Fateme

کاربر تازه وارد
  • تعداد ارسال ها

    248
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آخرین بار برد Fateme در اکتبر 14 2017

Fateme یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

493 Excellent

درباره Fateme

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    مشهد
  • سطح تحصیلات
    لیسانس

آخرین بازدید کنندگان نمایه

8,917 بازدید کننده نمایه
  1. برای من بفرستین من برای مدیران میفرستم
  2. با درد پلک‌هایش را باز کرد. با استشمام بوی الکل ترسیده دستش را حصار شکمش کرد. نیم‌خیز شد تا شکمش را ببیند که درد امانش را برید. ناله‌ای کرد و سرش روی بالش افتاد. ترسیده بود، از دردی که دامانش را گرفته بود وحشت کرده بود. صدا بلند کرد اما متوجه نبود که دارد با فریاد دکتر را صدا میزند. دستش روی شکمش خشک شده بود. چیزی در وجودش کم بود و این را به شدت حس می‌کرد. نفس‌هایش بلند و پی‌درپی شده بودند و باران اشک‌هایش پر سرعت می‌بارید. در به تندی باز شد و پرستار جوانی تند کنارش ایستاد. _خوبی عزیزم، درد داری؟ نگاه پرستار به سِرُم کشیده شد. چیز زیادی از مایع بی رنگ نمانده بود. افسون دست پرستار را چنگ زد. نفس نفس میزد و بریده بریده گفت: _بچم. نگاه دختر جوان رنگ ترحم به خود گرفت. دست افسون را در دست فشرد. نمی‌دانست چه بگوید. دلش برای زن رنگ پریده روی تخت می‌سوخت. افسون ملتمس نالید: _تو رو خدا خانوم، بگو... بگو بچم خوبه. نگاه گریانش را به دهان پرستار دوخت و منتظر ماند تا بگوید طفلکش خوب است، بگوید جای فرزندش در وجودش محفوظ است اما هیچ نگفت و سکوت کرد. چیزی نگفت و دنیای مادرانه افسون بر سرش آوار شد و صدای فریاد و ناله‌های بی‌قرارش اتاق را فراگرفت. _حرف بزن، بگو. ملافه سفید تخت را چنگ زد و جیغ کشید. _بگو بچم خوبه. سرش را به بالش کوبید. تمام تنش درد داشت. _بچم خوبه. شکمش را چنگ زد و تنش از ترس و درد لرزید. _بچم اینجاست. جیغ کشید و مشت هایش را به تخت کوبید. _هست هست، باید باشه. پرستار دو دست افسون را محکم گرفت. دکتر به سرعت وارد اتاق شد و با دیدن صحنه روبه‌رو اخم در هم کشید. _محکم بگیرش. افسون جیغ می‌کشید. گلویش می‌سوخت. جگرش آتش گرفته بود و هیچ چیز هم نمی‌توانست آرامش کند حتی آمپول آرامبخشی که در دستان دکتر بود. با صدای پرستار آرام پلک باز کرد. چیزی روی سینه‌اش سنگینی میکرد. گویا قلبش سنگین شده بود. _عزیزم نمی‌خوای بیدار بشی؟ بی‌حس نگاهش را در اتاق چرخاند. هنوز گیج بود و این هم از اثرات آرامبخشی بود که دکتر به او تزریق کرده بود. دستش روی شکمش نشست. آرام آرام همه چیز را به یاد آورد. دردی که زیر دلش پیچیده بود و افسون نادیده‌اش گرفته بود. دوویدن به دنبال مردش و درد گرفتن شکم و کمرش و در آخر برخوردش با ماشین. نفس‌هایش ریتم گرفتند. نمی‌خواست قبول کند دیگر بچه‌ای در وجود خود ندارد. ملتمس به پرستار چشم دوخت. _بچم؟ دستش را روی شانه افسون گذاشت. _باید بهمون یک شماره تماس بدی تا به خانواده‌ات اطلاع بدیم. دست پرستار را گرفت. اشک‌ ریخت و دوباره تکرار کرد. _بچم... مرده؟ دل پرستار به حالش می‌سوخت. با اینکه این صحنه‌ها را زیاد دیده بود اما باز هم درد آور بود. نوازش وار شانه افسون را لمس کرد و آرام زمزمه کرد: _خدا رو شکر که خودت سالمی، حتما حکمتی در کار بوده. کف دو دستش را روی صورتش گذاشت و ضجه زد. _میدونم حالت خوب نیست اما باید شماره یکی از بستگانت رو بهمون بدی. دلش مادرش را می‌خواست. زنی که دردش را بفهمد و با خوش بینی تمام نبود فرزندش را انکار کند.
  3. چند ساعتی بود که بی‌هدف خیابان‌ها را طی می‌کرد اما باز هم خشم شعله ور درونش هنوز هم خاموش نشده بود. خوب می‌دانست هیچ کس و هیچ چیز جز زن زندگی‌اش، نمی‌تواند مرحمی بر دردش باشد. حتی اگر درد هم خودش باشد. به دور برگردان رسید و مسیر را بازگشت. ساعت از یک گذشته بود و همسر حامله‌اش تنها مانده بود. در این چند ساعت بار ها به ذهنش آمد که شاید اشتباه کرده‌ است، شاید نباید پیش‌داوری می‌کرد اما همین که سر و وضع اسماعیل را به یاد می‌آورد وجودش به آتش کشیده میشد. خیابان‌ها خلوت بود و معدود ماشین‌هایی را میدید و این خلوت را با تمام وجود نیاز داشت. وارد کوچه که شد سرعتش را کمتر کرد. نگاهش به خانه‌ها افتاد که چراغ همه خاموش بود جز خانه‌ای که زن میانسالی در طبقه دوم آن زندگی می‌کرد. با دیدن زن پشت پنجره، نگاه دزدید و ماشین را پارک کرد. زن از پنجره فاصله گرفت و پرده چین خورده صاف شد. کلید انداخت و وارد حیاط شد. دمی عمیق گرفت که بوی گل‌های شب بو و یاس در مشامش پیچید. در خانه باز بود و سبحان متعجب کفش‌هایش را در آورد. همسرش را از بر بود، عادت نداشت در خانه را باز بگذارد خصوصا وقتی تا این وقت شب تنها میماند. همیشه از تنهایی می‌ترسید. در نیمه باز را کامل باز کرد و پذیرایی را از نظر گذراند اما افسون را نیافت. دلش شور افتاد. پا تند کرد و راه‌رو را دو قدم کرد. در اتاق را باز کرد. چراغ خاموش بود. کلید برق را زد اما افسون در اتاق نبود. نگران با سرعت در حمام را باز کرد اما باز هم خبری از افسون نبود. افکار مزاحم به سراغش آمدند. از خانه خارج شد و به سرعت کفش هایش را پوشید. گوشی موبایلش را از جیب شلوار راسته‌اش در آورد و شماره افسون را گرفت. طولی نکشید که تماس برقرار شد اما آوای زنگ موبایل افسون را از داخل خانه شنید. عصبی موهایش را چنگ زد و در خانه را بست. دیروقت بود و همسرش خانه نبود. هرطور شده باید پیدایش می‌کرد. اصلا کجا رفته بود؟ عصبی در حیاط را به هم کوبید و قفلش کرد. سوار ماشین شد و همانطور هم شماره مهگل را گرفت. پا روی پدال گاز فشرد و برای دومین بار رد لاستیک‌هایش آسفالت کوچه را طرح زد. موبایل را روی حالت بلندگو گذاشت و تلفن را روی داشبورد قرار داد. بعد از چند بوق صدای خواب آلود و متعجب مهگل در ماشین پیچید. _الو بی آنکه لحظه‌ای را هدر دهد پرسید: _سلام مادرجان، افسون اونجاست؟ مهگل که گویا حالا هوشیارتر شده بود، با تُن صدایی آرام جواب دامادش را داد. _نه، چیزی شده پسرم؟ مگه خونه نیست؟ سبحان لب تر کرد، نمی‌دانست چه جوابی بدهد. بهتر دید فعلا نگرانشان نکند. _نه چیزی نیست، من بیرون بودم می‌خواستم ببینم افسون اومده اونجا یا نه، با اجازه من قطع میکنم. بی آنکه مجال حرف زدن به مهگل بدهد تماس را قطع کرد و زن بیچاره را میان دلنگرانی رها کرد. عصبی و کلافه مشتی به فرمان کوبید که صدای بوق ماشین بلند شد. پایش را بیشتر به پدال گاز فشرد و با خود فکر کرد اگر خانه پدرش هم نیست، پس کجا رفته است! تمام شب خیابان ها را بالا و پایین کرد اما رد و نشانی از افسون نیافت. می‌ترسید حتی به این فکر کند شاید اتفاقی برایش افتاده باشد. با صدای اذان صبح به سوی حرم راند و با امید به اینکه شاید همسرش قهر کرده و برای خلوت گزینی به حرم رفته‌است، سرعتش را بیشتر کرد. ********
  4. _این کارها چیه میکنی؟ چرا انقدر غیرمنطقی شدی؟ ابرو های سبحان هر لحظه بیش از قبل به هم پیوند می‌خوردند. با صدایی که سعی در کنترلش داشت، رو به افسون غرید: _من رو چی فرض کردی؟ فکر کردی احمقم؟ فکر کردی ندیدم اون مرتیکه... دردی خفیف از زیر دل افسون شروع شد و کمرش را هم در بر گرفت. بی‌اختیار دست به پهلو گرفت و اشک‌ بود که از اشک جدایی نداشت. صدا بلند کرد و میان حرف دلدارش پرید: _احمق فرض نمیکنم، به زمین و زمان بی‌جهت گیر میدی، اومده بود دیدنم همین، کجای اینکار اشتباهه؟ زانوان افسون خم خوردند و روی زمین نشست. دست سبحان مشت شده بود و دندان‌هایش به هم ساییده میشد اما صدای افسون هر لحظه بلندتر از قبل میشد. _بخدا خسته شدم، از این که هیچ وقت خدا نیستی و تنهام خسته شدم. مشت بی‌جانش را به موزائیک ها کوفت و بلند‌تر جیغ کشید. _از همه گیر دادنات خسته شدم، از خودخواه بودنت خسته شدم. افسون نمی‌دانست چه میگوید، تمام افکارش به دو هفته اخیر ختم میشد و نمی‌دانست آن لحظه، برای گفتن چنین حرف‌هایی زمان درستی نیست. سبحان ناباور و شک زده اشک های افسون را نگاه می‌کرد و کی تا به حال افسون اینگونه با اون صحبت کرده بود؟ ذهنش درگیر بود، باورش نمیشد چنین حرف‌هایی را از زبان همسرش شنیده باشد. چند گام فاصله گرفت، چیزی روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد. نگاهش رنگ تاسف گرفت. _برای همین دنبال یکی میگردی تنهاییت رو پر کنه؟ لحنش دلخوری را هویدا می‌کرد اما صدایش آنقدر آرام بود که جز خودش و افسون کسی نتواند حرفش را بشنود، حتی همسایه های فضولی که گوش به در چسبانده بودند تا از تمام ماجرا باخبر شوند. نگاه افسون رنگ باخت، چیزی در دلش فرو ریخت. سبحان نماند تا پشیمانی همسرش را ببیند و با چند گام بلند از خانه خارج شد. صدای کوبیده شدن در خانه افسون را به خود آورد، به سختی از جا برخواست. دلش تیر می‌کشید. شوهرش او را به اشتباه فهمیده بود. باید حرفش را درست میکرد. می‌خواست که توضیح دهد. به قدم های سست و بی‌جانش سرعت داد اما گویا هیچ اثری نداشت. صدای چرخش لاستیک‌های ماشین بلند شد و افسون خود را به در رساند. از خانه خارج شد. از میان همسایه‌ها گذشت و به دنبال ماشین شروع به دوویدن کرد و نام سبحان را نه یک‌بار بلکه هزار بار فریاد کشید اما به گوش سبحان نرسید. ماشین به سرعت از خم کوچه گذشت و وارد خیابان شد. نگاه‌های افسوس بار و پچ پچ های در گوشی‌ همسایه‌ها بلند شده بود. افسون در تاریکی کوچه میدووید و چیزی تا رسیدن به خیابان فاصله نداشت. سنگی زیر پایش آمد و او حتی نفهمیده بود کفش به پا ندارد. روسری‌اش را جلوتر کشید و از کوچه خارج شد و به خیابان رسید. به سمت چپ چرخید تا به دنبال سبحان برود اما دردی که زیر دلش پیچید نگذاشت قدم از قدم بردارد. دست روی شکمش گذاشت و ناله‌ای کرد. صدای بوق ماشینی پشت هم و بی وقفه به گوشش می‌رسید. عرق سردی بر پیشانیش نشست و درد جانکاهی زانوانش را خم کرد و با برخورد محکم جسمی با بدنش، روی زمین غلت خورد. در عرض چند ثانیه دورش پر شد. پلک هایش توان باز ماندن نداشتند. در خود جمع شد و دستش حصار شکمش شد. قطره‌ اشکی از گوشه چشمش چکید و تنها توانست بگوید: _بچم. ********
  5. ضربان قلب هر سه بالا رفته بود اما سبحان حس میکرد چیزی تا بیرون افتادن قلب از سینه‌اش نمانده است. از روی سینه اسماعیل بلند شد. افسون اشک میریخت و بازوی سبحان را گرفته بود و به عقب می‌کشید، مبادا دوباره به اسماعیل حمله کند. حتم داشت اینبار تا نفس اسماعیل را قطع نکند، او را رها نخواهد کرد. سبحان عصبی بود، غیرتش لگد مال شده بود. اعتمادش فرو ریخته بود. چیزی که نباید میدید را دیده بود و هیچ چیز برای یک مرد سخت تر از این نخواهد بود. بازویش را با عصبانیت از دست افسون بیرون کشید و نگاه آتش بارش را به چشمان دخترکِ از همه چیز بی‌خبر دوخت. _این بی ناموس تو خونه من چه غلطی میکنه؟ افسون ترسیده بود، کلمات تا نوک زبانش می‌آمدند اما نمی‌توانست جمله‌ای را سر هم کند و جواب همسرش را بدهد. خشم و غضب سبحان توانایی صحبت کردن را از او گرفته بود. اسماعیل به زحمت دستش را به زمین گرفت و بی‌جان بلند شد. لبخند بر لب داشت. کاری که می‌خواست را کرده بود. آتشی که مد نظرش بود را برپا کرده بود و دیگر دلیلی برای ماندن نداشت. از حواس پرتی سبحان استفاده کرد و خود را به در رساند و از خانه خارج شد. سبحان شانه افسون را در دست گرفت و دوباره فریاد زد: _چرا لال شدی؟ این بی همه چیز تو خونه من چیکار میکنه؟ داشتید چه غلطی می‌کردید؟ افسون ماتش برده بود، نمی‌دانست سبحان چه می‌گوید. آنقدر ترسیده بود که حتی نمی‌دانست چرا مردش نسبت به او بدبین شده‌است. _اومد... اومد بهم سر بزنه. سبحان بازوی افسون را میفشرد. یادش رفته بود آنکه مقابلش ایستاده، همسرش است نه یک مرد در میدان مبارزه. افسون از درد چهره‌اش در هم شد و فریاد سبحان ریزش باران اشک هایش را تشدید کرد. _دروغ نگو، به من دروغ نگو لعنتی. افسون نمی‌دانست چه کرده است، نمی‌دانست چه دروغی گفته ‌است اما خوب می‌دانست لایق این رفتار مردش نیست. به سختی بازویش را از دست سبحان بیرون کشید و صدای لرزان و ترسانش را بلند کرد. _دروغ نمیگم، به‌خدا دروغ نمیگم. سبحان باور نداشت، باور نمیکرد. چیزی که دیده بود، باورش را از بین برده بود. برگشت تا به سراغ اسماعیل برود که در حیاط پیدایش نکرد. رگ پیشانی و گردنش متورم شده بود و امکان داشت از این خشمگین‌تر هم شود؟ عصبی مشتش را به دیوار کوفت و نعره زد: _اشغال پست فطرت. پا تند کرد و از خانه‌ خارج شد. همسایه‌ها با صدای جیغ و فریاد‌ها از خانه‌هاشان خارج شده بودند و متحیر به یقه بر هم ریخته لباس و چهره آشفته‌ سبحان چشم دوخته بودند. سبحان تا سر کوچه دووید شاید که اسماعیل را بیابد اما اثری از او نیافت. راه آمده را به سرعت باز گشت و با تنه‌ای به مرد همسایه‌ای که راهش را سد کرده بود، وارد خانه شد. با وارد شدن سبحان، افسون تکیه از دیوار گرفت و قدمی به سوی همسرش برداشت. از نگاه تیز و بی اعتماد سبحان ترسیده بود، به حدی که حتی درد خفیف زیر دلش را حس هم نمی‌کرد. _آدرس اون مرتیکه رو بده. افسون نمی‌دانست چه کند. از لحن مصمم شوهرش هراس داشت. اشک هایش می‌چکیدند اما می‌خواست تمام تلاشش را برای محکم بودن بکند. نگاه لرزانش را در تاریکی شب به چشمان سرخ سبحان دوخت. _می‌خوای چیکار؟ سبحان دندان سایید و بازوی افسون را گرفت و میان انگشتانش فشرد. _آدرس افسون با تنی لرزان دست سبحان را از شانه‌اش جدا کرد. ترس و اضطراب به اعصابش فشار می‌آورد و نمی‌دانست چه باید بکند.
  6. خشم تمام وجودش را گرفته بود. از خانه خارج شده بود اما هنوز هم در حیاط بود. به در بسته خانه نگاهی‌ انداخت و گام های پر خشمش را به سوی در حیاط برداشت. همین که در را باز کرد، در تاریکی کوچه سبحان را دید که در حال پارک کردن ماشینش بود. خشم و غضب افسارش را در دست گرفته بود. جرقه‌ای در سرش زده شد و قبل از آنکه نگاه سبحان به خانه بیافتد در را به آرامی بست و چند قدم آمده را به آهستگی باز گشت. دو دکمه بالای پیرهن مردانه‌اش را باز کرد. لباسش را کمی نامرتب کرد و سگک کمربندش را باز کرد. لبخندی پلید گوشه لبش نشسته بود و نگاه منتظرش به در حیاط دوخته شده بود. سبحان قفل فرمان را زده بود و از ماشینش خارج شده بود. نگاهی به گل‌های رز آبی و قرمز انداخت. دلش می‌خواست خانم خانه‌اش را خرسند سازد. یک لبخند افسونش دنیایی شادمانی را به مرد عاشق پیشه هدیه میداد و شاید حتی خود افسونش هم این را نمی‌دانست. کلید را در قفل در چرخاند و در را به نرمی‌ باز کرد. با صدای چرخش کلید اسماعیل تند دست به دکمه پیرهنش گرفت و نگاه وحشت زده‌ای که تنها خودش از مصنوعی بودنش باخبر بود را به در دوخت. نگاه حیران و متعجب سبحان به اسماعیل دوخته شد و سراپایش را از نظر گذراند. ندانست چه شد، نفهمید کی آتش خشم در وجودش زبانه کشید. شاخه‌های گل از دستش افتادند و به اسماعیل حمله کرد. یقه‌اش را گرفت و صدای فریادش نه تنها گوش اسماعیل را، بلکه گوش فلک را هم کر کرد. _داری چه گهی میخوری مرتیکه. اسماعیل دست روی دست سبحان گذاشت و نگاهش میان در خانه و چشمان به خون نشسته سبحان چرخید و زهرش را ریخت: _کاری که باید خیلی وقت پیش می‌کردم. نفس سبحان بالا نمی‌آمد، خون پیش چشمش را گرفت و گویا اسماعیل نمیدانست با این حرف گور خود را میکند. اسماعیل را به عقب هل داد و مشت محکمش را بر صورت استخوانی‌اش فرود آورد. اسماعیل تلویی خورد و عقب عقب رفت. از صدای فریاد سبحان افسون ترسیده از خانه خارج شد. اسماعیل دست روی صورتش گذاشت و نیشخندی به سبحان زد. نیشخندش خشم سبحان را دو چندان کرد. سبحان به سمتش یورش برد و اسماعیل را زیر باران مشت و لگد گرفت. افسون ترسیده جیغ کشید و خواست جلوی سبحان را بگیرد اما میدانست شیر زخمی رو به رویش را نمی‌تواند محار کند. _بی‌شرف، تو خونه من چه غلطی میکنی؟ اسماعیل با تمام توان سبحان را به عقب هل داد و از جا برخواست. سبحان از حرکت غافلگیرانه اسماعیل چند قدمی به عقب رفت. اسماعیل به سمت سبحان حمله کرد و قبل از آنکه سبحان بتواند تعادلش را حفظ کند مشتی به دهانش کوبیده شد. افسون اشک ریزان جیغ می‌کشید و دو مرد خشمگین حتی صدایش را هم نمی‌شنیدند. نگاه به خون نشسته هردو به هم دوخته شد و همزمان به هم حمله کردند. نفس سبحان بالا نمی‌آمد. یک غریبه را با آن وضع در خانه‌اش دیده بود و چه چیزی بدتر از آن؟ مشت و لگدهای سبحان، اسماعیل را از پای در آورده بود اما اسماعیل سرسختانه نمی‌خواست قبول کند زورش به مردی که عمرش را در نیروی نظامی گذرانده است نمیرسد. اسماعیل با لگدی که به شکمش خورد به پشت روی زمین افتاد و سبحان روی شکمش نشست و صورت اسماعیل را هدف مشت‌هایش قرار داد. افسون دووید و دست سبحان را گرفت و التماس کرد تا اسماعیل را رها کند. _سبحان تو رو خدا ولش کن. سبحان دستش را از دست افسون بیرون کشید و نعره زد. _میکشمت عوضی میکشمت. اسماعیل دیگر حتی نایی نداشت تا دست مقابل صورتش بگیرد و از برخورد مشت های پر زور سبحان به صورتش جلو گیری کند. افسون جیغ می‌کشید و سبحان نفس نفس میزد. _سبحان جون من ولش کن کشتیش، تو رو خدا ولش کن.
  7. _از خواب زیاده. نیشخندی زد و نگاهش را به چشمانم دوخت. _به‌ کی خودت رو معرفی میکنی؟ در اینکه مرا بهتر از خودم میشناخت شکی ندارم اما به هیچ عنوان دوست ندارم در مسائل زندگی‌ام دخالتی کند. _معرفی نبود، سؤال پرسیدی منم جوابت رو دادم. باز هم نیشخندی زد و یادم می‌آید همیشه بدم می‌آمد از این اخلاق بدش. هر زمان که به جواب مطلوبش نمیرسید همین کار را میکرد. نگاهش را در خانه چرخاند. دلم شور میزد. گویا در دلم بلوایی برپا کرده بودند. چند دقیقه‌ای در سکوت گذشته بود و باز هم اسماعیل بود که بحث تازه‌ای را شروع کرد. _دقت کردی؟ منتظر به دهانش چشم دوختم. فهمید منتظرم تا باقی حرفش را بگوید. _از وقتی ازدواج کردی یادت رفته فامیلی‌ داری. کلافه‌ام کرده بود، گویا امشب شمشیر را از رو بسته بود. _نیومدم چون بخاطر من حتی رفت و آمدتون با بابا هم کم شده. ابرو بالا انداخت و رومیزی روی میز عسلی را چرخاند و در همان حال نگاه از چشمانم نگرفت. _گیریم ناراحته، به هرحال دختر برادرشی مگه میشه نخوادت؟ لب تر کردم و روی مبل جا‌به‌جا شدم. _شوهرم رو چی؟ اون رو هم می‌خوان؟ مکثی کردم تا جوابم را بدهد اما جز نگاه خیره‌اش چیزی عایدم نشد. ادامه دادم: _اگه بریم با روی باز راهمون میدن؟ نگاهش جدی شد و دستش روی رومیزی ثابت ماند. _تنها هم میتونی بری. اخم‌هایم در هم فرو رفتند. از خشم ضربان قلبم بالا رفت و با عصبانیت دسته مبل را میان دست فشردم و از میان دندان‌های به هم کلید شده‌ام شمرده شمرده گفتم: _بدون شوهرم، حتی خونه بابام هم پا نمیذارم. نگاه ندزدیدم، باید که قاطعیت کلامم را درک می‌کرد. باید میدانست چقدر حرفم را جدی گفته‌ام. نمی‌خواستم دیگر هرگز چنین چیزی به زبان بیاورد. نفس عمیقی کشید و لب پایینش را داخل دهان برد. تمام حرکاتش را از بر بودم. میفهمیدم چقدر حرصی شده است اما نمیخواستم حتی ذره‌ای از موضعم پایین بیایم. کف دستش را آرام به دسته مبل کوبید و از جا برخواست. _به‌ هرحال اومدم بهت یه سر بزنم و برم. به پایش بلند شدم. _بشین، راه رو بلدم. از دستش دلخور بودم. هرچند هم که با هم صمیمی بوده باشیم، باز هم حق ندارد به خانه‌ام بیاید و از من بخواهد بدون همسرم و بر خلاف میلش به خانه‌شان بروم. بی‌ آنکه همراهی‌اش کنم همان‌جا ایستادم و خارج شدنش را از خانه نگاه کردم. با بسته شدن در خانه روی مبل افتادم و سرم را میان دستانم فشردم. *********
  8. سلام

    من یه تاپیک با اسم پیدا کردن رمان های بی نام زدم 

    فقط مشکل اینجاست که توی رمان های کامل شده ی کاربران گذاشتم اشتباهاّ 

    خواستم ببینم میتونین حذفش کنین

    به نظرم تاپیک موضوع خوبی داشت و جاش خالی بود میشه بعدش بهم بگین کجا ایجادش کنم بهتره ؟

    ممنونم عزیزم ♡♡♡

    1. Fateme

      Fateme

      سلام اون تایپیک پاک شده

      درقسمت معرفی کتاب میتونین تایپیک بزنین

  9. به پیوی یکی از مدیران فوریو (رنگ صورتی )برین و پارت هاتون واسشون بفرستین
  10. سلام شما معاون هستید

    1. Mona .n

      Mona .n

      چرا تو این است کسی جواب نمیده

    2. Mona .n

      Mona .n

      لطفا جواب من و بدید

    3. Fateme

      Fateme

      سلام دبله معاون هستم

  11. سلام 

    1. squali

      squali

      high acceptance payday loans direct lenders
      online cash advance loan
      how does payday loans work
      payday express

    2. squali

      squali

      poor credit history loans
      cash advance payday loan
      self employed loans
      payday cash advance loan

  12. سلام درخصوصی یکی از مدیران انجمن بفرستین. http://forum.roman4u.ir/profile/2-minan/ http://forum.roman4u.ir/profile/13-ntorfeh/ http://forum.roman4u.ir/profile/11-zahrab/
  13. سلام برای قراردادن رمانتون توی سایت اول باید قلم شما تایید شود ۵ پارت از رمانتون به همراه خلاصه رمان به پیوی یکی از مدیران انجمن(رنگ بنفش ) بفرستین اگر قلم شما تایید شد آموزش های ارسال تایپیک بخونین
  14. سلام چی میخواین بذارین نام کاربری جدیدتونو؟