گذاشتم؛ داغ بود و حرارت از آن ساطع می شد. می دانستم که سرخ هم شده ام اما باز هم با کرمی که زده بودم دلم آرام گرفت. سینی چای را برداشتم و جلو رفتم. انگار که دختر هجده ساله ای نابالغ باشم دست هایم می لغزید و روح از تنم رفته بود. با گیر کردن پایم به فرش نزدیک بود پخش زمین شوم که بلافاصله خودم را جمع کردم که اهورا با دیدنم محوم شد. خجل شدم و دسته های سینی را محکم تر فشردم و زیر زبانم سلامی دادم. زود ایستاد و سرتا پایم را برانداز کرد. سلامی داد و مثل تمام خواستگاری های دیگر چای را جلویش گرفتم و باز هم مثل تمام کلیشه های عالم نگاهمان در هم گره خورد و مامان هم قند توی دلش آب می شد برای قد رعنای دخترش. روی مبل نشستم. سکوت فضای خانه را پر کرده بود و من و اهورا هر دو خیره شده بودیم به دسته گل زیبا؛ عطرش خانه را پر کرده بود و که باادکلن تلخ اهورا در هم پیچیده بود و شده بود همان عطری که همیشه دوستش داشتم. مامان لحظه ای به اهورا نگاه کرد و چشم هایش برق زد؛ می دانستم که مامان اگر مخالفتی نکنم دستم را در دست اهورا می گذارد از بس به این مرد سال ها زحمت داده بودیم و خودش را برایمان ثابت کرده بود. اهورا کمی روی مبل جا به جا شد و با تک سرفه ای جلوی کت مشکی رنگ براقش را نزدیک هم کرد. -حاج خانم اگر جسارت نباشه با خود دلارام خانوم هم صحبت کرده بودم. اگر اجازه بدید می خواستم... بعد به منی که خجلانه دانه های عرقم از پشت کمرم سُر می خورد رو کرد و با نگرانی ادامه داد
  9. چند روزی بود که به مطب هم نمی رفتم. نمی دانستم چطور استعفاء نامه ام را به اهورا بدهم. از صبح برای رفتن به خانه ی آقا خلیل مضطرب بودم. مدام لباس هایم را از کمد بیرون می ریختم و باز کمی آرام می شوم دوباره درست و مرتب سر جایش آویزان می کردم. بلاخره دم دم های غروب آماده شدم و دل از اتاق کندم. مامان طبق معمول میل و کنافش را دستش گرفته بود و لیف و رو میزی و این قبیل چیز ها می بافت؛ تا من را دید عینکش را از نوک بینی اش برداشت و همان طور عینک روی گردنش به وسیله ی آویز دور گرندنش رها شد تاب خورد. -داری می ری؟ به سمتش رفتم و مثل همیشه دامنش را بالا آوردم و ب*و*سه ای رویش نشاندم. -زود برمی گردم الهی قربونتون برم. دست هایش که داشت کم کم جان می گرفت نوازش گونه روی سرم کشید. شالم کمی عقب رفت که جلو کشیدم و مرتبش کردم. -با من کاری نداری مامان جان. میل و کناف را کنارش گذاشت و مقابلم ایستاد؛ یقه ی خرگوشی مانتو ام را صاف کرد و طوری که توجیه شوم آرام گفت. -فقط مینا یا مهری خانم حرفی زدن چیزی نگی مادر جان؛ بذار بگن؛ مهم اینه که تو احترام مادر و خواهر احمد رضا رو حفظ کنی. لبخندی به مهربانی مادرم زدم و با گفت چشمی از خانه بیرون زدم. تمام طول مسیر با خودم مرور کردم. "بذار مینا هر چی دوست داره بگه؛ تو هیچ چی نگو" اما مگر تا بحال گفته بودم؛ من که برای هیچ کس زبان نداشتم. از همان بدو ورودم مهر و محبت از صورت مهری خانم جوشید و من را با عشق به آغوش کشید و با عزت و احترام داخل هدایت کرد؛ شوکه به اطراف خانه نگاه کردم و روی فرش نویی که تازه خریده بودند و پهن کرده بودند خیره شدم. تمام محاسباتم غلت از آب در آمده بود؛ نه مهری خانم ترش بود و نه مینا که آرام سرش را زیر انداخته بود و به گوشه ای زل زده بود پرخاشگری می کرد. "نکنه دارم خواب می بینم؟" نیشگونی از پایم گرفتم که دردش بلند شد و ابروهایم در هم کشیده شد. بر خلاف همیشه مینا آرایشی در صورتش نبود و شاید این بار اولی بود که او را با آرایش غلیظ نمی دیدم. پوستش تیره تر بود و چشم هایش پر از حرف و بغض. مهری خانوم تا با سینی چای آمد سر پا شدم و سینی را از دستش گرفتم. نشستیم و فنجانی مقابلم گذاشت و همان طور که هنوز دستش از نعلبکی برداشته نشده بود خیره ام شد. -دلارم نمی دونم چی بگم. واقعا شرمندتم. بخاطر رفتار بدم ازت معذرت میخوام. مستاصل صدایم بلند شد. -از کی؟ از من؟ سرش را تکان داد. -بله. و بعد مینا چهار دست و پا نزدیکم شد و دستش را روی پایم گذاشت. -باورم نمیشه دلارام. باورم نمیشه که تو همچین کاری کرده باشی. به گریه افتاد و من با حیرت خیره اش شدم. -چرا گریه می کنی مینا؟ مهری خانوم نگاهش را از مینا گرفت و انگشتش را دور نعلبکی چرخاند. -واقعیتش اهورا زنگ زده بود و مجدد از تو خواستگاری کرد و گفت که تو بهش جواب منفی دادی اونم بخاطر مینا. مینا با صورتی پر از اشک دستم را گرفت و فشرد و چشم های من همچان داشت از حدقه در می آمد. -من راجع بهت بد فکر کردم. بهت خیلی تهمت زدم. خیلی اذیتت کردم. ولی حالا وقتی فهمیدم توی دلت چیه واقعا شرمنده شدم. تو از علاقت گذشتی که من به اون چیزی که می خوام برسم. و بعد به هق هق افتاد. هنوز توی خیابان ها راه می رفتم و گریه های مینا من را به خلسه وا داشته بود. لبخندی روی صورتم پهن شد. "پس اشتباه نمی کردم و جایی برای رسوخ کردن به دل دیگران هست. حتی اگر اون آدم مینایی باشه که همیشه از سر شرارت و دشمنی با من حرف می زد" این که مینا عوض شده بود و خود واقعی اش را نشان داده بود خوشحال بودم اما فراموشی اهورا هم کار آسانی نبود. شب ها با فکرش و نهی کردن از زندگی ام روی تختم غلت می خوردم و روز ها هم با نرفتن سر کار و رو برو نشدن با آن خود را فریب می دادم. روزنامه ها را می گشتم تا یک کار خوبی پیدا کنم و از زیر دِین اهورا بیرون بیایم. روزم با رفتار خوب خانواده ی احمد رضا که پرپر شده بود و به آسمان ها پرواز کرده بود پر از انرژی ام کرده بود که من مسیر طولانی ای را به یاد دوران دبیرستان دویدم. دیدم چقدر در این سال ها افت کردم و دیگر نفس کم میاورم. اما تماس شیدا و خوشحالیش باعث شد انرژی ام مضاعف شود و باز بدوم. هنوز تن صدای ذوق زده ی شیدا زیر لاله های گوشم جای خوش کرده بود. -دلارام باورم نمیشه به یک مرتبه بهزاد انقدر عوض شده باشه. از قبل هم بهتر شده. نمی دونی چه حالی دارم. نازنین رو اورد و کلی ازم معذرت خواهی کرد. اما دلارام واقعا گیجم. گیجم از این که چرا خواست طلاقم بده و چطور شد که به یک مرتبه تصمیمش عوض شد. لب زدم. "همون بهتر که ندونی. فقط خدارو شکر کن که همه چیز درست شد. باقیش مهم نیست. مهم خوشبختی الانته" و بعد رو به آسمان سیاه که پر از ستاره های درخشان بود و با نور چراغ برق ها تابلوی نقاشی زیبا تری خلق کرده بود باز کردم و کششی به بدنم دادم. "آخ خدایا شکرت" چشم بستم و از ته دل بار دیگر نالیدم. "خدایا مهر مینا رو تو دل اهورا بنشون تا مینا هم بعد از این همه سال به مراد دلش برسه. خدایا من به خوشبختی هر دوشون راضیم. حتی اگر خودم تا آخر عمر تنها بمونم و به اهورا نرسم." حس خوبی بود. حس این که کینه را از دل بیرون بریزی و خوشبختی دیگران را بخواهی. مثل پر کاهی این سمت و آن سمت می پریدم و خیابان ها را رد می کردم.
  10. تا بحال این طور اهورا را رنجیده ندیده بودم. اما مینا چه می شد؟ گر چه مینا با من از سر بی مهری تا کرده بود اما دور از انصاف بود که بعد از سال ها به مراد دلش نرسد؟ نالیدم. -من رو ببخش اهورا. و بعد پا تند کردم و راهرو باریک را دویدم. بهزاد تکیه به در ماشین مشکی رنگش داده بود با دستش روی بدنه ی ماشینش فشار می آورد. تا مرا دید پاکت را از دستم کشید و به جواب آزمایش ها چشم دوخت. دست هایش رها شد و تنش کرخت و سست شد. -من چیکار کردم؟ چرا سعید با من این کارارو کرد؟ همان جا نشست و دستش را روی سر بی مواش گذاشت و هق زد. به خیابان شلوغ چشم دوختم و تا چشم های خیسم را وادار به وانمود کردن کنم. حال فصل بهار زندگی بهزاد و شیدا بود نباید اشک می ریخت. باید پاییز سرد و دلچرکین زندگی اش را همان جا در گذاشته جا می گذاشت و به فکر آینده می بود. -پاشید آقا بهزاد. پاشید. از میان گریه هایش گفت. -الان چیکار کنم؟ قلب شیدا رو شکستم الان چیکار کنم؟ بد جوری نارو خوردم. سعید رفیقم بود چطور با من این کار رو کرد؟ که شیدا رو به دست بیاره؟ بعد مشتی به زمین کوبید. -ای نامروت. اون با تحریک کردنم به خیانت شیدا و با آزمایش دی ان ایی که اشتباه بوده زندگیم رو خراب کرد. الان چطور این زندگی رو جمع کنم. اشکم را پاک کردم و لبخندی روی صورتم نشاندم. -شیدا دوستتون داره پس حتما می بخشه. خدا خیلی بزرگه. می دونید آقا بهزاد توی چشم های شیدا یه حرفی بود که حتی باعث شد به خانوادش هم حرفی نزنه. اون مطمئن بود زندگیش دوباره رو پا میشه. بعد به آسمان صاف خیره شدم و زمزمه کرد. "تا لحظه ی شکست به خدا ایمان داشته باش... خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید" ××××
  11. ×××× -مادر یک لحظه بشین. چیه مدام تو خونه رژه میری؟ دست هایم را در هم قلاب کردم و فشردم و به لب هایم نزدیک کردم؛ هایی رویش پاشیدم. سرد بود؛ یخ زده بود در حالی که خانه را با باد تند کولر مطبوع نگه داشته بودیم. روی مبل روبرویی مامان نشستم و مامان لبش را گزید. -الان اتفاق خاصی نیوفتاده که. دعوتت کرده خونشون. آب گلویم را قورت دادم. -مامان شما دیگه چرا؟ شما که می دونید من از این که حرفی پشتم باشه بیذارم. من به خواستگاری اهورا جواب منفی دادم که حرف و حدیثا بخوابه و خانواده ی احمد رضا هم ازم ناراضی نباشن. الان دعوتم کردن که باز مهری خانم چی رو روی صورتم بکوبه؟ مینا تحقیرم کنه و تهمت بزنه. دستم را روی صورت یخ کرده ام کشیدم. -قبول کنید سخته. دیگه طاقتش رو ندارم. نمی دونم آقا جون برای چی دعوتم کرده خونشون. از ترس تمام بند بند اندام لاغر و کشیده ام می لغزید. مامان روسری نخی روی سرش را کمی مرتب کرد و چنگی به دامن مشکی رنگش زد و با استیصال از روی مبل بلند شد. چشم هایم که به تار های سفید موهایش افتاد غمم گرفت. "آخه مامان تا کی باید بار مشکلاتم رو یدک بکشید." با قدم های آرامش که پاهای پرانتزی شده اش را بیشتر به چشم می آورد به سمت آشپزخانه قدم گذاشت. -حالا بیا یه چای با هم بخوریم. چای گل گاوزبون تا آرومت کنه. لبخندی روی صورتم نقش بست. سر پا شدم و کنارش رفتم و صورت شکسته و در عین حال مهربانش را با ملایمت ب*و*سه ای نشاندم. با چشم هاییی که برق می زد به صورت خونسردش که در پشت چشم خاکستری اش دلهره و دلواپسی خوابانده بود را با عشق نگاه کردم. بعد از خوردن چای و کمی با مامان صحبت کردن باز صدای گوشی ام در خانه پیچید؛ چنگی به پایم زدم و حس کردم چنگم از شلوار کتانم نفوذ کرد و پایم را خراش انداخت؛ البته این در حد حس بود و از گز گز بدنم به چشم خورد. "نکنه آقا جون باز زنگ زده؟" هنوز تنم از تماس یک ساعت قبلش در لرزش بود مخصوصا با دعوت کردنش به خانه اشان. با اضطراب به سمت مامان چرخیدم. مامان فنجان چایش را روی نعلبکی گذاشت. -جواب بده مادر. شاید کسی کار واجب باهات داشته باشه. صندلی را عقب کشیدم و به پذیرایی رفتم واز روی میز گوشی را برداشتم. با دیدن اسم ذخیره شده ی اهورا لبم را به دندان گرفتم؛ هنوز آمادگی حرف زدن با این مرد مهربان را نداشتم. صدای زنگ گوشی بی وقفه می خواند و همین در دلم آشوبی به پا کرده بود. گوشی را در دستم فشردم و به گوشم نزدیک کردم. صدای فریاد اهورا در گوشی پیچید که با وحشت جواب دادم. -چی شده اهورا؟ -زود بیا به آدرسی که می دم. تند تند نفس کشیدم. -بگو از نگرانی مردم اهورا. -دلارام جواب آزمایش رو گرفتم. بعد مکث کوتاهی کرد که من در همان جا نفسم بریده شد و با تعجیل پرسیدم. -خوب. -نازنین دختر بهزاده. می دونی این یعنی چی؟ یعنی بهزاد تمام مدت اشتباه می کرده. تمام بدنم کرخت شد و لرز بر جانم نشست؛ همان جا روی مبل نشستم. -ر...راست میگی اهورا.. دیگر صدای آن سمت گوشی را نمی شنیدم؛ فریاد زدم. -راست می گی؟ "خدایا شکرت! خدایا! شیدا" با یادآوری چهره ی درهم شیدا اشکم سرازید شد. با فریادم مامان مقابلم بالا و پایین پرید اما من حتی صدای مشوش مامان را هم نمی شنیدم؛ وقتی دید جوابش را نمی دهم گوشی را از دستم بیرون کشید و شروع به ادامه ی مکالمه با اهورا را داد. سر پا ایستادم و دسته ی مبل را فشردم. "بهزاد بهزاد. امیدوارم شیدا روزی بتونه تو رو ببخشه." سر از پا نمی شناختم اما انقدر در شوک بودم که حتی نحوه ی بروز هیجاناتم را هم گم کرده بودم. تا مکالمه ی مامان تمام شد گوشی را از دست مامان گرفتم. مامان آنقدر خوش حال بود که به گریه افتاده بود. "باید با بهزاد حرف بزنم. باید این خبر رو بهش بدم." وقتی این خبر را به بهزاد دادم مثل من چند لحظه به شوک رفت و سکوت کرد و بعد فریاد زد و از خوشحالی به گریه افتاد و بعد التماس گونه نالید. -وای شیدا...وای شیدا. من باهاش چیکار کردم؟ -کار هایی که کردی بمونه برای گذشته به فکر این باش که قراره چطور جبران کنی. آقا بهزاد بد جور باهاش تا کرده بودی. باید تمام زورت رو بزنی که از دلش در بیاری. یعنی باید بتونی. نا خوداگاه به گریه افتادم. بعد از این که کمی به خودم مسلط شدم سراغ اهورا رفتم تا جواب آزمایش را از آن بگیرم. برای این که قرار بود جواب آزمایش را به دست بهزاد برسانم با عجله پاکت جواب آزمایش را از دست اهورا کشیدم که محکم آن را گرفت و رهایش نکرد. مکث کردم و باز از آن نگاه گر گرفتم. نگاه درهم اهورا خنجری بر -بذار برم. آقا بهزاد منتظره. چنگی به موهایش زد و من باز همان حس سرکشم بیرون خزید؛ به هم ریختن موهایش. وقتی برق نگاهم را دید تلخ خندید. پایم را روی سالن آزمایشگاه فشردم و با رها شدن پاکت دست هایم شل شد و کنار تنه ام پایین آمد. اما هنوز نگاهش مرا درخود حل کرده بود. به سختی از جاذبه ای که در دو چشمش داشت بیرون رفتم و برگشتم.
  12. ×××× نگرانی روانم را به بازی گرفته بود. گوشی را در دستم فشردم. "بیا دیگه" از ته سالن بیمارستان به سمتم پا تند کرد؛ تا من را دید روپوش سفیدش را کمی در تنش صاف کرد و گوشی دستش را داخل جیبش فرو کرد. همان طور که به من نزیدک می شد توصیه هایی هم تند تند به پرستار می داد. -سلام اهورا. همه چیز خراب شد. زود نجنبیم تمام نقشمون خراب میشه. به سمت اتاقش پا تند کرد و من هم پشت سرش دویدم. -خب بگو ببینم چی شده؟ چرا انقدر مضطربی؟ -شیدا با حال بد زنگ زد و گفت آخر هفته میرن محضر و روز طلاقشونه. لحظه ای ایستاد و با حیرت صدا بلند کرد. -به این زودی؟ نادمانه نگاهش کردم. -برای همین بهت زنگ زدم واومدم این جا. اهورا یه کاری بکن. پس این جواب آزمایش کی آماده میشه؟ چانه ی تراشیده شده اش را دستش گرفت و چند نفس عمیق کشید. گوشی اش را از روپوش سفیدش بیرون کشید و با دوستش تماس گرفت. بی حال بودم؛ از وقتی که شیدا با آن حال تماس گرفته بود و تاریخ طلاقشان را گفته بود مستاصل به همه جا چنگ می زدم؛ مثل ماهی ای که از بی آبی در خشکی لب هایش را باز و بسته کند محتاج اکسیژن بودم. روی صندلی پلاستیکی نشستم و خیره شدم به هر فردی که از مقابلم با سرعت رد می شد؛ پنداشتم که در دل تک به تک این آدم هایی که در حال این ور و آن ور رفتن هستند دردی بزرگ نهفته است. اهورا آسوده خاطر تماسش را قطع کرد و کنارم نشست. -آروم باش. مهران گفت تا فردا جواب آزمایش آمادست. به تته پته افتادم. -اهورا اگر جواب آزمایش دی ان ای اون چیزی که می خوایم نباشه چی ؟ با لب های باریکش لبخندی زد؛ لبخندی مصمم و و خونسرد که دلم را گرم کرد. -ان شاالله که همه چیز درست میشه. نگران نباش. همان طور خیره شدم به صورت کشیده و استخوانی اش؛ مردی که روزی عشقش را در دلم پرورانده بودم و حال هم کم کم به عمق وجودم قدم می گذاشت؛ قبل از آن که نگاهم را از صورتش بگیرم و دست از کنکاژش بکشم چشم هایش غافلگیرم کرد و لحظه ای نگاهمان در هم گره خورد. خجل شدم و به سختی نگاهم را به طرف زنی که روی ویلچر بود کشاندم اما می دانستم گونه هایم سرخ شده و گر گرفته ام. بریده بریده خندید و من این بار از شدت خجالت عرقم را از پیشانیم پاک کردم. آب گلویم را قورت دادم و ایستادم. -من دیگه کم کم رفع زحمت کنم. ممنونم اهورا. اما اهورا همان طور بازویش را روی پایش گذاشت و به من خیره شد. لحظه ای مکث کرد و بعد مقابلم ایستاد. -دلارام نمی خوای جواب خواستگاریم رو بدی؟ سرم را پایین انداختم و با دکمه ی مانتوی نازکم بازی کردم؛ دیگ گر گرفتگی تا گوش هایم هم رفت حس کردم حال سرخ هم شده. -اهورا ... تو ازم یک جواب منطقی خواستی. پس جواب منطقیم نه! از دستم دلخور نشو. تو تو این سال های تنهاییم واقعا همیشه هوام رو داشتی. اسمش اداء کردن دِین برادری بود که در حق احمد رضا داشتی اما بهم بی علاقه هم نبودی. سریع دستش را بالا آورد. -نه اشتباه نکن. تو اون سال هایی که احمد رضا بود تو فقط برام یک خواهر بودی. اما حالا... سرش را پایین انداخت. به اطراف خیره شدم و برای فرار از این شرایط گفتم. -به هر حال مینا چند ساله که به پات نشسته. کاش یک بار هم علاقه ی اون رو تو زندگیت لحاظ می کردی. بهتره بهش فرصت بدی تا... به حرف هایی که می زدم ایمانی نداشتم اما باید طوری اهورا را برای همیشه از زندگی ام بیرون می انداختم. -مینا؟ من هیچ وقت به مینا علاقه مند نبودم و هیچ وقت هم... میان حرفش رفتم. -به هر حال جواب من منفیه. خواهش می کنم دیگه راجع به این مسئله حرف نزن. چشم هایش سرخ شد؛ دستی به گلویش برد و کراواتش را پایین کشید. -یعنی... مصمم ایستادم. -یعنی همین. جوابم منفیه. خیلی راجع به این مسئله فکر کرده بودم. یعنی از آن روزی که با مینا ملاقات کرده بودم تا الان مدام گذشته را مرور می کردم. روز ها به این فکر می کردم که شاید مینا هم حق داشت تا همیشه با من سر جنگ داشته باشد. شاید اگر من هم جای او بودم و می دیدم این گونه اهورا کسی دیگر را می خواهد با آن فرد پرخاشگر که هیچ از سر جنگ می گفتم. مگر من با فهمیدن دختر دایی اهورا، مریم تن به ازدواج ندادم. در حالی که این پیشنهاد ازدواج فقط از جانب مادر اهورا بود و اهورا هیچ علاقه ای به مریم نداشت و شب ها هم تمام حس ترحمم به مینا عوض می شد با اذیت هایی که به من داشت. پا تند کردم و از راهرو بیمارستان پای بیرون گذاشتم در حالی که اهورا هنوز چشمش به مسیر رفتن من بود. صدا بلند کرد که توجه چند نفر به سمتس کشیده شد. -دلارام صبر کن. من عقب نمی کشم. خودتم خوب می دونی. به سمتم دوید و از مچ دستم گرفت و کشید. -الان چی شده؟ دلت برای مینا سوخته؟ سکوت کردم. هم دلم برای مینا می سوخت و هم عذاب وجدان با دست های زمختش بر جانم افتاده بود و رهایم نمی کرد.
  13. ×××× بی هوده و بی جهت می خندیدم. مامان کیسه های میوه هارا دستم داد. -دلارام تو یه چیزیت هست مادر. کیسه ها را در دستم تاب دادم و پشت مامان قدم برداشتم. -چطور مامان؟ بده خوشحال و شادم؟ یکی از گوش هایش را سمتم نزدیک کرد و ابرویی بالا انداخت. -برای اومدن خواستگار انقدر خوشحالی؟ فکر می کردم با شنیدن اسم خواستگار یکی بزنی تو سرمن یکی هم بزنی تو سرخودت. یعنی سری های قبل که خیلی تند برخورد کردی ولی حالا سر از پا نمی شناسی. عجیبه واقعا. بغضم را قورت دادم و دوباره لبم را به خنده باز کردم. مامان چه می دانست که چه می کشم؟ که اهورا اگر با دختر دایی اش مریم ازدواج کند چه به سرم می آید؟ باید برای این که روی پا می ماندم تظاهر می کردم و حال با خواستگاری مهری خانم برای احمد رضا خواستگاریش را قبول کردم. -مامان یعنی قبول نکنم بیان خواستگاری؟ خوبه همیشه خودتون بهم اصرار می کردید ها. بعد تلخ خندیدم که دور از چشم مامان نماند. -به نظرم احمد رضا پسر قلب پاکیه. جز مینا خانواده ی خوبی داره. و با یادآوری مینا دندان هایم را روی هم ساییدم. جلوی یک روسری فروشی ایستاد. -پس بیا یه شال خوش رنگ بخر که باید فردا شب سرت کنی. باز هم میگم تا کامل نشناختیمش بهشون جواب مثبت نمی دیم ها. من خانواده ش رو اصلا نمی شناسم. خود پسره رو هم چند بار بیشتر ندیدم. سر تکان دادم. -صد البته. اما من می شناختم. همان چند بار با رفتار های صاف و صادقانه اش پی به ریشه ی درونیش برده بودم. اگر اهورا هیچ وقت در زندگی ام نبود شاید اولین انتخابم احمد رضا می بود؛ چون از آدم های صاف و ساده و بی شیله پیله خیلی خوشم می آمد و حال با فرصت پیش آمده باید احمدرضا را مرهم درد هایم می کردم؛ مرهم زخم هایم؛ مرهم این که اهورا بی تفاوت من را کنار گذاشت و قرار است با دختر دایی اش ازدواج کند. با خود نالیدم. "باید فراموشش کنم. اهورا دیگه برام تموم شد. تموم شد. تموم شد..." به یک مرتبه شانه هایم تکان خورد و از رویای تلخ آن روز ها بیرون پریدم و زمزمه کردم. "برام تموم شد" زنی لاغر جسته و ریزه کالسکه به دست مقابلم ایستاده بود و نگرانی از نحوه ی تکان دادن شانه ام نمایان بود. -خانوم شما حالتون خوبه؟ چرا نشستید لب جوب؟ هنوز تصویر اهورا، مینا، مامان، احمد رضا، فرشته ، حسین... مثل فیلمی از جلوی چشم هایم رد می شد و من در خاطرات محو بودم. با تکان بیشتر شانه هایم از تمام وابستگی هایم بیرون آمدم و با ترس خیره شدم به زن لاغر. -خانوم حالتون خوبه؟ کیفم را به چنگ گرفتم و دویدم. به صدای فریاد خانوم توجهی نکردم و باز حرف مینا در گوشم هاونگ شد. "یعنی هیچ وقت احمد رضا رو دوست نداشتی" بیشتر فریاد زدم. "دوستش داشتم. من احمد رضا رو دوست داشتم" دیگر نفسی برایم نمانده بود. خیره شدم به آسمانی که خورشیدش سرخ رنگ در حال محو شدن بود. "خدایا خودت از دلم خبر داشتی. میدونی که بعد از ازدواجم به کل اهورا رو فراموش کردم. خودم رو وقف احمد رضا کردم؛ خودت شاهدی؛ احمد رضا به خاک نرگسم قسم." دست هایم را روی صورتم کشیدم. من هیچ وقت خاک نرگس را تا بحال قسم نخورده بودم اما برای دل خودم قسم خوردم برای احمد رضایی که دیگر نبود.
  14. تا عصر پیشم ماند و من راجع به دوستان دانشکده پرسیدم و وقتی اسم اهورا آمد سرخ شدم و سرم را پایین انداختم. باز هم به جان ناخون هایم افتادم و جویدم. -خبری ازش نداری؟ -چرا تند به تند می بینمش. و بعد به صورتم خیره شد. -رفتارت باهاش خیلی بود دلارام. خیلی بد بود. اما بادمجون بم عافیت نداره. نگران نباش حرصش که بخوابه بازم بیخ ریشته و می پره وسط زندگیت. فعلا کمی عصبیه. با حرفش پرز نداشته ی موکت کف اتاق را کندم. فرشته با شیطنتی از دو طرف صورتم گرفت و کشید و شکل خنده ی روی صورتم را بیشتر کرد. -آی آی. تابلوعی ها؟ فکر نکن فرشته نفهمید. ×××× قرار شد برای ختم قرآن خانه ی مینا برویم. برای در آوردن لج مینا هم که شده بود باید می رفتیم. فرشته از قبل نهار خانه ی ما بود. مثل قبل شیطنت نداشتم یعنی کلا دختر آرامی بودم اما مرگ حسین گوشه گیر ترم کرده بودم. فرشته خانه را روی سرش گذاشته بود. شوق داشتم چون زینب را هم آن جا می دیدم. دوست داشتم بروم زیر چادرش که همیشه بوی خوبی می داد و تمام درد هایم را هق بزنم. آماده شدیم؛ من باز با لباس سرتاسر مشکلی جلوی اینه به صورتم خیره شدم. فرشته به سمتم آمد و با رژ خودش روی لب هایم کشید که همین باعث شد صدایم بلند شود. -عه فرشته اون رژ توعه. رژ شخصیه چرا رعایت نمی کنی اصلا. بیخیالی گفت و کنارم کشید و روی صورتش آرایش ملایمی کاشت. فرشته انقدر این دست و آن دست کرد و وقت کشی کرد که نیم ساعت دیر رسیدیم. داخل حیاط که شدیم و ازدحام کفش ها را توی حیاط جلوی در دیدیم لب برچیدم. -بیا خانوم. دیر شد. فرشته بی تفاوت جلو رفت و کتانی های سفیدش را از پایش در آورد و وارد خانه شد. اما من گوش سپردم به آیات قرآنی که با صوت خوانده می شد و تمام بدنم را کرخت کرده بود. انگار لحظه لحظه در گوشت و خونم نفوذ می کرد و کم کم کل قلبم را روشن می کرد. همان طور روی دو پله ی مقابل در نشستم و گوش سپردم به آیاتش. چشم فشردم که احمد رضا را که مقابل در ایستاده بود دیدم. لبخندی زیبا روی صورتش پر کرد و من باز چشم بستم و جان و دلم را در آیات قرآنی حل کردم که با صدای مادر اهورا سریع چشم باز کردم و سر پا شدم. سلام کردم اما مادر اهورا نه مرا دید و نه صدایم را شنید. با فاصله از من ایستادند و مشغول صحبت شدند؛ لحظه ای بی اختیار از خدا خواستم که اهورا را هم این جا ببینم اما هر چه سر چرخاندم نبود. فرشته از داخل خانه سرش را از در بیرون آورد. -نمیای داخل؟ -تو برو من میام. دوباره روی زمین نشستم و بند کفشم را آهسته آهسته باز کردم و شرمگین از رفتار بدی که با اهورا داشتم لب فوقانیم را داخل داهنم بردم. "باید ازش معذرت بخوام." همان لحظه مادر اهورا که زنی محجبه و به شدت دوست داشتنی بود دست دختر جوانی را گرفت. -مریم اگر خودت رضایت بدی و دلت با اهورا باشه ما پا پیش بذاریم. نمی خوام بیایم و اگر جوابت منفی باشه داداش ناراحت بشه و شرمگین. متوجه منظورم که هستی. دختر قد بلند و زیبا لبخندی زد و سرش را پایین انداخت که چشم های من از حدقه در آمد. بند کفشم را محکم کشیدم و آب گلویم را قورت دادم. دختر با صدای نازکش با کلی سرخ و سفید شدن آهسته گفت. -خود اهورا این درخواست رو داره؟ مادر اهورا ضربه ای روی شانه ی دختر نشاند. -معلومه. از خداشم هست. کی بهتر از تو که هم اخلاقش اومده دستت هم با چم و خم خانواده آشنایی. روی سر دختر را ب*و*سید و وارد خانه شدند. "اهورا تو..." تصور اهورا آن هم کنار آن دختر بیشتر از ظلمات برایم نبود. بغض به گلویم چنگ زد. نمی دانم چه شد که سریع از روی پله بلند شدم و با قدم های تند از حیاط بیرون زدم. لحظه ای مقابل در اهورا را دیدم آن هم بعد از چند ماه. چشم هایش برق زد و تکیه اش را از دیوار گرفت. باز بغضم را خوردم؛ باز ناخون هایم را داخل کف دستم فرو کردم و باز نهی کردم هر قطره ای که نزدیک بود ببارد؛ حق باریدن نداشتند؛ نه هرگز! اصلا فراموش کردم که چند دقیقه پیش آرزوی دیدارش را داشتم و می خواستم آن آزرده خاطری که پیش آمده را حل کنم؛ فراموش کردم که با فرشته آمده ام و او حال منتظر من در خانه نشسته است؛ حتی بوی چادر زینب را هم فراموش کردم فقط با خشم تمام آن پله ها را پایین رفتم. اهورا و احمد رضا همان طور با حیرت نگاهم می کردند و من زخم دلم را نمک می پاشیدم. "چرا اهورا چرا؟ بعد می نالیدم. "چی چرا؟ مگه قول و قراری گذاشته بودید؟" پایم را روی آسفالت کوبیدم و بلند فریاد زدم که صدایم با صدای ماشین های پر سرعت در حال حرکت در هم پیچید. "دوستت داشتم اهورا. دوستت داشتم." انگار که آینه ای در ذهنم باشد به خود پوزخندی زدم. "تو بله...آیا اونم دوستت داشت؟"