مهدیه.ت

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    149
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد مهدیه.ت در آپریل 11

مهدیه.ت یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,308 Excellent

درباره مهدیه.ت

  • درجه
    سه ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    آنجا که عشق پیروز است...
  • سطح تحصیلات
  • بهترین رمان
    جنایت و مکافات

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,732 بازدید کننده نمایه
  1. سلام خسته نباشید رمان من تموم شده. رمان بوی گندم نویسنده: مهدیه.ت (liily)
  2. (۱۵) -نگاشون کن، رفتن بین گندما دارن قدم میزنن. -چششه مگه؟ خیلی هم رمانتیکه! -خارشک می گیرن بابا! -تو کاریت نباشه، قهوه ات رو بخور. -کاش اینجا بودی یاسمن. -همینجام. یعنی حسم نمی کنی؟ -علیرضا فکر میکنه باخودم حرف میزنم، پنهانی رفته پیش یه روانشناس نوبت گرفته تا من رو ببره پیشش. یاسمن بلند خندید: دیوونه ای دیگه! صدای خنده های یاسمن که در گوشش طنین انداخت تلخ خندید: دیوونه ام...دارم با کی حرف میزنم؟ یه روح. -در واقع داری با خودت حرف میزنی. من توی وجودتم محمد. -همین که میتونم تو رو حس کنم خودش دیوونگیه، نیست؟ -چرا، فکر کنم دیوونه شدی! -کاش هر روز دیوونه تر بشم. و به مبل چرمی اش تکیه داد و پاهایش را روی میز دراز کرد. -محمد بهم قول میدی پسر خوبی باشی؟ وقتی من نیستم شیطونی نکنیا! -چرا؟ وقتی تو نیستی میخوام خودم رو غرق کنم تو گ*ن*ا*ه ، شاید خدا قهرش بگیره زودتر جونم رو بگیره. -اون وقت چرا؟ -میخوام بیام پیش تو -ببخشیدا اون وقت دیگه پیش من نمیای یه راست میری ور دل اصحاب نار! خندید: راس میگیا! -قول بده -قول میدم. -خودم برات یه دختر خوب و خوشگل جور میکنم. -عه؟ لابد از طرف من پیام عاشقانه از اون طرف تلگراف میکنی واسه یارو؟ یا مثلا میری تو خوابش و بهش میگی قراره زن من بشه؟ -مسخره، میرم تو خواب مهشاد، میگم اون برات جور کنه. -زحمت نکش. سیگاری آتش زد و کنج لبش گذاشت. -مگه بهت نگفتم حق نداری سیگار بکشی؟ -چرا، ولی حالا که نیستی دودش اذیتت بکنه، بزار آروم شم یاسمن. سکوت ایجاد شد، مهشاد و علیرضا می خندیدند، محمد لبخند زد. یاسمن هم... -چشات رو در میارم اگه حسودیت شده باشه! -حسودیم شده. -محمد زندگیشون رو بهم نریزی! علیرضا برادرته و مهشاد خواهرت، خواهش میکنم نذار بیشتر از این عذاب بکشن. نذار مهشاد علیرضا رو هم از دست بده. - ولی من تو رو از دست دادم. -اگه واقعا علیرضا رو دوست داری پس کمکش کن، نذار هیچ وقت از هم دور بشن، تو تجربه کردی، میدونی چقدر سخته. پس نذار علیرضا هم این سختی ها رو بکشه. -کاش دلم به اندازه ی تو بزرگ بود. -بزرگ هست، میدونم، وگرنه برای مردن بچه اشون اون همه گریه نمی کردی. لبخند زد: کاش زنده بود. الان عمو شده بودم، احتمالا هم دایی. سیگار دیگری آتش زد، یاسمن غمگین خیره اش بود. -محمد قول میدی مواظب خودت باشی؟ سرش را به بالا پرت کرد: نوچ! -باید قول بدی، باید ازدواج کنی، بچه دار بشی، بچه های تو باید هم بازی بچه های علیرضا و مهشاد بشن. قول بده. محمد پوزخند زد: بچه؟ بچه ی من؟ بی خیال بابا! -محمد من رو حرص نده! -کاش بودی تا از دلت در میاوردم. یاسمن مکث کرد. -محمدم، من تا همیشه کنارتم. تا ابد، حتی اگه روزی برسه و تو هم فراموشم کنی من همیشه باهاتم، همه جا و هر لحظه نگاهت می کنم، مراقبتم، کمکت میکنم. تا ابد عاشقت می مونم. زندگی خودت رو خراب نکن. تشکیل زندگی بده تا از این تنهایی در بیای، یه بچه میتونه خیلی کمکت کنه، یه بچه از خون خودت. پاره ی تن خودت. زنت رو دوست داشته باش، باهاش مهربون باش، میتونین یه زندگی عادی و معمولی داشته باشین، حتی ممکنه عاشقش هم بشی. -یاسمن بس کن. -محمد... -دلم برات تنگ شده -دلت قرار نیست تا ابد برای من باشه، من یه روزی میرم کنار، شاید حتی یه گوشه ای از قلبت هم مال من نباشه، من تبدیل می شم به یه خاطره کنج ذهنت. تو نباید تا اون موقع زندگیت رو تباه کنی. ازش لذت ببر، از جوونی و موقعیتت لذت ببر و زندگی کن. نمیگم گ*ن*ا*ه کن، نه! از تک تک لحظات زندگیت لذت ببر و اونا رو با حسرت حضور من باطل نکن. گذشته ها گذشته، باید حال رو با تمام وجودت زندگی کنی، آینده خیلی چیز ها پیش رو داره، خیلی چیز های غیرمنتظره. زندگی کن محمد. محمد برخواست. ته مانده ی سیگار را درون شومینه ی خاموش انداخت، سیگار دیگری آتش زد و زمزمه کرد: حال و آینده ای در کار نیست...زندگی ای در کار نیست. فقط بیهودگی، فقط دلتنگی... و نگاه یاسمن تا ابد نگران بود، برای مردی که عاشقانه دوستش داشت. *** امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان دشت کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دو باره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست فروغ پایان ۰۰:۱۵ بامداد دوشنبه هفتم اسفند هزار و سیصد و نود و شش ۹۶/۱۲/۷ و بالاخره تموم شد، اینم آخر قصه ی مهشاد. این قصه تموم شد اما قصه های بعدی در راه اند.قصه هایی که قرارِ همیشه ادامه داشته باشن. ممنونم از شماهایی که تحمل کردید و کنارم بودید. ممنون از حضور سبزتون. این رمان رو تقدیم میکنم به دوست عزیزم یمنا که با حضورش کلی امید بهم بخشید. عید همتون مبارک. امیدوارم سالی پر از خوشی داشته باشید. یاعلی
  3. یک هفته گذشت. هنوز خلاء وجود دخترکم آزارم می داد، مواظب بودم به پشت نخوابم، هر بار که دستم را به قصد نوازش به شکمم می گرفتم و آن قلمبگی را حس نمی کردم، بغضم می گرفت. حدودا نیم ساعت پیش مادرم به خانه اش بازگشت. روی مبل نشسته بودم و منتظر علیرضا که رفته بود تا فیلمی پیدا کند و بیاید. وقتی دیر کرد، بلند شدم و به سمت اتاقی رفتم که رفته بود. تقریبا به اتاق رسیده بودم ، از لای در نیمه باز قامت خمیده اش را دیدم که لباس های بافتنی کوچک و صورتی رنگی را که مادرم بافته بود به دست گرفته و شانه هایش می لرزید. قلبم لرزید، داغی که تازه داشتم فراموش اش می کردم دوباره تازه شد، تکیه دادم به دیوار و سر خوردم و نشستم روی زمین. با خودم فکر کردم، دخترکم هنوز به دنیا نیامده بود و اینگونه رفتنش قلب پدر و مادرش را به درد آورده بود، فرزندی که با تمام وجود حسش کرده بودم، همه ی این چهار ماهی که گذشته بود با او زندگی کرده بودم و غریزه ی مادرانه ام این را به من می گفت که فرزندم دختر است، دختری با چشمانی زلال و صاف، چشمانی دریایی... قطره ی گستاخ اشک از چشمانم چکید. صدای قدم های علیرضا به گوشم رسید ، از اتاق بیرون آمد و قصد رفتن به سمت آشپزخانه را داشت که با دیدن من ایستاد. -مهشاد؟ از جایم بلند شدم، این مدت را او دلداریم داده بود ، گذاشت تا می خواهم گریه کنم، گذاشت تا نمی توانم گله کنم. از دنیا، از روزگار، از خدایی که انگار مرا نمی دید... دست بر شانه اش نهادم و لبخند زدم. اشک هایش را آرام پاک کردم، روی پاهایم بلند شدم و لب هایش را ب*و*سیدم. محکم در آغوشم گرفت ؛ سرش را در گردنم فرو برد و نفس عمیق و مرتعشی کشید. کمرش را نوازش کردم و سینه اش را ب*و*سیدم: اشکالی نداره، مگه خودت نمی گفتی بهتر شد که نموند؟ بهتر شد که به دنیا نیومد، پاک و بی گ*ن*ا*ه رفت پیش خدا. الان تو بهشته. ما بازم میتونیم بچه دار بشیم عزیزم. لبخند زد، پیشانی ام را عمیق ب*و*سید که صدای پیامک گوشی اش بلند شد. کمی از من جدا شد و آن را از حیب شلوارش بیرون آورد. بعد از مکثی نه چندان طولانی لبخندی پررنگ تر نشست روی لبش: شهرامه. شوهر عمه اش قبول کرد! *** از ماشین پیاده شدم، علیرضا دستم را گرفت. محمد مشغول ور رفتن با گوشی بود و مادرم هم گوشه ای روی تختی نشسته بود که داشتیم به سمتش می رفتیم. -چقدر گفتم من نیام. آخه من بین شما جوون ها چیکار کنم. الان خونه ی خودم که بودم به کلی از کارهام می رسیدم. کنارش نشستم و ب*و*سه ای روی گونه اش کاشتم، دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم: اون وقت دلم برات یه ذره می شد. -زنگ میزدی مادر محمد خیلی جدی یک دستش را تکیه گاه بدنش کرد و پا روی پا انداخت و به عبارتی روی تخت دراز کشید: تازه شما مگه پیری مریم خانوم؟از منم جوون تری. مادرم شرمنده خندید و گفت: اذیتم نکن پسر! علیرضا که رفته بود چای بگیرد بر گشت. چای را خوردیم و من رفتم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد از اینکه کمی استراحت کردیم دوباره راهی شدیم. محمد پیشنهاد شمال داده بود، این اولین مسافرتی بود که با علیرضا می رفتم، تقریبا بعد از آن روز کذاییِ پنج سال پیش دیگر نه رنگ مسافرت را دیده بودم نه رنگِ شمال را. من عاشق شمال بودم، عاشق طراوت و سبزی خالص و نابی که در جنگل ها می شد با تمام وجود حس کرد. تقریبا کل طول راه خودم را به خواب زدم. نمیتوانستم به جاده و آن مسیر آشنا نگاه کنم که در غیر این صورت باید به گریه می افتادم و هم سفر را به خودم تلخ می کردم و هم به اندک عزیزانی که برایم باقی مانده بودند. به تازگی دوباره ارسلان را پیدا کرده بودم. بعد از این مسافرت سه روزه ، بعد از مدتی مدید قرار بود دوباره روی سن بزرگ تئاتر بایستم و در مقابل هزاران نفر با عشق، به تنها حرفه ام ادامه دهم، به حرفه ی عشق... ذوق زده از سبزی بی پایان جنگل ها و باغ های اطراف به خانه ی ویلایی زیبایی نگاه کردم که در نظرم خارق العاده جلوه می کرد. اواخر زمستان بود، بوی بهار همه جا پیچیده بود، کاج های بلند بالا دالانی ساخته بودند سبز و ناب، و سنگفرش هایی که به خانه منتهی می شدند پذیرای سایه ی بلند کاج ها و قدم های ما بودند. خانه ای زیبا و تماما سفید رنگ. به علیرضا لبخند زدم. شانه ام را در آغوش گرفت و زمزمه کرد: برای توئه... -برای من؟ چشمانش را باز و بسته کرد: زدم به نامت. همون اولین باری که دیدمت و عاشقت شدم دادم برای تو بسازنش. قدران لبخندم را پررنگ کردم و دستش را فشردم، وارد خانه شدیم، درونش به مراتب زیبا تر از نمای بیرونش بود.محمد سوتی کشید و گفت: رو نکرده بود علی! عجب چیزیه. -باید یه چیزی درخورد مهشاد می بود دیگه! محمد تلخ لبخند زد، من عاشقانه و مادرم خوشحال. مادرم و محمد هر کدام در یکی از اتاق ها مستقر شدند. علیرضا مرا به سمت اتاقی برد. زیبا بود. -علیرضا اینجا خیلی خوبه. دستانم را گرفت و به سمت پنجره ای برد که به سمت تراس باز می شد و رویش پرده ای صدری رنگ کشیده شده بود. درست همرنگ ملحفه ها و قفسه های کتاب. -چشمات رو ببند. متعجب نگاهش کردم: چرا؟ خیره نگاهم کرد. خندیدم و چشمانم را بستم. صدای کشیده شدن پرده آمد و بعد باز شدن پنجره. نسیم ملایمی صورتم را نوازش کرد. دستم را به سمتی کشید. حال موهایم در دستان باد رها شده بودند، به گمانم روی تراس ایستاده بودیم. -باز کنم؟ -باز کن. چشمانم را آرام باز کردم. برای لحظه ای خودم را سپردم به حلاوت آن منظره، به اندوهناکیِ بی پایانش و به رنگ ملیح و افسرده اش...به گندم زار رو به رویم خیره شدم، به شاخه هایی که در دست باد تن می لرزاندند و مترسک تنها را مشعوف می ساختند. -دوسش نداری؟ به لحن مضطربش لبخند زدم. بغضم گرفته بود اما اینجا دیگر زمان و مکان گریه کردن نبود. -از کجا...چجوری...فهمیدی که... -اون روز بارونی رو یادته؟ داشتی تو خیابون قدم میزدی و آهنگ گوش میدادی ، یه عده مزاحمت شده بودن؟ خندیدم: بعدش هم تو اومدی و مثل همیشه نجاتم دادی. -همون روز اتفاقی آهنگی رو که گوش می کردی شنیدم. اسم آهنگِ چی بود؟ آها بوی خوب گندم! برای همین گفتم اینجا رو اینطوری درست کنن. دست دور گردنش حلقه کردم، موهایم را نوازش کرد، چشمانم را بستم، چشمانش را بست و حلاوت لب هایش آن چنان لذت بخش بودند که با خود آرزو کردم کاش زمان متوقف می شد، عقربه ها از کار می افتادند و من و او تا ابد همانگونه می ماندیم، همانگونه عاشق، همانگونه بی تاب... هر دو مست از این ش*ر*ا*بِ دلنشین بهم خندیدیم. خدایا دنیایت معنای دیگری هم دارد جز عشق؟ عشق که می سوزاند و می میراند و جان می افزاید، هم درد است و هم درمان، هم زهر است و هم پاد زهر، هم مرگ است و هم آب حیات... جایگاه عشق تنها دل است و دل، این پاره ی تپنده ی وجود من اکنون لبریز شده از عشق، لبریز از عشقی سرشار به همسرم، برادرم و مادرم... دقایقی بعد، در حالی که دستم در دستان قوی و حمایتگر و در عین حال پر از عطوفت و مهر مردَم بود، سر به شانه اش تکیه داده بودم و با هم در میان گندم ها قدم می زدیم. در این چند سال، زندگی ام پر بود از فراز و نشیب و حال که در آرامش بودم باید می دانستم که این خوشی گذراست، زندگی هیچ گاه همین گونه زیبا نمی ماند، همین گونه آرام...بعد از هر آرامشی تلاطمی دیگر است و بعد از هر تلاطمی، آرامشی ناب. اما می دانستم مادامی که در کنار علیرضا هستم، مادامی که قلب هایمان با علاقه بهم پیوند خورده، نه جسما، بلکه روحا، هیچ گاه سختی های جان فرسای زندگی یارای شکست دادن من را نداشتند... گذشته را باید فراموش کنم، حالم را باید زندگی کنم و آینده را...فکر آینده ها را در آینده خواهم کرد! چشمانم را بستم، دستش نوازش شد روی کمرم و صدایش تار های صورتی گوشم را نوازید: اگه یه روزی دوباره بچه دار بشیم، اسمش رو چی میذاری؟ چشمانم را باز کردم. اولین چیزی که چشمم دید همان چیزی بود که در ذهنم جرقه زد، بی اختیار زمزمه کردم: گندم... ***
  4. چشمانم را آرام باز کردم، دهانم خشک شده بود و لب هایم بهم چسبیده. غلتی زدم و زمزمه کردم: آب... دستی روی موهایم کشیده شد. به سمتش برگشتم ، انتظار دیدن علیرضا را داشتم اما با دیدن محمد بهت زده خیره اش ماندم. لبخند روی لبش با آخرین چیزی که از او در ذهن داشتم در تباین کامل بود. -خوبی؟ به اطرافم نگاه کردم، در جست و جوی علیرضا بودم و وقتی او را نیافتم ، بغضِ لعنتی دوباره کنج گلویم خانه کرد: علیرضا؟ محمد دستم را گرفت. محکم پسش زدم و بلند تر علیرضا را خطاب کردم. در باز شد و علیرضا سراسیمه وارد اتاق شد. وقتی در آغوشم گرفت نفس عمیقی کشیدم و لبم را به گوشش چسباندم: چرا رفتی؟ کمرم را نوازش کرد: همینجا بودم عزیزم، یه دقیقه رفتم پایین و زود برگشتم. -مهشاد. صدای محمد بود. صدای دورگه و پر از بغضش. با شک روی به سمتش برگرداندم؛ با لبخندی تلخ لیوان آبی به سمتم گرفته بود. نگاهم بین لیوان آب و چشمانش می چرخید و او وقتی مکثم را دید لیوان را به سمت علیرضا گرفت: بده بهش بخوره. وقتی بیدار شد آب می خواست. علیرضا آب را به دستم داد. وقتی کمی آب خوردم ، همه ی وجودم را خنکی آرام بخشی فرا گرفت. صدای محمد دوباره به گوشم رسید: مهشاد، باید باهات حرف بزنم. به پشتی تخت تکیه دادم. علیرضا روی تخت کنار پایم نشسته بود و محمد هم در طرف دیگرم. دستم در دستان علیرضا بود و او با انگشت شستش پوست دستم را نوازش می کرد. نگاه محمد به شکمم افتاد اما سریع روی برگرداند و به دیوار روی به رویش خیره شد: من...من واقعا متاسفم، شاید فکر کنی دارم دروغ میگم ولی اون بچه برای من خیلی عزیز بود. اصلا نمی خواستم اینطوری بشه. آره، دلم ازت گرفته بود؛چون یه ماجرایی توی گذشته واسه برادرت پیش اومد و حالا من باید تاوانش رو پس میدادم اونم با از دست دادن یاسمن، یاسمنی که تازه به دستش آورده بودم، تازه با اون تونستم بفهمم زندگی یعنی چی، تونستم عشق و دوست داشتن رو تجربه کنم، تونستم اون لجن بازیام رو بذارم کنار، که اگه یاسمن نبود من هنوز هم باید تو اون کثافت غرق می موندم. تو برادرت رو از دست دادی، پدرت ، دوست صمیمیت ، بچه ات ، حالا دل خوش کردی به علیرضا، حتی فوبیای رفتنش رو گرفتی. من که تو این دنیا هیچ کس و ندارم به کی دل خوش کنم؟ کی یاسمنِ من رو بهم بر میگردونه؟ تو حالا علیرضا رو داری که از جونشم بیشتر دوست داره و یه آینده ی درخشان پیش رو تون، میتونین دوباره بچه دار بشین، اما من چی؟ فکر میکنی من دلم نمیخواد پدر بشم؟ پدر بچه ای که مادرش یاسمن باشه؟ حالا باید این آرزو رو با خودم به گور ببرم، من هیچ وقت نمیتونم به زن دیگه ای محبت کنم، اصلا شاید دوباره رفتم سراغ همون کثافت بازیا، بدون یاسمن انگار زندگی پاش رو گذاشته رو خرخره ام و میخواد خفه ام کنه، دیگه چه فایده ای داره زنده موندن و نفس کشیدن وقتی هیچ انگیزه ای نیست برای اینکه شب ها با ذوق و شوق اون بخوابی و صبح با اشتیاق اون از خواب بلند شی؟ بهت حسودیم میشه، تو با از دست دادن عزیزانت هنوز هم خیلی خوشبختی، خوشبختی چون هنوز هم انگیزه ای داری برای صبح هایی که از خواب بیدار می شی، خوشبختی چون انگیزه ات برای زندگی حضور علیرضاست. که میدونم خیلی دوسش داری... و بعد از مکثی نه چندان طولانی، با بغض اضافه کرد: خوشبختی چون هنوز بزرگترین ترست از دست دادن عشقته ...میتونی بفهمی مهشاد؟ می فهمی درد من رو؟ می فهمی چرا در رو روت باز نکردم؟ بغض رها شده ام را که اشک شده بود و نشسته بود روی گونه هایم با دست کنار زدم. قلبم آنقدر برایش به درد آمده بود که حتی اگر امروز اینجا نبود و این حرف ها را نمیزد، حتی اگر بغض نمی کرد و اشک نمی ریخت، باز هم می بخشیدمش... دستم را به سمتش دراز کردم. نزدیک شد، خودم را در آغوشش جا کردم و موهایش را نوازش کردم. دستش را روی کمرم کشید و من برای لحظه ای احساس کردم این مهراد است که او را در آغوشم فشرده و موهایش را نوازش می کنم. وقتی شانه ام را ب*و*سید. تلخ خندیدم. این عادت مهراد بود، مهراد، برادرم، همیشه بر شانه ام ب*و*سه می کاشت. -بیا کنار ببینم. لحن شوخ علیرضا به خنده ام انداخت. نگاهش کردم، صورتش مستعد زیباترین پارادوکس عالم بود. با آن چشمان دریایی و زلالش اخمی بر چهره نشانده بود و در عین حال که می خندید، می گریست... دستِ دیگرم را به سمت او دراز کردم. او را هم در آغوش گرفتم و حال به راستی چه کسی خوشبخت تر از من بود وقتی هم همسرم را در آغوش داشتم و هم برادرم را؟ صدای مادرم از پایین به گوش رسید: علیرضا مادر، مهشاد رو بیدار کن با محمد بیاین شام. و صدای گرم مادرم بار دیگر زندگی را در رگ های بی جانم جاری ساخت...
  5. روی برگرداندم. نفس نفس زنان گفت: مهشاد بیدار شده، جیغ میزنه و تو رو میخواد. برو پیشش پسرم. حالش اصلا خوب نیست. از محمد خداحافظی کردم و دوباره وارد بیمارستان شدم. مهشاد آشفته بود و داشت گریه می کرد. تا مرا دید خواست به سمت ام بیاید اما سریع تر به سمتش رفتم و دستانش را گرفتم: آروم باش عزیزم، من اینجام. همینجا... -کجا بودی؟ تو هم میخوای من رو بذاری و بری؟ مثل بابا و مهراد؟ مثل یاسمن؟ مثل دخترم؟ نرو علیرضا. بری من می میرم. بری دیگه نمیتونم زندگی کنم. اگه تو هم بری من چیکار کنم؟ در آغوشش گرفتم: هیش! من همینجام. کجا بذارم برم.کنارتم، آروم باش عزیزم. و ترسی ته دلم خانه کرده بود از این ترسی که کنج دل همه ی زندگی ام خانه کرده بود. فردای آن روز مهشاد مرخص شد. روی تخت دراز کشیده و در سکوت از پنجره خیره ی شهر بود. مادر مشغول سوپ درست کردن بود. آرام نزدیکش شدم : مادرجان؟ -جانم پسرم؟ -مهشاد هنوزم چیزی نخورده؟ غم چشمانش بیشتر شد: نه، از دیشب دیگه چیزی نخورد. می ترسم بلایی سرش بیاد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با لبخندی آرامش کنم: چیزی نیست. سوپ حاضره ببرم براش؟ -یکم مونده تو برو بالا پیشش، من براش میارم. -باشه. در نیمه باز بود، نگاهم به قاب عکسی افتاد که خیره اش بود. وارد شدم. نگاهم کرد، صورتش بی روح بود، بی روح و سرد. ب*و*سه ای روی موهایش نشاندم: بهتری خانومم؟ نگاهم به خنده های مهراد و پدرش افتاد که از پشت حصار شیشه ای قاب عکس دنیایی از مهر و عاطفه را با خود به همراه داشتند. -مگه بهت نگفتم تنهام نذار؟ دستم نوازشی شد روی بازوی برهنه اش: تنهات نذاشته بودم گلم، رفتم ... -نباید می رفتی -مهشاد! لحنم متعجب بود. طلبکارانه نگاهم کرد: چیه میخوای بذارم تو رو هم ازم بگیره؟ -خیله خب، خیله خب. آروم باش. دستانم را باز کردم و به آغوشم دعوتش کردم: بیا بغلم. دلم برات یه ذره شده. با حرص خودش را در آغوشم جا کرد و انگار می ترسید هر لحظه کسی قرار است بیاید و مرا از چنگش درآورد، محکم پیراهنم را چنگ زد. ب*و*سه های ریز و پی در پی ام را روی بازویش کاشتم. -موهاش همرنگ موهای تو بود. چشماش آبیِ آبی بود. حتی روشن تر از چشم های تو. میخواستم موهاش رو ببافم و اونقدر بلندش کنم که تا پایین کمرش برسه، میخواستم ست اتاقش یاسی و صورتی باشه، اون وقت براش خوشگل ترین پیراهن ها رو، از اون کوچولو ها که آدم فکر میکنه واسِ عروسکاست می خریدم، یا از اون بلوز کوچولو های گل گلی ، کلی گل سر صورتی، کاپشن های کوچولو و پف پفی که وقتی بپوشه از همیشه تپل تر میشه... بغضم را فروخوردم: مهشاد... -چیه؟ دلم برای دخترم تنگ شده، دلم براش تنگ شده... و مشت های بی جانش را به سینه ام کوباند. دست مشت شده اش را بالا آوردم و ب*و*سیدم. -مهشاد، من و تو باز هم می تونیم بچه دار بشیم، تو اینبار اشتباه کردی بدون گفتن به من رفتی اونجا، محمد اشتباه کرد که در رو رو تو باز نکرد، من اشتباه کردم که غرق کار شدم و تو رو فراموش کردم، اما باز هم فرصت هست، باز هم میتونیم زندگی کنیم عزیزم... ناباور نگاهم کرد: تو...تو دوسش نداشتی؟ چشمانش دریایی شدند، پلک های بی قرارش را ب*و*سیدم و لبم را به گوشش چسباندم: مگه میشه بچه ی خودم و تو رو دوست نداشته باشم؟ اشک هایش راه گرفتند روی صورتش. باز هم مشت هایش سینه ام را هدف گرفتند: دروغ میگی دوسش نداشتی، اصلا من رو هم دوست نداری... خواست از آغوشم بیرون برود که بازویش را چسبیدم و مانع اش شدم، تقلا می کرد برای رهایی از بند دستانم اما من سعی کردم به چشمانش نگاه کنم، خیره و عمیق. -دیگه این حرف رو نزن. صدای هق هق اش بلند شد، تن ضعیفش را در آغوش کشیدم و روی تخت دراز کشیدم، سرش را روی سینه ام گذاشتم و نوازشش کردم: بخواب همه کسم، بخواب قربونت برم. من همینجام، تا ابد کنارتم. دستم را در دستش گرفت، ب*و*سه های پی در پی اش را روی دستم کاشت: دوسِت دارم علیرضا. محکم تر در آغوشش کشیدم ، سرم را در گردنش فرو کردم و عطر دلپذیر موهایش را بلعیدم: عاشقتم... -تنهام نذار خب؟ -همیشه کنارتم. دستم را زیر سرش گذاشتم و محکم تر در آغوشم فشردمش، چشمانش را بست و آرام به خواب رفت. صدای باز شدن در آمد. مادر بود. معذور از برخواستن، شرمنده لبخندی زدم. در جواب سینیِ حاوی ظرف سوپ را روی میز کنار تخت گذاشت و با لبخندی مهربان زمزمه کرد: راحت باش پسرم. و ب*و*سه ای روی پیشانی مهشاد کاشت. چشمانش غرق اشک بودند، آرام زمزمه کرد: قول بده تا وقتی عمر داری مواظبش باشی، دخترک من خیلی عذاب کشیده، نذار بیشتر از این زجر بکشه... -مهشاد همه ی زندگی منه مادر جان. ***
  6. سلام، ببخشید بابت تاخیر طولانی مدت و بی خبرم. *** -دکتر حالش چطوره؟ -حال همسرتون خوبه آقای کاویانی ولی...متاسفانه باید خبر بدی بهتون بدم. سرم درد می کرد، قلبم هم با شنیدن این خبر ناگهانی اذیتم کرده بود. پریشانی بی حد و اندازه ای در وجودم خانه کرده بود با این حال سرم را تکان دادم و گفتم: بفرمایید. -بچه اتون سقط شده. با چشم هایی گرد به صورت رنگ پریده ی پزشک جوان نگاه کردم. انگار کسی آتش به جانم می کشید، انگار کسی نشسته بود در قلبم و با کاردی تیز و برنده قلبم را می خراشید، انگار کسی به من گفته بود که زندگیت تمام شده است! صدای خدا خدا کردن محمد در گوشم می پیچید. بغضم گرفته بود. بغضی سخت و حجیم ، بغضی آلوده به غم... -متاسفم. صدای پاشنه های دکتر در سرم زنگ میزد. دست به قلب گرفتم ، چشمانم را محکم بستم و به دیوار تکیه دادم. در همین اثنا صدای فریاد بلند و غم انگیز مهشاد بود که از ته دل برخواست. قلبم را رها کردم، بغضم را فرو خوردم و با شتاب وارد اتاقِ بی روح بیمارستان شدم. دست به شکمش داشت و می گریست، آنچنان با شکوهی مادرانه می گریست که بغضم رها شد. نم اشک نشست بر چشمانم. نزدیکش شدم. مادرش با گریه از او جدا شد. و تا چشم مهشاد به من افتاد گریه هایش سوزناک تر شد. دستش را روی شکمش که دیگر هیچ نشانی از بارداری نداشت کشید و با بغض و لرزان، خیره در چشم هایم گفت: علیرضا ، کجا رفت؟ دخترک من کو؟ بغضم را فروخوردم، باید قوی تر از اینها می بودم، اگر من هم فرو می شکستم ، مهشاد هم بیشتر زیر این شکنجه بی رحم خورد می شد. آرام در آغوشش گرفتم و در گوشش زمزمه کردم: رفت یه جای خیلی خوب، رفت تا این دنیا انقدر بهش سخت نگیره، رفت پیش خدا. سرش را به سینه ام فشرد و با تضرعی بیش اشک هایش را اینبار در آغوش من ریخت. نیم ساعت بعد، مهشادِ به خواب رفته را روی تخت گذاشتم و ب*و*سه ای بر پیشانی اش نهادم. صدای قدم هایی به گوشم رسید. روی برگرداندم و محمد را دیدم که با چشمانی اشکی و پر از افسوس نگاهم می کرد. -علی... دستی به صورتم کشیدم و نفسم را عمیق بیرون دادم.آنقدر از دستش عصبانی بودم که هر آن امکان داشت مشتی پشت چشمانش بخوابانم. از کنارش رد شدم و از اتاق بیرون رفتم. پشت سرم آمد. -علی وایسا... از بیمارستان بیرون رفتم، در محوطه ی باغ جلویم را گرفت. نگاهش کردم، اشک هایش داشت بغضِ به زحمت فرو خورده ام را دوباره می شکاند. -به خدا رفتم در رو باز کنم ،میخواستم برم پیشش، یه هو صدای جیغش اومد. وقتی اومدم بیرون دیدم افتاده پایین پله ها... سرش را پایین انداخت : گوشیش توی کیفش و روی کاناپه بود، فکر کنم میخواست بره اون رو برداره. با عصبانیت فریاد زدم: میدونی اگه بلایی سرش می اومد من می مردم؟ خندید، تلخ و پر از بغض... -آره، میدونم، خوب هم میدونم... یقه اش را چسبیدم : چهار ماهش بود عوضی، فقط پنج ماه مونده بود تا به دنیا اومدنش. دستش را آرام روی دستم گذاشت و آن را پایین آورد. هر دو پر از بغض و دلتنگ بودیم، او برای یاسمنی که دیگر نبود و من برای فرزندی که حتی یک بار هم ندیده بودمش، دلتنگ بودیم... دستش را روی بازویم گذاشت و زمزمه کرد: من رو ببخش دستش را پس زدم و دستی به چشمان کشیدم: مهشاد باید ببخشه. -علی... بعد از مکثی نه چندان طولانی دستش روی شانه ام نشست:دلم برات تنگ شده بود. -کله شقی دیگه، رفتی خودت رو قفل کردی تو اون اتاق کوفتی نگفتی علیرضایی هم هست که ممکنه نگرانم بشه! خندید. حال عصبانیتم فروکش کرده بود؛ نزدیکم شد، به قصد آغوش آمده بود، آغوشی مردانه، برادرانه... از هم که جدا شدیم دستی به شانه ام زد: برو پیشش. اشاره ای به ریش و موهایش کردم: برو به سر و صورتت برس غارنشین! لبخندکی نشست کنج لبش: مهشاد مرخص شد بهم زنگ بزن. باهاش حرف دارم. سرم را تکان دادم. -اوضاع شرکت چطوره؟ -تعریفی نداره. منتظرِ زنگ شهرام ام. -چرا؟ -ازش خواستم از شوهر عمه اش بخواد پروژه ی آیسان رو به ما واگذار کنه. - آیسان؟ -آره. میدونم ریسک بزرگیه، ولی اگه کارمون خوب باشه خودمون رو از اول ساختیم. محمد لب باز کرد که چیزی بگوید اما مادر صدایم زد.
  7. در خواب یاسمن را دید، زیبا، مظلوم و مهربان. -محمد؟ -یاسمنم... بغض صدای محمد پر از خستگی بود. روی مبل خانه نشسته بودند، روی به روی هم. -یاسمن خسته شدم. یه کاری کن من رو ببر پیش خودت. دیگه نمیتونم اینجا رو بدون تو تحمل کنم. -این همه سال بدون من چجوری زندگی می کردی؟ خنده ای تلخ نشست کنج لبش: اون همه سال زندگی؟ من فقط یک ساله که دارم زندگی می کنم. چهره ی یاسمن در عین مهربانی پر از گله و شکایت بود. -حواست به اطرافت هست؟ -آره به مامان و بابات سر میزنم. امروز پیش مادرت بودم. -علیرضا و مهشاد چی؟ محمد اخم کرد. -نمیخوام ببینمش. -چرا؟ -همش تقصیر اون بود که من الان انقدر بدبختم. تقصیر اون و داداشِ بی مصرفش! -محمد... اشک های محمد، گونه اش را خیس کردند و بر التهاب درونش افزودند. -یاسمن، تو نمی فهمی. من دارم اینجا نابود میشم، هر روز به جای زندگی می میرم، هر شب وقتی دارم میخوابم آرو می کنم کاش صبح دیگه بیدار نشم، ولی هر صبح وقتی چشمام رو باز میکنم ، احساس خلاء می کنم، حس می کنم به اینجا تعلق ندارم، حس می کنم یه تیکه از وجودم گم شده، چهره ات همه جا جلوی چشمامه، صدات همیشه توی گوشم می پیچه و تصور اینکه دیگه اینجا نیستی دیوونه ام می کنه؛ دارم دیوونه میشم یاسمن، نجاتم بده. سرش را زیر انداخت، دست مهربان یاسمن روی موهایش نشست. -محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت. دستش را بالا برد، دست یاسمن را گرفت، باورش نمی شد. به اطرافش نگاه کرد، به یاسمن که با لبخند نگاهش می کرد. دوباره خیره ی دستش شد. خندید، تلخ و پر از دلتنگی... سر خم کرد و آرام و با تمام وجود دستش را ب*و*سید. دستش گرم بود، بوی خودش را می داد، بوی دست های یاسمن را می داد. صدایی همچون به در کوبیدن به گوشش رسید. یاسمن عقب رفت. لبخندی زد و گفت: پاشو. کمکش کن. به حرف هاش گوش کن. من همینجام... و انعکاس صدای آرام ضربه هایی ممتد ، جایی میان عالم رویا و واقعیت بود که بیدارش کرد. با چشمانی خسته اطرافش را نگاه کرد و چند ثانیه بعد به خود آمد ، اطرافش را در جست و جوی یاسمن نگریست. اما وقتی هیچ نیافت باز هم بغض کرد. عرق کرده بود، سرش درد می کرد. صدای ضربه ها به در هنوز هم ادامه داشت. با عصبانیت و صدایی ضعیف گفت: کی هستی؟ وقتی جوابی نشنید و به جای آن دوباره ضربه هایی به در، با عصبانیت از جایش بلند شد و در را باز کرد، آماده ی پرخاش کردن بود اما با دیدن مهشاد باز ایستاد. چشم هایش گرد شده بودند و انگار کسی قدرت تکلم را از او گرفته بود. -اینجا چیکار داری؟ اجازه ی پاسخ نداد: از خونه ی من برو بیرون. و به اتاق برگشت. صدای پر بغض مهشاد اما بغض او را سنگین تر کرد: محمد...در رو باز کن. می خوام باهات حرف بزنم. کمی بعد صدای دور شدن قدم های مهشاد را که شنید پوزخندی زد و روی تخت دراز کشید و خیره ی تابلوی چهره ی ناتمام یاسمن شد... وقتی یادش می آمد که یاسمن از دیدن چهره اش روی بوم چقدر ذوق می کرد، دلش می خواست خودش را از بالای یک برج بلند پرتاب کند! دیگر نمیتوانست آن را تمام کند، با اینکه تمام اجزای صورت یاسمن را از بر بود اما نمیتوانست؛ نمیتوانست بدون حضور او دست به قلم بگیرد. به فکر خوابش افتاد، به دستانش نگاه کرد، به راستی همین دست ها بودند که در عالم خواب دستان یاسمن را در دست داشتند؟ آیا این لب ها همان لب هایی بودند که دست گرم یاسمن را مهر کرده بودند؟ به یاد حرف هایش افتاد... «محمد... من کنارتم، همیشه کنارتم، نترس، دیوونه نیستی، من اینجام، همینجا، هرجایی که تو هستی، قول میدم همیشه کنارت باشم. توی وجودت.» به اطرافش نگاه کرد؛ همه ی زوایای اتاق را مانند دیوانه ها در جست و جوی یاسمن از نظر گذراند، چیزی نبود، بار دیگر این کار را تکرار کرد و این بار یاسمن را با همان لباس زیبایی که در خواب بر تن داشت درست کنار بوم نقاشی ِ ناتمام چهره اش دید. آب دهانش را به سختی قورت داد، بلند شد و ناباور زمزمه کرد: یاسمن. یاسمن ناراحت می نمود. -بیا، بیا نزدیک تر. دقایقی گذشت تا محمد آرام آرام به سمت یاسمن برود. چشم در چشم اش ایستاد و زمزمه کرد: تو...واقعی...هستی؟ یاسمن تلخ لبخند زد، دستش را بالا آورد و نگه داشت. -دستت رو بیار بالا. محمد دستش را لرزان بالا آورد، نزدیک انگشتان او کرد، انگشتانش را در انگشتان او حلقه کرد اما انگار فقط دستانش را مشت کرده بود...هیچ چیز حس نکرد اما در درونش یک احساسِ خوشایند برانگیخته شد. دیگر رسما گریه می کرد! -اینجایی... یاسمن هم دستانش را مشت کرد. سر تکان داد: آره. کمی گذشت، یاسمن به قلمو اشاره کرد: شروع کن. محمد با دستی لرزان قلمو را در دست گرفت. به یاسمن نگاه کرد؛ لبخند بر لب داشت؛ یک لبخند پر از امید. در خشکیده ی قوطی رنگ ها را باز کرد و شروع کرد، زوایای ظریف صورت یاسمن را نقش زدن... مدتی گذشته بود، صدای قدم هایی از بیرون آمد که پله ها را بالا می آمد. -محمد...مهشاد رو ببخش. اخم سرسختی چهره اش را پوشاند. -خواهش می کنم. -اون تو رو ازم گرفت یاسمن. -اون نمیدونست، حتی نمی دونست کی من رو کشته. بغض سختش را قورت داد و روی برگرداند: کاش علیرضا اون چاقو رو پیدا نمی کرد و نمی فهمیدیم که کارِ بابکه. -پس دلت براشون تنگ شده... بچشون کی به دنیا میاد؟ لبخندی کمرنگ نشست کنج لبش : نمیدونم! صدای مهشاد به گوش رسید: محمد...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم. نگاه محمد در نگاه نگران یاسمن گره خورد. و باز هم سکوت تنها جوابِ منطقی برای مهشاد بود. مهشاد اما ادامه داد: خیله خب، در و باز نکن. پس از همین جا برات میگم. میدونم ازم ناراحتی، یا شاید هم ازم بدت میاد ولی...ولی محمد باور کن یاسمن برای من خیلی عزیز بود، مرگ اون بدترین مجازات بود برای من. اگه فکر میکنی... مهشاد می گفت و محمد بغضش را فرو می داد تا مبادا اشک هایش دوباره فرو بریزند و فرصت دیدار یاسمن را از او سلب کنند. چندی گذشته بود، حرف های مهشاد تمام شده بود و هیچ صدایی از هیچ کس در نمیامد. تا اینکه صدای زنگ موبایل مهشاد سکوت را شکاند. یاسمن زمزمه کرد: برو پیشش. محمد دستی به صورتش کشید و چشمانش را بست، وقتی چشمانش را باز کرد یاسمن رفته بود. تلخندی زد و از جایش بلند شد. دستش را روی دستگیره ی در گذاشته بود که صدای قدم هایی که از پله ها پایین می رفت و شاید هم بالا می آمد و بعد صدای بلند فریادی زنانه و ظریف به گوشش رسید. سریع در را باز کرد و بیرون رفت. اما به جای اینکه مهشاد را کنار در اتاق ببیند، روی زمین و پایین پله ها دید! هر دو دستش را روی سرش گذاشت و تنها توانست لب بزند: یا خدا... ***
  8. (۱۴) سیگاری آتش زد و گوشه ی لبش گذاشت. -مادر انقدر سیگار نکش، ریه هات از بین میره ها. نگاهی به صورت مهربانش انداخت، دستی به صورتش کشید و آرام گفت: عادت کردم. نفس عمیقی کشید و راهِ رفتن را در پیش گرفت. -داری میری؟ -بازم بهت سر میزنم. قطره اشکی از چشمان آشنایش ریخت، لبخند کوچکی زد و گفت: مواظب خودت باش. دستی برایش بلند کرد و بیرون رفت. شهر پر شده بود از برف ، صدای شهر بلند و غمناک بود ، درست مانند صدای پرندگانی که در آسمان به سمت جنوب پرواز می کردند. بعد از رفتن یاسمن، همه چیز خاکستری شده بود؛ انگار یک لایه ی محو دورش کشیده بودند که همه چیز را خاکستری می دید، همه ی آدمهای اطراف به نظرش دشمن و دیوانه می آمدند. همه ی ماشین ها با بوق هایشان جیغ سر می دادند و همه ی زندگی اش شده بود توهم... توهم مرگ، توهم چشم بستن و نابودی. دلش می خواست می توانست خودش را حلق آویز کند ، کاش می توانست خنجری زیر گلویش بگذارد و کارش را تمام کند اما همه چیز با آن خواب لعنتی تمام شده بود.هیچ راهی برای آزادی از این جهنم لعنتی نداشت، او به این جهنم دچار بود...تا ابد! درست سه روز از مرگ یاسمن گذشته بود، سرگشته و حیران از زور خستگی روی کاناپه خوابش برده بود که یاسمن را در خوابش دید. چهره ی درخشان و نورانی ای داشت. محمد با عجز از او خواسته بود بازگردد، هنوز نتوانسته بود مرگ او را هضم کند. -یاسمن برگرد، خواهش میکنم تنهام نذار، به این زودی نرو... یاسمن آرام او را ب*و*سید و با صدایی که قرین صورت زیبایش از او یک فرشته ی نورانی ساخته بود، گفت: محمدم، بسه عزاداری، من نمیخوام تو رو اینطوری ببینم. محمد من همیشه می خنده، در بدترین شرایط هم می خنده و در مقابل سختی ها کمر خم نمیکنه. پاشو، پاشو من همیشه کنارتم. محمد اشک هایش را پاک کرد و با خوشحالی کودکانه گفت: راست میگی؟ کنارمی؟ برمیگردی؟ یاسمن لبخندی محزون زد: کنارتم... محمد از جای برخواست، خواست یاسمن را در آغوش بگیرد که سایه های خوفناک ظلمت به خانه سر کشیدند و او را از بند لذت بخش آن خواب شیرین رهانیدند. و کسی باید می بود، کسی باید می بود تا اشک های دلتنگ این مرد را می دید، کسی باید می بود تا ناله های جان گداز و از اعماق دل این مرد را می شنید که چگونه با تضرع و استغاثه نام یاسمن را فریاد می کرد و او را به نزد خود می خواند. کسی باید درد محمد را تجربه می کرد تا می فهمید که از دست دادن «او» چه درد مهلکیست... آه عمیقی از سینه بیرون داد ، سیگار قبلی تمام شده بود، آن را به گوشه ای پرت کرد؛ یادش آمد یاسمن از این کار متنفر بود، از آلوده کردن شهر متنفر بود ، اما حالا دیگر چه سودی داشت محافظت از شهر، حالا که یاسمن نبود، شهر هم نبود، زندگی هم نبود، تنها تنفسی اجباری بود که مانع از انجماد خون در رگهایش می شد... سیگاری دیگر گوشه ی لب گذاشت و شهر خاکستری را از میان حلقه های سیگاریِ مصنوع خیالش نگاه کرد. وارد اتاق شد، همه چیز بهم ریخته بود ، گرچه هنوز خون در رگ های او جاری بود اما نبض زندگی این خانه دیگر نمیزد! زندگی این خانه تمام شده بود. روی تخت دراز کشید و کمی چشمانش را روی هم گذاشت و دیری نگذشت که پلک هایش ه*و*س آغوش هم کردند و خواب، رمق از چشمان خسته اش ربود.
  9. چند روزی گذشت تا توانستم خودم را متقاعد کنم که به اینجا بیایم. نگاهی به زنگ در انداختم. رو به روی خانه ی محمد ایستاده بودم؛ هوا بدجوری سرد و برفی بود. بوت هایم تا نیمه در برف فرو رفته بودند و چون پالتوی کلفتم برایم تنگ شده بود مجبور شدم بافتنی ای به تن کنم که کفاف سرما را نمی داد. نفسم را محکم بیرون دادم، به حلقه های آغشته به خیالِ نفس هایم خیره شدم؛ وقتش بود که کمی جرئت به خرج دهم. زنگ در را فشردم. کسی در را باز نکرد، چند بار تکرار کردم اما سودی نداشت. کیفم را باز کردم و کلید یدک خانه ی محمد را که از جیب علیرضا کش رفته بودم بیرون آوردم و وارد شدم. غبار غم همه ی حیاط و ساختمان عظیم خانه را فرا گرفته بود. ماشین بی نوای محمد زیر حجم عظیمی از برف انگار در حال جان سپردن بود. پیدا بود که مدت هاست به سراغش نرفته است. با احتیاط قدم برداشتم، شکمم حالا کمی برآمده شده بود، کتر از نیمی از نه ماه گذشته بود و حال تنها پنج ماه مانده بود به مادر شدن. در باز بود، وارد شدم. خانه بسیار سرد بود، نگاهی به اطراف انداختم همه چیز مرتب بود اما سوت و کور، برق ها خاموش و همه ی خانه از سرما در حال منجمد شدن بود. به خود لرزیدم، اینجا حتی از بیرون هم سرد تر به نظر می رسید. تنهایی خانه را فرا گرفته بود، در آشپزخانه اما غوغایی برپا بود، ظروف شکسته روی کف، بطری های آب معدنی و نوشابه، غذای مانده در ظرف ها... روی اپن ساعت مچی علیرضا را دیدم، فکر کنم دیشب به محمد سر زده بود. با نگاه کاوشگرم محمد را جست و جو کردم. هیچ جا نبود. از پله ها بالا رفتم، در اتاق ها را یکی یکی گشودم به آخرین اتاق که رسیدم در قفل بود. ضربه ای به در زدم. اما هیچ جوابی نشنیدم، این کار را آنقدر تکرار کردم تا اینکه صدای ضعیفی با عصبانیتی توام گفت: کی هستی؟ جواب ندادم، می ترسیدم اگر بداند من هستم در را باز نکند. دوباره به در زدن ادامه دادم. صداهایی آمد و بعد از اندک زمانی در باز شد و قیافه ی جدیدی از محمد نمایان شد که با عصبانیت قصد توپیدن به من را داشت اما با دیدنم ساکت ماند و فقط با اخم خیره ام شد. من با بهت و چشم هایی که نزدیک بود از حدقه بیرون بزند داشتم نگاهش می کردم، واقعا چه کسی گمان می کرد این همان محمد شاد و بشاش پیشین باشد؟ صورت همیشه تمیزش اینبار در میان هجومی از ریش های گستاخ و سیاه رنگ مستور مانده بود ، چشم هایش فرو رفته و موهایش هم بلند شده بود. آب دهانم را قورت دادم و خواستم زبان بگشایم و حرفی بزنم که صدای سرد و یخی اش ، وجودم را سردتر از پیش ساخت. -اینجا چیکار داری؟ حتی اجازه ی پاسخ هم به من نداد. -از خونه ی من برو بیرون. و دری که محکم به رویم بسته شد، سبب فرو افتادن قطره اشکی گستاخ روی گونه ام بود. با بغض لب گشودم: محمد...در و باز کن. می خوام باهات حرف بزنم. کمی صبر کردم. نفسم داشت می گرفت، به آرامی از پله ها پایین رفتم و خود را به آشپزخانه رساندم، اما دریغ از یک لیوان تمیز برای رفع تشنگی. آخرش هم در سوراخ سنبه های کمد ها و کابینت ها لیوانی یافتم و کمی آب خوردم. اوضاع آنجا رقت انگیز و متعفن بود. سردم شده بود، سیستم گرمایشی را روشن کردم، از خودم می پرسیدم چرا علیرضا از قبل آن را روشن نکرده بود. هنوز هم سرد بود و طول می کشید تا خانه به طور کامل گرم شود، بنابراین تصمیم گرفتم برای اینکه کمی گرم شوم آنجا را تمیز کنم. کیفم را روی کاناپه پرت کردم و شروع کردم به تمیز کردن و شستن ظرف ها. حدودا یک ساعتی طول کشیده بود. حال حس می کردم دارم از درون می سوزم اما همه ی بدنم سرد بود. چنان سرد بود که گمان می بردم گرمای خون در بدنم جریان ندارد اما این در تضاد با درون ملتهبم بود و همین باعث شد بی خیال آن سرمای عجیب شوم. دوباره از پله ها بالا رفتم و اینبار کنار در آن اتاق نشستم و صدایش زدم: محمد...خواهش میکنم در رو باز کن میخوام باهات حرف بزنم. جوابم اما سکوت بود و سکوت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خیله خب، در و باز نکن. پس از همین جا برات میگم. میدونم ازم ناراحتی، یا شاید هم ازم بدت میاد ولی...ولی محمد باور کن یاسمن برای من خیلی عزیز بود، مرگ اون بدترین مجازات بود برای من. اگه فکر میکنی من به خاطر آسایش و راحتی زندگی خودم جون اون رو به خطر انداختم اشتباه می کنی، الان کل زندگی من رو هواست، هیچ شبی نتونستم خوب بخوابم، همیشه چهره ی معصوم و خندونش جلو چشممه. محمد، من با یاسمن به اندازه ی یه عمر خاطره داشتم. یه عمر خاطره کم نیست...تو به اندازه ی کمتر از یک سال باهاش زندگی گذروندی و اینطوری از پا افتادی؛ من از بچگی باهاش زندگی کردم و حالا سیل عظیمی از خاطره درست بیخ گلوم نشسته و منتظره که هر دم اشک بشه و از چشمم خودش رو رها کنه. تو میدونی که خاطرات زجرآور ترین چیزی هستن که میتونن تا آخرین ذره ی وجودت رو خرد بکنن؟ خواهش می کنم من رو ببخش. به خاطر علیرضا، به خاطر بچه ای که تو شکمم دارم. اگه من رو نبخشی مطمئن باش تا آخر عمرم عذاب می کشم، زندگی ای که تازه اومده بود تا روی خوش به علیرضا نشون بده باز هم ازش روی بر می گردونه، به خاطر علیرضا من رو ببخش. هر لحظه که می گذشت بر التهاب درونم افزوده میشد، به ناگاه احساس سنگینی کردم، چشمانم را بستم و آرام روی زمین دراز کشیدم، حال همه ی وجودم به لرزه افتاده بود... ***
  10. همه ی مهندسان استعفا داده بودند و تنها تعداد اندکی از تازه کارها و بی تجربه ها باقی مانده بودند. نفس عمیقی کشیدم و با سرفه ای کوتاه گلویم را صاف کردم. -ممنونم که اینجا حضور دارید، لازم به ذکر نیست که اوضاع شرکت بسیار آشفته و بی سامان شده، در این چند ماه اخیر هیچ سودی نداشتیم که هیچ !آمار خرج و مخارج شرکت بسیار بیشتر و سرسام آورتر از قبل شده. این کوتاهی و قصور من و آقای صحت رو هم بگذارید به پای شرایط بد زندگی شخصی. مهندسین باتجربه و مجربی رو از دست دادیم اما هنوز هم امیدی هست، ما مهندسین اندکی داریم اما همه اشون جوان و با استعداد هستند. بار ها در صنعت تجارت به هممون ثابت شده که نیروی جوانی و استعداد و خلاقیت نو و شکوفا توانایی غلبه بر نیروی تجربه رو داره. ازتون میخوام همراه ما باشید؛ مطمئنا کسی که این پاپوش رو برای شرکت درست کرده فردی ناشی نیست و محتاطانه کارش رو پیش می بره، مطمئن باشید اگر تا به حال سراغ شما نیومده که بر عقیده ی من اومده ، از این به بعد سراغ شما هم میاد و با پیشنهاد وسوسه انگیری همتون رو به سمت خودش و پروژه های خودش سوق میده. -شما این فرد و می شناسید آقای کاویانی؟ به چه دلیلی باید این کار رو بکنه؟ به جای من آقای مظلومی در جواب طاهرزاده گفت: شرکت ما یکی از بهترین هاست ، قطعا دشمن هایی خواهیم داشت. سری به نشانه ی موافقت تکان دادم: حق با آقای مظلومیه و همچنین نمیخوام انکار کنم که تا حدودی موضوعات شخصی هم دخیل بوده. -به هر حال اوضاع شرکت خیلی خرابِ. ماهایی هم که موندیم همه اونایی هستیم که از اول تاسیس این شرکت تا به حال باهاتون بودیم. حرفش را تایید کردم. -شرکت ما نوپاست و کمتر از ده ساله داره فعالیت می کنه اما تو همین مدت کم هم خود شما شاهد پیشرفت چشم گیر و عظیمش بودید. ما در زمینه ارائه خدمات مهندسی و مشاوره معماری و شهرسازی فعالیت می کنیم. هدف ما نظارت و اجرای پروژه های عمرانی و همچنین دستیابی به تکنولوژی های ساخت و محصولات جدید ساختمونیه؛ با توجه به سابقه ی عالیمون می تونیم شرکت رو برگردونیم به اوجش. من فقط و فقط به همکاری و مشارکت شما نیاز دارم. -با کمال میل می پذیریم ، اما آقای صحت چی؟ ایشون نمیخوان برگردن؟ -متاسفم اما آقای صحت اصلا در شرایطی نیستند که بتونن در این مشارکت و همکاری دست داشته باشند. همه شان از مرگ یاسمن خبر داشتند، پس سر به زیر انداختند و با گفتن «متاسفم» ابراز همدردی کردند. -درسته فقط ده تا مهندس تازه کار داریم اما اگر تلاش کنیم موفق میشیم. یکی از همان مهندسان جوان گفت: اما با کدوم پروژه خودمون رو ثابت کنیم آقای کاویانی؟ همه از خبر شکست ما اطلاع دارن. -شکستی در کار نیست. به زودی منتظر یه پروژه ی سخت باشید. باید خطر کنیم و ریسکِ انتخاب سخت ترین و مهم ترین پروژه رو بپذیریم. ابروی همه بالا پرید. -اما کدوم پروژه؟ -آیسان برای ثانیه ای دهان همه باز ماند و لحظه ای بعد پچ پچ ها شروع شد. صدایم را بالا بردم تا به حرف هایم گوش کنند. - پروژه آیسان با برجهای دوقلو ۵۰ طبقه و با ارتفاع بیشتر از ۲۰۵ متر به انضمام مجموعه چند عملکردی تجاری، تفریحی و خدماتی تو زمینی به مساحت ۴۰ هزار متر مربع میتونه یکی از شاهکار ها باشه. مطمئنا همتون ازش شنیدید. -بله ولی شما مطمئنید که اون پروژه رو به ما می سپرن؟ -مطمئن نیستم اما سعی می کنم راضیشون کنم. دوباره داشت پچ پچ هاشان بالا می گرفت که ختم جلسه را اعلام کردم. ***
  11. موبایلم زنگ خورد؛ شماره ی شرکت بود. -بفرمایید؟ احمدی بود، منشی جدید. -آقای کاویانی خانومی اومدن و میخوان شما و آقای صحت رو ببینن هر چه قدر هم بهشون میگم که براتون مقدور نیست قبول نمی کنن. -کی هست؟ -خودشون رو معرفی نمیکنن. -پس بهشون بگو برن به سلامت. و بدون هیچ حرف دیگری دکمه ی رد تماس را لمس کردم؛ میان این درگیری ها و اتفاقات ناگوار حوصله ی بهانه گیری های این مهندس ها و شرکت ها را دیگر نداشتم! قدم هایم را آرام و محتاط برداشتم، نگاهم روی هر یک از صندلی ها می چرخید و از پشت مرز شیشه ای دنبال چهره ی منفورش بود. در آخرین صندلی ها یافتم اش. اخم غمناکی روی پیشانی نشانده بود؛ پوزخندی نثارش کردم و تلفن سفید رنگ را دم گوشم گذاشتم تا بتوانم با او چند کلامی و با زبان خودش حرف بزنم. بی حرکت نگاهم می کرد. با اخمی که از همان ابتدا روی صورتم نشانده بودم به تلفنش اشاره کردم. آن را برداشت و دم گوشش نهاد. -خوش می گذره حبس و انتظار برای اعدام؟ پوزخندی زد: عالیه! اون بیرون چی؟ -شما بیشتر آمار اون بیرون دستته ظاهرا! -ببین بچه خوشگل... عصبی خندیدم: چرا اون دختر؟ می خواستی از زن من انتقام بگیری چرا نیومدی سراغ من، من شوهرش بودم، می تونستی من رو بکشی عوضی، چی کارِ اون دخترِ بی گ*ن*ا*ه داشتی؟ قیافه اش سخت و چروکین شد؛ نفس عمیقی کشید و جوابم را با خیره شدن به دیوار کنارش داد: نتونستم... پوزخند زدم: تو که آدم کشی واست کاری نداره! چطور نتونستی؟ عصبانی شد و فریاد زد: فکر کردی من از اول همین طوری بدبخت و عقده ای بودم؟ فکر کردی اونقدر جانی ام که همه ی خلاف کارای تک تک این سلول ها واسم دولا راست می شن؟ نه جونم! کینه و حرصِ انتقام بابک رو کشوند تو این لجن و کثافت ، بابک وگرنه آدم قتل و خون و خونریزی نبود... با هشدار سرباز سرجایش نشست، دستی به صورتش کشید و آرام تر ادامه داد: چاقویی که بعنوان مدرک دادی بهشون نمی تونست کاری بکنه اگر من اعتراف نمی کردم... همون چاقویی که گردن زنت رو باهاش نشونه گرفته بودم و آخرش هم دل و روده ی دوست بدبخت اشو هدف گرفت! ولی هدف این چاقو هیچ وقت آدم کشی نبود؛ رامین رو اجیر کرده بودم تا باهاش ازدواج کنه و زجرش برده؛ می خواستم یه درد همیشگی همراه زنت باشه. میخواستم زجرکشیدن یاسمن رو با پوست و گوشت و خونش حس کنه ، می خواستم از خوشبختی خودش راضی نباشه وقتی یاسمن داره بدبختی می کشه...ولی بازم این دل لعنتی اومد وسط، رامین هم به دلش باخت و زندگیش رو فدای یاسمن کرد. اینا رو نمیگم که خودم رو تبرئه کنم، اینا رو میگم که بفهمی اون دل لامصبی که داره تو سینه ات واسه اون دختر از جا در می آد یه روزی هم تو سینه ی من بود و به خاطر همون دله که من الان و امروز اینجام و منتظرم تا دو ساعت بعد برم پای طناب دار، اون دل صاحاب مرده یه روزی تو قفسه ی سینه ی اون رامین بدبخت هم بود که الان سینه قبرستون ناکجاآباد خوابیده؛ تو دل اون یاسمن بی گ*ن*ا*ه هم بود که الان داره تو قبرش هم زجر می کشه؛ اون رفیق هفت خطت هم این آخریا دلش داشت بدجوری بندری می زد واسه یاسمن که این دلِ لعنتی نذاشت و حساب اونم رسید! توی عشق و عاشقی این روزا از صد درصد ، عاشقا نود و نه درصدشون تسلیم عشق می شن و میبازن. ولی تویی که داری میبری حواست باشه جز اون یه درصدِ خوش شانسی، ولی بازم عشقِ دیگه...خودت میگی عشق... برای لحظه ای ساکت شد و من برای ثانیه ای حس کردم چشمان خشمناک بابک لبریز از اشک شده اند. دستی به چشمانش کشید و ادامه داد: از این به بعدش رو من دیگه تجربه ندارم، ما جز اون نود و نه درصد بدشانس بازنده بودیم، می خوای میتونی بری یه خوش شانسِ یه درصدی مثل خودت پیدا کنی و ازش کمک بخوای. و تلفن را محکم سرجایش گذاشت، بلند شد و رفت... -بله؟ -آقای کاویانی من واقعا شرمنده ام؛ این خانوم من رو کلافه کرده، لطفا یه سر تشریف بیارید. عصبانی دنبال دوربرگردان گشتم و با گفتن خیلی خب ای پر از غیظ تماس را قطع کردم. چند وقتی بود که کلا از شرکت غافل شده بودیم ، همه ی قرارداد ها، همه ی جلسه ها، همه چیز مانند اوضاع خانه هایمان آشفته بود. خانوم احمدی به احترام از جایش برخاست: سلام، خسته نباشید. -سلام، ممنون. کجاست اون خانوم؟ -تو اتاقتون منتظر هستند. ابرویی بالا انداختم. و شاید نگاهم توبیخ گر بود که احمدی با لحن مظلومی گفت: هر چی بهشون گفتم امکان نداره داخل شید به حرفم گوش نکردن. نفس عمیقی کشیدم و همانطور که در اتاق را باز می کردم گفتم: به کارت ادامه بده. -چشم فقط آقای کاویانی یه چیزی... ایستادم؛ پوشه ای را به سمتم گرفت : اَزَم گزارشات دخل و خرج های یک ماه شرکت رو خواسته بودید و همین طور اوضاع قرارداد ها و تعداد مهندسین. سری تکان دادم؛ پوشه را از دستش گرفتم و با تشکری کوتاه وارد شدم. سرم پایین بود و مشغول وارسی کردن گزارشات احمدی بودم که صدای خنده های مضحک زنی به گوشم رسید. سرم را بالا آوردم. با دیدنش اخمی که روی صورت ام نشسته بود پررنگ تر از قبل شد؛ پوشه را روی میز گذاشتم. و دست به سینه و حق به جانب نگاهش کردم. از روی صندلی بلند شد و همانطور که نگاهم میکرد نزدیکم شد: به به جناب مدیرعامل! چیه؟ چی نوشته بود تو اون کاغذها که انقدر بهم ریختی؟ -چی میخوای؟ شانه اش را بالا انداخت. -هیچی، فقط اومدم یه نگاه به محل کار آینده ام بندازم. پوزخندی زدم. -اون آینده ای که داری ازش حرف میزنی خیلی دور و غیر ممکن به نظر میرسه. با انگشت سبابه اشاره ای به پوشه ی روی میز کرد و گفت: اما فکر کنم شواهد چیز دیگه ای میگن. -شما فکر نکن مخت نمی کشه! و از کنارش رد شدم و پشت میزم نشستم؛ مشغول انجام دادن کارهایم شدم و در همان حال گفتم: کار مهمی داشتی که اومدی اینجا جیغ و داد راه انداختی که میخوای ما رو ببینی؟ لبخندی روی لب نشاند و نزدیک میزم شد. -نه فقط اومده بودم یادآوری کنم که وقت زیادی ندارین. دارین همه ی مهندساتون رو از دست می دیدین. و همین طور اعتماد خیلی از شرکاتون رو. سری تکان دادم و گفتم: همین بود؟ خیلی خب میتونی بری! حرصش در آمده بود اما لبخندی روی لب نشاند و نفس عمیقی کشید. -این روز ها خیلی خوشحالم، نمی تونی تصور کنی انتقام گرفتن از محمد و تو چه حالی میده. -بهت که گفتم، فکر ورشکست شدن شرکت ما بعیده، بعید! خندید: میخواستم خودم یه بلایی سر اون دختره ی بندانگشتی بیارم ولی خب، خدا انگار حرف دلم رو شنید. از عصبانیت در مرز انفجار بودم، از جایم برخاستم و نزدیکش شدم، با نهایت خشم خیره اش شدم ، شمرده شمرده گفتم: یا گورت رو از اینجا گم می کنی یا میگم بیان از جلو چشمم ببرنت به جهنم! دیگر نتوانست حرص و عصبانیتش را کنترل کند، پوزخندی عصبانی زد. -زبونِ درازِ مهشاد جونت یادِ... سیلی ای که با تمام قدرت به صورتش زدم ، حرفش را قطع کرد. آنقدر عصبانی بودم که خون جلوی چشمانم را گرفته بود. انگشت اشاره ام را مقابل صورت اش تکان دادم و تهدید اش کردم. -دهنت رو آب بکش اولا، دوما اگه جرئت داری فقط یه بارِ دیگه اسم زن من رو با اون دهن کثیف ات بیار. هاله ای از اشک در چشمانش پیدا شد؛ دستش را روی صورتش گذاشت و با قدم هایی بلند از اتاق بیرون رفت. کلافه قرصم را از کشوی میز در آوردم و خوردم. باز هم ناسازگاری هایش شروع شده بود انگار! کار درستی کرده بودم که روی یک زن دست بلند کردم؟ عصبانی بطری آب را سر کشیدم و دستم را چند بار لای موهایم بردم. داشتم دیوانه می شدم. الهه پر بیراه هم نمی گفت، چیزی به سقوطمان نمانده بود. در یک تصمیم ناگهانی سمت تلفن رفتم و به احمدی گفتم تا ترتیب یک جلسه را بدهد. میخواستم طرحی که در ذهنم بود را اجرا کنم.
  12. مادرم که رفت سر به دیوار تکیه زدم و به منظره ی پیش رویم چشم دوختم؛ به خانه ام، خانه ای که قرار بود در آن روزگارم را با همسرم بگذرانم، روزگاری که زیر بار سنگین غم دارد جان می سپارد اما... باید نجاتش بدهم، من باید این بار پایه های این زندگی را استوار کنم. نفس عمیقی کشیدم، به آسمان نگاه کردم، به ستاره ها، به مهراد، بابا، آوا، یاسمن، علیرضا، خودم... باید یادم باشد ستاره ای برای دخترم هم انتخاب کنم. گرمی اشک صورت سردم را آرامش بخشید، اشک این روزها انیس و همدم همیشگی ام شده بود انگار! هر روز، هر دقیقه، هر ثانیه، اشک، اشک و آه های عمیق، آه هایی از سر افسوس... صدای ماشین و بعد باز شدن در و حرکت چرخ ها روی سنگریزه ها آمد. گرمایی ته قلبم نشست. از ماشین پیاده شد و دستی به چشمانش کشید. چشم چرخاند و با دیدن من روی تراس اخم روی پیشانی اش پررنگ تر شد. سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و به سمت خانه آمد. لبخند زدم؛ دلم برایش آنقدر تنگ شده بود که می خواستم این تاخیرات ممتدش را همین امشب با یک آغوش ببخشم اما...در تراس باز شد، با هیبت چشمان زیبایش وارد شد و دست پشت کمرم حلقه کرد: تو حیا نمیکنی؟ بازم اومدی اینجا تو سرما؟ صدایش چقدر خسته بود و چقدر تقاضای خواب میکرد. جوابش را که ندادم ب*و*سه ای روی گردنم کاشت و گفت: قهری؟ شانه هایم را گرفت و رویم را برگرداند . با دیدن اشک های روی صورتم نفس عمیقی کشید و پیشانی به پیشانی ام تکیه داد؛ زمزمه کرد: قربونت برم، چرا انقدر خودت و اذیت می کنی؟ اشک هایم را پاک کرد و چشمانم را ب*و*سید. -شرمنده اتم. دنیا دنیا شرمنده ی چشماتم. میدونی چند روزه چشم های خوشگلت رو ندیدم؟ امشب که بیدار موندی و تونستم چشمات رو ببینم با گریه اذیتم می کنی؟ دلت برام تنگ نشده؟ بغضم سنگین شده بود و اگر سرم را بالا می کردم بی شک بند سفت و سختش پاره می شد و همین هم شد. دیگر نمی توانستم طاقت بیاورم، با گریه خود را در آغوشش انداختم و سر به سینه اش فشردم. دستش را نوازش گونه بر موهایم کشید و همه ی مهرش را در گوشم زمزمه کرد. آرام به سمت صندلی ای که در تراس بود هدایت ام کرد و رویش نشست، خود را در آغوشش مچاله کردم و چشم هایم را محکم بستم. -میدونم اوضاع زندگیمون ریخته به هم، میدونم تو این شرایط سخت باید کنارت باشم، ولی اگه شرکت رو از دست بدم دیگه نمیتونم اونطور که دلم میخواد این زندگی رو برای تو بچرخونم و سرپا نگه دارم. یکم تحمل کنم عزیزم، شرکت داره از دست میره، دست تنها نمیتونم از پس این همه ضرر بر بیام. ولی تنهام، محمد کشیده کنار و خودش رو تو خونه حبس کرده پس من باید خیلی تلاش کنم. می گذره، این روز ها هم می گذره، مطمئن باش نمیذارم بیشتر از این اذیت بشی. اشک هایم را در تار و پود لباس سیاه اش پنهان کردم و دستش را محکم در دستم گرفتم: میدونم، میدونم... تو به خاطر من و بچمون شب ها دیر میای خونه، به خاطر ماست که کل شبانه روز از تو فقط عطر لباس هات سهم منه. به خاطر ماست که بعد از چند روز وقتی دیدمت بهم اخم میکنی و میگی برو تو اتاق، همه اش به خاطر ماست... ممانعت هایم در برابر تلاشش برای بالا بردن سرم بی فایده بود؛ خیره ی چشمانم و شد و با انگشت شست صورتم را نوازش کرد، چیزی در مردمک چشم هایش لرزید و بعد آرام پیشانی ام را با محبت مهر کرد. -مهشاد، به خدایی که بالا سرمونِ و شاهدِ قسم، تو همه ی دار و ندار منی...همه ی انگیزه ام برای زندگی! باور کن اگر تو نباشی هیچ کدوم از این دم و دستگاه ها و شرکت و اون تشکیلات رو نمی خوام. اگر به خاطر تو و بچه امون نیست پس به خاطر کیه؟ من کی رو دارم جز شما که بخوام براش از کله ی سحر تا دل شب کار کنم و از خودم فرصت دیدن و با تو بودن رو دریغ کنم؟ میدانستم، خودم هم می دانستم که دارم زیاده روی میکنم، این روز ها بیش از حد بهانه می گرفتم. خودم را کمی بالا کشیدم و سر روی شانه اش نهادم، محکم شانه هایش را در آغوش کشیدم و زمزمه کردم: هیش؛ ولش کن. بغلم کن دلم برات تنگ شده. شانه ام را ب*و*سید و محکم در آغوشم کشید، هر دو با تمام قدرت یکدیگر را در آغوش داشتیم ؛ و آرامش چیزی جز این نبود که در آغوش او جان بدهی... آرامش را با تک تک سلول هایم بدنم حس کرده بودم؛ انگار آغوش علیرضا مسکنی قوی بود و ذره ذره وارد رگ هایم می شد و ذره ذره درد هایم را به فراموشی واگذار می کرد، ذره ذره غم ها را به دورترین سرزمین گمنام هجرت می داد و فقط عشق می ماند و محبت... کمی که گذشت خواب نیروی چشم هایم را ربود و همه ی ممارست هایم برای بیشتر بیدار ماندن بر باد رفت... چشمانم را باز کردم ، نه نوری به چشمانم خورده بود و نه کسی صدایم زده بود؛ بلکه از درد چشمانم بیدار شده بودم. نگاهی به اطرافم انداختم، علیرضا خوابیده بود. حتی در خواب هم آثار خستگی در صورتش دیده می شد. از جایم بلند شدم، ساعت سه بامداد را نشان می داد. از پنجره به بیرون نگاه کردم، برف حال کاملا شهر را سفید پوش کرده بود، تیر های چراغ برق سرسختانه در برابر تاریکی بامداد نور می افشاندند و دانه های درخشان برف بر صورت شیشه ای چراغ های شهر تازیانه می زدند... سر به پنجره تکیه زدم و چشم بستم. چشمانم بسیار درد می کرد؛ از گریه ی زیاد بود انگار... به یاد علیرضا و آرامش آغوشش که افتادم لبخندی زدم. اگر او نبود چه باید می کردم؟ در این روز های سخت، چگونه باید از دست دادن عزیزی دیگر را تحمل می کردم؟ به یاد یاسمن افتادم، تازه داشت طعم عشق را می چشید، آیا او نمی توانست مانند من از لذت داشتن همسرش برخوردار شود؟ یا مگر نمی توانست که جنین اش را در بطنش بپروراند و برای فرداهایشان نقشه های رنگین بکشد؟ من زندگی او و محمد را نابود کرده بودم؛ همچون سایه ای شوم بر زندگیشان چنبره زدم و راه تنفس زندگی شان را بستم. من کسی بودم که فرصت یک زندگی ایده آل را هم از یاسمن و هم از محمد گرفتم. ***
  13. نمیدانم چگونه یکهو همه چیز به هم ریخت، همه ی خوشی هامان به ناخوشی مبدل گردید و زندگی تبدیل شد به غم، اشک و اندوه! و در کنار این تثلیث بی رحم، زمستان هم بی رحمانه قدرت به رخ می کشید و فضای روزهایمان را سرد تر می کرد. محمد درِخانه اش را به رویمان بسته بود و نمی گذاشت او را ببینیم، اوضاع شرکت آنقدر بهم ریخته بود که بعضی شب ها نمی توانستم حتی علیرضا را ببینم. و من؛ اوضاع من انگار از همه بدتر بود؛ دوباره مرگ دامن گیر عزیزانم شده بود و باز هم غم و اندوه. باز هم اشک و آه! و بدتر از همه وجدانی که مدام در عذاب بود از بی رحمی بابکِ نامرد و قتل انتقام جویانه اش. از این پس چگونه می توانستم در چشم های محمد نگاه کنم، چگونه میتوانستم با مادر و پدرش رو در رو شوم و آنها را عمو و خاله صدا کنم در حالی که من مقصر اصلی مرگ همسر و دخترشان بودم... سر به پنجره ی اتاق تکیه زدم و خیره ی جاده ها شدم، خیره ی مردمی که عبور می کردند و خیره ی شهری که نبضش رو به خاموشی بود. دانه های برف آرام می رقصیدند و شهر را سفید می پوشاندند، گویی زمستان امسال قصد بدی داشت، ه*و*س کرده بود بدجوری سرما بورزد... دست روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره کشیدم ؛ قطره ی اشکی بر گونه ام نشست. چشمانم را بستم و روزی قدیمی را به یاد آوردم:« سعی دارد هویج را به زور جای دماغ آدم برفی جا کند. در آخر همه ی تلاش هایش بی ثمر می ماند و نصف صورت آدم برفی از هم می پاشد. جیغ بلندی می کشم و مشتی برف بر میدارم و به سمت یاسمن پرت می کنم. بلند می خندد و فرار می کند، پشت سرش میدوم، مشت هایم پر از گلوله های برفی ست اما تعداد کمی از آنها واقعا به یاسمن اصابت می کنند. یاسمن از خنده روی زمین می افتد؛ از فرصت سو استفاده می کنم و گلوله ای بزرگ بر صورتش می کوبم! صدای خنده هایش به یک باره متوقف می شود و سکوت همه جا را فرا می گیرد. با نگرانی نزدیکش می شوم و برف ها را از روی صورتش کنار میزنم و با دلهره می پرسم: یاسمن؟ چی شدی؟ و در همین حین است که با سادگی گول می خورم و او دستم را می کشد و روی برف ها پخش زمین میشوم! با خنده های بلند و شیطنت آمیزش همان گونه که روی برف ها دراز کشیده به سمتم می آید و مشتی کوچک برف جلوی دهانم می گیرد. به اطرافم نگاه میکنم تا مبادا مادرم در آن حوالی باشد؛ وقتی از نبود مادرم مطمئن میشوم، سریع دهانم را باز میکنم و با تمام وجود ذرات یخ و برف را می بلعم.» تلخندی نشست کنج لبم و شوری اشک هایم سختی بغضم را شدت بخشید... مهم نبود که فردا و پس فردا باید از درد گلو میمردم و تب و لرز به سراغم می آمد و تا چند روز از طرف مامان تنبیه می شدم، مهم این بود که در آن لحظه ها با یاسمن خوش بودم... هرگاه، هرکجا که یاسمن بود خنده هم بود، اصلا یاسمن برای من معنایی جز لبخند و خوشی نداشت، یاسمن تداعی یک حس خوب، یک لطافت توام با شیطنت بود، چه کسی گمان می کرد که روح لطیفش این گونه قربانی بازی روزگار شود؟ چه کسی حتی فکرش را می کرد که مرگ مهراد و آوا روزی دامن زندگی او را نیز بگیرد؟... دستی روی شانه ام نشست، با پشت دست اشک هایم را پاک کردم و روی برگرداندم. حتی لبخند مادرم هم دیگر واقعی نبود! مادرم هم بعد از یاسمن به اندازه ی تمام سال های غم و اندوهمان شکست... دستی به صورتم کشید. نا امیدانه پرسیدم: هنوز نیومد؟ سرش را به نشانه ی منفی آرام تکان داد. نفس عمیقی کشیدم و ساعت را نگاه کردم؛ شب از نیمه گذشته بود و علیرضا هنوز هم نیامده بود... از پشت تلفن قول خانه ی محمد را داده بود؛ می دانستم محمد مرا نخواهد پذیرفت اما می خواستم با او حرف بزنم. باید جرئت می کردم و برایش می گفتم که چقدر احساس حماقت و فرومایگی می کنم. محمد باید می فهمید که غم مرگ یاسمن برای من اگر دردناک تر از این غم برای او نبود، حداقل کمتر هم نبود... همه ی سالهای کودکی ، نوجوانی و جوانی من با یاسمن گذشته بود، چگونه می توانستم بعد از او طعم خوشبختی را بچشم... در این یک ماهی که از مرگ یاسمن گذشت، برای من در حکم یک سال عزاداری و غم بود... خواستم به تراس بروم که مادرم مانع شد: سرده مادر، نرو . -میخوام یه خرده هوا بخورم. شما برو بخواب مامان، خسته ات کردم. -نه مادر خوابم نمیبره، بلایی سر بچه ام نیاد، اینقدر کار میکنه تلف میشه... به مادریِ مادرم لبخند میزنم و لباس بافتنی ام را دور خود می پیچم. مادرم دستی به صورت و چشمانش کشید، دست روی بازویش نهادم: مامان برو بخواب خب. منم الان میخوابم. -پس بیا تو من خیالم راحت شه. -گفتم که یه کم هوا میخورم میرم تو. -خیله خب. پس محکم تر خودت رو بپوشون. -چشم.
  14. محمد ترسیده بود؛ با قدم هایی تند به همه جا سر می کشید و یاسمن را فرا میخواند، مهشاد هم گریه کنان در آغوش علیرضای رنگ پریده اطرافش را از نظر می گذراند. نگاه علیرضا به گوشه ای افتاد، به همان درخت سرو تنها و جسم ظریف دخترکی که آرام چشم بر هم گذاشته و انگار خوابیده بود! چشمان مهشاد نگاه مبهوت علیرضا را دنبال کردند و فریادی که سر داد محمد را به آن سمت کشاند. هر سه به سمت اش رفتند، محمد در آغوشش گرفت و با چشمانی که هر لحظه انتظار می رفت از حدقه بیرون بزند دست به خونش کشید و ناباور زمزمه کرد، پشت سرم هم و بدون وقفه: یاسمن، یاسمن... مهشاد با هق هق و ترس دستان یاسمن را می فشرد و التماس می کرد تا برخیزد...التماس می کرد تا دوباره بیدار شود و گذشته را تکرار کند، التماس زندگی می کرد از دختری که چشم به روی زندگی بسته بود! محمد تن سردش را در آغوش کشید و کنار گوشش زمزمه ی التماس سر داد. آنقدر به همان حالت ماند که دیگر ساکت شد و فقط تن یاسمن را بیشتر به خود می فشرد. علیرضا دست بر دهان گرفت و بغض اش را فروخورد؛ چشم بست و روی برگرداند، نمی توانست پاره شدن بند خوشبختی محمد را ببیند، نمیتوانست مرگ دختری را ببیند که روحش لطیف تر از برگ بهار بود آنقدر پاک و بی آلایش، که رفتارهایش به بچه ها می مانست؛ نمی توانست... باید یک جوری این بساط را جمع می کرد، محمدِ مبهوت و مهشاد گریان را. مهشاد را در آغوش کشید و با وجود ممانعت های فراوانش برای در کنار یاسمن ماندن او را از آنجا دور کرد و رو به محمد گفت: پاشو ببریمش بیمارستان. محمد لحظه ای به خود آمد و بلند شد، تن یاسمن بسیار سرد بود ، آنقدر سرد و بی روح که محمد هم حال احساس سرما می کرد. با قدم های کرخت به راه افتاد. لحظه ی آخر نگاه علیرضا به چاقوی روی زمین افتاد. خم شد و دور از چشم مهشاد و محمد آن را در جیب گذاشت و راهی بیمارستان شدند؛ شاید با وجود اینکه هر سه نفرشان می دانستند دیگر کار از کار گذشته و زندگی رخت سفر بسته از جسم سرد یاسمن... و آخرین تصویر محمد از زندگی ، همان چشم های خاکستری رنگِ پر از شیطنت بود که برای همیشه از صفحه ی زندگی اش پاک شده بود. ***
  15. (۱۳) موبایلش را در آورد و شماره ی مهشاد را گرفت، باید او را از حضور بابک مطلع می ساخت، اما هنوز به ماشین رامین نرسیده بود که دستش را کسی فشرد، وقتی برگشت و صورت مرد را دید از ترس نام مهشاد را پشت مووبایل جیغ کشید و عقب رفت اما مرد با تمام نیرویش او را به سمت خود کشید و سوئیچ ماشین را از دستش قاپید. بلند فریاد زد: مهشاد بیا... از ترس در حال سکته کردن بود. وقتی او را روی صندلی پشت همچون شی ای بی ارزش پرتاب کرد و خود به سرعت سوار شد و به راه افتاد، یاسمن دیگر نمیتوانست صداهای اطرافش را بشنود، همه ی صداهای اطراف گنگ و مبهم بودند و این به خاطر صدای بلند و کشدار و ترسان نفس هایش بود. دستان لرزانش را پیش برد و بر صندلی اش کوباند. -بذار برم. چشمانش را محکم بست و باز کرد، اینبار محکم تر از دفعه ی قبل به صندلی اش کوباند و فریاد زد. -بذار برم. بابک همانطور که با سرعتی سرسام آورد ماشین را می راند لحظه ای برگشت و هر دو دست او را گرفت و محکم پس زد. -بگیر بتمرگ سرِجات. اشک های داغ یاسمن فرصت سرکشی و حاضرجوابی ندادند، آرام در خودش پیچید، انگار میخواست آرامش پیدا کند، خودش را در آغوش گرفت و چشمانش را بست. اما تصویر خنده های محمد اولین و آخرین چیزی بود که از پشت آن پلک های نازک در ذهن مخشوش او نقش می بست؛ و فقط به یک چیز فکر می کرد، و آن هم از دست دادن اعتماد محمد بود... دست و پاهای یاسمن را محکم با طناب بسته بود و او را زیر سایه ی درخت سروی تنها و بلند قامت رها کرده بود. خودش هم کلافه دست در جیب برده بود و قدم های طولانی و عصبانی بر می داشت. نگاهی به یاسمن انداخت. خون زیادی از دست داده بود، چشمانش را بسته و با رنگ و رویی نزار افتاده بود. آرام قدم برداشت، حال نسبت به سرکشی های اول اش ضعیف و ناتوان شده بود. روی زانوان اش نشست و دست پیش برد، طناب دست و پایش را باز کرد و آرام شروع کرد به نوازش صورت اش، اما... صورت اش سرد تر از برف و بوران های چله ی زمستان بود. دستانش نیز، گردن و پاهایش هم سرد بودند، یک سرمای دلهره آور و سهمناک. دست خون آلودش را از جیب بیرون آورد، هنوز چاقو را محکم در دست نگه داشته بود، همان چاقویی که گردن مهشاد را خراش داده بود و حال پهلوی دوست عزیزش را هدف گرفته بود و انگار اینبار این خنجر لعنتی موفق شده بود! چاقو را همانجا رها کرد و خودش نیز به همان درخت تکیه داد. به یاد آوا افتاد، به یاد طنین بلند خنده ها و گونه های سرخ اش...به راستی بابک از کی این همه ظالم شده بود؟ درست از همان روزی که عمویش گفته بود آوا کس دیگری را دوست دارد... ناگهان دلش از آوا گرفت، یک گرفتگی عمیق و پر از نفرت. دلش میخواست یک سیلی محکم بر صورتش می کاشت؛ آیا آوا لیاقت این همه عشق را داشت که از حرص و کینه ی از دست دادن او دخترکی معصوم را اینگونه در اوج زندگی شیرین اش به خاک های سرد و تلخ محکوم کند؟ صدای جیغ وحشتناک لاستیک ماشین که بلند شد، سریع از جایش برخواست و پشت بوته ها پنهان شد اما چاقو را باقی گذاشت ، دیگر خسته شده بود از این همه حرص و کینه. شاید خیلی دیر شده بود اما امروز پایان زندگی او نیز بود...