مهدیه.ت

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    142
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

آخرین بار برد مهدیه.ت در ژانویه 12

مهدیه.ت یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,017 Excellent

درباره مهدیه.ت

  • درجه
    سه ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    آنجا که عشق پیروز است...
  • سطح تحصیلات
  • بهترین رمان
    قهوه ی سرد آقای نویسنده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,193 بازدید کننده نمایه
  1. در خواب یاسمن را دید، زیبا، مظلوم و مهربان. -محمد؟ -یاسمنم... بغض صدای محمد پر از خستگی بود. روی مبل خانه نشسته بودند، روی به روی هم. -یاسمن خسته شدم. یه کاری کن من رو ببر پیش خودت. دیگه نمیتونم اینجا رو بدون تو تحمل کنم. -این همه سال بدون من چجوری زندگی می کردی؟ خنده ای تلخ نشست کنج لبش: اون همه سال زندگی؟ من فقط یک ساله که دارم زندگی می کنم. چهره ی یاسمن در عین مهربانی پر از گله و شکایت بود. -حواست به اطرافت هست؟ -آره به مامان و بابات سر میزنم. امروز پیش مادرت بودم. -علیرضا و مهشاد چی؟ محمد اخم کرد. -نمیخوام ببینمش. -چرا؟ -همش تقصیر اون بود که من الان انقدر بدبختم. تقصیر اون و داداشِ بی مصرفش! -محمد... اشک های محمد، گونه اش را خیس کردند و بر التهاب درونش افزودند. -یاسمن، تو نمی فهمی. من دارم اینجا نابود میشم، هر روز به جای زندگی می میرم، هر شب وقتی دارم میخوابم آرو می کنم کاش صبح دیگه بیدار نشم، ولی هر صبح وقتی چشمام رو باز میکنم ، احساس خلاء می کنم، حس می کنم به اینجا تعلق ندارم، حس می کنم یه تیکه از وجودم گم شده، چهره ات همه جا جلوی چشمامه، صدات همیشه توی گوشم می پیچه و تصور اینکه دیگه اینجا نیستی دیوونه ام می کنه؛ دارم دیوونه میشم یاسمن، نجاتم بده. سرش را زیر انداخت، دست مهربان یاسمن روی موهایش نشست. -محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت. دستش را بالا برد، دست یاسمن را گرفت، باورش نمی شد. به اطرافش نگاه کرد، به یاسمن که با لبخند نگاهش می کرد. دوباره خیره ی دستش شد. خندید، تلخ و پر از دلتنگی... سر خم کرد و آرام و با تمام وجود دستش را ب*و*سید. دستش گرم بود، بوی خودش را می داد، بوی دست های یاسمن را می داد. صدایی همچون به در کوبیدن به گوشش رسید. یاسمن عقب رفت. لبخندی زد و گفت: پاشو. کمکش کن. به حرف هاش گوش کن. من همینجام... و انعکاس صدای آرام ضربه هایی ممتد ، جایی میان عالم رویا و واقعیت بود که بیدارش کرد. با چشمانی خسته اطرافش را نگاه کرد و چند ثانیه بعد به خود آمد ، اطرافش را در جست و جوی یاسمن نگریست. اما وقتی هیچ نیافت باز هم بغض کرد. عرق کرده بود، سرش درد می کرد. صدای ضربه ها به در هنوز هم ادامه داشت. با عصبانیت و صدایی ضعیف گفت: کی هستی؟ وقتی جوابی نشنید و به جای آن دوباره ضربه هایی به در، با عصبانیت از جایش بلند شد و در را باز کرد، آماده ی پرخاش کردن بود اما با دیدن مهشاد باز ایستاد. چشم هایش گرد شده بودند و انگار کسی قدرت تکلم را از او گرفته بود. -اینجا چیکار داری؟ اجازه ی پاسخ نداد: از خونه ی من برو بیرون. و به اتاق برگشت. صدای پر بغض مهشاد اما بغض او را سنگین تر کرد: محمد...در رو باز کن. می خوام باهات حرف بزنم. کمی بعد صدای دور شدن قدم های مهشاد را که شنید پوزخندی زد و روی تخت دراز کشید و خیره ی تابلوی چهره ی ناتمام یاسمن شد... وقتی یادش می آمد که یاسمن از دیدن چهره اش روی بوم چقدر ذوق می کرد، دلش می خواست خودش را از بالای یک برج بلند پرتاب کند! دیگر نمیتوانست آن را تمام کند، با اینکه تمام اجزای صورت یاسمن را از بر بود اما نمیتوانست؛ نمیتوانست بدون حضور او دست به قلم بگیرد. به فکر خوابش افتاد، به دستانش نگاه کرد، به راستی همین دست ها بودند که در عالم خواب دستان یاسمن را در دست داشتند؟ آیا این لب ها همان لب هایی بودند که دست گرم یاسمن را مهر کرده بودند؟ به یاد حرف هایش افتاد... «محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت.» به اطرافش نگاه کرد؛ همه ی زوایای اتاق را مانند دیوانه ها در جست و جوی یاسمن از نظر گذراند، چیزی نبود، بار دیگر این کار را تکرار کرد و این بار یاسمن را با همان لباس زیبایی که در خواب بر تن داشت درست کنار بوم نقاشی ِ ناتمام چهره اش دید. آب دهانش را به سختی قورت داد، بلند شد و ناباور زمزمه کرد: یاسمن. یاسمن ناراحت می نمود. -بیا، بیا نزدیک تر. دقایقی گذشت تا محمد آرام آرام به سمت یاسمن برود. چشم در چشم اش ایستاد و زمزمه کرد: تو...واقعی...هستی؟ یاسمن تلخ لبخند زد، دستش را بالا آورد و نگه داشت. -دستت رو بیار بالا. محمد دستش را لرزان بالا آورد، نزدیک انگشتان او کرد، انگشتانش را در انگشتان او حلقه کرد اما انگار فقط دستانش را مشت کرده بود...هیچ چیز حس نکرد اما در درونش یک احساسِ خوشایند برانگیخته شد. دیگر رسما گریه می کرد! -اینجایی... یاسمن هم دستانش را مشت کرد. سر تکان داد: آره. کمی گذشت، یاسمن به قلمو اشاره کرد: شروع کن. محمد با دستی لرزان قلمو را در دست گرفت. به یاسمن نگاه کرد؛ لبخند بر لب داشت؛ یک لبخند پر از امید. در خشکیده ی قوطی رنگ ها را باز کرد و شروع کرد، زوایای ظریف صورت یاسمن را نقش زدن... مدتی گذشته بود، صدای قدم هایی از بیرون آمد که پله ها را بالا می آمد. -محمد...مهشاد رو ببخش. اخم سرسختی چهره اش را پوشاند. -خواهش می کنم. -اون تو رو ازم گرفت یاسمن. -اون نمیدونست، حتی نمی دونست کی من رو کشته. بغض سختش را قورت داد و روی برگرداند: کاش علیرضا اون چاقو رو پیدا نمی کرد و نمی فهمیدیم که کارِ بابکه. -پس دلت براشون تنگ شده... بچشون کی به دنیا میاد؟ لبخندی کمرنگ نشست کنج لبش : نمیدونم! صدای مهشاد به گوش رسید: محمد...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم. نگاه محمد در نگاه نگران یاسمن گره خورد. و باز هم سکوت تنها جوابِ منطقی برای مهشاد بود. مهشاد اما ادامه داد: خیله خب، در و باز نکن. پس از همین جا برات میگم. میدونم ازم ناراحتی، یا شاید هم ازم بدت میاد ولی...ولی محمد باور کن یاسمن برای من خیلی عزیز بود، مرگ اون بدترین مجازات بود برای من. اگه فکر میکنی... مهشاد می گفت و محمد بغضش را فرو می داد تا مبادا اشک هایش دوباره فرو بریزند و فرصت دیدار یاسمن را از او سلب کنند. چندی گذشته بود، حرف های مهشاد تمام شده بود و هیچ صدایی از هیچ کس در نمیامد. تا اینکه صدای زنگ موبایل مهشاد سکوت را شکاند. یاسمن زمزمه کرد: برو پیشش. محمد دستی به صورتش کشید و چشمانش را بست، وقتی چشمانش را باز کرد یاسمن رفته بود. تلخندی زد و از جایش بلند شد. دستش را روی دستگیره ی در گذاشته بود که صدای قدم هایی که از پله ها پایین می رفت و شاید هم بالا می آمد و بعد صدای بلند فریادی زنانه و ظریف به گوشش رسید. سریع در را باز کرد و بیرون رفت. اما به جای اینکه مهشاد را کنار در اتاق ببیند، روی زمین و پایین پله ها دید! هر دو دستش را روی سرش گذاشت و تنها توانست لب بزند: یا خدا... ***
  2. (۱۴) سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت. -مادر انقدر سیگار نکش، ریه هات از بین میره ها. نگاهی به صورت مهربانش انداخت، دستی به صورتش کشید و آرام گفت: عادت کردم. نفس عمیقی کشید و راهِ رفتن را در پیش گرفت. -داری میری؟ -بازم بهت سر میزنم. قطره اشکی از چشمان آشنایش ریخت، لبخند کوچکی زد و گفت: مواظب خودت باش. دستی برایش بلند کرد و بیرون رفت. شهر پر شده بود از برف ، صدای شهر بلند و غمناک بود ، درست مانند صدای پرندگانی که در آسمان به سمت جنوب پرواز می کردند. بعد از رفتن یاسمن، همه چیز خاکستری شده بود؛ انگار یک لایه ی محو دورش کشیده بودند که همه چیز را خاکستری می دید، همه ی آدمهای اطراف به نظرش دشمن و دیوانه می آمدند. همه ی ماشین ها با بوق هایشان جیغ سر می دادند و همه ی زندگی اش شده بود توهم... توهم مرگ، توهم چشم بستن و نابودی. دلش می خواست می توانست خودش را حلق آویز کند ، کاش می توانست خنجری زیر گلویش بگذارد و کارش را تمام کند اما همه چیز با آن خواب لعنتی تمام شده بود.هیچ راهی برای آزادی از این جهنم لعنتی نداشت، او به این جهنم دچار بود...تا ابد! درست سه روز از مرگ یاسمن گذشته بود، سرگشته و حیران از زور خستگی روی کاناپه خوابش برده بود که یاسمن را در خوابش دید. چهره ی درخشان و نورانی ای داشت. محمد با عجز از او خواسته بود بازگردد، هنوز نتوانسته بود مرگ او را هضم کند. -یاسمن برگرد، خواهش میکنم تنهام نذار، به این زودی نرو... یاسمن آرام او را ب*و*سید و با صدایی که قرین صورت زیبایش از او یک فرشته ی نورانی ساخته بود، گفت: محمدم، بسه عزاداری، من نمیخوام تو رو اینطوری ببینم. محمد من همیشه می خنده، در بدترین شرایط هم می خنده و در مقابل سختی ها کمر خم نمیکنه. پاشو، پاشو من همیشه کنارتم. محمد اشک هایش را پاک کرد و با خوشحالی کودکانه گفت: راست میگی؟ کنارمی؟ برمیگردی؟ یاسمن لبخندی محزون زد: کنارتم... محمد از جای برخواست، خواست یاسمن را در آغوش بگیرد که سایه های خوفناک ظلمت به خانه سر کشیدند و او را از بند لذت بخش آن خواب شیرین رهانیدند. و کسی باید می بود، کسی باید می بود تا اشک های دلتنگ این مرد را می دید، کسی باید می بود تا ناله های جان گداز و از اعماق دل این مرد را می شنید که چگونه با تضرع و استغاثه نام یاسمن را فریاد می کرد و او را به نزد خود می خواند. کسی باید درد محمد را تجربه می کرد تا می فهمید که از دست دادن «او» چه درد مهلکیست... آه عمیقی از سینه بیرون داد ، سیگار قبلی تمام شده بود، آن را به گوشه ای پرت کرد؛ یادش آمد یاسمن از این کار متنفر بود، از آلوده کردن شهر متنفر بود ، اما حالا دیگر چه سودی داشت محافظت از شهر، حالا که یاسمن نبود، شهر هم نبود، زندگی هم نبود، تنها تنفسی اجباری بود که مانع از انجماد خون در رگهایش می شد... سیگاری دیگر گوشه ی لب گذاشت و شهر خاکستری را از میان حلقه های سیگاریِ مصنوع خیالش نگاه کرد. وارد اتاق شد، همه چیز بهم ریخته بود ، گرچه هنوز خون در رگ های او جاری بود اما نبض زندگی این خانه دیگر نمیزد! زندگی این خانه تمام شده بود. روی تخت دراز کشید و کمی چشمانش را روی هم گذاشت و دیری نگذشت که پلک هایش ه*و*س آغوش هم کردند و خواب، رمق از چشمان خسته اش ربود.
  3. چند روزی گذشت تا توانستم خودم را متقاعد کنم که به اینجا بیایم. نگاهی به زنگ در انداختم. رو به روی خانه ی محمد ایستاده بودم؛ هوا بدجوری سرد و برفی بود. بوت هایم تا نیمه در برف فرو رفته بودند و چون پالتوی کلفتم برایم تنگ شده بود مجبور شدم بافتنی ای به تن کنم که کفاف سرما را نمی داد. نفسم را محکم بیرون دادم، به حلقه های آغشته به خیالِ نفس هایم خیره شدم؛ وقتش بود که کمی جرئت به خرج دهم. زنگ در را فشردم. کسی در را باز نکرد، چند بار تکرار کردم اما سودی نداشت. کیفم را باز کردم و کلید یدک خانه ی محمد را که از جیب علیرضا کش رفته بودم بیرون آوردم و وارد شدم. غبار غم همه ی حیاط و ساختمان عظیم خانه را فرا گرفته بود. ماشین بی نوای محمد زیر حجم عظیمی از برف انگار در حال جان سپردن بود. پیدا بود که مدت هاست به سراغش نرفته است. با احتیاط قدم برداشتم، شکمم حالا کمی برآمده شده بود، کتر از نیمی از نه ماه گذشته بود و حال تنها پنج ماه مانده بود به مادر شدن. در باز بود، وارد شدم. خانه بسیار سرد بود، نگاهی به اطراف انداختم همه چیز مرتب بود اما سوت و کور، برق ها خاموش و همه ی خانه از سرما در حال منجمد شدن بود. به خود لرزیدم، اینجا حتی از بیرون هم سرد تر به نظر می رسید. تنهایی خانه را فرا گرفته بود، در آشپزخانه اما غوغایی برپا بود، ظروف شکسته روی کف، بطری های آب معدنی و نوشابه، غذای مانده در ظرف ها... روی اپن ساعت مچی علیرضا را دیدم، فکر کنم دیشب به محمد سر زده بود. با نگاه کاوشگرم محمد را جست و جو کردم. هیچ جا نبود. از پله ها بالا رفتم، در اتاق ها را یکی یکی گشودم به آخرین اتاق که رسیدم در قفل بود. ضربه ای به در زدم. اما هیچ جوابی نشنیدم، این کار را آنقدر تکرار کردم تا اینکه صدای ضعیفی با عصبانیتی توام گفت: کی هستی؟ جواب ندادم، می ترسیدم اگر بداند من هستم در را باز نکند. دوباره به در زدن ادامه دادم. صداهایی آمد و بعد از اندک زمانی در باز شد و قیافه ی جدیدی از محمد نمایان شد که با عصبانیت قصد توپیدن به من را داشت اما با دیدنم ساکت ماند و فقط با اخم خیره ام شد. من با بهت و چشم هایی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزند داشتم نگاهش می کردم، واقعا چه کسی گمان می کرد این همان محمد شاد و بشاش پیشین باشد؟ صورت همیشه تمیزش اینبار در میان هجومی از ریش های گستاخ و سیاه رنگ مستور مانده بود ، چشم هایش فرو رفته و موهایش هم بلند شده بود. آب دهانم را قورت دادم و خواستم زبان بگشایم و حرفی بزنم که صدای سرد و یخی اش ، وجودم را سردتر از پیش ساخت. -اینجا چیکار داری؟ حتی اجازه ی پاسخ هم به من نداد. -از خونه ی من برو بیرون. و دری که محکم به رویم بسته شد، سبب فرو افتادن قطره اشکی گستاخ روی گونه ام بود. با بغض لب گشودم: محمد...در و باز کن. می خوام باهات حرف بزنم. کمی صبر کردم. نفسم داشت می گرفت، به آرامی از پله ها پایین رفتم و خود را به آشپزخانه رساندم، اما دریغ از یک لیوان تمیز برای رفع تشنگی. آخرش هم در سوراخ سنبه های کمد ها و کابینت ها لیوانی یافتم و کمی آب خوردم. اوضاع آنجا رقت انگیز و متعفن بود. سردم شده بود، سیستم گرمایشی را روشن کردم، از خودم می پرسیدم چرا علیرضا از قبل آن را روشن نکرده بود. هنوز هم سرد بود و طول می کشید تا خانه به طور کامل گرم شود، بنابراین تصمیم گرفتم برای اینکه کمی گرم شوم آنجا را تمیز کنم. کیفم را روی کاناپه پرت کردم و شروع کردم به تمیز کردن و شستن ظرف ها. حدودا یک ساعتی طول کشیده بود. حال حس می کردم دارم از درون می سوزم اما همه ی بدنم سرد بود. چنان سرد بود که گمان می بردم گرمای خون در بدنم جریان ندارد اما این در تضاد با درون ملتهبم بود و همین باعث شد بی خیال آن سرمای عجیب شوم. دوباره از پله ها بالا رفتم و اینبار کنار در آن اتاق نشستم و صدایش زدم: محمد...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم. جوابم اما سکوت بود و سکوت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیله خب، در و باز نکن. پس از همین جا برات میگم. میدونم ازم ناراحتی، یا شاید هم ازم بدت میاد ولی...ولی محمد باور کن یاسمن برای من خیلی عزیز بود، مرگ اون بدترین مجازات بود برای من. اگه فکر میکنی من به خاطر آسایش و راحتی زندگی خودم جون اون رو به خطر انداختم اشتباه می کنی، الان کل زندگی من رو هواست، هیچ شبی نتونستم خوب بخوابم، همیشه چهره ی معصوم و خندونش جلو چشممه. محمد، من با یاسمن به اندازه ی یه عمر خاطره داشتم. یه عمر خاطره کم نیست...تو به اندازه ی کمتر از یک سال باهاش زندگی گذروندی و اینطوری از پا افتادی؛ من از بچگی باهاش زندگی کردم و حالا سیل عظیمی از خاطره درست بیخ گلوم نشسته و منتظره که هر دم اشک بشه و از چشمم خودش رو رها کنه. تو میدونی که خاطرات زجرآور ترین چیزی هستن که میتونن تا آخرین ذره ی وجودت رو خرد بکنن؟ خواهش می کنم من رو ببخش. به خاطر علیرضا، به خاطر بچه ای که تو شکمم دارم. اگه من رو نبخشی مطمئن باش تا آخر عمرم عذاب می کشم، زندگی ای که تازه اومده بود تا روی خوش به علیرضا نشون بده باز هم ازش روی بر می گردونه، به خاطر علیرضا من رو ببخش. هر لحظه که می گذشت بر التهاب درونم افزوده میشد، به ناگاه احساس سنگینی کردم، چشمانم را بستم و آرام روی زمین دراز کشیدم، حال همه ی وجودم به لرزه افتاده بود... ***
  4. همه ی مهندسان استعفا داده بودند و تنها تعداد اندکی از تازه کارها و بی تجربه ها باقی مانده بودند. نفس عمیقی کشیدم و با سرفه ای کوتاه گلویم را صاف کردم. -ممنونم که اینجا حضور دارید، لازم به ذکر نیست که اوضاع شرکت بسیار آشفته و بی سامان شده، در این چند ماه اخیر هیچ سودی نداشتیم که هیچ !آمار خرج و مخارج شرکت بسیار بیشتر و سرسام آورتر از قبل شده. این کوتاهی و قصور من و آقای صحت رو هم بگذارید به پای شرایط بد زندگی شخصی. مهندسین باتجربه و مجربی رو از دست دادیم اما هنوز هم امیدی هست، ما مهندسین اندکی داریم اما همه اشون جوان و با استعداد هستند. بار ها در صنعت تجارت به هممون ثابت شده که نیروی جوانی و استعداد و خلاقیت نو و شکوفا توانایی غلبه بر نیروی تجربه رو داره. ازتون میخوام همراه ما باشید؛ مطمئنا کسی که این پاپوش رو برای شرکت درست کرده فردی ناشی نیست و محتاطانه کارش رو پیش می بره، مطمئن باشید اگر تا به حال سراغ شما نیومده که بر عقیده ی من اومده ، از این به بعد سراغ شما هم میاد و با پیشنهاد وسوسه انگیری همتون رو به سمت خودش و پروژه های خودش سوق میده. -شما این فرد و می شناسید آقای کاویانی؟ به چه دلیلی باید این کار رو بکنه؟ به جای من آقای مظلومی در جواب طاهرزاده گفت: شرکت ما یکی از بهترین هاست ، قطعا دشمن هایی خواهیم داشت. سری به نشانه ی موافقت تکان دادم: حق با آقای مظلومیه و همچنین نمیخوام انکار کنم که تا حدودی موضوعات شخصی هم دخیل بوده. -به هر حال اوضاع شرکت خیلی خرابِ. ماهایی هم که موندیم همه اونایی هستیم که از اول تاسیس این شرکت تا به حال باهاتون بودیم. حرفش را تایید کردم. -شرکت ما نوپاست و کمتر از ده ساله داره فعالیت می کنه اما تو همین مدت کم هم خود شما شاهد پیشرفت چشم گیر و عظیمش بودید. ما در زمینه ارائه خدمات مهندسی و مشاوره معماری و شهرسازی فعالیت می کنیم. هدف ما نظارت و اجرای پروژه های عمرانی و همچنین دستیابی به تکنولوژی های ساخت و محصولات جدید ساختمونیه؛ با توجه به سابقه ی عالیمون می تونیم شرکت رو برگردونیم به اوجش. من فقط و فقط به همکاری و مشارکت شما نیاز دارم. -با کمال میل می پذیریم ، اما آقای صحت چی؟ ایشون نمیخوان برگردن؟ -متاسفم اما آقای صحت اصلا در شرایطی نیستند که بتونن در این مشارکت و همکاری دست داشته باشند. همه شان از مرگ یاسمن خبر داشتند، پس سر به زیر انداختند و با گفتن «متاسفم» ابراز همدردی کردند. -درسته فقط ده تا مهندس تازه کار داریم اما اگر تلاش کنیم موفق میشیم. یکی از همان مهندسان جوان گفت: اما با کدوم پروژه خودمون رو ثابت کنیم آقای کاویانی؟ همه از خبر شکست ما اطلاع دارن. -شکستی در کار نیست. به زودی منتظر یه پروژه ی سخت باشید. باید خطر کنیم و ریسکِ انتخاب سخت ترین و مهم ترین پروژه رو بپذیریم. ابروی همه بالا پرید. -اما کدوم پروژه؟ -آیسان برای ثانیه ای دهان همه باز ماند و لحظه ای بعد پچ پچ ها شروع شد. صدایم را بالا بردم تا به حرف هایم گوش کنند. - پروژه آیسان با برجهای دوقلو ۵۰ طبقه و با ارتفاع بیشتر از ۲۰۵ متر به انضمام مجموعه چند عملکردی تجاری، تفریحی و خدماتی تو زمینی به مساحت ۴۰ هزار متر مربع میتونه یکی از شاهکار ها باشه. مطمئنا همتون ازش شنیدید. -بله ولی شما مطمئنید که اون پروژه رو به ما می سپرن؟ -مطمئن نیستم اما سعی می کنم راضیشون کنم. دوباره داشت پچ پچ هاشان بالا می گرفت که ختم جلسه را اعلام کردم. ***
  5. موبایلم زنگ خورد؛ شماره ی شرکت بود. -بفرمایید؟ احمدی بود، منشی جدید. -آقای کاویانی خانومی اومدن و میخوان شما و آقای صحت رو ببینن هر چه قدر هم بهشون میگم که براتون مقدور نیست قبول نمی کنن. -کی هست؟ -خودشون رو معرفی نمیکنن. -پس بهشون بگو برن به سلامت. و بدون هیچ حرف دیگری دکمه ی رد تماس را لمس کردم؛ میان این درگیری ها و اتفاقات ناگوار حوصله ی بهانه گیری های این مهندس ها و شرکت ها را دیگر نداشتم! قدم هایم را آرام و محتاط برداشتم، نگاهم روی هر یک از صندلی ها می چرخید و از پشت مرز شیشه ای دنبال چهره ی منفورش بود. در آخرین صندلی ها یافتم اش. اخم غمناکی روی پیشانی نشانده بود؛ پوزخندی نثارش کردم و تلفن سفید رنگ را دم گوشم گذاشتم تا بتوانم با او چند کلامی و با زبان خودش حرف بزنم. بی حرکت نگاهم می کرد. با اخمی که از همان ابتدا روی صورتم نشانده بودم به تلفنش اشاره کردم. آن را برداشت و دم گوشش نهاد. -خوش می گذره حبس و انتظار برای اعدام؟ پوزخندی زد: عالیه! اون بیرون چی؟ -شما بیشتر آمار اون بیرون دستته ظاهرا! -ببین بچه خوشگل... عصبی خندیدم: چرا اون دختر؟ می خواستی از زن من انتقام بگیری چرا نیومدی سراغ من، من شوهرش بودم، می تونستی من رو بکشی عوضی، چی کارِ اون دخترِ بی گ*ن*ا*ه داشتی؟ قیافه اش سخت و چروکین شد؛ نفس عمیقی کشید و جوابم را با خیره شدن به دیوار کنارش داد: نتونستم... پوزخند زدم: تو که آدم کشی واست کاری نداره! چطور نتونستی؟ عصبانی شد و فریاد زد: فکر کردی من از اول همین طوری بدبخت و عقده ای بودم؟ فکر کردی اونقدر جانی ام که همه ی خلاف کارای تک تک این سلول ها واسم دولا راست می شن؟ نه جونم! کینه و حرصِ انتقام بابک رو کشوند تو این لجن و کثافت ، بابک وگرنه آدم قتل و خون و خونریزی نبود... با هشدار سرباز سرجایش نشست، دستی به صورتش کشید و آرام تر ادامه داد: چاقویی که بعنوان مدرک دادی بهشون نمی تونست کاری بکنه اگر من اعتراف نمی کردم... همون چاقویی که گردن زنت رو باهاش نشونه گرفته بودم و آخرش هم دل و روده ی دوست بدبخت اشو هدف گرفت! ولی هدف این چاقو هیچ وقت آدم کشی نبود؛ رامین رو اجیر کرده بودم تا باهاش ازدواج کنه و زجرش برده؛ می خواستم یه درد همیشگی همراه زنت باشه. میخواستم زجرکشیدن یاسمن رو با پوست و گوشت و خونش حس کنه ، می خواستم از خوشبختی خودش راضی نباشه وقتی یاسمن داره بدبختی می کشه...ولی بازم این دل لعنتی اومد وسط، رامین هم به دلش باخت و زندگیش رو فدای یاسمن کرد. اینا رو نمیگم که خودم رو تبرئه کنم، اینا رو میگم که بفهمی اون دل لامصبی که داره تو سینه ات واسه اون دختر از جا در می آد یه روزی هم تو سینه ی من بود و به خاطر همون دله که من الان و امروز اینجام و منتظرم تا دو ساعت بعد برم پای طناب دار، اون دل صاحاب مرده یه روزی تو قفسه ی سینه ی اون رامین بدبخت هم بود که الان سینه قبرستون ناکجاآباد خوابیده؛ تو دل اون یاسمن بی گ*ن*ا*ه هم بود که الان داره تو قبرش هم زجر می کشه؛ اون رفیق هفت خطت هم این آخریا دلش داشت بدجوری بندری می زد واسه یاسمن که این دلِ لعنتی نذاشت و حساب اونم رسید! توی عشق و عاشقی این روزا از صد درصد ، عاشقا نود و نه درصدشون تسلیم عشق می شن و میبازن. ولی تویی که داری میبری حواست باشه جز اون یه درصدِ خوش شانسی، ولی بازم عشقِ دیگه...خودت میگی عشق... برای لحظه ای ساکت شد و من برای ثانیه ای حس کردم چشمان خشمناک بابک لبریز از اشک شده اند. دستی به چشمانش کشید و ادامه داد: از این به بعدش رو من دیگه تجربه ندارم، ما جز اون نود و نه درصد بدشانس بازنده بودیم، می خوای میتونی بری یه خوش شانسِ یه درصدی مثل خودت پیدا کنی و ازش کمک بخوای. و تلفن را محکم سرجایش گذاشت، بلند شد و رفت... -بله؟ -آقای کاویانی من واقعا شرمنده ام؛ این خانوم من رو کلافه کرده، لطفا یه سر تشریف بیارید. عصبانی دنبال دوربرگردان گشتم و با گفتن خیلی خب ای پر از غیظ تماس را قطع کردم. چند وقتی بود که کلا از شرکت غافل شده بودیم ، همه ی قرارداد ها، همه ی جلسه ها، همه چیز مانند اوضاع خانه هایمان آشفته بود. خانوم احمدی به احترام از جایش برخاست: سلام، خسته نباشید. -سلام، ممنون. کجاست اون خانوم؟ -تو اتاقتون منتظر هستند. ابرویی بالا انداختم. و شاید نگاهم توبیخ گر بود که احمدی با لحن مظلومی گفت: هر چی بهشون گفتم امکان نداره داخل شید به حرفم گوش نکردن. نفس عمیقی کشیدم و همانطور که در اتاق را باز می کردم گفتم: به کارت ادامه بده. -چشم فقط آقای کاویانی یه چیزی... ایستادم؛ پوشه ای را به سمتم گرفت : اَزَم گزارشات دخل و خرج های یک ماه شرکت رو خواسته بودید و همین طور اوضاع قرارداد ها و تعداد مهندسین. سری تکان دادم؛ پوشه را از دستش گرفتم و با تشکری کوتاه وارد شدم. سرم پایین بود و مشغول وارسی کردن گزارشات احمدی بودم که صدای خنده های مضحک زنی به گوشم رسید. سرم را بالا آوردم. با دیدنش اخمی که روی صورت ام نشسته بود پررنگ تر از قبل شد؛ پوشه را روی میز گذاشتم. و دست به سینه و حق به جانب نگاهش کردم. از روی صندلی بلند شد و همانطور که نگاهم میکرد نزدیکم شد: به به جناب مدیرعامل! چیه؟ چی نوشته بود تو اون کاغذها که انقدر بهم ریختی؟ -چی میخوای؟ شانه اش را بالا انداخت. -هیچی، فقط اومدم یه نگاه به محل کار آینده ام بندازم. پوزخندی زدم. -اون آینده ای که داری ازش حرف میزنی خیلی دور و غیر ممکن به نظر میرسه. با انگشت سبابه اشاره ای به پوشه ی روی میز کرد و گفت: اما فکر کنم شواهد چیز دیگه ای میگن. -شما فکر نکن مخت نمی کشه! و از کنارش رد شدم و پشت میزم نشستم؛ مشغول انجام دادن کارهایم شدم و در همان حال گفتم: کار مهمی داشتی که اومدی اینجا جیغ و داد راه انداختی که میخوای ما رو ببینی؟ لبخندی روی لب نشاند و نزدیک میزم شد. -نه فقط اومده بودم یادآوری کنم که وقت زیادی ندارین. دارین همه ی مهندساتون رو از دست می دیدین. و همین طور اعتماد خیلی از شرکاتون رو. سری تکان دادم و گفتم: همین بود؟ خیلی خب میتونی بری! حرصش در آمده بود اما لبخندی روی لب نشاند و نفس عمیقی کشید. -این روز ها خیلی خوشحالم، نمی تونی تصور کنی انتقام گرفتن از محمد و تو چه حالی میده. -بهت که گفتم، فکر ورشکست شدن شرکت ما بعیده، بعید! خندید: میخواستم خودم یه بلایی سر اون دختره ی بندانگشتی بیارم ولی خب، خدا انگار حرف دلم رو شنید. از عصبانیت در مرز انفجار بودم، از جایم برخاستم و نزدیکش شدم، با نهایت خشم خیره اش شدم ، شمرده شمرده گفتم: یا گورت رو از اینجا گم می کنی یا میگم بیان از جلو چشمم ببرنت به جهنم! دیگر نتوانست حرص و عصبانیتش را کنترل کند، پوزخندی عصبانی زد. -زبونِ درازِ مهشاد جونت یادِ... سیلی ای که با تمام قدرت به صورتش زدم ، حرفش را قطع کرد. آنقدر عصبانی بودم که خون جلوی چشمانم را گرفته بود. انگشت اشاره ام را مقابل صورت اش تکان دادم و تهدید اش کردم. -دهنت رو آب بکش اولا، دوما اگه جرئت داری فقط یه بارِ دیگه اسم زن من رو با اون دهن کثیف ات بیار. هاله ای از اشک در چشمانش پیدا شد؛ دستش را روی صورتش گذاشت و با قدم هایی بلند از اتاق بیرون رفت. کلافه قرصم را از کشوی میز در آوردم و خوردم. باز هم ناسازگاری هایش شروع شده بود انگار! کار درستی کرده بودم که روی یک زن دست بلند کردم؟ عصبانی بطری آب را سر کشیدم و دستم را چند بار لای موهایم بردم. داشتم دیوانه می شدم. الهه پر بیراه هم نمی گفت، چیزی به سقوطمان نمانده بود. در یک تصمیم ناگهانی سمت تلفن رفتم و به احمدی گفتم تا ترتیب یک جلسه را بدهد. میخواستم طرحی که در ذهنم بود را اجرا کنم.
  6. مادرم که رفت سر به دیوار تکیه زدم و به منظره ی پیش رویم چشم دوختم؛ به خانه ام، خانه ای که قرار بود در آن روزگارم را با همسرم بگذرانم، روزگاری که زیر بار سنگین غم دارد جان می سپارد اما... باید نجاتش بدهم، من باید این بار پایه های این زندگی را استوار کنم. نفس عمیقی کشیدم، به آسمان نگاه کردم، به ستاره ها، به مهراد، بابا، آوا، یاسمن، علیرضا، خودم... باید یادم باشد ستاره ای برای دخترم هم انتخاب کنم. گرمی اشک صورت سردم را آرامش بخشید، اشک این روزها انیس و همدم همیشگی ام شده بود انگار! هر روز، هر دقیقه، هر ثانیه، اشک، اشک و آه های عمیق، آه هایی از سر افسوس... صدای ماشین و بعد باز شدن در و حرکت چرخ ها روی سنگریزه ها آمد. گرمایی ته قلبم نشست. از ماشین پیاده شد و دستی به چشمانش کشید. چشم چرخاند و با دیدن من روی تراس اخم روی پیشانی اش پررنگ تر شد. سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و به سمت خانه آمد. لبخند زدم؛ دلم برایش آنقدر تنگ شده بود که می خواستم این تاخیرات ممتدش را همین امشب با یک آغوش ببخشم اما...در تراس باز شد، با هیبت چشمان زیبایش وارد شد و دست پشت کمرم حلقه کرد: تو حیا نمیکنی؟ بازم اومدی اینجا تو سرما؟ صدایش چقدر خسته بود و چقدر تقاضای خواب میکرد. جوابش را که ندادم ب*و*سه ای روی گردنم کاشت و گفت: قهری؟ شانه هایم را گرفت و رویم را برگرداند . با دیدن اشک های روی صورتم نفس عمیقی کشید و پیشانی به پیشانی ام تکیه داد؛ زمزمه کرد: قربونت برم، چرا انقدر خودت و اذیت می کنی؟ اشک هایم را پاک کرد و چشمانم را ب*و*سید. -شرمنده اتم. دنیا دنیا شرمنده ی چشماتم. میدونی چند روزه چشم های خوشگلت رو ندیدم؟ امشب که بیدار موندی و تونستم چشمات رو ببینم با گریه اذیتم می کنی؟ دلت برام تنگ نشده؟ بغضم سنگین شده بود و اگر سرم را بالا می کردم بی شک بند سفت و سختش پاره می شد و همین هم شد. دیگر نمی توانستم طاقت بیاورم، با گریه خود را در آغوشش انداختم و سر به سینه اش فشردم. دستش را نوازش گونه بر موهایم کشید و همه ی مهرش را در گوشم زمزمه کرد. آرام به سمت صندلی ای که در تراس بود هدایت ام کرد و رویش نشست، خود را در آغوشش مچاله کردم و چشم هایم را محکم بستم. -میدونم اوضاع زندگیمون ریخته به هم، میدونم تو این شرایط سخت باید کنارت باشم، ولی اگه شرکت رو از دست بدم دیگه نمیتونم اونطور که دلم میخواد این زندگی رو برای تو بچرخونم و سرپا نگه دارم. یکم تحمل کنم عزیزم، شرکت داره از دست میره، دست تنها نمیتونم از پس این همه ضرر بر بیام. ولی تنهام، محمد کشیده کنار و خودش رو تو خونه حبس کرده پس من باید خیلی تلاش کنم. می گذره، این روز ها هم می گذره، مطمئن باش نمیذارم بیشتر از این اذیت بشی. اشک هایم را در تار و پود لباس سیاه اش پنهان کردم و دستش را محکم در دستم گرفتم: میدونم، میدونم... تو به خاطر من و بچمون شب ها دیر میای خونه، به خاطر ماست که کل شبانه روز از تو فقط عطر لباس هات سهم منه. به خاطر ماست که بعد از چند روز وقتی دیدمت بهم اخم میکنی و میگی برو تو اتاق، همه اش به خاطر ماست... ممانعت هایم در برابر تلاشش برای بالا بردن سرم بی فایده بود؛ خیره ی چشمانم و شد و با انگشت شست صورتم را نوازش کرد، چیزی در مردمک چشم هایش لرزید و بعد آرام پیشانی ام را با محبت مهر کرد. -مهشاد، به خدایی که بالا سرمونِ و شاهدِ قسم، تو همه ی دار و ندار منی...همه ی انگیزه ام برای زندگی! باور کن اگر تو نباشی هیچ کدوم از این دم و دستگاه ها و شرکت و اون تشکیلات رو نمی خوام. اگر به خاطر تو و بچه امون نیست پس به خاطر کیه؟ من کی رو دارم جز شما که بخوام براش از کله ی سحر تا دل شب کار کنم و از خودم فرصت دیدن و با تو بودن رو دریغ کنم؟ میدانستم، خودم هم می دانستم که دارم زیاده روی میکنم، این روز ها بیش از حد بهانه می گرفتم. خودم را کمی بالا کشیدم و سر روی شانه اش نهادم، محکم شانه هایش را در آغوش کشیدم و زمزمه کردم: هیش؛ ولش کن. بغلم کن دلم برات تنگ شده. شانه ام را ب*و*سید و محکم در آغوشم کشید، هر دو با تمام قدرت یکدیگر را در آغوش داشتیم ؛ و آرامش چیزی جز این نبود که در آغوش او جان بدهی... آرامش را با تک تک سلول هایم بدنم حس کرده بودم؛ انگار آغوش علیرضا مسکنی قوی بود و ذره ذره وارد رگ هایم می شد و ذره ذره درد هایم را به فراموشی واگذار می کرد، ذره ذره غم ها را به دورترین سرزمین گمنام هجرت می داد و فقط عشق می ماند و محبت... کمی که گذشت خواب نیروی چشم هایم را ربود و همه ی ممارست هایم برای بیشتر بیدار ماندن بر باد رفت... چشمانم را باز کردم ، نه نوری به چشمانم خورده بود و نه کسی صدایم زده بود؛ بلکه از درد چشمانم بیدار شده بودم. نگاهی به اطرافم انداختم، علیرضا خوابیده بود. حتی در خواب هم آثار خستگی در صورتش دیده می شد. از جایم بلند شدم، ساعت سه بامداد را نشان می داد. از پنجره به بیرون نگاه کردم، برف حال کاملا شهر را سفید پوش کرده بود، تیر های چراغ برق سرسختانه در برابر تاریکی بامداد نور می افشاندند و دانه های درخشان برف بر صورت شیشه ای چراغ های شهر تازیانه می زدند... سر به پنجره تکیه زدم و چشم بستم. چشمانم بسیار درد می کرد؛ از گریه ی زیاد بود انگار... به یاد علیرضا و آرامش آغوشش که افتادم لبخندی زدم. اگر او نبود چه باید می کردم؟ در این روز های سخت، چگونه باید از دست دادن عزیزی دیگر را تحمل می کردم؟ به یاد یاسمن افتادم، تازه داشت طعم عشق را می چشید، آیا او نمی توانست مانند من از لذت داشتن همسرش برخوردار شود؟ یا مگر نمی توانست که جنین اش را در بطنش بپروراند و برای فرداهایشان نقشه های رنگین بکشد؟ من زندگی او و محمد را نابود کرده بودم؛ همچون سایه ای شوم بر زندگیشان چنبره زدم و راه تنفس زندگی شان را بستم. من کسی بودم که فرصت یک زندگی ایده آل را هم از یاسمن و هم از محمد گرفتم. ***
  7. نمیدانم چگونه یکهو همه چیز به هم ریخت، همه ی خوشی هامان به ناخوشی مبدل گردید و زندگی تبدیل شد به غم، اشک و اندوه! و در کنار این تثلیث بی رحم، زمستان هم بی رحمانه قدرت به رخ می کشید و فضای روزهایمان را سرد تر می کرد. محمد درِخانه اش را به رویمان بسته بود و نمی گذاشت او را ببینیم، اوضاع شرکت آنقدر بهم ریخته بود که بعضی شب ها نمی توانستم حتی علیرضا را ببینم. و من؛ اوضاع من انگار از همه بدتر بود؛ دوباره مرگ دامن گیر عزیزانم شده بود و باز هم غم و اندوه. باز هم اشک و آه! و بدتر از همه وجدانی که مدام در عذاب بود از بی رحمی بابکِ نامرد و قتل انتقام جویانه اش. از این پس چگونه می توانستم در چشم های محمد نگاه کنم، چگونه میتوانستم با مادر و پدرش رو در رو شوم و آنها را عمو و خاله صدا کنم در حالی که من مقصر اصلی مرگ همسر و دخترشان بودم... سر به پنجره ی اتاق تکیه زدم و خیره ی جاده ها شدم، خیره ی مردمی که عبور می کردند و خیره ی شهری که نبضش رو به خاموشی بود. دانه های برف آرام می رقصیدند و شهر را سفید می پوشاندند، گویی زمستان امسال قصد بدی داشت، ه*و*س کرده بود بدجوری سرما بورزد... دست روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره کشیدم ؛ قطره ی اشکی بر گونه ام نشست. چشمانم را بستم و روزی قدیمی را به یاد آوردم:« سعی دارد هویج را به زور جای دماغ آدم برفی جا کند. در آخر همه ی تلاش هایش بی ثمر می ماند و نصف صورت آدم برفی از هم می پاشد. جیغ بلندی می کشم و مشتی برف بر میدارم و به سمت یاسمن پرت می کنم. بلند می خندد و فرار می کند، پشت سرش میدوم، مشت هایم پر از گلوله های برفی ست اما تعداد کمی از آنها واقعا به یاسمن اصابت می کنند. یاسمن از خنده روی زمین می افتد؛ از فرصت سو استفاده می کنم و گلوله ای بزرگ بر صورتش می کوبم! صدای خنده هایش به یک باره متوقف می شود و سکوت همه جا را فرا می گیرد. با نگرانی نزدیکش می شوم و برف ها را از روی صورتش کنار میزنم و با دلهره می پرسم: یاسمن؟ چی شدی؟ و در همین حین است که با سادگی گول می خورم و او دستم را می کشد و روی برف ها پخش زمین میشوم! با خنده های بلند و شیطنت آمیزش همان گونه که روی برف ها دراز کشیده به سمتم می آید و مشتی کوچک برف جلوی دهانم می گیرد. به اطرافم نگاه میکنم تا مبادا مادرم در آن حوالی باشد؛ وقتی از نبود مادرم مطمئن میشوم، سریع دهانم را باز میکنم و با تمام وجود ذرات یخ و برف را می بلعم.» تلخندی نشست کنج لبم و شوری اشک هایم سختی بغضم را شدت بخشید... مهم نبود که فردا و پس فردا باید از درد گلو میمردم و تب و لرز به سراغم می آمد و تا چند روز از طرف مامان تنبیه می شدم، مهم این بود که در آن لحظه ها با یاسمن خوش بودم... هرگاه، هرکجا که یاسمن بود خنده هم بود، اصلا یاسمن برای من معنایی جز لبخند و خوشی نداشت، یاسمن تداعی یک حس خوب، یک لطافت توام با شیطنت بود، چه کسی گمان می کرد که روح لطیفش این گونه قربانی بازی روزگار شود؟ چه کسی حتی فکرش را می کرد که مرگ مهراد و آوا روزی دامن زندگی او را نیز بگیرد؟... دستی روی شانه ام نشست، با پشت دست اشک هایم را پاک کردم و روی برگرداندم. حتی لبخند مادرم هم دیگر واقعی نبود! مادرم هم بعد از یاسمن به اندازه ی تمام سال های غم و اندوهمان شکست... دستی به صورتم کشید. نا امیدانه پرسیدم: هنوز نیومد؟ سرش را به نشانه ی منفی آرام تکان داد. نفس عمیقی کشیدم و ساعت را نگاه کردم؛ شب از نیمه گذشته بود و علیرضا هنوز هم نیامده بود... از پشت تلفن قول خانه ی محمد را داده بود؛ می دانستم محمد مرا نخواهد پذیرفت اما می خواستم با او حرف بزنم. باید جرئت می کردم و برایش می گفتم که چقدر احساس حماقت و فرومایگی می کنم. محمد باید می فهمید که غم مرگ یاسمن برای من اگر دردناک تر از این غم برای او نبود، حداقل کمتر هم نبود... همه ی سالهای کودکی ، نوجوانی و جوانی من با یاسمن گذشته بود، چگونه می توانستم بعد از او طعم خوشبختی را بچشم... در این یک ماهی که از مرگ یاسمن گذشت، برای من در حکم یک سال عزاداری و غم بود... خواستم به تراس بروم که مادرم مانع شد: سرده مادر، نرو . -میخوام یه خرده هوا بخورم. شما برو بخواب مامان، خسته ات کردم. -نه مادر خوابم نمیبره، بلایی سر بچه ام نیاد، اینقدر کار میکنه تلف میشه... به مادریِ مادرم لبخند میزنم و لباس بافتنی ام را دور خود می پیچم. مادرم دستی به صورت و چشمانش کشید، دست روی بازویش نهادم: مامان برو بخواب خب. منم الان میخوابم. -پس بیا تو من خیالم راحت شه. -گفتم که یه کم هوا میخورم میرم تو. -خیله خب. پس محکم تر خودت رو بپوشون. -چشم.
  8. محمد ترسیده بود؛ با قدم هایی تند به همه جا سر می کشید و یاسمن را فرا میخواند، مهشاد هم گریه کنان در آغوش علیرضای رنگ پریده اطرافش را از نظر می گذراند. نگاه علیرضا به گوشه ای افتاد، به همان درخت سرو تنها و جسم ظریف دخترکی که آرام چشم بر هم گذاشته و انگار خوابیده بود! چشمان مهشاد نگاه مبهوت علیرضا را دنبال کردند و فریادی که سر داد محمد را به آن سمت کشاند. هر سه به سمت اش رفتند، محمد در آغوشش گرفت و با چشمانی که هر لحظه انتظار می رفت از حدقه بیرون بزند دست به خونش کشید و ناباور زمزمه کرد، پشت سرم هم و بدون وقفه: یاسمن، یاسمن... مهشاد با هق هق و ترس دستان یاسمن را می فشرد و التماس می کرد تا برخیزد...التماس می کرد تا دوباره بیدار شود و گذشته را تکرار کند، التماس زندگی می کرد از دختری که چشم به روی زندگی بسته بود! محمد تن سردش را در آغوش کشید و کنار گوشش زمزمه ی التماس سر داد. آنقدر به همان حالت ماند که دیگر ساکت شد و فقط تن یاسمن را بیشتر به خود می فشرد. علیرضا دست بر دهان گرفت و بغض اش را فروخورد؛ چشم بست و روی برگرداند، نمی توانست پاره شدن بند خوشبختی محمد را ببیند، نمیتوانست مرگ دختری را ببیند که روحش لطیف تر از برگ بهار بود آنقدر پاک و بی آلایش، که رفتارهایش به بچه ها می مانست؛ نمی توانست... باید یک جوری این بساط را جمع می کرد، محمدِ مبهوت و مهشاد گریان را. مهشاد را در آغوش کشید و با وجود ممانعت های فراوانش برای در کنار یاسمن ماندن او را از آنجا دور کرد و رو به محمد گفت: پاشو ببریمش بیمارستان. محمد لحظه ای به خود آمد و بلند شد، تن یاسمن بسیار سرد بود ، آنقدر سرد و بی روح که محمد هم حال احساس سرما می کرد. با قدم های کرخت به راه افتاد. لحظه ی آخر نگاه علیرضا به چاقوی روی زمین افتاد. خم شد و دور از چشم مهشاد و محمد آن را در جیب گذاشت و راهی بیمارستان شدند؛ شاید با وجود اینکه هر سه نفرشان می دانستند دیگر کار از کار گذشته و زندگی رخت سفر بسته از جسم سرد یاسمن... و آخرین تصویر محمد از زندگی ، همان چشم های خاکستری رنگِ پر از شیطنت بود که برای همیشه از صفحه ی زندگی اش پاک شده بود. ***
  9. (۱۳) موبایلش را در آورد و شماره ی مهشاد را گرفت، باید او را از حضور بابک مطلع می ساخت، اما هنوز به ماشین رامین نرسیده بود که دستش را کسی فشرد، وقتی برگشت و صورت مرد را دید از ترس نام مهشاد را پشت مووبایل جیغ کشید و عقب رفت اما مرد با تمام نیرویش او را به سمت خود کشید و سوئیچ ماشین را از دستش قاپید. بلند فریاد زد: مهشاد بیا... از ترس در حال سکته کردن بود. وقتی او را روی صندلی پشت همچون شی ای بی ارزش پرتاب کرد و خود به سرعت سوار شد و به راه افتاد، یاسمن دیگر نمیتوانست صداهای اطرافش را بشنود، همه ی صداهای اطراف گنگ و مبهم بودند و این به خاطر صدای بلند و کشدار و ترسان نفس هایش بود. دستان لرزانش را پیش برد و بر صندلی اش کوباند. -بذار برم. چشمانش را محکم بست و باز کرد، اینبار محکم تر از دفعه ی قبل به صندلی اش کوباند و فریاد زد. -بذار برم. بابک همانطور که با سرعتی سرسام آورد ماشین را می راند لحظه ای برگشت و هر دو دست او را گرفت و محکم پس زد. -بگیر بتمرگ سرِجات. اشک های داغ یاسمن فرصت سرکشی و حاضرجوابی ندادند، آرام در خودش پیچید، انگار میخواست آرامش پیدا کند، خودش را در آغوش گرفت و چشمانش را بست. اما تصویر خنده های محمد اولین و آخرین چیزی بود که از پشت آن پلک های نازک در ذهن مخشوش او نقش می بست؛ و فقط به یک چیز فکر می کرد، و آن هم از دست دادن اعتماد محمد بود... دست و پاهای یاسمن را محکم با طناب بسته بود و او را زیر سایه ی درخت سروی تنها و بلند قامت رها کرده بود. خودش هم کلافه دست در جیب برده بود و قدم های طولانی و عصبانی بر می داشت. نگاهی به یاسمن انداخت. خون زیادی از دست داده بود، چشمانش را بسته و با رنگ و رویی نزار افتاده بود. آرام قدم برداشت، حال نسبت به سرکشی های اول اش ضعیف و ناتوان شده بود. روی زانوان اش نشست و دست پیش برد، طناب دست و پایش را باز کرد و آرام شروع کرد به نوازش صورت اش، اما... صورت اش سرد تر از برف و بوران های چله ی زمستان بود. دستانش نیز، گردن و پاهایش هم سرد بودند، یک سرمای دلهره آور و سهمناک. دست خون آلودش را از جیب بیرون آورد، هنوز چاقو را محکم در دست نگه داشته بود، همان چاقویی که گردن مهشاد را خراش داده بود و حال پهلوی دوست عزیزش را هدف گرفته بود و انگار اینبار این خنجر لعنتی موفق شده بود! چاقو را همانجا رها کرد و خودش نیز به همان درخت تکیه داد. به یاد آوا افتاد، به یاد طنین بلند خنده ها و گونه های سرخ اش...به راستی بابک از کی این همه ظالم شده بود؟ درست از همان روزی که عمویش گفته بود آوا کس دیگری را دوست دارد... ناگهان دلش از آوا گرفت، یک گرفتگی عمیق و پر از نفرت. دلش میخواست یک سیلی محکم بر صورتش می کاشت؛ آیا آوا لیاقت این همه عشق را داشت که از حرص و کینه ی از دست دادن او دخترکی معصوم را اینگونه در اوج زندگی شیرین اش به خاک های سرد و تلخ محکوم کند؟ صدای جیغ وحشتناک لاستیک ماشین که بلند شد، سریع از جایش برخواست و پشت بوته ها پنهان شد اما چاقو را باقی گذاشت ، دیگر خسته شده بود از این همه حرص و کینه. شاید خیلی دیر شده بود اما امروز پایان زندگی او نیز بود...
  10. بخش(۲) بارونیِ مشکی رنگم را مرتب کردم و شالم را کمی جلوتر کشیدم. نفس عمیقی کشیدم و از آسانسور بیرون رفتم. این شرکت، این راهرو و این کارمندان برایم بسیار آشنا و نزدیک بودند. تقریبا شش ماهی اینجا نیامده بودم، و چه کسی فکر میکرد که در این فاصله ی کوتاه من با این همه تغییر، به اینجا بازگردم، شش ماه پیش به عنوان یک منشی ساده و حال به عنوان همسر مدیر عامل و مادر فرزند سه ماهه اش! آقای جعفری با لبخندی به سمتم آمد: سلام دخترم. تبریک میگم بهت. انشالله خوشبخت بشین. و این اولین مبارک بادِ کارمندان بود. تا وقتی که به در اتاق محمد و علیرضا برسم همه ی کارمندان بهم تبریک گفتند. -تبریک می گم خانوم شریف انشالله به پای هم پیر بشید. آقای سالار که یکی از شوخ طبع ترین کارمند ها بود خندید و اضافه کرد: خانوم کاویانی سهراب جان. خانوم شریف چیه! خندیدم و تشکر کردم. ضربه ای به در کوباندم. صدای شیوا به گوش رسید. -بفرمایید. شیوا بسیار شکسته شده بود. سرش را پایین انداخته و تند تند مشغول نوشتن بود. در همان حال توضیح میداد. -بفرمایید منتظر باشید. هم آقای کاویانی و هم آقای صحت سرشون شلوغه. برای مصاحبه اومدید؟ لبخندی زدم و نزدیکش شدم. -شیوا؟ سرش را بالا آورد و با دیدن من انگار همه ی وجودش یخ بست! با اینحال سعی میکرد با لبخندی مصنوعی خودش را نبازد: سلام مهشاد... خوبی؟ -مرسی عزیزم. تو خوبی؟ چه خبر؟ -خبرا دست شماست خانوم کاویانی! پوزخند و لحن پر از تمسخر گفتارش باعث شد شوکه شوم. -شیوا...چیزی شده؟ از جایش بلند شد؛ دستی به چشمانش کشید و کیف و وسایلش را جمع کرد، نامه ای را به سمتم گرفت و با نفس عمیقی گفت: این رو بده به شوهرت. خودش میدونه چیه. خدافظ. و بعد بدون اینکه منتظر پاسخی از طرف منِ مبهوت باشد اتاق را ترک کرد. به محض خروج او، درِ اتاق محمد باز شد و چهره ی خندانش نمایان گشت. -به! زن داداش گرام! حال و احوالات؟ پدرسوخته ی عمو حالش چطوره؟ خندیدم. -سلام همانطور که خیره ی میز شیوا بود ، دستی به گوشه ی لبش کشید. -وعلیکم. رفت؟ -کی؟ -بهزادی دیگه آرام سر تکان دادم. -نفهمیدم چش بود. این نامه رو داد بهم گفت بده به شوهرت بعد هم گذاشت رفت. اینطوری نبود اصلا، خیلی دختر خونگرمی بود! خندید و گفت: استفعا نامه است دیگه -استفعا؟ سر تکان داد و پرونده ای را به سمتم گرفت: بیا دختر، بیا بگیر اینم بده به شوهرت که هردومون رو بی منشی کردی، باید به جای یه منشی دنبال دو تا بگردم. -چرا استفعا داده؟ اون به اینکار نیاز داشت. -راهنمایی می کنم! یک تای ابرویش را بالا برد و انگشت شستش را آرام گوشه ی لبش کشید. -از عاشق پیشگان شوهر جنابعالی بود! با چشم هایی گرد شده نگاهش کردم. شانه ای بالا انداخت . -خیلی ها بودن! بهزادی هم یکیشون. -وا چرا چرت میگی، این چشم نداشت علیرضا رو ببینه. -فیلمش بوده عزیز من؛ انقدر شوهرت رو دوست داشته که اون شبایی که از غم و غصه ی تو تا صبح تو شرکت پرسه میزده، کنارش بوده و تیماریش رو میکرده. به خاطر اینکه تو از علیرضا خوشت نیاد و یه رقیب عشقی دیگه رو کنار بزنه ازش بد تعریف میکرده، حالا از من خوب میگفته همه ی دخترا رو پاس میداده به من! کیف و پرونده ها از دستم افتاد. مات و مبهوت خیره ی محمد بودم. -شب رو...پیشش مونده؟ لبخند مهربانی زد و نزدیکم شد. ضربه ای آرام به پیشانی ام زد و زمزمه کرد: اگه علیرضا اهل این حرف ها بود اون همه سال به پای تو نمی موند و برات صبر نمیکرد، بی احترامی هات رو تحمل نمیکرد! اون خیلی خاطرت رو میخواد مهشاد. من بهش درس پس میدم تو عاشقی. من یاسمن رو مدیون علیرضام. چون اگه اون نبود و بهم یاد نمیداد عشق یعنی چی، من هنوز هم تو همون جهنم کوفتی باید می سوختم! لبخندی به رویش زدم. هنوز هم شک و شبهه ای ته قلبم بود و آزارم میداد. به در اتاقش کوباندم. اتاق سمت چپ، اتاق علیرضا کاویانی، مدیرعامل شرکت نوال! -بفرمایید. وای اگر بدانی علیرضا...اگر بدانی در همین چند ساعتِ بدون تو چقدر دلتنگت شده ام! اگر بدانی... صدای پاشنه های کفش مشکی ام هیچ تاثیری در دقت و توجه اش بر کار نداشت. فنجان سفید رنگ را به لبانش نزدیک کرد و همانطور که خیره ی مانیتور بود و اخم بزرگی روی پیشانی داشت، گفت: استفعا نامه رو بذارید همونجا رو میز، میتونید وسایلتون رو جمع کنید و برید. ممنون. پرونده و نامه را روی میز گذاشتم و دست به سینه نگاهش کردم. کمی مکث کرد، نفس عمیقی کشید و بعد انگار به چیز خیلی مهمی پی برده باشد سرش را بالا آورد: مهشاد؟ خندیدم: چطور من از دو فرسخی بوی عطر تو رو تشخیص میدم ولی تو نه؟ هوم؟ بگو ببینم؟ زیر سرت بلند شده عطرها رو از هم تشخیص نمیدی؟ لبخندی نشست روی لبش. از پشت میز بلند شد و محکم در آغوشم گرفت. -الهی قربونت برم، من غلط بکنم زیر سرم بلند بشه. عطر تن تو رو من از ده فرسخی هم تشخیص میدم. -چیه نکنه الان دماغت گرفته سرما خوردی؟ -اوضاع شرکت بی ریخته! اعصابم رو خورد کرده به خدا. نفس عمیقی کشیدم و خود را محکم تر در آغوشش جای دادم. عطر دلپذیر تنش را از ته دل و جان بو کشیدم و زمزمه کردم: دلم عطر تنت رو میخواست، استشمام عطر لباسات به شیرینی استشمام عطر تنت نیست، طاقت نیاوردم و اومدم! -آی آی موذی! پس تو بودی دیشب پیرهن نازنین من رو چروک کردی امروز نتونستم بپوشمش؟ اخمی بر چهره نشاندم و خودم را زدم به قهر. -حقت بود، دیشب دیر اومدی خونه. دخترم هم دعوات کرده چرا مامانش رو تنها میذاری؟ با لبخندی مهربان و عمیق نگاهم کرد: دوست داری دختر باشه؟ -یه حسی بهم میگه دخترِ. میتونم از همین حالا چشم های آبی و موهای قهوه ایش رو تصور کنم! با انگشت شستش آرام و نوازش گونه کشید روی گونه ام. -چرا آبی؟ چشم هاش باید مثل چشای تو باشه، باید دل ببره دخترم. دست دور گردنش حلقه کردم: نوچ! من آبی دوست دارم. خندید و آغوشش را برایم باز کرد، بی چون و چرا، بدون تعارف خودم را در آغوش امنش جای دادم و عطر حضورش را حریصانه بلعیدم. کمی گذشته بود، داشتیم با هم از هر دری صحبت می کردیم؛ تصمیم گرفتم سوالی را که مدت ها ذهنم را درگیر کرده بود بپرسم. -علیرضا؟ -جانم؟ -مگه نگفتی این شرکت برای پدر کیهان بوده و به شما ارث رسیده؟ پس چرا اسمش، اسم خواهر توئه؟ لبخندی محزون زد، دستی به موهایم کشید و گفت: اواخر عمر پدر کیهان بود که شرکت ورشکست شده بود، بدجوری ضرر کرده بودیم و عامل اصلیش هم پدر همین الهه ی بی چشم و رو بود. هر چقدر تلاش کردیم نتونستیم، من و محمد خیلی جوون بودیم برای مقابله با بزرگا و کله گنده های میلیاردر! شرکت پدر کیهان از هم پاشید اما چند سال بعد، وقتی اوضاع مادر مهناز هم خیلی بهم ریخت من و محمد تصمیم گرفتیم این خسارت عظیم رو جبران کنیم و اعتبار از دست رفته ی پدر کیهان رو دوباره به دست بیاریم. پس با هر بدبختی ای که بود یه شرکت جدید تاسیس کردیم، می خواستیم همون اسم و رسم شرکت قبلی رو روش بذاریم ولی پدر کیهان قبول نکرد، آخرین حرفی که قبل از مرگ بهم زد این بود که اون شرکت مال من و محمدِ و خودمون اختیارش رو داریم، با یه اسم و رسم جدید. سری تکان دادم: پدر کیهان آدم دوست داشتنی ای به نظر می رسه! سرش را به نشانه ی تاکید تکان داد و ب*و*سه ای روی پیشانی ام کاشت که ناگهان در باز شد و صدای خونسرد محمد به گوش رسید. -هِلو لاو بردز! سریع خودم را از علیرضا جدا کردم و سر به زیر انداختم. همان طور که روی مبل لم می داد گفت: ای بر خرمگس معرکه لعنت! ها؟ شال افتاده روی شانه هایم را که روی سرم گذاشتم و مانتو را جمع و جور کردم؛ محمد خندید. -نامحرم اومده مگه؟ کو؟ علیرضا مرا روی مبل نشاند و خود نیز کنارم نشست. -تو هم که موجود زنده محسوب نمیشی ها؟ -نوچ! بابا ما که خودی ایم! جمع کنین بابا این بساطتون رو. حقوق این ماه بهزادی رو بده دخترِ رفت. -رفت؟ پس کو استفعا نامه؟ محمد با چشم هایی ریز شده که به گمانم از یاسمن آموخته بود نگاهم کرد. دست به سینه و با اخمی که لجبازی ام را نشان میداد گفتم: خب چیه. دوست نداشتم در موردش حرف بزنم! -حسود شانه بالا انداختم: همینه که هست! بعد رو کردم سمت علیرضا و شاکی نگاهش کردم. -تو چرا بهم نگفتی شیوا دوسِت داشته؟ محمد نیشخند زد و علیرضا چشم گرد کرد. -یعنی چی اصلا؟ چه معنی میده مرد انقدر خاطرخواه داشته باشه؟ محمد هم شد آتش بیار معرکه: تازه خبر از پریسا و شیوا و شهلا و درسا نداری! من با چشم هایی از حدقه درآمده و حق به جانب خیره ی علیرضا بودم و علیرضا با لبخندی که سعی میکرد مهارش کند به محمد گفت: خفه شو الاغ! -حقیقت تلخِ داداش من. علیرضا دستی به موهایم کشید و با نرمی و لطافتی توام ب*و*سه ای روی پیشانی ام کاشت: خوبه تو اون همه خاطرخواه داری و این همه من حرص میخورم؟ حالا من رو درک میکنی؟ چشم هایم را ریز کردم و انگشت اشاره ام را به نشانه ی تهدید جلویش تکان دادم. -علیرضا اگه بفهمم هرکدومشون تو زندگیت بودن یا نقش داشتن چشات رو در میارما! صدای خنده ی بلند محمد، باعث شد خنده ی کوتاه او بی صدا به نظر برسد. انگشتم را ب*و*سید: چشم. دربست مخلصت هم هستم! -اَه جمع کن ببینم علیرضا، مهشاد یه زنگی بزن به یاسمن. در همین موقع صدای زنگ موبایل من بلند شد. با دیدن نام مخاطب لبخندی نشست روی لبم. -چه حلال زاده است خانومت! -الو کجایی تو؟ از پشت تلفن صدایی به گوشم نرسید تا اینکه به یک باره صدای جیغِ یاسمن بلند شد. سریع از جایم بلند شدم و صدایش زدم: یاسمن؟ یاسمن؟ الو؟ -مهشاد صدای گریان توام با فریادش اضطراب و دلهره ای عمیق در وجودم به راه انداخت. علیرضا و محمد هم نگران نگاهم می کردند... صدای یاسمن اینبار با تضرعی بیش به گوش رسید: مهشاد بیا... ***
  11. (۱۲) نگران نگاهی به ساعتش انداخت و نفس حبس شده اش را محکم به بیرون فوت کرد. -اووف! داشت دیوانه می شد. اگر محمد می فهمید قطعا آشوبی به پا می شد که آن سرش ناپیدا ! قدم های آرامش را برداشت و وارد کافه کایلا شد. اولین ملاقاتش با رامین در این کافه بود و حال انگار آخرین نیز در این کافه رقم می خورد. روی همان میز روز اول نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود. برای لحظه ای دلش برای رامین به درد آمد. این پسر انگار زیاد از حد درد و مشکل داشت. روی به رویش نشست سعی کرد لبخند بزند: سلام . سرش را بالا آورد و با دیدن چشم های روشن دخترک چنان دلتنگش شد که احساس می کرد کسی قلبش را در دست دارد و هی می فشارد و می فشارد... و یاسمن با دیدن چشم های خسته و غرق خون رامین وحشت کرد: چت شده رامین؟ خوبی؟ با انگشت اشاره و شست دست راست چشم هایش را مالش داد. -خوبم. چیزی نیست. تو چطوری عروس خانوم؟ همه چی خوبه؟ بغض صدای رامین سخت بود...سخت! -همه چی خوبه. منم خوبم! -خدارو شکر. نگاه رامین یک جا ثبات نداشت. در حین صحبت با یاسمن چشم هایش میزهای دیگر را می پایید و این باعث می شد یاسمن به درگیری ذهنی اش پی ببرد. -رامین تو خوب نیستی. بهم نمیگی چی شده؟ رامین خندید. -ولش کن! حوصله بزن بزن با شوهرت رو ندارم. یاسمن متعجب و شرمزده نگاهش کرد . و باز هم پاسخش خنده ی تلخی از جانب رامین بود. -یاسمن... آب دهانش را که فرو داد حرکت سیب گلویش نیز درد داشت...بغض را می شد در جای جای حنجره اش حس کرد! -یاسمن، من... -بگو رامین. من می شنوم. نفس عمیقی کشید. و باز هم خیره ی اطرافش شد که ناگهان نگاهش روی دو میز آنطرف تر ایستاد. خودش بود! خود را رساند؛ همانطور که قسم خورده بود. کلافه دستی در موهایش کشید. باید هر چه سریعتر به یاسمن می گفت. همه چیز را. بابک سری تکان داد و با حرکت دستش علامت شروع داد. و این یعنی یاسمن امروز باید تمام میشد... از روی میز بسته ی شکر را برداشت. -میدونی این چیه؟ یاسمن با خنده گفت: وا شکرِ دیگه! خیلی هم چیز خوبیِ! خندید. خنده ای پر از بغضی تلخ... -آره چیز خوبیِ...خوبِ! بابک همانطور که ماهرانه سیگار می کشید با چشم هایش ، با دقت هر چه تمام تر نگاهشان می کرد. رامین بغضش را فرو داد. -یاسمن... گوشه ی بسته را پاره کرد و آن را به سمت فنجان یاسمن برد. -رامین داری چیکار میکنی؟ من شکر نمیخورم! -شکر نیست! سیانورِ...! یاسمن با چشم هایی گرد شده نگاهش کرد. پاهایش شروع کرد به لرزیدن و همه ی بدنش یخ بست. رامین دست هایش را آرام در دست گرفت. -نگران نباش دختر! قرار نیست تو اینو بخوری. -پس...پس...چ...چرا... -هیش! نترس. مجبور شدم. یکی داره نگاهم میکنه. اگه این کار و نکنم هردومون رو باهم میکشه! بعد از جیب کتش سوئیچ ماشینش را در آورد و به دستش داد. همه ی این کارها را سعی می کرد دور از چشمان تیزبین بابک انجام دهد و تا حدودی موفق هم بود. بابک داشت عصبانی میشد چون درست پشت سرشان نشسته بود و نمی دید رامین دارد چکار میکند. -این سوئیچ ماشین منِ. بعد از اینکه از اینجا رفتی بیرون سوارش می شی و میزنی به چاک. -رامین... -هیش! گوش کن. وقتی میخوای بری بیرون خودت رو میزنی به گیجی و بی حالی، انگار که سیانور رو تو خوردی؛ خودت رو می کوبونی به در و دیوار و دستت رو می گیری به سرت. انگار داری می میری، انگار یه چیزی راه گلوت رو بسته و دیگه نمیتونی نفس بکشی... دستت رو بگیر به گردنت! میتونی نقش مردن رو بازی کنی؟ یاسمن با بغض اشک می ریخت. -نمی فهمم؛ داری چی کار میکنی؟ -سریع فنجون ها رو جا به جا کن. -رامین تو که نمیخوای... -چرا! میخوام بخورمش -نمیذارم. نمیتونی دیوونه. چرا؟ -اگه بخوام تو رو نجات بدم در هر صورت باید کشته بشم. اون مرد من رو می کشه، تکه تکه روحم رو نابود میکنه تا بمیرم. -اون...اون کیه؟ -بابک... همه ی وجودش به یکباره یخ بست و رئشه ای به تمام تنش افتاد. با بهت لب زد. -بابک؟ همون... -آره همون بابک، بابک سلیمانی.یادت باشه همه ی کارایی رو که میگم بکنی. -رامین خواهش میکنم. خواهش میکنم زندگیت رو اینطوری تموم نکن. تو میتونی خانواده تشکیل بدی، عاشق بشی، پدر بشی. انقدر ساده نباش! لبخندش اینبار از ته دل بود اما باز هم تلخ، باز هم بغض آلود... -من ساده ام دختر؟ یا تو که نفهمیدی همه ی جریان خاستگاری و عاشق پیشگی من نقشه ی بابک بود و از اول اصلا عشقی درکار نبوده، نقشه فقط بدبخت کردن تو بوده!؟ قطره ای اشک از گوشه ی چشمان یاسمن ریخت. اینبار او هم خندید. -اما الان عاشقی...میتونم از تو چشمات بخونم. سرش به زیر افتاد. دستی به صورتش کشید. -برو یاسمن... -رامین تو باز هم فرصت زندگی داری، میتونی دوباره عشق رو تجربه کنی! -همون یه بارشم زیادیمه! من رو چه به عشق. پاشو برو. بیشتر از این وقت رو تلف نکن. یادت باشه به محض بیرون رفتنت بابک میاد بیرون. -رامین... -یاسمن، برو! چشمانش را آرام بست. از جایش بلند شد و با قدم هایی شل و خمیده، همانطور که داشت وانمود میکرد تعادلش را در دست ندارد، یک چشمش به رامین بود و یک چشمش به در... میخواست هر چه سریعتر از آن فضای خفقان آور دور شود اما دلش برای رامین می سوخت. او بی گ*ن*ا*ه بود! از در که بیرون رفت با چشمانش ماشین ها را دوره کرد. در آخر ، در آن سوی خیابان ماشین سیاه رنگ رامین را دید. از پشت دیوار های شیشه ای کافه اما مردی را دید که آرام از روی صندلی اش افتاد، دست به گردنش برده بود و انگار چیزی راه گلویش را می بست، انگار دیگر نبض زندگی اش نمیزد... بابک از کافه بیرون زده بود و با نگاهش دنبال او می گشت. هق هق گریه هایش درد داشت...دردی تلخ به سنگینی یک بهمن برفی در دل تابستان... با قدم هایی تند قدم سمت خیابان برداشت اما اشک دیده اش را تار کرده بود، بغض گلویش را در دستان بی رحم خود می فشرد و ... صدای جیغ بلندش پرنده های سیاه روی شاخه ها ی درختان را فراری داد؛ عجب روز سیاهی بودآن روز! ***
  12. فصل ششم: طعم گس عشق بخش(۱) حالا دیگر یاسمن و محمد هم عقد کرده بودند و شادی مان کامل شده بود، تنها موضوعی که نگرانم میکرد شرکت بود. مهشاد با کاسه ای پر از تخمه برگشت و آن را روی میز گذاشت. محمد بلافاصله مشتی تخمه برداشت. -دستت طلا دستانِ طلایش را گرفتم و به آغوشم دعوتش کردم. ب*و*سه ی جانم را روی پیشانی اش نشاندم و موهای لطیف تر از برگ گلش را نوازش کردم. سر به شانه ام تکیه زد و خیره ی صفحه ی تلویزیون شد. این آرامش را همانگونه که در قلب خود، در وجود محمد نیز حس می کردم، او یاسمنش را در آغوش داشت و من مهشادم را... و کاش زندگی تا ابد همین طور مهربان می ماند... محمد پاهایش را روی میز که گذاشت با پایم ضربه ای به پایش کوباندم: الاغ کفشت رو دربیار! -خانومم جورابام رو نشسته، ندوخته، هم پاره است هم بو میده میخوای در بیارم حالا کفشم رو ؟ مهشاد بلند خندید و یاسمن با خنده مشتی به بازویش کوباند: مگه من حمالتم ؟ جوراباتم من بشورم؟ ابرویش را بالا برد و با حالتی خاص گفت: تو قاموس ما زن باید شورت آقاشم بشوره! اینبار من هم خنده ام گرفت. یاسمن لب گزید و نیشگونی از بازویش گرفت. همه مان اما می دانستیم محمد قرار نیست بگذارد یاسمنش دست به سیاه و سفید بزند... مهشاد آرام بازویم را نوازش می کرد و مرا بی قرارِ ب*و*سیدنِ جای جای صورتش... دستش را بالا آوردم و طولانی ب*و*سیدم، همه ی انگشت ها، همه ی بندهای دستش را ب*و*سیدم و تمنای آرامش کردم از آن دستان سحرآمیز و مسخ کننده... -جای دیگرو می خوای بب*و*سی تعارف نکنا! چشم غره ای نصیب محمد کردم و طولانی تر پشت دستش را ب*و*سیدم. کمی گذشته بود، محمد و یاسمن داشتند فیلم و بازیگر ها را وارسی می کردند ، من و همسرم اما در دنیای جدید و زیبایمان سیر می کردیم. دنیایی که او با اعتراف زیبایش برایم ساخته بود و من هم قرار بود تا عمر دارم از این دنیای زیبا محافظت کنم. پنجره باز بود و آذر هم فرا رسیده بود و بادهای خشمناکش را با خود آورده بود. وقتی به خود لرزید، از جایم بلند شدم و پتویی سبک برایش آوردم. دوباره در آغوشم مچاله شد. پتو را رویش انداختم و شروع کردم به نوازش موهایش... -علیرضا؟ مانند خودش زمزمه وار، پاسخ دادم: جانِ علیرضا؟ -چرا حس میکنم چند روزه تو خودتی؟ نمی خوای بهم بگی چی شده؟ هنوز از دست من دلخوری؟ خیره در چشم های نگرانش اخمی بر چهره نشاندم: داشتیم؟ لب گزید: ببخشید! -دیگه نمی خوام حتی یه بار دیگه در مورد رفتارای اون شبم فکر کنم به جز آخر شبش! مشتی به بازویم کوباند: بی ادب! آرام خندیدم و بازویش را آرام فشردم. -به خاطر شرکت نگرانم. -پس چرا محمد نگران نیست؟ -چون اون همیشه بی خیاله! -عمت بی خیاله. نگاه چپی به قیافه ی شاکی اش کردم. -تو چرا گوشت اینوره؟ -به تو چه گوشم کدوم طرفه! یاسمن جمع کن بریم اینجا دیگه جای ما نیست! مهشاد با خنده از جایش بلند شد و گفت: راست میگه خب، همش شوهر من داره غصه میخوره، نگرانه ولی تو عین خیالت نیست! دلم میخواست فریاد سر دهم:« این شوهر به قربان زبان شیرینت!» محمد برای لحظه ای جدی و عصبانی شد. -چی کار کنم؟ دیگه حتی نمیخوام ریخت اون دختره ی نکبت رو ببینم اونوقت برم به باباش التماس کنم بس کن؟ با شرکتایی که با ما قرارداد بستن قرارداد نبند؟ مهندسای ما رو نخر که استفعا ندن؟ -باید یه فکر اساسی بکنیم. یاسمن نگران محمدی بود که با عصبانیت تند تند و پشت سرهم نفس می کشید: بچه ها امشب بی خیال بشین. برای دلگرمی اش لبخندی زدم و ضربه ای به بازوی محمد کوباندم: نبینم اخمات رو بی ریخت! *** برای آخرین بار نگاهی به خودم انداختم. تاپی زیبا و آبی رنگ و شلوار سفید برای امشب مناسب بود. ساعت هفت بود. علیرضا تا یک ساعت دیگر می رسید. امشب مادرم را دعوت کرده بودم، میخواستم صفا و صمیمیت این روز های خانه ام را با مادرم شریک شوم. ساعت هفت و نیم بود که مادرم و پشت سرش علیرضا وارد شدند. با لبخندی مادرم را ب*و*سیدم و بغلش کردم. علیرضا زودتر شرکت را تعطیل کرده بود و به دنبال مادرم رفته بود. او را هم ب*و*سیدم و به نشستن دعوتشان کردم و خودم وارد آشپزخانه شدم. علیرضا با اخم نگاهم میکرد. چشم درشت کردم: چیه؟ -چرا هما خانوم رو فرستادی بره؟ -دوست داشتم خودم تو خونه ی خودم آشپزی کنم، میخوام شوهرم دستپخت خودم رو بخوره بد کردم؟ سر کج کردم و مظلوم خیره اش شدم. سعی کرد خنده اش را زیر اخمش پنهان کند: باشه خر شدم! ریز خندیدم و مشغول شدم. مادرم با لبخند وارد آشپزخانه شد: چه دخترم کدبانو شده! -به ضرب و زور اینترنت و کتاب آشپزی البته! خندید و خدا را شکر کرد. چقدر دیدن آرامشش لذت بخش بود... از اینکه قلبش مدت ها بود که بهانه نمی گرفت خیلی خوشحال بودم. برایشان چای و کیک بردم و با هم از هر دری حرف زدیم. از زندگی ای که آرام و رو به سامان پیش می رفت. مانند همه ی خانواده های عادی ما هم یک خانواده بودیم. در چیدن میز مامان کمکم کرد. خودم هم از دیدن سفره ی رنگین به وجد آمده بودم. اما هیچ اشتها نداشتم، با اینکه از عصر چیزی نخورده بودم اما نمیتوانستم به چیزی لب بزنم. علیرضا هم از همه نوع غذا برایم ریخته بود. نگاه چپی نثارش کردم: نمیخورم همه رو چه خبره آخه. انگشت اشاره اش را روی بینی ام گذاشت و خیلی خونسرد گفت: هیس! چند روزه حواسم بهت هست هیچی نمیخوری. -علیرضاجان انقدر این دختر رو لوس می کنی، این چجوری باید بچه بزاد؟ با این حرف مامان گل از گل علیرضا شکفت و من خجول سر به زیر انداختم. -چه سرخ هم شده، علیرضا کجا بودی ببینی اون روزایی رو که اندازه سر سوزن شرم و حیا نداشت این دختر! چشم گشاد کردم: مامان! علیرضا خندید و با ابرویی بالا رفته گفت: نکنه دوست پسر داشتی؟ مشتی به بازویش کوباندم: مگه کیوان میذاشت من تکون بخورم؟ همه جا واسم بپا گذاشته بود اون موقع ها! چینی به بینی اش داد و با اخم گفت: نمیدونم چرا از این کیوانِ بدم میاد! مادرم خندید: هر چقدر هم بد بود ولی مهشاد رو دوست داشت. الان هم... علیرضا اینبار جدی شده بود و همچنین عصبانی: الان هم چی؟ خنده ی مامان محو شد: چرا همچین میکنی مادر؟ هیچی الان هم بچه اش داره به دنیا میاد. من سر به زیر انداخته بودم و به زور مشغول قورت دادن اولین لقمه ی غذایم بودم که باز هم همان حالت این چند روز اخیر بهم دست داد. احساس می کردم میخواهم همه ی محتویات معده ام را یک جا بالا بیاورم. سریع از جایم بلند شدم و سمت دست شویی رفتم. علیرضا و پشت بندش مادرم وارد شدند. -مهشاد؟ چی شده عزیزم؟ دستی به پشتم کشید و رو به مادرم گفت: مادرجان شما بیرون باشین الان برمیگردیم. در دستشویی را بست. آبی به صورتم زد و نگران نگاهم کرد: چت شده قربونت برم؟ محکم در آغوشم گرفت و موهایم را ب*و*سید: بریم آماده شو، ببرمت دکتر -لازم نیست خوب میشم. دستم را کشید و بیرون برد. مامان نگران جلو آمد: چی شده مادر؟ چرا انقدر رنگت پریده. میگم چرا انقدر ضعیف شدی نگو یه چیزیت هست. علیرضا به سمت اتاق هدایتم کرد اما مانع شدم. -نه، نمیام دکتر خوب میشم. همیشه همین طوری... با اخم علیرضا ادامه ی حرفم را خوردم و سر به زیر انداختم. -چرا الان دارم می فهمم؟ سکوت تنها پاسخم بود. -مهشاد؟ با توام. این روزها به قول مادرم خیلی لوس شده بودم، سرم را در سینه اش پنهان کردم و آرام گفتم: نمیخواستم نگران بشی. -از دست تو، از دست تو! -مهشاد چند بار اینطوری شدی؟ متعجب به مادرم نگاه کردم: سه بار فکر کنم. علیرضا هنوز هم عصبانی بود. حال چهره ی مادرم به لبخندی مزین شده بود، متعجب تر نگاهش کردم. -امروز چندمه دخترم؟ -وا مامان چرا می پرسی؟ علیرضا فشاری به بازویم وارد کرد، با بهت خیره ی مادرم بود: از ۱۸ ام خیلی گذشته! مامان خندید. نگاهش کردم؛ اشک چشمان اش از شوق بود؟ علیرضا نگاهم کرد، چشمانش گرد شده بودند و با خوشحالی ای باورنکردنی خیره ام بود. از ۱۸ ام گذشته بود؟ مگر در آن روز چه اتفاقی افتاده بود؟ -چی شده ؟ از گیجی ام خنده شان گرفت. علیرضا ب*و*سه ای محکم روی پیشانی ام کاشت: مونگول من! مشتی به سینه اش کوباندم و با قهر روی مبل دست به سینه نشستم: تا بهم نگین چی شده باهاتون حرف نمیزنم. کمی که گذشت و فکر کردم ؛ ضربه ای به پیشانی ام کوباندم و چشمانم را از خجالت محکم بستم. دچار چند احساس توام شده بودم، شرم، ذوق، خنگ بودن! کسی کنارم نشست، محکم در آغوشم گرفت، گرمای آغوشش علیرضا بودنش را آشکار ساخت. ب*و*سه ای پر از عشق روی گونه ام کاشت: تو فسقلی رو چه به مامان شدن! چشمانم را باز کردم، می خندید و در عین حال اشک در مردمک چشم هایش دو دو میزد... خندیدم، برای مادر بچه ی علیرضا شدن ذوق داشتم، برای پرورش دادن تکه ای از وجود علیرضا در بطنم می خندیدم ... سرم را به سینه اش فشردم. این خبر، قطعا بهترین خبر عمرم بود. -بالاخره دارم به آرزوم میرسم. حالا میتونم برای نوه ام یه عالمه لباس ببافم! و صدای خنده هایمان بختک بدبختی را دور میکرد، دور و دور تر... ***
  13. آرام لای چشمانم را باز کردم، سرم درد می کرد و به گمانم به خاطر بی خوابی و گریه های دیشب بود. دستی به چشمانم کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم. چهار صبح بود... پفی کشیدم و چشم هایم را مالاندم. وقتی داشتم می خوابیدم، آخرین باری که ساعت را دیده بودم دو بود. آنقدر از پنجره چشم به در حیاط دوخته بودم که همانجا روی کاناپه خوابم برد. ناگهان یاد علیرضا افتادم. از جایم برخاستم و نگاهی به اطراف انداختم. تخت خالی بود! یعنی هنوز هم نیامده بود؟ دوباره بغض نشست کنج حنجره ی بی تابم. عاجز و درمانده دوباره و دوباره اطرافم را نگاه کردم که کتش را دیدم. روی مبل نزدیک تراس افتاده بود. در تراس باز بود و پرده ی حریر در دست باد می رقصید... آمده بود؟ آنجا بود؟ پشت آن پرده ی نازکِ حریر، درست هم جنس لباس مشکی رنگ من؟ آرام قدم برداشتم و به سمت تراس رفتم. پرده را کنار زدم. پاهای برهنه ام که روی سرامیک های سرد تراس قرار گرفتند، به ناگاه سرمایشان تا بن و پایه ی وجودم را لرزاند، شب های پاییزی هم سرد بودند هم غریب... دیدمش که در کنج تراس نشسته و سیگار می کشید. یک پایش را عمود و پای دیگر را کاملا درازکرده بود. در طرف دیگر تراس، درست رو به رویش نشستم و در حالی که قلبم از دوباره دیدنش و موهای آشفته اش به هیجان افتاده بود ، با دقت نگاهش می کردم. چشم های بسته اش را باز کرد و نگاهی به من انداخت. دلم ضعف رفت برای چشم های خمار خوابش... اما با پوزخندی که زد، حس کردم چیزی ته دلم شکست! -برو تو، لباست نازکه. هوا سرده. نگرانم بود؟ لبخندی تلخ روی لبم نشاندم. -علیرضا کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت. و پوزخندی دیگر انگار خنجر کشاند روی قلبم! -مهمه مگه برات؟ بغضم را قورت دادم و چشمانم را با درد بستم... سیگاری دیگر آتش زد و صدای خس دار و گرفته اش آنقدر به دلم نشست که چشمانم را باز کنم و در دل قربان صدقه اش بروم... -اون روزای اول، یکی دو ماه بعد از تصادفی که دیدمت، محمد بهم یه چیزی گفت. با همه ی سر به هوا بودنش این حرفش اونقدر رو من اثر داشت که تا الان یادم بمونه! بهم گفت برای خلاص شدن از این بی خوابی ها و افکار در هم دو راه دارم. یا باید تو رو عاشق خودم بکنم، یا ازت دست بکشم و مثل تو بی احساس بشم! من اولی رو انتخاب کردم ولی حالا می فهمم که باید ازت دست می کشیدم، باید بی احساس می شدم...یه عشق یه طرفه هیچ وقت به ثمر نمی رسه. قلبم داشت از سینه در می آمد، دیگر تحمل نداشتم، قطره های اشک روی صورتم را پس نزدم، تنها بلند تر شروع کردم به گریه کردن. بلند شدم و به سمتش رفتم، دستانش را گرفتم و روی پایش نشستم. صورت جلو بردم و با ترس از دست دادنش شروع کردم به نوازش سخنگوهایش... پر از احساس ترس و پشیمانی...پر از هق هق و مزه ی شوری اشک... سر در گردنش فرو کردم: علیرضا... نگو اینجوری ، من داشتن تو رو به تو مدیونم. اگه تو نبودی من می مردم، تو همون جهنم خود ساخته می سوختم! دستش آرام نوازش شد روی موهایم. بغض صدایش تلخ بود...خیلی تلخ! -این زندگی چه به دردم میخوره وقتی داری به زور و از روی ترحم باهام زندگی می کنی؟ انقدر التماست کردم، انقدر بهت گفتم دوست دارم، انقدر مهر ریختم به پات...حتما بلد نبودم یا اصلا لیاقت نداشتم که دوسم داشته باشی! هق هقم امشب قصد داشت گوش آسمان را کر کند! چشم در چشمش دوختم و دستانم را قاب صورتش کردم: ترحم نیست، زور نیست! من دوسِت دارم. من بدون تو نمیتونم زندگی کنم علیرضا... مات و مبهوت خیره مانده بود به صورت غرق در اشکم. دستی به چشمان خوشرنگش کشیدم: قبل از اینکه بهم درخواست ازدواج بدی، میخواستم ازت پول قرص کنم واسه صاف کردن با طلبکارها . وقتی درخواستت رو شنیدم وسوسه شدم، وسوسه شدم که وقتی بشی شوهرم میتونی پولا رو بدون منت پرداخت کنی ولی...باور کن از همون روز اول وجدانم افتاد به جونم، من از خیلی وقت پیش دوسِت داشتم و خودم نمی دونستم وگرنه من دختری نبودم که قبول کنم بیام تو خونه ات زندگی کنم، دختری نبودم که بذارم من رو راحت تو محل کارم بب*و*سی، من هیچ وقت نمیذاشتم بغل یا نوازشم کنی، اگه عاشقت نبودم با نوازش هات آروم نمی شدم، با قربون صدقه هات تا آسمون ها پرواز نمی کردم. اگه دوسِت نداشتم ، نمیتونستم با یه مرد غریبه تا نیمه های شب تو خیابون قدم بزنم و سر به شونه اش تکیه بدم و قصه ی زندگیش رو بشنوم! قطره ی اشکی که از چشمش پایین چکید را با دستم پس زدم: نتونستم حتی به خودم اعتراف کنم که دوسِت دارم، چون این وجدان لعنتی همش بهم زخم میزد، همش بهم گوشزد میکرد که من به خاطر پول باهات ازدواج کردم، از خودم متنفر شده بودم، چون دوسِت داشتم و نمیخواستم به خاطر پول زنت باشم...وقتی مامان سهم الارثش رو فروخت و پولا رو بهم داد تا بدم بهت، کمی وجدانم راحت شد... تونستم به خودم بفهمونم که دوسِت دارم. عشقت یه طرفه نیست علیرضا، خیلی وقته که این عشق دو طرفه است...من رو می بخشی؟ آره علیرضا؟ در سکوت خیره ام شد، دستی به موهایش کشیدم و سرم را در گودی گردنش فرو کردم؛ بوی عطر مردانه اش را از ته دل بلعیدم... در این چند ساعت تنهایی و انتظار آنقدر دلتنگش شده بودم که انگار به سفر قندهار رفته بود و حال برگشته، حال کنارم نشسته و من در آغوشش نشسته ام... دستش محکم دور کمرم پیچید، صدای مردانه اش دم گوشم، نوازشی شد برای روح خسته و دلتنگم: باور کنم؟ باور کنم که همون مهشادی؟ همون که ازم متنفر بودی؟ الان دوسم داری؟ باور کنم جونم؟ گردنش را ب*و*سیدم: باور کن من همون مهشادم، همونی که ازت متنفر بود. ولی الان دوست داره. دم گوشش زمزمه کردم: عشقش رو باور کن، تو همه ی زندگیشی! صورتم را رو به روی صورتش نگه داشت و شروع کرد به ب*و*سیدن همه ی اجزای صورتم، دیوانه وار و بدون لحظه ای تنفس... خندیدم، با خنده از جایش بلند شد ، پاهایم را محکم دور کمرش تنیدم و دست هایم را دور گردنش گره زدم. من هم شروع کردم به پرستش عضو عاشقانه ی صورتش... در تراس را با پا بست، روی تخت خواباندتم، کنارم دراز کشید و خم شد روی صورتم، دل سپردم به آغوشش، به نوازش های نابش و به عشقی که میانمان موج میزد ... و کاش خوشبختی معنای دیگری جز عشق نداشته باشد! آن شب زیباترین شب زندگیمان بود، فقط من بودم و علیرضایی که در میان پیچش تن هایمان عشقمان را می پروراندیم برای ابدیت... و من حال دریافته بودم که زندگی ام را با اختیاری شیرین آغاز کرده بودم نه اجباری تلخ... ***
  14. (۱۱) سرش را در دست گرفت و نفس های پی در پی و عصبانی کشید. خود را روی تخت انداخت و چشمانش را محکم بست؛ می خواست همه ی افکارش را دور بریزد...میخواست از ابتدا شروع کند و وقتی چشم باز میکند هیچ کدام از این اتفاق ها نیفتاده باشد. کاش اصلا یاسمن را نمی شناخت! با بغض چشم هایش را باز کرد. نه! نمی توانست... این دختر با او چه کرده بود؟ بین بابک و یاسمن کدام را باید انتخاب میکرد؟ حتی حال که یاسمن ، محمد را یافته بود و به او کوچک ترین اعتنایی هم نکرده بود حاضر به چنین کاری نبود. موبایلش را در دست گرفت، میان مخاطبین روی اسم یاسمن که «یاسی» ذخیره کرده بود ایستاد. لبخندی نشست روی لبش! تصمیم خود را گرفته بود. از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. ... در راه بازگشت به خانه بودند. یاسمن نگران بود و برای چهارمین بار با مهشاد تماس می گرفت. -وای چرا جواب نمیده؟ محمد دستش را گرفت و نوازش کرد. -انقدر نگران نباش. علی مواظبشه. -ندیدی چقدر عصبانی بود؟ محمد خندید. -علی اگه تو بدترین شرایط هم باشه با مهشاد اونقدر تند برخورد نمی کنه که تو فکر میکنی. اونقدر دوسش داره که دلش نیاد از گل نازک تر بهش بگه. نچی کرد و سر به پنجره تکیه داد. در فکر مهشاد بود که موبایلش زنگ خورد، سریع به نام مخاطب نگاه کرد تا شاید نام مهشاد را ببیند اما نام رامین لرزه بر اندامش انداخت! می دانست اگر محمد این نام را روی صفحه ی گوشی اش ببیند، بی حرف نمی نشیند. پس بی خیال شد . -چرا جواب نمیدی؟ -حوصلش رو ندارم. -کیه؟ -یاسین -حتما زنگ زده بپرسه کجاییم. بده من باهاش حرف بزنم. -نه...نه نمیخواد! وقتی صدای زنگ تمام شد محمد ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت. بلافاصله دوباره صدای زنگ بلند شد. یاسمن مضطرب آب دهانش را قورت داد و روی صندلی جا به جا شد. -یاسمن چیزی شده؟ -ن...نه! محمد دستی آرام روی صورت یاسمن کشید و گفت: چت شده خوشگلم؟ چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت حقیقت را بگوید. -رامینِ! با توقف ناگهانی ماشین ، یاسمن جیغ بلندی کشید و محکم به صندلی چسبید. چشمانش را که باز کرد و اطراف را دید، فهمید در گوشه ی خیابان ترمز کرده و تنها به رو به رویش خیره مانده است. -اون عوضی چرا باید به تو زنگ بزنه؟ -نمی دونم چرا زنگ زده محمد. موبایل را از دستش چنگ زد و دکمه ی سبز رنگ را لمس کرد. قبل از آن یاسمن آرام تذکر داد. -محمد جان آروم باش، حتما کارم داشته که زنگ زده، تو رو خدا تند نرو. محمد اما بی توجه آماده ی فوران بود! برای این که اعصاب یاسمن را بهم نریزد از ماشین بیرون رفت. صدای رامین بیش از پیش بر عصبانیتش افزود. -یاسی؟ چرا جواب نمیدی خوشگل خانوم؟ -حرف دهنت رو بفهم مرتیکه کی بهت گفته میتونی با زن من اینطوری حرف بزنی؟ رامین برای ثانیه ای ساکت ماند و بعد سعی کرد خودش را کنترل کند؛ او تصمیم بر صلح گرفته بود! -فقط تو عاشقش نیستی گل پسر! -جمع کن خودت رو؛ نمیخوام دیگه بهش زنگ بزنی. -باید ببینمش. برای آخرین بار محمد پوزخندی پر از حرص زد. -که چی بشه؟ اون کاری باهات نداره -زودتر از تو پیش قدم شدم برای داشتنش ولی چون دلش باهات بود تو بردی، بذار برای بار آخر ببینمش. قول میدم دیگه اون ورا پیدام نشه. لحن آرام رامین کمی محمد را آرام کرد بود، با این حال هیچ رقمه راضی نمیشد یاسمن او را ببیند. -نه! نمیخوام ببینتت. -اون رو من به عنوان یه برادر حساب باز میکنه محمد خان! حالا دیگه هیچی بین ما نیست. من کشیدم کنار چون اون من رو نخواست. حالا یه خطر بزرگ داره تهدیدش می کنه، باید بهش خبر بدم. -چی میگی مرتیکه چه خطری باید زن من رو تهدید کنه؟ چرا؟ -نمیدونم...به ولا خودم هم خسته شدم. بهش بگو سه شنبه بیاد کافه کایلا. خودتم می تونی باهاش بیای ولی باید تنها باهاش حرف بزنم. و بعد بدون هیچ حرف دیگری قطع کرد. موبایل را محکم در دستش فشرد، از عصبانیت در مرز انفجار بود؛ چند نفس عمیق پشت سر هم کشید و به سمت ماشین رفت. یاسمن خیلی نگران بود. ***
  15. چنان محکم گردنم را می ب*و*سید که هر لحظه احساس می کردم دارم همه ی محتویات معده ام را بالا می آورم. در همین حین بود که صدای قدم هایی و بعد فریاد مردانه ی آشنایی دلم را لرزاند. از پشت یقه اش را کشید و از من دورش کرد، نفس نفس زنان دست به گردنم گرفتم و همانجا روی زمین افتادم. تنها می توانستم با بغض و درد علیرضا را صدا کنم؛ مردی را که همه ی وجودم را در اختیار داشت و حال برای من همه کس بود...حال علاوه بر جسم؛ روحم را نیز تمام و کمال در مالکیت مطلق خویش داشت! با صدای قدم هایی سرم را بالا گرفتم، محمد سریع به سمت آن دو رفت و یاسمن مرا از روی زمین بلند کرد. -چی شده مهشاد؟ چرا داری گریه میکنی؟ یهو کجا غیبت زد دختر؟ حواسم به او نبود؛ حواسم به دعوا بود، به دو مردی که خشمگین به هم نگاه می کردند و مردی دیگر که ما بینشان ایستاده بود و سعی در آرام کردن علیرضا داشت. مشت امیر که روی صورت علیرضا نشست، جیغی از ته حنجره ام کشیدم. -علیرضا نگاهش را به این سمت برگرداند؛ نگاهش حرف ها داشت برای گفتن، حرف هایی که بوی توبیخ می دادند، بوی سرزنش... یقه ی امیر را چسبید و محکم او را روی زمین کوباند. قلبم داشت از فرط ترس و هیجان از قفسه ی سینه ام بیرون میزد. با جیغ بعدی، محمد به یاسمن اشاره کرد تا مرا از آنجا ببرد؛ من اما دیوانه شده بودم و در پی درمان خویش آغوش علیرضا را می خواستم! -ولم کن...علیرضا. اینبار ضربه ای به پای امیر کوباند و به سمتم آمد، بدون اینکه نگاهم کند محکم در آغوشم کشید و زیر گوشم زمزمه کرد: هیش! گریه نکن... چرا صدایش بی احساس بود؟ چرا هیچ عزیزم و جانمی به کار نبرده بود و تنها امر به سکوت کرده بود؟ نگاه پر از نفرت امیر را که دیدم ، سرم را به شانه ی علیرضا فشردم. -بریم...میخوام برم خونه! بدون توجه به دیگران کتش را درآورد تا روی شانه ام قرار دهد که در این حین نمی دانم چه دید که برای لحظه ای چشمانش آتشین شدند و عصبانی برگشت، امیر نیم خیز شده را با یک حرکت از روی زمین بلند کرد و به دیوار چسباندتش: ببین نفله اگه یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه سایه اتو دور و بر سایه ی زنم ببینم چنان بلایی به سرت میارم که همه یادشون بره اصلا الاغی مثلِ تو یه روزی داشته تو این شهر زندگی می کرده! فهمیدی؟ امیر بدون پاسخ و سرمست خندید و سرش را به طرفین تکان داد. علیرضا سیلی ای به صورتش زد. امیر به ناگاه چشمان بسته اش را باز کرد و با آن صورت پر خون و خراش، گنگ و مبهم به اطرافش خیره شد. علیرضا اینبار بلند تر تکرار کرد: فهمیدی؟ امیر برای رهایی از دست های قدرتمند علیرضا که تقریبا داشتند خفه اش می کردند، سری تکان داد. -نشنیدم؟ چشمانش را بست، به زور زمزمه کرد: فهمیدم. تا رهایش کرد از دیوار سر خورد و روی زمین افتاد. علیرضا دستم را گرفت و به سمت ماشین برد؛ عصبانی بود...خیلی! در طول راه هیچ حرفی زده نشد، آنقدر تند می رفت که حالم بیش از پیش بد شده بود. وقتی ماشین را پارک کرد، بلافاصله در را باز کرد و پیاده شد؛ در همان حین گفت: پیاده شو برو خونه. نگاهش به من نبود؛ و این یعنی برای اولین بار علیرضا داشت ناراحتی اش از من را بروز می داد. آه عمیقی کشیدم و از ماشین بیرون آمدم، نباید می گذاشتم حتی ثانیه ای دیگر ناراحت بماند. یک دست در جیب گذاشته بود و با دست دیگرش سیگار می کشید. داشت در حاشیه ی باغچه قدم میزد. نزدیکش شدم که صدایش را سرد و یخی شنیدم. -بهت گفتم برو تو. ایستادم. بغضم رد اشک گرفت روی چشمانم! با این حال عمیق نفس کشیدم و به سمتش گام برداشتم. آرام و پر بغض صدایش زدم. -علیرضا ایستاد و دستی لای موهایش کشید . -برو تو مهشاد... -چرا اینطوری می کنی؟ مگه تقصیر من بود؟ برگشت و برزخی نگاهم کرد: چرا اینطوری می کنم؟ با چند گام بلند خود را رساند و بازوانم را محکم در دست گرفت. موهایم را کنار زد و یقه ی لباسم را کنار زد، با فریاد گفت: ببین! اینا رو دیدی که میگی چرا اینطوری می کنم؟ دیدی؟ نگاهم فقط خیره ی چشمان خشمناکش بود. قطره ی اشکی از چشمانم چکید، دستم را روی صورتش گذاشتم و قصد نوازشش را داشتم که رویش را برگرداند ، رهایم کرد و به راه رفتنش ادامه داد، در همان حین گفت: نه تقصیر تو نیست! همش تقصیر منه! همه ی این بدبختی هام و دوری کردنای تو گ*ن*ا*هِ بختِ منه... من لایق هیچی نیستم...حتی دوست داشتن زنم! ایستاد. نفس عمیقی کشید و سوار ماشین شد و بدون حتی نیم نگاهی به چشمان گریان من رفت...رفت و نفهمید من، در این شب نحس به حضور مهربان او نیاز دارم، من برای التیام زخم هایم به او نیاز داشتم و او برای التیام زخم های خود به کجاها پناه برده بود؟ به خیابان ها؟ تلخندی زدم، آرام وارد خانه شدم؛ این خانه متعلق به من بود؟ به ما؟ به من و همسری که ازم روی برگردانده بود! وارد اتاق شدم. مرا تنها در این خانه ی دراندشت رها کرده بود و رفته بود...یعنی حتی برایش مهم نبود که زنش از تنهایی می ترسد؟ از ته دل و با صدای بلند گریه می کردم! روی تخت نشستم و موهایم را به چنگ کشیدم. چشمانم از آینه به خودم افتاد. بلند شدم، یقه ام را پایین زدم. ب*و*سه های بی رحم امیر گردنم را کبود کرده بودند. این کبودی ها همسرم را از من گرفته بودند؟ با نفرت چشم بستم، امیرِ پست فطرت، بی همه چیز...دلم می خواست هر چه فحش بلدم را بارش کنم. با حرص و عصبانیت لباس هایم را از تنم کندم و به حمام رفتم. جای دست ها و ب*و*سه های امیر را محکم می شستم، میخواستم رد نحس حضورش را از وجودم پاک کنم. اشک هایم اما انگار قصد رها کردنم را نداشتند... دلم به درد آمده بود و بیش از این هم انتظار نمی رفت از دلی که همیشه از مالکش مهربانی و عشق دیده بود و حال نامهربانی پیشه کرده بود! سرم را به دیوار حمام تکیه دادم، آب گرم کمی بهم آرامش داد. چشم بستم و بغضم را فرو دادم. کاش علیرضا اینجا بود... ***