paria nadery

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    472
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد paria nadery در نوامبر 15 2017

paria nadery یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

870 Excellent

درباره paria nadery

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    طِهران
  • سطح تحصیلات
  • بهترین رمان
    زِوالِ اَطلسي هآ ، جآيي نَرو ، اُسطورِه ، عابِر بي سآيِه ، نآگفته هآ ، جآن و شوكرانْ

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,786 بازدید کننده نمایه
  1. ديلن بدون اتلاف وقت كنار مايك نشست و پرونده رويِ ميز را به دست گرفت: -خوب علاوه بر اينكه بايد امروز سري به اون ديوونه اي كه قصد آزار النا رو داشته بزنيم، بايَد يه فكري راجب جايي كه قراره باشه هم بكنيم. درسته؟ سري به نشانه ي تاييد تكان دادم. -هانا النا ميتونه تو خونِه ي قديمي مامان بابات براي مدت كوتاهي زندگي بكنه؟ -ديلن خودت ميدوني كه تو اون... -آره ميدونم، تا موقع پيدا شدن كار پيش اسكارلت ميمونه. تا خودش واسه خودش يه كاري دست و پا كنه. چطوره؟ جيمز دستش را در هوا تكان داد و با لحن ناباورانه اي هجي كرد: -من موافق نيستم. وجود اِسكارلت چه براي ما چه براي النا تحديد به حساب مياد. نگاهم رويِ سارا نشست! آرام و متين و تكيه اش را به ديوار روبه رويي ام داده بود و نگاهش را به من دوخته بود. چشم هاي تيله اي و سبزش براي چند لحظه گره خورده در نگاهم بود... جرعه اي از نوشيدني اش نوشيد و در حالي كه رويِ مبل مينشست، رژ لب سرخ رنگش را روي لب هايش پررنگ ميكرد. هانا هم كه انگار از بيهوده راه رفتن خسته شده بود، كنارم رويِ صندلي نشست: -ديلن، من كاري به جيمز ندارم! اين تنها راهي كه برامون مونده. تا النا بتونه يه كار خوب پيدا كنه اونجا ميمونه. من به اِسكارلت ميسپارم زياد با النا صميمي نشه. و بعد سرش را آرام به طرفم چرخاند و هجي كرد: -نظر خودت چيه النا؟ با اين سوال غير منتظره و ناگهاني اش به سرفه افتادم و موهايم پريشان و بهم ريخته در صورتم پخش شدند. صدايِ خنده ي جيمز و ريسه هاي هانا بلند شد! بي درنگ مي خنديدند... بي اختيار اخمي پيشاني ام را پوشاند. -اِم... چيزه...من از اين... دختره ميترسم. هانا كه حسابي خنديده بود و رنگ چهره اش روبه قرمزي ميزد دستش را رويِ شانه ام نشاند و طره اي از موهايم را از جلوي ديدم كنار زد: -دختره؟ اگه منظورت اِسكارلتِ كه نگران نباش. دختر بدي نيس... مايك با طعنه ميان صحبت هايش پريد: -آره اصلا بد نيس! نيشخند رويِ لبش اخم را به صورتِ هانا هديه داد. هانا بي توجه به حرفِ مايك به طرفم برگشت: -عزيزم اصلا تو نگران چيزي نباش. اون كاري به كار تو نداره. مطمئن باش.
  2. فصل چهارم: -من ديگه نميتونم حتي يك لحظه اون جهنم دره رو تحمل بكنم. هر سه نفرشان با تعجب در چهره ي عصبي و خشنم براي ثانيه اي دقيق شدند! خودم هم نميدانستم اين همه عصبانيت و خشم براي چه بود و از كجا آمده بود. مايك دستي به كت قهره اي و اسپرت اش كشيد و پاكت سياه رنگ سيگارش را ازش خارج كرد. محكم پكي به اولين نخ زد و دودش را در فضاي كم نور و ساكت اتاق پخش كرد. بويِ چوب سوخته ميداد! خوش بو ولي زننده... -النا ما نميتونيم بزاريم تو برگردي به عمارت تون. اونجا حداقل صد كيلومتر تا نيويورك فاصله داره... با صلابت و بي هيچ خجالتي ميان صحبت هايش پريدم: -هانا من نميخوام برگردم عمارت، از طرفي به اون جايي كه شما مي خواين هم بر نميگردم. از رويِ صندلي چوبي و قهوه اي رنگ سالن برخاست و موهاي ش*ر*ا*بي رنگ و بلندش را پشت گوش هايش انداخت. وَقتي راه ميرفت، صدايِ پاشنه هاي نيم بوتِ قرمزش عجيب به دلم مي نشست. روبه رويم با كفش هايش مثل مدل هاي معروف راه ميرفت و هيكل بي نقصش را به رخم ميكشيد. مايك دود آخرين پكش را از بيني اش بيرون داد و رو بهم با صدايي كه سعي ميكرد بالا نرود توپيد: -اگر ديد زدنتون تموم شد بريم سر اصل مطلب. با غضب نگاهش كردم. در برابر بي شعوري اش سكوت بهترين جواب بود. با صدايِ چرخاندن كليدي درونِ قفل در، سرم را به طرف در برگرداندم. -سلام، ببخشيد دير كردم. تمام هيكلش خيس از آب شده بود و از موهايش قطره قطره رويِ سراميك هاي براق خانه قطره هاي آب ميچكيد. ديلن با نرمي هجي كرد: -سارا بيا تو. -شيطون نگفته بودي با سارا هستي. ديلن براي جيمز چشم و ابرويي بالا انداخت! سارا همانطور كه دستش را دورِ بازوي ديلن حلقه كرده بود سري به نشانه ي ادب برايمان تكان داد. مغرور بود... ساكت... ولي دلربا و زيبا. چتري هايش دو چشم سبز رنگِ وحشي اش را پوشش داده بود و رژ سرخ رنگي كه به لب هايش ماليده بود زيبايي لب هاي برجسته اش را چندان برابر كرده بود. هانا سارا را به آغوش كشيد و زمزمه كرد: -شيطون نگفته بودي كه امروز مياي. لبخندِ كمرنگي زد.
  3. *** با بازتابِ نور كم سوء لامپِ اتاق، در چشمانِ بسته ام، چهره ام را در هم كشيدم و كمي خودم را در جايم تكان دادم، دستم از درد تيري كشيد و اخمم غليظ تر شد. چشمانم را باز كردم و با ديدن سرم در دستم كمي خودم را رويِ تخت بالا كشيدم. من كجا بودم؟ بيمارستان؟ اما اين جا به هر جا شبيه بود جز بيمارستان. تختش آن چنان نرم بود كه انگار رويِ پر قو درحال استراحت بودم. ستِ طلايي مشكي اتاق عجيب چشمم را گرفته بود و بويِ عطر تند اتاق رويِ مغزم تاثير مثبت گذاشته بود. تا خواستم پتو را كنار بزنم تي شرت مردانه ي تنم نظرم را جلب كرد. خودم را دقيق تر از قبل برانداز كردن تا مبادا اشتباهي كرده باشم. مردانه بود و رويش طرح خاكستري جذابي هك شده بود. بوي عطر تند رويِ اين پيراهن جا مانده بود و تنم را غرق در عطرِ خوشش كرده بود. سرم را بلند كردم و به چهره ام درونِ آينه ي قدّي روبه رويي زُل زدم. طرح طلايي دور تا دورش بزرگتر از آنچه كه بود جلوه اش ميداد. خداي من، زيرِ چشمانم، گودي گردنم و رويِ دست هايم كبود شده بود! با شنيدن صدايِ دستگيره ي در سرم را به سمت صدا برگرداندم: -سلام، بهوش اومدي! فكر نميكردم حالا حالاها بهوش بياي. نمي شناختمش! سر تا پايش را با يك نگاه گذراندم و با لحنِ تلبكارانه اي هجي كردم: -كي تي شرتم رو عوض كرده؟ من كجام؟...تو كي هستي؟ به ديوار روبه رويي ام تكيه اش را داد، آرام بود، صبور و خونسرد... تك سرفه اي كرد: -ببخشيد، من جيمز بيكر هستم. همكار هانا داول. و اين كه من زخمت كشيدم و اون تي شرتت كه غرق در استفراغ بود رو دراوردم و يكي از تي شرت هاي خودم رو تنت پوشوندم. از رويِ تخت پايين آمدم و با يك حركت سرم را از دستانم كشيدم، با حس كردن دردي ملايم و كم درونِ دستم چشم هايم را محكم رويِ هم قرار دادم. -داري چيكار ميكني؟ مثلا الان ميخواي بري؟ نگاهش نكردم، كِش درونِ دستم را دراوردم و موهايم را با چند حركت پشت سرم بستم. تا خواستم از در بيرون بروم مچ دستم را گرفت و نگذاشت حتي قدمي بردارم. با حرص نگاهم را نثارِ چشمانش كردم كه مثل قبلش آرام و بي تلاطم بود. -بايَد منتظر بمونيم تا بقيه هم بيان. من فقط مسئول پرونده قتل ويكتوريا نيستم. دستم را با ضرب از درونِ دستان گرمش بيرون كشيدم و با كلافگي كه خودم هم نميدانستم از كجا ظاهر شده بود رويِ تختِ نشستم! نگاهش را بي توجه به من، به هوايِ دلچسب و طوفاني بيرون داد! باد آرام از لابه لاي پنجره ي بسته زوزه ميكشيد و زوزه اش در فضاي ساكت اتاق به چشم ميامد! ديري نپاييد كه صدايِ قطره قطره ي باران بلند شد و وحشيانه به پنجره ي اُتاق ضربه ميزد. -بيا بريم! اومدن. ***
  4. مِرسي عزيزم❤️😊
  5. كي ميخواي بفهمي كه فراموش نميشي؟!؟🖤😔
  6. شكست فقط زماني كه... بوي عطر بهترين دوستم رويِ لباست جاي مانده بود! وقتي به خاطرش اولين دروغ را بهم گفتي و من بي هيچ حرفي پذيرفتم 🖤
  7. شب به صبح برسد يا نرسد خورشيد بتابد يا نتابد اگر دنيا به كامم باشَد يا نباشد اگر تلخ باشَد روزگارم يا نباشد اگر شيريني اش به توسي بزند يا نزند تگر بختم پريشان باشَد يا نباشد من باز هم مي پرستمش بازهر نفسم، هر بار بيشتر از قبل! پريا نادري🖤
  8. از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ، رویایی که همان دنیای من است، و تویی که همان دنیای منی…. ولي حالا كجايي ؟!؟! 🖤
  9. انصاف نيست كهنيمي از قلبم مال تو باشد انصاف نيست كه اشك هايم به خاطر تو باشد انصاف نيست كه تمام ذهنم درگير تو باشد و تو اينگونه بي تفاوت باشي... پريا نادري🖤
  10. تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم 💙🌺
  11. یک نفر مست پیش می آید کوزه در دست یش می آیدعاشقی جرم نیست ای مردماتفاق است ، پیش می آید
  12. "فريدون مشيري"در قرنهاي دور در بستر نوازش يک ساحل غريب زير حباب سبز صنوبرها همراه با ترنم خواب آور نسيم از ب*و*سه اي پر عطش آب و آفتاب در لحظه اي که شايد يک مستي مقدس يک جذبه يک خلوص خورشيد و خاک و ‌آب و نسيم و درخت را در بر گرفته بود موجود ناشناخته اي درضمير آب يا روي دامن خزه اي در لعاب برگ يا در شکاف سنگي در عمق چشمه اي از عالمي که هيچ نشان در جهان نداشت پا در جهان گذاشت فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب يک ذره بود اما جان بود نبض بود نفس بود قلبش به خون سبز طبيعت نمي تپيد نبضش به خون سرخ تر از لاله مي جهيد فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب در قرنهاي دور افراشت روي خاک لواي حيات را تا قرنهاي بعد آرد به زير پر همه کائنات را آن مستي مقدس آن لحظه هاي پر شده از جذبه هاي كوچک آن اوج آن خلوص هنگام آفرينش يک شعر در من هزار مرتبه تکرار مي شود ذرات جان من در بستر تخيل تا افق آن سوي کائنات زير حباب روشن احساس از جام ناشناخته اي مست مي شوند دست خيال من انبوه واژه هاي شناور را در بيکرانه ها پيوند مي دهد آنگاه شعر من از مشرق محبت چون تاج آفتاب پديدار مي شود اين است شعر من با خون تابناک تر از صبح با تار و پود پاکتر از آب اين است کودک من و هرگز نگويمش در قرنهاي بعد چنين و چنان شود باشد طنين تپش هاي جان او با جان دردمندي همداستان شود
  13. رفيق: من؛زمین و آسمان را، کهکشان را دوست دارم من پل رنگین کمان را، آفتاب مهربان را دوست دارم ابرهای پر ز باران، کوهساران، ماهتاب و لاله زاران من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم عاشقان ناتوان را، عشق های بی امان را من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم دوستی های نهان را، خنده های ناگهان را ب*و*سه های صادق و سرشارمان را من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم مادران را قلبهای پاکشان را اشکهای نابشان را دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را شوروشوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم من دروغ بچگان را شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را پاکی احساسشان را خنده های شادشان را بادبادکهای قشنگ و نازشان را دستهای کوچک و پربارشان را هر نگاه خالی از نیرنگشان را اعتماد خالی از تردیدشان را من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم سایه های کاج های مهربان را بید مجنون ها و برگ نازشان را سروها و قامت رعنایشان را نخلها و ارتفاع نابشان را تاکها و مستی انگورشان را سر کشی های ش*ر*ا*ب را ... راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم نازهای معشوقان زمان را دل شکستنهای بی منظورشان را ب*و*سه های گرمشان را قهرهای تلخشان را آشتیهای زودهنگامشان را عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را گریه های شوقشانرا ضربه های قلبشان را حرفهای بی حد و مرزشان را من تمام عشق های جاودان را دوست دارم لیلی و مجنونمان را خسرو و شیرینمان را کوه کن فرهادمان را.... یادم آمد من خدا را و خودم را و جهان را دوست دارم دوست دارم دوست دارم می پرستم..... تا ابد هر جا که هستم من رفيقانه دوستشان دارم
  14. قطره باراني مست در سحري سبز بركف صورتي دستم/ ايستاده بر پلي ميان دو تنهايي خيابان زير پل سرگيجه اي از اغتشاش تهوعي ازهول و هراس كاغذ پاره هايي رقصان در باد باد ابرها را برد باران شد تمام من به آن سوي پل رفتم. (قیصر امین پور)
  15. سرد است: ما دو تن مغررو هر دو از هم دور وای در من تاب دوری نیست بیش از این در من صبوری نیست بی تو من بی تاب بی تابم من به دیدار تو می آیم