hasti

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    290
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

آخرین بار برد hasti در جون 2

hasti یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,401 Excellent

درباره hasti

  • درجه
    پنج ستاره

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,203 بازدید کننده نمایه
  1. سلام عزیزم. مرسی که خوندی و پسندیدی. ممنون که همیشه همراهیم میکنی.
  2. #پارت_یازدهم از اتفاقی که پیش بینی اش را کرده بود و خوفش را داشت به پیش چشم دید. چه می توانست بگوید؟ چه حرفی تسکین روحش بود که بگوید و صورت سرخش را آرام کند؟ نرگس نگاهی به امیر کرد که سر به زیربرده بود و دانه های برنجی که از بشقابش روی میز ریخته بود رامی شمرد و او بیشتر از قبل شرمگین شد. صدای محکمش روی دهان سارا کوفت و خاتمه ای به داد و هوار هایش شد. -دیگه کافیه. برو تو اتاقت. سارا دهانش روی هم قفل شد و امیر دستش را روی دست نرگس که می لرزید گذاشت. سارا تمام جوش و خروشش را با قورت دادن آب گلویش قورت داد و به امیر که مستاصل به صندلیش چسبیده بود نگاه کرد. -من...من فقط خواستم بگم که طاقت اشک هاتون رو ندارم. حتی اگر شما مشکلی با این قضیه نداشته باشید بازم من از تحملش قاصرم. بابا کاش یک کم مدیریت می کردید. خانه به خاموشی و سکوت رفت که سارا را به سمت اتاقش کشاند. در را که پشت سرش بست تازه نرگس توانست پلک بزند. دستش از زیر دست امیر بیرون کشیده شد. امیر چنگی به موی کم پشتش کشید. -حق با سارا ست. من نتونستم مدیریت درستی داشته باشم. کت مشکی اش را که از روی دسته ی مبل برداشت چشم نرگس روز های سیاه زندگیش را جلوی چشمش دید و مشتش را روی میز زد. -امیر خودت رو سرزنش نکن. تو تمام سعی ت رو کردی. نفس عمیقی کشید و تنها با گفتن این حرف خانه ی غم زده را پشت سرش بست و رفت. " کاش زندگی روی دور دیگه ای بود نرگس. اون وقت هممون کنار هم خوشحال بودیم." سارا گوشش را از در جدا کرد و با ترش رویی لب زد. -امیدوارم کمی حرفم تکونتون داده باشه بابا. بخواید به این اوضاع سامان بدید. روی تختش دراز کشید وبی حرکت ماند. تنها خیره شد به سقف و روز های کودکیش را دید. کودکی ای که هر وقت در اوج شادی بودند یا تماس پروین مانعش بود یا حضورش. پروین امیر را تنها برای خودش می خواست. انقدر فکر کرد که جمجمه ی سرش سنگین شد و شقیقه هایش نبض زد. انقدر در همام حال ماند که کم کم بعد از چند ساعت به خواب رفت. صبح که دل از تخت کند تازه به رفتار دیشبش فکر کرد. نمی دانست چطور و با چه رویی از اتاقش بیرون بیاید. شانه را با حرص روی موهای خرمایی که نور افتاده داخل اتاقش رنگ موهایش را طلایی کرده بود زد و با برس چند بار روی سرش کوفت. "وای سارا چیکار کردی" وارد آشپزخانه که شد و میز صبحانه را دید به درش تکیه زد و دست هایش را به آغوش کشید. می دانست که حرکت بدی داشته و باید از دل امیر و نرگس در می آورد در حالی که شب خوبشان را هم بهم زده بود. صدای دمپایی های نرگس را که در پایش لغ لغ میزد شنید هوشیارشد که تکیه اش را از در گرفت. دهانش عاجز به هر حرفی بود اما به سمتش برگشت و تا لبخند همیشگیش را دید شهامتش بالا رفت. -صبح بخیر. نرگس مقابلش ایستاد و طره ای از موی سارا را پشت گوشش برد. سارا سرش پایین رفت و چشمش پر شد. -مامان! می دونم خیلی تند رفتم. شب شما رو هم به هم زدم. واقعا شرمندم. نرگس لبخند پررنگی زد. -بیا صبحانت رو بخور. این خونسردی نرگس همیشه آرامش اش بود. گونه اش را ب*و*سه ای زد و سریع پشت میز نشست.
  3. #پارت_دهم *** هنوز تک به تک واژه های محمد حسین ملکه ی ذهنش بود؛ تمام حواسش را پیشش در همان آغوش بزرگ جا گذاشته بود. حتی اصرارش برای رساندنش تا در خانه هم برایش شیرین بود اما همسایه ها را چه می کرد؟ الان صفی از زن های محله جلوی درشان نشسته بودند و هر کسی سبزی های خرد نشده اش را آورده بود و با هم مشغول پاک کردن سبزی بودند که دهانشان هم به غیبت می جنبید.داخل کوچه پیچید. اما دلش به یک باره ریخت و رنگش پرید. سرش را دوبار به نبش کوچه کنار سوپری چرخاند. اما دیگر آن مرد را ندید. شاید خطای دید بوده شاید هم اشتباهی رخ داده که حس کرد مردی که چند هفته قبل تعقیبش کرده بود را مجدد دید. کوله اش را بالا کشید و با قدم های بلند پیش رفت و ندید که مرد از پشت تیر چراغ برق بیرون آمد و با حسرت به دور شدن سارا چشم دوخته است. مرد دستی به صورت گندمی چروکیده اش کشید و سیگاری از جیبش در آور و آتش زد. دوده اش در حلقش بالا و پایین شد و دوباره راه برگشت را تلو تلو خوران پیش برد. آیا باز هم تصمیم داشت سراغش بیاید؟ او که انقدر پنهانی مسیر دانشگاه تا خانه اش را به دنبالش افتاده بود این مسیر را از بر بود. شاید دیدار های پنهانی تنها دلخوشی این روز های کسالت بار و آشفته اش بود؛ مردی که در مرداب لجن زار زندگی غرق بود حداقل این اتفاق آرامش می کرد. تا شب به امید آمدن امیر سر شد و خودش را با بوم گوشه ی اتاقش سر گرم کرد. رنگ روغنی سبز را روی قلموی باریک مالید و روی بوم سفیدی که نصفش را آبی آسمانی کرده بود کشید. این انتخاب رنگ بی اختبار بود که نوک قلمو را جلوی چشمش گرفت و با دقت به فرچه اش چشم دوخت. -اعتماد، آرامش. یعنی دیدار با حسین این تاثیر رو روم گذاشته؟ با تقه ای که به در خورد سرش به سمت در سفید که رویش را کاغذ نقاشی شده از چشم نرگس رویش بود کشیده شد. امیر این نقاشی را سالیان پیش به نرگس هدیه داده بود و انقدر برای نرگس با ارزش بود که برگه را گرفت و روی زانو افتاد و آرام اشک هایش را روی گونه اش سُر داد. از آن روز آن نقاشی برای سارا هم مهم شد و با کلی اصرار نقاشی را گرفت و به در اتاقش زد. باز تقه ای به در خورد. سارا از روی صندلی بلند شد و صدا بلند کرد. -بیاید تو. نرگس آرام در را باز کرد و سارا رنگ آرامش را از صورتش خواند که لبش به لبخند باز شد. -بابات اومد. فقط خواهش میکنم حرفی بهش نزن. اون خسته ست. سارا سکوت کرد و به صفحه ی خاموش مانیتور کامپیوترش چشم دوخت. در را بیشتر باز کرد. -میز رو چیدم. زود بیا. در را که بست سارا مشغول جویدن ناخون سبابه اش بود. دو دستش را روی هم کشید و منزجر شد از این عرق دستش. نرگس میز شام را به زیبایی آراسته بود و با دیس زرشک پلو از آشپزخانه بیرون آمد. سرش به سمت در سرویس دستشویی چرخید. -بابات رفت دست و صورتش رو بشوره؟ سارا بلند شد و دیس را از مادرش گرفت. -ندیدمش هنوز. مردد به میز چشم دوخت و دنبال جایی برای دیس برنج گشت. تا چشمش به مرغ های طلایی سرخ شده نشست بویش را تازه استشمام کرد و معده اش صدایش درآمد. نرگس پارچ دوغ را کنار کشید و جا برای دیس باز شد. امیر حوله به دست وارد شد که سارا سریع گفت. -سلام بابا. امیر پیشانی سارا ب*و*سه ای زد و پیشانی بلندش به ریشش خورد و خارشش گرفت. امیر دیس را طرف نرگس گرفت و نرگس دو کفگیر از آن کشید. سارا هنوز مشغول بازی با یک کفگیر برنجش بود. قاشق را دوباره روی بشقاب رها کرد و کمی صندلیش را عقب کشید. نرگس و امیر با صدای بلند صندلی که روی سرامیک سفید کشیده شد خیره اش شدند. امیر غذایش را قورت داد. -چرا غذات رو نمی خوری بابا جان؟ سارا هنوز اتفاق های دیروز را فراموش نکرده بود. گرچه چند ساعتی با محمد حسین خوشی کرده بود اما نمی توانست این شرایط را تحمل کند. بشقابش را عقب کشید و لیوان خالی را در دستش گرفت و خنکیش را لمس کرد. امیر پارچ را جلو برد. -مثل آدم هایی هستی که حرف داره. آره بابا؟ نرگس با صدای گرمش وسط پرید. -نه امیر جان. حتما کلاس هاش خسته ش کرده. او مجال ادامه ی حرفش را نداد. -بهتره بگید شرایط خونه. همین شرایطی که توی خونه ی ما حاکه. نرگس چشم غره رفت. -سارا تو قول دادی! حق تو نیست که شکایت کنی. امیر پارچ را روی میز گذاشت و دست هایش را در هم قفل کرد.
  4. تقه ای به در خورد، تن پروین دیگر نلرزید. هنوز رد اشک روی پوست به رنگ مرده اش کشیده می شد، هنوز آنچه شنیده بود را هضم نکرده بود. باز تقه ای به در خورد و صدای خش دار مادرش بلند شد. -پروین مامان. پروین مامان جان در رو باز کن. حتی قدرت پلک زدن نداشت . انقدر به دیوار مقابلش خیره شده بود که انگار قصد داشت دیوار را با تیزی نگاهش سوراخ کند. در سرش حباب و نافهمی از شرایط و اتفاق های پیش آمده بود که داد محکم پدرش، کوبش مشت های مداوم برادرش و گریه ی سوزناک مادرش را نشنید. درست لحظه ای که اسمش را شنید خون در رگ هایش به جوشش افتاد و مردمک چشمش به سمت در کشیده شد. -به روح هانیه قسم ت میدم. جواب بده دختر... آرام پایش را به پایین تخت انداخت. تلو تلو روی موکت پای گذاشت. در را که باز کرد مادرش اشکش را کنار کشید و نالید. -خوبی مادر؟ مادر مریض ت رو نگران کردی دخترم. الان سرت گیج نمیره؟ می تونی سر پا بایستی؟ پروین آب گلویش را قورت داد و با چشم های متورم سر تکان داد اما همان لحظه حس کرد که مایع داخل سرش هم تکان تکان خورد و فشار روی پیشانیش بیشتر شد. پدرش دکمه های پیراهن سیاهش را یکی یکی بست و نگاه پروین روی رنگ مطلق خاموشی آن ثابت ماند. با تکان خوردن لب پدرش با آن ریش گندمی نگاهش را بالا سوق داد و لب خوانی کرد. -باید بریم. حاضر شو باید برای خاک سپاری بریم. گوشه ی لبش بالا رفت. برادر جوانش در یک عانی به چشمش پیر و شکسته به نظر رسید که یک شبه کمرش شکست. چند بار به موهای مجعد کوتاهش چنگ زد و بعد تکیه به ستون وسط خانه سُر خورد و سرش را لای دو دستش گرفت و شانه هایش که تکان خورد پروین جلو رفت و کنار پایش نشست. -داداش... سر حامد بالا رفت و مروارید های غلتان روی گونه ی مردانه اش درخشید. به عکس عروسیشان در کنج دیوار چشم دوخت. -پروین سخته. خیلی سخته. اما باید رو پا شیم خواهرم. پروین به سمت کانتر رفت و از کنار سجاده تا شده تسبیح اهداعی هانیه را دست گرفت. لحظه ای خانه را خاموش و بدون حرارت دید. انگار خلائی بزرگ در این سالن چهل متری درست گوشه به گوشه اش دید که فرشته ی مرگ روی کاناپه جلوی تلوزیون روشن که صفحه ی برفکی را نشان میداد نشسته و منتظر اهالی دیگر این خانه است. -میرم آماده بشم. اما حامد... چند بار سرش را تکان داد و با لب هایی که دورش کف کرده بود هقش را قورت داد. دستش را که روی پیشانی کشید قلوله ای آتش بود. حامد ایستاد و دستش را روی استخوان گلویش گرفت و فشرد. -چه بلایی سرمون اومد پروین؟ این چه بلایی بود؟ مادرش روی مبل که مجاور آشپزخانه بود رها شد و پدرش چند نفس متوالی کشید. اما حامد دل شکسته سرش را روی شانه ی پروین گذاشت. با صورتی سرخ پیشانیش را چین داد و به گریه افتاد؛ پروین انگار قطره های اشکش تمام شده بود و یا حرفی گوشه ی چشمش سد باریدن این اشک ها بود. حامد از پروین فاصله گرفت و دوباره به زانو نشست. پروین که داخل اتاقش شد در را آرام بست و پوزخندی به در و دیوار اتاقش زد. -به آرزوت رسیدی هانیه؟ اتاق کوچک نه متری دور سرش چرخید و جرقه ای از خاطرات زده شد. خودش را هانیه را لب تخت دید. تنها نوزده ساله بودند و جوش های ریز و درشت صورت پروین را محاصره کرده بود. آینه ی لوزی کوچک را مقابلش گرفته بود و جوش هایش را می شمرد. هانیه چند بار نگاهش بین آینه و پروین رد و بدل شد که در نهایت آینه را از دستش قاپید و هر چه پروین دستش را جلو برد نتوانست پسش بگیرد. آینه را روی تخت درست مقابلشان انداخت و با در آمدن آه عمیقش پروین صورت او را قاب گرفت. -نگاهت حرف داره. بهم بگو هانیه. چی تو سینه ت هست که این طور آه میکشی؟ چشمش لرزید و و نگاهش را دزدید. -نپرس پروین. این یک آرزو یا یه خواهشه. پروین ایستاد و به سمت میز رفت و لیوانی پر از آب کرد. -فکر میکردم که مرهم دلتم. بهم بگو. وقتی با جثه ی کوچکش مقابل پروین ایستاد حس کرد که خواهر بزرگ تر دارد. خواهری که می تواند به او تکیه بزند. -بهم نمی خندی؟ لبخند پروین شهامت هانیه شد. -چند ماهیه که حرفی تو سینمه. برگشت و کنار پنجره رفت و پرده ی حریر سفید رنگ را کنار کشید. -چند وقتیه که دلم هوایی شده پروین. دلم هوای صدای آقام رو داره. پروین شقیقه اش را خاراند. -نمی فهمم ت هانیه. اما هانیه اشکش سرازید شد و سرش را پایین انداخت؛ پوست دور ناخونش را کند. -از درک همه خارجه. اما آرزوم این شده که برای یک بار هم که شده ... صدایش را پایین آورد و کنار گوش پروین زمزمه کرد. -که صدای آقام حضرت مهدی رو بشنوم. نمیدونم این خواسته از کجا اومده. اما این نیاز داره مثل مومیایی مغزم رو میجوه. پروین تنش لرزید؛ حتی فکر این را نکرده بود چه رسد به درخواستش. از خودش و دغدغه هایش بیذار شد و با مهربانی به صورت سر به زیراو خیره شد و سرش را بالا برد. -از خ واستت خجالت نکش. خوشبحالت هانیه که این طور مهرشون به دلت افتاده که همچین آرزویی داری. روی صندلی مقابل کامپیوتر نشست و به صفحه ی خاموشش زل زد. -شاید. می دونی پروین من حتی حاضرم عمر و جونم رو بدم ولی تنها برای یک لحظه صداش رو بشنوم. انگار که دو دست زمخت او را به سرعت از اتاقش و کنار هانیه بیرون کشید و به قعر چاه کشاند که روی زمین افتاد و به موکت کف اتاق چنگ زد. اشکش شماطه دار بارید"رسیدی؟ خودم دیدم. خودم شنیدم." سر بالا برد و تا به پنجره و آفتاب خیره شد آن روز آفتابی جلوی چشمش جان گرفت که با هانیه و حامد و به تفریح رفته بودند و پشت سد نشسته بودند. باران نم نمک می بارید و آن ها غافل از همه جا و همه چیز. با آمدن سیلابی تمام رویاهایشان به فنا رفت و هانیه بعد از چندین سال به آرزویش رسید. پروین از تنه ی درخت چسبید و سعی می کرد از قطره های بارانی که روی صورتش شره میکرد هانیه را پیدا کند. هانیه لابه لای شاخ و برگ زیر آب اسیر شده بود. فریاد محکم تری زد. -هانیه. هانیه تو رو خدا جواب بده. غرق شدن خودش و مرگش برایش مهم نبود؛ مهم بهترین دوست و بهترین زنداداش دنیا بود. پایش داخل گِل گیر کرد و روی زمین افتاد؛ نصف صورتش روی آب های متروک پرت شد. هر چه توان داشت به کار گرفت که جلو تر برود اما نتواست که فریاد محکمی زد. -هانیه! بلافاصله حامد از راه رسید و با کمکی که آورده بود بدن کرخت پروین داغ شد. از زیر بغلش گرفتند و بلندش کردند که همان لحظه چند مرد هانیه را همان طور که شاخه برگ به صورتش چسبیده بود و گِل ولای روی لباسش به چشم می خورد بیرونش آوردند. پروین دستش را کشید و تا از سر خوشحالی جلو رفت صدایی از آسمان به گوشش رسید که ایستاد. این صدای هانیه و گفته ای از ته دلش بود. -آخ خدا...بلاخره صدای آقام رو شنیدم. نور خورشید از ابر های پاره طلوع کرد و صورت هانیه را روشن کرد وتمام امید های لمس دوباره ی دست هانیه برای پروین به حسرتی تبدیل شد.
  5. خواهش میکنم عزیزم. خوشحال شدم که دوست داشتی
  6. سلام. ممنون که وقت گذاشتید و خوندید. باعث افتخاره بندست. اگر ایرادی هم داشته بگید خوشحال میشم. انشاالله برای کار های بعدی و خصوصا رمان قاصدک های پریشان که جدیدا شروع کردم برطرف میکنم.
  7. سلام دوستان خوبم. منتظر نقد های سازندتون هستم. و ممنون که همراهیم می کنید... حمایت شما بزرگ ترین سرمایه ی من نویسنده ست.
  8. بسم تعالی... رمان: "قاصدک های پریشان" ژانر: "رمانتیک، اجتماعی، هیجانی" مقدمه: "خاموشی که بر دل آسمان نشست، هر چه ستاره ی پر نور بود را هم اسیر دست مه غلیظ کرد. از آن پس در آسمان دگرگون فقط تاریکی بود و نقش آن روز های پر از درد." خلاصه:" زندگی برای سارا بازی شطرنجی می ماند که قصد دارد با یک ضربه ی مهلک مهره ی اصلی را از زمین به در کند. اما مهره ی اصلی این بازی پشت انبساط زمان گم شده. سارا قصد دارد ابتدا گذشته را بکاود و بعد شاه این بازی را با یک ضربه کیش و مات کند؛ حتی به قیمت خط زدن عشق زندگیش."
  9. سلام عزیزانم. منتظر نقد سازندتون هستم.
  10. #پارت_نهم قدم هایش را بلند تر برداشت تا زود تر به کافه و محمد حسین برسد. کلاس کلافه کننده را با مگس پراندن گذرانده بود به امید دیدار محمد حسین. از خیر مریم بی خیال گذشته بود، می دانست که تنها و تنها محمد حسین او را می فهمد. مریم عقب ماند و خم شد که نفس بگیرد. -ببین سارا بخدا که ندید بدید پسری. نترس این محمد حسینی که من می شناسم خیلی وقته که خر مغزش رو گاز گرفته و بیخیالت نمیشه. باور کن الان برای خودت و خودش کیک و قهوه سفارش داده و تا تو برسی ته همش رو در اورده. سارا ایستاد و از مانتویش کشید. -راه بیوفت. چقدر حرف میزنی. تا در کافه را باز کرد مریم به شانه اش زد. -تحویل بگیر شازده پسر رو. بالای سر محمد حسین ایستادند که تازه محمد حسین دور دهانش را دستمال کاغذی کشید. سارا به سختی با دهان پر حرف زدنش را فهمید. -دیر کردی گفتم قهوه ت سرد میشه. مریم صندلی را برای سارا عقب کشید و سارا را رویش نشاند. -محمد حسین این سارای ما تحویل شما. سارا و محمد حسین هر دو همزمان ایستادند. -کجا بشین حالا. مریم شالش را از کوله بیرون آورد و سرش انداخت؛ مقنعه را هم از سرش پایین کشید. -برم دیگه. تو جمعتون حس اضافه بودن بهم دست می ده. شما دو تا فنچ عاشق و من...می ترسم برام بدآموزی داشته باشه. به حرف خودش خندید. تا سارا خواست مانعش شود مریم بیخیال گوشی را دستش گرفت و از کافه بیرون زد. حرف در دهان سارا خشک شد و مقابل محمد حسین نشست. -حسین... محمد حسین دستش را روی میز سُر داد و دو دست ظریف و استخوانی سارا را در دست پهن و بزرگ مردانه اش اسیر کرد. -نبینم گرفته باشی عزیزم. این اسارت دست هایش را دوست داشت. خط خنده ی روی گونه ی مرد روبرویش را که دید تا ته قلبش گرم شد. چطورعاشق این مرد شده بود نمی دانست. شیرین خندید ودست گرمش را فشرد. -کلی حرف و ناراحتی داشتما اما... لپ سارا را کشید. -اما ناراحتی ها رو فراموش کن و پاشو که می خوایم بریم یه جای خوب. سارا ابروی باریکش بالا رفت. بی حرفی، بی سوالی سوار ماشینش شد و تمام طول مسیر را با آهنگ لب خوانی کرد که نفهمید کی ماشین کنار پارکی متوقف شد. بوی لنت که کنار رفت و جایش را به بوی سبزه ها داد به سمت شیشه چرخید. کفی زد و از ماشین پیاده شد. -وای دلم هوای اردک های توی برکه رو کرده بود حسین. ممنون. محمد حسین زیردرختی که شکوفه های سفید زده بود و با وزش ملایم باد روی سراشان می بارید چرخی زد و دستش را در طرفینش باز کرد. -اخ چه هوایی. مچ استخوانی و باریک سارا را گرفت و شانه به شانه به سمت برکه به راه افتادند. محمد حسین حرف نمی زد آرام بود. تنها آهسته روی سبزه ها پای می گذاشت و سارا را هم دنبال خودش می کشاند. تمام حسش در انگشت شستش که روی دست او را نوازش می کرد جمع شده بود. سارا از خوشی لبریز بود که با دیدن برکه هوا پرید. بسته ی چیپس را عقب کشید. -حسین مریم راست میگه ها. قصد داری ته همه چیز رو در بیاری. حسین پر صدا خندید و از میله به سمت برکه ی مصنوعی مایل شد. -می خوام برای این اردک ها بندازم. سارا مشت کوچکش را روی عضلات بازوی محمد حسین نشاند که محمد حسین مثل رقص خروس بالا و پایین پرید. سارا این کولی بازی محمد حسین را از بر بود. دیگر نگران نمی شد و یا حتی مثل سابق بغضش از کاری که کرده بود نمی گرفت. -اخ سارا چه دست سنگینی داری دختر. بازوم کبود شد. ابرو بالا برد و چیپس را لای دندانش خرد کرد. -النگو هات نشکنه؟ محمد حسین چشم هایش را ریز کرد و از پریدن و این نمایش دست کشید. -دیگه دوستم نداریا دقت کردی؟ دیگه نگرانم نمی شی. سارا پیشانیش را خاراند. -از قبلم نداشتم. تا محمد حسین آماده شد که به جان سارا بیوفتد و قلقلکش بدهد سارا بسته ی آبی چیپس را در آغوش او انداخت. -حسین ببین اون ماهی رو. چقدر بزرگه. چند دقیقه در سکوت سپری شد که اردک ها تمام خرده چیپس ها را خوردند که محمد حسین چشم از برکه ی خیره کننده که آفتاب غروب جذاب ترش کرده بود گرفت و به سارا که محو آن ها بود دوخت. تمام جذابیت دنیا در نقاشی ماهرانه ی خدا که صورت کوچک سارا را به زیبایی طراحی کرده بود برایش معنا داشت. نگاهش را از چشم های خاکستریش که برق شادی میزد پایین کشید و به گونه های برجسته اش که لبخندی با پهنای بلند داشت دوخت. این خنده را دوست داشت. این نوع خنده تمام آرامش زندگیش بود. نفس عمیقی از سر عشق برای ثانیه ثانیه در کنار سارا بودنش کشید و دست روی شانه ی سارا انداخت که سارا گرم شد و بیشتر توی آغوشش فرو رفت.