paria nadery

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    654
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

آخرین بار برد paria nadery در جون 9

paria nadery یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,735 Excellent

درباره paria nadery

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    تهران
  • سطح تحصیلات
  • بهترین رمان
    بلندي هاي بادگير(اميلي برونته) / 13Reasons why

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,122 بازدید کننده نمایه
  1. ويدا خسته نميشد و به گمانم حدو برابر حقوق اين ماهش خريد كرده بود. بيشتر از همه كت و دامن فيروزه اي اش را دوست داشتم كه به سادگي سنگ كاري هايي را داشت. اما خودش ميخواست براي تولد عليسان، پيراهن بلند و دنباله دار عسلي اش را بپوشد -هديه براش چي ميخواي بخري؟ با لحن خسته اي دهان باز كردم: -نميدونم! فكر كنم همون گردنبند كه طبقه ي پايين ديدم و بخرم. -من چي بخرم؟ هديه نامرد نشو. سرم به طرفش چرخيد: -ويدا نميشه كه هر دومون يه چيز بگيريم، ميدوني زشته. عينك آفتابي اش را از روي چشمانش قاپيدم و نگاهي سرسري بهش انداختم: -تو براش عينك بگير. چنگال هايش براي دريدنم آماده بودند. حتي ميتوانستم صداي سايش دندان هايش را روي هم بشنوم. مثل خردسالان پايش را محكم به زمين كوباند و غريد: هديه بيشعوري، بيشعور. همچون خودش با بيخيالي هجي كردم: -ميدونم. اين بي شك صدمين مغازه اي بود كه ويدا به قصد خريد پا درونش گذاشته بود. چرا پول هايش ته نميكشيد؟ آخر سر هم همان شال گردن بافت خاكستري رنگ را پسنديد و خريد. با كلي وسواس و حوصله هم كاغذ كادوي بامزه اي را گرفت و شال گردن را درونش چپاند. -نظرت چيه؟ خوشگله؟ -نظرت چيه بريم طبقه ي اول من گردنبند رو بگيرم و بعد هم بريم؟ چون جدا اگه بري تو يه مغازه ي ديگه جيغ ميزنم. تك خنده اي كرد و به سمت پله برقي به راه افتاد. *** فصل هفتم: •هديه• جمعيت با خوشي ميرقصيدند. بوي قليان و سيگار و بوي عود درهم آميخته شده بود. مهماني عليسان بيشتر به يك عروسي شبيه بود تا به تولد دوستانه و ساده اي كه ما انتظارش را داشتيم. در خانه اش حتي جاي سوزن انداختن هم نبود چه برسد به رقصيدن ميان اين جمعيت جوان دختر و پسر ها كه در هم ميلوليدند. وقتي عليسان با آن كت تك مشكي و شلوار جين اش وارد شد، صداي دست و سوت و جيغ ها سر به فلك كشيد. حنا هم با لباسي كه شانه هاي عريانش را به نمايش ميگذاشت، دستش را دور بازوي ورزيده اش حلقه كرد و همراهش وارد سالن شد. چقدر بهم ميامدند. ويدا آرام زمزمه كرد: -اين شيطون تو اين هفته كه اخراج شده چقدر به خودش رسيده. درست ميگفت! مثل دختر هاي نوجوان دبيرستاني شده بود. پوستش بشاش و زيبا زير رقص نور ميدرخشيد. و لبخندش واقعا دل هر كسي را ميلرزاند. از ويدا خوش قيافه تر و خوش هيكل تر بود و استخوان ترقوه اش لاغري اش را به رخ ميكشيد.
  2. دستش را كه فشردم دهانش را بست و به راه افتاد. اتاق طراحي تغيير كرده بود و جاي كتابخانه ي قديمي و از كار افتاده ي شركت را گرفته بود! كتابخانه اي كه شايد هر سال فقط نگاه ده نفر را به خودش جلب ميكرد و جز كتاب هاي مضحك و كهنسالش چيز ديگري نداشت. همان كه صندلي هايش هميشه روي موزاييك هاي زمين لق ميزند و آدم را تا حد مرگ ديوانه مي كردند. از بوي بد كتاب هاي قديمي قفسه هايش متنفر بودم. طبقه ي دهم شركت با اينكه چهارده طبقه ي ديگر هم بالايش جا داشت، آن شلوغي و هياهوي طبقات اول را نداشت! براي همين از بدو ورود انگار محنت و غم خاصي را به تن هر دويمان هديه داد! ويدا از همان ابتدا با وسواس خاص خودش، دنباله ي شالش را روي بيني اش گذاشت و غريد: -چه بوي گندي. بي توجه به او انگشت سبابه ام را روي ميز چوبي كه متعلق به من بود كشيدم، كثافت روي انگشت سفيدم پينه بست: -احساس ميكنم يه سالي هست اينجا تميز نشده. ويدا با سر حرفم را تاييد كرد و به سمت تك پنجره ي ته سالن رفت كه پرده ي مشكي آويخته به آن، مانع از نفوذ روشنايي به داخل اتاق ميشد. -چه جوري بهمن ميذاره كيانا جونش اينجا كار بكنه به نظرت؟ مستانه خنديدم و مشتي آرام نثار بازوي زنانه اش كردم. حسادتش هم برايم بامزه بود. دستم را گرفت و محكم كشيد، اخمي ميان ابروانم نشاندم اما او بي اهميت به ويترين پر زرق برق مغازه چشم دوخته بود. -واي فهميدم اينو بخر. نگاه غضب ناكم را از روي صورتش به سمت ويترين چرخ خورد: -چطوره؟ -واسه خودت چرا نمي خري؟ به شوخي لب تر كرد: -من كي لمه پوشيدم اين بار دومم بشه؟ بعد از ثانيه اي ادامه ي حرفش را با خنده هجي كرد: -البته بدم نيست، بهمن فكر ميكنه حامله ام! رسما ديوانه بود! شكمش آنقدري بزرگ و گنده بود كه همه ظن بر حامله بودنش را داشتند. خودش كه كم مانده بود روي زمين فروشگاه از خنده پهن شود كه نيشگون آرامي از بازويش گرفتم و بالبخند تصنعي دمِ گوشش ناليدم: -آبرومون رو بردي. شانه اي از بي خيالي تكان داد و بازويش را آرام از حصار دستانم بيرون كشيد و گامي به سمت مغازه برداشت.
  3. شرارت ماسک های زیادی میپوشه اما هیچ کدوم به خطرناکی نقاب تقوا نیست …! Tim Burton – Official Page |1999|Sleepy Hollow
  4. سال ۱۹۹۶بود و ۴۲ روز این بالا بودم؛هر بار که از بالای تگزاس رد می شدم پایین رو نگاه می کردم و می دونستم که خانم کوالسکی هم داره بالا رو نگاه میکنه و به فکر منه. برای شش هفته؛با دست برای این زن ب*و*سه می فرستادم و بعدها در ادواردز فرود اومدم و فهمیدم اون با یک وکیل فرار کرده. Gravity 2013
  5. ما همه مون مشکلاتی رو داریم،همه مون چیزهایی رو داریم که باهاشون سر و کله بزنیم، بعضی روزا از دیگران بهتریم، بعضی روزا متوسطیم و بعضی روزا هم فقط جا رو واسه دیگران تنگ کردیم Detachment-2011
  6. سامانتا : قلب مثل جعبه نیست که پر بشه.هرچی که بیشتر ابراز عشق کنی, گسترده تر میشه. Her Spike Jonze فوق العادست📌❤️
  7. Happier Ed Sheeran Walking down 29th and Park I saw you in another's arms Only a month we've been apart You look happier Saw you walk inside a bar He said something to make you laugh I saw that both your smiles were twice as wide as ours Yeah, you look happier, you do Ain't nobody hurt you like I hurt you But ain't nobody love you like I do Promise that I will not take it personal, baby If you're moving on with someone new 'Cause baby you look happier, you do My friends told me one day I'll feel it too And until then I'll smile to hide the truth But I know I was happier with you Sat on the corner of the room Everything's reminding me of you Nursing an empty bottle and telling myself you're happier Aren't you?
  8. زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن ..!!سعی کن همیشه طوری زندگی کنیکه وقتی به گذشته بر میگردینیازی به پاک کن نداشته باشی ..!
  9. خنديد و با عذرخواهي كوتاه و لبخندي كه گوشه ي لبانش جا خوش كرده بود، روي صندلي نشست! ويدا همين بود و من همين ويدا را دوستش داشتم. *** -اين قضيه يه نفعي هم براي تو داره ها. روي مبل كمي تكان خورد كوسن را از كنارش برداشت و روي دوپايش گذاشت، -چرا ژست كارگاه گجت براي من ميگيري؟ لبخند تصنعي زد و چشمانش را تنگ كرد، دستش زير چانه اش بود و پاهايش روي سراميك ضرب گرفته بود كه صدايش بلند شد: -ديگه نيازي نيست صبح ها با اتوب*و*س بياي، با ماشين اقاي مهندس مياي. انگشت اشاره اش را به طرفم دراز كرد و با افسوس خواند: -شانسم داريا. من بايد چهارساعت تو ايستگاه منتظر بمونم و استرس داشته باشم كه دير ميرسم يا نه. اما تو با سروشم كه مياي. "سروش؟؟؟" مداد قرمز رنگي كه درون دستم فشرده ميشد را روي ميز گذاشتم و بعد با ورق آ سه درون دستم به نشانه ي " خاك بر سرت " روي سر ويدا كوبيدم: -ديوونه من از اين يارو ميترسم. برم بهش بگم منو برسون؟ چي فكر ميكني... -اوه خوب حالا، نميخواي بري بپرسي متاهله يا مجرد. گاهي از اصطلاحاتش تا حد مرگ ميخنديدم و الان همان زمان بود. ويدا كه خونسرد روي مبل لم داده بود به خياري روي ميز دستبرد زد و محكم گازي بهش زد: -تازشم ميتوني اصلا شبا واسش شام ببري اون تورو برسونه شركت. قهقهه زدم و دستم را روي دلم گذاشتم! رسما اين دختر ديوانه بود. ويدا با دهاني پر و چشماني گرد محو صورتم شده بود، وقتي آرام گرفتم اشك هايم كه از فرط خنده جاري شده بود را كنار زدم و غريدم: -مگه رانندمه؟ من كه خدمتكارش نيستم؟ يه چيزايي ميگي آدم هنگ ميكنه. -اصلا به من چه چرا واسه تو دارم حرص ميخورم، هر كاري ميخواي بكني بكن. مشتي به بازويش زدم و هجي كردم: قهر نكن. لبخند زد و خطاب به من خواند: قهر نيستم. *** فصل ششم: •هديه• دارم سر خاک پایت ای دوست آیم به در سرایت ای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاک پایت ای دوست نسيم از لابه لاي در نيمه باز پنجره به داخل اتاق سرك ميكشيد و هوا را مطبوع نگه ميداشت، عاشق دست نوازشگرانه اش روي موهايم كه از مقنعه بيرون ريخته بود؛ بودم! حتي صداي زوزه اش لابه لاي شاخ برگ درختان برايم جذاب تر از حرف هاي آقاي يزدان بيك بود. با هر حرف خارج شده از دهانش پايم را روي زمين ضرب ميگرفت و يك نوع موسيقي خاص ميافريد. تمام تمركز و حواس ويدا روي بهمن بود كه كنار كيانا روي مبل چرم جلوي كمد جا خوش كرده بود! پوف كوتاهي كشيدم و با حرف آخرش از دنياي خيال درآمدم: -طرحاتون رو تا پونزدهم اسفند تحويل ندا بديد. مرسي برين سر كارتون. ويدا با غيض از روي صندلي اش بلند شد و مچم را درون دستش گرفت و كشيد. ناخوداگاه بي آنكه خودم بخواهم، همراهش كشيده ميشدم. مطمئن بودم از دست بهمن و كيانا تا حد مرگ شاكي است و گله دارد. -چته وحشي؟ مچم رو كندي. وسط راهروي سالن اصلي دستم را رها كرد و خودش روبه رويم ايستاد. از چشمانش نفرت و بغض ميباريد! -سنگدل حسود و بيرحم. وقتي كلمات را با غضب هجي ميكرد اشك درون چشمانش جمع شده بود، پرسيدم: -كي؟ كيانا؟ يا بهمن؟ بي توجه به افرادي كه براي بازديد از نمايشگاه پايين شركت از كنارمان رد ميشدند، بانگ زد: -هر جفت شون. ميخوام سر به تن جفت شون نباشه. اينبار من مچش را با طمانينه گرفتم و به سمت پله ها كشاندم: -ولش كن بابا! من نميفهم يه مرد قد كوتاه و كچل و شكم گنده چي داره كه اينقدر به خاطرش حرص ميخوري. با ناراحتي زير لب زمزمه كرد: -همين مرد قد كوتاه و شكم گنده هم منو نميخواد. در ضمن همه چي قيافه نيست، مهم عشقه!
  10. برترين فيلم جهان با امتياز ( 9.3 ) The shawshank Redemptionاندی: میدونی مکزیکی‌ها در مورد اقیانوس آرام چی میگن؟رِد: نـه.انـدی: میگن هیچ گذشته‌ای نداره. این دقیقن همون جایـیه که من مـیخوام زندگی کنم. یه جای گرم بدون هـیچ خاطره ای!
  11. Harry Potter and the Deathly Hallowsدامبلدور: دلت به حال مرده ها نسوزه نگران زنده ها باش، مخصوصاً اونا که بی عشق زندگی میکنند...
  12. God fatherدون کورلئونه: من تمومِ زندگیم سعی کردم که بی تفاوت نباشم، زنا و بچه ها می تونن بی تفاوت باشن. ولی یه مرد نمیتونه!
  13. Léon: The Professionalلئون: وقتی انتقام بگیری می فهمی اصلاً خوب نیست. باور کن. بهتره فراموش کنی. بعد از اینکه یه نفرو بکشی هیچ چی مثل قبل نمیمونه. زندگیت برای همیشه عوض میشه. باید بقیه زندگیت رو در حالی بخوابی که یک چشمت بازه...
  14. (فوق العادست)Papillonلوییس: این تنها راه نجات ماست، مگه نه؟پاپیون: آرهلوییس: فکر میکنی موفق بشیم؟پاپیون: مگه فرقیم میکنه؟!
  15. کجا باید برم روزبه بمانی کجا باید برم یه دنیا خاطرت تورو یادم نیاره کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بذاره چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره محاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیاره کجا باید برم که تو هر ثانیم تورو اونجا نبینم کجا باید برم که بازم تا ابد به پای تو نشینم قراره بعد تو چه روزایی رو من تو تنهایی ببینم دیگه هرجا برم چه فرقی میکنه از عشق تو همینم جوونیمو سفر کردم که از تو دور شم یک دم منو هر جور میبینی شبیه یک سفرنامم شبیه یک سفر نامم کجا باید برم که تو هر ثانیم تورو اونجا نبینم کجا باید برم که بازم تا ابد به پای تو نشینم قراره بعد تو چه روزایی رو من تو تنهایی ببینم دیگه هرجا برم چه فرقی میکنه از عشق تو همینم