• اطلاعیه ها

    • Erosin

      آموزش های مرتبط با انجمن (ویژه کاربران مهمان)   ۱۷/۰۳/۰۱

      کاربر مهمان برای ارسال مطالب ، مطالعه رمان ها ، دانلود فایل ها و ... در سایت ثبت نام کنید. با ثبت نام در مدت کوتاهی عضو سایت شده و از مطالب و امکانات سایت بهره مند شوید. میتونید از لینک زیر جهت آموزش استفاده کنید آموزش های مرتبط با انجمن (ویژه کاربران مهمان)
M.rad

تاپیک جامع دلنوشته!

5,674 ارسال در این موضوع قرار دارد

کاربران گرامی

از این پس دلنوشته های خود را در این بخش قرار بدهید

        

 

 

 

 

دست مردانه اش را حصار دست سرد و لرزان همسرش کرد
چشم چرخاند و نگاهش را به دختر بچه هایی که جیغ جیغ کنان در پی هم میدویدند دوخت
_چقدر آرزو داشتیم ما هم بچه دار بشیم
قدم هایشان از حرکت ایستادند،لبان خشک شده اش را با زبان تر کرد و لبخند ساختگی ای زد
انگشت اشاره اش را به سوی درخت بلند قامتی که در فاصله ی چند متریشان بود گرفت
_اون دوتا گنجشک رو ببین روی شاخه ی بالاییِ درخت،ببین با اینکه دو نفرن اما چقدر شادن
نگاه سحرا به سمت جایی که مردش اشاره کرده بود کشیده شد و بین انبوه برگ های سبز درخت به دنبال گنجشک ها گشت
_ولی اونا پرندن،شاید اگر اونا هم جا ما بودن اینجوری با خوشحالی آواز نمیخوندن
کلافه نفسش را به بیرون فرستاد،قدمی برداشت و پایش را بر روی چمن های پارک گذاشت،دست سحر را کشید و به سوی صندلی دو نفره ی قهوه ای رنگ چوبی حرکت کرد
_ماهم ادمیزادیم،فرقی نداره که انسانن یا پرنده،مهم اینه زندگی رو برای خودشون آسون گرفتن
بر روی صندلی نشست و همسرش را در کنار خود نشاند
چشم به چهره ی غمگین سحر دوخت
_اگه یکیشون آخر زندگیش بود چی؟بازم شاد بودن؟
بغض همانند سیبی در گلویش جا خوش کرد،چشمان سبز رنگش لبالب از اشک شدند،لجبازانه لبخند بر چهره نشاند و با صدای دو رگه ای سعی کرد بحث را خاتمه دهد
_اگر به این فکر کنن که باید قدر لحظات آخرشون رو بدونن،شاید بازم آواز بخونن.
بی رمق از کش مکش میان عقل و احساس سرش را بر شانه ی همراه هشت ساله اش گذاشت و نگاهش را میان بچه های هفت و هشت ساله ای که بر روی تاب سرخوشانه میخندیدند دوخت
_دکتر میگه یک ماه دیگه بیشتر فرصت ندارم،دوست دارم این یک ماه اخر هر روز بیام اینجا
قطره اشکی که حصار چشمان میلاد را شکست،از روی گونه تا زیر چانه اش خطی کشید،دستش را از دست همسرش خارج کرد و دور شانه های ظریف سحر گذاشت،گلویش را صاف کرد و ب*و*سه ای بر روی سر سحر نهاد
_عمر دست خداست،دلم نمیخواد به آینده فکر کنی
چشمان سحر بر روی هم افتادند و لبخند ملیحی لبانش را از هم جدا کرد

مژگان رضایی راد

پسند شده توسط 29 کاربر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:::به نام خدا:::
هدفون را بر روی گوش هایم میگذارم و موزیک را پلی میکنم،موهای ابریشمی ام را که در زیر نور آفتاب خرمایی رنگ شده بودند پشت گوش هایم فرستادم،چشمان مشکی ام را بستم و به گذشته هایم سفر کردم...
خاطراتم همانند فیلمی در سینمای ذهنم پخش شدند...
قایم باشک بازی هایمان با دوستان دبستانی،کوری خواندن هایمان برای هم وقتی می بردیم و چلو کباب هایی که هرگز در واقعیت نخوردیم و فقط حرفشان را زدیم.
لی لی بازی کردن هایمان با دختران همسایه و خواندن شعر «خونه ی ما مار داره عقرب و سوسمار داره ان شاء الله بسوزی».
خاله بازی هایمان با آن عروسک های پارچه ای.
زبان درازی هایمان برای یک دیگر زمانی که در بازی بالا بلندی ها می باختیم و شعر«ما باختیم و ما باختیم،خانه ی خدا رو ساختیم»را برای تیم مقابل می خواندیم و ادا و شکلک هایی که برای هم در می آوردیم.
خنده های از ته دلمان،گریه هایمان،آن زمان هایی که قسم می خوردیم تا قیام قیامت با هم قهر بمانیم و چه زود قیامت میشد و به فراموشی سپرده میشد قهر و دعوا هایمان...
چشمانم را باز میکنم و هدفون را از گوش هایم در می آورم،از روی پله ی مرمر بلند می شوم و دستم را سایبانی بر چشمانم میگیرم تا ازار ندهد آفتاب سوزان چشمان به رنگ شبم را.
پشت به نور خورشید،مقابل دیوار سیمانی می ایستم و به سایه ام،بر روی دیوار چشم میدوزم،گویا بچگی هایم را در آن سایه ی کوچک شده بر روی دیوار میبینم...دختری کوچک،با مو های خرگوشی بسته شده،با آن روسری کوچکی که از ترس باز شدن محکم گره اش زده بودم تا مبادا نامحرمی ببیند آن موج موهای ابریشمی ام را...

مژگان رضایی راد

پسند شده توسط 24 کاربر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

:::به نام خدا:::

سر فرو میبرم میان موج موهایت،نفسی میگیرم و عطر زلفان پریشانت را حریصانه به ریه میکشانم.
قطراه اشکی از حصار پلکان بسته راه خود را باز میکند و بر روی گونه های داغم جولان میدهد،به خود می آیم و چشم باز میکنم و به نبودن هایت مینگرم!
باز هم نیستی و باز هم به تنهایی عشقت را بر روی شانه هایی که روزی استوار بودند اما حال دیگر تاب و توانی برایشان نمانده است میکشانم...

مژگان رضایی راد

پسند شده توسط 18 کاربر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آمدی روزی که دیگر دیر بود
مرد عاشق ناتوان و پیر بود...

سوت و کور و سرد گشت خانه اش
آن زمان که رفتی از کاشانه اش...

سالها با عشق تو درگیر بود
قلب پیرش در قفس زنجیر بود...

ناگهان گشت خسته از این انتظار
گفت یارب جان شیرینم سِتان...

تیره گشت در پیش چشمانش جهان
روح او آزاد گشت از این فِغان...

مژگان رضایی راد

پسند شده توسط 24 کاربر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

::‍:به نام خدا:::‍

از نیمه های شب گذشته بود اما هنوز هم در آن سرمای طاقت فرسا بسته های دستمال کاغذی را به سمت ماشین هایی که هر چند دقیقه یک بار می آمدند و بدون توجه ای به دخترک و دست دراز شده اش ، پا بر روی پدال گاز می فشرند و از مقابل دیدگانش محو می شدند ; می گرفت.
بغضی که همانند سیبی در گلویش ; همواره همراه چندین ساله اش بود را قورت داد و سرش را به زیر انداخت.
دست های سِر شده اش را در جیب کاپشن قدیمیِ طوسی رنگش فرو برد ، نگاهش را به ستارگانی که در سیاهی شب چشمک زنان نظاره گر زندگی اش بودند ، دوخت.
_می رسد روزی که تنها می شوی
آن زمان هم درد غم ها می شوی
بنگر آن روز تو به این زندگی
روزگاری در پی دیوانگی
می نشینی تا بیاید همدمی
تا شود بر روی دردت مرحمی
قطره ای اشک در چشمانش حلقه زد ، لبخند تلخی بر روی لبان ترک خورده اش نهاد و زیر لب زمزمه کرد:
_غصه ی چیو میخوری دختر ؟ هرکسی قسمتی داره ، هر قسمتی حکمتی داره ، و هر حکمتی علت خودش رو.
اشک از چشمانش بر روی گونه های قرمز شده اش روانه شد و تا زیر چانه اش خط کشید.

مژگان رضایی راد

پسند شده توسط 21 کاربر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !


ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید


ورود به حساب کاربری

  • چه کسانی در حال بازدید هستند؟   0 کاربر

    هیچ کاربر عضوی،در حال مشاهده این صفحه نیست.