paria nadery

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    500
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد paria nadery در نوامبر 15 2017

paria nadery یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

1,064 Excellent

درباره paria nadery

  • درجه
    پنج ستاره

اطلاعات شخصی

  • جنسیت
    زن
  • محل سکونت
    طِهران
  • سطح تحصیلات

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,157 بازدید کننده نمایه
  1. اطمينان خاطر داشتم كه از ادامه دادن به اين بحث، خوشش نميامد و به دنبال گريزي براي رهايي اش ميگذشت، به جلد هميشه خندانِ پيشي خودش برگشت و بي اختيار هجي كرد: -برو بپوش كه اگه بهت بخوره محشر ميشي، تازشم همه ي لباس هاي درسا همين سايزي ان. با لبخندي چوب لباسي را از حصار دستانش، بيرون كشيدم و به سوي تك اتاق دنج اتاق حركت كردم، رختكن گوشه ي اتاق مستطيلي درسا قرار داشت و بوي عطر اتاقش، از عطر بهارانه ام خوش بو تر بود. -چه خوش سليقست. خوش سليقه بود! كسي كه سقف اتاقش چند متري اش را با شكوفه هاي مصنوعي مزين بخشيده بود به يقين خوش سليقه است. مهسا با لحن بچگانه اي در ادامه ي حرف هايم گفت: -خوش سليقه، خوش اخلاق، مرتب و منظم. برعكس من. بعد از اتمام كارم، نگاهي هر چند كوتاه و گذرا به آينه ي نسبتا بلند و شفاف اتاقك انداختم... "خداي من." فوق العاده بود. دامن خاكستري اش درست اندازه ام بود و درازايش تا زير زانوانم، قرار داشت. پوشيده و مرتب در عين سادگي اش. دستي به دستگيره كشيدم و با فشاري بازش كردم. مهسا با ديدنم، به مسخره زمزمه كرد: -واو ماي گاد. مادمازل ديگه كلاست به ما نميخوره. طرح لبخند روي لبم پديدار شد و همه ي اين حال خوش و خندانم را مديون اش بودم. چشمانش برق ميزد و ميتوانستم اين برق را از دو تيله ي مشكي رنگ چشمانش، به وضوح ببينم. -واي هديه، ولي جدي فوق العاده شدي عزيز دلم. لبخندي روي لبم نشست، لبخندي كه رضايتمندي درش غلغله ميزد: -مرسي مهسا. فقط روسري همرنگش رو كه آويزون بود رو بده سرم كنم. روسري حرير سفيد خاسكتري را به آرامي كف دستانم گذاشت و من با ملايمت روي موهايم آشفته ام انداختم: -اهل آرايشم كه نيستي، بهت سايه ي خاسكتري تزريق كنم. گذاشتم تا شاهد خنده هايم باشد، آن هم با صداي بلند... صدايي كه درون اتاق ميپيچيد و به روحم آرامش مي بخشيد. ديگر خبري از گفتن "دختر با صداي بلند نميخنده" هايي از جانب پدربزرگ نبود و من شاهدش نبودم. دلم تنگ شان بود، دلم براي روستايمان لك زده بود! اما آزادي ام اينجا معني پيدا ميكرد، چيزي كه هيچ وقت به دست نياورده بودمش! *** -سلام عزيزم. خداي من اين درسا بود؟ دختري با صد و شصت سانت قد و شكمي كه به خاطر اواخر حاملگي اش به شدت برآمده بود؟ سريع از بهت درامدم و دست هايم را در دست هاي كوچك و سردي گذاشتم كه برايم جلو آمده بود. خم شد و جسم نحيفم را در آغوشش جاي داد و ب*و*سه اي روي گونه ام زد. احساس ميكردم ميتوانم صداي ضربان هاي ريز كوچولويش را، به سختي بشنوم. يا صداي لگد هاي نسبتا آرامي كه به شكمش وارد ميكرد. با شنيدن صداي گرفته اش فهميدم همين چند دقيقه براي باراني كردن چشمانش كافي بود: -خيلي خوشحالم پيشموني، خيلي خوشحالم مهسا ديگه تنها نيست. چه ميگفتم؟ تشكري خشك و خالي در برابر تمام مهرباني هايشان بس بود؟ من بسنده نميدانستم... -سلام. مهسا از خواهرش باراني شكلاتي تنش را گرفت و در حالي كه به چوب لباسي مي آويخت هجي كرد: -موش زبونش رو خورده بود. درسا با خنده اي كه به اجبار كنترلش ميكرد اخمي ميان ابروانِ نازك اش جاي داد و توپيد: -مامان بيا اين مهسا رو از اينجا ببر.
  2. لبخند محوي گوشه ي لبانم جاي گرفت و باعث شد چند ثانيه اي در جايم خشك شوم! شخصيت اش عجيب به دلم مي نشست و اين شخصيت خواستني اش در اتاق ديرينه اش، نهفته بود. تابلو هاي نقاشي سه در چهار را رو به روي تخت، به ديوار آبي آسماني اش آويزان كرده بود و ديوار حتي يك جاي خالي هم نداشت. نزديكتر شدم و دقيق تر عكس ها را بررسي كردم و با ديدنشان لبخند محوم پررنگ و پررنگ تر شد تا اينكه به شيوايي تا بناگوشم باز شده بود. عكس هايي از بزرگترين لحظاتش كنار عزيز ترين افراد زندگي اش. با آرامش چنكي به مانتوي بلند و مشكي درون تنم زدم و روي تخت چوبي روبه رويم رهايش كردم و با اينكار خرمن هايي از موهايم روي دوش و شانه هايم فرود آمدند. بوي شامپوي مخصوصم بيني ام را به بازي گرفت! انگار جاي بند بند انگشتان بابا روي تار تار موهايم جاي مانده بود! تلخندي جاي لبخند چند دقيقه ي پيشم را گرفت. ياد بابا هميشه اشك و بغض را به همراه داشت... دلم برايش لك زده بود. بين صد ها لباس چپانده شده در چمدان، پيراهن بلند و آستين بلندي را انتخاب كردم و با شالي همرنگ خودش به تن كردم! دامنش روي سراميك هاي سفيد و براق اتاق كشيده ميشد! رنگش آبي فيروزه اي بود و با گردنبند فيروزه ي گردنم، تناسب داشت. دستم روي گردنبند نشست و بغض گلويم را پر كرد، گردنبد را به بيني ام نزديك كردم و بوي روستايمان مشامم را به بازي گرفت. آهي عميق و جانسوز سردادم و با طمانينه و آرامش از پله ها پايين آمدم، دربين راه مهسا چشمانش را از تلويزيون برداشت و نگاهي به سرتا پايم كرد. عاشق خنديدنش بودم، دو چال بامزه ي لپش آنقدر به موهاي فرفري و چشمان مشكي اش ميامد كه عجيب هر كسي را جذب خود مي كرد: -به به خانم خانما تيپ ميزنن، اونم تيپ اصيل مازندراني. خنده از لبانم پر نكشيد و در عوض غليظ تر از پيشش شد. كنارش روي زمين نشستم و در جوابش هجي كردم: -زياد لباس مخصوص شهر ندارم. همش از اين مدلاست. دستي دراز كرد و خياري را بين انگشتان لاك زده و مرتب اش جاي داد و صداي جويدن خيار ترد، بلند شد: -ببينم چرا تو لهجه نداري؟ -چون تو خانواده فقط پدربزرگ و ماه بانو لهجه دارن، همين. البته كه زندگي توي روستا روي صحبت هاي هممون ناخواسته تاثير گذاشته. سرش را تكاني داد و دوباره گازي عميق و محكم به خيارش زد. -امروز بايد بريم واسه اين خانم طراح لباس بگيريم. موافقت شد كه از شنبه كارت رو شروع كني. -باشه بازم زحمت... اخم جا گرفته بين پيشاني اش، به طور بچگانه اي ترسناكش كرده بود. شايد اگر نميدانستم سن مهسا را سيزده يا نهايتا شانزده سال تخمين ميزدم. آرام نميگرفت، شلوغ و پر هياهو بود! برعكس من كه هميشه دل آرام بودم. عمه مطهره كنارمان روي قالي دست بافت و قرمز رنگ نشست و كاسه ي كاهو را جلويمان گذاشت: -بخور عمه جون، جون بگيري تو راه بودي. آنجا بود كه ياد ماه بانو در دلم زنده شد، آن شبي كه هوا باراني بود و اهل خانه را به اجبار روي پشت بام خيس جمع كرده بود و كاهو و آبغوره به خوردمان ميداد. شاد بود، مثل حالا غم در جاي جاي صورتش خانه نكرده بود. ته همه ي خاطرات گذشته ام، آهي بود خارج شده از گلويي كه به اندازه ي هيجده سال بغض در خودش جاي داده بود. -عمه زود باش بخور تا مهسا همه رو نخورده. در ادامه ي حرفش باشه اي كردم و مهسا بي اختيار با دهاني پر، خنده سر داد. گازي به ساقه ي محكم و سفتش زدم. هنوز قطره هاي آب رويش خودنمايي ميكرد و طراوت مزرعه اي اش، را حفظ كرده بود. -امشب گفتم درسا با فرزاد بيان اينجا. -صدرا هم مياد؟ "خاك توسرت اين هم سوال بود پرسيدي؟" صورتم رنگ خجالت به خودش گرفت و براي حفظ آبرو با تندي خواندم: -منظورم اين بود كه... -آره مياد عزيز دلم. مهسا با گاز زدن به آخرين ساقه ي كاهو دستش را روي شكمش گذاشت: -كاش به جاي درسا من از دست اين فارغ بشم. خنده فضاي خانه را پر كرده بود، با اينكه هيكل متناسبي داشت اما شكمش كمي برآمده بود و تناسب اندامش را بهم زده بود. براي گذراندن وقت كنار مهسا نگران نبودم. خيلي خوب از پس بيكاري هايم برميامد! دقيقه به دقيقه به سرعت سپري ميشد و فقط شاهد فرار عقربه ها بوديم. خنده هايمان تا آسمان بيكران بالاي سرمان بالا ميرفت، صداي جيغ هاي مهسا گاهي روي مغزم خط مي انداخت و شوخي هايش آنقدر صميمي بود كه گاهي حس ميكردم او برايم مثل يك خواهر است! -بزار اين كت و دامن خاكستري رو بهت بدم. با رنگ چشات ست ميشه بخدا. نگاهي به دامن آويخته شده در كمد كردم، خاسكتري بود. با برشي خاص و شيك. -به نظرت مدلش زنونه نيس؟ سرش را بالا انداخت و دستي به كاور كت، كشيد و آن را درآورد. دستم را جلو بردم و كت را درون دستم گرفتم و با دودلي چشم دوختم. -براي امشب خوبه هديه، تازه فرزاد هم هست، تو كه خيلي باهاش راحت نيستي. من كه خواهر زنشم... كنارش روي دسته ي چوبي تخت نشستم و صداي جيغش درآمد: -تو كه خواهر زنشي؟ -منم باهاش سرسنگين رفتار ميكنم. چون يه ذره پاش تو اينجور موارد مي لرزه.
  3. دست هايم درون دست هاي نسبتا كوچكش قرار داشت و لبخند روي لبش زيبا ترين طرح روي صورتش بود كه طراحي شد! وقتي از راهرويِ نسبتا تنگ وارد پذيرايي خانه ي دلباز شان شدم با يك نگاه خانه را در نظرم گذراندم! لوستر كريستال پذيرايي خانه به شدت خانه را زيبا كرده بود و آن را مثل قصر جلوه ميداد. شيشه هاي بدون لك و بزرگ خانه هم كمك شاياني به زيبا تر شدنش ميبخشيد! خانه ي نسبتا بزرگي بود اما به بزرگي عمارت پدربزرگ نمي رسيد و مثل آنجا با صفا نبود. عمه با گرمي و مهرباني ذاتي اش، مرا رويِ مبل راحتي و عسلي رنگ پذيرايي نشاند و خودش هم مقابلم نشست. آنجا بود كه من سكوت چند دقيقه اي ام را شكستم و آرام هجي كردم: -عمه مطهره.هيچ وقت فكر نميكردم دوتا عمه داشته باشم. اصلا از وجودتون خبر نداشتم. مهسا رويِ ميز مقابلم ظرف شيريني و ميوه را قرار داد و خودش هم كنارم رويِ مبل نشست. چقدر از بودنش خرسند بودم، اين يعني اين چند ماه زندگي ام در تهران، برايم تلخ و دير گذر نبود و هر دقيقه اش شايد خاطره اي مي شد كه بعد ها با يادآوري اش لبخندي را به لب هايم هديه ميداد. لبخندي به چهره ي زيبا و مشتاقش زدم و دستم را رويِ دستش گذاشتم: -مهسا ميدونستي دو تا دختر خاله به اسم رعنا و روناك داري. هر دوشون شونزده ساله ان. مهسا كه رغبت اش براي ادامه ي حرف هايم بيشتر شده بود خودش را بهم نزديك تر كرد و هجي كرد: -نه نميدونستم. چه جالب. ولي مي دونم كه سه تا پسر دايي دارم. فرخ و محمد و تيرداد. آرام و آهسته تك خنده اي كردم و سرم را به نشانه ي مثبت تكاني دادم: -آره درسته. عمه كه از جو ساكن بي نهايت خرسند و راضي بود خطاب به مهسا گفت: -مهسا الان كه تازه ساعت هشت صبح. بايد امروز رو وقت بزاري دانشگاه نري تا هديه رو تو تهران بگردوني. مهسا با رضايت سري تكان داد و در ادامه ي حرف هاي عمه پرسيدم: -من كجا لباس هام رو عوض كنم؟ -عزيز دل عمه، بالاي پله هاي اولين اتاق رو برات آماده كرديم. اتاق درساست كه تازه دو سال كه ازدواج كرده. اونجا اتاق تو ميشه. -واقعا؟ چند سالشه؟ عمه مطهره همانطور كه به آشپزخانه ميرفت گفت: -بيست و سه سالشه. وَقتي اينجا بود كار ميكرد و درس ميخوند. ولي شوهر كه كرد هم كارش رو ول كرد و هم درس و دانشگاه رو. الان هم منتظر اولين بچشه. سه چهار ماهه ديگه بايَد منتظر بمونه. البته فقط درسا و مهسا نيستن، يه پسرم دارم بيست و شيش سالشه، ولي اون فعلا فقط كار ميكنه. دستم را براي برداشتن سيبي كه بهم چشمك ميزد دراز كردم و با يك حركت شال را از رويِ سرم برداشتم تا راحت تر از قبل باشم. ميخواستم به هر نحوه اي شده اينجا احساس راحتي بكنم و خوشحال باشم و همچنين خودم را سرگرم زندگي در تهران بكنم. اين طوري كمتر به گذشته ي تباه و خاكستري ام فكر ميكردم و كمتر غصه ي پدر نداشته ام و غم هجران از مادرم را ميخوردم. -درسا چي كار ميكرد؟ اينبار مهسا از عمه مطهره پيشي گرفت و روبهم زمزمه كرد: -تو شركت توليد يه برند پوشاك كار ميكرده. طراح لباس بوده و طرح ارائه ميكرده. با انگيزه ادامه دادم: -منم تو دبيرستان طراحي خوندم و تو دانشگاه مازندران درس خوندم. من ميتونم اينجا كار كنم... عمه مطهره از آشپزخانه بيرون آمد و ميان صحبت هايم پريد و حرفم را قطع كرد: -نه عزيزم. چه حاجتي به كار كردنِ. اما من سمج تر از عمه ادامه دادم: -آخه حوصلم سر ميره. نهايت تا پنج سركار باشم ديگه بعد از اون ميام خونِه عمه جون. عمه دودل ايستاد و نظاره گرِ رخسارِ منتظرم شد: -باشه هر جور خودت راحتي عزيزم. من دوست دارم تو خودت راحت باشي. از خوشحالي داشتم بال درمياوردم و تا اوج هفت آسمان بالا ميرفتم. هيچ وقت پدربزرگ اجازه ي كار كردن به نوه هاي دختري اش را نميداد اما حالا من... بي اختيار عمه را به آغوش كشيدم و ب*و*سه ي رويِ گونه اش كاشتم كه سبب شد لبخندي از مهرباني بي نهايت اش را به صورت خندانم بزند. مهسا در حالي كه ميخنديد شماره ي درسا را گرفت و مشغول صحبت و گفت و گو با او شد. بي توجه به صحبت هاي درسا و مهسا؛ دسته ي چمدانم را به دست گرفتم و از پله ها وارد اتاق جديد ام شدم. از اتاق قبلي ام بي نهايت گرفته تر و تاريك تر بود ولي وسايل تزئيني و زيورآلاتش خواستني اش كرده بودند. ست آبي سفيد دخترانه اش متناسب با نوع شخصيت ام بود. آرام... صبور... سركش و بي پروا... لجوج و اما خونسرد. نگاهم رويِ ميز آرايش اتاق نشست! همه مساحت ميز پر شده بود از انواع لاك هاي و لوازم هاي آرايشي در تركيب ها و رنگ هاي گوناگون.
  4. *** با حس كردن دستي رويِ شانه ي چپم، چشمانم را با خستگي باز كردم و كش و قوسي به بدن كوفته ام دادم. انگار بدنم مثل سنگ روي صندلي ماشين تكان ميخورد، خميازه ي نسبتا طولاني كشيدم و چشمانم را به آرامي باز كردم. صبورا با مهرباني گفت: -عزيزم رسيديم. اينجا خونه ي عمتِ. لبخندي به اِجبار روي لبانم جاي دادم و دستگيره ي ماشين را به دست گرفتم: -صبورا هر موقع ملوك رو ديدي ازش بي نهايت تشكر كن. بهش بگو هديه بهت سلام رسوند. صبورا همراه من از ماشين پياده شد و چمدانم را از صندوق عقب ماشين دراورد و جلوي پايم قرارش داد: -هديه جون مواظب خودت باش. مامان خِيلي اصرار داشت بهت تاكيد كنم تو براش عزيزي. راستي... منتظر نگاهش كردم كه دستش را درونِ جيب پالتوي قهوه اي رنگش كرد و كاغذي را ازش خارج كرد و كف دستم گذاشت: -اين شمارمه، هر موقع احساس كردي نياز داري بهم يه تلفن بزن. برايش سري تكان دادم و دسته ي چمدان را به دست گرفتم. واقعا در جواب محبت هاي صبورا و ملوك جوابي نداشتم جز آنكه تشكري هر چند خشك و خالي بكنم. تا رسيدن دم در خانه، با نگاهش مرا همراهي كرد و من لحظه ي آخر برايش ب*و*سه ي هوايي فرستادم. همانطور كه ملوك برايم مثل يك دايه بود دخترش صبورا برايم همانند خواهر نداشته ام بود. دستم را رويِ زنگ قرار دادم و بعد آن را فشردم. بعد از لحظه اي در خانه باز شد و من غريب و تنها وارد ساختمان چهار طبقه اي و شيكي شدم. همين كه وارد ساختمان شدم بويِ گُل هاي لاله ي باغ پشت ساختمان مرا مست خودش كرد و ميخواستم ساعت ها بنشينم و منظره ي زيبا و دلرباي پشت ساختمان را تماشا كنم. لابي ساختمان به شدت دلباز بود و باغي كه پشت ساختمان بود نما را طوري جلوه ميداد كه انگار درونِ جنگلي واقع شده. نگهبان ساختمان با ديدنم جلو آمد: -ببخشيد خانم ميتونم كمكي كنم؟ چمدان را كنار پايم ايستاده قرار دادم و شالم كه در معرض سقوط بود را جلوتر كشيدم: -من مهمان خانم مطهره معتمدي هستم. برادر زادشون ام. و بعد براي نگهبان سري تكان دادم و از كنارش گذشتم و سوار آسانسور شدم و طبقه ي دوم را فشار دادم. بعد از خارج شدن از آسانسور رو به رويِ واحد يك قرار گرفتم و با ترديد چند بار زنگ را فشردم. بعد از مدت كوتاهي دختري جوان و زيبا در خانه را باز كرد و با ديدنم انگار گُل از گلش شگفت: -مامان هديه اومد. بي توجه به چهره ي ترسيده ام جلو آمد و دستم را درونِ دستانش جاي داد. تا خواستم كفش هايم را از پايم خارج كنم زمزمه كرد: -بيا تو اونجا عوضش كن. دم در نزار. چرا هيچ حرفي نميزدم؟ چرا اينگونه مقابل شيرين زباني هايش لال شده بودم؟ عمه مطهره با ديدنم دستش را به ديوار كنارش تكيه داد و اشك در چشمانش حلقه بست و چشمانش را رويِ هم گذاشت. نسبت به عمه حليمه پيرتر به نظر ميرسيد ولي سر و وضعش بي نهايت باكلاس تر از عمه بود. -چقدر شبيه ميكائيلي تو دختر. جلوتر آمد و دستش را دور صورتم قاب كرد و بعد ادامه داد: -هديه عزيزم، خوش اومدي. اينجا فقط من و مهسا دخترم زندگي ميكنيم. مهسا چمدانم را از دم در به داخل آورد و در خانه را بست.
  5. دوست داشتم تا ابديت درون آغوش گرمش بمانم، كاش هيچ وقت مجبور نمي شدم كه او را تنها بگذارم اما... *** فصل سوم: •هديه• نگاهم روي ديواري كه به ساعت قديميِ و بزرگ پدربزرگ مزين شده بود نشست: "دو صبح" مقابل آينه ي قدّي اتاق قرار گرفتم و شالِ مشكي رنگم را از كمد به سر كردم. چه قدر چهره ام غمگين و گرفته بود! خستگي در جاي جاي صورتم لانه كرده بود... براي آخرين بار نگاهم را نثارِ اتاق ده متري و كوچكم كردم اما چشمانم مسخِ قاب عكس سه نفري مان روي ديوار شده بود. جلو رفتم و انگشتانم را براي لمس عكس بابا جلو بردم و بعد لبانم را دقيقا گوشه ي قاب عكس گذاشتم! دستگيره را به دست گرفتم و با نهايت اندوه و غم هجي كردم: -خداحافظ. چرا اشك هايم بند نميامدند؟ چرا احساس ميكردم ديگر هيچ وقت قرار نيست به اين خانه برگردم و دوباره نظاره گر صبح هايي باشم كه عاشقانه با اهل خانه شب ميكردم؟ دستم را روي گونه ام كشيدم تا از دست اشك هاي مزاحمي كه ديدم را تار ميكردند خلاص شوم. ملوك با ديدنم جلو آمد و چمدانم را از دست هايم جدا كرد. چشمان اوهم امشب نم دار بود. ملوك اگر به جاي مادرم نبود، برايم از بچگي تا كنون دايه ي مهرباني بود و هميشه محبت هايش در گوشه اي از قلبم محفوظ بود: -خدا پشت و پناهت مادر. دست هايم را باز كردم و ملوك را در آغوشم جاي دادم: -مواظب مامانم باش. مواظب بابا بزرگ هم باش. دوست ندارم ناراحت باشه. زيرِ لب چشمي گفت و من آرام و بي صدا از پله ها پايين آمدم. وَقتي به پايين پله ها رسيدم دوباره برگشتم و يكبار عميقِ و محكم بوي خانه را وارد ريه هايم كردم. بغضم تشديد شد و اشك در چشمانم حلقه بست. چه خاطراتي بود كه سريع از جلوي چشمم ميدويد و بغض لعنتي گلويم را، بزرگ و بزرگ تر ميكرد. ملوك از بالاي پله ها پايين آمد و به بيرون از خانه رفت تا چمدانم را در ماشين دخترش بگذارد. تا خواستم بروم مامان دستم را گرفت و مرا محكم در آغوشش كشيد. اينجا سرزمين آرامش ابدي ام بود. مطمئن بودم هر جا كه باشم آنقدري آرامش نخواهم داشت كه اينگونه در آغوش مامان آرام ميگرفتم. -هديه. دوست دارم. بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكني. گونه اش را عميق و آرام ب*و*سيدم و گذاشتم اشك هايم صورتش را غرق در خودش بكند. دستش را بالا آورد و عطر يادگار پدر را در دست هايم جاي داد. دوست نداشتم خداحافظي بكنم. من حتي دوست نداشتم براي آخرين بار نگاهم را نثارِ رخسارِ رخساره اي بكنم كه به اجبار دختركش را راهي شهر ميكرد. وَقتي به در بزرگ حياط رسيدم برگشتم و براي آخرين بار، دست هايم را در هوا براي مامان تكان دادم: -خداحافظ مامان. دوست دارم. حلقه ي براق اشك از همين فاصله در چشمانش قابل مشاهده بود و من فقط ميخواستم چهره اش را در ذهنم حك كنم. ملوك دستم را گرفت و تا دمِ ماشين مرا كشاند و در صندلي شاگرد را برايم باز كرد و مرا داخل ماشين نشاند. با استارت ماشين اشك هايم سريع تر جاري مي شدند و من فقط از خدا ميخواستم كه يكبار ديگر نگاه درچهره ي دوستداشتني مامان بكنم. همين كه ماشين به راه افتاد، مامان از خانه با پاهاي برهنه بيرون آمد و دنبال ماشين به راه افتاد. خِيلي دير شده بود. براي لمس دستانش، براي شنيدن صدايش دير شده بود! و حالا من داشتم از روستايي كه در آن هجده سال زندگي كرده بودم خداحافظي تلخي ميكردم. انگار هنوز با وجود تمام سختي هاي روبه رويم، باز هم دلم پيش روستاي كوچكمان بود، باز هم دلسپرده ي زورگويي هاي خان بابا بودم، اما عاشق محمد نه! -خداحافظ. به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هاییم هرچی از طعم لب سرخ تو دل کند نشد بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس هیچ کسی اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جا نشین تو در این سینه خداوند نشد خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندن تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد من دهان باز نکردم که نرنجی از من مثل زخمی که لبش باز به لبخند نشد بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست "محسن چاوشي | خداحافظي تلخ"
  6. خودم را از آغوش ماه بانو بيرون كشيدم و با صدايِ بغض آلودي هجي كردم: -من و محمد... زن عمو نازنين سيني چاي را با دستايي لرزان رويِ ميز گذاشت و بهت زده پرسيد: -تو محمد چي؟ محمد طوريش... در حالي كه دستم را طوطي وار رويِ گونه ام مي كشيدم سرم را به علامت منفي تكان دادم و غريدم: -من و اون به درد هم نميخوريم. چرا درك نميكنين؟ تا پدربزرگ از جايش برخاست، ملوك از آشپزخانه به بيرون دويد و جلويش ايستاد. از پدربزرگ نمي ترسيدم. من براي خودم نگران نبودم! همه ترس و دلهره ي دروني ام براي تنهايي مامان رخساره بود. -خان آقا شما بشينين من هديه رو ميبرم بالا. ملوك جلو آمد و مچ دستم را درونِ دستانش گرفت و با لبخند گرمي كه رويِ لب هايش داشت به سوي پله ها حركت كرد. چرا اشك هايم خشك نميشد؟ چرا هربار مثل سيل گونه هايم را نم دار ميكردند؟ ملوك در اتاقم را باز كرد و مرا رويِ تخت نشاند و خودش جلوي پايم نشست: -دختر چرا اينقدر لجبازي ميكني؟ من از سيزده سالگيم اينجا كار ميكنم، هميشه حرف خان آقا سند و مدركِ براي اهل روستا. تو چرا فكر ميكني ميتوني جلوي ازدواج رو بگيري؟ وقتي خان آقا گفت بايد با رمضون ازدواج كني با اينكه هيچ حسي به رانندش نداشتم ازدواج كردم باهاش. ميدونستم صلاحم رو ميخواد! الان با رمضون خوشبختم. اختيار اشك هايم از دستم خارج شد و با هر كلمه اش بيشتر از قبل شكسته مي شدم. ملوك انگشتش را بالا آورد و رويِ گونه ام كشيد كه هنوز هم اثر شاهكار پدربزرگ و كبودي زيرِ چشمم خودنمايي ميكرد. دستش را بالاتر برد و طره اي از موهايم كه سركشانه به بيرون از شالِ نقره اي رنگم ريخته بود را به داخل هدايت كرد: -حالا هر چي تو بخواي. ميتوني بجنگي، يا ميتوني باهاش كنار بياي. فقط آخر هر دوتاش ازدواجه. چشمم از آينه به دختري گره خورد كه عجز و ناتواني در چهره اش زيبايي و جواني اش را پوشانده بود و مثل هر بيماري لاعلاجي او را از پايِ دراورده بود. شايد بايَد تسليم چرخ بد روزگار ميشدم كه ناخواسته وَقتي چشم باز كردم ديدم من هستم و محمد، محمد هست و من. شايد قسمت مان همين بود و من بي علت اينقدر سرسختي ميكردم. شايد... "هديه چيزي به اسم قسمت وجود نداره. ما خودمون قسمت مون رو توي دنيا پيدا ميكنيم و كنار قسمت هايِ ديگه ميگذاريم." اما حرف بابا چه مي شد؟ او چه ميگفت؟ ميگفت اين هديه ي لجباز و لجوج من، اَسير روزگاري شد كه برايش بدربزرگ و اهل روستا رقم زدند. با صدايِ با صلابتي رو به ملوك گفتم: -ميخوام فرار كنم. كمكم ميكني؟ به جاي ملوك كه با تعجب و دهاني باز به چهره ام زُل زده بود مامان از دمِ در اتاق جواب داد: -آره كمكت ميكنم دخترم. نگاهش كردم. گريه ميكرد اما همچنان لبخندي به لب داشت كه خستگي اين چند روز را از تنم در مياورد. مامان آرام در اتاق را بست و كنار ملوك رويِ زمين نشست: -هديه من كمكت ميكنم تا تن به اين ازدواج زوركي ندي دختركم. من كمكت ميكنم عزيز دلم. ديگر نفهميدم چه شد و فقط زماني به خودم آمدم كه در آغوش مادرانه اش غرق بودم. در اقيانوس بي نهايت مجبتش غرق ميشدم. دستش را نوازشگرانه رويِ موهايم كشيد و همزمان بوييد: -تازه ميفهمم چرا ميكائيل اينقدر با موهاي تو بازي ميكرد. خنديدم و خودم را بيشتر به درونِ آغوشش فشردم! با تمام نيروي تحليل رفتم خودم را به مامان فشار دادم و ب*و*سيدمش. دوستش داشتم.
  7. خداي من... چه دردش عميق بود. اگر خنجر را از پشت در قلبم فرو ميكردند آنقدر درد آور و سخت نبود كه سيلي پدربزرگ رويِ گونه ام داشت. هنوز هم جاي انگشتانش را روي گونه ام حس ميكردم! انگار زنده و تازه بود. محمد ترسيده بود... اگر زن همو نازنين مامان را از چنگش رها ميكرد بدون شك به سمتم ميدويد و مرا مهمان آغوش گرمش ميكرد. دستم را از روي صورتم كه يقين داشتم از ضربه اش جاي بند انگشتانش رويش حك شده بود برداشتم و سرد و بي روح نگاهش كردم: -مرسي. چادر گُل گلي ماه بانو را بي توجه به جمعيتي كه دهانشان باز مانده بود از رويِ چوب لباسي برداشتم و دستم را براي گرفتن دستگيره دراز كردم. با رفتنم صدايِ همهمه ها بلند شد و اما ديگر صدايِ فرياد هاي پدربزرگ نميامد. "بابا با رفتنت، من تنها شدم. ديگه حتي يادم نمياد كي بود كه دستام رو گرفتي و منو بردي شاليزار. يادم نمياد. من نميخواستم اينطوري بشه. دوست نداشتم از پيشم بري. انگار ديگه هيچ اميدي براي ادامه دادن ندارم. كاش ميشد زمان رو به عقب برميگردوندم. خودم با پايِ خودم به جات ميرفتم باغ. خودم با پايِ خودم زيرِ اون ماشين ميرفتم و ضربه ي مغزي مي شدم. خودم ترك تون ميكردم و تو و مامان رخساره از هم دور نمي شدين. دوسِت دارم بابا. با تمام وجودم به يادت ميمونم..." *** دستم رويِ پرز كركي مانندش خشك شده بود! عميق بو ميكشيدمش و تا عمق جانم آرامش ميگرفتم. دست به شاخه اش نميزدم چون خارهايش مثل محافظي دورش را احاطه كرده بودند و فقط گل برگ هايش قابل لمس بود. گل برگ هاي قرمز و شاداب و خيس اش. -ميخواي برات بچينمش هديه؟ بدون اينكه نگاهش بكنم غريدم: -نه نيازي نيست محمد. رويِ زمين قشنگه. بچيني زيباييش از دست ميره. با قدم هايش بهم نزديكتر شد و كنارم رويِ چمن سبز نشست. توجهي به بودنش نميكردم... او براي من به عنوان يك برادر بود و بس. اين تمام چيزي بود كه در چشمانم نهفته بود. من به او به عنوان همسر نگاه نميكردم. با دست هايش چمن هاي كوتاه را ميكند و نفس هاي عميقش گوشم را آزار ميداد: -چرا نميخواي باور كني. من عاشقتم... به سمتش صورتم را برگرداندم و فرياد زدم: -بسه، بريده گويي تو بزار كنار. من خسته شدم. يك هفتست كه دارم تو سر خودم ميزنم كه بگم من نميخوام باهات ازدواج كنم تو از مامان اجازه ميگيري من و ببري بيرون؟ محمد كلافه شدم از دست بچه بازيات. دستش را با آرامش جلو آورد و دستم را گرفت. با حس كردن داغي دستش، بدنم سست و بي جان شد. ميخواستم دست هايش را پس بزنم و از مخسمه اي درش گير افتاده بودم رها شوم اما قدرت مردانه اش دربرابر هيكل نحيف و ظريفم قابل قياس نبود: -صد هزار دفعه بهت گفتم، من از بچگي تورو به عنوان همسر آيندم پسنديدم. عزيزم... -بهم نگو عزيزم. يه پسر بچه ي ده ساله چه ميفهمه زن و زندگي چيه آخه؟ سرش را به زيرِ انداخت و دست هايم را آزاد كرد. از جيبش جعبه ي مخملي رنگي را خارج كرد و جلويم گرفت: -با تموم وجودم ميخوامت. همين. حلقه اش را درونِ انگشتم هل داد! انگشتر نگين سفيدش درونِ دستم لق ميزد. -خِيلي به دستات مياد. تا خواست دست هايم را با لب هايش لمس كند، دستم را محكم از دست هايش بيرون كشيدم و غريدم: -حواست به رفتارات باشه محمد. بعد از اين كه محمد ماشين را در حياط خانه پارك كرد، بي آنكه منتظرم شوم وارد خانه شدم و عمه حليمه با ديدنم، طبق روال كل كشيد. ماه بانو جلو آمد و مرا در اغوشش جاي داد و با لهجه ي شمالي اش هجي كرد: -مبارك باشه دختر قشنگم. به پاي هم پير شين. بخدا خيلي خوشحاليم از اينكه سر و سامون گرفتين.
  8. با ترديد صورتم را برگرداندم و درچهره اش خيره شدم. مانده بودم بروم يا بمانم و تكليف آينده ام را با محمد روشن تر كنم. پدر بزرگ با عصبانيت عصاي كنار دستش را برداشت و محكم رويِ ميز كوبيد! صدايِ مهيبي از شكسته شدن شيشه ي ميز، تمام اهل خانه را ترساند و من فقط دست هايم را رويِ سرم گذاشتم. ملوك از آشپزخانه به بيرون دويد و ترسيده رو به پدربزرگ هجي كرد: -خان آقا، بخدا اين همه عصبانيت براي شما سمِ. نگاه غضب ناكش رويِ هيكلم بود و از همين فاصله ي چند متري مان، هرم نفس هاي عصبي اش را رويِ بند بند اجزاي صورتم حس ميكردم. محمد قدمي به سمتم برداشت و دستش را به چوب لباسي كنارش تكيه داد: -هديه من واقعا از همون يك روزگيت تورو به چشم خواهرم نمي ديدم. اگه... فرياد زدم: -بس كن محمد. چي رو باور كنم؟ كه تو عاشقمي؟ اين يه ديوونگي محضِ كه من با تو ازدواج بكنم. واقعا نميفهمم معني حرفات رو. برام تازگي دارن. دانه دانه ي اشك هايم ليز ميخوردند و رويِ گونه ام ميرقصيدند. بغض داشتم. بغضي كه هر تكه اش خاطراتِ تلخي را در خودش جاي داده بود كه اشك نشده بود. اگر ميتركيد دنيا را سيل برميداشت و من در وهم خودم غرق ميشدم. رويِ آخرين پله نشستم و سرم را رويِ دو پايم قرار دادم: - من واقعا نميدونم مامانم چطور اجازه داده كه شما ها همچين درخواست مزخرفي رو ازم بخواين. واقعا نميفهمم... مامان رخساره تا خواست از جايش بلند شود صدايِ پدربزرگ اورا در جايش نشاند: -بس كن هديه. با فريادش قلبم خرد و غرورم تكه تكه شد. جلوي مردم روستا، غرور دخترانه ام پايمال شده بود. -اگر ما حرفي نمي زنيم واسه اين نيست كه ادامه بدي، يعني بيشتر از اين ادامه نده. گريستم! با تك تك حرف هايش چانه ام لرزيد و بغضم سنگين تر شد. ميخواستم فرياد بزنم... تا عمق وجودم از حرف هاي پدربزرگ ميسوخت و درد ميكرد. مامان رخساره تا خواست چيزي را به زبان بياورد، پدربزرگ با غضب و خشم دروني اش غريد: -تو ساكت رخساره! مامان ساكت و آرام ولي پژمرده كنار زن عمو نازنين نشست و نظاره گر صحنه ي شكسته شدن دخترش شد: -هديه، من نميدونم تو اون مغز كوچيكت چي گذشت كه فكر كردي ميتوني رسم هاي جد هاي مارو زيرِ پات بزاري دختر. به همين سادگيا همه چيز نيست. گونه هايم رنگ خجالت به خودش گرفت و سرم را پايين انداختم. نگذاشتم تا بيشتر از اين لِه بشوم و ناديده گرفته شوم. محمد كه تا آن موقع كلمه اي به زبانش نياورده بود سكوتش را شكست و زمزمه كرد: -پدربزرگ به نظرم هديه يه ذره بچگي كرده همين. سرم را بالا آوردم و چندش آورترين نگاهم را نثارِ دو چشم بادومي اش كردم. ميخواستم خشم را از چشمانم بخواند و بفهمد! -اين الان بايد منتظر بود اولين بچش به دنيا بياد، تازه بچگي ميكنه؟ ديگر بس بود! هر چه كشيده بودم بس بود. استوار و با صلابت ايستادم و بلند روبه اهل مجلس فرياد زدم: -چي ميگين؟ هان؟ من دختر همون مردي ام كه يك تنه جلوي برادراش ايستاد تا رخساره رو براش بگيرن. به زور دختر كدخدا زنش نشه. اگه اون بابامه و من دخترش من به ازدواج زوري تن نميدم. حركت دستش رويِ گونه ام و خراشي كه انگشتر عقيق اش رويِ لب و گونه ام انداخت درد آور ترين دردم در آن روزگار بود. مامان رخساره ترسيده بود و به پهناي صورتش اشك ميريخت. با صداي جيغ زن عمو ماه بانو جلو آمد و ژاكت قهوه اي پدربزرگ را درون چنگش گرفت و كشيد. دستم انگار روي گونه ام خشكش شده بود و سرم هم به طرف چپ مايل مانده بود: -اين سيلي رو بالاخره بايَد يكي بهت ميزد تا ياد بگيري جلوي بزرگترت چجوري بايَد رفتار كني هديه.
  9. با صدايِ پدربزرگ خطاب به مامان رخساره همه ي اهل مجلس به طرفش سربرگرداندند: -رخساره، با هديه بياين. عاليه تو هم همه ي زن ها رو از آشپزخانه بيرون بيار. مامان دستم را در دستش گرفت و به طرف پدربزرگ حركت كرد. ناخوادآگاه من هم با او كشيده ميشدم. رويِ مبلي مرا نشاند و خودش هم به سمت پدربزرگ رفت و كنارش نشست. آنقدر نحيف و ظريف بودم كه درون مبل نرم سالن فرو رفتم. آن طرف پدربزرگ هم زن عمو نازنين و عمو مهدي نشسته بودند. -محمد برو كنار هديه بشين پسرم. كمي خودم را جمع و جور كردم و موهاي پريشانم را از چهره ام كنار زدم و درونِ روسري آبي رنگم چپاندم. استرس صبرم را لبريز كرده بود! به دهان پدربزرگ خيره شده بودم تا جمله اي بگويد كه مفهوم كارهايش برايم روشن تر شود. از وضعيتي كه درونش قرار داشتم بيزار بودم. به دستور بدربزرگ لوستر هايي كه فقط براي شب عيد روشن ميشدند، روشن شدند و خانه را چراغاني كردند. عمه حليمه هم با دف اش كنار ايستاده بود تا با كلمه اي كه همه منتظر بودند بشنوند دف بزند و طبق روال كل بكشد. فرخ و رعنا و روناك هم ميز را به صورتِ حرفه اي چيده بودند و يك دست آينه و شمع دان و قران وسط سفره ي سفيد قرار داده بودند. بيشتر شبيه مراسم عقد بود تا مراسم سياه درآوردني كه ماه بانو ترتيب داده بود. پرده هاي كرم رنگ پذيرايي كنار زده شد و نور مهتاب از لابه لاي پرده ها به داخل اتاق سرك كشيدند! بالاخره همهمه ها پر كشيد و همه ي جمع ساكت و نفس در سينه ها حبس شد. اضطراب امانم را بريده بود. سخت نفس ميكشيدم و قلبم داشت قفسه ي سينه ام را از جا ميكند. -هديه همه ي اهل روستا خوب ميدونن كه يه رسمي هست به اسم رسم آدينه. توقع ندارم بدوني اين رسم چيه ولي وظيفه ي يك خان اينه كه به همه اعضاي خانوادش اين رسم رو روشن كنه. اين رسم رسمي ِ كه هر خاني بچه ي بزرگترين پسرش و كوچكترين پسرش بايد به عقد هم دربيان و با هم عروسي كنند. تو و محمد از بچگي و همون يك روزگيت نشون شده اين. فقط جمله ي آخر پدربزرگ كه ميگفت "تو و محمد از بچگي و همون يك روزگيت نشون شده اين" كافي بود كه كاسه ي صبرم لبريز شود. چه ميگفت؟ من و محمد؟ امكان نداشت. بي مهابا اشك هايم گونه هايم را خيس كردند! مامان رخساره ترسيده در چهره ام دقيق شده بود و پدربزرگ بي توجه به گريه ام رو به محمد گفت: -به خانومت شيريني تعارف كن پسر. "خانومت؟؟؟" با اين حرفش محمد خم شد و ظرف شيريني را در دستانش گرفت. انگار از كارش شك داشت و دودل ظرف شيريني را جلويم آورد. برعكس تصورات همه ي مجلس ظرف شيريني را از دست هايش گرفتم و به ديوار پشت سرم كوباندم. مقابل چشم هاي متعجب زده شان ظرف شيشه اي به هزاران تيكه تبديل شد و من فقط نفس نفس ميزدم: -خيلي مسخره بود. بساط اين خيمه شب بازي تونو جمع كنين. مگه زندگي من و محمد كشك بوده كه براش تصميم گرفتين؟ عصبي بودم. خم شدم و با يك ضربه آينه و شمعدان را از رويِ ميز به طرف زمين راندم. تازه فهميدم چرا اين آينه و شمعدان روي ميز قرار گرفته. آينه از وسط به دو نيمه تقسيم شد و من هم ادامه دادم: -خيلي مزخرفه. اين رسم كهنه و قديمي تون براي عصر ما نيست. گورشو بِكَنين چون من و محمد تصميم نداريم باهم ازدواج كنيم. هيچ وقت. اون جاي برادر نداشتمه. همين. آدم نميتونه با برادرش مثل يه همسر رفتار بكنه. سكوت بود و سكوت! همه ي اظهاراتم فقط سكوت را در پي داشت و بعد با عجله به سمت پله ها دويدم و فقط دنبال اتاقي ميگشتم تا از دست اين اشك هاي مزاحم رها شوم. اما حرف محمد مرا در جايم نگه داشت: -من واقعا...من دوست دارم.
  10. پدر بزرگ از جايش بلند شد و به طرف مامان رخساره آمد. صورتش را در دستايِ چروك و پيرش گرفت و ب*و*سه اي نثارِ پيشاني اش كرد. -رخساره من رو ببخش. اشك در چشمان مامان حلقه بست. صدايش به شدت بغض آلود و ناراحت بود: -اين چه حرفيه خان عمو. شما بزرگترمي. من و هديه به غير از شما كه كسي رو نداريم. بابا بزرگ سرِ مامان رخساره را به سينه اش فشرد و ب*و*سه اي رويِ سرش زد. باران شدت گرفته بود و ما زيرِ بارش بي امان باران خيس شده بوديم. سرم را به طرف قطرات باران گرفتم و گذاشتم آنها با نوازششان قطره هاي اشك رويِ صورتم را پاك و تميز كنند. بابا ميكائيل نرفته بود! من مطمئن بودم او همين جا كنارم نشسته بود و با طره اي از موهايم بازي ميكرد. به رخسارِ رخساره اش نگاه ميكرد و ميخنديد و با شادي پيش از قبلش مي گفت: -ديدي گفتم مامانت محكم تر از اين حرفاست. منم زمزمه ميكردم: -يادمه بابا. يادمه! *** خودم را در آينه ي قدّي اتاق برانداز كردم! مامان رخساره جلوتر آمد و زيپ پيراهنِ آبي رنگم را كشيد. عاشق شكوفه هاي پايين دامنش بودم. مامان دستي به موهاي بلندم كشيد و ب*و*سه اي رويِ گونه ام كاشت: -خيلي خوشگل شدي. دستم را جلوتر بردم و رژ صورتي و ملايم رنگي را برداشتم و كمي به لب هايم ماليدم. هيچ وقت آرايش نميكردم ولي اگر مجبور مي شدم به يك رژ لب اكتفا ميكردم. مامان رخساره از بين هزاران روسري آويخته در كمد، يكي را پسنديد و برايم جلو آورد: -بابات هيچ وقت دوست نداشته تو موهات رو پنهان كني. اما امشب... بي آنكه فرصتي براي اتمام جمله اش بدهم غريدم: -خودم هم دوست ندارم جلوي اهل روستا، رويِ سرم هيچي نندازم. لبخندي به صورتم آكنده به عِشق مادرانه و بي پايانش پاشيد و خودش هم روسري حرير قرمز رنگ امروز را به سر كرد! زيبا و دلربا به نظر ميامد اما خِيلي شكسته تر از قبل شده بود. انگار هزاران سال در اين دو ماه پير تر شده بود. -روز تولدت به ماه بانو گفتم كه تركيب صورتت به بابات رفته. يادمه بابات خيلي خوشحال بود كه تو به دنيا اومده بودي... حلقه ي اشك مجال ادامه ي صحبت هايش را نداد. دستم را رويِ گونه اش گذاشتم و سرم را به سرش چسباندم: -ماماني، قول ميدم نزارم حس كني تنها شدي. قول ميدم. لبخند زد و با انگشتانش چشمانِ ترش را پاك كرد. بيني اش را بالا كشيد و گفت: -عزيز دلم ميدونم هميشه كنارمي. دست هايش را در دستم گذاشت و باهم به بيرون از اتاق رفتيم. همهمه و غوغايي در پذيرايي خانه پدربزرگ برپا بود. همه در گوشه اي مشغول بحث و گفت و گو بودند و از هر دري باهم ديگر سخن ميگفتند. پدربزرگ صدر مجلس نشسته بود و با بزرگان روستا سخن مي گفت. كت و شلوار اش، از آن حالت عب*و*س بودنش درش مياورد. ماه بانو با ديدن مامان رخساره كل كشيد و بلند رو به زنان گفت: -ماشالله به عروسم. مثل قالي كرمون ميمونه. مامان آنجا بود كه براي اولين بار بعد از دو ماه از تهِ دل خنديد و صداي خنده اش شيرين تَرين ملودي آن شب شد. -ماه بانو اين چه حرفيه؟ من سني ندارم. زن عمو نازنين با ديدن مامان جلو آمد و دستش را گرفت: -چشمت نزنن روسري ِ خيلي بهت مياد. دست عاليه درد نكنه. لباس زن عمو فوق العاده بود. تركيبي از لباسِ محلي و مهماني. دستمال سرش و چتري هايش جوان تَرين سن را بهش هديه داده بودند. براي لحظه اي نگاهمان به هم برخورد كرد و با ديدنم هجي كرد: -دلم برات ضعف رفت دختر. چه خوشگل شدي.
  11. شاید توسکوت میان کلامم باشیدیده نمی شویاما من تو را احساس میکنم !شاید توهیاهوی قلبم باشیشنیده نمی شویاما من تو را نفس می کشم
  12. راه کـه می‌روی عقـب می‌مــانـم … نـه بــرای اینکــه نخواهـم با تو هم قــــدم باشـم … می‌خواهـم پا جـــای پاهــایــت بگـــذارم … می‌خواهـم رد پــایــت را هــیچ خــیابــانی در آغوش نکشـَـد …
  13. مهربان و ملایم باش،اجازه نده دنیا تو را زمخت و خشن نماید…به درد و رنج اجازه نده تو را بیزار نماید…به تلخی ها اجازه نده شیرینی زندگیت را از تو بربایند
  14. مـــن می نویسموتـــــــونـــمی خوانی !امـــــــــــامخــاطب که تـــو باشــی…مدیــــــونم اگر ننـــــــویسم….